رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
295دنبال کننده
اینجا جاییه که مرز بین عشق و نفرت
باریک‌تر از یه نفس کشیدنه...
جایی که آدم‌ها برای نجات
غرق می‌شن و برای انتقام، عاشق.🩸
به قلم:ماحی
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۵ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
پشمام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
نگو پشمامم بگو برگام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
خب من اومدم دوباره کصخلم در رفته پارت بزارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
ما ک حوصلمون سر رفته شمارو نمیدونم اگر کسی پیام مارو دید دوست داشت بیاد باهم حرف بزنیمjoynew_moon_with_face
https://rubika.ir/joing/JIEBIAFG0NCEYHNBJZQDNTIEYUNPXCUR
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
ریدم اینو یادم رفته بود🤣🤣🤣sob
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
نمی‌خواستم نزدیکش بشم…
اما صداش… حتی وقتی ساکت بود، صدا می‌زد.

یه جور وسوسه‌ی آرام، که از بین نفس‌هام می‌گذشت و عقلمو می‌سوزوند، آهسته، مثل آتیشی که کم‌کم همه‌چیو ذوب می‌کنه.


هر نگاهش یه دعوت بود، هر لبخندش
یه گناه تازه…
یه چیزی که نمی‌ذاشت عقب بکشم، حتی وقتی می‌خواستم.

هوا بوی سیگار و تب می‌داد…

سکوتمون از هر فریادی بلندتر بود.

و من می‌دونستم…
هیچ‌کدوممون نمی‌خواستیم عقب بره.
چون این لحظه، آخرین مرزِ خودمونه، و من…
نمی‌دونم کی، اما حس می‌کنم همین الان..

داره منو آلوده می‌کنه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_1
cherriesnew_moon
دود سیگار توی هوا چرخ می‌خورد و نور مانیتور، تنها چیزی بود که اتاق تاریک رو روشن می‌کرد.

تصویر روی صفحه، صورت دختری بود که بی‌خبر از همه چیز،

توی اتاقش قدم می‌زدو مثل هرشب گوشه لبش سیگاری روشن بود
انگشت‌هامو روی لبه میز گذاشته بودم و بدون پلک زدن، فقط نگاهش می‌کردم.

یه جور تمرکز عجیب..

مثل وقتی یه شکاف رو روی دیوار می‌بینی و نمی‌تونی بی‌خیالش شی،
تا وقتی با دست بازش نکنی.

+هر حرکتت رو می‌بینم، کوچولو. حتی وقتی فکر می‌کنی تنهايی.

سیگار رو از بین لب‌هام برداشتم و خاکسترش افتاد روی میز.

صدای فن دستگاه، با صدای نفس‌هام قاطی شده بود.
اون چیزی نمی‌دونست.
هیچ‌کس نمی‌دونست.
ولی من می‌دونستم باید از کجا شروع کنم.

اسمش، چهره‌ش، لحن صداش… همه‌شون شدن بخشی از نقشه‌م.

مثل یه پازل که تیکه‌به‌تیکه باید کامل بشه.

یه ضربه به در خورد.
صدای ارس بود، خسته و گرفته.
— ولکان؟ هنوز بیداری؟

پلک نزدم.
فقط خیره موندم به مانیتور. نور سرد صفحه افتاده بود روی صورتم و سایه‌ها رو توی چشمام تیره‌تر می‌کرد.

— برو بخواب.
ارس تکیه داد به چارچوب در.
— نصف شبه، ولکان.صبح باید بریم برای محموله حواست هست
لب‌هام تکون نخورد.
فقط دود سیگار رو بیرون دادم و نگاهم هنوز رو تصویر بود.
اون اونجا بود...حالا
با موهای باز، نشسته کنار پنجره‌ی آپارتمانش، لیوان نیمه‌خالی جلوی دستش و اون سگش کنارش بازی میکرد

بی‌خبر از اینکه یه مرد اون‌ور شهر، ثانیه‌به‌ثانیه داره نگاهش می‌کنه.

ارس چند قدم جلوتر اومد. نور مانیتور افتاد رو صورتش، تعجب توی چشم‌هاش موج می‌زد.

— این دختره کیه؟

صدام پایین و خونسرد بود، ولی زیرش یه چیزی یخ می‌زد.

+یه بدهکار.


ارس پوزخند زد.
— بدهکار... یا قربانی؟

به قلم:ماحی
cherriesnew_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_2
cherriesnew_moon
چرخیدم سمتش. یه لحظه سکوت بین‌مون معلق موند.
لب‌هام آروم تکون خورد، اما توی صدام یه زهر سرد ریخته بودم.

+هیچ‌کدوم. یه اسم توی یه پرونده‌ست. فقط همین.


ولی چشم‌هام هنوز به مانیتور بود. تصویرش تکون خورد، لبخند کمرنگی زد به گوشی‌ش... و اون لحظه یه چیزی توی سینه‌م فشرده شد، چیزی که سعی کردم خفه‌ش کنم.

انگشت اشاره‌م رو گذاشتم روی تصویر، دقیقاً روی صورتش.

+اما تا وقتی من نگفتم... از صفحه‌ی بازی من بیرون نمی‌ره.


ارس چند لحظه نگاهم کرد، انگار دنبال یه ترک توی صدام می‌گشت، بعد بدون حرف برگشت و رفت. در که بسته شد، دوباره فقط من موندم و اون.

اون هنوز اون‌طرف تصویر بود.
بی‌خبر از اینکه من دارم هر حرکتش، هر نگاهش رو دنبال می‌کنم.
بی‌خبر از اینکه توی ذهن من، از یه دختر ساده، تبدیل شده به نقطه‌ی شروع..

دود آخرین پک از سیگارم پخش شد.
زیر لب گفتم:

+تاوان خون، باید با خون داده بشه.
لبخندم کج شد. چشم‌هام هنوز روی اون تصویر موند.

+و تو...خانوم کوچولو اولین قدمی.






#مانیا

چند ماهه دارم تلاش می‌کنم فراموش کنم، ولی نمی‌شه.

هر صبح با یه تصمیم جدید بیدار می‌شم و شب، با یه شکست تازه می‌خوابم.
خاطرات لعنتی، مثل صدای زنگی که قطع نمی‌شه، توی گوشم تکرار می‌شن.

خسته‌م.
از خونه‌ای که هر گوشه‌اش یاد یه نفره.
از قاب عکسی که هنوز لبخندش رو داره.
از مبل قدیمی، از بوی قهوه‌ای که هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.

هیچ‌وقت از خونه‌های بزرگ خوشم نمی‌اومد.
آدم توش گم می‌شه. هر اتاق یه صدای خودش رو داره، هر سایه یه ترس تازه.

کوچک‌تر بودن، امن‌تره.

حالا توی خونه‌ی جدیدم نشستم ... یه آپارتمان جمع‌وجور، بی‌صدا، بی‌خاطره.

نه بویی از گذشته، نه ردِ کسی روی دیوارها. فقط خودمم و سکوت.

اما وقتشه برگردم..
سعیدی، شریک بابا، همه‌چی رو کنترل می‌کرد، ولی نمی‌تونم پشتِ اسمم قایم شم. باید برم شرکت.

به قلم:ماحی
cherriesnew_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_3
cherriesnew_moon
آلارم گوشیم با صدای تیزش از خواب می‌پروندم.
ساعت هشته. هنوز دیر نشده.
دوش می‌گیرم، لباس رسمی می‌پوشم، موهامو می‌بندم. رژ کم‌رنگ، یه نفس عمیق، یه نگاه به آینه.
چهره‌م مثل خودم نیست. انگار دارم نقش بازی می‌کنم.
قبل رفتن از خونه نگاهی به بتی میندازم انگار اونم مثل من شده

وقتی به شرکت می‌رسم، ماشینو پارک می‌کنم و پیاده می‌شم.
باد خنکی به صورتم می‌خوره.
با قدم‌های محکم می‌رم سمت در، سعی می‌کنم صدای پاشنه‌هام محکم‌تر از شکِ درونم باشه.
از ترحم متنفرم. از اون نگاه‌هایی که می‌گن: "بیچاره..."

منشی با لبخند از پشت میز بلند می‌شه:
ـ سلام خانم کاوه، خوش اومدین.
لبخند کمرنگی می‌زنم.
ـ ممنون، آقای سعیدی هستن؟
ـ بله، توی دفترن.

می‌رم سمت در. سه بار تق‌تق.
ـ بفرمایید.
در رو باز می‌کنم.
ـ مهمون نمی‌خواین؟

اون سرش توی برگه‌هاس. با شنیدن صدام سرش رو بلند می‌کنه.
یه مکث. یه نگاه.
بعد لبخند.
ـ سلام دخترم، خوش اومدی.
ـ ببخشید بدون هماهنگی اومدم.
ـ این چه حرفیه؟ اینجا مال خودته. من فقط کمک می‌کنم.

لبخند می‌زنم، ولی تو دلم چیزی تکون نمی‌خوره.
این دفتر، این دیوارا، حتی صندلی بابا... هیچ‌کدوم حس مالکیت نمی‌دن.
فقط یه صحنه‌ست که باید ازش رد شم.

بعد از چند دقیقه حرف زدن، بلند می‌شم.
از اتاق می‌زنم بیرون.
هوا گرفته‌س. انگار بیرونم مثل درونمه.
نفس عمیق می‌کشم و می‌رم سمت ماشین.
فردا باید برم دانشگاه. یه دنیای شلوغ، یه نقاب تازه.

به قلم:ماحی
cherriesnew_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_4
new_mooncherries
نور آفتاب از لای پرده‌ی نیمه‌باز افتاده روی زمین. یه لحظه فقط نگاش می‌کنم... اون نوری که آروم‌حرکت می‌کنه روی فرش، شبیه زمانه؛ می‌ره، بی‌تفاوت.

می‌رم سراغ کمد، یه شال ساده برمی‌دارم. موهامو جمع می‌کنم و صورتمو می‌شورم.
توی آینه، چشم‌هام خسته‌ن، ولی نگاه‌م یه جور پافشاری داره. یه “باید ادامه بدم” خشک و خالی.

می‌رم دانشگاه.
حیاط شلوغه، صدای خنده‌ی بچه‌ها، بوی قهوه از بوفه... یه هیاهوی معمولی که برام غریبه‌ست.
می‌رم کارای اداری رو انجام بدم، فرم‌ها، امضاها، امضاهای بیشتر.
هیچ‌کس نگاهم نمی‌کنه، و همین بهتره.

وقتی از دفتر آموزش بیرون میام، باد ملایمی می‌زنه. شال از روی شونه‌م سر می‌خوره و می‌خوام درستش کنم که یکی از پشت بهم تنه میزنه
عصبی دستمو سمتش میگیرم و میگم
_حواستو جمع کن آقا
بدون نگاه کردن بهش
برگه‌هایی که افتاده زمین رو جمع میکنم
یه دست دیگه هم‌زمان با من خم می‌شه.
تمام برگه هارو جمع کردم و ایستادم
چشمم به چشماش افتاد... یه لحظه زمان ایستاد. اون نگاه...

لبخند  کجی روی لباش بود، اما توی اون چشمای قهوه‌ای که زیر نور می‌درخشید، چیزی عمیق و نگران‌کننده وجود داشت. به جای اینکه احساس راحتی کنم، حس کردم که ترس به دلم نشسته. قلبم تندتر می‌زد و نگاهش انگار می‌خواست رازهای درونم رو کشف کنه. سرمو پایین انداختم و خواستم راهمو برم
که گفت
_عذر میخوام
کمی تامل کردم نفس عمیقی کشیدم
_مشکلی نیست
چیزی نگفت و منم سری تکون دادم و
بعد سریع قدم‌هام رو تند کردم و از اونجا رفتم.


وقتی به خونه رسیدم، دیدم در واحد روبه‌رویی بازه و کلی کارتن داخلش چیده شده. همسایه جدید اومده بود. با خودم فکر کردم که بی‌خیالش بشم و راه رو ادامه دادم تا برسم به خونه. برای ناهار، برگری که سفارش داده بودم رو خوردم. حس کردم یه هوای تازه لازم دارم، تصمیم گرفتم یه قدمی بزنم. آماده شدم و از خونه زدم بیرون. همون لحظه که در رو بستم و سرمو بالا گرفتم، دو نفر رو به روی در ایستاده بودن و نگاهشون به من بود. برای احترام سری تکون دادم و خواستم رد بشم که یکیشون اومد سمت من و گفت:

به قلم:ماحی
cherriesnew_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_5
new_mooncherries

برای احترام سری تکون دادم و خواستم رد بشم که یکیشون اومد سمت من و گفت:

ـ ببخشید خانم؟!

ایستادم و برگشتم:

_بفرمایید؟
ـ حالتون خوبه؟
_بله، ممنون. امری داشتید؟
ـ راستش، من تازه اومدم اینجا، همسایه جدیدتونم. خوشحال می‌شم آشنا شیم.


نفس عمیقی کشیدم، اصلاً حوصله نداشتم. با یه لبخند ساختگی گفتم:

_باعث افتخاره.
دستشو جلو آورد و نگاهی به دستش انداختم. به ناچار آروم فشردمش.
ـ کیانم بانو

_مانیا.
لبخند دلنشینی زد، ولی من سریع دستمو پس کشیدم.

با اجازه...
و بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اونجا رفتم.



---

راهرو تاریکه. کلید از دستم می‌افته.
لعنت.
خم می‌شم بردارمش ولی یه دفعه سرم گیج می‌ره. زانو‌هام سست می‌شن و تکیه می‌دم به دیوار. نفس‌هام تند شده.

ـ «وااای، الان اینم مونده بود...»

کلیدو نمی‌بینم. چشام سیاهی می‌ره. می‌شینم کف راهرو، سرد و بی‌جون.
یه لحظه فقط صدا می‌شنوم — صدای درِ روبه‌رو.
چند ثانیه بعد یکی کنارم زانو می‌زنه.

ـ خانم؟ حالتون خوبه؟!

سرمو بلند می‌کنم.
کیانه.
نگاهش پر از تعجبه، نه ترحم، نه دلسوزی...نمی‌تونم تشخیص بدم
می‌گه:
ـ می‌تونین بلند شین؟ رنگ‌تون پریده.
لب‌هام خشکه.
ـ نه، فقط خسته‌م... یه دقیقه بشینم خوب می‌شه.

ـ خسته ی؟ یا چیزی خوردین؟
ـ گفتم خوبم

دستم می‌لرزه موقع حرف زدن.
می‌خواد کمکم کنه، ولی عقب می‌کشم.
ـ خودم می‌تونم.



به قلم:ماحی
new_mooncherries
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ فروردین
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_6
new_mooncherries

می‌خنده، همون لبخند نصفه که عصبی‌ترم می‌کنه.
ـ آره، معلومه. فوق‌العاده داری کنترل میکنی.

دستمو می‌گیره قبل از اینکه دوباره زمین بخورم.گفتم
ـ ول کن... گفتم خودم می‌تونم!
ـ اگه می‌تونستی، الان کف زمین نبودی.

حرف نمی‌زنم. فقط نفس می‌کشم. سنگین.
می‌ذاره دستشو پشت کمرم و بلندم می‌کنه.
گرمای دستش رو حس می‌کنم.

منو تا دم در می‌بره.
ـ کلیدت این نیست؟
سوییچ رو از زمین برمی‌داره و نشونم می‌ده.
سرم رو تکون می‌دم.
ـ همونه... ممنون.

در رو باز می‌کنه و کمکم می‌کنه برم داخل.
می‌خوام بگم بره، ولی صدا از گلوم درنمیاد.
می‌گه:
ـ بشین، من آب میارم.

ـ نه، لطفاً... لازم نیست.
ـ دیگه لازم یا نالازم نداره. الان تو حالت خوب نیست.

یه لیوان آب می‌ذاره جلوم.
می‌نشینه روبه‌رو، دستاشو تو هم قلاب می‌کنه.
یه لحظه فقط نگاهم می‌کنه، بی‌هیچ حرفی.
منم زل می‌زنم به کف زمین.

ـ تنها زندگی می‌کنی؟
ـ آره.
ـ خانواده‌ت نزدیک نیستن؟
_فوت کردن
_اوه متاسفم
چیزی نمیگم
سرمو بلند می‌کنم. نگاهم می‌کنه
همون لحظه صدای پارس بتی می‌پیچه از اتاق.
اون جا می‌خوره.
ـ سگ داری؟!
لبخندی میزنم
_نترس نمیاد بخوردت
خنده ی صدا داری میزنه
_خوب شد گفتی ترسیدم
جرعه ی از آب و میخورم و سری تکون میدم
سکوت بینمون می‌مونه تا وقتی که می‌گه
ـ شام خوردی؟
ـ آره.
ـ تابلوئه دروغ می‌گی.

بدون منتظر موندن، گوشی‌شو درمیاره.


بهش نگاه می‌کنم، نه به‌خاطر مهربونی
برای اینکه
یه جور رفتار میکنه که انگار همیشه اجازه داره وارد زندگی بقیه بشه.

سکوت.
غذا می‌رسه. مشغول خوردن میشیم.
یه کم حرف می‌زنه، بیشتر از من. من فقط گاهی جواب می‌دم.

نگاهم رو از روی پیتزا برداشتم. اون داشت با موبایلش ور می‌رفت.
_چند وقته اینجایی
+دوماهی میشه
گوشی رو گذاشت کنار و مستقیم تو چشام نگاه کرد.
_خیلی خوبه...
چند لحظه بعد، گوشی‌اش زنگ خورد. معذرت‌خواهی کرد و رفت اونورتر. صداش آروم بود، نمی‌فهمیدم چی می‌گه. تو فکرای خودم غرق شده بودم که یهو صدای دادش بلند شد:

به قلم:ماحی
new_mooncherries
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ اردیبهشت
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_7
🩸new_mooncherries

گوشی رو گذاشت کنار و مستقیم تو چشام نگاه کرد.
_خیلی خوبه...
چند لحظه بعد، گوشی‌اش زنگ خورد. معذرت‌خواهی کرد و رفت اونورتر. صداش آروم بود، نمی‌فهمیدم چی می‌گه. تو فکرای خودم غرق شده بودم که یهو صدای دادش بلند شد:
_یعنی چی که قرص خوردی؟ ...یعنی چی آخه؟ ...بیشرف! تو چه غلطی کردی؟ یه رابطهٔ کذایی بود.... تموم شد، رفت! چه گهی... الو؟ الو؟ احمق!

خیلی شوکه بودم و نمی‌دونستم چی بگم، فقط صداش توی سرم می‌پیچید.

نزدیکم اومد
_معذرت می‌خوام، باید برم.

+کمکی از من برمیاد؟
تنها چیزی که تونستم بگم همین یه جمله بود
_نه، ممنونم، مزاحمت شدم. فعلاً فردا می‌بینمت.
منتظر جواب نشد و سریع رفت. منم آروم زیر لبی خداحافظی کردم. بعدش رفتم سمت اتاق و کمی برای بتی غذا گذاشتم. لباسامو عوض کردم و با یه لباس خواب، خسته و ولو شدم روی تخت.

صبح که از خواب بیدار شدم ساعت نزدیکِ هشت بود. با اینکه۱۰ کلاس داشتم، حس می‌کردم انگار نصف روز گذشته. بعد از یه صبحونه‌ی نصفه‌نیمه، کیفمو برداشتم و جلوی در خم شدم تا بند نیم‌بوتامو ببندم که صدای درِ روبه‌رویی اومد:

_کییییان! بدو پسر خوب!

پرنده بود، با اون لحن نازک و شیرینش.
قفل در باز شد و کیان با بی‌حوصله گفت:شلوغ نکن

وقتی چشمش به من افتاد، لبخند زد: _عه، سلام! صبحت بخیر، بانو.

+سلام، صبح شما هم بخیر.

با هم سمت آسانسور رفتیم. سکوت بینمون رو خودش شکست: _بابت دیشب... ببخشید، یهویی رفتم.

+اشکالی نداره، پیش میاد.

مکث کردم و بعد پرسیدم: +حالش چطوره؟

با تعجب گفت: _کی؟

+همون... اکس‌تون.

چشمکی زد: _یعنی این‌قدر صدام بلند بود؟

+فاصله‌مون زیاد نبود.

_معده‌شو شست‌وشو دادن. نمی‌فهمم چرا دخترا این‌قدر احساساتی‌ان!

آسانسور رسید. وارد شدیم.
+همه احساساتی نیستن، فقط اونایی که از ته دل دوست دارن. جدا شدن براشون سخته، چه آدم باشه، چه شئ. ولی اون کاری که کرده ترحم‌انگیزه، نه عشق.

به قلم:ماحی
new_mooncherries
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ اردیبهشت
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
#part_8
🩸new_mooncherries

کیان ساکت شد، نگاهم کرد. دستمو جلوی صورتش تکون دادم: +هستی؟

با لبخند گفت: _آره، فقط... یه لحظه تو فکر رفتم.

+خوبه، فکر کردن لازمه.

تا جلوی ماشینم رفتیم، گفتم: +آدرسو بگو، می‌رسونمت.

_به زحمت می‌افتی.

+نه بابا، باعث افتخاره.

بعد از یه ربع، رسیدیم جلوی یه خونه‌ی ویلایی قدیمی، با دیوارای بلند و درختای پیر.

کیان گفت: _ممنون که رسوندی.

+وظیفه‌ست.

لبخند زد، اما اون ته ته چشماش یه چیزی بود...
_مراقب خودت باش، فعلاً.

با سر جواب دادم و حرکت کردم. تو آینه دیدم که داشت وارد حیاط می‌شد.
دو تا مرد قوی هیکل دم در ایستاده بودن، با نگاه‌هایی سرد.
نفسمو آهسته بیرون دادم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                       ...
ولکان_
سیگار رو بین انگشتام نگه داشته بودم، اما دیگه گرماش حس نمی‌شد. نگاهم قفل بود روی اون عکس لعنتی.همون لب هاش... که انگار بلد بودن نفسمو ببرن، حتی از پشت صفحه‌ی گوشی. هر بار نگاش می‌کردم، یه حس مسخره زیر پوستم می‌دوید... مثل خارش، مثل خماری.

_فقط نیازت؟
نگاهش کردم و بدون اینکه به سوالش اهمیت بدم، دود سیگار رو تو صورتش فوت کردم.
+غیر این بوده؟
لبخند تلخی زد، هیچ‌چی نگفت. همونجوری که همیشه بود، خونسرد و رام، حوله رو آروم از تنش درآورد.انگار برای هر حرکتی که میکرد منتظر بود من تاییدش کنم.نشست روی پام
_نه.
چشم‌هامو بستم و با لحنی که بیشتر از بی‌تفاوتی توش سردی بود، گفتم:
+دیگه نشنوم
لباشو به سمت من اورد دنبال بوسه‌‌ای بود که از روز اول میدونست قرار نیست داشته باشه زمزمه کرد:
_چرا نمی‌ذاری زبونت رو روی لبام حس کنم؟
بهش زل زدم...


به قلم:ماحی
🩸new_mooncherries
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
اقا ناموصا ۱۷۶ تا سین کسی نی تشریف بیاره؟joy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
یکی کون من و تنگ کنه پارت بزارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ اردیبهشت
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
اینستا قطع شده و نمیتونی‌کلیپ‌دانلود کنی؟
کل کلیپ های اینستا و روبیکا اینجاستpoint_down

@panaeh_amen

ـــــــــــــــــ  sparklesپـــنــاه امـــــن sparklesــــــــــ

لینک کانالم خوشحال میشم بیایpoint_down

@panaeh_amen

اگه بهترین کلیپ ها و عکس و متن ها رو میخوای بیا عضو کانالم شو heart_eyeskiss


@panaeh_amen
ـــــــــــــــــ  sparklesپـــنــاه امـــــن sparklesــــــــــ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
رمان آلـــودهِ بــِـہ گـــناـہ
295دنبال کننده
اینجا جاییه که مرز بین عشق و نفرت
باریک‌تر از یه نفس کشیدنه...
جایی که آدم‌ها برای نجات
غرق می‌شن و برای انتقام، عاشق.🩸
به قلم:ماحی
مشاهده کانال پیام‌رسان