رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
168دنبال کننده
لونا، یعنی ماه
به دنیای لونا خوش اومدی 
اینجا روشنایی در تاریکیست!
آنلاین بخون ੋ
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۹ خرداد
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
رمان #گم_شده‌_در_آتش 🕊
نویسنده #غــــ_الف
ژانر #عاشقانه

#خلاصه
ماریا چهره‌ای شناخته شده در صنعت مدِ اروپا که با سقوط از جایگاهش پس از مدت ها باز می‌گردد. او برگشته تا به هر وسیله‌ای برای برگشتن و بلند شدن چنگ بزند.
تاوانِ این خیانت را با آوار شدنِ پل‌های پشتِ سرش می‌پرداز؛ آواری که زیرش تَلی از عشق و نفرت دفن شده!

پ.ن: مخاطب عزیز، تا روشن شدن و شکل گرفتن وقایع قصه‌امون صبوری کنید.
قطعا بعد از رسیدن به پارت‌های فصلِ دو با روندِ داستان آشنایی پیدا خواهید کرد. همراهی و نگاهِ گرمتون رو ازم دریغ نکنید.🕊🤍

🖇سر فصل‌ها
#برخورد_ما
#بیست_و_هشتم
#بوسه
#گم‌_شده
#خنجر
#سقوط
#محبوس
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ خرداد
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
بوته‌های خار را
در زمین من نکار؛
شاید فردا
پابرهنه به دیدنم بیایی...!

#گم_شده‌_در_آتش
«غـــ.الف»

🖇 تمامی بنرها، پارت‌های واقعی قصه هستند.
از همراهی گرمتون ممنونم🪽🩵
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
بسم‌ الله الرَّحمّنِ الرَّحیمِ 🕊

bangbang️اتفاقات و شخصیت‌های این داستان برگرفته از تخیلات نویسنده می‌باشد.


#پارت_صفر؛ برشی از اوج!
#گم_شده‌_در_آتش

-صدای نفس کشیدنِ آدم‌ها رو می‌شنوی؟ صدای قدم‌هایی که برای زنده موندن درحالِ دویدن و سگ دو زدن هستن چی؟ نفس بکش ماریا، نفس بکش و به یاد بیار تو برای این لحظه از همه‌‌ی این آدما، از همه‌اشون آشغال‌تر شدی!

عرقی که روی دستانم نشسته بود را با چنگ زدن به لباسِ دخترکِ مظلومی که سوزن ته‌گرد های دامنم را جدا می‌کرد، خشک کردم. ساموئل کنارِ سکوی اتاقِ کنترل ایستاده و با صدای پر از تمسخر و هیجانش به فرانسوی عربده می‌کشید:
-کلید‌ها رو برای سومین بار بررسی کردید؟! با شمارشِ من ران‌وی رو نورانی کنید!

«دینگ»!
نور‌های قرمز رنگ سالن را روشن کرده و همراه صدای بلندِ موزیک، سوتی ممتد در سرم پیچید. همهمه‌ی جمعیت بی رحمانه مانند پتک به مغزم کوبیده می‌شد.
میکروفون کنارِ گوشم، بی توقف صدا می‌داد:
-خب ماریا شمارش معکوس شروع شد، برو، برو جلو!

قدرتی برای حرکت دادنِ پاهایم در تنم حس نمی‌کردم. دیگر چروک شدنِ پارچه‌ی مرغوب و گرانِ لباسِ ارغوانی رنگم اهمیتی نداشت؛ هول زده به دامنش چنگ می‌زدم تا شاید اضطرابی که به جانم نشسته بود را به آن انتقال دهم.

درون استخوان‌هایم خالی بود؛ نمی‌دانستم که چرا حرکت نمی‌کردند لعنتی‌ها!
و دیدم که اضطراب اینبار چون شبح‌ای وحشی با شدتِ بالاتری به جانم افتاده و پلک‌هایم را به لرزه در آورد.
کاش صداهای مزاحمی که از اطراف به گوشم می‌رسید برای ثانیه‌ای خفه می‌شدند.
-نوبت تو شده ماریا، باید بری جلو...
-شمارش معکوس، یک... دو... سه...
-ماریا... حالت خوبه؟

تصویرم در آیینه‌ی مقابلِ سکو نقش بسته بود. موهای براقِ مشکی‌ام چون پری‌ای که از آب گرفته باشند، می‌درخشید. چشم‌‌هایم با لنزِ طوسی رنگ و آرایش بی روحش از همیشه وحشی‌تر جلوه می‌کرد‌. در آن لباس انگار گران‌ترین و فاخر‌ترین انسانِ روی زمین بودم‌. گران‌ترین انسان، در گران‌ترین شوی تاریخ!
خوب؟!
نمی‌دانم، ظاهرم که خوب بنظر می‌رسید!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ تیر
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
#گم_شده‌_در_آتش
#کپی_ممنوعbangbang
#پارت_1

قلبم اما، محکم می‌کوبید. سرم بی‌وقفه نبض می‌زد و دست‌هایم، دست‌هایم هیچ قدرتی برای تکان خوردن، نداشتند.
هوا را با سرعت می‌بلعیدم تا بتوانم از این حسِ خفگیِ ناگهانی نجات پیدا کنم؛ نتوانستم اما!

نوئل با دیدنِ حالم دستپاچه به سمتم پا تند کرد و نگران بینِ دیوار‌های سالنِ گریم شانه‌ام را هل می‌داد:
-باید بری «مشکیِ خاص»، حرکت کن، باید الان بری! همه منتظرن!

اینجا، اروپا بود؛ پاریس!
زمانِ انتقامی که بخاطرش پیوندهای بینِ قلبم را محکم و بی درنگ دریده بودم. پیوند‌هایی که با طنابِ عشق و دوست داشتن بهم دوخته بودیم. من و «او»!
چرا نمی‌رفت؟ چرا درد از روی تنم گورش را گم نمی‌کرد؟ اصلا چرا نگاهِ آخرِ «او» از پشت پلک‌هایم پاک نمی‌شد؟

-ماریا باید بری!
فریادِ نوئل به همراه میکروفونی که در سرم زنگ می‌زد، ماهیچه‌های دستم را به تیکه سنگی بدل کرد. هیچ قدرتی برای حرکت دادنشان نداشتم. خدایا چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟
زمزمه‌ کردم:
-ماریا تو که یادت نرفته؟ تو بلدی، تو استیصال رو بلدی! احمق تو که خوب بلدی حقه بازیو!

بالاخره زانوهایم از خودشان علائم نشان دادند. سست و بی‌رمق جلو می رفتم. قدم اول را سکندری خوردم،
قدم دوم، قدم سوم؛ حالا داشتم جمعیت و برخورد نور‌های لعنت شده‌ی دوربین‌ها را به چشمانم می‌دیدم، اما تنم همچنان خواب رفته بود.

صدای نفس‌های عمیق و آسوده‌ی مینجرم در گوشِ میانی‌ام مبحوس ماند و به تارهای عصبی‌ام نرسید. کفش‌های شیشه‌ای‌ام روی ران وِی تق‌تق صدا می‌داد و من بین سیاه‌چاله‌ای عمیق و تاریک گیر افتاده بودم.

تمامِ صداها خاموش شده و فقط صدای پاشنه‌های بلندم را می‌شنیدم.
تماشاچی‌ها از مقابل چشمانم فرار کردند و جایگزینِ صورت‌هایشان دوده‌ای سیاه و پررنگ شده بود.
-کمرت رو به عقب بفرست، سرت رو بالا بگیر، وحشی نگاه کن، لبخند بزن و حالا جدی باش!

می‌خواستم حرف‌هایش را به ترتیب اجرا کنم، اما ماهیچه‌هایم اینبار هم یاری‌ام نکردند!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ تیر
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
#گم_شده‌_در_آتش
#کپی_ممنوع bangbang
#پارت2

اشک میان پلک‌هایم دوید و مژگانِ تزئین شده‌ام را خیس کرد.
اینجا رویای من بود؛ این شو نباید خراب می‌شد!

«دنیل مکرون» روی صندلی‌های سکوی اول نشسته و با نگاهِ خصمانه‌ و آتیش زده‌اش براندازم می‌کرد. قبل از این قرار بود به قیافه‌ی این لحظه‌اش بخندم و چنان نگاهِ پیروزمندانه‌ای روانه اش کنم که همه‌جایش بسوزد،
خدایا... من نباید اینطور وحشتناک رکب می‌خوردم، نباید!

نوئل برای هزارمین بار در میکروفون فریاد می‌کشد:
-برو ماریا، نباید گند بزنی، یادت بیاد چقدر تلاش کردی. تو بخاطرش از همه چیزت گذشتی، تو از همه چیز گذشتی! برو ماریا... خواهش می‌کنم!

اشک از کنارِ گونه‌ام راه پیدا کرده و مقصدش سرشانه‌ی لباسِ نیمه‌برهنه‌ام بود. حتی چشمانم هم می‌دانست که همه چیزم را در این ثانیه از دست داده‌ام؛
اورا، خودم، را، حرفه‌ام را!

سعی می‌کردم شرایطم را پردازش کنم و نمی‌شد. در نهایت بعد از تمامِ خودخوری‌هایم نگاهم معطوفِ دوربینی شد که بشدت دور بود. به اندازه‌ی فاصله‌ی شمال تا جنوبِ کره‌ی زمین دور بود!
من قفل کرده بودم، بین راه قفل کرده و حتی نمی‌توانستم یک قدم بردارم.
نمی‌دانستم اما شاید «مرگ» واژه‌ای درخورِ حالم بود و احتمالا من را، تنم را، پاهایم را مرگ زده بود!

-ماریا، برو!
نوئل عاجزانه فریاد می‌کشید و من عاجزانه‌تر اشک می‌ریختم. در قراردادِ نانوشته‌ای که با او امضا کرده بودیم، قرار بود که بعد از پریدن، پرواز کنم و اوج بگیرم. سقوط برایم زیادی سنگین تمام می‌شد.
این امکان نداشت، نباید چنین پایانِ احمقانه‌ای برایم رقم می‌خورد!
-نمی‌تونم.‌..

شبیه فعلی که بکار برده بودم؛ من هم در آخرِ راه قرار داشتم.
همه چیز تمام شده بود.
من نمی‌توانستم و باید تنگِ جمله‌ام نقطه‌‌ای هم می‌گذاشتم‌. نقطه‌ای کور و تاریک!

صدای خش‌خش نفس‌هایی عصبی، داخل گوش‌هایم می‌پیچید و با هر موجش به پرده‌ی شنواییم سیلی می‌زد، محکم و پر از درد!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ تیر
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
#گم_شده‌_در_آتش
#کپی_ممنوع bangbang
#پارت3

-آنیتا رِیِس، برو نفرِ بعد تو هستی، برو و بدونِ توجه به ماریا شو رو انجام بده، انگار که این قسمتی از کاره! سوفیا، الیزابت، دیپیکا، شنیدید که چی گفتم؟! مونکادا الان وقتش نیست، خودم باهاش صحبت می‌کنم!

صدای وحشی‌اش بیشتر از قبل بدنم را منقبض می‌کرد. جمعیت بهت زده خیره‌ام شده و من چشم به دوربینِ مقابلم دوخته، شبیه عروسکی تزئینی خشک شده بودم!
سعی می‌کردم؛ برای جلو رفتن سعی می‌کردم و نمی‌شد، شبیه کسی که در اعماق اقیانوس برای رهایی دست و پا می‌زند و با هر حرکت بیشتر از قبل فرو می‌رود.

چشمانی جنگلی از وسط جمعیت نگاهم می‌کرد. ترسیده، وحشتت زده و نگران بود. دستش را به نشانه‌ی سوگند بلند کرده و داشت برای اینکه من را به خودم بیاورد بال‌بال می‌زد.

تصویرِ ایفل در کنارِ موگهدا مقابل مردمک‌هایم نقش بسته و بغض راهِ تنفسم را گرفت. آنجا هم همینطور جدی برایمان سوگند خورده بود. صدایش انگار که در همین لحظه وسط جمجمه‌ام داد می‌کشد، سرم را پر کرد:

-پستی بلندی‌های راهت رو فراموش نکن و هیچ وقت قولمون رو یادت نره «مروارید»! وقتی که افتادی، باید، باید بلند بشی! من این همه راه رو دنبالت نیومدم واسه زمین خوردن.

او که نمی‌دانست من بعد از او چگونه بی رحمانه زمین خورده‌ام. انگار که کسی تنم را درهم شکست و صدها خنجر در آن فرو کرد.
-موگدا، وقتی مقابل من می‌ایستی و نگاهم می‌کنی، تو از غمی که در وجودم بی رحمانه می‌دود چه می‌دانی؟ من از غمت چه می‌دانم؟
اگر غمگین در مقابلت بایستم و از غمم برایت بگویم، تو چه می‌فهمی؟ همچنان وقتی که برایت از جهنم می‌گویند. آیا تو گرما و دردناک بودنش را درک می‌کنی؟
موگدا من در این سرزمینِ غریب بی پناه‌تر از آنی‌ام که در وطنم بودم.
وطنِ من «او» بود، «او» می گفت کشورِ تو حرصِ توست و نفهمید او، فقط اوست که جهانِ من است و من بی «جهانم» هیچم!

من جهانم را رها کردم، من «او» را، نه! من عشق را رها کردم. من را ببرید تا به دردِ بزرگِ خود بمیرم، بمیرم و مسکوت در این جهانِ نامرد دفنم کنید،
دفنم کنید، نه در این حوالی، بلکه در گوشه‌‌‌ای‌ترین نقطه‌اش!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ تیر
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
دوستت دارم و درد آن تمام استخوان‌هایم را می‌پوساند
و چونان خزش مرگ در تمام مفاصلم نفوذ می‌کند! 🕊

غسان کفانی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان گمشده در آتش •╼
رمان گمشده در آتش •╼
168دنبال کننده
لونا، یعنی ماه
به دنیای لونا خوش اومدی 
اینجا روشنایی در تاریکیست!
آنلاین بخون ੋ
مشاهده کانال پیام‌رسان