🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
83دنبال کننده
🛌 این چیزها رو دوست داشتم. شاید هم این‌ها رو نه. فرستادن‌شون رو. نه برای خودم. نه بقیه. کلاً. عرض کردم که. دوست "داشتم". حالا خیلی مهم نیست دیگه. ولی خب شاید بدم نشه که اگر گذرتون افتاد، بدونید اینا کلاً برای شما بودن. حالا یا خودتون، یا از یاد بردنتون.
https://harfeto.timefriend.net/17777561551689
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۱ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
#شما_که_حتما_غریبه‌اید
- شبِ چهل‌و‌چهارم: "ریموت که دیگه نیست که!"

ریموت در پارکینگ، وسیله‌ای اساسی‌ست. بگذارید موقعیت را شرح دهم. دو در است. یک در کوچک، یک در بزرگ. در کوچک که وقتی به خانه می‌رسی دورتر است، نیازمند زنگ زدن با آیفون است که آیفون بگیر نگیر دارد و راه مطمئنی نیست. کلید مشخصی هم ندارد. در بزرگ، با شماره‌گیری یک شماره باز می‌شود. برای هر خانوار، دو شماره فعال شده که من یکی از آن‌ها نبوده‌ام. تلفن مادرم هم که یکی از آن دو بوده، دیگر در را باز نمی‌کند. پس این یعنی کسی اگر بخواهد در را باز کند، باید زنگ بزند به بابا؛ بابا شماره‌‌گیری کند و در باز شود.

اما من از مدت‌ها پیش؛ حدود ۵ سال پیش که این تکنولوژی شماره‌گیری نیامده بود، به ریموتِ قدیمی خانه، احساس تعلق داشتم و تا الان نگهش داشتم و هنوز هم کار می‌کرد. هنوز کار می‌کرد که هروقت به خانه می‌رسیدم، مزاحم بابا نمی‌شدم. خب. دیگر نیست. ریموت دیگر نیست. ریموت، موت شد.

جریانش هم ساده است. افتاد در چاله‌ی آسانسور. من تابه‌حال چیزیم نیفتاده توی چاله‌ی آسانسور. ولی بهم گفته‌اند اگر چیزی بیفتد توی چاله‌ی آسانسور، چاله‌ی آسانسور برخلاف خود آسانسور، اتفاق آسانی نیست و بلکه غیرممکن است. چهار دقیقه‌ی مات. نگاه می‌کنم سیاهی بی‌کرانی که آن ریموت از لایش خزیده و رفته افتاده آن تو. می‌دانم هیچ غلطی نمی‌شود کرد. آن‌قدر مات نگاهش می‌کنم که ماتم می‌گیردم.

از آسانسور می‌آیم بیرون. مجبورم از حالا دیگر از آن در کوچک که هم پله دارد، هم دورتر است و هم آیفونش از اپراتور بگیرنگیر دارد؛ بروم بیرون. می‌روم. ساعت دوی صبح است. علت این‌که چرا ساعت دوی صبح آمدم بیرون را در روزنوشت روز شانزدهِ اردیبهشت به تفصیل، تشریح کردم. زباله. تردد همسایگان. بی‌ترددی نصف شب.

می‌آیم بیرون و حواسم هست در را طوری نیمه‌باز بگذارم که بتوانم دوباره بیایم داخل. قدم می‌زنم و باد دارد می‌برد. مرا، زباله‌ام را و لباس تنم را. اما یکهو نگران می‌شوم. می‌گویم وای. نکند باد این ریموتی که در دستم است را ببرد. این خیلی حیاتی و مهم است. مشت دستی که از زباله خالی‌ست را سفت می‌کنم و می‌بینم نه. خبری نیست از ریموت. آه می‌کشم. مشتم را باز می‌کنم و انگار می‌گذارم باد، تجسم ریموت را ببرد. از باد برای لحظه‌ای حالم به‌هم می‌خورد، اما بعد طوری نوازشم می‌کند که آن حس قبلی حل می‌شود.

باید برگردم خانه‌. برنمی‌گردم. نگاه می‌کنم به انگشت سبابه‌ام. یکی‌ست. یک. می‌‌آورمش بالا. در خیابان شاید یکی دو ماشین تردد کنند که آن‌ها به جهنم. انگشت سبابه را می‌آورم بالا و با صدایی که نمی‌دانم چرا می‌لرزد می‌گویم: «فقط یک ثانیه.‌ افتادن یک ریموت لعنتی، فقط یک ثانیه زمان‌ می‌بره. یک ثانیه‌ که به قبل برنمی‌گرده. می‌شه دوباره سفارش داد یکی نوشو بزنن. می‌شه این رو واسه گوشی منم راه انداخت. هزینه‌ای هم اگر داره که نداره فدای سرم اصلاً. اما ستاره‌ها. پنجره‌های بسته‌ی خاموش. ماشینایی که نیستین. نمی‌دونید من چی می‌گم. من دارم از ریموتکم حرف می‌زنم. ریموتکی که پنج سال همه‌جا با من بود. مدرسه، کلاس زبان، پارک، باشگاه، فلافلی، سوپرمارکت، میوه‌فروشی، کافه، جیگرکی حتی. رنگ دکمه‌ی اصلیش رفته بود انقد فشارش داده بودم. یکی از لذتام بود اصلاً. وقتی می‌خواستم بیام بیرون یا برگردم، با این‌که می‌‌دونستم باید ریموتو پایین بگیرم تا بزنه و مثل همین انگشت لرزون، فقط یک ثانیه زمان می‌برد؛ این کارو نمی‌کردم. می‌گرفتمش بالا که نزنه. که هی با یه میمیک عجله‌دار انقدر فشارش بدم که انگار ریموت معطلم کرده و منم خیلی کلافه‌ام که تهش بگم: "اه لعنتی! باز شو دیگه!" احساس می‌کردم سوپراستارم این‌طوری. حالا بالفرض بشه از فردا با گوشیم درو باز کنم. دیگه چه فایده؟ سوپراستار نیستم که. فقط یک ثانیه. اگه درست نگهش داشته بودم تو دستم، گذشته بودیم از آسانسور. اون‌وقت اگه تو چاه فاضلابم می‌افتاد درآوردنش ناممکن نبود. می‌دونید آقایون؟ می‌دونید خانوما؟ من اصل و اساس مسئله‌ام اینه که انگار تو بازی، ابلیتیمو گرفتن ازم. انگار یهو تو یک ثانیه بهم گفتن دیگه سوپراستار نیستی. حالا باید به جای سوپراستاری، مثل استیوجابز روی یه صفحه‌ی لمسی انگشتمو فشار بدم تا در باز شه یا مثل خواستگار، پایین خونه، منتظر زدن آیفون بمونم. دیگه ابرقهرمان‌ نیستم. می‌فهمید یا نه؟ نمی‌شنوید که اصلاً. خوابیدین رسماً.»

انگشتم هنوز بالاست. خبر را به والدینم می‌دهم و گویا خیلی اهمیت چندانی، غیر از این‌که چند روز در عبور و مرور اخلال ایجاد می‌شود ندارد قضیه. انگشتم را با دست دیگرم می‌‌آورم پایین و ناخودآگاه چند انگشت دیگر باز می‌شوند. هر یک، نماینده‌ی تعدادی "یک‌ثانیه‌"ی کوفتی و سرنوشت‌‌سازند که کاش طور دیگری رقم می‌خوردند. یک‌ثانیه‌ها چرخ می‌‌خورند در سرم. یک‌ثانیه‌ها، یک ثانیه هم ولم نمی‌کنند.

– تریاق؛ ۰۵/۰۲/۲۰
🛌 @WasCalm
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
شاید بپرسید که چرا انقدر فعالیت و این‌ها.
باید بگم که چون یک سکوت ده ساعته داریم قبل و بعد اتفاق امشب و اتفاقِ امشب چیه؟ انتشار فایل پی‌دی‌افِ "کَس"، داستان کوتاهمه که دوستش دارم. دارم با این فعالیت‌ها ابتدا ذهنیت می‌سازم از مؤلف (که بنده‌ست) که بعد این قصه نرم‌تر بشینه به دلتون. ای کاش تلگرام عزیزم وصل بود که نوار شمارش معکوس رو فعال می‌کردم که هیجان و التهاب بدم به امشب. نیست که. تلگرام که دیگه نیست که‌.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
- بهنام as me.
*از سریالِ بیمارِاستاندارد/ سعیدآقاخانی‌.
🛌 @WasCalm | #حقیقت_کوچیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
#شما_که_حتما_غریبه‌اید
- شبِ چهل‌و‌پنجم: "روزنوشتی برای بیست‌ویکِ اردیبهشت"

صبحِ ۲۲ اردیبهشت، ساعت دَه و سی‌دقیقه، یک ساعت و بیست و هفت دقیقه پیش حدوداً، آزمونی‌ست در انتظار من. آزمونی بوده است در انتظار من درواقع. وقتی این مقدمه را برای روزنوشت ۲۱ اردیبهشت می‌نویسم، آن آزمون را داده‌ام، رفته است. در ۲۱ اردیبهشت، تا جایی که در خاطرم هست، نخوانده‌ام برایش؛ اما اضطرابی هم نیست. در شرایط حساس کنونی که ۲۱ اردیبهشتش با ۲۲ اردیبهشتش تفاوت چندانی ندارد، هر آزمونی در هر روزی که باشد، فدای سرم بشود الهی. تصمیم گرفتم شب امتحانِ ۲۲ اردیبهشت را بخوابم که لااقل وقتی می‌خواهم هنگام نوشتن پاسخ‌های آزمون بگویم "به جهنم" یا شاید هم "به درک"، انرژی داشته باشم. کِی؟ ششِ صبحِ ۲۲ اردیبهشت. پس بنا شد این روزنوشتی که الان دارید می‌خوانید را، بعد از آزمون بنویسم؛ گرچه برای قبل از خواب و قبل از آزمون است. یعنی نوشته‌ای که قرار است قبل از آزمون را شرح دهد، بعد از آزمون نوشته می‌شود و زیرش هم تاریخ می‌خورد ۲۱ اردیبهشت، در حالی که اصلاً برای ۲۱ اردیبهشت نیست، برای بامداد ۲۲ اردیبهشت است، منتهی شما اگر یک روز اردیبهشتی کاری یک نویسنده را (حالا من که نویسنده نیستم؛ نویسنده‌ی نوعی) ‌تا اواسط نیمروز دوم، جزو روز اول محاسبه کنی، یعنی به طور مثال، بگویی از اوایل روز ۲۱ اردیبهشت تا اوایل روز ۲۲ اردیبهشت، کماکان روز ۲۱ اردیبهشت است، گرچه تقویم می‌گوید این روز، ۲۲ اردیبهشت است و ۲۱ اردیبهشت تمام شده؛ تو باز می‌توانی به قاطعیت بگویی روزنوشت ۲۲ اردیبهشت را همیشه و در هر ۲۱ اردیبهشت و در هر ۲۲ اردیبهشتِ هر سالی، می‌توان به جای روزنوشت ۲۱ اردیبهشت نوشت که نه در ۲۱ اردیبهشت نوشته شده، نه بیانگر وضعیت ۲۱ اردیبهشت است و نه حتی با درنظرگرفتن شرایط نوعی ساعت کاری آن نویسنده‌ی نوعی که تعریفش در ذهن هرکس متفاوت و متمایز و مختلف و دگرگونه است، ساعت نوشتار این روزنوشت در ۲۱ اردیبهشت جا می‌گیرد؛ اما مسئله‌ای که هست این است که اگر در روزنوشت‌انبار شخصی من، جای روزنوشت ۲۱ اردیبهشت خالی شود و یکهو از روزنوشت ۲۰ اردیبهشت جامپ‌کات بزنیم به روزنوشت ۲۲ اردیبهشت، بدون این‌که در ۲۲ اردیبهشت هم که شده، حتی با اعمال شاقه، شرح دهیم در واپسین ساعات ۲۱ اردیبهشت که درواقع جزئی از ۲۲ اردیبهشت است، چه بر ما گذشته است و ما چه کرده‌ایم؛ هم منزلت ۲۱ اردیبهشت را پایین آورده‌ایم، هم ۲۲ اردیبهشت با دو روزنوشت که یکی روزنوشتِ خودِ ۲۲ اردیبهشت است که در روز جریان دارد و یکی روزنوشت ۲۱ اردیبهشت که به ناحق به نام روزنوشت ۲۲ اردیبهشت می‌خورد؛ پررو می‌شود قطعاً. حالا این‌که چرا باز با نادیده‌گرفتن روزنوشت ۲۱ اردیبهشت؛ ۲۲ اردییهشت کماکان ۲ روزنوشت دارد که یکی حق ۲۱ اردیبهشت است و دیگری حق خود ۲۲ اردیبهشت را من نمی‌دانم. از ۲۲ اردییهشتی که حالا درونش قرار داریم بپرسید‌. اما وظیفه‌ی من به عنوان یک روزنوشت‌نویس ساده که مزدی هم از کسی دریافت نمی‌کنم، چه ۲۱ اردیبهشت، چه ۲۲ اردیبهشت؛ این است که برای احقاق حق روزنوشت روزهای مختلف اردیبهشت‌های هرسالی بکوشم. حالا وگر مراد نیابم هم که به درک.

راستی مقدمه قرار بود خیلی کوتاه باشد؛ چون حرف‌ مهمی داشتم که می‌خواستم درباره‌ی ۲۱ اردیبهشت بزنم. اما یادم رفت چه می‌خواستم بگویم. ای بابا.

– تریاق؛ ۰۵/۰۲/۲۱
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبه‌اید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
لطفاً مژده دهید و مژدگانی هم اگر خواستید؛ چرا که پس از قرن‌ها یک ناشناسِ لطف‌دارانه داریم. البته عزیزانم. این‌که ناشناس‌ها رو این‌جا جواب می‌دیم، غرض ایجاد تمییز میان پیام‌های شناس شما و پیام‌های ناشناس‌تون نیست. شما اون‌جا هم خیلی محبت دارید و من هم که قربان‌‌تون. اما این‌جا اگر ناشناسی باشه که خب من نمی‌تونم توی تایم‌فرند جواب بدم و ‌باید بیام این‌جا پاسخ بدم انواع و اقسامِ الطاف و القابِ منسوبه رو.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
ششمین ناشناسِ محفل بدین شرح است که:
- در عجبم چه قلم خوبی دارید

+ بنده در پاسخ به این محبت، می‌شه و مرسومه که بگم لطف دارید و بزرگوارید و سپاسگزارم و از این حرف‌ها. اما من از سوی دیگری تشکر می‌کنم از شما؛ چون اگر با من همراه نمی‌بودید و اگه این‌جا این فضا شکل نمی‌گرفت؛ من مثل دو سه ماه جدا از تلگرامی که نوشتنم تا حد زیادی تعطیل و یا بی‌ذوق شده بود؛ از بین می‌رفت و اگر اون وضع با این قطعی نت ادامه پیدا می‌کرد؛ احتمالاً دیگه یادم می‌رفت که واژه چیست، حرف چیست یا آوای حروف رو حتی. من از این جهت به تفصیل ممنونم هم از شما و هم هرکسی که این‌جا هست، بالأخص مهربان‌جان‌هایی که نوشته‌های بی‌سروته من رو درباره‌ی چیزهایی کاملاً تصادفی می‌خوانند و این خودش مثل یک بارشِ انرژی‌ست بر سرِ من از هرجای این جغرافیا و به هر طریقی، حتی اگر از نظرتون اتفاق ضعیفی در حال افتادنه توی حال‌و‌هوای این محفل. من برای چنل تلگرامم که سال ۱۴۰۲ تأسیس شد، به گمانم پنج ماه خودم رو کشتم که بتونم همراه کنم عددی شاید یک‌دوم عدد این چنل رو و واقعاً برام شگفت‌انگیز و جالبه که به‌هرحال برای محتوای کم‌رنگ‌و‌لعاب و گزافه‌گویانه‌ای که من دارم، اون هم توی این پلتفرم دوست‌نداشتنی، مخاطبانی پیدا شده. عطرِ حضور یکایک‌تون رو می‌بوسم و به خودم تبریک می‌گمش. امیدوارم که لایق باشم. sparklesyellow_heart
🛏 @WasCalmArchive | #در_راستای_تعامل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
- امروز هم نبودین خانومِ شیرین. کی می‌دونه کجایید؟ از کجا می‌شه فهمید؟ پرسش مستقیم مایه‌ی رسوایی‌ست. باید غیرمستقیم به پاسخ رسید. من نباید پیش پاسخ بروم. من نباید پیش پاسخ بروم. پاسخ باید به سوی من بیاید. من نباید پیش پاسخ بروم. چگونه؟ امروز هم نبودین خانوم شیرین. من نباید پیشِ پاسخ بروم. پاسخ باید به سوی من بیاید. چگونه؟ چه کسانی از شیرین باخبرند؟
- وضعیت‌سفید/ حمیدنعمت‌الله.
🛌 @WasCalm | #حقیقت_کوچیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
• "شقیقه" •
- برای تو.

به عطرِ انارانِ آذر قسم
به اردیبهشت و شبانی کز آن می‌چکیده‌ست عطری‌ سراسر قسم
به این گیره‌ی سر که قسمت نشد،
به دستت سپارم در آخر قسم
به این اولین روزهای بهار،
به بارانِ از صبح تا شب که شلاق‌ها می‌زند بر تنِ آن اتوبوس آبی که خوابیده آن‌جا، همان‌ور قسم
که این قاب‌ها را که می‌بینم انگار دیدم تورا؛
دیدن توستِ سیر و سلوکِ منِ کفرورزیده در معنویت!

قسم می‌خورم هرکجا دست‌هایم،
شود قابِ ثبتِ تصاویرِ ذهنی،
تو آن‌جا نشستی در عمقِ حقیقت!
قسم می‌خورم بر رگ و ریشه‌های
درختانِ وحشی‌ترین توت‌هایِ در عالم؛
شقیقه‌ات!

– تریاق؛
- چهارِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج.
🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
• سلام دلبرکان yellow_heart🧈
خواستم این رو بگم که از ازل به ابد، می‌تونید:
🪞 ترانه‌ها و اشعارِ این‌جا رو با هشتگِ #غزل_نشد_خیال_من؛
🧗🏻 روزنوشت‌ها رو با هشتگِ #شما_که_حتما_غریبه‌اید؛
🪗 موسیقی‌های پیشنهادی رو با #نت_ولگرد؛
🖍 برش‌هایی از کتاب‌ها رو با #اگه_می‌خواستم_بشنوم؛
🩰 تکه‌فیلم‌ها و تصاویرِ مطلوب از فیلم‌ها رو با #حقیقت_کوچیکا؛
🗃 خاطره‌بازی‌ها و یادگاری‌ها از روزها رو با #بمون؛
fishing_pole_and_fish چرندهای تصادفی رو با #چی_دارم_می‌گم؛
satellite‌ و ناشناس‌ها و پاسخشون رو با هشتگِ #در_راستای_تعامل؛
دنبال بفرمایید و همراهِ من بمانید.
[برای رفع ابهام و هم‌چنین، سهولت دسترسی.]
🛌 @WasCalm | #در_راستای_تعامل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
- «بگو شب بخوابه.»
• از من‌کم‌تحملمِ حسین‌صفا.
🛌 @WasCalm | #اگه_می‌خواستم_بشنوم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
#شما_که_حتما_غریبه‌اید
- شبِ چهل‌و‌ششم: "سه کلیدواژه‌ی اساسی"

خواب، خوب است؛ خوابِ خوب. خوابِ خوب، خوب است؛ خواب بد، بد. خوابِ بد؛ خوابِ کم، خوابِ بدموقع، خوابِ بد‌رؤیا و یا خوابِ خیلی زیاد است.

من اسیر خواب کم شده‌ام. در روز، سه الی چهار ساعت. این تیپیکال هفته‌‌ای‌ست که تا کنون نیمیش گذشته و در ادامه هم همین است احتمالاً. شب‌های امتحان، صدای بچه‌های آن پایین، یک انرژی‌ ذخیره‌شده‌ی عجیب و غریب که نمی‌دانم چیست جریانش و جریان افکار دوست‌داشتنی و دوست‌نداشتنیِ توأمان.

شاید بپرسید خب چرا در شب، در سکوت، در آرامش، مثل آدمیزاد، به درستی ‌نمی‌خوابی؟ فرمایش متینی‌ست‌‌. سؤال خوبی هم هست. برای این‌که نمی‌توانم خواب خوب ببینم. یا کابوس، یا هیچ‌. من قدیم می‌خوابیدم؛ اختیار می‌کردم که خوابِ فلان کس را در فلان‌جا در حال انجام فلان فعل ببینم و می‌دیدم هم. چه شدم حالا؟ مرضی گرفته‌ام که انگار جز شبی که تا جایی که بتوانم، چیزهای بی‌ربط بخورم؛ نمی‌توانم خواب ببینم که آن هم خواب نیست. محتوای اینستاگرامیِ بی‌چفت‌و‌بست است.

سال پیش، یک شب فقط. یک شب خوابی دیدم که تشریح‌ناپذیر است. پس از آن، هر صبح وقتی از خواب بیدار می‌شوم عذاب‌وجدان دارم. احساس می‌کنم وقتم را تلف کرده‌ام و آن‌چه باید ببینم را، ندیده‌ام. این وضعیت واقعاً اعصابم را خرد می‌کند. خیلی زیاد. چون من که در بیداری نه کاره‌ای شدم و نه به دردی خوردم و نه خیلی انسانِ "این‌تاچ"ی هستم. کاملاً از تاچ درآمده‌ام انگار. دوست داشتم لااقل در خواب بتوانم آن‌چه نیستم را باشم.

پس از یک جایی تصمیم گرفتم تا جایی که دست خودم است و عمیق نمی‌شود خوابم؛ سبک‌تر و خیلی کوتاه‌تر بخوابم. اگر من در خواب، خوابِ چیزی که باید را نمی‌بینم؛ حق این را دارم که در بیداری؛ به خوابِ آن چیزی که باید، فکر کنم. تخیل، تصور، تجسم؛ سه کلیدواژه‌ی اساسی.

من مدت‌ها پیش یقین داشتم روزی خل خواهم شد. این‌که شما بدانید قرار است خل شوید، یعنی عقل دوراندیشی دارید که دارد با تحلیل و بررسیِ اجزا و عناصرِ عیان و نهانِ روابط ژرف انسانی، پیش‌بینیِ جامع و کاملی از آینده‌ی شما ظرف یک تا ده سال آینده می‌دهد. پس این یعنی من نمی‌توانم صد درصد بگویم آن روزها هم خل بودم. گرچه نشانه‌هایی بوده که آن عقل دوراندیش تشخیص داده دیگر. ولی برای این‌که عقل دوراندیشِ من، ضعیف و ناکارآمد است؛ همین نکته بس که نتوانست راهکاری ارائه دهد برای توقفِ فرآیند خل‌شدنِ بنده. پیشگیری بهتر از درمان بود، اما چون خل‌شدن مثل تومورِ بدخیم و بزرگی اراده‌ی عقل دوراندیش را تناول کرد؛‌ من هم کارم از پیشگیری گذشت.

خیلی فکر می‌کنم که اگر این‌چنین نمی‌شد، چه اتفاق‌هایی می‌افتاد. چه اتفاق‌های خوبی. چه زندگی نرمال و مطلوبی در انتظارم بود. چطور می‌دیدندم مردم. این فکر باعث می‌شود طاولی بترکد در مغزم. من خیلی سخت گمان می‌کنم آن اتفاق برای ادامه‌ی حیات من، برای تزریق امید من نیاز بود. حتی اگر به قیمتِ خل‌شدنم که صورت گرفت. اما چیزی که درباره‌اش مطمئن نیستم این است که ادامه‌ی حیاتِ من نیاز بود؟ باید حتماً؟ نمی‌دانم. ولی بد هم نشد. چرا. خیلی بد شد‌. خیلی زیاد.

آن روزها خیلی سعی می‌کردم بخوابم. تا روزی شانزده، هفده ساعت خودم را به زور نگه می‌داشتم در وضعيتِ خواب که مگر بیفتد آن اتفاق لعنتی. رخوت و سستی جهانم را گرفت. یکی دو ماه تلاش‌های مضاعف و ویژه‌ای برای خوابیدن کردم. اتفاق نیفتاد و مأیوس شدم از خواب. دیگر حسی که باید را به خواب نداشتم. می‌خواییدم و عذاب‌وجدان می‌گرفتم. مدت‌ها پیش این فکر به سرم زد که سه کلیدواژه‌ی اساسی‌ای که عرض کردم را سرلوحه قرار دهم. ولی هی نشد.

حالا خیلی خوب می‌فهمم آدم‌ها چطور دیوانه می‌شوند. چون با دست خودم دیوانه شدم. این روزنوشت، روزنوشت خوبی نیست. توضیحی درباره‌ی این‌که دارم از چه حرف می‌زنم؛ نمی‌دهد. از چیزهای گُنگی صحبت می‌کند و تلخ و بی‌اتفاق است. اما من است. منِ واقعی. منی که دارد خودش را آرام‌آرام از یاد می‌برد و توی قبری که نمی‌داند کدام قطعه‌ی کدام گورستان است چال می‌کند. کاش من نبودم. کاش او نبود. نفس کم می‌آید. دوباره سه کلیدواژه‌ی اساسی.

– تریاق؛ ۰۵/۰۲/۲۲
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبه‌اید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
• داستانِ کوتاهِ "کَس" •
🖋 نوشته‌‌ی الف.مقدم (تریاق)/ مهرماهِ ۱۴۰۴.
- «روشنک خانه بود و باید درس می‌خواند. روشنک هرگز لبش خشک نمی‌شد. چون علاوه بر این‌که رژ کم‌رنگش همیشه بر لبش بود، از نظر مصرف منابع ویتامین ای، بی، سی، دی، ای و قس‌علی‌هذا هم از قضا پیشرو بود. او به تازگی عصرانه خورده بود؛ از عصرانه بازگشته بود. با خانمی به نامِ سمیه، سمانه، سارا، سمیرا، سارینا، سلینا یا یک همچین چیزی. اسمش در خاطر مرد نبود؛ پس در خاطر من هم نیست. به کار هم نمی‌آید. نه به کار من، نه مرد، نه هیچ‌کس.»
🧷 برای بارگیریِ فایلِ pdf این داستان لمس کنید.
🛌 @WasCalm | #ویژگان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
سلام. امیدوارم شاد باشید.
"کَس' برای من روایتِ بی‌کسی‌ست. به همین علت دوست دارم از آن با "یک قصه‌ی بی‌کس" یاد کنم. تقدیمش می‌کنم به هر کسی که نمی‌تواند کَس باشد. هرکس کَس است، اما کسی او را کَسِ خود نمی‌داند؛ آن‌گونه که می‌خواهد و باید.
خواندنِ کس، ۵ تا ۷ دقیقه زمان می‌برد؛ اما حاصل وسواس و ویرایش‌های هفت‌ماهه‌ای‌ست که عاشقانه، عامدانه و کمال‌گرایانه، با دغدغه‌ی شخصی انجام شد و این شد که می‌بینید.
از روزی که در مدرسه، خط اصلی‌اش را در دفتر یادداشتم نوشتم؛ تا این هفته که طرح جلد و صفحه‌آرایی‌اش را با عشق، پس از مدت‌ها دوری از گرافیک طراحی کردم؛ ذوق بودم، ذوق بودم و ذوق.
امیدوارم، امیدوارم که بنشینه به دلتون و دوستش داشته باشید. این همه‌ی آرزوی من برای "کَس" اولین داستان بیش‌از۵‌صفحه‌ای‌ست که نوشتم که اگر دوستش نداشته باشید، بی‌عیار و بی‌اعتبار خواهد بود.
حتماً، حتماً و حتماً نظراتتون، نقدها و احساستون رو درباره‌ی این اثر به ناشناسِ من، در نشانیِ زیر بفرستید:
https://harfeto.timefriend.net/17777561551689
همه را با ذوق خواهم خواند و اتفاقاً با نقدهای منفی‌تون که نشان از ریزبینی مخاطب هست، بیش‌تر هم ذوق خواهم کرد.
دوستتون دارم؛ آرزو می‌کنم هیچ‌گاه "بی‌کس" نباشید.
🛌 @WasCalm | #در_راستای_تعامل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
🛌 من‌قبل‌ازشما‌خیلی‌"راحت‌‌"بودم.
83دنبال کننده
🛌 این چیزها رو دوست داشتم. شاید هم این‌ها رو نه. فرستادن‌شون رو. نه برای خودم. نه بقیه. کلاً. عرض کردم که. دوست "داشتم". حالا خیلی مهم نیست دیگه. ولی خب شاید بدم نشه که اگر گذرتون افتاد، بدونید اینا کلاً برای شما بودن. حالا یا خودتون، یا از یاد بردنتون.
https://harfeto.timefriend.net/17777561551689
مشاهده کانال پیام‌رسان