۷ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
red_circleفوری امتحانات داخلی مجازی شد
؛ کاظمی، وزیر آموزش و پرورش:
امتحانات داخلی مدارس سر موعد خودش به صورت مجازی برگزار خواهد شد
small_blue_diamondامتحانات نهایی هم تعویق خواهد خورد و 3 هفته بعد پایان جنگ برگزار میشه!
؛ کاظمی، وزیر آموزش و پرورش:
امتحانات داخلی مدارس سر موعد خودش به صورت مجازی برگزار خواهد شد
small_blue_diamondامتحانات نهایی هم تعویق خواهد خورد و 3 هفته بعد پایان جنگ برگزار میشه!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ اردیبهشت
۷ اردیبهشت
۷ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
۲۲تا بچه ناپدید شدن در شب هالووین flushed
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
البته گرفتن امتحانات ب صورت حضوری فعلا مشخص نیست و برای تغییر روند مدارس باید مجوز گرفته بشه
پس اگه جنگ بشه قطعا امتحانات هم غیر حضوری میشه
پس اگه جنگ بشه قطعا امتحانات هم غیر حضوری میشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
داستان تازه شروع شده .....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
خاطرات ترسناک شما پارت ۱۳(قسمت نهم)
---
## قسمت نهم – «حقیقتِ درِ بسته»
نور خورشید کمکم در حال غروب بود و سایههای بلند را بر حیاط نیمهکاره میانداخت. سکوت سنگینی بینشان حاکم بود، سکوتی که جایگزین ترسهای گذشته شده بود. حالا حقیقت، هرچند تلخ، فضا را پر کرده بود.
طاها نفس عمیقی کشید و رو به ابوالفضل گفت: «خب، ابوالفضل. اول از همه، باید به یه جایی گزارش بدیم. ولی نه همین الان، اینجا جایی برای این کار نیست. از ماشین استفاده نمیکنیم، درسته؟»
ابوالفضل سر تکان داد: «نه. ماشینها صدا دارن. ولی میتونیم پیاده بریم کلانتری نزدیک. اونم با این لباسها…» نگاهی به لباسهای گلی و کثیفشان انداخت.
جواد که تا آن لحظه بیشتر ساکت بود، گفت: «اول باید یه فکری به حال خودمون بکنیم. اگر ما رو با این وضعیت ببینن، فکر میکنن خودمون تو کار خلاف بودیم.»
محمدرضا اضافه کرد: «شاید بهتر باشه اول زنگ بزنیم خانوادههامون؟ بگیم یه مشکلی پیش اومده و داریم میآیم خونه؟»
حسام، که همیشه منطقیترین راهحلها را ارائه میداد، گفت: «نه. اگر بخوایم راستش رو بگیم، باید کامل بگیم. خانوادهها رو در جریان بذاریم، ولی نه از طریق تلفن. حضوری، خیلی آروم. بعدش با هم میریم کلانتری. اینجوری انگار داریم خودمون رو لو میدیم، نه اینکه گیر افتاده باشیم.»
طاها با تایید سر تکان داد: «درست میگی حسام. ابوالفضل، تو با ما میای؟»
ابوالفضل با کمی تردید اما قاطعیت گفت: «من این داستان رو شروع کردم. باید تا آخرش باشم. هر تصمیمی که شما بگیرین، من هستم.»
تصمیم اول: پاکسازی و بازگشت به ظاهر عادی
همه قبول کردند که ابتدا باید تا حدی خودشان را تمیز کنند و ظاهرشان را مرتب کنند. با کمک ابوالفضل، مقداری آب و چند دست لباس کار نسبتاً تمیز از داخل انباری پیدا شد. سریع لباسهایشان را عوض کردند و سعی کردند گل و لای را از تنشان پاک کنند. طاها کمک کرد تا لباسهای کثیف را در یک کیسه پلاستیکی بزرگ جمع کنند.
تصمیم دوم: اطلاعرسانی به خانوادهها
با رفتن به سمت شهر، گروهی چند نفره تشکیل دادند. حسام و طاها با یکی از تلفنهای همراهی که سیگنال ضعیفی داشت، ابتدا به پدر و مادر خودشان زنگ زدند و گفتند که درگیر ماجرایی شدهاند و کمی دیرتر به خانه میرسند. خیلی کلی گفتند که در یک خانهی متروکه گیر افتادهاند و مشکلی نیست، اما لازم است که با آنها صحبت کنند. بقیه بچهها هم همین کار را کردند.
تصمیم سوم: مواجهه با حقیقت در کلانتری
وقتی به نزدیکترین کلانتری رسیدند، ابوالفضل از بقیه جلوتر رفت. در ورودی، مکثی کرد و برگشت. «بچهها، این اولین بار نیست که من اینجا میام… ولی همیشه مقصر نبودم. این دفعه فرق میکنه.»
وارد کلانتری شدند. ابتدا با افسر نگهبان صحبت کردند. ابوالفضل با صدایی آرام اما محکم، شروع به توضیح دادن ماجرا کرد: پیدا کردن زیرزمین، صداهای عجیب، ترسها، پیدا کردن وسایل، و در نهایت، اعتراف شریکش. او کلیدها را روی میز گذاشت و از افسر خواست که برای روشن شدن قضیه، به همراه بچهها به محل مراجعه کنند.
صحنهی کلانتری – روایت ابوالفضل:
ابوالفضل داستان را برای افسر نگهبان تعریف کرد، با جزئیات کامل: «…و وقتی وسایل رو دیدم، تازه فهمیدم که قضیه فقط صرفهجویی نیست. شریکم، آقای… (اسم شریک را گفت) …ظاهراً داره جنسهای دزدی رو اینجا مخفی میکنه. من خودم وارد این کار نبودم، ولی چون بهش اعتماد کرده بودم، خودم رو درگیر دیدم. تا اینکه امروز متوجه شدیم این بچهها اینجا گیر افتادن و به خاطر همین داستان، وحشت کردن. من فقط خواستم کمکی کنم، نه اینکه بیشتر قضیه رو پیچیده کنم…»
طاها، حسام، جواد، امیر و محمدرضا نیز صحبتهای ابوالفضل را تایید کردند، هر کدام با لحنی که نشان از صداقتشان داشت. تاکید کردند که ترسیدهاند، اما هیچ نقشی در دزدی نداشتهاند و فقط کنجکاوی آنها را به آنجا کشانده است.
نتیجهی اولیه:
افسر نگهبان، با توجه به شواهد (کلیدها، لباسهای کثیف بچهها، و اعتراف ابوالفضل) و عدم وجود سابقه بد برای بچهها، تصمیم گرفت که فعلاً موضوع را به صورت رسمی ثبت کند و یک تیم کوچک برای بررسی محل اعزام کند. به ابوالفضل گفته شد که تا زمان تحقیقات، حق خروج از شهر را ندارد و باید همکاری کند.
بازگشت به خانه – پایان یک فصل:
بچهها به خانههایشان بازگشتند. خانوادهها شوکه بودند، ولی وقتی دیدند فرزندانشان سالم هستند و خودشان حقیقت را تعریف میکنند، بیشتر ناراحت شدند تا عصبانی. شب، شبِ توضیح دادنهای طولانی بود.
طاها در خانه، بعد از توضیحاتش، به مادرش گفت: «مامان، من اون صداها رو میشنیدم، ولی فکر میکردم همهش تو ذهنمه. الان که فهمیدم همهش واقعی بوده، یه جورایی آرومترم. چون میدونم که اشتباه نکردم، فقط کنجکاو بودم.»
نگاه به آینده:
---
## قسمت نهم – «حقیقتِ درِ بسته»
نور خورشید کمکم در حال غروب بود و سایههای بلند را بر حیاط نیمهکاره میانداخت. سکوت سنگینی بینشان حاکم بود، سکوتی که جایگزین ترسهای گذشته شده بود. حالا حقیقت، هرچند تلخ، فضا را پر کرده بود.
طاها نفس عمیقی کشید و رو به ابوالفضل گفت: «خب، ابوالفضل. اول از همه، باید به یه جایی گزارش بدیم. ولی نه همین الان، اینجا جایی برای این کار نیست. از ماشین استفاده نمیکنیم، درسته؟»
ابوالفضل سر تکان داد: «نه. ماشینها صدا دارن. ولی میتونیم پیاده بریم کلانتری نزدیک. اونم با این لباسها…» نگاهی به لباسهای گلی و کثیفشان انداخت.
جواد که تا آن لحظه بیشتر ساکت بود، گفت: «اول باید یه فکری به حال خودمون بکنیم. اگر ما رو با این وضعیت ببینن، فکر میکنن خودمون تو کار خلاف بودیم.»
محمدرضا اضافه کرد: «شاید بهتر باشه اول زنگ بزنیم خانوادههامون؟ بگیم یه مشکلی پیش اومده و داریم میآیم خونه؟»
حسام، که همیشه منطقیترین راهحلها را ارائه میداد، گفت: «نه. اگر بخوایم راستش رو بگیم، باید کامل بگیم. خانوادهها رو در جریان بذاریم، ولی نه از طریق تلفن. حضوری، خیلی آروم. بعدش با هم میریم کلانتری. اینجوری انگار داریم خودمون رو لو میدیم، نه اینکه گیر افتاده باشیم.»
طاها با تایید سر تکان داد: «درست میگی حسام. ابوالفضل، تو با ما میای؟»
ابوالفضل با کمی تردید اما قاطعیت گفت: «من این داستان رو شروع کردم. باید تا آخرش باشم. هر تصمیمی که شما بگیرین، من هستم.»
تصمیم اول: پاکسازی و بازگشت به ظاهر عادی
همه قبول کردند که ابتدا باید تا حدی خودشان را تمیز کنند و ظاهرشان را مرتب کنند. با کمک ابوالفضل، مقداری آب و چند دست لباس کار نسبتاً تمیز از داخل انباری پیدا شد. سریع لباسهایشان را عوض کردند و سعی کردند گل و لای را از تنشان پاک کنند. طاها کمک کرد تا لباسهای کثیف را در یک کیسه پلاستیکی بزرگ جمع کنند.
تصمیم دوم: اطلاعرسانی به خانوادهها
با رفتن به سمت شهر، گروهی چند نفره تشکیل دادند. حسام و طاها با یکی از تلفنهای همراهی که سیگنال ضعیفی داشت، ابتدا به پدر و مادر خودشان زنگ زدند و گفتند که درگیر ماجرایی شدهاند و کمی دیرتر به خانه میرسند. خیلی کلی گفتند که در یک خانهی متروکه گیر افتادهاند و مشکلی نیست، اما لازم است که با آنها صحبت کنند. بقیه بچهها هم همین کار را کردند.
تصمیم سوم: مواجهه با حقیقت در کلانتری
وقتی به نزدیکترین کلانتری رسیدند، ابوالفضل از بقیه جلوتر رفت. در ورودی، مکثی کرد و برگشت. «بچهها، این اولین بار نیست که من اینجا میام… ولی همیشه مقصر نبودم. این دفعه فرق میکنه.»
وارد کلانتری شدند. ابتدا با افسر نگهبان صحبت کردند. ابوالفضل با صدایی آرام اما محکم، شروع به توضیح دادن ماجرا کرد: پیدا کردن زیرزمین، صداهای عجیب، ترسها، پیدا کردن وسایل، و در نهایت، اعتراف شریکش. او کلیدها را روی میز گذاشت و از افسر خواست که برای روشن شدن قضیه، به همراه بچهها به محل مراجعه کنند.
صحنهی کلانتری – روایت ابوالفضل:
ابوالفضل داستان را برای افسر نگهبان تعریف کرد، با جزئیات کامل: «…و وقتی وسایل رو دیدم، تازه فهمیدم که قضیه فقط صرفهجویی نیست. شریکم، آقای… (اسم شریک را گفت) …ظاهراً داره جنسهای دزدی رو اینجا مخفی میکنه. من خودم وارد این کار نبودم، ولی چون بهش اعتماد کرده بودم، خودم رو درگیر دیدم. تا اینکه امروز متوجه شدیم این بچهها اینجا گیر افتادن و به خاطر همین داستان، وحشت کردن. من فقط خواستم کمکی کنم، نه اینکه بیشتر قضیه رو پیچیده کنم…»
طاها، حسام، جواد، امیر و محمدرضا نیز صحبتهای ابوالفضل را تایید کردند، هر کدام با لحنی که نشان از صداقتشان داشت. تاکید کردند که ترسیدهاند، اما هیچ نقشی در دزدی نداشتهاند و فقط کنجکاوی آنها را به آنجا کشانده است.
نتیجهی اولیه:
افسر نگهبان، با توجه به شواهد (کلیدها، لباسهای کثیف بچهها، و اعتراف ابوالفضل) و عدم وجود سابقه بد برای بچهها، تصمیم گرفت که فعلاً موضوع را به صورت رسمی ثبت کند و یک تیم کوچک برای بررسی محل اعزام کند. به ابوالفضل گفته شد که تا زمان تحقیقات، حق خروج از شهر را ندارد و باید همکاری کند.
بازگشت به خانه – پایان یک فصل:
بچهها به خانههایشان بازگشتند. خانوادهها شوکه بودند، ولی وقتی دیدند فرزندانشان سالم هستند و خودشان حقیقت را تعریف میکنند، بیشتر ناراحت شدند تا عصبانی. شب، شبِ توضیح دادنهای طولانی بود.
طاها در خانه، بعد از توضیحاتش، به مادرش گفت: «مامان، من اون صداها رو میشنیدم، ولی فکر میکردم همهش تو ذهنمه. الان که فهمیدم همهش واقعی بوده، یه جورایی آرومترم. چون میدونم که اشتباه نکردم، فقط کنجکاو بودم.»
نگاه به آینده:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
داستان زیرزمین و صداهایش، تبدیل شد به یک خاطرهی مشترک و واقعی برای بچهها. دیگر خبری از ترسهای ماورایی نبود، بلکه تلخیِ اشتباه یک دوست و عواقب آن، جایگزینش شده بود. این تجربه، درس بزرگی برای همه بود:
* طاها: یاد گرفت که کنجکاوی واقعی، هرچند ترسناک، بهتر از ترس از ناشناخته است. او نشان داد که در مواقع خطر، خونسردی و منطق میتواند راهگشا باشد.
* ابوالفضل: فرصتی پیدا کرد تا اشتباهش را جبران کند. این حادثه، نقطه عطفی برای او بود تا مسیرش را تغییر دهد و از دوستی و اعتماد سوءاستفاده نکند.
* بقیه بچهها: فهمیدند که واقعیت گاهی از خیال ترسناکتر است، ولی شجاعت در گفتن حقیقت، بهترین راه برای عبور از مشکلات است.
.
---
@WalkovervahshatAngiZ
* طاها: یاد گرفت که کنجکاوی واقعی، هرچند ترسناک، بهتر از ترس از ناشناخته است. او نشان داد که در مواقع خطر، خونسردی و منطق میتواند راهگشا باشد.
* ابوالفضل: فرصتی پیدا کرد تا اشتباهش را جبران کند. این حادثه، نقطه عطفی برای او بود تا مسیرش را تغییر دهد و از دوستی و اعتماد سوءاستفاده نکند.
* بقیه بچهها: فهمیدند که واقعیت گاهی از خیال ترسناکتر است، ولی شجاعت در گفتن حقیقت، بهترین راه برای عبور از مشکلات است.
.
---
@WalkovervahshatAngiZ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
۱۲ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
خاطرات ترسناک شما پارت ۱۳ ( قسمت دهم)
قسمت دهم – «چیزهایی که زیر خاک پنهان نمیمانند»
سه روز از ماجرای زیرزمین گذشته بود. هرچند بچهها سعی کرده بودند زندگی عادیشان را ادامه دهند، اما ذهنشان هنوز درگیر آن خانه و انبار مخفی بود. گزارش پلیس هم مبهم بود:
«محل پلمب شده، تحقیقات ادامه دارد.»
اما اتفاقی که صبح چهارشنبه افتاد، همهچیز را تغییر داد.
### تماس عجیب
ساعت ۱۰ صبح، طاها در مدرسه بود که تلفنش لرزید. شماره ناشناس.
پیام فقط همین بود:
«مجسمه رو برداشتین؟»
طاها خشکش زد. فوراً به حسام پیام داد:
«تو پیامی درباره مجسمه گرفتی؟»
حسام:
«نه. چطور؟ چی شده؟»
طاها پیام را برایش فوروارد کرد.
حسام:
«طاها… اون زیرزمین که ما بودیم مجسمهای نداشت…»
طاها:
«منم همچین چیزی یادم نمیاد…»
اما نیم ساعت بعد، امیر هم پیام داد:
«بچهها، ابوالفضل زنگ زده. میگه پلیس دیشب یه چیزی رو از داخل زیرزمین کشف کرده… شبیه مجسمه بوده. میگه ما باید بیایم.»
طاها:
«بیایم؟ برای چی؟»
امیر:
«میگه تو بازجویی یکی از مأمورا اسم ما رو آورده…»
### بازگشت به خانه مخروبه (با اجازه پلیس)
آنها قبل از هر کاری با پدرهایشان هماهنگ کردند. پلیس اجازه داد همراه یک افسر برای «طرح چند سؤال» به محل بروند.
وقتی وارد حیاط خانه متروکه شدند، هوا سرد شده بود. همان حیاطی که چند روز قبل از ترس میدویدند بیرون.
افسر «صمدی» رو به گروه گفت:
«چیزی نیست، فقط میخوام چیزی رو ببینین. شما اولین کسانی بودین که وارد زیرزمین شدین.»
### ورود دوباره به زیرزمین
بوی رطوبت و خاک قدیمی همچنان در فضا بود. چراغ قوههای پلیس روشن بود.
وسط اتاق، چیزی قرار داشت که قبلاً نبود.
یک مجسمهٔ سیمانی قدیمی. حدوداً ۱.۵ متر، با سطحی ترکخورده و زبر.
صمدی گفت:
«این زیر یکی از قفسهها دفن شده بود. به شکل عجیبی سبک نیست…»
قاچاق؟ مخفیگاه؟
طاها جلوتر رفت. دستش را نزدیک سطح مجسمه گرفت. سرد، زبر، و کمی نمناک بود.
حسام آرام گفت:
«قسم میخورم این قبلاً اینجا نبود…»
صمدی سری تکان داد:
«نبوده. کسی که اجناس دزدی رو آورده، اینو هم پنهان کرده بوده. اما چون وزنش غیرعادیه، شک کردیم.»
او به یکی از مأموران اشاره کرد.
مأمور با چکش کوچک به بدنه زد.
صدای توخالی… اما نه کاملاً. انگار چیزی زیر سیمان نهفته بود.
طاها یک قدم عقب رفت. قلبش تندتر میزد.
نه از چیزهای ماورایی.
از واقعیتی که احتمالاً خیلی زشتتر بود.
صمدی آهی کشید:
«متأسفانه احتمال میدیم یک جسد داخلش باشه. از نوعی که در قاچاق یا تسویهحسابها استفاده میشه.»
بچهها یخ زدند. حتی اسمش هم سنگین بود.
طاها زیر لب گفت:
«این… کار ابوالفضل نیست. درسته؟»
صمدی:
«نه. این سطح کار آدمهای حرفهایه. خیلی قبل از اینکه اون پسر از زیرزمین استفاده کنه.»
در همان لحظه، یکی از مأموران فریاد زد:
«سرگرد! اینو ببینید!»
### کشف مهم – علامت روی مجسمه
روی بدنهٔ سیمانی، زیر لایهای از خاک، نقشی انگار با چاقو کنده شده بود.
نه یک اسم.
نه یک عدد.
یک علامت ساده:
یک مثلث کوچک، و داخل آن نقطهای سیاه.
حسام با چشمهای گرد گفت:
«این… شبیه علامتیه که روی اون یکی درِ زیرزمین کنده شده بود!»
طاها یادش آمد:
بله… آن روز روی یکی از دیوارها، یک حکاکی کمرنگ دیده بود.
فکر کرده بودند کار یک بچه بوده.
اما حالا…
صمدی با جدیت گفت:
«این علامت، طبق گزارشها، چند سال پیش در پروندهٔ چند ناپدید شدن مشکوک استفاده شده بود. یک گروه کوچک و ناشناس… نه حرفهای، نه سازمانیافته. بیشتر شبیه آدمایی که کاری رو نصفهنیمه انجام میدن و بعد رها میکنن.»
جواد زمزمه کرد:
«یعنی کسی سالها پیش اینجا یکی رو… سیمان کرده؟»
صمدی گفت:
«نمیدونیم. ولی چیزی که میدونیم اینه که این داستان هنوز تمام نشده.»
### پایان قسمت دهم – شروع فصل جدید
در مسیر خروج از زیرزمین، طاها برگشت و یک بار دیگر به مجسمه نگاه کرد.
نه تکان خورد.
نه صدایی داد.
نه چیز ماورایی در کار بود.
اما حقیقت سنگینتر از هر کابوسی روی سینهشان نشسته بود:
زیر آن خانهٔ متروکه، نه فقط اجناس دزدی…
بلکه یک راز دهساله دفن شده بود.
و آن علامت، دوباره وارد زندگیشان شده بود.
طاها زیر لب گفت:
«ما فقط سر نخ رو پیدا کردیم… اصل ماجرا تازه شروع شده.»
@WalkovervahshatAngiZ
قسمت دهم – «چیزهایی که زیر خاک پنهان نمیمانند»
سه روز از ماجرای زیرزمین گذشته بود. هرچند بچهها سعی کرده بودند زندگی عادیشان را ادامه دهند، اما ذهنشان هنوز درگیر آن خانه و انبار مخفی بود. گزارش پلیس هم مبهم بود:
«محل پلمب شده، تحقیقات ادامه دارد.»
اما اتفاقی که صبح چهارشنبه افتاد، همهچیز را تغییر داد.
### تماس عجیب
ساعت ۱۰ صبح، طاها در مدرسه بود که تلفنش لرزید. شماره ناشناس.
پیام فقط همین بود:
«مجسمه رو برداشتین؟»
طاها خشکش زد. فوراً به حسام پیام داد:
«تو پیامی درباره مجسمه گرفتی؟»
حسام:
«نه. چطور؟ چی شده؟»
طاها پیام را برایش فوروارد کرد.
حسام:
«طاها… اون زیرزمین که ما بودیم مجسمهای نداشت…»
طاها:
«منم همچین چیزی یادم نمیاد…»
اما نیم ساعت بعد، امیر هم پیام داد:
«بچهها، ابوالفضل زنگ زده. میگه پلیس دیشب یه چیزی رو از داخل زیرزمین کشف کرده… شبیه مجسمه بوده. میگه ما باید بیایم.»
طاها:
«بیایم؟ برای چی؟»
امیر:
«میگه تو بازجویی یکی از مأمورا اسم ما رو آورده…»
### بازگشت به خانه مخروبه (با اجازه پلیس)
آنها قبل از هر کاری با پدرهایشان هماهنگ کردند. پلیس اجازه داد همراه یک افسر برای «طرح چند سؤال» به محل بروند.
وقتی وارد حیاط خانه متروکه شدند، هوا سرد شده بود. همان حیاطی که چند روز قبل از ترس میدویدند بیرون.
افسر «صمدی» رو به گروه گفت:
«چیزی نیست، فقط میخوام چیزی رو ببینین. شما اولین کسانی بودین که وارد زیرزمین شدین.»
### ورود دوباره به زیرزمین
بوی رطوبت و خاک قدیمی همچنان در فضا بود. چراغ قوههای پلیس روشن بود.
وسط اتاق، چیزی قرار داشت که قبلاً نبود.
یک مجسمهٔ سیمانی قدیمی. حدوداً ۱.۵ متر، با سطحی ترکخورده و زبر.
صمدی گفت:
«این زیر یکی از قفسهها دفن شده بود. به شکل عجیبی سبک نیست…»
قاچاق؟ مخفیگاه؟
طاها جلوتر رفت. دستش را نزدیک سطح مجسمه گرفت. سرد، زبر، و کمی نمناک بود.
حسام آرام گفت:
«قسم میخورم این قبلاً اینجا نبود…»
صمدی سری تکان داد:
«نبوده. کسی که اجناس دزدی رو آورده، اینو هم پنهان کرده بوده. اما چون وزنش غیرعادیه، شک کردیم.»
او به یکی از مأموران اشاره کرد.
مأمور با چکش کوچک به بدنه زد.
صدای توخالی… اما نه کاملاً. انگار چیزی زیر سیمان نهفته بود.
طاها یک قدم عقب رفت. قلبش تندتر میزد.
نه از چیزهای ماورایی.
از واقعیتی که احتمالاً خیلی زشتتر بود.
صمدی آهی کشید:
«متأسفانه احتمال میدیم یک جسد داخلش باشه. از نوعی که در قاچاق یا تسویهحسابها استفاده میشه.»
بچهها یخ زدند. حتی اسمش هم سنگین بود.
طاها زیر لب گفت:
«این… کار ابوالفضل نیست. درسته؟»
صمدی:
«نه. این سطح کار آدمهای حرفهایه. خیلی قبل از اینکه اون پسر از زیرزمین استفاده کنه.»
در همان لحظه، یکی از مأموران فریاد زد:
«سرگرد! اینو ببینید!»
### کشف مهم – علامت روی مجسمه
روی بدنهٔ سیمانی، زیر لایهای از خاک، نقشی انگار با چاقو کنده شده بود.
نه یک اسم.
نه یک عدد.
یک علامت ساده:
یک مثلث کوچک، و داخل آن نقطهای سیاه.
حسام با چشمهای گرد گفت:
«این… شبیه علامتیه که روی اون یکی درِ زیرزمین کنده شده بود!»
طاها یادش آمد:
بله… آن روز روی یکی از دیوارها، یک حکاکی کمرنگ دیده بود.
فکر کرده بودند کار یک بچه بوده.
اما حالا…
صمدی با جدیت گفت:
«این علامت، طبق گزارشها، چند سال پیش در پروندهٔ چند ناپدید شدن مشکوک استفاده شده بود. یک گروه کوچک و ناشناس… نه حرفهای، نه سازمانیافته. بیشتر شبیه آدمایی که کاری رو نصفهنیمه انجام میدن و بعد رها میکنن.»
جواد زمزمه کرد:
«یعنی کسی سالها پیش اینجا یکی رو… سیمان کرده؟»
صمدی گفت:
«نمیدونیم. ولی چیزی که میدونیم اینه که این داستان هنوز تمام نشده.»
### پایان قسمت دهم – شروع فصل جدید
در مسیر خروج از زیرزمین، طاها برگشت و یک بار دیگر به مجسمه نگاه کرد.
نه تکان خورد.
نه صدایی داد.
نه چیز ماورایی در کار بود.
اما حقیقت سنگینتر از هر کابوسی روی سینهشان نشسته بود:
زیر آن خانهٔ متروکه، نه فقط اجناس دزدی…
بلکه یک راز دهساله دفن شده بود.
و آن علامت، دوباره وارد زندگیشان شده بود.
طاها زیر لب گفت:
«ما فقط سر نخ رو پیدا کردیم… اصل ماجرا تازه شروع شده.»
@WalkovervahshatAngiZ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
خاطرات ترسناک پارت ۱۴.( قسمت یازدهم)
---
## قسمت یازدهم – «بازدیدِ نیمهشب»
ساعت ۱۰:۴۰ شب بود.
کارخانه همانقدر که ساکت بود، سنگین هم بود؛ مثل جایی که آدمها پیش از خوابیدنِ شب، بیصدا کارشان را کردهاند.
طاها اولین قدم را داخل سردخانه گذاشت.
نور چراغقوه روی زمین میدوید؛ گردِ سفیدِ نمکِ یخ، روی بتن نشسته بود.
اما چیزی که دیدند… اثر چرخ بود؛ نه رد کفش.
حسام زیر لب گفت:
«یعنی یکی… چیزی رو اینجا جابهجا کرده.»
جواد جواب نداد. چشمش به دیوار بود. روی فلز، با تیغ یا سیم، خطوط خراشیده شده بود—نه برای زیبایی؛ برای اینکه راه را کور نکنند.
و درست همانجا، روی یک پلاک استیل کدر، علامت معروف دیدند:
مثلث با نقطه سیاه.
امیر خواست چیزی بگوید، که…
صدای تق… تق… تق از پشت ردیف فریزرها آمد.
اینبار نه عجیب بود، نه دور.
خیلی نزدیک.
طاها فوری گفت:
«چراغ رو کم کنید. هیچکس حرف نزنه.»
چراغقوهها را پایین آوردند.
سایهها بزرگتر شدند.
یک ثانیه بعد، در سردخانه از بیرون بسته شد—نه با یک فشار بزرگ، با یک حرکت دقیق: صدای قفل شدنِ آرام.
محمدرضا پرید:
«قفل شد!»
و همان لحظه بود که صدای دیگری آمد؛ نه از داخل…
از بیرونِ در.
یک نفر با بیسیم حرف زد. صدایش از فاصله میآمد، محکم و بیاحساس:
«ورودشون رو دیدیم. سه نفر داخلاند. یکیشونه—طاها.»
جواد نفسش را حبس کرد.
ابوالفضل عقبتر رفت؛ انگار خودش هم میدانست این جمله را باید میشنید.
طاها با صدای پایین:
«بیسیم… یعنی اینجا فقط یک نفر نیست.»
### مردِ روپوش، خیلی آرام
بعد از چند ضربه کوتاه به بدنه فریزر، همان مرد بیرون آمد—نه با ترسیدن، نه با فرار.
با قدمهای کنترلشده.
روپوش سفید.
صورت معمولی، اما چشمهایی که انگار سالهاست به چیزهای بد عادت کردهاند.
روی جیب روپوشش همان علامت دوخته شده بود.
مرد گفت:
«خودتون رو نرسونید جلو.»
حسام خواست حرکت کند—اما طاها با یک اشاره او را نگه داشت.
طاها گفت:
«شما کی هستین؟ این شرکت چی کار میکرد؟ چرا علامت همهجا هست؟»
مرد خندید، نه برای شوخی؛ برای مطمئن کردنِ خودش از نظم ماجرا:
«علامت به دردتون نمیخوره. چیزی که مهمه اینه که شما… همین الان قراره از اینجا خارج نشید، مگر اینکه همکاری کنید.»
ابوالفضل ناگهان گفت:
«من قول داده بودم… این علامت رو قاطی نکردم.»
مرد بیتوجه نگاهش کرد:
«تو فقط ابزار بودی.»
بعد دوباره برگشت سمت طاها.
«تو رو میشناسم.»
طاها:
«چطور؟ اسم من برای چند نفر میتونه مهم باشه؟»
مرد نزدیکتر شد. خیلی نزدیکتر.
جوری که بچهها فهمیدن—این فاصله فقط برای تهدید نیست، برای اندازهگیری واکنش.
«برای کسی که ده سال پیش تصمیم گرفت… حقیقت رو پنهان کنه.»
سکوت، سنگین شد.
حسام آهسته گفت:
«ده سال پیش… ناپدیدشدنها.»
---
## قسمت یازدهم – «بازدیدِ نیمهشب»
ساعت ۱۰:۴۰ شب بود.
کارخانه همانقدر که ساکت بود، سنگین هم بود؛ مثل جایی که آدمها پیش از خوابیدنِ شب، بیصدا کارشان را کردهاند.
طاها اولین قدم را داخل سردخانه گذاشت.
نور چراغقوه روی زمین میدوید؛ گردِ سفیدِ نمکِ یخ، روی بتن نشسته بود.
اما چیزی که دیدند… اثر چرخ بود؛ نه رد کفش.
حسام زیر لب گفت:
«یعنی یکی… چیزی رو اینجا جابهجا کرده.»
جواد جواب نداد. چشمش به دیوار بود. روی فلز، با تیغ یا سیم، خطوط خراشیده شده بود—نه برای زیبایی؛ برای اینکه راه را کور نکنند.
و درست همانجا، روی یک پلاک استیل کدر، علامت معروف دیدند:
مثلث با نقطه سیاه.
امیر خواست چیزی بگوید، که…
صدای تق… تق… تق از پشت ردیف فریزرها آمد.
اینبار نه عجیب بود، نه دور.
خیلی نزدیک.
طاها فوری گفت:
«چراغ رو کم کنید. هیچکس حرف نزنه.»
چراغقوهها را پایین آوردند.
سایهها بزرگتر شدند.
یک ثانیه بعد، در سردخانه از بیرون بسته شد—نه با یک فشار بزرگ، با یک حرکت دقیق: صدای قفل شدنِ آرام.
محمدرضا پرید:
«قفل شد!»
و همان لحظه بود که صدای دیگری آمد؛ نه از داخل…
از بیرونِ در.
یک نفر با بیسیم حرف زد. صدایش از فاصله میآمد، محکم و بیاحساس:
«ورودشون رو دیدیم. سه نفر داخلاند. یکیشونه—طاها.»
جواد نفسش را حبس کرد.
ابوالفضل عقبتر رفت؛ انگار خودش هم میدانست این جمله را باید میشنید.
طاها با صدای پایین:
«بیسیم… یعنی اینجا فقط یک نفر نیست.»
### مردِ روپوش، خیلی آرام
بعد از چند ضربه کوتاه به بدنه فریزر، همان مرد بیرون آمد—نه با ترسیدن، نه با فرار.
با قدمهای کنترلشده.
روپوش سفید.
صورت معمولی، اما چشمهایی که انگار سالهاست به چیزهای بد عادت کردهاند.
روی جیب روپوشش همان علامت دوخته شده بود.
مرد گفت:
«خودتون رو نرسونید جلو.»
حسام خواست حرکت کند—اما طاها با یک اشاره او را نگه داشت.
طاها گفت:
«شما کی هستین؟ این شرکت چی کار میکرد؟ چرا علامت همهجا هست؟»
مرد خندید، نه برای شوخی؛ برای مطمئن کردنِ خودش از نظم ماجرا:
«علامت به دردتون نمیخوره. چیزی که مهمه اینه که شما… همین الان قراره از اینجا خارج نشید، مگر اینکه همکاری کنید.»
ابوالفضل ناگهان گفت:
«من قول داده بودم… این علامت رو قاطی نکردم.»
مرد بیتوجه نگاهش کرد:
«تو فقط ابزار بودی.»
بعد دوباره برگشت سمت طاها.
«تو رو میشناسم.»
طاها:
«چطور؟ اسم من برای چند نفر میتونه مهم باشه؟»
مرد نزدیکتر شد. خیلی نزدیکتر.
جوری که بچهها فهمیدن—این فاصله فقط برای تهدید نیست، برای اندازهگیری واکنش.
«برای کسی که ده سال پیش تصمیم گرفت… حقیقت رو پنهان کنه.»
سکوت، سنگین شد.
حسام آهسته گفت:
«ده سال پیش… ناپدیدشدنها.»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
مرد تأیید کرد:
«آره. و این قصه یه خط ساده داشت:
یک نفر باید میموند، یک نفر باید میرفت…
و بعضیها مجبور شدن، خیلی سریع تصمیم بگیرن.»
### “چند نفر لف دادن” — ورود تیم
همان لحظه، صدای لبههای آهنی از پشت در سردخانه آمد.
مثل حرکت جعبه یا قفسهای سنگین.
اما اینبار چند صدا بود.
دو نفر. شاید سه نفر.
از طریق پنجره کوچک درِ سردخانه، سایهها تکان خوردند.
مرد با آرامش گفت:
«بازدید تموم شد.
حالا نوبتِ جمعکردنِ شواهدِ مزاحم.»
محمدرضا نجوا کرد:
«چی میخوان از ما جمع کنن؟»
مرد جواب نداد. فقط دستش را آرام بالا آورد.
و در همان لحظه—
دو نفر از راهرو وارد شدند؛ ماسکهای ساده و دستکش.
لباس کار، نه نظامی؛ یعنی پوشش معمولی برای جایی که کسی انتظار پلیس ندارد.
یکیشان بیسیم را قطع کرد و گفت:
«تا ته راهرو: طاها جدا. بقیه با دستبند.»
طاها هنوز جلو نیامده بود، اما فهمید ترس واقعی همین است:
نه هیولا…
نه ماوراء…
فقط تجربهی آدمهایی که این کار رو حرفهای انجام میدن.
طاها قدمش را عقب برد. خیلی کنترلشده.
بعد با صدای محکم گفت:
«قبلش یه چیز رو روشن کنید: شما از ده سال پیش دنبال ما بودید یا دنبالِ همین لحظه؟»
مرد مکث کرد. برای اولین بار، تهصداش لرزید—نه از ترس از طاها، از ترس از اینکه سؤال درست پرسیده شده.
«هر دو.»
### نقطهی شکست: قفل دوم
همه حواسشان به آدمها بود، تا اینکه…
صدای دیگری آمد: کلیک.
اما نه از در سردخانه.
از پشت سر طاها.
یک قفل داخلی فعال شد—جوری که نفهمیدن از اول هم دو لایه داشته.
ابوالفضل رنگش پرید.
«این… اینجوری نباید میشد…»
مرد گفت:
«اونی که از این شرکت خرج نکنه، توی همین لایه گیر میمونه.»
چراغ اضطراری چشمها را میسوزاند.
از راهرو، نور نئونی باریک افتاد روی زمین.
و درست روی زمین—همان علامت مثلث با نقطه سیاه، با رنگ تیره کشیده شده بود.
مثل یک مسیر.
یک مسیر برای اینکه کسی نتونه برگرده.
### پایان قسمت یازدهم – وقتی ترس تبدیل به زمان میشود
طاها به طرز کنترلشدهای به بچهها نگاه کرد.
به امیر:
«کمربندت رو بده. باید چیزی شبیه ابزار درست کنیم.»
به حسام:
«تو راهرو پشت فریزر سمت چپ رو نگاه کن. اون پنل… صدا میده.»
به جواد:
«دستت به جایی نخوره که نویز بیسیم بده.»
پشت سرشان، دستکشها نزدیک میشد.
و مرد با صدایی که انگار حکم میداد گفت:
«درِ سوم هم قفل میشه.
ولی شما هنوز فکر میکنین میتونید فرار کنید.»
در همان لحظه، طاها با فریادی که فقط برای بیدار کردنِ زمان بود گفت:
«همین الان پیام پلیس رو میفرستم—چون اگه دیر بشه، دیگه کسی چیزی رو ثبت نمیکنه!»
مرد یک قدم جلو آمد…
اما فرصت کم بود.
برگه بازداشت از جیبش درنیامد—
اینبار یک دستگاه اخلال سیگنال بیرون آورد.
و همه فهمیدند:
این شرکت فقط آدمها رو نمیبرد…
ارتباط رو هم قطع میکرد.
چراغها یکبار دیگر لرزید.....
@WalkovervahshatAngiZ
«آره. و این قصه یه خط ساده داشت:
یک نفر باید میموند، یک نفر باید میرفت…
و بعضیها مجبور شدن، خیلی سریع تصمیم بگیرن.»
### “چند نفر لف دادن” — ورود تیم
همان لحظه، صدای لبههای آهنی از پشت در سردخانه آمد.
مثل حرکت جعبه یا قفسهای سنگین.
اما اینبار چند صدا بود.
دو نفر. شاید سه نفر.
از طریق پنجره کوچک درِ سردخانه، سایهها تکان خوردند.
مرد با آرامش گفت:
«بازدید تموم شد.
حالا نوبتِ جمعکردنِ شواهدِ مزاحم.»
محمدرضا نجوا کرد:
«چی میخوان از ما جمع کنن؟»
مرد جواب نداد. فقط دستش را آرام بالا آورد.
و در همان لحظه—
دو نفر از راهرو وارد شدند؛ ماسکهای ساده و دستکش.
لباس کار، نه نظامی؛ یعنی پوشش معمولی برای جایی که کسی انتظار پلیس ندارد.
یکیشان بیسیم را قطع کرد و گفت:
«تا ته راهرو: طاها جدا. بقیه با دستبند.»
طاها هنوز جلو نیامده بود، اما فهمید ترس واقعی همین است:
نه هیولا…
نه ماوراء…
فقط تجربهی آدمهایی که این کار رو حرفهای انجام میدن.
طاها قدمش را عقب برد. خیلی کنترلشده.
بعد با صدای محکم گفت:
«قبلش یه چیز رو روشن کنید: شما از ده سال پیش دنبال ما بودید یا دنبالِ همین لحظه؟»
مرد مکث کرد. برای اولین بار، تهصداش لرزید—نه از ترس از طاها، از ترس از اینکه سؤال درست پرسیده شده.
«هر دو.»
### نقطهی شکست: قفل دوم
همه حواسشان به آدمها بود، تا اینکه…
صدای دیگری آمد: کلیک.
اما نه از در سردخانه.
از پشت سر طاها.
یک قفل داخلی فعال شد—جوری که نفهمیدن از اول هم دو لایه داشته.
ابوالفضل رنگش پرید.
«این… اینجوری نباید میشد…»
مرد گفت:
«اونی که از این شرکت خرج نکنه، توی همین لایه گیر میمونه.»
چراغ اضطراری چشمها را میسوزاند.
از راهرو، نور نئونی باریک افتاد روی زمین.
و درست روی زمین—همان علامت مثلث با نقطه سیاه، با رنگ تیره کشیده شده بود.
مثل یک مسیر.
یک مسیر برای اینکه کسی نتونه برگرده.
### پایان قسمت یازدهم – وقتی ترس تبدیل به زمان میشود
طاها به طرز کنترلشدهای به بچهها نگاه کرد.
به امیر:
«کمربندت رو بده. باید چیزی شبیه ابزار درست کنیم.»
به حسام:
«تو راهرو پشت فریزر سمت چپ رو نگاه کن. اون پنل… صدا میده.»
به جواد:
«دستت به جایی نخوره که نویز بیسیم بده.»
پشت سرشان، دستکشها نزدیک میشد.
و مرد با صدایی که انگار حکم میداد گفت:
«درِ سوم هم قفل میشه.
ولی شما هنوز فکر میکنین میتونید فرار کنید.»
در همان لحظه، طاها با فریادی که فقط برای بیدار کردنِ زمان بود گفت:
«همین الان پیام پلیس رو میفرستم—چون اگه دیر بشه، دیگه کسی چیزی رو ثبت نمیکنه!»
مرد یک قدم جلو آمد…
اما فرصت کم بود.
برگه بازداشت از جیبش درنیامد—
اینبار یک دستگاه اخلال سیگنال بیرون آورد.
و همه فهمیدند:
این شرکت فقط آدمها رو نمیبرد…
ارتباط رو هم قطع میکرد.
چراغها یکبار دیگر لرزید.....
@WalkovervahshatAngiZ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
black_circle️ سپاه: اورانیومی از ایران خارج نخواهد شد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اردیبهشت
۱۷ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
وقتی نشونت میکنن و منتظر یه فرصت☠
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
.
خاطرات ترسناک شما پارت ۱۴
---
## قسمت یازدهم – «بازدیدِ نیمهشب»
ساعت ۱۰:۴۰ شب بود.
کارخانه همانقدر که ساکت بود، سنگین هم بود؛ مثل جایی که آدمها پیش از خوابیدنِ شب، بیصدا کارشان را کردهاند.
طاها اولین قدم را داخل سردخانه گذاشت.
نور چراغقوه روی زمین میدوید؛ گردِ سفیدِ نمکِ یخ، روی بتن نشسته بود.
اما چیزی که دیدند… اثر چرخ بود؛ نه رد کفش.
حسام زیر لب گفت:
«یعنی یکی… چیزی رو اینجا جابهجا کرده.»
جواد جواب نداد. چشمش به دیوار بود. روی فلز، با تیغ یا سیم، خطوط خراشیده شده بود—نه برای زیبایی؛ برای اینکه راه را کور نکنند.
و درست همانجا، روی یک پلاک استیل کدر، علامت معروف دیدند:
مثلث با نقطه سیاه.
امیر خواست چیزی بگوید، که…
صدای تق… تق… تق از پشت ردیف فریزرها آمد.
اینبار نه عجیب بود، نه دور.
خیلی نزدیک.
طاها فوری گفت:
«چراغ رو کم کنید. هیچکس حرف نزنه.»
چراغقوهها را پایین آوردند.
سایهها بزرگتر شدند.
یک ثانیه بعد، در سردخانه از بیرون بسته شد—نه با یک فشار بزرگ، با یک حرکت دقیق: صدای قفل شدنِ آرام.
محمدرضا پرید:
«قفل شد!»
و همان لحظه بود که صدای دیگری آمد؛ نه از داخل…
از بیرونِ در.
یک نفر با بیسیم حرف زد. صدایش از فاصله میآمد، محکم و بیاحساس:
«ورودشون رو دیدیم. سه نفر داخلاند. یکیشونه—طاها.»
جواد نفسش را حبس کرد.
ابوالفضل عقبتر رفت؛ انگار خودش هم میدانست این جمله را باید میشنید.
طاها با صدای پایین:
«بیسیم… یعنی اینجا فقط یک نفر نیست.»
### مردِ روپوش، خیلی آرام
بعد از چند ضربه کوتاه به بدنه فریزر، همان مرد بیرون آمد—نه با ترسیدن، نه با فرار.
با قدمهای کنترلشده.
روپوش سفید.
صورت معمولی، اما چشمهایی که انگار سالهاست به چیزهای بد عادت کردهاند.
روی جیب روپوشش همان علامت دوخته شده بود.
مرد گفت:
«خودتون رو نرسونید جلو.»
حسام خواست حرکت کند—اما طاها با یک اشاره او را نگه داشت.
طاها گفت:
«شما کی هستین؟ این شرکت چی کار میکرد؟ چرا علامت همهجا هست؟»
مرد خندید، نه برای شوخی؛ برای مطمئن کردنِ خودش از نظم ماجرا:
«علامت به دردتون نمیخوره. چیزی که مهمه اینه که شما… همین الان قراره از اینجا خارج نشید، مگر اینکه همکاری کنید.»
ابوالفضل ناگهان گفت:
«من قول داده بودم… این علامت رو قاطی نکردم.»
مرد بیتوجه نگاهش کرد:
«تو فقط ابزار بودی.»
بعد دوباره برگشت سمت طاها.
«تو رو میشناسم.»
طاها:
«چطور؟ اسم من برای چند نفر میتونه مهم باشه؟»
.
خاطرات ترسناک شما پارت ۱۴
---
## قسمت یازدهم – «بازدیدِ نیمهشب»
ساعت ۱۰:۴۰ شب بود.
کارخانه همانقدر که ساکت بود، سنگین هم بود؛ مثل جایی که آدمها پیش از خوابیدنِ شب، بیصدا کارشان را کردهاند.
طاها اولین قدم را داخل سردخانه گذاشت.
نور چراغقوه روی زمین میدوید؛ گردِ سفیدِ نمکِ یخ، روی بتن نشسته بود.
اما چیزی که دیدند… اثر چرخ بود؛ نه رد کفش.
حسام زیر لب گفت:
«یعنی یکی… چیزی رو اینجا جابهجا کرده.»
جواد جواب نداد. چشمش به دیوار بود. روی فلز، با تیغ یا سیم، خطوط خراشیده شده بود—نه برای زیبایی؛ برای اینکه راه را کور نکنند.
و درست همانجا، روی یک پلاک استیل کدر، علامت معروف دیدند:
مثلث با نقطه سیاه.
امیر خواست چیزی بگوید، که…
صدای تق… تق… تق از پشت ردیف فریزرها آمد.
اینبار نه عجیب بود، نه دور.
خیلی نزدیک.
طاها فوری گفت:
«چراغ رو کم کنید. هیچکس حرف نزنه.»
چراغقوهها را پایین آوردند.
سایهها بزرگتر شدند.
یک ثانیه بعد، در سردخانه از بیرون بسته شد—نه با یک فشار بزرگ، با یک حرکت دقیق: صدای قفل شدنِ آرام.
محمدرضا پرید:
«قفل شد!»
و همان لحظه بود که صدای دیگری آمد؛ نه از داخل…
از بیرونِ در.
یک نفر با بیسیم حرف زد. صدایش از فاصله میآمد، محکم و بیاحساس:
«ورودشون رو دیدیم. سه نفر داخلاند. یکیشونه—طاها.»
جواد نفسش را حبس کرد.
ابوالفضل عقبتر رفت؛ انگار خودش هم میدانست این جمله را باید میشنید.
طاها با صدای پایین:
«بیسیم… یعنی اینجا فقط یک نفر نیست.»
### مردِ روپوش، خیلی آرام
بعد از چند ضربه کوتاه به بدنه فریزر، همان مرد بیرون آمد—نه با ترسیدن، نه با فرار.
با قدمهای کنترلشده.
روپوش سفید.
صورت معمولی، اما چشمهایی که انگار سالهاست به چیزهای بد عادت کردهاند.
روی جیب روپوشش همان علامت دوخته شده بود.
مرد گفت:
«خودتون رو نرسونید جلو.»
حسام خواست حرکت کند—اما طاها با یک اشاره او را نگه داشت.
طاها گفت:
«شما کی هستین؟ این شرکت چی کار میکرد؟ چرا علامت همهجا هست؟»
مرد خندید، نه برای شوخی؛ برای مطمئن کردنِ خودش از نظم ماجرا:
«علامت به دردتون نمیخوره. چیزی که مهمه اینه که شما… همین الان قراره از اینجا خارج نشید، مگر اینکه همکاری کنید.»
ابوالفضل ناگهان گفت:
«من قول داده بودم… این علامت رو قاطی نکردم.»
مرد بیتوجه نگاهش کرد:
«تو فقط ابزار بودی.»
بعد دوباره برگشت سمت طاها.
«تو رو میشناسم.»
طاها:
«چطور؟ اسم من برای چند نفر میتونه مهم باشه؟»
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
مرد نزدیکتر شد. خیلی نزدیکتر.
جوری که بچهها فهمیدن—این فاصله فقط برای تهدید نیست، برای اندازهگیری واکنش.
«برای کسی که ده سال پیش تصمیم گرفت… حقیقت رو پنهان کنه.»
سکوت، سنگین شد.
حسام آهسته گفت:
«ده سال پیش… ناپدیدشدنها.»
مرد تأیید کرد:
«آره. و این قصه یه خط ساده داشت:
یک نفر باید میموند، یک نفر باید میرفت…
و بعضیها مجبور شدن، خیلی سریع تصمیم بگیرن.»
### “چند نفر لف دادن” — ورود تیم
همان لحظه، صدای لبههای آهنی از پشت در سردخانه آمد.
مثل حرکت جعبه یا قفسهای سنگین.
اما اینبار چند صدا بود.
دو نفر. شاید سه نفر.
از طریق پنجره کوچک درِ سردخانه، سایهها تکان خوردند.
مرد با آرامش گفت:
«بازدید تموم شد.
حالا نوبتِ جمعکردنِ شواهدِ مزاحم.»
محمدرضا نجوا کرد:
«چی میخوان از ما جمع کنن؟»
مرد جواب نداد. فقط دستش را آرام بالا آورد.
و در همان لحظه—
دو نفر از راهرو وارد شدند؛ ماسکهای ساده و دستکش.
لباس کار، نه نظامی؛ یعنی پوشش معمولی برای جایی که کسی انتظار پلیس ندارد.
یکیشان بیسیم را قطع کرد و گفت:
«تا ته راهرو: طاها جدا. بقیه با دستبند.»
طاها هنوز جلو نیامده بود، اما فهمید ترس واقعی همین است:
نه هیولا…
نه ماوراء…
فقط تجربهی آدمهایی که این کار رو حرفهای انجام میدن.
طاها قدمش را عقب برد. خیلی کنترلشده.
بعد با صدای محکم گفت:
«قبلش یه چیز رو روشن کنید: شما از ده سال پیش دنبال ما بودید یا دنبالِ همین لحظه؟»
مرد مکث کرد. برای اولین بار، تهصداش لرزید—نه از ترس از طاها، از ترس از اینکه سؤال درست پرسیده شده.
«هر دو.»
### نقطهی شکست: قفل دوم
همه حواسشان به آدمها بود، تا اینکه…
صدای دیگری آمد: کلیک.
اما نه از در سردخانه.
از پشت سر طاها.
یک قفل داخلی فعال شد—جوری که نفهمیدن از اول هم دو لایه داشته.
ابوالفضل رنگش پرید.
«این… اینجوری نباید میشد…»
مرد گفت:
«اونی که از این شرکت خرج نکنه، توی همین لایه گیر میمونه.»
چراغ اضطراری چشمها را میسوزاند.
از راهرو، نور نئونی باریک افتاد روی زمین.
و درست روی زمین—همان علامت مثلث با نقطه سیاه، با رنگ تیره کشیده شده بود.
مثل یک مسیر.
یک مسیر برای اینکه کسی نتونه برگرده
جوری که بچهها فهمیدن—این فاصله فقط برای تهدید نیست، برای اندازهگیری واکنش.
«برای کسی که ده سال پیش تصمیم گرفت… حقیقت رو پنهان کنه.»
سکوت، سنگین شد.
حسام آهسته گفت:
«ده سال پیش… ناپدیدشدنها.»
مرد تأیید کرد:
«آره. و این قصه یه خط ساده داشت:
یک نفر باید میموند، یک نفر باید میرفت…
و بعضیها مجبور شدن، خیلی سریع تصمیم بگیرن.»
### “چند نفر لف دادن” — ورود تیم
همان لحظه، صدای لبههای آهنی از پشت در سردخانه آمد.
مثل حرکت جعبه یا قفسهای سنگین.
اما اینبار چند صدا بود.
دو نفر. شاید سه نفر.
از طریق پنجره کوچک درِ سردخانه، سایهها تکان خوردند.
مرد با آرامش گفت:
«بازدید تموم شد.
حالا نوبتِ جمعکردنِ شواهدِ مزاحم.»
محمدرضا نجوا کرد:
«چی میخوان از ما جمع کنن؟»
مرد جواب نداد. فقط دستش را آرام بالا آورد.
و در همان لحظه—
دو نفر از راهرو وارد شدند؛ ماسکهای ساده و دستکش.
لباس کار، نه نظامی؛ یعنی پوشش معمولی برای جایی که کسی انتظار پلیس ندارد.
یکیشان بیسیم را قطع کرد و گفت:
«تا ته راهرو: طاها جدا. بقیه با دستبند.»
طاها هنوز جلو نیامده بود، اما فهمید ترس واقعی همین است:
نه هیولا…
نه ماوراء…
فقط تجربهی آدمهایی که این کار رو حرفهای انجام میدن.
طاها قدمش را عقب برد. خیلی کنترلشده.
بعد با صدای محکم گفت:
«قبلش یه چیز رو روشن کنید: شما از ده سال پیش دنبال ما بودید یا دنبالِ همین لحظه؟»
مرد مکث کرد. برای اولین بار، تهصداش لرزید—نه از ترس از طاها، از ترس از اینکه سؤال درست پرسیده شده.
«هر دو.»
### نقطهی شکست: قفل دوم
همه حواسشان به آدمها بود، تا اینکه…
صدای دیگری آمد: کلیک.
اما نه از در سردخانه.
از پشت سر طاها.
یک قفل داخلی فعال شد—جوری که نفهمیدن از اول هم دو لایه داشته.
ابوالفضل رنگش پرید.
«این… اینجوری نباید میشد…»
مرد گفت:
«اونی که از این شرکت خرج نکنه، توی همین لایه گیر میمونه.»
چراغ اضطراری چشمها را میسوزاند.
از راهرو، نور نئونی باریک افتاد روی زمین.
و درست روی زمین—همان علامت مثلث با نقطه سیاه، با رنگ تیره کشیده شده بود.
مثل یک مسیر.
یک مسیر برای اینکه کسی نتونه برگرده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
### پایان قسمت یازدهم – وقتی ترس تبدیل به زمان میشود
طاها به طرز کنترلشدهای به بچهها نگاه کرد.
به امیر:
«کمربندت رو بده. باید چیزی شبیه ابزار درست کنیم.»
به حسام:
«تو راهرو پشت فریزر سمت چپ رو نگاه کن. اون پنل… صدا میده.»
به جواد:
«دستت به جایی نخوره که نویز بیسیم بده.»
پشت سرشان، دستکشها نزدیک میشد.
و مرد با صدایی که انگار حکم میداد گفت:
«درِ سوم هم قفل میشه.
ولی شما هنوز فکر میکنین میتونید فرار کنید.»
در همان لحظه، طاها با فریادی که فقط برای بیدار کردنِ زمان بود گفت:
«همین الان پیام پلیس رو میفرستم—چون اگه دیر بشه، دیگه کسی چیزی رو ثبت نمیکنه!»
مرد یک قدم جلو آمد…
اما فرصت کم بود.
برگه بازداشت از جیبش درنیامد—
اینبار یک دستگاه اخلال سیگنال بیرون آورد.
و همه فهمیدند:
این شرکت فقط آدمها رو نمیبرد…
ارتباط رو هم قطع میکرد.
چراغها یکبار دیگر لرزید...
@WalkovervahshatAngiZ
طاها به طرز کنترلشدهای به بچهها نگاه کرد.
به امیر:
«کمربندت رو بده. باید چیزی شبیه ابزار درست کنیم.»
به حسام:
«تو راهرو پشت فریزر سمت چپ رو نگاه کن. اون پنل… صدا میده.»
به جواد:
«دستت به جایی نخوره که نویز بیسیم بده.»
پشت سرشان، دستکشها نزدیک میشد.
و مرد با صدایی که انگار حکم میداد گفت:
«درِ سوم هم قفل میشه.
ولی شما هنوز فکر میکنین میتونید فرار کنید.»
در همان لحظه، طاها با فریادی که فقط برای بیدار کردنِ زمان بود گفت:
«همین الان پیام پلیس رو میفرستم—چون اگه دیر بشه، دیگه کسی چیزی رو ثبت نمیکنه!»
مرد یک قدم جلو آمد…
اما فرصت کم بود.
برگه بازداشت از جیبش درنیامد—
اینبار یک دستگاه اخلال سیگنال بیرون آورد.
و همه فهمیدند:
این شرکت فقط آدمها رو نمیبرد…
ارتباط رو هم قطع میکرد.
چراغها یکبار دیگر لرزید...
@WalkovervahshatAngiZ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
♟• بلادی مری
tv• Bloody Mary
🪓| افسانه بلادی مری یکی از معروفترین و ترسناکترین داستانهای فولکلور مدرن در فرهنگ غربی است. ریشه این افسانه به قرنها پیش و داستانهای مربوط به ملکه مری تودور یا همان مری یکم انگلستان برمیگردد. مری تودور که به دلیل آزار و اعدام پروتستانها در دوران حکومتش به «مری خونین» معروف شد، شخصیتی تاریخی است که ظاهراً روحش هنوز در آینهها پرسه میزند. با گذشت زمان، این داستان با آیینهای مختلفی ترکیب شد و به شکل امروزی خود درآمد.
🪓| آیین احضار بلادی مری بسیار ساده اما هولناک است. فرد باید در اتاقی تاریک، جلوی یک آینه بایستد و در حالی که شمعی در دست دارد، سه بار نام «بلادی مری» را تکرار کند. بر اساس روایتهای مختلف، پس از این کار، تصویر یک زن خونین یا یک روح وحشتناک در آینه ظاهر میشود. برخی میگویند این روح صورت فرد را میخاراند، برخی دیگر معتقدند که او فرد را به درون آینه میکشد و برخی روایتها هم از مرگ فرد در اثر شوک و ترس شدید حکایت دارند.
🪓| این افسانه در فرهنگ عامه و رسانههای تصویری جایگاه ویژهای پیدا کرده است. فیلمهای سینمایی متعددی با الهام از این داستان ساخته شدهاند و در بسیاری از سریالهای ترسناک نیز به این آیین اشاره شده است. نکته جالب توجه این است که با وجود پیشرفت تکنولوژی و علم، هنوز هم بسیاری از افراد در سراسر جهان این آیین را امتحان میکنند و گزارشهای متعددی از تجربیات ترسناک افراد در این زمینه وجود دارد. روانشناسان این پدیده را ناشی از تلقین، ترس و تأثیر تاریکی و سکوت بر ذهن انسان میدانند.
「⃢҈skullြ➤
@WalkovervahshatAngiZ
tv• Bloody Mary
🪓| افسانه بلادی مری یکی از معروفترین و ترسناکترین داستانهای فولکلور مدرن در فرهنگ غربی است. ریشه این افسانه به قرنها پیش و داستانهای مربوط به ملکه مری تودور یا همان مری یکم انگلستان برمیگردد. مری تودور که به دلیل آزار و اعدام پروتستانها در دوران حکومتش به «مری خونین» معروف شد، شخصیتی تاریخی است که ظاهراً روحش هنوز در آینهها پرسه میزند. با گذشت زمان، این داستان با آیینهای مختلفی ترکیب شد و به شکل امروزی خود درآمد.
🪓| آیین احضار بلادی مری بسیار ساده اما هولناک است. فرد باید در اتاقی تاریک، جلوی یک آینه بایستد و در حالی که شمعی در دست دارد، سه بار نام «بلادی مری» را تکرار کند. بر اساس روایتهای مختلف، پس از این کار، تصویر یک زن خونین یا یک روح وحشتناک در آینه ظاهر میشود. برخی میگویند این روح صورت فرد را میخاراند، برخی دیگر معتقدند که او فرد را به درون آینه میکشد و برخی روایتها هم از مرگ فرد در اثر شوک و ترس شدید حکایت دارند.
🪓| این افسانه در فرهنگ عامه و رسانههای تصویری جایگاه ویژهای پیدا کرده است. فیلمهای سینمایی متعددی با الهام از این داستان ساخته شدهاند و در بسیاری از سریالهای ترسناک نیز به این آیین اشاره شده است. نکته جالب توجه این است که با وجود پیشرفت تکنولوژی و علم، هنوز هم بسیاری از افراد در سراسر جهان این آیین را امتحان میکنند و گزارشهای متعددی از تجربیات ترسناک افراد در این زمینه وجود دارد. روانشناسان این پدیده را ناشی از تلقین، ترس و تأثیر تاریکی و سکوت بر ذهن انسان میدانند.
「⃢҈skullြ➤
@WalkovervahshatAngiZ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
⭕️سعیدوالکور/داستان ترسناک/Walkower
دریای شیطان | Devil’s Sea
دریای شیطان در اقیانوس آرام قرار دارد و حوادثی که در آن اتفاق افتاده است به اندازه اتفاقاتی که برای مثلث برمودا افتاده عجیب و ترسناک است.
در این منطقه میدان مغناطیسی نامتعارف، اشیا و تابش های عجیب مشاهده می شود. این منطقه یکی دیگر از مکان های ترسناک می باشد که افراد از آن ها زنده بیرون نیامدند و یا در آنجا مفقود شدند. در سال 1952 برای کشف اسرار این ناحیه زیر دریایی به آن جا فرستاده شد اما زیر دریایی و تمام کارکنان آن مفقود شدند.
همچنین کوبلایی خان که در زمان قدیم قصد تجاوز به خاک ژاپن از طریق دریای شیطان را داشته ، تمام سربازان خود را در این دریا از دست داده است.
☠name_badgeکپی فقط با لینک کانال مجاز هست bangbang️
#فکت
#عجایب
「⃢҈skullြ➤
@WalkovervahshatAngiZ
دریای شیطان در اقیانوس آرام قرار دارد و حوادثی که در آن اتفاق افتاده است به اندازه اتفاقاتی که برای مثلث برمودا افتاده عجیب و ترسناک است.
در این منطقه میدان مغناطیسی نامتعارف، اشیا و تابش های عجیب مشاهده می شود. این منطقه یکی دیگر از مکان های ترسناک می باشد که افراد از آن ها زنده بیرون نیامدند و یا در آنجا مفقود شدند. در سال 1952 برای کشف اسرار این ناحیه زیر دریایی به آن جا فرستاده شد اما زیر دریایی و تمام کارکنان آن مفقود شدند.
همچنین کوبلایی خان که در زمان قدیم قصد تجاوز به خاک ژاپن از طریق دریای شیطان را داشته ، تمام سربازان خود را در این دریا از دست داده است.
☠name_badgeکپی فقط با لینک کانال مجاز هست bangbang️
#فکت
#عجایب
「⃢҈skullြ➤
@WalkovervahshatAngiZ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA574دنبال کننده
من ویدیو های ترسناک و وحشتناک و جستجو گری رو میسازم
امیدوارم که از ویدیو ها لذت ببرید .🧡 تبلیغات هم داریم. (:
حمایت یادتون نره heart️🇮🇷
اینم ایدیم هستش
تبلیغات درخدمتیم :vWalkover@
مشاهده کانال پیامرسانامیدوارم که از ویدیو ها لذت ببرید .🧡 تبلیغات هم داریم. (:
حمایت یادتون نره heart️🇮🇷
اینم ایدیم هستش
تبلیغات درخدمتیم :vWalkover@