۱ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#روایت_نوروز
#قسمت_پنجم_ادامه
هم دستم سنگین بود، هم کمبود خواب داشتم و مهمتر از همه، گناه داشتم! با آرامش و خونسردی سمت نزدیک ترین ایستگاه بعدی راه میفتم که 20 دقیقه دیگه اتوبوسش می اومد.
وقتی می رسم دانشکده، من، اِما و رها با قلب های هیجان زده ای که می خواد بیرون بپره، وسایل رو از دفتر اِما می بریم اتاق قهوه. یک ساعتی طول می کشه تا چینش های مختلف ظرف ها و وسایل رو با هم انجام بدیم و در نهایت سفره هفت سین خوشگلمون چیده میشه. همه چیز خیلی زیبا و هماهنگ کنار هم قرار می گیره.
این وسط یه سری از دانشجوها و استادها برای پر کردن لیوان های قهوشون می اومدن و نظرشون جلب می شد و سوال می پرسیدن. سفره تنها چیزی که نداشت سمنو و سنجد بود که اِما اتفاقا از یه شهر دیگه آنلاین سفارششون داده بود و منتظر بودیم بدستمون برسه.
رها بعدش خداحافظی می کنه و می ره تا نوروز رو خونه ی دوستش با همسرش جشن بگیره. من هم بعدش میرم بیرون تا هم کارت و پاکت هدیه برای اِما بگیرم و هم یه سری خوراکی برای پذیرایی. رها یه سری پودینگ میوه ای آورده بود و من هم از روز قبل دو بسته کاپ کیک گرفته بودم. شکلات ایستری[ایستر: عید پاک مسیحیان] شکل تخم مرغ هم داشتیم. برای همین تصمیم می گیرم فقط آبمیوه و لیوان یک بار مصرف بگیرم.
ظهر شده بود و کم کم به لحظه سال تحویل نزدیک می شدیم. حدود یک ساعت و نیم قبلش، اِما پیام میده که سفارش سمنو و سنجدمون نزدیک خونشه و سریع توی یک ساعت میره تا خونش بسته رو میاره و برمیگرده! خدایا باورم نمیشه! هر کس دیگه ای بود، اعتراف می کنم حتی اگر خودمم بودم، احتمالا می گفتم بمونه تا روز بعدی که از خونه اومدم. ولی اِما این کارو نکرد! رفت و سریع برگشت و حالا هفت سین ما هفت تا سینش کامل بود و حتی دو سین هم اضافه تر داشت.
می دونستم که نمیشه امسال طبق عادت همیشگی دور هفت سین باشم و قرآن بخونم و منتظر توپ سال نو باشم.
امسال مهمون هایی داشتم که اولین نوروز عمرشون رو تجربه می کردن. پذیرایی و صحبت های کوتاه، موسیقی تحویل سال، فیلم و عکس، خوش آمدگویی و... همه این کار ها رو باید به تنهایی انجام می دادم.
یک ساعت قبل از تحویل سال،توی دفترم می شینم و شروع میکنم به دعا و قرآن خوندن. زیارت آل یس می خونم. به السلام علیک حین تقوم که می رسم، یاد کلیپ آقا، لحظه ای که این جملات رو میگن و گریه شون می گیره می افتم. دلم می سوزه و من هم شروع می کنم به گریه کردن. توی دلم با آقا و امام زمان حرف می زنم. برام مهم بود که یک وقت کسی فکر نکنه که توی لحظاتی که تیکه هایی از دلم در حال پرپر شدن بودن، من درحال شادی نوروز بودم. به قول یکی از عزیزترین استادام توی ایران، کی میدونه که هر کسی توی چه میدونی می جنگه. من هم داشتم مبارزه می کردم. توی میدونی که شبیه میدون دیگه نبود. با سلاح هایی که سلاح نبود ولی از جنس نفوذ بود. تیر داشت ولی شکلش کلمه بود. احساس بود و حتی اشک.
اشکام رو پاک میکنم. یه دستی به سر و روم می کشم و آماده سال نو می شم. نزدیک های 20 دقیقه آخر بود. اول دو طبقه می رم پایین تا کادوی اِما رو بدم. هر دو احساساتی می شیم. کلی تشکر کرد و خوشحال شد و برای این که فضا سنگین تر نشه قرار شد کارتش رو بعدا بخونه. تمام اون روز هر دو ترکیبی از ذوق، هیجان و احساسات عمیق بودیم. زودتر از بقیه می رم پایین و کم کم استاد ها و بچه ها میان. موسیقی ملایم پیانوی ایرانی و آهنگ های بیکلام استاد بنان رو پخش می کنم تا همه جمع بشن.
رها با چت جی پی تی یک برنامه ثانیه شمار درست کرده بود که لحظه ی دقیق تحویل سال رو با هم بشماریم. همه خیلی خوش حال و هیجان زد بودن. با گوشی هاشون عکس می گرفتن و بعضی ها هم فیلم و عکس های نوروز و تحویل سال رو استوری کردن. دو تا از دوستام، اِلا و ایزابلا، برای من، رها و پیمان سه تا دست گل لاله آورده بودن.
بیچاره ها خبر نداشتن که اون دونفر قرار نیست بیان. اِلا گفت که ما میدونیم که نباید دست خالی مهمونی ایرانی ها رفت و گل لاله توی فرهنگ شما گل پرمعنی ای هست!
شمارش معکوس شروع می شه و 10 ثانیه آخر رو همه با هم می شماریم. آخرش هم متاسفانه چند ثانیه زودتر آهنگ دهل و سورنای معروف سال نو رو پخش می کنم و تو چند ثانیه آخری که سرم پایینه و نمیدونم قطع کنم یا نه، همه دست می زنن و هورا می کشن و نوروز رو تبریک می گن. آدم هایی که تا صبح اون روز نمی دونستن نوروز چیه، حالا خوشحال و کف زنان ساعت دقیق پایان چرخش زمین به دور خورشید رو به هم تبریک می گفتن.
الان که به اون لحظه فکر می کنم می گم ای کاش یه چند لحظه صحبت می کردم و یه تشکر ویژه می کردم اما حیف که این کارها رو نکردم. یه تشکر کلی از همه کردم و ازشون خواستم که از خودشون پذیرایی کنن.
#روایت_نوروز
#قسمت_پنجم_ادامه
هم دستم سنگین بود، هم کمبود خواب داشتم و مهمتر از همه، گناه داشتم! با آرامش و خونسردی سمت نزدیک ترین ایستگاه بعدی راه میفتم که 20 دقیقه دیگه اتوبوسش می اومد.
وقتی می رسم دانشکده، من، اِما و رها با قلب های هیجان زده ای که می خواد بیرون بپره، وسایل رو از دفتر اِما می بریم اتاق قهوه. یک ساعتی طول می کشه تا چینش های مختلف ظرف ها و وسایل رو با هم انجام بدیم و در نهایت سفره هفت سین خوشگلمون چیده میشه. همه چیز خیلی زیبا و هماهنگ کنار هم قرار می گیره.
این وسط یه سری از دانشجوها و استادها برای پر کردن لیوان های قهوشون می اومدن و نظرشون جلب می شد و سوال می پرسیدن. سفره تنها چیزی که نداشت سمنو و سنجد بود که اِما اتفاقا از یه شهر دیگه آنلاین سفارششون داده بود و منتظر بودیم بدستمون برسه.
رها بعدش خداحافظی می کنه و می ره تا نوروز رو خونه ی دوستش با همسرش جشن بگیره. من هم بعدش میرم بیرون تا هم کارت و پاکت هدیه برای اِما بگیرم و هم یه سری خوراکی برای پذیرایی. رها یه سری پودینگ میوه ای آورده بود و من هم از روز قبل دو بسته کاپ کیک گرفته بودم. شکلات ایستری[ایستر: عید پاک مسیحیان] شکل تخم مرغ هم داشتیم. برای همین تصمیم می گیرم فقط آبمیوه و لیوان یک بار مصرف بگیرم.
ظهر شده بود و کم کم به لحظه سال تحویل نزدیک می شدیم. حدود یک ساعت و نیم قبلش، اِما پیام میده که سفارش سمنو و سنجدمون نزدیک خونشه و سریع توی یک ساعت میره تا خونش بسته رو میاره و برمیگرده! خدایا باورم نمیشه! هر کس دیگه ای بود، اعتراف می کنم حتی اگر خودمم بودم، احتمالا می گفتم بمونه تا روز بعدی که از خونه اومدم. ولی اِما این کارو نکرد! رفت و سریع برگشت و حالا هفت سین ما هفت تا سینش کامل بود و حتی دو سین هم اضافه تر داشت.
می دونستم که نمیشه امسال طبق عادت همیشگی دور هفت سین باشم و قرآن بخونم و منتظر توپ سال نو باشم.
امسال مهمون هایی داشتم که اولین نوروز عمرشون رو تجربه می کردن. پذیرایی و صحبت های کوتاه، موسیقی تحویل سال، فیلم و عکس، خوش آمدگویی و... همه این کار ها رو باید به تنهایی انجام می دادم.
یک ساعت قبل از تحویل سال،توی دفترم می شینم و شروع میکنم به دعا و قرآن خوندن. زیارت آل یس می خونم. به السلام علیک حین تقوم که می رسم، یاد کلیپ آقا، لحظه ای که این جملات رو میگن و گریه شون می گیره می افتم. دلم می سوزه و من هم شروع می کنم به گریه کردن. توی دلم با آقا و امام زمان حرف می زنم. برام مهم بود که یک وقت کسی فکر نکنه که توی لحظاتی که تیکه هایی از دلم در حال پرپر شدن بودن، من درحال شادی نوروز بودم. به قول یکی از عزیزترین استادام توی ایران، کی میدونه که هر کسی توی چه میدونی می جنگه. من هم داشتم مبارزه می کردم. توی میدونی که شبیه میدون دیگه نبود. با سلاح هایی که سلاح نبود ولی از جنس نفوذ بود. تیر داشت ولی شکلش کلمه بود. احساس بود و حتی اشک.
اشکام رو پاک میکنم. یه دستی به سر و روم می کشم و آماده سال نو می شم. نزدیک های 20 دقیقه آخر بود. اول دو طبقه می رم پایین تا کادوی اِما رو بدم. هر دو احساساتی می شیم. کلی تشکر کرد و خوشحال شد و برای این که فضا سنگین تر نشه قرار شد کارتش رو بعدا بخونه. تمام اون روز هر دو ترکیبی از ذوق، هیجان و احساسات عمیق بودیم. زودتر از بقیه می رم پایین و کم کم استاد ها و بچه ها میان. موسیقی ملایم پیانوی ایرانی و آهنگ های بیکلام استاد بنان رو پخش می کنم تا همه جمع بشن.
رها با چت جی پی تی یک برنامه ثانیه شمار درست کرده بود که لحظه ی دقیق تحویل سال رو با هم بشماریم. همه خیلی خوش حال و هیجان زد بودن. با گوشی هاشون عکس می گرفتن و بعضی ها هم فیلم و عکس های نوروز و تحویل سال رو استوری کردن. دو تا از دوستام، اِلا و ایزابلا، برای من، رها و پیمان سه تا دست گل لاله آورده بودن.
بیچاره ها خبر نداشتن که اون دونفر قرار نیست بیان. اِلا گفت که ما میدونیم که نباید دست خالی مهمونی ایرانی ها رفت و گل لاله توی فرهنگ شما گل پرمعنی ای هست!
شمارش معکوس شروع می شه و 10 ثانیه آخر رو همه با هم می شماریم. آخرش هم متاسفانه چند ثانیه زودتر آهنگ دهل و سورنای معروف سال نو رو پخش می کنم و تو چند ثانیه آخری که سرم پایینه و نمیدونم قطع کنم یا نه، همه دست می زنن و هورا می کشن و نوروز رو تبریک می گن. آدم هایی که تا صبح اون روز نمی دونستن نوروز چیه، حالا خوشحال و کف زنان ساعت دقیق پایان چرخش زمین به دور خورشید رو به هم تبریک می گفتن.
الان که به اون لحظه فکر می کنم می گم ای کاش یه چند لحظه صحبت می کردم و یه تشکر ویژه می کردم اما حیف که این کارها رو نکردم. یه تشکر کلی از همه کردم و ازشون خواستم که از خودشون پذیرایی کنن.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#روایت_نوروز
#قسمت_پنجم_ادامه
بعد از اون همه با زیرصدای موسیقی ملایم ایرانی گرم صحبت شدن و بعضی ها هم کم کم خواستن که خداحافظی کنن و برن.
قبل از رفتن از همه خواهش میکنم که باهم یک عکس دسته جمعی بگیریم.
بعد از اون هم چندتا عکس با دوستای نزدیک ترم می گیرم...
ادامه دارد....
#روایت_نوروز
#قسمت_پنجم_ادامه
بعد از اون همه با زیرصدای موسیقی ملایم ایرانی گرم صحبت شدن و بعضی ها هم کم کم خواستن که خداحافظی کنن و برن.
قبل از رفتن از همه خواهش میکنم که باهم یک عکس دسته جمعی بگیریم.
بعد از اون هم چندتا عکس با دوستای نزدیک ترم می گیرم...
ادامه دارد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
Abbas_mowzoon
diamond_shape_with_a_dot_inside عنوان:
(گزیدهای از قسمت سوم فصل سوم)
small_orange_diamondدر مرحله دوم عملیات آزادسازی خرمشهر بودیم، مأموریتی به ما اعلام شده بود که باید جادهی جُفیر به پاسگاه طلاییه رو چهار کیلومترش رو مورد هدف قرار بدیم
small_orange_diamond۲۸ سالم بود و لیدر۳ نیروی هوایی بودم، پرواز با تأکیداتی که شده بود هیچی یادم نمیره که رییس عملیات دستورالعمل پرواز رو به ما نشون داد و گفت؛ شما برنمیگردید! مأموریت بدون بازگشت! و فقط سعی کنید که زنده بمونید...
clapper با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید:
https://aparat.com/v/ByY1C
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaves
#زندگی_پس_از_زندگی
#عباس_موزون
#فصل_۳_قسمت_۳
#حسین_علی_ذوالفقاری
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
id @abbas_mowzoon
(گزیدهای از قسمت سوم فصل سوم)
small_orange_diamondدر مرحله دوم عملیات آزادسازی خرمشهر بودیم، مأموریتی به ما اعلام شده بود که باید جادهی جُفیر به پاسگاه طلاییه رو چهار کیلومترش رو مورد هدف قرار بدیم
small_orange_diamond۲۸ سالم بود و لیدر۳ نیروی هوایی بودم، پرواز با تأکیداتی که شده بود هیچی یادم نمیره که رییس عملیات دستورالعمل پرواز رو به ما نشون داد و گفت؛ شما برنمیگردید! مأموریت بدون بازگشت! و فقط سعی کنید که زنده بمونید...
clapper با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید:
https://aparat.com/v/ByY1C
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaves
#زندگی_پس_از_زندگی
#عباس_موزون
#فصل_۳_قسمت_۳
#حسین_علی_ذوالفقاری
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
id @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#قسمت_ششم
صبح اون روز بعد از ایمیل، یکی از استادهای خیلی مسن دانشکده که یک آقای پروفسور هست که حدود 30 سال توی این دانشکده بوده، ایمیل رو ریپلای می زنه و از این ایده ی "خوب" تشکر می کنه و می گه که بعد از ظهر میاد.
توی دفتر ما یکی از میزهای پشت سری من میز آنا هست. یک دختر قدبلند کانادایی. آنا با تعجب می گه که:« تو از "مایک" یه ریپلای گرفتی! مایک جواب ایمیل هیچ کسی رو نمیده و برای دعوت تو گفته که میاد! آفرین بهت واقعا!».
و... مایک جشن نوروزمون رو اومد. خیلی خوشحال به نظر می اومد و قبل از سال تحویل با ذوق از من پرسید که تو ایرانی هستی؟ منم گفتم بله. با کلی ذوق گفت که من با یک ایرانی یک مدتی توی بلژیک همکار بودم و خیلی تجربه ی خوبی بود! می خواست که بیشتر صحبت کنیم که 10 ثانیه آخر شد. منم متاسفانه نشد بعدش باهاش صحبت کنم و مایک هم خیلی زودتر از بقیه رفت.
وقتی کم کم خلوت شد، دو تا دیگه از استادهای مسن و مهم دانشکده اومدن به ما سر بزنن. یکیشون مهربون و خوش اخلاقه شروع به صحبت کردن و سوال پرسیدن از من کرد. ریچارد با علاقه از فلسفه نوروز پرسید و از دقت تقویم شمسی خیلی تعجب کرد، انقدر که گفت: «تنها دلیلی که من دیر اومدم این بود که فکر نمی کردم واقعا مهم باشه که سر ساعت 3:46 که نوشته بودین باید بیام!».
ادامه دارد....
#قسمت_ششم
صبح اون روز بعد از ایمیل، یکی از استادهای خیلی مسن دانشکده که یک آقای پروفسور هست که حدود 30 سال توی این دانشکده بوده، ایمیل رو ریپلای می زنه و از این ایده ی "خوب" تشکر می کنه و می گه که بعد از ظهر میاد.
توی دفتر ما یکی از میزهای پشت سری من میز آنا هست. یک دختر قدبلند کانادایی. آنا با تعجب می گه که:« تو از "مایک" یه ریپلای گرفتی! مایک جواب ایمیل هیچ کسی رو نمیده و برای دعوت تو گفته که میاد! آفرین بهت واقعا!».
و... مایک جشن نوروزمون رو اومد. خیلی خوشحال به نظر می اومد و قبل از سال تحویل با ذوق از من پرسید که تو ایرانی هستی؟ منم گفتم بله. با کلی ذوق گفت که من با یک ایرانی یک مدتی توی بلژیک همکار بودم و خیلی تجربه ی خوبی بود! می خواست که بیشتر صحبت کنیم که 10 ثانیه آخر شد. منم متاسفانه نشد بعدش باهاش صحبت کنم و مایک هم خیلی زودتر از بقیه رفت.
وقتی کم کم خلوت شد، دو تا دیگه از استادهای مسن و مهم دانشکده اومدن به ما سر بزنن. یکیشون مهربون و خوش اخلاقه شروع به صحبت کردن و سوال پرسیدن از من کرد. ریچارد با علاقه از فلسفه نوروز پرسید و از دقت تقویم شمسی خیلی تعجب کرد، انقدر که گفت: «تنها دلیلی که من دیر اومدم این بود که فکر نمی کردم واقعا مهم باشه که سر ساعت 3:46 که نوشته بودین باید بیام!».
ادامه دارد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#قسمت_ششم
ادامه
بیشتر از تاکید نوروز و حساسیتش به زمان از قدمت این مراسم شگفت زده شد:« شما واقعا نوروز رو به همین شکل هزاران ساله که جشن می گیرین؟». من هم با افتخار گفتم:« بله!».
در ادامه ی مکالممون به خاطر شرایط فعلی ایران ابراز ناراحتی کرد و حال خانوادم رو پرسید.
نفر بعدی، یک استاد مسن دیگه بود که به سخت گیری و دیدگاه های نژاد پرستانه اش معروفه.
اما لطف خدا، روح نوروز و قدرت بهار، ویلیام رو هم آورده بودن. با این که مشخص بود خودداری می کنه تا هیجان زیادی بروز نده و نسبت به هفت سین واکنش نشون نده اما از نفس این مراسم خوشحال و راضی به نظر می اومد. جداگانه از من تشکر کرد و پرسید ایرانی ام یا نه؟ که بعد از اینکه فهمید، دوباره از خانواده ام احوال پرسی کرد و ابراز تاسف و ناراحتی کرد و برای سلامتی و امنیت خانواده ام "آرزوهای خوب" کرد. ویلیام یکی از استادهای آنا هستش و هر دو از واکنش خوبش تعجب کردیم!
وقتی دیگه تقریبا همه رفتن، فقط من مونده بودم و چند تا دوستام. الا، ایزابلا، کریستینا که البته با فامیلیش صداش می کنیم یعنی مارتین و آنا. الا، مامانش سرخ پوست آمریکایی از ایالت آریزوناست و باباش هم اسکاتلندی. ایزابلا از کشور کلومبیاست و من همیشه راجع به زبان اسپانیایی و علاقم به اون قاره باهاش حرف دارم. مارتین آمریکایی اهل تگزاس هست. توی محل کارمون دقیقا میز پشت سری من می شینه و همیشه روی میزش پر از وسایل عجیب و غریبه. آنا هم بغل دستیشه. دختر خیلی ناز و مهربونیه. از اونجایی که دفتر ما فقط 7 نفره هست و توی طبقه ی دیگه ای، در مقایسه با دفتر مخصوص دانشجوهای دکتری کوچکتر هست، معمولا بیشتر ساعت های هفته فقط ما پنج تا توی دفتر کوچیکمون هستیم.
هممون دور میز می شینیم و گرم صحبت می شیم. به این فکر می کنم که خیلی جالبه، ما از پنج ملیت متفاوتیم اما جمع های دخترونه همه جای دنیا و با هر نژادی همیشه یک شکلن! صحبتمون به احوال پرسی از خانواده ام و شرایط ایران می رسه.
اولین چیزی که می گم و اشک توی چشمای آنا جمع می شه این بود که:« از بچگی تا الان، هیچ وقت فکر نمی کردم که من یک روز این شرایط رو تجربه کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم که راجع به جنگ صحبت کنم. تا چند سال پیش یک پدیده ی خیلی دور به نظرم می رسید. ولی همیشه با همه ی چیزایی که دوست داریم امتحان می شیم. منم سرزمینم رو دوست دارم. عاشق مردمم هستم.».
این بخش آخر حرفم رو متوجه نشدن.
ادامه میدم که:« من از بچگی طرفدار فلسطین بودم. طرفدار مظلومیت فلسطینی ها. همیشه تا بزرگی این رو یاد گرفتیم که باید به ارزش هامون پایبند باشیم، باید مقاومت کنیم و الان این فرصت فراهم شده و نوبت ماست که نشون بدیم چقدر پای حرف هایی که باور داریم وایمیسیم. چقدر همه چیزهایی که همیشه ادعا داشتیم واقعی هستن...». حسم اون لحظه این بود که شاید بحثم سنگینه و باز هم جملات به اندازه ی کافی ملموس نیستن. شاید هم بودن ولی نمی شد دقیق فهمید.
نکته ی مهمی که وجود داره اینه که این بچه ها خیلی چیزها رو نمی دونن. همین که علی رغم این همه ابهام و نکته های ندونسته باز هم سمت درست تاریخ ایستادن، به نظرم معجزه است و یه دست خوش اساسی داره!
باید یه مقدار شناخت داشت از سبک زندگی و تفکر آدم های خارجی، از مدلی که مطلب یاد می گیرن، مدلی که فکر می کنن و فکرها رو توی سرشون تحلیل می کنن تا مدلی که صحبت می کنن. هیچ جای تعجبی نداره که بگم شبیه ما نیستن. برای همین برای اثرگذاری کلام و داشتن یک گفت و گوی سالم باید ظرافت به خرج داد.
#قسمت_ششم
ادامه
بیشتر از تاکید نوروز و حساسیتش به زمان از قدمت این مراسم شگفت زده شد:« شما واقعا نوروز رو به همین شکل هزاران ساله که جشن می گیرین؟». من هم با افتخار گفتم:« بله!».
در ادامه ی مکالممون به خاطر شرایط فعلی ایران ابراز ناراحتی کرد و حال خانوادم رو پرسید.
نفر بعدی، یک استاد مسن دیگه بود که به سخت گیری و دیدگاه های نژاد پرستانه اش معروفه.
اما لطف خدا، روح نوروز و قدرت بهار، ویلیام رو هم آورده بودن. با این که مشخص بود خودداری می کنه تا هیجان زیادی بروز نده و نسبت به هفت سین واکنش نشون نده اما از نفس این مراسم خوشحال و راضی به نظر می اومد. جداگانه از من تشکر کرد و پرسید ایرانی ام یا نه؟ که بعد از اینکه فهمید، دوباره از خانواده ام احوال پرسی کرد و ابراز تاسف و ناراحتی کرد و برای سلامتی و امنیت خانواده ام "آرزوهای خوب" کرد. ویلیام یکی از استادهای آنا هستش و هر دو از واکنش خوبش تعجب کردیم!
وقتی دیگه تقریبا همه رفتن، فقط من مونده بودم و چند تا دوستام. الا، ایزابلا، کریستینا که البته با فامیلیش صداش می کنیم یعنی مارتین و آنا. الا، مامانش سرخ پوست آمریکایی از ایالت آریزوناست و باباش هم اسکاتلندی. ایزابلا از کشور کلومبیاست و من همیشه راجع به زبان اسپانیایی و علاقم به اون قاره باهاش حرف دارم. مارتین آمریکایی اهل تگزاس هست. توی محل کارمون دقیقا میز پشت سری من می شینه و همیشه روی میزش پر از وسایل عجیب و غریبه. آنا هم بغل دستیشه. دختر خیلی ناز و مهربونیه. از اونجایی که دفتر ما فقط 7 نفره هست و توی طبقه ی دیگه ای، در مقایسه با دفتر مخصوص دانشجوهای دکتری کوچکتر هست، معمولا بیشتر ساعت های هفته فقط ما پنج تا توی دفتر کوچیکمون هستیم.
هممون دور میز می شینیم و گرم صحبت می شیم. به این فکر می کنم که خیلی جالبه، ما از پنج ملیت متفاوتیم اما جمع های دخترونه همه جای دنیا و با هر نژادی همیشه یک شکلن! صحبتمون به احوال پرسی از خانواده ام و شرایط ایران می رسه.
اولین چیزی که می گم و اشک توی چشمای آنا جمع می شه این بود که:« از بچگی تا الان، هیچ وقت فکر نمی کردم که من یک روز این شرایط رو تجربه کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم که راجع به جنگ صحبت کنم. تا چند سال پیش یک پدیده ی خیلی دور به نظرم می رسید. ولی همیشه با همه ی چیزایی که دوست داریم امتحان می شیم. منم سرزمینم رو دوست دارم. عاشق مردمم هستم.».
این بخش آخر حرفم رو متوجه نشدن.
ادامه میدم که:« من از بچگی طرفدار فلسطین بودم. طرفدار مظلومیت فلسطینی ها. همیشه تا بزرگی این رو یاد گرفتیم که باید به ارزش هامون پایبند باشیم، باید مقاومت کنیم و الان این فرصت فراهم شده و نوبت ماست که نشون بدیم چقدر پای حرف هایی که باور داریم وایمیسیم. چقدر همه چیزهایی که همیشه ادعا داشتیم واقعی هستن...». حسم اون لحظه این بود که شاید بحثم سنگینه و باز هم جملات به اندازه ی کافی ملموس نیستن. شاید هم بودن ولی نمی شد دقیق فهمید.
نکته ی مهمی که وجود داره اینه که این بچه ها خیلی چیزها رو نمی دونن. همین که علی رغم این همه ابهام و نکته های ندونسته باز هم سمت درست تاریخ ایستادن، به نظرم معجزه است و یه دست خوش اساسی داره!
باید یه مقدار شناخت داشت از سبک زندگی و تفکر آدم های خارجی، از مدلی که مطلب یاد می گیرن، مدلی که فکر می کنن و فکرها رو توی سرشون تحلیل می کنن تا مدلی که صحبت می کنن. هیچ جای تعجبی نداره که بگم شبیه ما نیستن. برای همین برای اثرگذاری کلام و داشتن یک گفت و گوی سالم باید ظرافت به خرج داد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#قسمت_ششم
ادامه
مخصوصا این که با ملیت های مختلف مواجه باشی. نه این که من این مهارت رو از برم و مذاکره کننده حرفه ای باشم، نه؛ صرفا تلاش دارم بگم که هنوز جا برای یادگیری خیلی چیزها هست.
صحبت هامون ادامه پیدا می کنه. بچه ها از این صحبت می کنن که چقدر از رئیس جمهور آمریکا و اسرائیل متنفرن.
آنا می گه که چقدر اصلا از خود آمریکا متنفره. این روزها صحبت اقدام برای فرصت های فوق دکتری یا استادی می شه، زیاد از استادها و دانشجوها می شنوم که می گن:« دیگه مگه کسی دلش می خواد که بره آمریکا؟» یا « کی تو این اوضاع دنیا اصلا دلش می خواد بره آمریکا؟».
آنا متن یکی از صحبت های وقیح، مزخرف و حال بهم زن اخیر ترامپ رو بلند می خونه. اون قسمتیش که اتفاقا زیاد تو اینترنت چرخید. همون جا که به ژاپنی ها درمورد سوپرایز شدن توی جنگ تیکه میندازه! همین باعث می شه که راجع به سلاح های هسته ای صحبت کنیم. قبل از این که من چیزی بگم بچه ها می گفتن که:« آمریکا به جاهایی حمله کرده که ایران برای تولید برق از انرژی هسته ای استفاده می کنه. دقیقا مثل همه دنیا! این حقشونه! چرا نباید بتونن مثل بقیه تولید انرژی داشته باشن؟».
اینجا بود که من براشون از NPT گفتم که البته خودشون ازش خبر داشتن. مارتین آمریکایی شروع کرد ادای طرفدارهای ترامپ و "مگا" [Make America Great Again]رو در آوردن.
گفت توی یک مصاحبه ی سرکاری یک خبرنگار از این طرفدارهای خنگول ترامپ پرسیده که:« اگر ایران انرژی هسته ای داشته باشه و ماهم بریم هر چند وقت یکبار سربزنیم و نظارت کنیم که سلاح هسته ای تولید نمیشه اون وقت به نظرتون مشکل حل میشه؟» بعد که اون طرفدارها می گفتن که: بله و عالی میشه، خبرنگار بهشون می گفته که ما دقیقا سال هاست که این کار رو می کنیم و بعد اون طرفدارهای احمق بهت زده می مونن و نگاه می کنن و بعد میگن که: «خوب نه... ما باید بهتر انجامش بدیم.».
همه سرشون رو از این همه حماقت تکون میدن و معتقدن این حجم از خنگی بی سابقه است. یه ذره راجع به استفاده از سلاح های هسته ای صحبت می کنیم. این که دو قدرت هسته ای که به قول ایزابلا یکیشون حاضر به اذعان کردن نیست، به یک کشور غیر هسته ای به همین بهانه حمله کردن. تازه یکیشون هم سابقه استفاده ازش رو به بدترین شکل توی هیروشیما و ناکازاکی داره...!
از این می گیم که این تنها نگرانی هست که راجع به ایران داریم.
باور من این هست که برای یک گفتوگوی درست و موفق باید مدل فکر کردن و حرف زدن خارجی ها رو بلد بود. مارتین در ادامه حرف هامون گفت که آمریکا و اسرائیل قوی ترین ارتش دنیا رو دارن و خوبه حداقل تنها می جنگن و بعد می پرسه که آمریکا خودش تونسته این همه سلاح رو بسازه؟ بهش جواب میدم که نه اتفاقا اصلا این طوری نیست. سلاح های جنگی که دارن رو اتفاقا خودشون به تنهایی نمی سازن. همکاری بقیه کشورهایی که باهاشون دوست هستن هم هست. مثل انگلستان و آلمان. مثال میزنم که اتفاقا قطعات اف-35 ها رو انگلستان تولید می کنه و سعی می کنم جزئیات زیاد دیگه ای رو نگم به این تاکید کنم که برخلاف این کشورها، ایران نه تنها تمااااام موشک ها و سلاح هایی که داره رو خودش تولید می کنه بلکه با وجود حدود 50 سال تحریم برای تولید هر محصول و خدماتی و داشتن هر صنعتی خودکفا و مستقله. مارتین خیلی سریع قانع میشه و میگه راست میگی. بعد هم بلافاصله میگه: من فکر میکنم ایران خیلی کشور پیشرفته با تکنولوژی های جدید هست!
من از این حرف خیلی احساس غرور کردم.
در ادامه حرفامون آنا میگه که:« به پایگاه های آمریکا توی اون محدوده نگاه کردی؟ همه جا هستن! توی همه ی کشورهای همسایه ایران حضور دارن. ایران خودش داره به تنهایی می جنگه.»
اینجا ایزابلا جواب میده که: من مبارزه ایرانی ها رو خیلی دوست دارم خیلی منضبط و منظم می جنگن. (با دستاش حالت نظم رو نشون میده.)
در جواب آنا هم می گه: پس حزب الله و یمنی ها چی؟ که من و آنا براش توضیح می دیم که حزب الله در اصل یک گروه هست و یک حکومت نیست.
#قسمت_ششم
ادامه
مخصوصا این که با ملیت های مختلف مواجه باشی. نه این که من این مهارت رو از برم و مذاکره کننده حرفه ای باشم، نه؛ صرفا تلاش دارم بگم که هنوز جا برای یادگیری خیلی چیزها هست.
صحبت هامون ادامه پیدا می کنه. بچه ها از این صحبت می کنن که چقدر از رئیس جمهور آمریکا و اسرائیل متنفرن.
آنا می گه که چقدر اصلا از خود آمریکا متنفره. این روزها صحبت اقدام برای فرصت های فوق دکتری یا استادی می شه، زیاد از استادها و دانشجوها می شنوم که می گن:« دیگه مگه کسی دلش می خواد که بره آمریکا؟» یا « کی تو این اوضاع دنیا اصلا دلش می خواد بره آمریکا؟».
آنا متن یکی از صحبت های وقیح، مزخرف و حال بهم زن اخیر ترامپ رو بلند می خونه. اون قسمتیش که اتفاقا زیاد تو اینترنت چرخید. همون جا که به ژاپنی ها درمورد سوپرایز شدن توی جنگ تیکه میندازه! همین باعث می شه که راجع به سلاح های هسته ای صحبت کنیم. قبل از این که من چیزی بگم بچه ها می گفتن که:« آمریکا به جاهایی حمله کرده که ایران برای تولید برق از انرژی هسته ای استفاده می کنه. دقیقا مثل همه دنیا! این حقشونه! چرا نباید بتونن مثل بقیه تولید انرژی داشته باشن؟».
اینجا بود که من براشون از NPT گفتم که البته خودشون ازش خبر داشتن. مارتین آمریکایی شروع کرد ادای طرفدارهای ترامپ و "مگا" [Make America Great Again]رو در آوردن.
گفت توی یک مصاحبه ی سرکاری یک خبرنگار از این طرفدارهای خنگول ترامپ پرسیده که:« اگر ایران انرژی هسته ای داشته باشه و ماهم بریم هر چند وقت یکبار سربزنیم و نظارت کنیم که سلاح هسته ای تولید نمیشه اون وقت به نظرتون مشکل حل میشه؟» بعد که اون طرفدارها می گفتن که: بله و عالی میشه، خبرنگار بهشون می گفته که ما دقیقا سال هاست که این کار رو می کنیم و بعد اون طرفدارهای احمق بهت زده می مونن و نگاه می کنن و بعد میگن که: «خوب نه... ما باید بهتر انجامش بدیم.».
همه سرشون رو از این همه حماقت تکون میدن و معتقدن این حجم از خنگی بی سابقه است. یه ذره راجع به استفاده از سلاح های هسته ای صحبت می کنیم. این که دو قدرت هسته ای که به قول ایزابلا یکیشون حاضر به اذعان کردن نیست، به یک کشور غیر هسته ای به همین بهانه حمله کردن. تازه یکیشون هم سابقه استفاده ازش رو به بدترین شکل توی هیروشیما و ناکازاکی داره...!
از این می گیم که این تنها نگرانی هست که راجع به ایران داریم.
باور من این هست که برای یک گفتوگوی درست و موفق باید مدل فکر کردن و حرف زدن خارجی ها رو بلد بود. مارتین در ادامه حرف هامون گفت که آمریکا و اسرائیل قوی ترین ارتش دنیا رو دارن و خوبه حداقل تنها می جنگن و بعد می پرسه که آمریکا خودش تونسته این همه سلاح رو بسازه؟ بهش جواب میدم که نه اتفاقا اصلا این طوری نیست. سلاح های جنگی که دارن رو اتفاقا خودشون به تنهایی نمی سازن. همکاری بقیه کشورهایی که باهاشون دوست هستن هم هست. مثل انگلستان و آلمان. مثال میزنم که اتفاقا قطعات اف-35 ها رو انگلستان تولید می کنه و سعی می کنم جزئیات زیاد دیگه ای رو نگم به این تاکید کنم که برخلاف این کشورها، ایران نه تنها تمااااام موشک ها و سلاح هایی که داره رو خودش تولید می کنه بلکه با وجود حدود 50 سال تحریم برای تولید هر محصول و خدماتی و داشتن هر صنعتی خودکفا و مستقله. مارتین خیلی سریع قانع میشه و میگه راست میگی. بعد هم بلافاصله میگه: من فکر میکنم ایران خیلی کشور پیشرفته با تکنولوژی های جدید هست!
من از این حرف خیلی احساس غرور کردم.
در ادامه حرفامون آنا میگه که:« به پایگاه های آمریکا توی اون محدوده نگاه کردی؟ همه جا هستن! توی همه ی کشورهای همسایه ایران حضور دارن. ایران خودش داره به تنهایی می جنگه.»
اینجا ایزابلا جواب میده که: من مبارزه ایرانی ها رو خیلی دوست دارم خیلی منضبط و منظم می جنگن. (با دستاش حالت نظم رو نشون میده.)
در جواب آنا هم می گه: پس حزب الله و یمنی ها چی؟ که من و آنا براش توضیح می دیم که حزب الله در اصل یک گروه هست و یک حکومت نیست.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#قسمت_ششم
ادامه
درادامه ی بحثمون هم ایزابلا از حضور صهیونیسم توی کشورش، کلمبیا، صحبت می کنه از مافیاهایی که اونجا دارن و گروه هایی که برده داری جنسی انجام میدن. نتیجه جو سنگین و غم انگیز بحثمون درنهایت این بود که این صهیونیستها چقدر بی همه چیز و منفور هستن.
آخرای صحبتمون از "سیزده به در" حرف زدیم که چجوری فستیوال نوروز رو تموم کنیم. این وسط حرف از بشکن میشه و من بهشون بشکن ایرانی یاد میدم و کم کم روحیه ها بر میگرده. همشون خیلی مشتاقن که 13 به در برن تو طبیعت و اون روز رو حتما بیرون باشیم. تا ببینیم که انشالله هوا چطوری هست و چه برنامه ای رو در نهایت پیش می بریم.
ادامه دارد...
#قسمت_ششم
ادامه
درادامه ی بحثمون هم ایزابلا از حضور صهیونیسم توی کشورش، کلمبیا، صحبت می کنه از مافیاهایی که اونجا دارن و گروه هایی که برده داری جنسی انجام میدن. نتیجه جو سنگین و غم انگیز بحثمون درنهایت این بود که این صهیونیستها چقدر بی همه چیز و منفور هستن.
آخرای صحبتمون از "سیزده به در" حرف زدیم که چجوری فستیوال نوروز رو تموم کنیم. این وسط حرف از بشکن میشه و من بهشون بشکن ایرانی یاد میدم و کم کم روحیه ها بر میگرده. همشون خیلی مشتاقن که 13 به در برن تو طبیعت و اون روز رو حتما بیرون باشیم. تا ببینیم که انشالله هوا چطوری هست و چه برنامه ای رو در نهایت پیش می بریم.
ادامه دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
Abbas_mowzoon
diamond_shape_with_a_dot_inside روز بزرگداشت "دزفول ایران دلم" گرامی باد.
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#دزفول
#ایران_دلم
#ایران
#شیران
#شیرجه
#دز
#پل
#شهامت
#ایرانی
#عباس_موزون
id @abbas_mowzoon
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#دزفول
#ایران_دلم
#ایران
#شیران
#شیرجه
#دز
#پل
#شهامت
#ایرانی
#عباس_موزون
id @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
Abbas_mowzoon
diamond_shape_with_a_dot_inside عنوان:
«به مناسبت چهارم خرداد، روز ملی مقاومت و پایداری، روز دزفول»
الف حرف ابوالفضل علمدار
علمسان سر زند بالای نیزار
الف چون قامت نی در نوشتار
کِشد ایثار را در متن نیزار
فرازِ نی کند با سرفرازی
چو ۷۲ سر با عشق بازی
الف یعنی اذان بر نیزه یِ سر
شود آغاز با الله اکبر
الف افتادن اما ایستادن
الف سر دادن اما تن ندادن
... ادامه دارد
شاعر: عباس موزون
clapper از اینجـــــــا در آپارات ببینیــــد point_down
https://aparat.com/v/egell17
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#نماهنگ_الف_دزفول
#روز_ملی_مقاومت_و_پایداری
#چهارم_خرداد
#روز_دزفول
#دزفول
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#زندگی_پس_از_زندگی
id @abbas_mowzoon
«به مناسبت چهارم خرداد، روز ملی مقاومت و پایداری، روز دزفول»
الف حرف ابوالفضل علمدار
علمسان سر زند بالای نیزار
الف چون قامت نی در نوشتار
کِشد ایثار را در متن نیزار
فرازِ نی کند با سرفرازی
چو ۷۲ سر با عشق بازی
الف یعنی اذان بر نیزه یِ سر
شود آغاز با الله اکبر
الف افتادن اما ایستادن
الف سر دادن اما تن ندادن
... ادامه دارد
شاعر: عباس موزون
clapper از اینجـــــــا در آپارات ببینیــــد point_down
https://aparat.com/v/egell17
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#نماهنگ_الف_دزفول
#روز_ملی_مقاومت_و_پایداری
#چهارم_خرداد
#روز_دزفول
#دزفول
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#زندگی_پس_از_زندگی
id @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
Abbas_mowzoon
🇮🇷 چهارم خرداد روز ملی مقاومت، روز دزفول، گرامی باد.
🇮🇷به یاد همه ی شهدا و بخصوص ۴۱۴ بانوی شهید شهر قهرمان و مقاوم دزفول
🇮🇷۴۱۴ مستوره ی آسمانی🇮🇷
#روز_ملی_مقاومت_و_پایداری
#چهارم_خرداد
#روز_دزفول
#دزفول
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#زندگی_پس_از_زندگی
id @abbas_mowzoon
🇮🇷به یاد همه ی شهدا و بخصوص ۴۱۴ بانوی شهید شهر قهرمان و مقاوم دزفول
🇮🇷۴۱۴ مستوره ی آسمانی🇮🇷
#روز_ملی_مقاومت_و_پایداری
#چهارم_خرداد
#روز_دزفول
#دزفول
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#زندگی_پس_از_زندگی
id @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
Abbas_mowzoon
تازه ترین خبرها را در «خبرخوانِ موزون» بخوانید!
سرجمع اخبار رسانههای متنوع در یک کانال
@Mowzoonews
═══●●●𒊹︎︎︎☫𒊹︎︎︎●●●═══
دسترسی به صفحه شخصی عباس موزون در نشانی زیر point_down🏻
id @abbas_mowzoon
سرجمع اخبار رسانههای متنوع در یک کانال
@Mowzoonews
═══●●●𒊹︎︎︎☫𒊹︎︎︎●●●═══
دسترسی به صفحه شخصی عباس موزون در نشانی زیر point_down🏻
id @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
Abbas_mowzoon
به نام خداوند نور و مهربانی
فراخوان حضور در ضبط برنامه حسینیه معلی
شبکه سوم سیما
به اطلاع میرسد به مناسبت بازخوانی واقعه جانسوز آتشسوزی خیمهگاه روز عاشورای دزفول و پاسداشت حماسهسازی مردم مؤمن این شهر، ضبط ویژهبرنامه «حسینیه معلی» در مشهد مقدس برگزار میشود.
از برادران مؤمن و ارادتمند اهلبیت(ع) ۱۵ سال به بالا ،خوزستانی های مقیم مشهد دعوت میشود برای مشارکت در این برنامه معنوی حضور یابند.
حضور شما موجب غنای هرچه بیشتر این برنامه و ادای دین به شهدای دزفول ، خوزستان و فرهنگ عاشورایی خواهد بود.
زمان پنجشنبه ۷ خردادماه ساعت ۱۰صبح
مکان حرم مطهر مدرسه دو درب
لطفا برای اعلام حضور و ثبت نام، همین امروز (ششم خرداد) با شماره تلفن زیر
آقای حامد طاهری تماس برقرار نمایید
09360534983
فراخوان حضور در ضبط برنامه حسینیه معلی
شبکه سوم سیما
به اطلاع میرسد به مناسبت بازخوانی واقعه جانسوز آتشسوزی خیمهگاه روز عاشورای دزفول و پاسداشت حماسهسازی مردم مؤمن این شهر، ضبط ویژهبرنامه «حسینیه معلی» در مشهد مقدس برگزار میشود.
از برادران مؤمن و ارادتمند اهلبیت(ع) ۱۵ سال به بالا ،خوزستانی های مقیم مشهد دعوت میشود برای مشارکت در این برنامه معنوی حضور یابند.
حضور شما موجب غنای هرچه بیشتر این برنامه و ادای دین به شهدای دزفول ، خوزستان و فرهنگ عاشورایی خواهد بود.
زمان پنجشنبه ۷ خردادماه ساعت ۱۰صبح
مکان حرم مطهر مدرسه دو درب
لطفا برای اعلام حضور و ثبت نام، همین امروز (ششم خرداد) با شماره تلفن زیر
آقای حامد طاهری تماس برقرار نمایید
09360534983
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#روایت_نوروز
#قسمت_هفتم
بعد از چندسال، برگشتنم اینجا با همه ی سختی ها و دلشکستگی هاش سراسر خیر بوده. حتی اگر تا همین چند لحظه پیش پر از عذاب وجدان و شک و تردید بودم. برای دلایلی که هر کسی متوجهش نمیشه. شاید درستش هم این باشه که قرار نیست همه متوجه همه چیز بشن. من روزانه درحال یادگیریم. خودم این رو می فهمم و همین برام خیلی کافیه.
به همون اندازه که وظیفه می دونم راجع به کشورم روشنگری کنم و منتظر همین فرصتم، از مواجهه مستقیم باهاش و سوال پیچ شدن بوسیله آدم ها فرار می کنم. خود این حس دوگانه، طاقت فرساست. علی رغم حس تلخی که تجربه می کنم به خاطر هدفم مجبورم که خودم رو بندازم داخلش. روزهای اول جنگ آماده تر بودم نه که الان آماده نباشم و یا حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه! فقط اگر کسی برای اولین بار بخواد راجع بهش باهام حرف بزنه حوصله توضیح و توجیه ذهن های پروپاگاندا زده رو ندارم. احساس می کنم که همه چیز به همه نشون داده شده؛ این که با کدوم عینک یا از کدوم زاویه بهش نگاه بشه دیگه دست خود هر فرده.
ادامه دارد...
#روایت_نوروز
#قسمت_هفتم
بعد از چندسال، برگشتنم اینجا با همه ی سختی ها و دلشکستگی هاش سراسر خیر بوده. حتی اگر تا همین چند لحظه پیش پر از عذاب وجدان و شک و تردید بودم. برای دلایلی که هر کسی متوجهش نمیشه. شاید درستش هم این باشه که قرار نیست همه متوجه همه چیز بشن. من روزانه درحال یادگیریم. خودم این رو می فهمم و همین برام خیلی کافیه.
به همون اندازه که وظیفه می دونم راجع به کشورم روشنگری کنم و منتظر همین فرصتم، از مواجهه مستقیم باهاش و سوال پیچ شدن بوسیله آدم ها فرار می کنم. خود این حس دوگانه، طاقت فرساست. علی رغم حس تلخی که تجربه می کنم به خاطر هدفم مجبورم که خودم رو بندازم داخلش. روزهای اول جنگ آماده تر بودم نه که الان آماده نباشم و یا حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه! فقط اگر کسی برای اولین بار بخواد راجع بهش باهام حرف بزنه حوصله توضیح و توجیه ذهن های پروپاگاندا زده رو ندارم. احساس می کنم که همه چیز به همه نشون داده شده؛ این که با کدوم عینک یا از کدوم زاویه بهش نگاه بشه دیگه دست خود هر فرده.
ادامه دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#روایت_نوروز
#قسمت_هفتم
#ادامه
وقتی برای بار اول بعد از شروع جنگ رفتم دانشگاه، صبح زود وقتی مارتین رسید سرکار، صورتش برافروخته بود. سرخِ سرخ. توی این مدت خوب شناختمش. مارتین ویژگی خوبی که داره اینه که خیلی دختر کمال طلبی هست. همیشه برای بهترین بودن تلاش می کنه و سعی می کنه که کارهارو درست انجام بده و کارِ "درست" رو انجام بده. منم کم کم راه گفت و گو باهاش داره دستم میاد.
درسته این ویژگی اخلاقی می تونه جغرافیا نشناسه ولی تجربه به من ثابت کرده اینجا بیشتر باید با سیاست با آدم ها رفتار کرد. خیلی حواسِ جمع می خواد. چه برای محبت چه برای تعاملات معمولی روزمره. قلق داره. بلدی می خواد و تجربه.
اون روز مارتین خیلی ناراحت بود. بدون مقدمه نشست و شروع کرد به صحبت کردن که:« از اتفاقی که کشورم داره سر کشور تو میاره واقعا معذرت می خوام. نمیدونم که این چندمین باری هست که برای کارهایی که کشورم انجام میده دارم از بقیه عذرخواهی می کنم. از وقتی که یادم میاد دارم از همه بابت کارهای آمریکا عذرخواهی می کنم. البته که تقصیر من نیست و به من ربطی نداره ولی معقدم که کار "درست" اینه و منم فکر می کنم که بهتره این کار رو بکنم تا حداقل آدم ها بدونن من بی تفاوت نیستم.» ادامه داد که «من توی زندگیم برای هیچ کس آرزوی مردن نکردم ولی این بار واقعا امیدوارم که ترامپ به زودی بمیره! نمیدونم چرا هر کس به قدرت می رسه و ظالمه یهو انگار عمر ابدی پیدا می کنه. نه می میره و نه حتی مریض می شه». آخر صحبت هاش هم با آروزهای خوب برای ایران و سلامتی برای خانوادم تموم می کنه.
تمام مدت صحبتش سعی کردم که آروم به حرف هاش گوش بدم. بذارم راحت صحبت کنه و متوجه بشه که می تونه احساساتش رو با خیال راحت با من به اشتراک بگذاره و من برای این حرف های عمیق اما دشوار، امنم. برای همه ی این ها ازش تشکر می کنم و بعد توی جو سنگین شروع به کار کردن می کنیم.
چند روز گذشته حال خیلی بدی داشتم. خیلی خیلی بد. متاسفانه به لطف سیستم درمانی اینجا نمی تونم به این راحتی بفهمم که فشار خونم چجوریه و روی چنده ولی حالت های فشارخون بالا و پایین رو با هم داشتم. سرگیجه، سردرد، حالت تهوع، حالت غش، لباس هایی که خیلی یهویی خیس عرق می شدن و شب تا صبح هایی که همش بیدار بودم و مثل دیوونه ها هر پنج دقیقه یک بار اخبار رو بالا پایین می کردم. از این که این رو اینجا می گم واقعا شرمندم. واقعا حال به هم زنه که چندهزار کیلومتر اون ور تر مردم عزیزم، تیکه های وجودم، دارن پر پر میشن و با غم از دست دادن عزیزان هر روز و هر لحظه میشکنن و من اینجا از حال بد خودم بگم در حالی که بلندترین صدایی که می شنوم صدای باده. من رو حلال کنین. گوشم تمام مدت یه حالتیه که انگار ضربان قلبم رو توش می شنوم و گوپ گوپ صدا می ده. یه لحظه هایی هم خود به خود کیپ میشه یا زنگ می زنه. چند روز هم تمام قفسه ی سینم حس سنگینی داشت. می دونم ولی این چیه. احتمال خیلی زیاد فریاد و غم خفه شدن. باید یه جایی رو پیدا کنم که برم و یه دل سیر داد بزنم. فریاد بزنم. ولی راستش حتی فریادم هم در نمیاد.
دیروز برای اولین بار و بعد از نمی دونم چند وقت رفتم کنار دریا. یه مدت طولانی حتی اگر افق نگاهم به دریا می خورد روم رو بر می گردوندم که نبینمش. مثل اون روزهای پاییزی که تهران بارون نمی اومد و منم از غصه اگر اینجا بارون می اومد پرده رو می کشیدم که نبینمش یا سریع از زیرش رد می شدم تا حسش نکنم. پشت تلفن هم سعی می کردم از بارون چیزی نگم اگر می گفتم خجالت می کشیدم.
ادامه دارد...
#روایت_نوروز
#قسمت_هفتم
#ادامه
وقتی برای بار اول بعد از شروع جنگ رفتم دانشگاه، صبح زود وقتی مارتین رسید سرکار، صورتش برافروخته بود. سرخِ سرخ. توی این مدت خوب شناختمش. مارتین ویژگی خوبی که داره اینه که خیلی دختر کمال طلبی هست. همیشه برای بهترین بودن تلاش می کنه و سعی می کنه که کارهارو درست انجام بده و کارِ "درست" رو انجام بده. منم کم کم راه گفت و گو باهاش داره دستم میاد.
درسته این ویژگی اخلاقی می تونه جغرافیا نشناسه ولی تجربه به من ثابت کرده اینجا بیشتر باید با سیاست با آدم ها رفتار کرد. خیلی حواسِ جمع می خواد. چه برای محبت چه برای تعاملات معمولی روزمره. قلق داره. بلدی می خواد و تجربه.
اون روز مارتین خیلی ناراحت بود. بدون مقدمه نشست و شروع کرد به صحبت کردن که:« از اتفاقی که کشورم داره سر کشور تو میاره واقعا معذرت می خوام. نمیدونم که این چندمین باری هست که برای کارهایی که کشورم انجام میده دارم از بقیه عذرخواهی می کنم. از وقتی که یادم میاد دارم از همه بابت کارهای آمریکا عذرخواهی می کنم. البته که تقصیر من نیست و به من ربطی نداره ولی معقدم که کار "درست" اینه و منم فکر می کنم که بهتره این کار رو بکنم تا حداقل آدم ها بدونن من بی تفاوت نیستم.» ادامه داد که «من توی زندگیم برای هیچ کس آرزوی مردن نکردم ولی این بار واقعا امیدوارم که ترامپ به زودی بمیره! نمیدونم چرا هر کس به قدرت می رسه و ظالمه یهو انگار عمر ابدی پیدا می کنه. نه می میره و نه حتی مریض می شه». آخر صحبت هاش هم با آروزهای خوب برای ایران و سلامتی برای خانوادم تموم می کنه.
تمام مدت صحبتش سعی کردم که آروم به حرف هاش گوش بدم. بذارم راحت صحبت کنه و متوجه بشه که می تونه احساساتش رو با خیال راحت با من به اشتراک بگذاره و من برای این حرف های عمیق اما دشوار، امنم. برای همه ی این ها ازش تشکر می کنم و بعد توی جو سنگین شروع به کار کردن می کنیم.
چند روز گذشته حال خیلی بدی داشتم. خیلی خیلی بد. متاسفانه به لطف سیستم درمانی اینجا نمی تونم به این راحتی بفهمم که فشار خونم چجوریه و روی چنده ولی حالت های فشارخون بالا و پایین رو با هم داشتم. سرگیجه، سردرد، حالت تهوع، حالت غش، لباس هایی که خیلی یهویی خیس عرق می شدن و شب تا صبح هایی که همش بیدار بودم و مثل دیوونه ها هر پنج دقیقه یک بار اخبار رو بالا پایین می کردم. از این که این رو اینجا می گم واقعا شرمندم. واقعا حال به هم زنه که چندهزار کیلومتر اون ور تر مردم عزیزم، تیکه های وجودم، دارن پر پر میشن و با غم از دست دادن عزیزان هر روز و هر لحظه میشکنن و من اینجا از حال بد خودم بگم در حالی که بلندترین صدایی که می شنوم صدای باده. من رو حلال کنین. گوشم تمام مدت یه حالتیه که انگار ضربان قلبم رو توش می شنوم و گوپ گوپ صدا می ده. یه لحظه هایی هم خود به خود کیپ میشه یا زنگ می زنه. چند روز هم تمام قفسه ی سینم حس سنگینی داشت. می دونم ولی این چیه. احتمال خیلی زیاد فریاد و غم خفه شدن. باید یه جایی رو پیدا کنم که برم و یه دل سیر داد بزنم. فریاد بزنم. ولی راستش حتی فریادم هم در نمیاد.
دیروز برای اولین بار و بعد از نمی دونم چند وقت رفتم کنار دریا. یه مدت طولانی حتی اگر افق نگاهم به دریا می خورد روم رو بر می گردوندم که نبینمش. مثل اون روزهای پاییزی که تهران بارون نمی اومد و منم از غصه اگر اینجا بارون می اومد پرده رو می کشیدم که نبینمش یا سریع از زیرش رد می شدم تا حسش نکنم. پشت تلفن هم سعی می کردم از بارون چیزی نگم اگر می گفتم خجالت می کشیدم.
ادامه دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
Abbas_mowzoon
#بومرنگ
#روایت_نوروز
#قسمت_هفتم
#ادامه
این روزها که تهران زیبای من پر از رگبار بهاریه، راحت تر کلمه بارون رو به زبون میارم.
بگذریم.... بعد از خرید از داروخانه،از اونجایی که هوا خیلی آفتابی بود و اتوبوسی هم نزدیک نبود تصمیم گرفتم پیاده برم خونه. سر راه ناخودآگاه مسیرم به سمت ساحل منحرف شد. نمی دونم شاید دلی که داشت می ترکید، پاهام رو اون سمت هدایت کرده بود. وایسادم و از دور خوب به تناژهای آبیش خیره شدم. کجا تیره تر و روشن تره. موج ها هر دفعه تا کجا می تونن جلو بیان و... .
یادمه خیلی سال پیش، روزهایی که تازه برای اولین بار دانشجو شده بودم، برای اولین بار دلم می خواست نزدیک دریا زندگی کنم. ساحلشم شبیه همه ساحل های دیگه نباشه. ساحلش هم فقط سنگ و شن و ماسه نباشه. سبز باشه و به تپه های پر از چمن برسه. بشه از روی چمن ها به دریا خیره شد. کنار سنگ هاش گل های ریز وحشی رشد کرده باشه. مدت های طولانی تمام پس زمینه های گوشیم همچین منظره هایی بود. یادمه ساعت ها با عشق تو پینترست و نرم افزارهای پس زمینه ی گوشی دنبال عکس از منظره دریا با ساحل سبز، گل های وحشی و هوای ابری می گشتم. بارها و بارها و چشم هام رو بسته بودم و خودم رو توی همچین منظره ای تصور کرده بودم. هر وقت می خواستم آرامش پیدا کنم، خیلی وقت ها چشم هام رو می بستم و خودم رو توی یکی از این منظره هایی که عکس پس زمینه گوشیم بود تصور می کردم. سعی می کردم حتی بوی دریا، صدای موج ها و خنکی باد رو حس کنم. خدا این لطف بزرگ رو به من کرد که چندین سال بعد رویای اون سال هام رو بتونم زندگی کنم اما درست توی روزهایی که دیگه هیچی احساس نمی کنم و دیگه برام مهم نیست!
به نظرم یکی از قشنگ ترین دعاها اینه که از خدا بخوای تا وقتی ذوق یه چیزی رو داری بهش برسی. وقتی از عمق وجودت یه چیزی رو می خوای بتونی تجربش کنی. سال های بعدیش که شوقش و تازگیش در تو مرده شاید فایده نداشته باشه. نمی دونم البته که صد در صد کارهای خدا حکمت داره. ظرفیت ما بنده ها هست و هزارتا ملاحظه ی دیگه ای که خدا و کائنات صلاح می دونن. این که به چیزهایی که دوست داری برسی ولی نتونی لذتش رو ببری، که این یه موردشه.
به این فکر می کنم که روزها می گذرن، ظالم ها ظلم می کنن، مظلوم ها کشته می شن. همسایه های منم اوج دغدغه هاشون سگ و گربه ها و گل های توی باغچشونه. اگر همه منطقه ما هم با خاک یکسان بشه اونا در سکوت به روال عادی زندگیشون ادامه می دن. این روزها نگاه من به همه چیز عوض شده. نه دریای اینجا برام آبیه و نه گل هاشون رنگی. اگرم چشمم بهشون بخوره عذاب وجدان می گیرم. نمی دونم شاید یه روز بالاخره من هم به زندگی برگردم، ولی فعلا اون روز دوره و منم کارهای مهم تری دارم.
چرا همیشه توی دنیا، یه چیزی و یه جایی بالاخره می لنگه؟ مثل یک غذای فوق العاده ای که قبل از اولین لقمه توش مو ببینی یا خوش مزه ترین لقمه توی گلوت گیر کنه. تو این دنیا ظاهرا کم پیش میاد همه چیز بی نقص پیش بره.
از این که اینارو اینجا می نویسم احساس شرم می کنم. احساس می کنم خیلی ضعیف تر از چیزی که فکر می کنم هستم. اون آدم قوی که خم نمیشه نیستم که اگر بودم این همه توی سرم و قلبم پر از بحث و جدال نبود.
کاش یه روز با خودم به صلح برسم! با خودم میگم زنان عاشورایی چطور بودن؟ چطور تونستن؟ اون ها هم توی دلشون پر فریاد بود؟ شاید بود، ولی این رو مطمئنم که شیرزن های کربلا که الگوی ایمان و استقامت هستن، خم نمی شدن و نمی شکستن...
بی پایان.
#روایت_نوروز
#قسمت_هفتم
#ادامه
این روزها که تهران زیبای من پر از رگبار بهاریه، راحت تر کلمه بارون رو به زبون میارم.
بگذریم.... بعد از خرید از داروخانه،از اونجایی که هوا خیلی آفتابی بود و اتوبوسی هم نزدیک نبود تصمیم گرفتم پیاده برم خونه. سر راه ناخودآگاه مسیرم به سمت ساحل منحرف شد. نمی دونم شاید دلی که داشت می ترکید، پاهام رو اون سمت هدایت کرده بود. وایسادم و از دور خوب به تناژهای آبیش خیره شدم. کجا تیره تر و روشن تره. موج ها هر دفعه تا کجا می تونن جلو بیان و... .
یادمه خیلی سال پیش، روزهایی که تازه برای اولین بار دانشجو شده بودم، برای اولین بار دلم می خواست نزدیک دریا زندگی کنم. ساحلشم شبیه همه ساحل های دیگه نباشه. ساحلش هم فقط سنگ و شن و ماسه نباشه. سبز باشه و به تپه های پر از چمن برسه. بشه از روی چمن ها به دریا خیره شد. کنار سنگ هاش گل های ریز وحشی رشد کرده باشه. مدت های طولانی تمام پس زمینه های گوشیم همچین منظره هایی بود. یادمه ساعت ها با عشق تو پینترست و نرم افزارهای پس زمینه ی گوشی دنبال عکس از منظره دریا با ساحل سبز، گل های وحشی و هوای ابری می گشتم. بارها و بارها و چشم هام رو بسته بودم و خودم رو توی همچین منظره ای تصور کرده بودم. هر وقت می خواستم آرامش پیدا کنم، خیلی وقت ها چشم هام رو می بستم و خودم رو توی یکی از این منظره هایی که عکس پس زمینه گوشیم بود تصور می کردم. سعی می کردم حتی بوی دریا، صدای موج ها و خنکی باد رو حس کنم. خدا این لطف بزرگ رو به من کرد که چندین سال بعد رویای اون سال هام رو بتونم زندگی کنم اما درست توی روزهایی که دیگه هیچی احساس نمی کنم و دیگه برام مهم نیست!
به نظرم یکی از قشنگ ترین دعاها اینه که از خدا بخوای تا وقتی ذوق یه چیزی رو داری بهش برسی. وقتی از عمق وجودت یه چیزی رو می خوای بتونی تجربش کنی. سال های بعدیش که شوقش و تازگیش در تو مرده شاید فایده نداشته باشه. نمی دونم البته که صد در صد کارهای خدا حکمت داره. ظرفیت ما بنده ها هست و هزارتا ملاحظه ی دیگه ای که خدا و کائنات صلاح می دونن. این که به چیزهایی که دوست داری برسی ولی نتونی لذتش رو ببری، که این یه موردشه.
به این فکر می کنم که روزها می گذرن، ظالم ها ظلم می کنن، مظلوم ها کشته می شن. همسایه های منم اوج دغدغه هاشون سگ و گربه ها و گل های توی باغچشونه. اگر همه منطقه ما هم با خاک یکسان بشه اونا در سکوت به روال عادی زندگیشون ادامه می دن. این روزها نگاه من به همه چیز عوض شده. نه دریای اینجا برام آبیه و نه گل هاشون رنگی. اگرم چشمم بهشون بخوره عذاب وجدان می گیرم. نمی دونم شاید یه روز بالاخره من هم به زندگی برگردم، ولی فعلا اون روز دوره و منم کارهای مهم تری دارم.
چرا همیشه توی دنیا، یه چیزی و یه جایی بالاخره می لنگه؟ مثل یک غذای فوق العاده ای که قبل از اولین لقمه توش مو ببینی یا خوش مزه ترین لقمه توی گلوت گیر کنه. تو این دنیا ظاهرا کم پیش میاد همه چیز بی نقص پیش بره.
از این که اینارو اینجا می نویسم احساس شرم می کنم. احساس می کنم خیلی ضعیف تر از چیزی که فکر می کنم هستم. اون آدم قوی که خم نمیشه نیستم که اگر بودم این همه توی سرم و قلبم پر از بحث و جدال نبود.
کاش یه روز با خودم به صلح برسم! با خودم میگم زنان عاشورایی چطور بودن؟ چطور تونستن؟ اون ها هم توی دلشون پر فریاد بود؟ شاید بود، ولی این رو مطمئنم که شیرزن های کربلا که الگوی ایمان و استقامت هستن، خم نمی شدن و نمی شکستن...
بی پایان.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
Abbas_mowzoon
diamond_shape_with_a_dot_inside عنوان:
«گزیده مناسبتی به مناسب عید سعید غدیر خم»
small_orange_diamondصبح به صبح بلند میشدم و به چهارده معصوم (علیهمالسلام)، فرد به فرد عرض ادب میکردم و سلام میدادم، بعد با خودم گفتم: سلام که میکنم میشنوند؟ اصلا منو میبینند...
small_orange_diamondاول مظلومِ عالم، امیرالمومنین علی «علیه السلام» است.
hibiscusblossom عید سعید غدیر خم مبارک blossomhibiscus
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#حضرت_رسول__صلی_الله_علیه_و_آله_و_سلم
#حضرت_علی_علیه_السلام
#غدیر_خم
#عید
#سلام
#نجف
#تجربهگر
#زندگی_پس_از_زندگی
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
id @abbas_mowzoon
«گزیده مناسبتی به مناسب عید سعید غدیر خم»
small_orange_diamondصبح به صبح بلند میشدم و به چهارده معصوم (علیهمالسلام)، فرد به فرد عرض ادب میکردم و سلام میدادم، بعد با خودم گفتم: سلام که میکنم میشنوند؟ اصلا منو میبینند...
small_orange_diamondاول مظلومِ عالم، امیرالمومنین علی «علیه السلام» است.
hibiscusblossom عید سعید غدیر خم مبارک blossomhibiscus
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#حضرت_رسول__صلی_الله_علیه_و_آله_و_سلم
#حضرت_علی_علیه_السلام
#غدیر_خم
#عید
#سلام
#نجف
#تجربهگر
#زندگی_پس_از_زندگی
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
id @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
Abbas_mowzoon
با احترام به ملت شریف و فرهیخته ی ایران
اینجانب محتوای این فایل صوتی را مطلقا و قویا تکذیب میکنم.
با تجدید احترام به ملت شریف ایران
عباس موزون
پینوشت۱:
تا کنون، برخی افراد عامی و ناشناس خلاف واقع ( و به خیال خود دور از چشم بنده) ادعای ارتباط و تعامل با بنده میکردند و هرازگاه این گونه موارد را مخاطبان متعدد برای بنده بازارسال میکردند و این کمترین، تا به امروز، در قبالِ یکایکِ آن ها، نجیبانه، تحمل و سکوت کرده ام.
small_orange_diamondاما به تازگی مخاطبانِ متعدد، صوتی عجیب برای بنده بازارسال و به یک ناشر منتسب کرده اند.
بیانِ واجب:
بنده تا کنون (بهار ۱۴۰۵ ) نه با این ناشر و نه هیچ ناشر دیگری تبادل یا تعامل در حوزه تجربه نزدیک به مرگ نداشته ام
چه رسد به اینکه تجربه گر به یکدگر معرفی کنیم
و چنین ادعایی خلاف واقع محض است.
پی نوشت۲؛
گفته شده صاحبِ این صدا فلان ناشر است.
اگر این صدا، همان فرد باشد؛ بنده صراحتا عرض میکنم حتی یک بار ایشان را ندیده ام
و فقط سالها پیش یک تماس تلفنی رخ داد
علت آن تک تماس این بود:
بنده در اینترنت نقد صریحی بر کتب منتشره ایشان با موضوع تجارب نزدیک به مرگ ارایه کردم
سپس فرد محترمی تماس گرفته، شفاعت کردند که آن نقد را از اینترنت برداریم و ناشر محترم نیز در یک گفتگوی زنده اینترنتی حاضر شود و ضمن اذعان به ضعفهای پژوهشی خود در حوزه ی تجارب نزدیک به مرگ تعهد دهند که مافات و اشکالات را جبران کنند
پس:
تنها ربط بنده با ایشان صرفا ایراد نقدی جدی بر ایشان بوده که همچنان به قوت خود، باقی است.
خلاصه:
بنده نه ناشری را ملاقات یا تایید کرده
و نه هیچ تجربه گری به ایشان معرفی کرده ام
اینجانب محتوای این فایل صوتی را مطلقا و قویا تکذیب میکنم.
با تجدید احترام به ملت شریف ایران
عباس موزون
پینوشت۱:
تا کنون، برخی افراد عامی و ناشناس خلاف واقع ( و به خیال خود دور از چشم بنده) ادعای ارتباط و تعامل با بنده میکردند و هرازگاه این گونه موارد را مخاطبان متعدد برای بنده بازارسال میکردند و این کمترین، تا به امروز، در قبالِ یکایکِ آن ها، نجیبانه، تحمل و سکوت کرده ام.
small_orange_diamondاما به تازگی مخاطبانِ متعدد، صوتی عجیب برای بنده بازارسال و به یک ناشر منتسب کرده اند.
بیانِ واجب:
بنده تا کنون (بهار ۱۴۰۵ ) نه با این ناشر و نه هیچ ناشر دیگری تبادل یا تعامل در حوزه تجربه نزدیک به مرگ نداشته ام
چه رسد به اینکه تجربه گر به یکدگر معرفی کنیم
و چنین ادعایی خلاف واقع محض است.
پی نوشت۲؛
گفته شده صاحبِ این صدا فلان ناشر است.
اگر این صدا، همان فرد باشد؛ بنده صراحتا عرض میکنم حتی یک بار ایشان را ندیده ام
و فقط سالها پیش یک تماس تلفنی رخ داد
علت آن تک تماس این بود:
بنده در اینترنت نقد صریحی بر کتب منتشره ایشان با موضوع تجارب نزدیک به مرگ ارایه کردم
سپس فرد محترمی تماس گرفته، شفاعت کردند که آن نقد را از اینترنت برداریم و ناشر محترم نیز در یک گفتگوی زنده اینترنتی حاضر شود و ضمن اذعان به ضعفهای پژوهشی خود در حوزه ی تجارب نزدیک به مرگ تعهد دهند که مافات و اشکالات را جبران کنند
پس:
تنها ربط بنده با ایشان صرفا ایراد نقدی جدی بر ایشان بوده که همچنان به قوت خود، باقی است.
خلاصه:
بنده نه ناشری را ملاقات یا تایید کرده
و نه هیچ تجربه گری به ایشان معرفی کرده ام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
Abbas_mowzoon
پس از تلاش های مداوم یک هکر برای هک گوشی همراه بنده و خانواده ام، این بار پیام های آلوده ی خود را به گوشی روابط عمومی بنده میفرستد.
پی نوشت مهم:
یکی از روش های هک، ارسال پیام هایی است که به دروغ به شما میگويد ابلاغیه ای از سوی قوه قضاییه دارید.
چنین پیامی به علت ایجاد کنجکاوی و شگفتزدگیِ اولیه موجب میشود که افراد بدون تامل روی لینک مربوطه کلیک کنند تا از محتوای پرونده ی (دروغین) آگاه شوند،
اما با کلیک روی پیوندِ آلوده، گوشی ایشان هک میشود.
عزیزانم مراقب باشند و این فرسته را برای همه ی دوستان و آشنایان ارسال فرمایند تا به هیچ وجه چنین پیام هایی را کلیک نکنند و بلافاصله به پلیس فتا ارجاع دهند.
متاسفانه بسیاری از مجرمین که خود سواد IT و هکری ندارند با مقاصدی همچون، جنایت، خصومت، حسادت و ... امثالهم یک هکر مجرم را استخدام میکنند تا اینگونه ترفندها را برای هک کردن رايانه یا گوشی شما اجرا کند.
راهنمای کاربری:
small_orange_diamond قوه قضاییه با پیامک به شما پیام ميدهد نه از طریق پیامرسان ها.
small_orange_diamond اگر میخواهید اطمینان یابید که ابلاغیه ای برای شما وجود دارد یا نه، به هیچ وجه روی پیوندها کلیکنفرمایید. بلکه شخصا به سامانه های قوه قضاییه به یکی از دو نشانی زیر مراجعه فرمایید:
ADLIRAN.ir
برخی استخدام کنندگان هکرها، خودشان هم تبه کار، سیاه، بی نماز و در استخدامِ ابلیسند.
@Mowzoonews
حُنُس
پی نوشت مهم:
یکی از روش های هک، ارسال پیام هایی است که به دروغ به شما میگويد ابلاغیه ای از سوی قوه قضاییه دارید.
چنین پیامی به علت ایجاد کنجکاوی و شگفتزدگیِ اولیه موجب میشود که افراد بدون تامل روی لینک مربوطه کلیک کنند تا از محتوای پرونده ی (دروغین) آگاه شوند،
اما با کلیک روی پیوندِ آلوده، گوشی ایشان هک میشود.
عزیزانم مراقب باشند و این فرسته را برای همه ی دوستان و آشنایان ارسال فرمایند تا به هیچ وجه چنین پیام هایی را کلیک نکنند و بلافاصله به پلیس فتا ارجاع دهند.
متاسفانه بسیاری از مجرمین که خود سواد IT و هکری ندارند با مقاصدی همچون، جنایت، خصومت، حسادت و ... امثالهم یک هکر مجرم را استخدام میکنند تا اینگونه ترفندها را برای هک کردن رايانه یا گوشی شما اجرا کند.
راهنمای کاربری:
small_orange_diamond قوه قضاییه با پیامک به شما پیام ميدهد نه از طریق پیامرسان ها.
small_orange_diamond اگر میخواهید اطمینان یابید که ابلاغیه ای برای شما وجود دارد یا نه، به هیچ وجه روی پیوندها کلیکنفرمایید. بلکه شخصا به سامانه های قوه قضاییه به یکی از دو نشانی زیر مراجعه فرمایید:
ADLIRAN.ir
برخی استخدام کنندگان هکرها، خودشان هم تبه کار، سیاه، بی نماز و در استخدامِ ابلیسند.
@Mowzoonews
حُنُس
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
Abbas_mowzoon
شیــــــــر را بیدار کردن، بدترین رفتار بود
این، کلامِ آخـــرین جامانده ی کفتار بود
شاعر: عباس موزون
فروردین ۱۴۰۵_ نبرد رمضان
به کانال عباس موزون بپیوندیدpoint_down
@abbas_mowzoon
این، کلامِ آخـــرین جامانده ی کفتار بود
شاعر: عباس موزون
فروردین ۱۴۰۵_ نبرد رمضان
به کانال عباس موزون بپیوندیدpoint_down
@abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
Abbas_mowzoon
📽 تماشا کنید...
v️ برانگیختگی و حرکت فداکارانه بزرگ خاندان در تنظیف سرویس های بهداشتی میدان هروی
روایت میثم مظفر از دلدادگی حاج رسول صارفی ، بزرگ خاندانی متمول که بیش از صد شب ، زیر پای مردم در سرویس بهداشتی های تجمع میدان هروی را با عشق و اعتقاد ، تی کشیده و تنظیف می کند ...
id https://ble.ir/meisammozafar
v️ برانگیختگی و حرکت فداکارانه بزرگ خاندان در تنظیف سرویس های بهداشتی میدان هروی
روایت میثم مظفر از دلدادگی حاج رسول صارفی ، بزرگ خاندانی متمول که بیش از صد شب ، زیر پای مردم در سرویس بهداشتی های تجمع میدان هروی را با عشق و اعتقاد ، تی کشیده و تنظیف می کند ...
id https://ble.ir/meisammozafar
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
Abbas_mowzoon
ویدیوی مستند هندِ دوستان
(امام حسین علیهالسلام از منظر شیعیان هندوستان)
مستند هندِ دوستان، یک مجموعه ۳ قسمتی است به کارگردانی عباس موزون که در سال ۱۴۰۰ از تلویزیون پخش شد؛
مستندی درباره ارتباط معنوی بین شیعیان، اهلسنت، هندوها، مردم و دولت هند با امام حسین علیهالسلام و فرهنگ عاشورا که شامل بخشهای گفتوگومحور و تصاویری مستند و کمتر دیده شده از معابد و مکانهای مقدس در کشور هند است.
قسمت اول:
clapper بدون نیاز به دانلود در آپـــــــارات ببینیــــدpoint_down
https://www.aparat.com/v/hDcQ9
قسمت دوم:
clapper بدون نیاز به دانلود در آپـــــــارات ببینیــــدpoint_down
https://www.aparat.com/v/k621y04
قسمت سوم:
clapper بدون نیاز به دانلود در آپـــــــارات ببینیــــدpoint_down
https://www.aparat.com/v/l03s7rj
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaves
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#زندگی_پس_از_زندگی
#مستند_هند_دوستان
id @abbas_mowzoon
(امام حسین علیهالسلام از منظر شیعیان هندوستان)
مستند هندِ دوستان، یک مجموعه ۳ قسمتی است به کارگردانی عباس موزون که در سال ۱۴۰۰ از تلویزیون پخش شد؛
مستندی درباره ارتباط معنوی بین شیعیان، اهلسنت، هندوها، مردم و دولت هند با امام حسین علیهالسلام و فرهنگ عاشورا که شامل بخشهای گفتوگومحور و تصاویری مستند و کمتر دیده شده از معابد و مکانهای مقدس در کشور هند است.
قسمت اول:
clapper بدون نیاز به دانلود در آپـــــــارات ببینیــــدpoint_down
https://www.aparat.com/v/hDcQ9
قسمت دوم:
clapper بدون نیاز به دانلود در آپـــــــارات ببینیــــدpoint_down
https://www.aparat.com/v/k621y04
قسمت سوم:
clapper بدون نیاز به دانلود در آپـــــــارات ببینیــــدpoint_down
https://www.aparat.com/v/l03s7rj
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaves
#عباس_موزون
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#زندگی_پس_از_زندگی
#مستند_هند_دوستان
id @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
Abbas_mowzoon
diamond_shape_with_a_dot_inside عنوان:
(گزیدهای از قسمت هفتم، فصل سوم)
large_orange_diamond️ شب سوم در هیئت به دلم افتاد که نذری بدهم، نمیدانستم این کار انقدر به دردم میخورد...
به دستور دختر سه ساله وارد قبر شدم، ایشان را به خوبی میشناختم.
rose«ان الحسین مصباح الهدي و سفینة النجاه»
(همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است)
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#زندگی_پس_از_زندگی
#عباس_موزون
#فصل_۳_قسمت_۷
#رحمان_امیریوسفی
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#رقیه_سلام_الله_علیها
#شفاعت
#السلام_علی_الحسین_علیهالسلام
#امام_حسین_علیه_السلام
#محرم
id️ @abbas_mowzoon
(گزیدهای از قسمت هفتم، فصل سوم)
large_orange_diamond️ شب سوم در هیئت به دلم افتاد که نذری بدهم، نمیدانستم این کار انقدر به دردم میخورد...
به دستور دختر سه ساله وارد قبر شدم، ایشان را به خوبی میشناختم.
rose«ان الحسین مصباح الهدي و سفینة النجاه»
(همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است)
hibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscusleaveshibiscus
#زندگی_پس_از_زندگی
#عباس_موزون
#فصل_۳_قسمت_۷
#رحمان_امیریوسفی
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
#رقیه_سلام_الله_علیها
#شفاعت
#السلام_علی_الحسین_علیهالسلام
#امام_حسین_علیه_السلام
#محرم
id️ @abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
Abbas_mowzoon
small_orange_diamondایران؛ چهارمین ابرقدرت
small_orange_diamondرابرت پیپ، استراتژیست پنتاگون
وی دیروز ۹ ژوئن به برنامهی برکینگ پوینت گفت: «در این روزها دارید تحقق همان پیشبینیای را میبینید که دو ماه پیش مطرح کردم. «من معتقدم جایگاه ایران بهعنوان چهارمین مرکز قدرت جهان، بهتدریج در طول تابستان آشکار خواهد شد.» «این روند حتی قویتر هم خواهد شد، زیرا هنگامی که بحران فعلی ضربه خود به اقتصاد جهانی را وارد کند که احتمالاً در اواخر ماه ژوئن تا ژوئیه، ... خواهد بود، موقعیت ایران در منطقه و همچنین در جهان تقویت خواهد شد.» «بنابراین شما درست در برابر چشمان خود شاهد ظهور چهارمین مرکز قدرت جهانی هستید. من تعجب نمیکنم که مردم نسبت به این استدلال تردید داشتند، چون ما در طول عمر خود چنین چیزی را ندیدهایم.» «ماجرای چین بسیار بسیار تدریجی اتفاق افتاد و چین از پیش نیز کشوری نسبتاً قدرتمند بود.» «این وضعیت تا حدی شبیه پروس [آلمان] در قرن نوزدهم است.»
#جنگ
#ایران
#جمهوری_اسلامی
#ابرقدرت
small_orange_diamondرابرت پیپ، استراتژیست پنتاگون
وی دیروز ۹ ژوئن به برنامهی برکینگ پوینت گفت: «در این روزها دارید تحقق همان پیشبینیای را میبینید که دو ماه پیش مطرح کردم. «من معتقدم جایگاه ایران بهعنوان چهارمین مرکز قدرت جهان، بهتدریج در طول تابستان آشکار خواهد شد.» «این روند حتی قویتر هم خواهد شد، زیرا هنگامی که بحران فعلی ضربه خود به اقتصاد جهانی را وارد کند که احتمالاً در اواخر ماه ژوئن تا ژوئیه، ... خواهد بود، موقعیت ایران در منطقه و همچنین در جهان تقویت خواهد شد.» «بنابراین شما درست در برابر چشمان خود شاهد ظهور چهارمین مرکز قدرت جهانی هستید. من تعجب نمیکنم که مردم نسبت به این استدلال تردید داشتند، چون ما در طول عمر خود چنین چیزی را ندیدهایم.» «ماجرای چین بسیار بسیار تدریجی اتفاق افتاد و چین از پیش نیز کشوری نسبتاً قدرتمند بود.» «این وضعیت تا حدی شبیه پروس [آلمان] در قرن نوزدهم است.»
#جنگ
#ایران
#جمهوری_اسلامی
#ابرقدرت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
Abbas_mowzoon
با سلام
باز هم برای چندین و چندمین بار
تلاش هکرها برای هک گوشی روابط عمومی بنده.
همزمان همین امروز تلفن همراه یکی از اطرافیان بنده را نیز هک کرده و از طریق گوشی ایشان برای بنده فایل آلوده ارسال کردند تا بلکه بنده فایل آلوده را پیاده سازی کنم و گوشی هک شود.
فاعتبروا یا اولی الابصار
باز هم برای چندین و چندمین بار
تلاش هکرها برای هک گوشی روابط عمومی بنده.
همزمان همین امروز تلفن همراه یکی از اطرافیان بنده را نیز هک کرده و از طریق گوشی ایشان برای بنده فایل آلوده ارسال کردند تا بلکه بنده فایل آلوده را پیاده سازی کنم و گوشی هک شود.
فاعتبروا یا اولی الابصار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
Abbas_mowzoon
سلام به همه ی دوستان
امروز تاسوعاست.
یکی از شیعیان امیرالمومنین، کودک سه و نیم ساله ای است در مشهد.
تک فرزندی بنام علیرضا.
ایشان در حال خواندن دعای فرج برای یک جمع بودند که ناگهان کودکی دیگر ناخواسته وی را هل داد که موجب افتادن و ضربه به سر شد.
علیرضا اینک چندین روز است به کما فرو رفته و با توجه به افت شدید علایم حیاتی هم اینک و همین امروز به دعای مومنین نیاز شدید دارد.
والدین شریف علیرضا بسیار در رنج عظیم و فراوان به سر میبرند.
از مومنین تقاضای دعا و توسل و استغاثه به ساحت معصومین علیهم السلام داریم.
@abbas_mowzoon
امروز تاسوعاست.
یکی از شیعیان امیرالمومنین، کودک سه و نیم ساله ای است در مشهد.
تک فرزندی بنام علیرضا.
ایشان در حال خواندن دعای فرج برای یک جمع بودند که ناگهان کودکی دیگر ناخواسته وی را هل داد که موجب افتادن و ضربه به سر شد.
علیرضا اینک چندین روز است به کما فرو رفته و با توجه به افت شدید علایم حیاتی هم اینک و همین امروز به دعای مومنین نیاز شدید دارد.
والدین شریف علیرضا بسیار در رنج عظیم و فراوان به سر میبرند.
از مومنین تقاضای دعا و توسل و استغاثه به ساحت معصومین علیهم السلام داریم.
@abbas_mowzoon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA52Kدنبال کننده
مدیر کانال: عباس موزون
phone️ @My_net_admin: روابط عمومی
✍️پیشینه:
پژوهشگر
نویسنده
تهیه کننده
کارگردان
مجری تلویزیون
گوینده رادیو
✍ دانش ها:
کارشناسی۱: مهندسی تکنولوژی
کارشناسی۲: کارگردانی سینما
کارشناسی ارشد: مدیریت اجرایی
دکتری: مدیریت رسانه
مشاهده کانال پیامرسانphone️ @My_net_admin: روابط عمومی
✍️پیشینه:
پژوهشگر
نویسنده
تهیه کننده
کارگردان
مجری تلویزیون
گوینده رادیو
✍ دانش ها:
کارشناسی۱: مهندسی تکنولوژی
کارشناسی۲: کارگردانی سینما
کارشناسی ارشد: مدیریت اجرایی
دکتری: مدیریت رسانه