۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_193
چرا اومده بود اینجا؟
خواستم از کنارش رد شم
که یهو مچ دستمو گرفت
- کجا؟
با بهت به سمتش برگشتم
- داری چیکار میکنی آیهان؟
ول کن دستمو
حرصی غرید
- رنگت پریده
حالت بده!
داشت خبری میگفت
انگار میخواست به هر دومون ثابت کنه حالم بده
دستمو کشیدم بیرون
- من حالم خوبه، بهتره بریم تا کسی نیومده
انگار نه انگار
بهم نزدیک تر شد که همون لحظه صدای دخترونه ای اومد
- آیهان جان؟
آیهان نگاهش به من بود که جواب داد
- بله؟
ساره بود
بهمون نزدیک تر شد
چشماشو ریز کرد
- دارید چیکار میکنید؟
ایهان یهو عصبی کنار رفت و....
#پارت_193
چرا اومده بود اینجا؟
خواستم از کنارش رد شم
که یهو مچ دستمو گرفت
- کجا؟
با بهت به سمتش برگشتم
- داری چیکار میکنی آیهان؟
ول کن دستمو
حرصی غرید
- رنگت پریده
حالت بده!
داشت خبری میگفت
انگار میخواست به هر دومون ثابت کنه حالم بده
دستمو کشیدم بیرون
- من حالم خوبه، بهتره بریم تا کسی نیومده
انگار نه انگار
بهم نزدیک تر شد که همون لحظه صدای دخترونه ای اومد
- آیهان جان؟
آیهان نگاهش به من بود که جواب داد
- بله؟
ساره بود
بهمون نزدیک تر شد
چشماشو ریز کرد
- دارید چیکار میکنید؟
ایهان یهو عصبی کنار رفت و....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_194
ایهان یهو عصبی کنار رفت
و روبه ساره گفت
- میتونی تپش و ببری یه چیزی بهش بدی بخوره؟
با مکثی ادامه داد
- فکر کنم غذا نخورده فشارش افتاده
ساره که از اینکه آیهان مستقیم باهاش حرف زده بود
ذوق زده شده بود
تند تند سرشو تکون داد
- باشه الان میبرمش
به سمت من اومد
و دستمو گرفت
- حالت خوبه عزیزم؟
رنگتم که عوض شده بیا بریم یه چیزی بدم بخوری
رنگم...
من که رنگم عوض نشده بود
بنظرمم حالم خوب بود و فقط از دیدن آیهان شوکه شده بودم
ولی ساره برای بازار گرمی گفته بود
و همینم انگار بدتر آیهان و عصبی تر کرد
که لحظه آخر دیدم کلافه دستشو توی موهاش فرو کرد...
و وارد آشپز خونه شدیم..
دوتا خدمه مشغول آماده کردن دسر و سالاد بودن
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
⟮
#پارت_194
ایهان یهو عصبی کنار رفت
و روبه ساره گفت
- میتونی تپش و ببری یه چیزی بهش بدی بخوره؟
با مکثی ادامه داد
- فکر کنم غذا نخورده فشارش افتاده
ساره که از اینکه آیهان مستقیم باهاش حرف زده بود
ذوق زده شده بود
تند تند سرشو تکون داد
- باشه الان میبرمش
به سمت من اومد
و دستمو گرفت
- حالت خوبه عزیزم؟
رنگتم که عوض شده بیا بریم یه چیزی بدم بخوری
رنگم...
من که رنگم عوض نشده بود
بنظرمم حالم خوب بود و فقط از دیدن آیهان شوکه شده بودم
ولی ساره برای بازار گرمی گفته بود
و همینم انگار بدتر آیهان و عصبی تر کرد
که لحظه آخر دیدم کلافه دستشو توی موهاش فرو کرد...
و وارد آشپز خونه شدیم..
دوتا خدمه مشغول آماده کردن دسر و سالاد بودن
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
⟮
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_195
سر میز شام
آیهان دقیقا اومد و کنار من نشست
چیزی که ازش فرار میکردم
لعنتی...
خواستم بلند شم و برم کنار عمو بشینم
اما همون لحظه صندلی کنارش کشیده شد و زنعمو نشست
عصبی دستمو مشت کردم
با بشقابی که جلوم نشست به خودم اومدم
آیهان مثل همیشه برام پر کرده بود
و خودش بدون هیچ حرکتی داشت برای خودش غذا میکشید
الان نباید کنار نامزدش میشنست و همین کارو براش میکرد؟
ذهنم داشت میترکید
لعنت بهش
همیشه باید ذهنمو درگیر میکرد
حرصی مشغول خوردن غذای جلوم شدم
میترسیدم مثل اون شب آیهان بازم کاری کنه
اما هیچی
حتی تا آخر شام یه کوچولو ام حرف نزد
فقط وقتی خواستم لیوان نوشابه رو بریزم همزمان دستش جلو اومد
و روی دستم نشست
انگار برق هزار ولتی بهم وصل کردن
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#پارت_195
سر میز شام
آیهان دقیقا اومد و کنار من نشست
چیزی که ازش فرار میکردم
لعنتی...
خواستم بلند شم و برم کنار عمو بشینم
اما همون لحظه صندلی کنارش کشیده شد و زنعمو نشست
عصبی دستمو مشت کردم
با بشقابی که جلوم نشست به خودم اومدم
آیهان مثل همیشه برام پر کرده بود
و خودش بدون هیچ حرکتی داشت برای خودش غذا میکشید
الان نباید کنار نامزدش میشنست و همین کارو براش میکرد؟
ذهنم داشت میترکید
لعنت بهش
همیشه باید ذهنمو درگیر میکرد
حرصی مشغول خوردن غذای جلوم شدم
میترسیدم مثل اون شب آیهان بازم کاری کنه
اما هیچی
حتی تا آخر شام یه کوچولو ام حرف نزد
فقط وقتی خواستم لیوان نوشابه رو بریزم همزمان دستش جلو اومد
و روی دستم نشست
انگار برق هزار ولتی بهم وصل کردن
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
؏ــشقمــافیاےمــنhearts️🥂
#𝐏𝐚𝐫𝐭_261
به موهای توی دستم نگاه کردم و خواستم ادامه بدم که نگاهم از آینه به چهره دیار افتاد!
به سختی جلوی لبخندشو گرفته بود، عصبی مشتی روی کتفش کوبوندم و داد زدم:
- برا چی میخندی؟
- خودت نگاه کن چیکار کردی!
به سمتم برگشت که متوجه گندی که زدم شدم! جلوی موهای دیار به طرز مسخره و نا همسانی کوتاه شده بود!
- تقصیر خودته ... بهم استرس وارد کردی!
قیچی رو از دستم کشید و گفت:
- بده بقیشو خودم کوتاه کنم یادبگیری
و با برداشت شونه از داخل کشو به سرعت مشغول کوتاه کردن موهاش شد،
- نه دیار ... خیلی داری کوتاه میکنی
- خودت خرابشون کردی دیگه باید کوتاه بشن
ناراحت به موهایی که روی سرامیک میفتاد نگاه کردم، کمی بعد ریش تراش رو برداشت و دور موهاشو درست کرد.
وقتی کارش تموم شد سرشو کامل برد زیر آب و شست اما من هنوزم در غم از دست دادن موهاش بودم!
آخر با حوله موهای کوتاهشو خشک کرد و به سمتم برگشت، دستی روی سرش کشید و گفت:
- چطوره؟
با حرص مشتمو روی س،نه سفتش کوبیدم و گفتم:
- زشت شدی
بیتوجه بغ،لم کرد و گفت:
- ناراحت نباش پیشی ...
- اره .. عوضش یه رنگی برات انتخاب میکنم که به غلط کردن بیفتی
- چه رنگی مثلاً؟
- قرمز چطوره؟
در ادامه حرفم خندیدم که عصبی غرید:
- مانلی!
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
#𝐏𝐚𝐫𝐭_261
به موهای توی دستم نگاه کردم و خواستم ادامه بدم که نگاهم از آینه به چهره دیار افتاد!
به سختی جلوی لبخندشو گرفته بود، عصبی مشتی روی کتفش کوبوندم و داد زدم:
- برا چی میخندی؟
- خودت نگاه کن چیکار کردی!
به سمتم برگشت که متوجه گندی که زدم شدم! جلوی موهای دیار به طرز مسخره و نا همسانی کوتاه شده بود!
- تقصیر خودته ... بهم استرس وارد کردی!
قیچی رو از دستم کشید و گفت:
- بده بقیشو خودم کوتاه کنم یادبگیری
و با برداشت شونه از داخل کشو به سرعت مشغول کوتاه کردن موهاش شد،
- نه دیار ... خیلی داری کوتاه میکنی
- خودت خرابشون کردی دیگه باید کوتاه بشن
ناراحت به موهایی که روی سرامیک میفتاد نگاه کردم، کمی بعد ریش تراش رو برداشت و دور موهاشو درست کرد.
وقتی کارش تموم شد سرشو کامل برد زیر آب و شست اما من هنوزم در غم از دست دادن موهاش بودم!
آخر با حوله موهای کوتاهشو خشک کرد و به سمتم برگشت، دستی روی سرش کشید و گفت:
- چطوره؟
با حرص مشتمو روی س،نه سفتش کوبیدم و گفتم:
- زشت شدی
بیتوجه بغ،لم کرد و گفت:
- ناراحت نباش پیشی ...
- اره .. عوضش یه رنگی برات انتخاب میکنم که به غلط کردن بیفتی
- چه رنگی مثلاً؟
- قرمز چطوره؟
در ادامه حرفم خندیدم که عصبی غرید:
- مانلی!
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
؏ــشقمــافیاےمــنhearts️🥂
#𝐏𝐚𝐫𝐭_262
- دیر شد برم سفارش بدم
از ،،خارج شدم و رفتم بیروم، گوشیمو برداشتم و وارد سایت مورد نظر شدم، دیار رفت نهار رو تحویل بگیره منم دوتا رنگ سفارش دادم.
یه رنگ قرمز و یه رنگ استخونی مانند که میخوام خودم بزنم، قرار شد بعد نهار برسن دستم که باعث ذوقم شد.
با صدای دیار که می گفت برم نهار بخورم از اتاق خارج شدم، چند نوع غذا سفارش داده بود.
اسم های سختی داشتن اما طعم های بینظیر، با اشتها نهارمون رو خوردیم و بعد از جمع کردن سفره دیار رفت تا کمی بخوابه منم منتظر سفارشم بودم.
" دیار "
چشمام داشت گرم میشد که در اتاق توسط مانلی باز شد و با ذوق روی تخت پرید و گفت:
- دیار پاشو موهامونو رنگ کنیم
- وقت زیاده حالا ...
- مگه تو صبر کردی تا بعد موهاتو کوتاه کنی؟
بهش نگاه کردم که دستمو گرفت و ادامه داد:
- پاشو دیگه ...
به اجبار بلند شدم و باهم از اتاق خارج شدیم، دو کاسه رنگ روی کانتر بودن که یکیشو برداشت و گفت:
- این برا تو ... اون یکی مال من
- چه رنگین؟
- میزنم بعد میفهمی
کلافه ل،ب زدم:
- حداقل بزار انتخاب کنم
متفکر بهم نگاه کرد و در ادامه گفت:
- باشه انتخاب کن
-اون یکی رنگه رو میخوام!
با مکث بهم نگاه کرد و تند گفت:
- نخیر!
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
#𝐏𝐚𝐫𝐭_262
- دیر شد برم سفارش بدم
از ،،خارج شدم و رفتم بیروم، گوشیمو برداشتم و وارد سایت مورد نظر شدم، دیار رفت نهار رو تحویل بگیره منم دوتا رنگ سفارش دادم.
یه رنگ قرمز و یه رنگ استخونی مانند که میخوام خودم بزنم، قرار شد بعد نهار برسن دستم که باعث ذوقم شد.
با صدای دیار که می گفت برم نهار بخورم از اتاق خارج شدم، چند نوع غذا سفارش داده بود.
اسم های سختی داشتن اما طعم های بینظیر، با اشتها نهارمون رو خوردیم و بعد از جمع کردن سفره دیار رفت تا کمی بخوابه منم منتظر سفارشم بودم.
" دیار "
چشمام داشت گرم میشد که در اتاق توسط مانلی باز شد و با ذوق روی تخت پرید و گفت:
- دیار پاشو موهامونو رنگ کنیم
- وقت زیاده حالا ...
- مگه تو صبر کردی تا بعد موهاتو کوتاه کنی؟
بهش نگاه کردم که دستمو گرفت و ادامه داد:
- پاشو دیگه ...
به اجبار بلند شدم و باهم از اتاق خارج شدیم، دو کاسه رنگ روی کانتر بودن که یکیشو برداشت و گفت:
- این برا تو ... اون یکی مال من
- چه رنگین؟
- میزنم بعد میفهمی
کلافه ل،ب زدم:
- حداقل بزار انتخاب کنم
متفکر بهم نگاه کرد و در ادامه گفت:
- باشه انتخاب کن
-اون یکی رنگه رو میخوام!
با مکث بهم نگاه کرد و تند گفت:
- نخیر!
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
؏ــشقمــافیاےمــنhearts️🥂
#𝐏𝐚𝐫𝐭_263
- ععع خودت گفتی انتخاب کن .. من اونو میخوام
- نه دیاررر!!!
از حرص خوردنش لبخندی روی لبم امد اما گفتم:
- یا اون رنگ یا نمیزنم .. تمام!
- باشه اما دیگه با من حرف نزن!
به حالت قهر نگاهشو ازم گرفت و اون یکی کاسه رو برداشت، همه حرکاتش با ناز و عشوه بود یا من اینطور فکر میکردم؟
اگه این بدشانسی نیس پس چیه؟ دستکش هاشو دست کرد و مشغول رنگ کردن موهام شد.
خیلی زود و بخاطر کوتاه بودن موهام کارش تموم شد، دستکش هاشو در اورد و خواست بره که دستامو دور کمرش حلقه کردم و اونو روی پاهام نشوندم.
- ول کن دیار ..
- هیس .. سگ مگه خودت نگفتی انتخاب کنم؟
با اخمای توهم نگاهشو ازم گرفت که سرمو توی گردنش فرو کردم و بوسیدم که سرو کج کرد و گفت:
- نکن دیار کثیفم میکنی با موهات
سرمو از گردنش بیرون کردم و گفتم:
- آشتی کن باهام پیشی
- نموخوم
داشت برام ناز میکرد برای همین روی لپشو بوس،دم و مقابل گوشش ل،ب زدم:
- آشتی؟
بیحرف بهم خیره شد که سرمو به دو طرف تکون دادم به معنای چی که لبخند محوی زد و گفت:
- آشتی
‹
#𝐏𝐚𝐫𝐭_263
- ععع خودت گفتی انتخاب کن .. من اونو میخوام
- نه دیاررر!!!
از حرص خوردنش لبخندی روی لبم امد اما گفتم:
- یا اون رنگ یا نمیزنم .. تمام!
- باشه اما دیگه با من حرف نزن!
به حالت قهر نگاهشو ازم گرفت و اون یکی کاسه رو برداشت، همه حرکاتش با ناز و عشوه بود یا من اینطور فکر میکردم؟
اگه این بدشانسی نیس پس چیه؟ دستکش هاشو دست کرد و مشغول رنگ کردن موهام شد.
خیلی زود و بخاطر کوتاه بودن موهام کارش تموم شد، دستکش هاشو در اورد و خواست بره که دستامو دور کمرش حلقه کردم و اونو روی پاهام نشوندم.
- ول کن دیار ..
- هیس .. سگ مگه خودت نگفتی انتخاب کنم؟
با اخمای توهم نگاهشو ازم گرفت که سرمو توی گردنش فرو کردم و بوسیدم که سرو کج کرد و گفت:
- نکن دیار کثیفم میکنی با موهات
سرمو از گردنش بیرون کردم و گفتم:
- آشتی کن باهام پیشی
- نموخوم
داشت برام ناز میکرد برای همین روی لپشو بوس،دم و مقابل گوشش ل،ب زدم:
- آشتی؟
بیحرف بهم خیره شد که سرمو به دو طرف تکون دادم به معنای چی که لبخند محوی زد و گفت:
- آشتی
‹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
؏ــشقمــافیاےمــنhearts️🥂
#𝐏𝐚𝐫𝐭_264
کاسه رنگ دوم رو برداشت که گفتم:
- خودم میزنم برات
- بلدی؟
- سخت که نیس فقط باید رو همه موهات ما،لیده بشه درسته؟
- اره
جای من نشست که دستکش های خودشو به سختی دستم کردم، اگه حالت کش مانند نداشتن عمراً دستام توشون نمیرفت.
موهاشو به دو قسمت تقسیم کردم و خواستم از بالا شروع کنم که گفت:
- از پایین شروع کن
بیحرف مشغول شدم و دقایقی بعد کارم تموم شد و گفتم:
- مطمئنی زود رنگش میپره؟
- اره ... فقط اوایل خوش رنگه
سری تکون دادم و دستکش ها رو دراوردم، کاسه های خالی رو توی سطل آشغال انداختم و برگشتم که نقاهم به لبخند مانلی افتاد:
- چی؟
- موهات داره رنگ میگیره
- به این زودی؟
- زود هم نیست تغریباً بیست دقیقه گذشت
به سمت اتاق رفتم که جلوی در ایستاد و گفت:
- کجا؟
- برم ببینم چه رنگی شده
- زوده .. بعد از اینکه موهای هر دومون کامل رنگ گرفت و شستیم میبینیم
بیحرف برگشتم تو هال و روی کاناپه نشستم که مانلی هم امد و خودشو تو بغ،لم جا کرد.
روی پیشونیش رو بو،،یدم و گفتم:
- بد نشه مانلی
- خیلی هم قشنگ میشه
- امیدوارم
- افتتاحیه فردا شبه؟
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
#𝐏𝐚𝐫𝐭_264
کاسه رنگ دوم رو برداشت که گفتم:
- خودم میزنم برات
- بلدی؟
- سخت که نیس فقط باید رو همه موهات ما،لیده بشه درسته؟
- اره
جای من نشست که دستکش های خودشو به سختی دستم کردم، اگه حالت کش مانند نداشتن عمراً دستام توشون نمیرفت.
موهاشو به دو قسمت تقسیم کردم و خواستم از بالا شروع کنم که گفت:
- از پایین شروع کن
بیحرف مشغول شدم و دقایقی بعد کارم تموم شد و گفتم:
- مطمئنی زود رنگش میپره؟
- اره ... فقط اوایل خوش رنگه
سری تکون دادم و دستکش ها رو دراوردم، کاسه های خالی رو توی سطل آشغال انداختم و برگشتم که نقاهم به لبخند مانلی افتاد:
- چی؟
- موهات داره رنگ میگیره
- به این زودی؟
- زود هم نیست تغریباً بیست دقیقه گذشت
به سمت اتاق رفتم که جلوی در ایستاد و گفت:
- کجا؟
- برم ببینم چه رنگی شده
- زوده .. بعد از اینکه موهای هر دومون کامل رنگ گرفت و شستیم میبینیم
بیحرف برگشتم تو هال و روی کاناپه نشستم که مانلی هم امد و خودشو تو بغ،لم جا کرد.
روی پیشونیش رو بو،،یدم و گفتم:
- بد نشه مانلی
- خیلی هم قشنگ میشه
- امیدوارم
- افتتاحیه فردا شبه؟
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
؏ــشقمــافیاےمــنhearts️🥂
#𝐏𝐚𝐫𝐭_265
- اره
- چی بپوشم خوبه؟
- هرچی دوس داری فقط پوشیده باشه
- تو چی؟
- یه کت و شلوار دارم
اهومی گفت و به موهام نگاه کرد، دستمو از زیر تاپ به کمرش رسوندم و ل,ب زدم:
- کی تموم میشه؟
- چی؟
- پر,,ودیت
- معمولاً چهار روز ... یا پنج
- دو روزش گذشت ..
کلافه پوفی کشیدم و زیر ل,ب پچ زدم:
- ک*یرم تو این وضع
هینی کشید و با خنده ل,ب زد:
- دیار ... بی ادب
با شی،طنت برای اذیت کردنش گفتم:
- دوس نداری؟
- چی؟
لبخندی به خنگ بازیاش روی لبم امد و گفتم:
- کی ..
قبل از تموم شدن حرفم هین بلند تری کشید و دستشو روی دهنم گذشت و داد زد:
- دیار ... اینطور حرف نزن خو
نزاشت چیزی بگم و خودش ادامه داد:
- جان من اینطور حرف نزن باشه؟
سری تکون دادم که دستشو برداشت، بی حرف بهش خیره شدم که اونم متقابل بهم خیره شد.
خیلی وقتا به این فکر میکنم که مانلی پاداش کدوم کار خوبه منه؟ اصلا چی شد که امد تو زندگیم؟
چطور خودشو انقدر عمیق و محکم تو دلم جا کرد طوری که شد همه زندگیم و من جرعت یه لحظه فکر کردن به اینکه نباشه رو ندارم!
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
#𝐏𝐚𝐫𝐭_265
- اره
- چی بپوشم خوبه؟
- هرچی دوس داری فقط پوشیده باشه
- تو چی؟
- یه کت و شلوار دارم
اهومی گفت و به موهام نگاه کرد، دستمو از زیر تاپ به کمرش رسوندم و ل,ب زدم:
- کی تموم میشه؟
- چی؟
- پر,,ودیت
- معمولاً چهار روز ... یا پنج
- دو روزش گذشت ..
کلافه پوفی کشیدم و زیر ل,ب پچ زدم:
- ک*یرم تو این وضع
هینی کشید و با خنده ل,ب زد:
- دیار ... بی ادب
با شی،طنت برای اذیت کردنش گفتم:
- دوس نداری؟
- چی؟
لبخندی به خنگ بازیاش روی لبم امد و گفتم:
- کی ..
قبل از تموم شدن حرفم هین بلند تری کشید و دستشو روی دهنم گذشت و داد زد:
- دیار ... اینطور حرف نزن خو
نزاشت چیزی بگم و خودش ادامه داد:
- جان من اینطور حرف نزن باشه؟
سری تکون دادم که دستشو برداشت، بی حرف بهش خیره شدم که اونم متقابل بهم خیره شد.
خیلی وقتا به این فکر میکنم که مانلی پاداش کدوم کار خوبه منه؟ اصلا چی شد که امد تو زندگیم؟
چطور خودشو انقدر عمیق و محکم تو دلم جا کرد طوری که شد همه زندگیم و من جرعت یه لحظه فکر کردن به اینکه نباشه رو ندارم!
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ بهمن
۷ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
شب بخیر صبح مسابقه بر گزار میشه و برنده ۲۰هزار تومان شارژ برنده میشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
سلام بچه ها من ادمین کانالم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
اکانت نویسنده رمان پریده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
میخواد کانال جدید بزنه برای ادامه رمان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
لینک کانال براتون میفرستم♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ بهمن
۸ بهمن
۸ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
زود جوین شین پارتا داره میاد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
مسابقه ام اونجا انجام میشه
مجدد فیلماتونو بفرستید♡
مجدد فیلماتونو بفرستید♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ بهمن
۸ بهمن
رمان مافیای من و آرومت میکنم❤️
ده تا پارت اینجا قرار گرفت برید بخونید قشنگا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ بهمن
۹ بهمن
۱۵ بهمن
1Kدنبال کننده
به نام خداوند مهربان
رمان آنلاین: سرایدار زبون دراز grin
ڪپی رمان حتی با ذڪر منبع ممنوعx️
این ڪانال طبق قوانین روبیڪا فعالیت دارد🇮🇷
مشاهده کانال پیامرسانرمان آنلاین: سرایدار زبون دراز grin
ڪپی رمان حتی با ذڪر منبع ممنوعx️
این ڪانال طبق قوانین روبیڪا فعالیت دارد🇮🇷