۲۲ خرداد
اوصاف؛
اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را
چه کم می گردد از سامان این میخانه ای ساقی؟
چه کم می گردد از سامان این میخانه ای ساقی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
اوصاف؛
عافیت می خواهم از گردون، ملالم می دهد
خوشدلی می جویم از اختر، وبالم می دهد
در طلسم قیمت من ره نمی یابد شکست
بی سبب گرد کسادی خاکمالم می دهد
صائبا
خوشدلی می جویم از اختر، وبالم می دهد
در طلسم قیمت من ره نمی یابد شکست
بی سبب گرد کسادی خاکمالم می دهد
صائبا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
اوصاف؛
از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا
او مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا
مولانا
او مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا
مولانا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
اوصاف؛
.
.
به درویش از تهیدستی گوارا مرگ می گردد
خزان فصل بهار مردم بی برگ می گردد
.
چراغی را که روغن می کشد دودی نمی باشد
ندارد آه حسرت هر که شادی مرگ می گردد
.
.
صائب
.
به درویش از تهیدستی گوارا مرگ می گردد
خزان فصل بهار مردم بی برگ می گردد
.
چراغی را که روغن می کشد دودی نمی باشد
ندارد آه حسرت هر که شادی مرگ می گردد
.
.
صائب
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
اوصاف؛
...
صوفی ار باده بهاندازه خورَد نوشش باد
ور نه اندیشهٔ این کار فراموشش باد
.
آنکه یک جرعه مِی از دست توانَد دادن
دست با شاهدِ مقصود در آغوشش باد
.
پیرِ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشَش باد
.
شاهِ تُرکانْ سخنِ مدعیان میشِنَوَد
شرمی از مَظلَمِهٔ خونِ سیاووشش باد
.
گرچه از کِبرْ سخن با منِ درویش نگفت
جان فدایِ شِکَرینپستهٔ خاموشش باد
.
چشمم از آینهدارانِ خط و خالش گشت
لبم از بوسهرُبایانِ بَر و دوشش باد
.
نرگسِ مستِ نوازشکُنِ مردمدارَش
خونِ عاشق به قدح گر بِخورد نوشش باد
.
به غلامیِّ تو مشهورِ جهان شد حافظ
حلقهٔ بندگیِ زلفِ تو در گوشش باد
...
حافظا
صوفی ار باده بهاندازه خورَد نوشش باد
ور نه اندیشهٔ این کار فراموشش باد
.
آنکه یک جرعه مِی از دست توانَد دادن
دست با شاهدِ مقصود در آغوشش باد
.
پیرِ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشَش باد
.
شاهِ تُرکانْ سخنِ مدعیان میشِنَوَد
شرمی از مَظلَمِهٔ خونِ سیاووشش باد
.
گرچه از کِبرْ سخن با منِ درویش نگفت
جان فدایِ شِکَرینپستهٔ خاموشش باد
.
چشمم از آینهدارانِ خط و خالش گشت
لبم از بوسهرُبایانِ بَر و دوشش باد
.
نرگسِ مستِ نوازشکُنِ مردمدارَش
خونِ عاشق به قدح گر بِخورد نوشش باد
.
به غلامیِّ تو مشهورِ جهان شد حافظ
حلقهٔ بندگیِ زلفِ تو در گوشش باد
...
حافظا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
اوصاف؛
زان می مستم که نقش جامش عشق است
وان اسب سواری که لجامش عشق است
عشقِ مهِ من کارِ عظیمی است و لیک
من بندهٔ آنم که غلامش عشق است
حضرت مولانا
وان اسب سواری که لجامش عشق است
عشقِ مهِ من کارِ عظیمی است و لیک
من بندهٔ آنم که غلامش عشق است
حضرت مولانا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
اوصاف؛
شمع میسوزد و پرؤانه به دورش نگران
من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟:)
من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟:)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
اوصاف؛
برخیز و به نزد آن نکونام درآی
در صحبت آن یار دلارام درآی
زین دام برون جه و در آن دام درآی
از در اگرت براند از بام درآی
مولانا
در صحبت آن یار دلارام درآی
زین دام برون جه و در آن دام درآی
از در اگرت براند از بام درآی
مولانا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
اوصاف؛
زان نرگس نیم مست مستم کردی
زان قامت افراشته پستم کردی
گویندکه بت همی شکست ابراهیم
ای ابراهیم بتپرستم کردی
ملکالشعرایبهار
زان قامت افراشته پستم کردی
گویندکه بت همی شکست ابراهیم
ای ابراهیم بتپرستم کردی
ملکالشعرایبهار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
اوصاف؛
من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بیوفایی
بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم
به پیش گوش کر من بیزبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم
فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمهات گلهای رنگین
تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر
چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان
هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا
درآ زوتر که تا کشتی برانم
مولاناجون
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بیوفایی
بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم
به پیش گوش کر من بیزبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم
فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمهات گلهای رنگین
تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر
چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان
هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا
درآ زوتر که تا کشتی برانم
مولاناجون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
اوصاف؛
من ار زآن که گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالد به جز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر ز مستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب
شعر منتسب به حافظ گرچه به احتمال بالا از وی نباشد
به آیین مستان بریدم به خاک
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالد به جز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر ز مستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب
شعر منتسب به حافظ گرچه به احتمال بالا از وی نباشد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
اوصاف؛
جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن
حدیثِ غمزهات سحرِ مبین است
حدیثِ غمزهات سحرِ مبین است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
اوصاف؛
ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟
که دایم با کمان اندر کمین است
که دایم با کمان اندر کمین است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
اوصاف؛
بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد
که در عاشق کُشی سِحرآفرین است
که در عاشق کُشی سِحرآفرین است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
اوصاف؛
مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن
که دل برد و کنون در بندِ دین است
که دل برد و کنون در بندِ دین است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
اوصاف؛
گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم
در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد
در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
اوصاف؛
کامِ جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوهای زان لبِ شیرین شِکربار بیار
عشوهای زان لبِ شیرین شِکربار بیار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
اوصاف؛
سَوادِ زلفِ سیاهِ تو جاعِلُ الظُّلُمات
بَیاضِ رویِ چو ماهِ تو، فالِقُ الاَصباح
بَیاضِ رویِ چو ماهِ تو، فالِقُ الاَصباح
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
۳ تیر
اوصاف؛
از سر زلف دلکشت بوی به ما نمیرسد
بوی کجا به ما رسد چون به صبا نمیرسد
روز به شب نمیرسد تا ز خیال زلف تو
بر دل من ز چارسو خیل بلا نمیرسد
بوک دعای من شبی در سر زلف تو رسد
چون من دلشکسته را بیش دعا نمیرسد
میرسد از دو جزع تو تیر بلا به جان من
گرچه صواب نیست آن هیچ خطا نمیرسد
گرچه فرید فرد شد در طلب وصال تو
وصل تو کی بدو رسد چون به سزا نمیرسد
حکیم عطار نیشابوری
بوی کجا به ما رسد چون به صبا نمیرسد
روز به شب نمیرسد تا ز خیال زلف تو
بر دل من ز چارسو خیل بلا نمیرسد
بوک دعای من شبی در سر زلف تو رسد
چون من دلشکسته را بیش دعا نمیرسد
میرسد از دو جزع تو تیر بلا به جان من
گرچه صواب نیست آن هیچ خطا نمیرسد
گرچه فرید فرد شد در طلب وصال تو
وصل تو کی بدو رسد چون به سزا نمیرسد
حکیم عطار نیشابوری
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
اوصاف؛
سواد شهر را از گریه گرهامون نمی کردم
درین وحشت سرالنگر من مجنون نمی کردم
امید سنگ طفلان بود باغ دلگشا ورنه
به تکلیف بهار از خانه سربیرون نمی کردم
نمی گشتم سفید از زردرویی در صف محشر
به خون گردست و تیغ یار را گلگون نمی کردم
ز شغل خانه سازی زنده زیر خاک می رفتم
پناه خود خم می گر چو افلاطون نمی کردم
که می آمد برون از عهده دریا کشی چون من
قناعت از می لعلی اگر با خون نمی کردم
ز خود بیرون شدم آسوده گردیدم چه می کردم
اگر این کفش تنگ از پای خود بیرون نمی کردم
اگر آیینه آن سنگدل می بود در دستم
نمی دادم به دستش تا دلش را خون نمی کردم
نمی شد بی بری بار دل آزاده ام صائب
اگر چون سرو من هم مصرعی موزون نمی کردم
صائب تبریزی
درین وحشت سرالنگر من مجنون نمی کردم
امید سنگ طفلان بود باغ دلگشا ورنه
به تکلیف بهار از خانه سربیرون نمی کردم
نمی گشتم سفید از زردرویی در صف محشر
به خون گردست و تیغ یار را گلگون نمی کردم
ز شغل خانه سازی زنده زیر خاک می رفتم
پناه خود خم می گر چو افلاطون نمی کردم
که می آمد برون از عهده دریا کشی چون من
قناعت از می لعلی اگر با خون نمی کردم
ز خود بیرون شدم آسوده گردیدم چه می کردم
اگر این کفش تنگ از پای خود بیرون نمی کردم
اگر آیینه آن سنگدل می بود در دستم
نمی دادم به دستش تا دلش را خون نمی کردم
نمی شد بی بری بار دل آزاده ام صائب
اگر چون سرو من هم مصرعی موزون نمی کردم
صائب تبریزی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
اوصاف؛
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
صائب تبریزی²
که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
صائب تبریزی²
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ تیر
اوصاف؛
این کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگَهِ اَبْلَقِ صبح و شام است،
بزمی است که واماندهٔ صد جمشید است،
گوری است که خوابگاهِ صد بهرام است!
خیامِ عزیز
آرامگَهِ اَبْلَقِ صبح و شام است،
بزمی است که واماندهٔ صد جمشید است،
گوری است که خوابگاهِ صد بهرام است!
خیامِ عزیز
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ تیر