رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
378Kدنبال کننده
#رمان_آرومت_میکنم
دبیرستانToxic بهترین رومان وسوسه تو عاشقانه اکشن هیجانی ناب احساسی غمگین زنم شو معلم جذاب رئیس شوهرم داعشی سرباز جذاب ارتش مستر تبهکار شرور اسپانسر مو حنایی ژیکان آرومت میکنم این امیر بگیره +18 شوهر عمه چی ساخته گوسفند منه
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۷ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_505

مامان جدی قسم خورده بود
با صدای بلند‌‌..

بخاطر من
حاضر بود بابا رو ول کنه؟

اگه آره پس چرا هرچی که بین من و آیهان بود و به بابا گفت؟

بغضمو قورت دادم

لب زدم
- برو کنار ما..

حرفم تموم نشده بود

که تند گفت
- هیس ببند دهنتو تپش؛ برو بیرون

پر رو گفتم
- شما اومدید تو اتاق من!

حس می‌کردم بابا قابلیت کشتن منو داره!

عصبی غرید
- بعدا برات تصمیم میگیرم

چشمام درشت شد

چه تصمیمی می‌خواست برام بگیره؟

صداش جوری بود که انگار به زور عربده هاشو خفه کرده..

خواست جلو بیاد

که صدای بلندی اومد

- دستت بهش نخوره بابا!

بهت زده به سمت در چرخیدم؛ آیهان بود..

خودشو رسونده بود

هق هقی زدم و خواستم به سمتش برم که بابا مچ دستمو محکم گرفت..
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_506
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_507

بابا تند دست منو ول کرد..

به سمت آیهان رفت و یقشو محکم گرفت..

آیهان خونسرد ایستاده بود.

چشمام گرد شد

خواستم برم جلو..

مامان دستمو کشید و نذاشت

تند گفتم
- ت..تازه مرخص شده..

عصبی بهم تشر زد
- خفه شو تپش تا منم مثل بابات یه چک نزدم بهت..

با همین حرف مامان

آیهانی که تا الان خونسرد بود

سرش به شدت به سمت ما چرخید و بابارو کنار زد
- چی؟؟؟

جلوی من وایساد

فکمو گرفت

تو صورتم خیره شد..

به سختی از بین فک بهم قفل شدش غرید
- بهت زدن؟

اشکم ریخت..

- ن..نه
دعوا نکن خب؟

انگشتشو روی گونم کشید
- سرخه!

چشمای خودشم سرخ بود..

دقیقا مثل گونه من که رد انگشتای بابا روش بود.

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_508

مچ دستمو گرفت

منو فرستاد پشت خودش

و مقابل بابا ایستاد
- دست روش بلند کردی؟

صداش خشدار و زخمی بود!

بابا غرید
- پس بزارم آبرومو علف هرزززز کنید؟

آیهان جلو رفت

نیشخندی زد
- بخاطر کاری که من انجام دادم، من خواستم، مننن رفتم طرفش کوبیدی تو صورتش؟

انگار دیوونه شده بود

از اینکه بابا به من زده بود..

پر بغض دستشو کشیدم که بیشتر بحث نکنن..

- آیه..

- برو تو اتاق من..

بدون نگاه کردنم گفته بود

مامان گفت
- اتاق ما به..

آیهان بین حرف مامان پرید

- تپش گفتم برو تو اتاق من؛ نشنیدی؟!

می خواست تنهاش بزارم؟

نه
نمی رفتم..

نزدیکش شدم
- نمیرم
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_509

بابا بد بهم نگاه می‌کرد

مامان دستمو کشید و مجبورم کرد باهاش از اتاق برم بیرون.

- میریم اتاق من و بابات..

دستمو کشیدم

تند گفتم
- میرم اتاق آیهان

چشمای مامان گرد شد
- ت..تو خجالت نمیکشی تپش؟
چقدر بی حیا شدی

عقب رفتم

- بی حیا؟ اینکه ما هم دیگه رو میخوایم بی حیاییه؟

عصبی جلو اومد

- همه فکر میکنن خواهرشی
دیوونه ای؟

تخس گفتم

- مهم اینه دختر عموشم
هرکیم فکر میکنه غلط کرده؛ آیهان همیشه آمریکا بود

چشم ریز کردم

ادامه دادم
- خودتون میفرستادینش که کنار من نباشه

مامان بهتش برد..

باور نمی‌کرد من خبر داشته باشم..
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_510

تند لب زد
- ت..تو..الان..

بین حرفش پریدم

- من الان حوصله بحث ندارم مامان
بعدا حرف بزن..

و به سمت اتاق آیهان رفتم

به صدای بلندش بنا بر اینکه بمونم و حرفاشو هم بشنوم گوش ندادم..

صدای بابا و آیهانم می اومد

اتاق من عایق صدا بود، ولی صداشون می اومد.

در اتاق آیهان و بستم

روی تختش دراز کشیدم..

بوی عطرشو با لــ...ـذت نفس کشیدم؛ تلخ بود..

اما دوسش داشتم..

ذهنم درگیر بود

صدای آیهان و بابا می اومد

استرسم بیشتر میشد..

زیر محلفه چپیدم و پتو رو روی سرم کشیدم..

یهو با صدای فریادی

شونه ام از ترس بالا پرید..

پتو رو کنار زدم

از تخت اومدم پایین

فریادا بیشتر میشد و صدای آیهان بود..

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_511

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_512

با گیجی بین دو راهی وایساده بودم..

بابا یه طرف
و طرف دیگه آیهان..

الان باید کدوم سمتیو می‌رفتم

قطعا آیهان!

درسته باهم دعوا کرده بودیم

و حتی با قهر و ناراحتی ازش جدا شده بودم..

ولی اونی که زد تو گوشم

و گفت دخترم نیستی بابا بود..

به سمت آیهان رفتم

نیشخندی گوشه لبش نشست

و بابا..
خشکش زده بود..

دندون روی هم سایید

- مگه از روی جنازه من رد شی بزارم ببریش پسر!

همه تو یه لحظه خشکمون زد..

به سمت آیهان چرخیدم که دستاشو محکم مشت کرده بود.

لب زدم
- م...من میمونم..

تیز بهم نگاه کرد
- تو غلط کردی!

نمی تونستم بزارم بابا و آیهان به جون هم بیوفتن..

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
⟮ ‌. . @aRoMeT_MiK0NaM 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_513

قطره اشکی روی گونم چکید

لب زدم
- برو..

صدامو پایین آوردم..

ملتمس پیراهنشو کشیدم..

- الان بابا نمیزاره من باهات بیام

یه لحظه ثابت نگاهم کرد

انگار داشت حرفای که میزدمو با دقت تو ذهنش می‌چرخوند..

باید می‌رفت
که منم بعدا بتونم باهاش برم..

اما الان..

الان فقط بیشتر باعث جداییمون میشد.

آیهان رفت..

وارد اتاقم شدم

قفل در شکسته شده بود.

پوزخندی زدم

حدس اینکه الان بابا بیاد سراغم عجیب نبود.

حتی آیهان قبل رفتنش تهدید کرده رود

ولی بابا که از تهدید پسر خودش نمی‌ترسید، هرچقدرم اگه بد باشه..

روی تختم نشستم

تموم جونم درد می‌کرد..

صورت و لبم بیشتر درد داشت..

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_514

از خواب بیدار شدم

محلفه رو کنار زدم و از تختم اومدم بیرون

اخمی کردم

چند ساعت خوابیده بودم؟

اصلا کی خوابم برده بود که حواسم نبود..

نگاهی به اسمون انداختم
تاریک بود..

ساعت مچیمو از روی پاتختی برداشتم

چهار صبح بود..

بی حوصله ساعتمو دوباره روی پاتختی انداختم و دنبال گوشیم گشتم.

ولی نبود..

چشمام گرد شد

گوشیمو کی برداشته بود؟

داخل کیفمو گشتم

کل اتاق و زیر و رو کردم؛ نبود..

پیداش نکردم..

عصبی روی تخت نشستم و نفس بلندی کشیدم

کار بابا یا مامان بود
شایدم هر دو..

که نمی‌خواستن من با آیهان حرف بزنم.

قرار بود منو تو خونه حبس کنن که گوشیمو برداشته بودن؟

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_515

ساعت چهار صبح بود

فردا باید قبل اینکه بابا می‌رفت سر کار گوشیمو می گرفتم.

حق نداشتن به وسایل من دست بزنن

مگه بچه بودم؟!

با بیست سال سن بلد نبودم برای خودم تصمیم بگیرم که جای من داشتن این کارو می‌کردن؟

تند تند ل..بمو می گزیدم

تا جایی که یه لحظه از درد صورتم جمع شد

خون اومد
لبمو زخم کرده بودم..

دستمالی از روی پاتختی برداشتم

روی لبم فشردمش..

از جام بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون که یه چیزی بخورم

آخرین بار کی غذا خورده بودم؟

یادم نمی اومد..

از پله ها رفتم پایین

داشتم از کنار اتاق مامان و بابا رد میشدم

که متوجه شدم چراغش روشنه

داشتن حرف میزدن

کنار در اتاقشونم باز بود..

ناخوادگاه با اومدن اسمم پام به زمین قفل شد

- تپش باید از ایران بره!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_516

- تپش باید از ایران بره!

کی از ایران بره؟
من!

الان منظورشون من بودم!

حس کردم ضعف رفتم

دستمو محکم بند دیوار کردم که نیوفتم

مامان گفت
- منظورت چیه باید بره؟

بابا جواب داد

- یه هو...س زود گذره، باید یه مدت از هم دور باشن که از سرشون بپره..

قلبم تند تند میزد

انتظار همه چیو داشتم جز این..

که بخوان
منو از ایران بفرستن..

فقط برای اینکه دست آیهان بهم نرسه..

لحن بابا محکم بود

انگار به همه چی فکر کرده بود

و جدی تصمیم گرفته بود

دیگه به ادامه حرفاشون گوش ندادم

سریع از اونجا رد شدم

ته دلم حس خالی بودن می‌کردم و از استرس کل دست و پام بی حس شده بود..

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_517

ضعف می کردم..

باید یه چیزی می‌خوردم بتونم رو پام وایسم..

وارد آشپز خونه شدم

یخچال و باز کردم

یه جعبه شیرینی داخلش بود برداشتمش

پشت میز نشستم

دستام داشت حرکت می‌کرد
اما ذهنم؟

نمیدونم کجا بود..

صدای بابا تو مغزم می‌چرخید

قرار بود منو از ایران بفرسته و رو حرفشم محکم وایساده بود..

بغضمو با شیرینی قورت دادم

باید به آیهان می‌گفتم

بابا به راحتی می‌تونست منو بفرسته بدون اینکه حتی دست آیهانم بهم برسه..

لبامو رو هم فشار دادم

آیهان کجا بود؟

ا..اگه الان از خونه میرفتم چی؟

سریع لب گزیدم

نه نمیشد

ساعت چهار صبح کجارو داشتم برم؟!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_518

برگشتم تو اتاقم..

تا صبح نتونستم بخوابم

ساعت 8 بود
صدای آیفون از بین در باز اتاقم اومد.

سریع بلند شدم پرده رو کنار زدم و به حیاط نگاه کردم..

سیاوش بود

پوفی کشیدم

پس آیهان کجا بود؟

نکنه از اینکه باهاش نرفته بودم ناراحت شده بود؟

لب رو هم فشار دادم

گوشیم نداشتم

حتی نمی‌تونستم گوشی سیاوش و بگیرم.

باید می رفتم بیرون

سریع بلند شدم و لباسامو عوض کردم

از پله ها رفتم پایین

سعی کردم بی صدا از خونه خارج شم

صداشون از پذیرایی می اومد

همین که رد شدم

مامان بلند گفت
- تپش؟
کجا داری میری..

سر جام وایستادم

نفسمو حرصی و بلند فوت کردم..
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_519

دیده بود منو

حتی منتظر بود آمار رفت و آمدمو هم بگیره..

لعنت به همه چی

بی حوصله برگشتم به عقب
- بله مامان؟

اخمی کرد
- کجا داری میری؟

تند گفتم
- باید جواب پس بدم!

لبشو گزید

با چشم و ابرو به داخل پذیرایی اشاره کرد..

میدونستم منظورش چیه

اینکه سیاوش اینجاست
رعایت کنم..

- تپش!

با اخطار صدام زد

نفسی گرفتم
- بیرون کار دارم، زود بر می‌گردم..

نچی کرد
- سیاوش اومده تورو ببینه!

دست تکون دادم
- برمی‌گردم

و بی توجه به صدا زدنای مامان رفتم بیرون..
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_520

وارد کوچه شدم

چند قدم جلوتر نرفته بودم

که ماشینی از پشت سر دوتا بوق بهم زد..

گیج برگشتم به عقب

با دیدن ماشین آیهان چشمام گرد شد

کل شب و جلوی در بود؟

شیشه سمت خودش و پایین کشید و لب زد
- سوار شو!

سریع راه رفته رو برگشتم

سوار شدم و هنوز در و نبسته بودم که ماشینشو روشن کرد و با سرعت از کوچه خارج شد.

چشمام گرد شد

بهت زده گفتم
- کجا داری میری آیهان؟

بی اهمیت لب زد
- جایی که بتونم نیم ساعت بی سرخر ببینمت..

یه چیزی ته دلم جوشید.

لبامو جمع کردم

تو بیمارستان باهم دعوا کرده بودیم و بعدش که برگشت خونه با بابا دعوا کرده بودن..


نمی‌دونستم چیزی که دیشب شنیده بودمو بهش بگم یا نه..

با شک لب باز کردم
- با..

همون لحظه اونم تند گفت
- سیاوش و دیدی؟
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_521

سر بالا انداختم
- نه

اخمالود غرید
- ولی دیدم اومد تو خونه!

لب گزیدم
- جلو نرفتم
همون موقع زدم بیرون

سر تکون داد

- نبینم دور و ورت بگرده، چی میخواستی بگی؟

تند گفتم
- هیچی

کلافه گفت
- حرفتو نخور تپش!

با ناخنم بازی کردم

- خب...خب خبر داری بابا قراره چیکار کنه؟

نیم نگاهی به سمتم انداخت

از صورتش و رفتارش مشخص بود خبر نداره..

- چیکار؟

استرس گرفتم

نکنه با گفتنم اوضاع بدتر شه؟

مجال نداد فکر کنم

تند غرید
- با توام تپش!

- میخواد منو بفرسته خارج از کشور..
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_522

نگاهش تیز به سمتم برگشت

بلند توپید
- چی؟

از صدای بلندش پشتم لرزید..

واکنشش دور از انتظار نبود

قطعا همچین واکنشی نشون میداد با خارج از کشور رفتنم..

سرمو تکون دادم

با استرس لب زدم
- نمیدونم
ا..آخه..من کنکور دارم حتی...

عصبی خندید

- میخواد از من دورت کنه!

انگاری داشت با خودش حرف میزد..

ولی واقعیت بود

بابا با این کار می‌خواست منو از آیهان دور کنه که فکرمون از سر هم بیوفته..

و صد درصد آیهان و ساره ام عقد کنن
بعد برگردم..

با استرس لب زدم
- دیشب شنیدم
با مامان حرف میزد، قصدش جدی..

نذاشت حرفم تموم شه

تند غرید
- مگه از روی جنازه من رد شی
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_523

اخمی کردم

تند زیر لب گفتم
- خدانکنه..

واکنشم ناخوادگاه بود..

حتی تصور اینکه بلای سر آیهان بیاد وحشتناک تر از وحشتناک بود..

جلوی یه خونه نگه داشت

با تعجب
نگاهی به اطرافم انداختم..

لب زدم
- اینجا کجاست؟

ماشینشو خاموش کرد و جواب داد
- خونم
پیاده شو!

چشمام گرد شد

آیهان کِی خونه گرفته بود ؟!

با همون تعجب پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم

- تو کی خونه گرفتی؟

- خریدمش!

یه لحظه ناراحت شدم..

خونه خریده بود ولی حتی راجبش صحبتم نکرده بود؟

انقدر غریبه بودم؟!

دیگه حرفی نزدم

به عقب برگشت مکثمو که دید اخمی کرد و مچ دستمو کشید به طرف خودش و راه افتاد..

نق زدم
- صبر کن ببینم

تند غرید
- هیسسس راه بیوفت!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_524

با اجبار بی حرف دنبالش راه افتادم..

در واحدی رو باز کرد

اول به من اشاره کرد برم داخل و بعد خودش اومد در و بست..

نگاهم تو خونه چرخید

طعنه زدم
- خونت با ساره قرار بود اینجا باشه؟

اخمی کرد

به تندی نگام کرد

- تیکه میندازی؟

نچی کردم
- حرفمو واضح زدم، تیکه دیدی؟

پوزخندی زد

کلیدارا روی میز کنسول انداخت

به سمتم خم شد
- الان بنظرت جایی برای ساره هست وقتی حتی باباهم فهمیده می‌خوامت؟

همه چی باز یادم افتاد

یهو استرس گرفتم

صورتم تو هم فرو رفت..

لب زدم
- نمیزارن حتی یه لحظه ام باهام باشیم!

نیشخندی زد

خونسرد گفت
- کسی به اجازشون نیاز نداره
مخصوصا من!

•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_525

یه جوری حرف میزد که شک برم داشت

نگاهش کردم

لب زدم
- چی تو ذهنته آیهان

بدون مکث بلافاصله جواب داد
- زنم میشی!

چشمام گرد شد

تو یه لحظه ولی فکر بد و منفی به ذهنم اومد..

صیـ..ـغه
یا با را...بطه..
یا هر راه دیگه ای که ممکن بود.

رنگم زرد شد

تند گفتم
- چ..چی گفتی؟

اخمی کرد
- راه دیگه ای نیست، باید زنم باشی

جیغ زدم
- تو الان داری میگی من یواشکی باهات ب..خوابم؟

چشماش گرد شد

عصبی گفت
- چرا چرت و پرت میبافی تپش؟

اعصبانیتم کمی خوابید

لب زدم
- پس منظورت از زنت شدن چی بود؟

دستی به صورتش کشید
- عقد
عقد پنهونی!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_526

یه لحظه خشکم زد

عقد محضری اونم پنهونی؟!

تند لب زدم

- میفهمی چی میگی

دستی دور لبش کشید و سر تکون داد

- کجاش عجیبه؟

با دیدن این ژستش و حالت ایستادتش می‌تونستم براش بمیرم

چرا فکر می‌کردن علاقمون دروغه؟

چرا الکی می‌خواستن را..بطه مارو گناه بدونن وقتی که همه میدونستن پسرعمومه

و حتی باهم بزرگ نشدیم؟!

سرمو پایین انداختم

- بدون اجازه بابا نمیتونیم عقد کنیم

نچی کرد
- یعنی الان موافقی
فقط اجازه بابا؟

چشمامو گرد کردم

- خب مشکل ما مخالفت خانوادمونه

جلو تر اومد

سرشو کج کرد
- پس تو هیچ مشکلی نداری
منم میخوای؟
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_527

منم می خوای و با لحن خیلی خاصی پچ زد

گرمم شد
از خجالتش..

یا شایدم از نوع رفتارش

وگرنه من از آیهان خجالت نمی‌کشیدم
خیلی وقت بود

سریع گفتم
- الان منو آوردی اینجا اینو بگی

اخمی کرد

تخس گفت
- اول جواب حرفمو بده

حرصی نگاش کردم

- یادت نرفته که باهات قهرم؟

چشماشو گرد کرد
- قهر چرا؟

جلو تر رفتم و یقشو مرتب کردم

- یادت رفته تو بیمارستان؟

پوفی کشید

کلافه دستمو کنار زد و کمی ازم دور تر شد

- نچسب بهم

تک خندی زدم
- چرا؟

به سمتم برگشت و عصبی غرید
- چون قبل اون عقد لامصب ز..نم میشی!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_528

تا فیهاخالدونم سرخ از خجالت شد

تند جیغ زدم
- آیهان بیشعورر

خودشم عصبی بود

اصلا رو مود شوخی کردن نبود و جدی حرفشو زده بود!

- برو بشین

سر بالا انداختم
- منو برگردون خونه

تیز نگام کرد

- برت گردونم که بشینی ور دل سیاوش؟

چشمام گرد شد
- کی گفته قراره بشینم ور دلش؟

کلافه لب زد
- فعلا برو بشین تپش ببینم بعدش چه غلطی میکنم

دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم

روی مبل نشستم

خودشم اومد و روی مبل جلویی لش دراز کشید

صورتش درهم بود
درد داشت؟

تازه تصادف کرده بود و حتی بعد چند روز مرخص نشده خودش اومده بود!

نگران به سمتش خم شدم
- آیهان؟!

گوشه چشمشو باز کرد

سفیدی چشماش نیمه سرخ بود
- چی میخوای؟
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
#آرومـت_میکنم . .firesmiling_imp
#پارت_529

دستمو روی شونه اش گذاشتم

نگران لب زدم
- درد داری؟
چشات سرخه..

نچی کرد

دستی به صورتش کشید
- خوبم

ولی می‌فهمیدم داره دروغ میگه و خوب نیست

سر بالا انداختم
- دروغ میگی
آخه ببین خودتو چرا این...

حرفم تموم نشد

که مچ دستم کشیده شد

کشیده شدم و دقیقا افتادم روی ت..نش..

چشمام گرد شد

تند گفتم
- چیکار میکنی دیوونه

شالمو کنار زد و کش موهامو کشید که باعث شد موهام توی صورت مردونه اش پخش شه.

نفسی گرفت
- کم نق بزن

دستمو رو شونه اش گذاشتم

کمی ازش جدا شدم
- چرا دردتو به روی خودت نمیاری؟ تازه تصارف کردی

عصبی لب زد
- گفتم درد ندارم تپش!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
@aRoMeT_MiK0NaM ‌. . 🥹🫀⟯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان آرومت میکنم 😈🚭
رمان آرومت میکنم 😈🚭
378Kدنبال کننده
#رمان_آرومت_میکنم
دبیرستانToxic بهترین رومان وسوسه تو عاشقانه اکشن هیجانی ناب احساسی غمگین زنم شو معلم جذاب رئیس شوهرم داعشی سرباز جذاب ارتش مستر تبهکار شرور اسپانسر مو حنایی ژیکان آرومت میکنم این امیر بگیره +18 شوهر عمه چی ساخته گوسفند منه
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان