رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
8دنبال کننده
رمان.پروف . کلیپ. طنز.و...
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossomبه نام خداcherry_blossom

#حسرت_قسمت_هفتاد_و_ششم cherry_blossom
•_•_•_•_•
گفتم _احمد داداش تو خودت میدونی چقدر خاطرت واسم عزیزه و چقدر دوست دارم ولی از من میشنوی به زنت انقدری رو نده که بخاد خودتو مادرتو اذیت کنه دوست داشتن سرجاش ولی جوری نباشه که بی احترامی هاش هم واست عادی بشه
احمد تعریف کرد که جلال قبل از اخراجش همه چیو واسه احمد تعریف کرده و گفته که تا وقتی زنت حساب کار دستش نیومده برنگرد تا بفهمه دنیا دست کیه و احترام چقدر برامون مهمه احمدم یه دو سه شبی خونه نرفته و بعدشم رفته خونه با عاطفه دعواش شده و خلاصه دستشونم حسابی تنگ شده وعاطفه تازه دو زاریش افتاده که زبون درازش داره زندگیشو سیاه میکنه
خلاصه کلی از احمد معذرت خواهی میکنه و میفرستتش خونه ما و میگه به مادرت بگو اشتباه کردم و حالم که بهتر شد و بچه ام یکمی جون گرفت خودم میام واسه معذرت خواهی
خیلی از این موضوع خوشحال بود من خودم اگر تو‌ زندگی با خانواده خودم چیزی نداشتم حدعقل به همه احترام میزاشتم و از خانواده جلال اگر کسی اذیتم نمیکرد هیچ چیزی بهش نمیگفتم خلاصه احمد شب پیشمون موندو صبح برگشت سمت تهران .....
فقط یک هفته دیگه مونده بود تا عروسی پسرای جلال و حسابی خوشحال بودم بالخره قرار بود تموم بشه این زندگی زیر زیرکی و یواشکی دلم واسه بودنای طولانی مدت جلال پیشم لک زده بود
جمعه شب عروسی برگزار میشد و شنبه من برمیگشتم سره خونه زندگی خودم ....
سه شنبه بود جلال اومد خونه و بهم گفت پس چرا هیچکاری نکردید اساس تو جمع کن و اماده باش شنبه میبرمت خونه جدید
گفتم جلال نمیشه بریم همون خونه قبلیه اونجا برام پر از خاطرس حتی خاطرات بدشم دوس دارم
گفت +الهه من اون خونه رو فروختم ثریا نزاشت که چیزی ازش بمونه تازه این خونه جدیدی که خریدم خیلی قشنگه و تازه ساخته حتما خوشت میاد ثندشم زدم به اسم خودت
بعد از رفتن جلال منو مادرم وسیله هامونو جمع کردیم مشغول جمع کردن بودیم که داداش محمدم اومد و گفت
_مامان بیا ما همینجا بمونیم روستای خوبیه سرسبزه منم فضاشو دوست دارم
تا مادرم چیزی بگه گفتم
+داداش گلم فضای روستا رو دوست داری یا سمیه جونو؟؟؟ بعد خندیدم که محمد حسابی قرمز شد گفتم خوبه خوبه واسه من ادای پسرای خجالتی رو درنیار دختر خوبیه با جلال صحبت میکنم یه روز رو مشخص کنه با خانوادش میریم برای خاستگاری
محمد سرشو انداخت پایین و رفت
منم زدم زیر خنده و مادرمم خندید و گفت خیلی زرنگ شدی الهه از کجا فهمیدی من تاحالا نفهمیده بودم گفتم مامان مشخص بود دیگه هر وقت سمیه میومد اینجا محمد جلوتر از اون خونه ما بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا cherry_blossom
#حسرت_قسمت_هفتاد_و_هفتم cherry_blossom
گفتم مامان مشخص بود دیگه هر وقت سمیه میومد اینجا محمد جلوتر از اوم خونه ما بود
بالخره جمعه رسید و عروسی پسرای جلال به بهترین شکل ممکن برگزار شده بود و اخر شب بود که جلال اومد خونه و دید همه وسیله هارو جمع و‌جور کردیم گفت صبح دوتا ماشین میاد وسیله هارو بار کنیم و ببریم
شب جلال پیشمون موند و از ته دلم خوشحال بودم بالخره بدبختی هام تموم شده بود و میتونستم با خیال راحت مثل بقیه زندگی‌کنم
صبح ماشین اومد همه وسیله هارو بار زدیم و رفتیم سمت خونه از تعجب چشام اندازه کاسه شده بود جلال درست بغل دست خونه ی خودشون برام خونه گرفته بود هرچقدر دلیل شو پرسیدم بهم نمیگفت داخل خونه رفتیم و همه چی عالی بود
جلال یک نفر رو هم قبل ما آورده بود خونه رو تمیز کرده بود و فقط مونده بود چیندن وسیله ها پیش خودم فکر کردم یعنی ثریا هنوز نفهمیده من اومدم اینجا؟
توی همین افکار بودم که صدای جیغ و داد ثریا اومد
خندم گرفته بود ثریا جیغ میزد و‌میگفت این زن اینجا چه غلطی میکنه جلال و هی پشت سر هم چرت و پرت میگفت
جلال خندید و به ثریا گفت
_چیه؟؟؟ نکنه فکر کردی بخاطر تو دست گلی مثل الهه رو میزارم کنار تا الانم زیادی تحملت کردم ثریا برو درخواست طلاق بده چون بلاهای بزرگ تری درانتظارته و اگر فکر اینکه بخای آبرو ریزی راه بندازی تمام کثافط کاریاتو واسه بقیه تعریف میکنم تا با خفت بقیه عمرتو بگزرونی میتونی هم عین یه کلفت تو خونه خودت بمونی فکر میکنم دارم یه سگ نگه میدارم تو خونه ولی هنوز حسابمون صاف نشده و خیلی کارت باهات دارم
ثریا مدام مارو نفرین میکرد و میگفت الهه الهی که داغ بچه هاتو ببینی الهی کفن بپوشونی بهشون که جلال رفت سمت شو بعد از دوتا سیلی محکمی که به صورتش زد پرتش کرد بیرون و گفت روزگارت سیاهه ثریا پدرتو درمیارم عفریته
شاید بدجنسی بود ولی خیلی خوشحال شدم شش ماه تمام در عذاب بودم هم خودم هم بچه هام بخاطر همین یکمی دلم خنک شد که ثریا کتک خورد
وسیله هامونو تا شب چیدیم و بعدش خودمو بچه ها رفتیم حموم و اومدیم بیرون حالم حساااابی خوب بود همه خونه جدید و خیلی دوست داشتم هم اینکه دیگه جلال کلا پیشم بود
لباسامونو پوشیدیم و رفتم نشستم پیش جلال و‌گفتم
+جلال جان واقعا میخوایی‌ ثریا رو طلاق بدی؟؟؟
گفت والا یه تصمیم های خیلی بدی براش گرفته بودم ولی حالا میبینم ارزش اذیت کردنم نداره ثریا فردا میرم درخواست طلاق میدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossomبه نام خدا cherry_blossom
#حسرت_قسمت_هفتاد_و_هشتم cherry_blossom
_•_•__•__•
گفتم جلال واقعا راست میگی؟
گفت +اره بخدا الهه من دیگه دوست ندارم ثریا تو‌ زندگیم باشه تا الانم صبر کردم فقط واسه خاطره بچه هام بوده دوست نداشتم بی مادری بکشن ولی حالا که رفتن سره خونه و زندگیای خودشون شاید منو درک کنن اگر مجبور بشم حقیقتم بهشون میگم چون دوست ندارم فکر کنن پدرشون ادم هوس بازی بوده و بخاطر خودش زن گرفته
گفتم _جلال ما که اینهمه سختی و تحمل کردیم چند روزی صبر کن فکر نکنم ثریا هم بخواد که آزاری بهمون برسه خیلی بده به این زودی طلاقش بدی بهتره یکمی صبر کنی
جلال گفت+با اینکه از اون مار هفت خط هیچی بعید نیست ولی خب فعلا صبر میکنم
همینطورم شد و یک هفته از اون قضیه گذشته بود و از ثریا خبری نبود
مادر جلال بخاطر بالا بودن سن و قند خون فوت شده بود و همه ی ما درگیر مراسمات عذا داری بودیم بماند که همه از دیدن من شاخ دراورده بودن
چون ثریا به همه گفته بود جلال الهه رو طلاق داده منم هرکی ازم سوال میکرد میگفتم ثریا غلط اضافی کرده من واسه یه مدتی با مادرم رفته بودیم سوریه و بخاطر همون نبودیم و خونه مونو عوض کرده بودیم خلاصه ثریا عین مرغ سر کنده شده بود و هی میخواست یجوری منو اذیت کنه ولی دیگه من الهه قبل نبودم اصلا کاراش برام مهم نبود و فقط با یه لبخند بیشتر حرصش میدادم عمر زندگی جلال و ثریا هم همین اندازه بود و دیگه جلال بهش فرصت نداد نمیدونم شاید اگر ثریا به جلال خیانت نکرده بود این بلاها سرش نمیومد و زندگی خوبی تا اخر عمر داشت ولی اینطور نشد درست بعد از چهلم مادرش جلال به صورت خیلی علنی و جوری که خبرش به گوش کل شهر رسیده بود ثریا رو طلاق داد و به عنوان مهریه اش بهش یه خونه دادو مبلغ پولی که بتونه زندگیش رو بگزرونه و پای ثریا برای همیشه از زندگی ما کوتاه شد
دروغ نگم خیلی خوشحال بودم شش سال تمام سختی کشیده بودم هر بلایی که فکرشو کنید سرم آورده بود این زن و هر روز استرس اینو داشتم که نکنه ثریا بلایی سره بچه هام بیاره
اون سال میترای من میرفت برای شروع سال تحصیلی نوشته بودمش پیش دبستانی اون موقعه ها اجبار نبود ولی من دوست داشتم که بچه ام این دوره رو هم طی کرده باشه
خودم میبردمش صبح ها ظهر هم خودم میرفتم دنبالش میاوردمش و اصلا ازش غافل نبودم و با اینکه سختم بود تمام حواسم پیش میترا بود پسرای جلال بخاطر طلاق دادن مادرشون خیلی از جلال ناراحت شده بودن و جلال سر بسته یه چیزایی بهشون گفته بود ولی خب در نهایت اون ها حق و به مادرشون داده بودن و از من کینه خیلی بدی به دل گرفته بودن
خدا خودش شاهده که من هیچوقت روی زندگی ثریا آوار نشده بودم و اون بخاطر اشتباهات خودش این بلاها سرش اومده بود
دو ماهی از این قضایا میگذشت که من به جلال و مادرم گفتم خوبه که بریم برای خاستگاری سمیه برای محمد مادرم راضی نبود و میگفت مادر اقا جلال تازه فوت شده و زشته ولی گفتم زشت نیست جلال راضیه و قرار نیست بزن و به رقصی داشته باشیم در حد یه خواستگاری و نشون بردن میریم و یه صیغه محرمیت میخونیم تا چند ماه بگذره و این دوتا جوون بیشتر همو بشناسن خودمم به شدت سمیه رو دوست داشتم چون هم دختر سر به زیری بود هم مهربون و با ادب و حسابی توی اون شش ماه شناخته بودمش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossomبه نام خداcherry_blossom
#حسرت_قسمت_هفتاد_و_نهم cherry_blossom
سمیه رو دوست داشتم چون هم دختر سر به زیری بود هم مهربون و با ادب و حسابی توی اون شش ماه شناخته بودمش
و دوست داشتم زودتر این دوتا جوون بهم برسن چون میدونستم سمیه هم از محمد خوشش میاد و بین شون یه ارتباطی شکل گرفته بود
خلاصه جلال با خانواده سمیه صحبت کرد و ما رفتیم برای خاستگاری و چون جلال و خیلی قبول داشتن همون شب اول جواب بله رو دادن و مادرم یه انگشتر نشون دست سمیه انداخت و قرار شد فردای اون روز بریم برای آزمایش و بعدش هم مراسم عقد باشه برای ماه بعد خلاصه یه هفته از خوندن صیغه گذشته بود که احمد و عاطفه اومدن خونه مادرم برای عذرخواهی
بقدری عاطفه از چشمم افتاده بود که بعد از سلام و احوال پرسی کادو دخترشو دادم و برگشتم خونمون چند دیقه ای گذشته بود که دیدم عاطفه در زد و اومد خونمون گفتم _خوش اومدی
عاطفه نزدیکم شد و گفت +ابجی تروخدا منو ببخش از مامان معذرت خواهی کردم دوست ندارم ازم دلخور باشی
گفتم_عاطفه جان من تورو خیلی دوست داشتم خودت از اول ساز مخالف زدی ما بدی به تو نکرده بودیم و عین مادرشوهر و‌خواهرشوهرای بقیه نیستیم
خلاصه یکمی با عاطفه حرف زدیم و قول داد دیگه اخلاق و رفتارشو درست کنه و منم بخشیدمش و صورتشو بوسیدم و گفتم تورو مثل خواهر خودم میدونم نه عروس پس سعی نکن خودتو‌ با کارات از چشم بندازی
عقد محمد و سمیه هم انجام شد و همه چیز خوب بود
زندگیم پا گرفته بود همه چی داشت خوب پیش میرفت بچه هام بزرگ شده بودن و حسابی غرق زندگی بودیم
روز سه شنبه بود میترا رو از مهد برداشته بودم و داشتم برمیگشتم خونه جلوی در که رسیدم دیدم در خونه بازه یکمی ترسیدم داخل خونه رفتم که دیدم جلال داره گریه میکنه باورم نمیشه این جلال باشه جلال و‌گریه کردن؟؟؟؟؟ بقدری حالم بد شد که همونجا نشستم رو‌ زمین و گفتم یا حضرت عباس چیشده جلال؟؟؟؟؟
#سرگذشت_واقعی #زندگی #الهه #حسرت #عشق #نفرت #داستان_واقعی #شعر #زن_دوم #ازدواج_اجباری #طلاق #رفیق #آهنگ #منزل #دروغ #جدید #محبت #عاشقانه #غمگین #شاد #خنده_دار
#طنز #گریه #کیلیپ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا
#حسرت_قسمت_هشتاد cherry_blossom
_•_•___•
جلال ساکت بود و فقط اشک میریخت نزدیکش رفتم و گفتم جلال چیشده؟؟؟
بچم کجاست؟؟؟ مهرااان ،،،،،
صداش کردم که از اتاق صدای مهران اومد خیالم راحت شد که اتفاقی واسه مهرانم نیفتاده جلال گفت لباس مشکیاتو بپوش بچه هارو بسپر به مادرت باید بریم مسجد محل
پاهام سست شد گفتم چیشده جلال؟ کی فوت کرده؟
جلال در حالی که دست و صورتشو میشست گفت
الهه امروز سه بار کمرم شکست و دوباره اشکاش ریخت
گفتم _جلال بگو دق دادی منو بخدا چیشده چرا انقد پیچیده حرف میزنی؟؟؟
+دیشب فتانه و شوهرش با بچه هاش داشتن از خونه رضا برمیگشتن هوا تاریک بوده تصادف کردن
نفسم گرفت گفتم یا فاطمه زهرا
جلال ادامه داد
پسرش زندس ولی فتانه و شوهرش فوت شدن شوهرش که درجا فوت شده ولی فتانه همین یک ساعت پیش تموم کرده
حالم خیلی خراب شد خیلی شوکه شده بودم
با اینکه فتانه گاهی با زبونش آزارم میداد ولی بازم راضی به مرگش نبودم و ته قلبم بهش حس بدی نداشتم
جلال یکمی مکث کرد گفت قبل از اینکه تصادف کنن همون شب فتانه به رضا میگفته که اون باعث شده یکی از دو قلوهای ما بمیره
و توی آشی که داده بوده پسرش برات بیاره دارو ریخته بوده و میخواسته بیاد ازمون حلالیت بگیره ولی عجل مهلتش نداده
قلبم گرفت زبونم بند اومده بود اون روز کزایی یادم افتاد حالا که یکم فکر میکردم میدیدم درسته دقیقا بعد از اینکه اون آش و خوردم اون بلا سرم اومد
جلال گفت
_الهه واس کدومشون ناراحت باشم؟؟؟؟
واسه خواهره جوون ام که فوت شده؟
یا واسه شوهرش که عین برادرم بود؟؟؟
یا واسه بچه ام که خواهرم باعث مرگش شده
یه لحظه دیوانگی سراغم اومد یاد اخرین باری که به دختر کوچولوم تو بیمارستان شیر داده بودم یا اخرین باری که نزاشتن حتی روشو ببینم ومخفیانه دفنش کردن
افتادم یاد روزایی که شب تا صبح بخاطرش اشک ریختم و صدام درنیومد یاد زجه زدنام واسه اینکه جلال قبر شو نشونم بده تا برم سر خاکش ........
حمله کردم سمت جلال و گفتم دروغ نگو تو میدونستی و تا الان بهم نمیگفتی اره؟؟؟؟؟ جلال قسم بخور که نمیدونستی ای خدااااااا دختر کوچولوم و اون زن قاتل ازم گرفته خدایا ،،،،، جلال چرا بهم نگفته بودی مگه من مادر نبودم جلال میدونی چقدر عذاب وجدان داشتم میدونی چه شبایی که تا صبح گریه نکردم..... جلال الان گفتی که خواهرتو حلال کنم ؟؟؟؟؟ اره؟؟؟؟؟
جلال ولی حالش از من خراب تر بود محکم تو بغلش نگهم داشت و گفت الهه به مردونگیم قسم تا همین صبح که رضا بهم گفت خبر نداشتم
#سرگذشت_واقعی #زندگی #الهه #حسرت #عشق #نفرت #داستان_واقعی #شعر #زن_دوم #ازدواج_اجباری #طلاق #رفیق #آهنگ #منزل #دروغ #جدید #محبت #عاشقانه #غمگین #شاد #خنده_دار
#طنز #گریه #کیلیپ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا cherry_blossom
#حسرت_قسمت_هشتاد_و_یکcherry_blossom
_•__•__•__•
جلال محکم بغلم کرده بود و میگفت درد من از درد تو بیشتره الهه من س تا عزیزمو از دست دادم گفتم جلال کاش هیچوقت بهم نمیگفتی این قضیه رو چون داغ دلم تازه شد و حالا که فهمیدم بچه ام کشته شده و نمرده داغون ترم
اون روز بقدری بی قراری کردم که بعد از ختم فتانه و شوهرش جلال منو برای اولین بار برد سره خاک بچم
چون براش شناسنامه ای نگرفته بودیم و زود فوت شده بود روی سنگ قبرس اسم هم نزده بودن و فقط یه نشونه گذاشته بودن
انقدر گریه کردم که کم مونده بود از حال برم و حسابی داغون بودم اگر بچه ام زنده میموند الان هم سن و سال میترام بود و به این که فکر میکردم حالم خراب تر میشد
خلاصه فردا صبح تشیح جنازه فتانه و شوهرش بود هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نمیتونستم فتانه رو ببخشم و دلم راضی نمیشد وقتی رفتیم واسه تشیح جنازه اونجا خواهر کوچیکه جلال صورت فتانه رو باز کرد یه لحظه ته دلم براش سوخت صورتش کبود بود و سفید و آروم خوابیده بود فتانه ای که انقدر حرص مال دنیا رو میخورد بدون اینکه چیزی با خودش از این دنیا ببره پرکشیده بود
همونجا به خودم گفتم فتانه که مرده و تموم شده رفته بچه منم با نبخشیدنش برنمیگرده توی دلم گفتم خدایا از حق مادری خودم میگذرم و فتانه‌ رو میبخشم برای بچه های دیگه ام تا اخر عمرشون از تو سلامتی میخوام شاید اگه اون روز صورت فتانه رو نمیدیدم هیچوقت نمیبخشیدمش .....عید از راه رسیده بود و ما عید سیاه داشتیم و اون سال بدترین عید ما بود پسر فتانه به خواست خودش پیش خاله اش میموند و گاهی میاوردیمش پیش خودمون ولی جلال هیچ چیزی واسش کم نمیزاشت و حسابی هواشو داشت
شش ماهی از عید نو روز گذشته بود و اول مهر بود میترا میرفت کلاس اول که من برای سومین بار باردار شدم
هیچوقت یادم نمیره میترا وقتی فهمیده بود عضو جدید خانواده تو‌ راهه انقدر خوشحال بود که حد نداشت جلالم از اون خوشحال تر و میگفت همیشه دوست داشته خانواده پر جمعیتی داشته باشه ماه دومم بود و هر روز میترا که از مدرسه برمیگشت دعا میکرد که بچه دختر باشه و از خدا میخواست که یه خواهر داشته باشه و اسمش و بزاره محنا از کارای میترا خندم میگرفت عروسی محمد و سمیه هم برگزار شد و اوناهم رفتن سره خونه و زندگی خودشون و من واقعا سمیه رو دوست داشتم همیشه هوامو داشت و کمک حالم بود و بچه هارو جایی رفتنی با خیال راحت بهش میسپردم و مهران و میترا هم خیلی دوسش داشتن
اما خبری که با شنیدنش هممون از تعجب شاخ دراورده بودیم و شوکه شده بودیم خبری نبود جز......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا cherry_blossom
#حسرت_قسمت_هشتاد_و_دو cherry_blossom
__•__•__•__•
اون خبر چیزی نبود جز ازدواج مجدد ثریا اونم با مردی که خیلی از خودش جوون تر بود و میدونستم که فقط برای سوزوندن جلال اینکارو کرده ولی خب ثریا هنوز نفهمیده بود که زره ای برای جلال مهم نیست و جلال بعد از شنیدن این خبر هیچ واکنشی نشون نداد
...... زندگی محمد و سمیه هم خوب بود من سمیه رو خیلی دوست داشتم و همیشه کمک حالم بود و چون خونشون نزدیک خونه ما بود بیشتر وقتا پیش هم بودیم
النازم دانشگاه قبول شده بود و تربیت معلم میخوند و قرار بود خانوم معلم بشه
مادرم توی این مدت فشار خون گرفته بود و مدام فشارش بالا پایین میشد و همین مارو ترسونده بود
ماه هشتم بارداریم بود که خبر رسید مردی که با ثریا ازدواج کرده تمام دار و ندارشو ازش گرفته و ثریا رو طلاق داده و ثریا مجبور به برگشت به خونه ی پدریش شده هرچند که پدر و مادر ثریا فوت شده بودن ولی خونه شون هنوز سرجاش بود و ثریا اونجا زندگی میکرد و بزور روزگار خودشو میچرخوند
پسرای ثریا هم باهاش به کل قطع رابطه کرده بودند و بهش سر نمیزدن اگه از رابطه ی پسرای جلال بخوام بگم با بچه های خودم رابطه ی خوبی داشتن وگاهی وقتا میترا و مهران رو میبردن خونه هاشون ولی از من خوششون نمیومد و تمام حرفاهای ما توی یه سلام و خداحافظ خلاصه میشد بیشتر این رابطه خوب بچه ها بخاطر جلال بود و همیشه اون هارو همراه خودش پیش داداشاشون میبرد و میگفت حالا که مادرشون یکی نیست ولی من اصلا دوست ندارم بچه هام باهم عین غریبه ها باشن
جلال کارشو گسترش داده بود و خیلی موفق تر از قبل بود ولی به دلیل اینکه سنش یکمی بالا بود خودش زیاد مغازه نمیرفت و بیشتر وقتش رو پیش ما بود
سونوگرافی رفته بودم و دکتر گفته بود که بچه ها دوقلو هستن ولی جنسیت یکیشون مشخص نبود و اون یکی پسر بود میترا از وقتی فهمیده بود یکی از بچه ها پسره حسابی ناراحت بود میگفت من که داداش دارم الان فقط یه ابجی میخوام و مدام منو تهدید میکرد که اگر دوقلوها جفتشونم پسر باشن اونارو توی سطل زباله میندازه و از این حرفش حسابی من و جلال میخندیدیم
از وقتی که فهمیده بودم دوقلو باردارم حس میکردم بخاطر اینکه فتانه رو ‌بخشیده بودم خدا این دوقلوها ‌رو‌بهم‌‌ و حسابی خوشحال بودم خودمم دوست داشتم اون یکی قل دختر باشه ولی بیشتر از این سلامتیشون برام مهم بود و خدارو‌شکر میکردم که بازم مادر شدن و نصیب من کرده .....
خلاصه یک شب ساعت تقریبا دو بود که دردم گرفت و رفتیم بیمارستان زایمان خیلی سختی داشتم و حالم بعد از زایمان خیلی بد بود قبل از اینکه برم اتاق عمل با جلال خیلی کلنجار رفتم که اجازه بده لوله های منو ببندن که دیگه باردار نشم ولی جلال هیچ‌جوره راضی نشد و سر همین موضوع هم من باهاش قهر کردم و بعد از زایمانم باهاش خیلی سرسنگین بودم چون واقعا دیگه نمیخواستم بچه بیارم و میگفتم چهارتا بچه بسمونه
نمیدونم خدا به دل من نگاه کرد یا میترا ولی قل دوم دختر بود و هممون حسابی خوشحال بودیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا cherry_blossom
#حسرت_قسمت_هشتاد_و_سه cherry_blossom
__•__•_____•
زایمان خیلی سختی داشتم و حالم بعد از زایمان خیلی بد بود قبل از اینکه برم اتاق عمل با جلال خیلی کلنجار رفتم که اجازه بده لوله های منو ببندن که دیگه باردار نشم ولی جلال هیچ‌جوره راضی نشد و سر همین موضوع هم من باهاش قهر کردم و بعد از زایمانم باهاش خیلی سرسنگین بودم چون واقعا دیگه نمیخواستم بچه بیارم و میگفتم چهارتا بچه بسمونه
نمیدونم خدا به دل من نگاه کرد یا میترا ولی قل دوم دختر بود و هممون حسابی خوشحال بودیم
اسم بچه هامونو مهراد و محنا گذاشتیم و بعد از اون دیگه خیلی مراقب بودم که باردار نشم
خلاصه بعد از دو سال الناز عزیز من خواهر مهربونم با یکی از هم دانشگاهیاش ازدواج کرد و اوناهم خوشبخت بودن زندگی احمد و عاطفه هم خوب بود
احمد تونسته بود یه شعبه فرش فروشی خودش باز کنه و‌کارش و گسترش بده
بعضی وقتا زندگی خودمو‌ مرور میکنم میبینم‌خیلی ناشکری ها داشتم توش جلال مردی که من اون و باعث و بانی تمام بدبختیام میدونستم شده بود فرشته نجات زندگی من و خانوادم روزی نبود که مادرم براش دعا نکنه و حسابی زندگی مارو زیر و رو کرده بود نه تنها با ثروتش بلکه با معرفتش با مردونگیش با دل پاک و مهربونش خداروشکر میکنم که جلال توی زندگیمه و الان دقیقا من چهل و پنج سالمه از زندگیم کنار یه مرد سن بالا راضی ام درسته الان که من توی این سنم جلال هفتاد و دو سالشه
ولی خیلی سلامته و خیلی شکر خدا سرحاله همیشه چراغ خونم با وجود جلال روشنه توی زندگیم هیچی کم نداشتم همیشه میگن خدا وقتی یه دری و به روت میبنده هزارتا در و باز میکنه حکایت من و جلاله درسته پدر خوبی نداشتم اما جلال برام هم پدر بود هم همسر هم رفیق بود هم همدم سالیان سال از زندگیمون گذشته ولی جلال هنوزم با احترام و محبت با من رفتار میکنه بچه هام بزرگ شدن و من الان دوتا نوه دارم زندگی بچه هامم شکر خدا خوبه میترا واسه خودش خانوم وکیلی شده و دوتا دختر خوشگل داره مهران در آستانه ازدواج و من از این بابت حسابی خوشحالم مهراد و محنا هم مشغول درس خوندن هستن جلال دیگه سرکار نمیره و تمام کارها رو به پسراش سپرده خداروشکر بچه ها حسابی باهم خوبن و همدیگرو دوست دارن پسرای جلال کم کم منو قبول کردن و الان برام احترام زیادی قاعل هستن و منم خیلی دوسشون دارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا cherry_blossom
#حسرت_قسمت_هشتاد_و_چهارم cherry_blossom
#قسمت_آخر cherry_blossom
___•__•___•__•
مادرم چهار سال پیش فوت شد و من بعد از مرگش افسردگی خیلی شدیدی گرفتم چون خیلی بهش وابسته بودم از ثریا دیگه خبری ندارم چون ما بعد از دوسال از تبریز کوچ‌ کردیم و‌به تهران اومدیم چون جلال توی تهران شعبه های زیادی زده داداش های کوچیکمم ازدواج کردن و خداروشکر زندگی خوبی دارن منصور یک ازدواج ناموفق داشت ولی ازدواج دومش بسیار خوب بود
با فامیل های جلال رابطه خوبی برقرار کردم و خداروشکر از همه شون راضیم و دراخر میخوام یه تشکر کنم از تمام کسانی که داستان من رو‌‌خوندن و تمام نظراتتون برام مهمه و امیدوارم یه درسی گرفته باشید و بدونید هیچوقت ناشکری نکنید قطعا خدا یه جایی از زندگیتون جبران تمام نداشته هاتون رو براتون پر میکنه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
پایان رمان حسرت در روبیکا
رمان به اتمام رسیدprayheartheart
امیدوارم لذت برده باشید
مرسی به خاطر صبرو شکیبایی تون
roserose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
سلام شروع رمان

عشق من
داستان زندگی کاملا واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossomبه نام خدا cherry_blossom
#عشق_من_قسمت_اول cherry_blossom
دوستای گلم این سرگذشت واقعی رو به صورت خلاصه توی٢٨ پارت اماده کردم لطفا کانال رو به دوستانتون معرفی کنیدcherry_blossompurple_heart
_•___•____•
اسم من گلزاره دختر روستایی که توی سن ۵ سالگی پدرشو از دست داده ، اگه از بابام بخوام براتون بگم ، بابام خیلی مرد خوبی بود توی روستا روی زمین کشاورزی که داشت کار میکرد و خرج من و خواهر و مادرمو و میداد، من بچه ی اول خانواده بودم و خواهرم فاطمه بچه ی دوم خانواده با اختلاف سنی ۴ سال ، شاید من خیلی کمرنگ بابامو یادم باشه اما خواهرم اصلا یادش نیست ، مادرم زن خیلی صبور و قوی بود، خدابیامرزتش الان که دارم سرگذشت زندگی مو براتون تعریف میکنم من حدود ۴۸ سالمه و مادرم پنج سال پیش فوت شده، اما داستان اصلی زندگی من برمیگرده به همون دورانی که بابام فوت شده بود و من مونده بودم و مادرم و خواهرم فاطمه ، هیچ برادری هم نداشتیم ،توی روستا فامیل داشتیم ولی نه فامیل نزدیک تنها فامیل نزدیک ما عمو و دایی هام بودن که اونام چون از پدرم زیاد خوششون نمیومد با ما خیلی سرسنگین بودن و خیلی کم همدیگرو میدیدیم، من که درست یادم نمیاد ولی ، مادرم برام تعریف کرده که بابا چجوری فوت شده، گویا توی روستا اون زمان تراکتور نبوده و باید زمینارو به وسیله ی گاو اهن و ابزار الات خیلی سنگین و سخت شخم میزدن ، مشخص نیست که چی شده ولی بابا مونده بود زیر همین گاو اهن و چون خیلی دیر بقیه فهمیده بودن و کسی نتونسته بود کمکش کنه تا به شهر برسوننش فوت شده بود، مادرم توی سر خودش میزد و گریه و شیون میکرد که حالا بعد از مرگ پدرتون من چیکار کنم ، درسته که زمین کشاورزی داشتیم ولی خب این زمینا کسی و میخواست که پاش وایسته و زحمت بکشه تا بشه چیزی داخلش کاشت و برداشت کرد، خلاصه نمیخام زیاد راجب این موضوعات حرف بزنم ، بعد از حدودا شش ماه مادرم تصمیم گرفت زمین کشاورزی رو اجاره بده ، چون خودش که نمیتونست اونجا کار کنه، عمو و دایی هامم میگفتن ما خیلی زرنگ باشیم به زمین های کشاورزی خودمون برسیم ، درصورتی که زمین کشاورزی ما یک سوم زمین های اونا هم‌نبود، روزگارمون سخت میگذشت ، برای اجاره زمین ها پول چندانی بهمون نمیدادن از طرفی هم پسر بچه های روستا از وقتی فهمیده بودن ما پدر دیگه بالاسرمون نیست توی کوچه اذیتمون میکردن، روستای ما یه کد خدا داشت که خیلی مرد خوبی بود ، شیش تا بچه داشتن و خودش و زنش هم به همراه یه خدمتکار توی یه خونه بزرگ و زیبا زندگی میکردن، گویا خدمتکارشون میخواسته بره و دیگه نمیتونسته اونجا کار کنه ، #سرگذشت_واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا cherry_blossom
#عشق_من_قسمت_دوم cherry_blossom
_•____
یه روز زن کدخدا اومد خونمون و گفت _خدمتکارمون داره میره و یه اتاق حدودا ۲۰ متری دارن که خالیه اگه دوست داری میتونی با دخترات بیایی اونجا و علاوه بر خرج تون ماهیانه یه مبلغی هم بهت بابت حقوقت بدهت میدیم فقط باید کارای خونه و اشپزی رو انجام بدی، باغچه ها و درختا و این چیزا خودش باغبون داره و میاد رسیدگی میکنه ، چون همه ی روستا شرایط سخت زندگی مارو میدونستن به همین دلیل زن کدخدا این پیشنهاد رو به ما داده بود، خلاصه خیلی زود ما اسباب و اساسیه ی ناچیز مونو جمع کردیم و رفتیم توی همون اتاقی که آذر باجی زن کدخدا برامون درنظر گرفته بود مستقر شدیم ، اذر باجی خیلی زن خوب و مهربونی بود و هوای مارو هم حسابی داشت خونه شون حسابی بزرگ بود و منم از اینکه اونجا بهم خوش میگذره و غذاهای خوب و تنقلات مختلف میخوردیم خوش حال بودم اون موقعه من فقط ۹ سالم بود و چندسالی از مرگ بابام گذشته بود، کدخدا سه تا دختر داشت که یکیشون مجرد بود و خونه بود ، دوتای دیگه ازدواج کرده بودن ، و پسراش که یکیشون ازدواج کرده بود، یکیشونم نامزد داشت و اون یکی هم رفته بود شهر تا ادامه تحصیل بده ، خلاصه یه شیش ماهی از رفتنمون به خونه ی کدخدا گذشته بود و چون زمستون بود هوا حساااابی توی روستای ما سرد بود، من توی کارای خونه به مادرم کمک میکردم چون طفلی نمیرسید کل کارای خونه به اون بزرگی رو انجام بده و بیشتر اشپزی میکرد و خونه رو جارو میکشید ، منم کل خونه رو هر روز گرد گیری میکردم و بعدشم توی مطبخ کمک دست مادرم بودم ، وقتی توی اون سرمای زمستون مجبور بود با اب سرد کنار حوض ظرف بشوره یا لباس بشوره دلم واسش کباب میشد، ولی کاری از دستم برنمیومد، چیکار میتونسم بکنم ؟ بلند نبودم ظرف بشورم و حتی اگه میشستمم بدون شک چندتا ظرف اون وسط شکسته میشد، خواهرمم که کوچیک تر بود و اصلا توی حال هوای بازی و شیطونی بود و فقط باید یکی مراقب فاطمه میبود که دست گل به اب نده ، مادرمم بنده خدا تازه ۲۳ سالش شده بود و خیلی جوون بود ، میفهمیدم که کار کردن توی خونه ی ینفر دیگه چقدر براش سخته ، شاید اون موقعه فقط سختی کارشو میدیدم ولی الان میفهمم غرورشم بخاطرماها زیر پا گذاشته بود که یوقت ما سختی نکشیم ، از حق نگذریم زندگی توی خونه ی کدخدا خیلی برامون بهتر بود تا خونه ای که توش هیچ مردی نبود و مادرم بزرو شکم ماهارو سیر میکرد و خیلی شبا خودش گرسنه میخوابید، نور به قبرت بباره مادر ، بگذریم ........ من که تا اون سن راجب مدرسه #سرگذشت_واقعی #رمان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossomبه نام خدا cherry_blossom
#عشق_من_قسمت_سوم
_•__•__•
من که تا اون سن چیزی راجب مدرسه و درس و کتاب نمیدونسم و تو خیالات خودم میگفتم ،خب مدرسه به چه دردمیخوره من قراره کل عمرمو خانه دار باشم ولی خبر از بازی روزگار نداشتم، کدخدا واسه دخترش معلم گرفته بود که میومد خونه شونو توی یکی از اتاقا بهش درس یاد میداد ، یه روز که معلم دختره کدخدا ( نسرین) اومده بود بهش درس یاد بده من مشغول دستمال کشیدن طاقچه های اتاق اونها بودم ، و شروع کردن به درس خوندن ، خیلی خوشم اومده بود ولی روم نمیشد بگم منم بشینم کنارتون یاد بگیرم ، خلاصه چندباری موقعه ای که معلمه نسرین میومد تا باهاش درس کار کنه رفتم تو اتاق و یکمی یاد گرفتم ولی درس خوندن که همش با گوش دادن نیست باید تمرین داشته باشی، شب شده بود مادرم که از شدت خستگی چشاش داشت میرفت خودمو توی بغلش جا دادم و گفتم_مامان میشه از کدخدا اجازه بگیری که منم پیش نسرین بشینم و درس یادبگیرم ، مادرم پاشد نشست و گفت+والا دخترم من که بدم نمیاد تو درس یادبگیری ولی فکر نکنم اجازه بدن که توام اونجا باشی حالا صبر کن صحبت کنم ببینم چی میشه انشالله که خیره...... ، خلاصه با اصرارای من و پیگیریای مادرم منم کنار نسرین نشستم و سواد یاد گرفتم ، با تمام توانم سعی در یادگیری داشتم و یجورایی از نسرینم بهتر شده بودم ، خلاصه یک سالی گذشته بود و پسر کدخدا از شهر برگشته بود و اومده بود توی خونه ، زیاد نمیدیدمش چون هم ازش خجالت میکشیدم و هم اینکه زیاد تو خونه نمیموند و بیشتر بیرونه روستا سرشو گرم میکرد ، گویا درسش و تموم کرده بود و اومده بود استراحت کنه تا بعد از یه مدتی دوباره بگرده شهر ، توی این چندباری که دیده بودمش ازش خوشم اومده بود ، درسته سن و سالم کم بود ولی بیشتر از سن و سالم میفهمیدم و حالیم بود، قد بلند موهای پر پشت و فر فری با یه صورت کشیده و چشمای مشکی که ابروهای پیوندیش زیبایی صورتش رو چندبرابر کرده بود و اون موقعه ابروهای پیوندی خیلی مد بود ، خلاصه اون مدتی که پسر کدخدا اونجا بود گذشت و برگشت رفت شهر، من توی دلم یه حس بچگانه بهش داشتم ولی اون اصلا بهم توجهی نمیکرد و اگه هم کاری داشت ابجی صدام میزد ، کلاسای درس من و نسرین هم سرجاش بود و جفتمون باهم درس میخوندیم ، روزی نبود که مادرم کدخدا رو دعا نکنه و همیشه میگفت در حق شماها پدری کرده ، خدا سایه اش و از سر زن و بچه اش کم نکنه ......بگذریم ، فصل تابستون بود و هوا خیلی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
cherry_blossom به نام خدا cherry_blossom
#عشق_من_قسمت_چهارم cherry_blossom
__•____•
از مطبخ خارج شده بودم و میخواستم برم سمت اتاق خودمون که نسرین صدام زد، گفت_ازت یه کمکی میخوام،تو عین خواهرمی ، میخام از خونه خارج بشم و این نامه رو بدم به محمد ، من که با چشمای گرد شده داشتم نگاهش میکردم گفتم +محمد کیه؟ گفت _محمد پسرعمومه که خیلی وقته خاطرهمو میخوایم الانم دوتا کوچه بالاتر منتظره منه که برم و نامه هامونو بهم بدیم تو فقط حواست باشه کسی اگه سراغم و گرفت و صدام زدن یجوریی سرشونو و گرم کن تا من برگردم ، نمیدونم چرا ولی استرس عجیبی گرفته بودم قلبم تند تند میزد ، من تازه یازده سالم شده بود ولی خب همه ی این چیزا رو خوب میفهمیدم و میدونسم اگر کسی متوجه بشه نسرین خونه نیست و منم کمکش کردم کلاهم پس معرکه اس ، بهش گفتم نسرین اینجوری خیلی خطرناکه میخوایی نامه اتو بدی من ببرم ؟ فکر نکنم مامانم حالا حالاها کارم داشته باشه و منم بهش گفتم میخام یکمی استراحت کنم و اونم داره اتاقای طبقه ی بالا رو تمیز میکنه ، نسرین هم از این پیشنهاد من خیلی استقبال کرد و گفت حتما نامه ی محمد و براش بیارم ، خلاصه من شده بودم نامه رسون این دوتا ، محمد پسرعموی نسرین زیاد قیافه ی خوبی نداشت نمیدونستم واقعا نسرین عاشق چیه این پسر شده بود ، تقریبا پسرعموش ۱۸ سالش بود و نسرینم ۱۴ سالش بود و به قول مادرم دیگه وقت شوهر کردنش بود، خلاصه یه مدتی گذشت ‌ تقریبا اخرای تابستون بود که زن کدخدا مریضی سختی گرفته بود و توی بستر بیماری افتاده بود ، هر دکتری هم بالاسرش میاوردن خوب نمیشد که نمیشد، دلم واسش حسابی میسوخت چون میدیدم چقدر در عذابه و از خورد و خوراک هم افتاده بود و حسابی لاغر شده بود، مریضی زن کدخدا باعث شده بود که رفت و امدها به خونه شون زیاد بشه و کار ماهم سخت تر ، دختراش و پسرهاش روزی نبود که بهش سر نزنن و اونجا نیان، از طرفی هم پسر کوچیکه اشون که شهر بود هم اومده بود و مونده بود پیش مادرش ، وقتی میدیدمش تپش قلب میگرفتم و دست و‌پامو گم میکردم ولی اون اصلا انگار نه انگار که من هستم و نیستم ، وقتی از زبون نسرین که داشت باهام درد و دل میکرد شنیدم داداشش میخواسته یکی و نشون کنه و به نسرین گفته بوده ولی مریضی مادرش مانع شده بوده ، انگار یه سطل اب یخ روم ریخته بودن ، خیلی ناراحت شدم ولی توی دلمم مدام میگفتم، چیه؟ نکنه انتظار داشتی بیاد توعه کلفت و بگیره؟ نکنه انتظار داشتی دخترای شهری رو ول کنه و عاشق توی روستایی بشه ؟ همون روز تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم و عشق شو فراموش کنم #سرگذشت_واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اسفند
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
سلام خوشگلا بیان تو کانال زیر قرار کلی بهمون خوش بگذره
https://rubika.ir/Nbat_1387
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان و کلیپ عاشقانه
رمان و کلیپ عاشقانه
8دنبال کننده
رمان.پروف . کلیپ. طنز.و...
مشاهده کانال پیام‌رسان