۳ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_427
_تو چی فکرمیکنی؟!
پوزخندی زد و با حرص گفت:
_هیچی دوتا ع.. وضی کنار هم
از این حرفش عصبی نشدم بیشتر خندم گرفت
تای ابروم رفت بالا که یقه پیراهنم رو گرفت و داد زد:
_تو نامردی یه ع.. وضی چطوری تونستی با رفیقم...
حرفشو خورد ولی منظورشو فهمیدم
اخمام درهم شد
که ادامه داد:
_امیرحافظ شاید تا دیروز میخواستم ثابت کنم که بی گناهم اما الان نه
خوشحالم که فرار کردم از دستِ تو روانی
تو اینقد روانی هستی که حتی دلم نمیخواد ببینمت
میدونی الان دلم چی میخواد؟!
تو سکوت بهش خیره شدم
قطره اشکی از چشماش سرخورد:
_دلم میخواد گورم رو گم کنم از زندگیت
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_427
_تو چی فکرمیکنی؟!
پوزخندی زد و با حرص گفت:
_هیچی دوتا ع.. وضی کنار هم
از این حرفش عصبی نشدم بیشتر خندم گرفت
تای ابروم رفت بالا که یقه پیراهنم رو گرفت و داد زد:
_تو نامردی یه ع.. وضی چطوری تونستی با رفیقم...
حرفشو خورد ولی منظورشو فهمیدم
اخمام درهم شد
که ادامه داد:
_امیرحافظ شاید تا دیروز میخواستم ثابت کنم که بی گناهم اما الان نه
خوشحالم که فرار کردم از دستِ تو روانی
تو اینقد روانی هستی که حتی دلم نمیخواد ببینمت
میدونی الان دلم چی میخواد؟!
تو سکوت بهش خیره شدم
قطره اشکی از چشماش سرخورد:
_دلم میخواد گورم رو گم کنم از زندگیت
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_428
فکش رو محکم توی دستم گرفتم و یه
ف..شار ریز دادم
اشکاش بیاختیار سرازیر شد ولی هنوز داشت با لجبازی جلوی هقهقش رو میگرفت
با لحنی که از اعصبانیت میلرزید غریدم:
_حرف ده.. نت رو بفهم فرح کاری نکن که روزگارت رو سیاه کنم...
تخس و بیپروا زل زد توی چشمام و با عصبانیتِ عجیبی گفت:
_سیاهتر از این؟!
ببین سیاهتر از این دیگه وجود نداره
آقای امیرحافظ کور خوندی اگه فکر کردی بازم با تهدیدات میترسم
اون فرحِ ترسو و مظلومی که میشناختی کش.. ته شد... رفت
#فرح
داشتم نقش بازی میکردم
که نمیترسم، ولی حقیقت این بود که هنوزم از چشمای س.. رخ و رگکردهاش وحشت داشتم
چقدر خندهدار بود منِ بندانگشتی، داشتم توی چشمای این هیولا زل میزدم و ادعا میکردم که ازش نمیترسم
یهو پوزخندی زد و
با خونسردیِ ترسناکی خم شد
کنار گوشم یه گ.. از ری.. ز از لاله گوشم گرفت
و دست.. ش آروم روی ت. ن.. م به
حرکت دراومد
با صدایی که از ته گلوش بیرون میاومد، غرید:
_حیف که تو بیمارستانیم فرح...
تن.. م یخ کرد سعی کردم عقب بکشم که بلند شد
دستش رو با وقار روی یقه پی.. راهنش کشید و
با همون نیشخندِ روی اعصابش گفت:
_خوشم میاد تظاهر میکنی نمیترسی ولی خودت هم خوب میدونی که حتی از صدای نفس کشیدنم هم لرزه به ج.ونت میفته
دستام رو از شدت حرص مشت کردم
تا دمِ در رفت و بدون اینکه برگرده
با صدایی که مثل پتک توی سرم کوبیده شد گفت:
_خوب استراحت کن... روزهای خیلی خوبی در پیش نداری عزیزم!ـ..
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_428
فکش رو محکم توی دستم گرفتم و یه
ف..شار ریز دادم
اشکاش بیاختیار سرازیر شد ولی هنوز داشت با لجبازی جلوی هقهقش رو میگرفت
با لحنی که از اعصبانیت میلرزید غریدم:
_حرف ده.. نت رو بفهم فرح کاری نکن که روزگارت رو سیاه کنم...
تخس و بیپروا زل زد توی چشمام و با عصبانیتِ عجیبی گفت:
_سیاهتر از این؟!
ببین سیاهتر از این دیگه وجود نداره
آقای امیرحافظ کور خوندی اگه فکر کردی بازم با تهدیدات میترسم
اون فرحِ ترسو و مظلومی که میشناختی کش.. ته شد... رفت
#فرح
داشتم نقش بازی میکردم
که نمیترسم، ولی حقیقت این بود که هنوزم از چشمای س.. رخ و رگکردهاش وحشت داشتم
چقدر خندهدار بود منِ بندانگشتی، داشتم توی چشمای این هیولا زل میزدم و ادعا میکردم که ازش نمیترسم
یهو پوزخندی زد و
با خونسردیِ ترسناکی خم شد
کنار گوشم یه گ.. از ری.. ز از لاله گوشم گرفت
و دست.. ش آروم روی ت. ن.. م به
حرکت دراومد
با صدایی که از ته گلوش بیرون میاومد، غرید:
_حیف که تو بیمارستانیم فرح...
تن.. م یخ کرد سعی کردم عقب بکشم که بلند شد
دستش رو با وقار روی یقه پی.. راهنش کشید و
با همون نیشخندِ روی اعصابش گفت:
_خوشم میاد تظاهر میکنی نمیترسی ولی خودت هم خوب میدونی که حتی از صدای نفس کشیدنم هم لرزه به ج.ونت میفته
دستام رو از شدت حرص مشت کردم
تا دمِ در رفت و بدون اینکه برگرده
با صدایی که مثل پتک توی سرم کوبیده شد گفت:
_خوب استراحت کن... روزهای خیلی خوبی در پیش نداری عزیزم!ـ..
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_429
بعد از رفتنش مات و مبهوت موندم انگار تمام دنیا رو سرم خراب شده بود
سرم رو آروم روی بالش گذاشتم
دیگه حتی نای گریه کردن هم نداشتم
حس میکردم کاملاً خالی شدم
انگار روحم از بـ.. دنم پر کشیده بود
راست میگفتن اگه پدرت دوست نداشته باشه
انگار هیچکس دوست نداره
پدر منم هیچوقت دوستم نداشت هیچوقت نفهمیدم چرا اونقدر از من متنفر بود
من فقط یه بچه بودم که دلش میخواست باباش دوستش داشته باشه
من فقط یه بابا میخواستم که وقتی کسی اذیتم میکرد با خیال راحت بگم
میرم بابام رو میارم ها!
کاش میشد هر وقت دنیا به دلم سنگینی میکرد
میرفتم تو ب.. غل بابام و هر چقدر دلم میخواست گریه میکردم
کاش میشد حداقل یه بار بابام منو
دختر بابا)
صدا میکرد میگفت
دختر نازِ منو کی اذیت کرده؟!)
ولی پدرم... پدرم منو ک. تک زد تحقیرم کرد. ازم متنفر بود
اون حتی بهم گفته بود
کاش میمُردی تا از دستت راحت بشم
اون همیشه قلب کوچیکمو تیکه تیکه میکرد
من که بچه بدی نبودم هر کاری کردم که پدرم منو دوست داشته باشه
حتی وقتی کت.. کم میزد
بعدش خودم براش روغن گیاهی میبردم تا درد دستاش تسکین پیدا کنه
درحالی که تمام ت.. نم زخم و کبود بود... من اون مرد رو بیشتر از هر چیزی دوست داشتم
و اون... اون بیشتر از هر چیزی از من متنفر بود
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_429
بعد از رفتنش مات و مبهوت موندم انگار تمام دنیا رو سرم خراب شده بود
سرم رو آروم روی بالش گذاشتم
دیگه حتی نای گریه کردن هم نداشتم
حس میکردم کاملاً خالی شدم
انگار روحم از بـ.. دنم پر کشیده بود
راست میگفتن اگه پدرت دوست نداشته باشه
انگار هیچکس دوست نداره
پدر منم هیچوقت دوستم نداشت هیچوقت نفهمیدم چرا اونقدر از من متنفر بود
من فقط یه بچه بودم که دلش میخواست باباش دوستش داشته باشه
من فقط یه بابا میخواستم که وقتی کسی اذیتم میکرد با خیال راحت بگم
میرم بابام رو میارم ها!
کاش میشد هر وقت دنیا به دلم سنگینی میکرد
میرفتم تو ب.. غل بابام و هر چقدر دلم میخواست گریه میکردم
کاش میشد حداقل یه بار بابام منو
دختر بابا)
صدا میکرد میگفت
دختر نازِ منو کی اذیت کرده؟!)
ولی پدرم... پدرم منو ک. تک زد تحقیرم کرد. ازم متنفر بود
اون حتی بهم گفته بود
کاش میمُردی تا از دستت راحت بشم
اون همیشه قلب کوچیکمو تیکه تیکه میکرد
من که بچه بدی نبودم هر کاری کردم که پدرم منو دوست داشته باشه
حتی وقتی کت.. کم میزد
بعدش خودم براش روغن گیاهی میبردم تا درد دستاش تسکین پیدا کنه
درحالی که تمام ت.. نم زخم و کبود بود... من اون مرد رو بیشتر از هر چیزی دوست داشتم
و اون... اون بیشتر از هر چیزی از من متنفر بود
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_430
بابا.. چقدر کلمهی پرمحتوایی چقدر مهمه داشتنِ یه بابا
یعنی کسی رو داری که میتونی تا آخر عمر بهش تکیه کنی. یعنی پدرداری
ولی "پدر داشتن" برای من معنی دیگهای داشت... یعنی "پدر داشتم" ولی انگار که نداشتم
و چقدر این واقعیت تلخ بود...
تا صبح نخوابیدم چشمام خیره به سقف بود و ذهنم هزار جا میرفت
امیرحافظ هم شده بود مثل پدرم هر چقدر هم اذیتم میکرد باز هم ته دلم دوستش داشتم
با باز شدن در بازم تکونی نخوردم صدای دکتر بود که گفت:
_مرخص شدی ولی باید بیشتر مراقب خودت باشی قلبت خیلی حساس شده
یه پوزخند تلخ زدم اگه قلبم حساس بود چرا نمیمُردم و راحت نمیشدم؟
انگار خدا هم من رو دوست نداشت...
چیزی نگفتم
دکتر که رفت با هر سختی که بود
خودم رو آماده کردم حوصله کمک گرفتن از پرستار رو نداشتم
ولی نگاهم افتاد به جانمازی که توی اتاق بود بیاختیار سمتش رفتم شالم رو سرم کردم و جانماز رو پهن کردم
من تو عمرم نماز نخونده بودم
ولی الان قلبم داشت از درد میترکید
شاید اینجوری خدا دردهای قلبمو میدید... میدید دخترش چقدر تنهاست و خسته
اسم الله رو زیر لب زمزمه کردم و شروع کردم به نماز خوندن
وقتی به سجده رفتم همونجا بغضم شکست و زدم زیر گریه...
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_430
بابا.. چقدر کلمهی پرمحتوایی چقدر مهمه داشتنِ یه بابا
یعنی کسی رو داری که میتونی تا آخر عمر بهش تکیه کنی. یعنی پدرداری
ولی "پدر داشتن" برای من معنی دیگهای داشت... یعنی "پدر داشتم" ولی انگار که نداشتم
و چقدر این واقعیت تلخ بود...
تا صبح نخوابیدم چشمام خیره به سقف بود و ذهنم هزار جا میرفت
امیرحافظ هم شده بود مثل پدرم هر چقدر هم اذیتم میکرد باز هم ته دلم دوستش داشتم
با باز شدن در بازم تکونی نخوردم صدای دکتر بود که گفت:
_مرخص شدی ولی باید بیشتر مراقب خودت باشی قلبت خیلی حساس شده
یه پوزخند تلخ زدم اگه قلبم حساس بود چرا نمیمُردم و راحت نمیشدم؟
انگار خدا هم من رو دوست نداشت...
چیزی نگفتم
دکتر که رفت با هر سختی که بود
خودم رو آماده کردم حوصله کمک گرفتن از پرستار رو نداشتم
ولی نگاهم افتاد به جانمازی که توی اتاق بود بیاختیار سمتش رفتم شالم رو سرم کردم و جانماز رو پهن کردم
من تو عمرم نماز نخونده بودم
ولی الان قلبم داشت از درد میترکید
شاید اینجوری خدا دردهای قلبمو میدید... میدید دخترش چقدر تنهاست و خسته
اسم الله رو زیر لب زمزمه کردم و شروع کردم به نماز خوندن
وقتی به سجده رفتم همونجا بغضم شکست و زدم زیر گریه...
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_431
نمیدونم چقدر همونجا موندم
فقط میدونم انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده بود
آخرش همونطور روی جانماز دراز کشیدم انگار یه آرامشِ عجیبی بهم دست داده بود
که یهو در باز شد
تکون نخوردم فقط دو جفت کفش مردونه جلوی پام قرار گرفت
امیرحافظ بود
آروم بلند شدم ولی هنوز نگاهش نمیکردم همونطور کنارم زانو زد
با صدایی که انگار از ته چاه درمیاومد زمزمه کردم:
_دیشب... دیشب منو تنها گذاشتی
دیگه غرورم مهم نبود فقط داشتم گلایه میکردم:
_من به گذشتهم فکر کردم...
بعد آستین لب.. اسم رو زدم بالا و به زخمی که هنوز روی دستم مونده بود
اشاره کردم:
_من ۱۵ سالم بود
بابام عصبانی بود ق.. اشق د.. اغ کرد و گذاشت روی دستم امیرحافظ... خیلی درد داشت
یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم:
_ولی میدونی بدتر از اون چی بود؟
اینکه من هیچ کاری نکرده بودم ولی تاوان پس دادم...
نگاهش نکردم نمیتونستم
ولی چشمام پر از درد بود
_امیرحافظ... من کاری با تو نکردم. ولی تو... تو قلبم رو آتیش زدی
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_431
نمیدونم چقدر همونجا موندم
فقط میدونم انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده بود
آخرش همونطور روی جانماز دراز کشیدم انگار یه آرامشِ عجیبی بهم دست داده بود
که یهو در باز شد
تکون نخوردم فقط دو جفت کفش مردونه جلوی پام قرار گرفت
امیرحافظ بود
آروم بلند شدم ولی هنوز نگاهش نمیکردم همونطور کنارم زانو زد
با صدایی که انگار از ته چاه درمیاومد زمزمه کردم:
_دیشب... دیشب منو تنها گذاشتی
دیگه غرورم مهم نبود فقط داشتم گلایه میکردم:
_من به گذشتهم فکر کردم...
بعد آستین لب.. اسم رو زدم بالا و به زخمی که هنوز روی دستم مونده بود
اشاره کردم:
_من ۱۵ سالم بود
بابام عصبانی بود ق.. اشق د.. اغ کرد و گذاشت روی دستم امیرحافظ... خیلی درد داشت
یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم:
_ولی میدونی بدتر از اون چی بود؟
اینکه من هیچ کاری نکرده بودم ولی تاوان پس دادم...
نگاهش نکردم نمیتونستم
ولی چشمام پر از درد بود
_امیرحافظ... من کاری با تو نکردم. ولی تو... تو قلبم رو آتیش زدی
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_432
سر آوردم بالا!
چند لحظه ، فقط چند لحظه چشم هاش رنگ تعجبیت گرفت..
اما!
فقط چند لحظه بود
که پوزخندی زد!
پوزخند هاش خنجری روی قلبم بود.
هنوزم روی جانماز نشسته بودم
بغضم هنوز تموم نشده بود
انگار هنوز جا داشتم ، تا هق بزنم ، گله کنم!
اما کی بود شنوا؟!
کی بود بشنوه و قضاوت نکنه؟!
هیچکس!
قطره اشکی که داشت روی گونه ام می اومد
دست امیر حافظ مانع شد
قطره اشک چکید روی دستش
آورد بالا و غرید:
- برام با ارزشن! نریز..
اینبار نوبت من بود که پوزخند بزنم
خودم چی؟!
خودمم ارزش داشتم براش؟!
قطعا نه!!
حتی اگه ذره ای براش مهم بودم ، اینهمه بلا سرم نمی آورد.
همینطور که من نمیخواستم یه خط بیوفته روش!!
سر جلو آورد
حرفی که سر زبونم بود با کارش یادم رفت.
پایین لـ..بـ..م رو بو.س.ه ای زد
دستم مشت شد..
با نفرت گفتم:
- حق نداری!
بکش کنار...
تای ابروش رفت بالا..
چشم هایش به انی قرمز شد
به درک!
بس بود سکوت..
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_432
سر آوردم بالا!
چند لحظه ، فقط چند لحظه چشم هاش رنگ تعجبیت گرفت..
اما!
فقط چند لحظه بود
که پوزخندی زد!
پوزخند هاش خنجری روی قلبم بود.
هنوزم روی جانماز نشسته بودم
بغضم هنوز تموم نشده بود
انگار هنوز جا داشتم ، تا هق بزنم ، گله کنم!
اما کی بود شنوا؟!
کی بود بشنوه و قضاوت نکنه؟!
هیچکس!
قطره اشکی که داشت روی گونه ام می اومد
دست امیر حافظ مانع شد
قطره اشک چکید روی دستش
آورد بالا و غرید:
- برام با ارزشن! نریز..
اینبار نوبت من بود که پوزخند بزنم
خودم چی؟!
خودمم ارزش داشتم براش؟!
قطعا نه!!
حتی اگه ذره ای براش مهم بودم ، اینهمه بلا سرم نمی آورد.
همینطور که من نمیخواستم یه خط بیوفته روش!!
سر جلو آورد
حرفی که سر زبونم بود با کارش یادم رفت.
پایین لـ..بـ..م رو بو.س.ه ای زد
دستم مشت شد..
با نفرت گفتم:
- حق نداری!
بکش کنار...
تای ابروش رفت بالا..
چشم هایش به انی قرمز شد
به درک!
بس بود سکوت..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_433
مچمو جوری محکم گرفت که اخمْ روی صورتم نشست
ولی مگه برای امیرحافظخان
دردِ من اهمیتی داشت؟
تقریباً دستمو پیچوند
جوری که جی.. غم از درد رفت هوا
خم شد کنار گوشم و با اون صدای بم و خشدارش پچ زد:
_اینکه بهت نزدی.. ک بشم یا نه رو تو تعیین نمیکنی
عصبی زل زدم توی چشمهاش
آخ... چقدر قلبم شکسته بود
من از دردم بهش گفته بودم
و اون حتی ذرهای دلش برام نسوخته بود
خواستم دهن باز کنم که انگشت شستش رو گذاشت
روی ل.. بهام و آروم اما تهدیدآمیز گفت:
_صدات درنیاد وگرنه بعدتر از بابات میشم فرح
هر چقدر هم خواستم جلوی اشکام رو بگیرم، نشد
بالاخره یه قطره اشک از چشمم سر خورد پایین
با یه پوزخند تلخ گفتم:
_امیرحافظ... من بهت گفتم چی داره اذیتم میکنه و تو دقیقاً با همونا داری اذیتم میکنی..
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_433
مچمو جوری محکم گرفت که اخمْ روی صورتم نشست
ولی مگه برای امیرحافظخان
دردِ من اهمیتی داشت؟
تقریباً دستمو پیچوند
جوری که جی.. غم از درد رفت هوا
خم شد کنار گوشم و با اون صدای بم و خشدارش پچ زد:
_اینکه بهت نزدی.. ک بشم یا نه رو تو تعیین نمیکنی
عصبی زل زدم توی چشمهاش
آخ... چقدر قلبم شکسته بود
من از دردم بهش گفته بودم
و اون حتی ذرهای دلش برام نسوخته بود
خواستم دهن باز کنم که انگشت شستش رو گذاشت
روی ل.. بهام و آروم اما تهدیدآمیز گفت:
_صدات درنیاد وگرنه بعدتر از بابات میشم فرح
هر چقدر هم خواستم جلوی اشکام رو بگیرم، نشد
بالاخره یه قطره اشک از چشمم سر خورد پایین
با یه پوزخند تلخ گفتم:
_امیرحافظ... من بهت گفتم چی داره اذیتم میکنه و تو دقیقاً با همونا داری اذیتم میکنی..
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_434
نگاهش سرسختتر از همیشه بود
اون پوزخندِ رو ل.. بهاش
بیشتر از هر ضربهای قلبم رو از هم میدرید
انگار اصلاً نشنید چی گفتم یا شایدم شنید و براش هیچ اهمیتی نداشت
فش.. ار انگشتش رو روی ل.. بم بیشتر کرد
طوری که طعم تلخِ بغضم رو بیشتر حس کردم با صدای سرد و بیروحش گفت:
_اگه فکر کردی با نشون دادن اون جای زخمِ قدیمی قراره دلم برات نرم بشه و دست از سرت بردارم؟
بدجور اشتباه کردی فرح. اتفاقاً... تازه دارم میفهمم چطور باید رامِـ... ت کنم
چشمام گرد شد
لرزشِ دستام رو نمیتونستم کنترل کنم
با صدایی که به سختی از گلوم خارج میشد لب زدم:
_ تو... تو واقعاً بیرحمی تو فرقِ بینِ عشق و انتقام رو نمیفهمی
خندهی کوتاهی کرد
خندهای که هیچ شباهتی به خندههای قبلش نداشت
سرد
خشک و وحشتناک
ول کرد دستم رو و عقب کشید
صاف وایستاد ولی نگاهش هنوز مثل یه زنجیرِ نامرئی دور گلوم پیچیده بود
_فرقشون رو خوب میفهمم فرقش اینجاست که برای انتقام گرفتن از تو نیازی ندارم عاشقت باشم
برگشت سمت درِ اتاق
دستش رو گذاشت روی دستگیره و بدون اینکه نگاهم کنه با همون لحنِ قاطع گفت:
_آماده باش. ترخیصت رو گرفتم وقتِ بازیهای بچگونه تموم شده
از امروز، زندگیِ تو فقط توی مشتِ منه
در رو باز کرد و رفت
من موندم و سکوتِ سنگینِ اتاق و جای زخمی که حالا انگار از همیشه بیشتر میسوخت
اون نه تنها دردِ گذشتهم رو التیام نداد بلکه یه زخمِ جدید عمیقتر از اون قاشقِ دا.. غ روی روحم حک کرد
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_434
نگاهش سرسختتر از همیشه بود
اون پوزخندِ رو ل.. بهاش
بیشتر از هر ضربهای قلبم رو از هم میدرید
انگار اصلاً نشنید چی گفتم یا شایدم شنید و براش هیچ اهمیتی نداشت
فش.. ار انگشتش رو روی ل.. بم بیشتر کرد
طوری که طعم تلخِ بغضم رو بیشتر حس کردم با صدای سرد و بیروحش گفت:
_اگه فکر کردی با نشون دادن اون جای زخمِ قدیمی قراره دلم برات نرم بشه و دست از سرت بردارم؟
بدجور اشتباه کردی فرح. اتفاقاً... تازه دارم میفهمم چطور باید رامِـ... ت کنم
چشمام گرد شد
لرزشِ دستام رو نمیتونستم کنترل کنم
با صدایی که به سختی از گلوم خارج میشد لب زدم:
_ تو... تو واقعاً بیرحمی تو فرقِ بینِ عشق و انتقام رو نمیفهمی
خندهی کوتاهی کرد
خندهای که هیچ شباهتی به خندههای قبلش نداشت
سرد
خشک و وحشتناک
ول کرد دستم رو و عقب کشید
صاف وایستاد ولی نگاهش هنوز مثل یه زنجیرِ نامرئی دور گلوم پیچیده بود
_فرقشون رو خوب میفهمم فرقش اینجاست که برای انتقام گرفتن از تو نیازی ندارم عاشقت باشم
برگشت سمت درِ اتاق
دستش رو گذاشت روی دستگیره و بدون اینکه نگاهم کنه با همون لحنِ قاطع گفت:
_آماده باش. ترخیصت رو گرفتم وقتِ بازیهای بچگونه تموم شده
از امروز، زندگیِ تو فقط توی مشتِ منه
در رو باز کرد و رفت
من موندم و سکوتِ سنگینِ اتاق و جای زخمی که حالا انگار از همیشه بیشتر میسوخت
اون نه تنها دردِ گذشتهم رو التیام نداد بلکه یه زخمِ جدید عمیقتر از اون قاشقِ دا.. غ روی روحم حک کرد
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_435
اشکام بیرمقم دوباره شروع به باریدن کردن این بار اما
فقط درد نبود که باعثِ گریهام میشد ترکیبی از خشم و تحقیر بود
_چرا... چرا اینقدر بیرحمی؟
من فقط... فقط میخواستم حرف بزنم دردِ دلم رو بگم
دستم رو مشت کردم و کوبیدم به زمین
_ولی اون... اون فقط میخواست من رو بشکنه میخواست بهم ثابت کنه که هیچکس حتی خدا نمیتونه نجاتم بده میخواست بهم بفهمونه که من فقط یه عروس.. کم توی دستِ خودش
نفسم به شماره افتاده بود
سعی کردم کنترل خودم رو به دست بیارم اگه قرار بود تسلیمِ این ترس و ناامیدی بشم
یعنی واقعاً امیرحافظ برنده شده بود
_نه... با صدای لرزون اما مصمم گفتم
_نمیذارم نمیذارم اون کسی باشه که سرنوشتم رو تعیین میکنه
بلند شدم و به سمتِ پنجره رفتم
شهر از اون بالا
مثل یه تابلویِ نقاشیِ پر از نور و سایه بود دور دور دور... انگار هیچکدوم از این آدمها
از دردِ من خبر نداشتن حسِ تنهاییِ مطلق بهم دست داد
ولی همونجا پشتِ شیشهی سردِ پنجره یه تصمیمِ دیگه گرفتم
اگه امیرحافظ فکر میکرد با این کارها من رو رام کرده
سخت در اشتباه بود
این شکستنها فقط ارادهم رو برایِ پیدا کردنِ یه راهِ فرار قویتر میکرد
فکرِ فرار مثل یه جرقه تویِ ذهنم روشن شد
باید یه راهی پیدا میکردم باید از این جهنمِ کوچیک از این قفسِ طلایی خودم رو نجات میدادم
اما من بدون بچه ها نمیتونستم
گفتم فرار؟!
آره میخواستم فرار کنم ولی فرار من فرق داشت
سرمو بالا گرفتم و به ارتفاع بیمارستان خیره شدم
من اینجوری میخواستم از این دنیا فرار کنم و برم پیش مامانم..
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_435
اشکام بیرمقم دوباره شروع به باریدن کردن این بار اما
فقط درد نبود که باعثِ گریهام میشد ترکیبی از خشم و تحقیر بود
_چرا... چرا اینقدر بیرحمی؟
من فقط... فقط میخواستم حرف بزنم دردِ دلم رو بگم
دستم رو مشت کردم و کوبیدم به زمین
_ولی اون... اون فقط میخواست من رو بشکنه میخواست بهم ثابت کنه که هیچکس حتی خدا نمیتونه نجاتم بده میخواست بهم بفهمونه که من فقط یه عروس.. کم توی دستِ خودش
نفسم به شماره افتاده بود
سعی کردم کنترل خودم رو به دست بیارم اگه قرار بود تسلیمِ این ترس و ناامیدی بشم
یعنی واقعاً امیرحافظ برنده شده بود
_نه... با صدای لرزون اما مصمم گفتم
_نمیذارم نمیذارم اون کسی باشه که سرنوشتم رو تعیین میکنه
بلند شدم و به سمتِ پنجره رفتم
شهر از اون بالا
مثل یه تابلویِ نقاشیِ پر از نور و سایه بود دور دور دور... انگار هیچکدوم از این آدمها
از دردِ من خبر نداشتن حسِ تنهاییِ مطلق بهم دست داد
ولی همونجا پشتِ شیشهی سردِ پنجره یه تصمیمِ دیگه گرفتم
اگه امیرحافظ فکر میکرد با این کارها من رو رام کرده
سخت در اشتباه بود
این شکستنها فقط ارادهم رو برایِ پیدا کردنِ یه راهِ فرار قویتر میکرد
فکرِ فرار مثل یه جرقه تویِ ذهنم روشن شد
باید یه راهی پیدا میکردم باید از این جهنمِ کوچیک از این قفسِ طلایی خودم رو نجات میدادم
اما من بدون بچه ها نمیتونستم
گفتم فرار؟!
آره میخواستم فرار کنم ولی فرار من فرق داشت
سرمو بالا گرفتم و به ارتفاع بیمارستان خیره شدم
من اینجوری میخواستم از این دنیا فرار کنم و برم پیش مامانم..
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_436
به پنجره تکیه داده بودم و به بیرون خیره شده بودم شهر زیرِ پام
مثل دریایی از نورهایِ بیتفاوت بود
حس میکردم دیگه چیزی برایِ از دست دادن ندارم یه قدم فقط یه قدم دیگه تموم بود...
که ناگهان صدایِ وحشتناکی تویِ سکوتِ اتاق پیچید
در باز شد
با وحشت برگشتم امیرحافظ بود
برزخی به من خیره شده بود
انگار که همین الان بزرگترین جنایتِ عالم رو دیده
چشماش از خشم میدرخشید و رگهایِ گردنش برج.. سته شده بود
عربده زد:
_داشتی چه گ... وهی میخوردی دختره سرتق هاااااان؟!
یه قدم بیشتر عقب رفتم ب.. دنم از ترس میلرزید
امیرحافظ با قدمهایِ بلند و سریع اومد سمتم
مچِ دستم رو چ.. نگ زد
اونقدر محکم که حس کردم
اسـ.. ـتخونهام داره خرد میشه
داد زد:
_میدونی چند باره تو این بیمارستان کوفتی بستری میشی؟! ولی نمیمیری؟! هان؟!
یه پوزخندِ تلخ و سرد رویِ ل.. بش نشست نگاهش از چشمهام به پایین
به مچِ دستم که تویِ پنجهاش بود سر خورد و دوباره به چشمهام دوخته شد.
_بعد میخوای خودتو پرت کنی پایین؟ هوممم؟
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_436
به پنجره تکیه داده بودم و به بیرون خیره شده بودم شهر زیرِ پام
مثل دریایی از نورهایِ بیتفاوت بود
حس میکردم دیگه چیزی برایِ از دست دادن ندارم یه قدم فقط یه قدم دیگه تموم بود...
که ناگهان صدایِ وحشتناکی تویِ سکوتِ اتاق پیچید
در باز شد
با وحشت برگشتم امیرحافظ بود
برزخی به من خیره شده بود
انگار که همین الان بزرگترین جنایتِ عالم رو دیده
چشماش از خشم میدرخشید و رگهایِ گردنش برج.. سته شده بود
عربده زد:
_داشتی چه گ... وهی میخوردی دختره سرتق هاااااان؟!
یه قدم بیشتر عقب رفتم ب.. دنم از ترس میلرزید
امیرحافظ با قدمهایِ بلند و سریع اومد سمتم
مچِ دستم رو چ.. نگ زد
اونقدر محکم که حس کردم
اسـ.. ـتخونهام داره خرد میشه
داد زد:
_میدونی چند باره تو این بیمارستان کوفتی بستری میشی؟! ولی نمیمیری؟! هان؟!
یه پوزخندِ تلخ و سرد رویِ ل.. بش نشست نگاهش از چشمهام به پایین
به مچِ دستم که تویِ پنجهاش بود سر خورد و دوباره به چشمهام دوخته شد.
_بعد میخوای خودتو پرت کنی پایین؟ هوممم؟
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_437..
هقهقم بند نمیاومد
بغضم اونقدر سنگین شده بود که انگار داشت گلومو له میکرد
با صدای لرزون و چشمای خــ... یس فقط تونستم بگم:
_کاش بمیرم امیرحافظ...
تو حداقل دعا کن بمیرم...
صدام میلرزید کلماتم نصفهنیمه از دهنم میریخت بیرون
_من از اولم هیچ پشت و پناهی نداشتم... تو این دنیای بزرگ... هیچکس دوسم نداره...
اشکام بیوقفه میریختن و صورتمو
خ..یس کرده بودن
_د... دیگه نمیتونم تحمل کنمـ...
فکر کردم شاید بازم دعوام کنه
شاید بازم همون نگاهِ تندش رو بهم بندازه... ولی یهو همهچی عوض شد.
یهو محکم بغ.. لم کرد
اونقدر محکم که انگار میخواست همهی تیکهپ.. ارههای دلمو تو بغ... لـش جمع کنه سرمو هم ف.. رو کرد
تو قفس.. هی س. ینـ.. هش جایی که صدای تپش قلبش نزدیکتر از هر چیزی بهم میرسید
خشکم زده بود.
چند لحظه فقط مونده بودم تو همون شوک لعنتی...
نمیفهمیدم باید چیکار کنم
این همون امیرحافظی بود که همیشه با خشونت نگام میکرد؟
همون مرد بیرحمی که ازش میترسیدم؟
ولی گرمای تن.. ش بوی نف... ساش و اون ضربانِ محکم قلبش
کمکم یه چیزی تو دلم رو نرم کرد
یه چیزی شبیه دلتنگی...
شبیه همون حسِ گمشدهای که مدتها بود تو وجودم جا خشک کرده بود
چند دقیقه که گذشت آروم آروم به خودم اومدم
بعد... بیاختیار با همون دلِ شکسته و دلتنگیِ لعنتی دستامو دورش مح.. کمتر حلق.. ه کردم
انگار دیگه نمیخواستم ولش کنم
انگار همون آغ.. وشِ بیرحم تنها جایی بود که توش یه ذره آرامش پیدا میکردم
و من، با همهی غرورِ شکستهم بیشتر چس. بیدم بهش...
به مردی که با همهی بیرحمیاش تو اون لحظه تنها پناهِ من شده بود
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_437..
هقهقم بند نمیاومد
بغضم اونقدر سنگین شده بود که انگار داشت گلومو له میکرد
با صدای لرزون و چشمای خــ... یس فقط تونستم بگم:
_کاش بمیرم امیرحافظ...
تو حداقل دعا کن بمیرم...
صدام میلرزید کلماتم نصفهنیمه از دهنم میریخت بیرون
_من از اولم هیچ پشت و پناهی نداشتم... تو این دنیای بزرگ... هیچکس دوسم نداره...
اشکام بیوقفه میریختن و صورتمو
خ..یس کرده بودن
_د... دیگه نمیتونم تحمل کنمـ...
فکر کردم شاید بازم دعوام کنه
شاید بازم همون نگاهِ تندش رو بهم بندازه... ولی یهو همهچی عوض شد.
یهو محکم بغ.. لم کرد
اونقدر محکم که انگار میخواست همهی تیکهپ.. ارههای دلمو تو بغ... لـش جمع کنه سرمو هم ف.. رو کرد
تو قفس.. هی س. ینـ.. هش جایی که صدای تپش قلبش نزدیکتر از هر چیزی بهم میرسید
خشکم زده بود.
چند لحظه فقط مونده بودم تو همون شوک لعنتی...
نمیفهمیدم باید چیکار کنم
این همون امیرحافظی بود که همیشه با خشونت نگام میکرد؟
همون مرد بیرحمی که ازش میترسیدم؟
ولی گرمای تن.. ش بوی نف... ساش و اون ضربانِ محکم قلبش
کمکم یه چیزی تو دلم رو نرم کرد
یه چیزی شبیه دلتنگی...
شبیه همون حسِ گمشدهای که مدتها بود تو وجودم جا خشک کرده بود
چند دقیقه که گذشت آروم آروم به خودم اومدم
بعد... بیاختیار با همون دلِ شکسته و دلتنگیِ لعنتی دستامو دورش مح.. کمتر حلق.. ه کردم
انگار دیگه نمیخواستم ولش کنم
انگار همون آغ.. وشِ بیرحم تنها جایی بود که توش یه ذره آرامش پیدا میکردم
و من، با همهی غرورِ شکستهم بیشتر چس. بیدم بهش...
به مردی که با همهی بیرحمیاش تو اون لحظه تنها پناهِ من شده بود
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_438
نمیدونم چند دقیقه همینطور
تو ب.غ لش مونده بودم...
آروم دستامو سف.. تتر دورش ح.. لقه کرده بودم
انگار میترسیدم اگه یه ذره ولش کنم
دوباره همهچی از هم بپاشه
گونههام هنوز خیس اشک بود و صورتم چسبیده بود به سـ.... ینهش
به همون جایی که ضربان قلبش دیوونهوار میکوبی.. د
و هر ض.. ربهش یه چیزی توی دل من میلرزوند
امیرحافظ هیچچی نگفت
نه اون صدای سردش رو شنیدم نه اون اخمِ همیشگیش رو حس کردم
فقط دستاش... که محکمتر دورم جمع شده بود
همین خودش کافی بود که بغضم دوباره بترکه
با صدای خفهای زیر لب گفتم:
_من... من دیگه خسته شدم...
خسته شدم از اینهمه درد... از اینهمه تنها موندن...
سرمو بیشتر تو س.. ینهش فرو کردم و پلکامو بستم
_فکر میکردم اگه یه روز واقعاً بیفتم کسی حتی نفهمه...
فکر میکردم اگه برم چیچکس دنبالم نمیاد...
یهدفعه حس کردم دستش یه ذره روی پش.. تم حرکت کرد
نه نوازشِ واضح نه اونقدر گرم که مطمئن شم...
ولی همونم برای منی که از بس سردی دیده بودم شبیه معجزه بود
لب. م لرزید
با بغضی که هنوز تموم نشده بو زمزمه کردم:
_چرا اینجوری شدی باهام امیرحافظ؟...
تو که همیشه... همیشه منو میترسوندی چیشد که عاشقت شدم؟...
انگار خودمم نمیخواستم جوابشو بدونم
چون از یه طرف هنوز ازش میترسیدم...
و از یه طرف
بدجور به همین آغ.. وشش احتیاج داشتم
یه لحظه حس کردم نفسش سنگینتر شد
بعد صدای خشن و گرفتهش خیلی نزدیک توی گوشم پیچید:
_خفهشو...
قلبم یخ زد
ولی بعد، برخلاف چیزی که فکر کردم محکمتر بغ.. لم کرد
_دیگه از این حرفا نزن فهمیدی؟
صداش اونقدر پایین و گرفته بود که
مبهوت مونده بودم
نمیدونستم این مرد
همون امیرحافظِ بیرحمیه که همیشه با یه نگاه از پا مینداخت آدمو...
یا یه آدمِ دیگه که من هیچوقت نشناخته بودمش
اشکام بیصدا روی ل.. باسم میریخت
و من بین ترس و دلتنگی، فقط یه حقیقتو میفهمیدم
الان، همینجا تو بغ... لِ همین مرد
برای اولین بار بعد از مدتها حس میکردم شاید هنوز کاملاً تنها نیستم
برای همین، بیاختیار یه کم بیشتر بهش چسبیدم
اونقدر که انگار میخواستم از توی
بغ.. لش فرار نکنم...
انگار میخواستم همونجا بین ضربان قلبش و نفسهای سنگینش گم بشم
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_438
نمیدونم چند دقیقه همینطور
تو ب.غ لش مونده بودم...
آروم دستامو سف.. تتر دورش ح.. لقه کرده بودم
انگار میترسیدم اگه یه ذره ولش کنم
دوباره همهچی از هم بپاشه
گونههام هنوز خیس اشک بود و صورتم چسبیده بود به سـ.... ینهش
به همون جایی که ضربان قلبش دیوونهوار میکوبی.. د
و هر ض.. ربهش یه چیزی توی دل من میلرزوند
امیرحافظ هیچچی نگفت
نه اون صدای سردش رو شنیدم نه اون اخمِ همیشگیش رو حس کردم
فقط دستاش... که محکمتر دورم جمع شده بود
همین خودش کافی بود که بغضم دوباره بترکه
با صدای خفهای زیر لب گفتم:
_من... من دیگه خسته شدم...
خسته شدم از اینهمه درد... از اینهمه تنها موندن...
سرمو بیشتر تو س.. ینهش فرو کردم و پلکامو بستم
_فکر میکردم اگه یه روز واقعاً بیفتم کسی حتی نفهمه...
فکر میکردم اگه برم چیچکس دنبالم نمیاد...
یهدفعه حس کردم دستش یه ذره روی پش.. تم حرکت کرد
نه نوازشِ واضح نه اونقدر گرم که مطمئن شم...
ولی همونم برای منی که از بس سردی دیده بودم شبیه معجزه بود
لب. م لرزید
با بغضی که هنوز تموم نشده بو زمزمه کردم:
_چرا اینجوری شدی باهام امیرحافظ؟...
تو که همیشه... همیشه منو میترسوندی چیشد که عاشقت شدم؟...
انگار خودمم نمیخواستم جوابشو بدونم
چون از یه طرف هنوز ازش میترسیدم...
و از یه طرف
بدجور به همین آغ.. وشش احتیاج داشتم
یه لحظه حس کردم نفسش سنگینتر شد
بعد صدای خشن و گرفتهش خیلی نزدیک توی گوشم پیچید:
_خفهشو...
قلبم یخ زد
ولی بعد، برخلاف چیزی که فکر کردم محکمتر بغ.. لم کرد
_دیگه از این حرفا نزن فهمیدی؟
صداش اونقدر پایین و گرفته بود که
مبهوت مونده بودم
نمیدونستم این مرد
همون امیرحافظِ بیرحمیه که همیشه با یه نگاه از پا مینداخت آدمو...
یا یه آدمِ دیگه که من هیچوقت نشناخته بودمش
اشکام بیصدا روی ل.. باسم میریخت
و من بین ترس و دلتنگی، فقط یه حقیقتو میفهمیدم
الان، همینجا تو بغ... لِ همین مرد
برای اولین بار بعد از مدتها حس میکردم شاید هنوز کاملاً تنها نیستم
برای همین، بیاختیار یه کم بیشتر بهش چسبیدم
اونقدر که انگار میخواستم از توی
بغ.. لش فرار نکنم...
انگار میخواستم همونجا بین ضربان قلبش و نفسهای سنگینش گم بشم
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_439
یهو حس کردم دستاش که دورم بود سف.. تتر شد. اونقدر محکم
که استخ... ونهای شونهام داشت تیر میکشید
انگار داشت سعی میکرد منو توی
ت.. نش غرق کنه که دیگه هیچجایی برای فرار نداشته باشم
بعد، صدای خشنش مثل یه پتک خورد توی سرم
دیگه اون صدای آرومِ چند لحظه پیش نبود
همون امیرحافظِ بیرحم و وحشی برگشته بود
سرشو برد عقب جوری که مجبور شدم تو چشمایِ سیاهِ مثل زغالش نگاه کنم
اون چشمایی که الان داشت از عصبانیت میسوخت
انگار یه آتیشِ زیر خاکستر بود که یهو شعلهور شده باشه
با غیظِ تمام جوری که ل.. باش از شدت خشم میلرزید غرید:
_فرح گوش کن بهم
سرمو به نشونهیِ ترس تکون دادم
صدایِ هقهقم بند نمیاومد
ولی اون اصلاً براش مهم نبود
دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و جوری چونهام رو فش.. ار داد که آخم دراومد
_اگه یه بار دیگه... فقط یه بارِ دیگه... از مرگ حرف بزنی یا بخوای حتی به پنجره نزدیک بشی... قسم میخورم کاری میکنم که آرزو کنی کاش همون لحظه واقعاً مرده بودی
چشماش برقِ ترسناکی داشت
یه دیوانگیِ خاص توش بود که باعث شد ب.. دنم مورمور شه
_تو م.. الِ منی شنیدی؟
صدایِ وح.. شیش توی فضایِ خالیِ اتاق بیمارستان پیچید
_م.. الِ من حتی مرگ هم حق نداره تو رو از دستِ من بگیره
حق حق نداری خودتو بک.. شی
اگه بخوای خودتو ب.. کشی اون تو نیستی اون منم
یه لحظه مکث کرد انگار داشت همهیِ آتیشِ درونش رو با نگاهش بهم میفهموند
_تو حتی حق نداری بیاجازهیِ من نفس بکشی چه برسه به اینکه بخوای تمومش کنی فهمیدی؟
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_439
یهو حس کردم دستاش که دورم بود سف.. تتر شد. اونقدر محکم
که استخ... ونهای شونهام داشت تیر میکشید
انگار داشت سعی میکرد منو توی
ت.. نش غرق کنه که دیگه هیچجایی برای فرار نداشته باشم
بعد، صدای خشنش مثل یه پتک خورد توی سرم
دیگه اون صدای آرومِ چند لحظه پیش نبود
همون امیرحافظِ بیرحم و وحشی برگشته بود
سرشو برد عقب جوری که مجبور شدم تو چشمایِ سیاهِ مثل زغالش نگاه کنم
اون چشمایی که الان داشت از عصبانیت میسوخت
انگار یه آتیشِ زیر خاکستر بود که یهو شعلهور شده باشه
با غیظِ تمام جوری که ل.. باش از شدت خشم میلرزید غرید:
_فرح گوش کن بهم
سرمو به نشونهیِ ترس تکون دادم
صدایِ هقهقم بند نمیاومد
ولی اون اصلاً براش مهم نبود
دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و جوری چونهام رو فش.. ار داد که آخم دراومد
_اگه یه بار دیگه... فقط یه بارِ دیگه... از مرگ حرف بزنی یا بخوای حتی به پنجره نزدیک بشی... قسم میخورم کاری میکنم که آرزو کنی کاش همون لحظه واقعاً مرده بودی
چشماش برقِ ترسناکی داشت
یه دیوانگیِ خاص توش بود که باعث شد ب.. دنم مورمور شه
_تو م.. الِ منی شنیدی؟
صدایِ وح.. شیش توی فضایِ خالیِ اتاق بیمارستان پیچید
_م.. الِ من حتی مرگ هم حق نداره تو رو از دستِ من بگیره
حق حق نداری خودتو بک.. شی
اگه بخوای خودتو ب.. کشی اون تو نیستی اون منم
یه لحظه مکث کرد انگار داشت همهیِ آتیشِ درونش رو با نگاهش بهم میفهموند
_تو حتی حق نداری بیاجازهیِ من نفس بکشی چه برسه به اینکه بخوای تمومش کنی فهمیدی؟
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_440
اونقدر عصبی بود که انگار داشت از دستِ سرنوشتِ من
از دستِ دنیایی که منو به اینجا رسونده بود بهتر بود خودِ امیرحافظ منو به اینجا رسونده بود
انتقام میگرفت
من همونجا
تویِ دستایِ قدرتمند و بیرحمِ اون
حس کردم که دیگه راهِ فراری ندارم
اون نه تنها منو نهگذاشت بمیرم
بلکه انگار با همون تهدیدِ وح.. شیانهاش
منو می ترسوند
یه قطره اشک از گوشهی چشمم چکید
رو دستش
اونم با نگاهی که نمیتونستم بخونماش
فقط محکمتر چ.. ونهام رو گرفت
و با صدایی که حالا خشدارتر و وح.. شیتر شده بود اضافه کرد:
_ از این لحظه به بعد هیچکس جز من حق نداره بهت نزدی.. ک شه حتی خودت
ل.. بامو گزیدم و هیچی نگفتم
اون لحظه نه میتونستم ازش متنفر باشم
نه میتونستم ازش دل بکنم
فقط میدونستم که دیگه اسیرِ این مردِ بیرحم شدم...
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_440
اونقدر عصبی بود که انگار داشت از دستِ سرنوشتِ من
از دستِ دنیایی که منو به اینجا رسونده بود بهتر بود خودِ امیرحافظ منو به اینجا رسونده بود
انتقام میگرفت
من همونجا
تویِ دستایِ قدرتمند و بیرحمِ اون
حس کردم که دیگه راهِ فراری ندارم
اون نه تنها منو نهگذاشت بمیرم
بلکه انگار با همون تهدیدِ وح.. شیانهاش
منو می ترسوند
یه قطره اشک از گوشهی چشمم چکید
رو دستش
اونم با نگاهی که نمیتونستم بخونماش
فقط محکمتر چ.. ونهام رو گرفت
و با صدایی که حالا خشدارتر و وح.. شیتر شده بود اضافه کرد:
_ از این لحظه به بعد هیچکس جز من حق نداره بهت نزدی.. ک شه حتی خودت
ل.. بامو گزیدم و هیچی نگفتم
اون لحظه نه میتونستم ازش متنفر باشم
نه میتونستم ازش دل بکنم
فقط میدونستم که دیگه اسیرِ این مردِ بیرحم شدم...
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_441
به خودم اومدم و خواستم برم عقب
که چونه ام رو گرفت
همونطور که چ. ونهام توی دستای سفتش گیر کرده بود
ضربان قلبم رو میتونستم تو گوشهام بشنوم نگاهش..
اون نگاهش جوری بود که انگار داشت روحم رو میبلعید
هیچوقت اینقدر در برابر
کسی احساسِ ضعف نکرده بودم اما جلوی این مرد همیشه ضعیف میشدم و لال
با صدایِ گرفته و خیس از اشکم گفتم:
_آخه... تو... تو چرا؟
تو که از من متنفری... تو که همیشه میخواستی زجرم بدی... چرا حالا داری اینجوری تهدیدم میکنی؟
امیرحافظ یه پوزخندِ تلخ زد سرشو آورد جلوتر
جوری که گرمایِ نفساش پخش شد رو پوستم
صداش حالا بمتر از همیشه بود:
_فکر کردی من احمقم فرح؟
فکر کردی نمیفهمم داری چه بازیای درمیاری؟
یهو دستاشو از روی صورتم برداشت و با یه حرکتِ سریع
دوباره منو کشید سمتِ خودش
اینبار اونقدر محکم که دکم.. ههای ل.. باسم روی س... ینهاش حس میشد
_تو م.. الِ منی چون من خواستم که باشی چون هیچکس حق نداره چیزی که م.. الِ منه رو خراب کنه حتی خودت
بعد
انگار که بخواد ثابت کنه این حرف فقط یه ادعا نیست
دستاشو برد پشتِ کم.. رم و منو جوری چسبوند به خودش که دیگه هیچ فاص..لهای بینمون نموند
اونقدر که میتونستم سنگینیِ نفسهایِ تند و عصبیشو رویِ پیشونیم حس کنم
_ببین این دنیا این آدما همهشون یه مشت کثافتن که منتظرن تو بشکنی
اگه بشکنی تیکه تیکهت میکنن
ولی من اجازه نمیدم چون تا وقتی که قراره بشکنی باید زی.. ر دستِ من باشه نه زیرِ پایِ بقیه
قدرتِ فکر کردن نداشتم با صدایی که به زحمت شنیده میشد پچ زدم:
_داری... داری منو میترسونی...
امیرحافظ دستشو گذاشت پش... تِ سرم و م.. وهامو گرفت
جوری که مجبور شدم سرمو بگیرم
بالا و مستقیم تو چشمایِ وحشیش نگاه کنم
یه برقی تو چشماش بود که ترسناک بود ولی یه کششِ عجیبی هم داشت
با غیظ گفت:
_باید بترسی...باید بترسی تا یادت نره که کی اربابِ زندگیِ توئه تو حتی حق نداری بمیری چون من هنوز اجازهشو صادر نکردم
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_441
به خودم اومدم و خواستم برم عقب
که چونه ام رو گرفت
همونطور که چ. ونهام توی دستای سفتش گیر کرده بود
ضربان قلبم رو میتونستم تو گوشهام بشنوم نگاهش..
اون نگاهش جوری بود که انگار داشت روحم رو میبلعید
هیچوقت اینقدر در برابر
کسی احساسِ ضعف نکرده بودم اما جلوی این مرد همیشه ضعیف میشدم و لال
با صدایِ گرفته و خیس از اشکم گفتم:
_آخه... تو... تو چرا؟
تو که از من متنفری... تو که همیشه میخواستی زجرم بدی... چرا حالا داری اینجوری تهدیدم میکنی؟
امیرحافظ یه پوزخندِ تلخ زد سرشو آورد جلوتر
جوری که گرمایِ نفساش پخش شد رو پوستم
صداش حالا بمتر از همیشه بود:
_فکر کردی من احمقم فرح؟
فکر کردی نمیفهمم داری چه بازیای درمیاری؟
یهو دستاشو از روی صورتم برداشت و با یه حرکتِ سریع
دوباره منو کشید سمتِ خودش
اینبار اونقدر محکم که دکم.. ههای ل.. باسم روی س... ینهاش حس میشد
_تو م.. الِ منی چون من خواستم که باشی چون هیچکس حق نداره چیزی که م.. الِ منه رو خراب کنه حتی خودت
بعد
انگار که بخواد ثابت کنه این حرف فقط یه ادعا نیست
دستاشو برد پشتِ کم.. رم و منو جوری چسبوند به خودش که دیگه هیچ فاص..لهای بینمون نموند
اونقدر که میتونستم سنگینیِ نفسهایِ تند و عصبیشو رویِ پیشونیم حس کنم
_ببین این دنیا این آدما همهشون یه مشت کثافتن که منتظرن تو بشکنی
اگه بشکنی تیکه تیکهت میکنن
ولی من اجازه نمیدم چون تا وقتی که قراره بشکنی باید زی.. ر دستِ من باشه نه زیرِ پایِ بقیه
قدرتِ فکر کردن نداشتم با صدایی که به زحمت شنیده میشد پچ زدم:
_داری... داری منو میترسونی...
امیرحافظ دستشو گذاشت پش... تِ سرم و م.. وهامو گرفت
جوری که مجبور شدم سرمو بگیرم
بالا و مستقیم تو چشمایِ وحشیش نگاه کنم
یه برقی تو چشماش بود که ترسناک بود ولی یه کششِ عجیبی هم داشت
با غیظ گفت:
_باید بترسی...باید بترسی تا یادت نره که کی اربابِ زندگیِ توئه تو حتی حق نداری بمیری چون من هنوز اجازهشو صادر نکردم
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_442
بعد این حرفش حتی نذاشت به خودم بیام
با همون اخمِ غلیظی که پیشونیاش بود
دستش رو دور مچ دستم پیچید جوری دستم رو گرفت که از د.. رد اخمام درهم شد
اما اون
با قدمهای بلند و عصبی منو دنبالِ خودش کشید سمتِ خروجیِ بیمارستان
سرم پایین بود و با هر قدمِ تندی که برمیداشت تقلا میکردم که تعادلم رو حفظ کنم
وقتی به هوایِ سردِ بیرون رسیدیم
بادِ تندی خورد تو صورتم
ولی گرمایِ دستِ امیرحافظ روی مچم همهچیز رو تحتالشعاع قرار داده بود
قبل از اینکه درِ ماشین رو برام باز کنه
چرخید سمتم اونقدر نزدیک که نفسم تو سی.. نهام حبس شد
اخمهاش هنوز درهم بود انگار داشت با خودش با من و با کلِ دنیا میجنگید.
با صدای لرزونی زمزمه کردم:
_تو منو همیشه از دستِ بقیه نجات میدی... فقط برای اینکه خودت منو زجر بدی مگه نه؟
امیرحافظ برای چند ثانیه خشکش زد دستش که روی دستگیرهی درِ ماشین بود
از شدتِ فش.. ار سفید شد
صورتش تو تاریکیِ شب
خشنتر و بیرحمتر از همیشه به نظر میرسید
سکوتش سنگین بود سکوتی که از صدتا فریاد ترسناکتر بود
یهو صورتش رو آورد نزدیکتر
جوری که نوکِ بینیم به سی.. نهاش خورد
با لحنی که از خشم میلرزید غرید:
_فکرِ خیلی هوشمندانهایه نه؟
آره فرح... دقیقاً همینه تو برایِ هیچکس جز من مُردنی نیستی اگه قراره کسی روحت رو ت. یکه تیکه کنه اگه قراره کسی اشکات رو دربیاره اون فقط و فقط باید من باشم
با دستِ دیگهاش چ.. ونهام رو بالا گرفت نگاهش مثلِ خنجر میبرید:
_بقیه میخواستن نابودت کنن ولی من میخوام تو رو برایِ خودم نگه دارم
حتی اگه به قیمتِ زجر کشیدنت باشه حالا سوار شو
و قبل از اینکه بتونم حتی پلک بزنم
به سردی و با یه حرکتِ خ.. شن
منو پرت کرد تویِ ماشین و در رو با صدایِ وحشتناکی کوبید
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_442
بعد این حرفش حتی نذاشت به خودم بیام
با همون اخمِ غلیظی که پیشونیاش بود
دستش رو دور مچ دستم پیچید جوری دستم رو گرفت که از د.. رد اخمام درهم شد
اما اون
با قدمهای بلند و عصبی منو دنبالِ خودش کشید سمتِ خروجیِ بیمارستان
سرم پایین بود و با هر قدمِ تندی که برمیداشت تقلا میکردم که تعادلم رو حفظ کنم
وقتی به هوایِ سردِ بیرون رسیدیم
بادِ تندی خورد تو صورتم
ولی گرمایِ دستِ امیرحافظ روی مچم همهچیز رو تحتالشعاع قرار داده بود
قبل از اینکه درِ ماشین رو برام باز کنه
چرخید سمتم اونقدر نزدیک که نفسم تو سی.. نهام حبس شد
اخمهاش هنوز درهم بود انگار داشت با خودش با من و با کلِ دنیا میجنگید.
با صدای لرزونی زمزمه کردم:
_تو منو همیشه از دستِ بقیه نجات میدی... فقط برای اینکه خودت منو زجر بدی مگه نه؟
امیرحافظ برای چند ثانیه خشکش زد دستش که روی دستگیرهی درِ ماشین بود
از شدتِ فش.. ار سفید شد
صورتش تو تاریکیِ شب
خشنتر و بیرحمتر از همیشه به نظر میرسید
سکوتش سنگین بود سکوتی که از صدتا فریاد ترسناکتر بود
یهو صورتش رو آورد نزدیکتر
جوری که نوکِ بینیم به سی.. نهاش خورد
با لحنی که از خشم میلرزید غرید:
_فکرِ خیلی هوشمندانهایه نه؟
آره فرح... دقیقاً همینه تو برایِ هیچکس جز من مُردنی نیستی اگه قراره کسی روحت رو ت. یکه تیکه کنه اگه قراره کسی اشکات رو دربیاره اون فقط و فقط باید من باشم
با دستِ دیگهاش چ.. ونهام رو بالا گرفت نگاهش مثلِ خنجر میبرید:
_بقیه میخواستن نابودت کنن ولی من میخوام تو رو برایِ خودم نگه دارم
حتی اگه به قیمتِ زجر کشیدنت باشه حالا سوار شو
و قبل از اینکه بتونم حتی پلک بزنم
به سردی و با یه حرکتِ خ.. شن
منو پرت کرد تویِ ماشین و در رو با صدایِ وحشتناکی کوبید
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_443
ماشین تویِ تاریکیِ شب با سرعت حرکت میکرد
دستایِ امیرحافظ مشت شده بود و صورتش از شدتِ عصبانیت
رنگِ پریدهتر از همیشه بود
فرمون رو مثلِ اینکه بخواد خردش کنه
تویِ دستاش ف.. شار میداد
سکوتِ بینمون سنگینتر از هر فریادی بود
فقط صدایِ نفسهایِ عمیق و خ.. شنِ اون شنیده میشد
با صدایی که به سختی از گلوم خارج شد گفتم:
_ازت متنفرم
کلمهیِ متنفر تویِ سکوتِ ماشین پیچید
ولی امیرحافظ حتی سرشو هم بلند نکرد فقط به جاده خیره بود
انگار که حرفِ من به گوشش نخورده باشه انگار که من وجود نداشتم
این بیتوجهیِ سردش
از هر فریادی آزاردهندهتر بود
حس کردم بغضِ سنگینی تویِ گلوم داره خفهام میکنه
دوباره اینبار با صدایی لرزـنتر و خیس از اشکی که تازه داشت تو چشمام جمع میشد زمزمه کردم:
_سردمه...
اینبار دستاش از رویِ فرمون کمی شل شد
ولی همچنان به جاده خیره بود
یهو با یه حرکتِ ناگهانی و ترمزِ شدیدی که صدایِ لاستیکهاش تا چند خیابون اونورتر رفت
ماشین رو کنارِ جاده نگه داشت
صدایِ ترمز
حتی از صدایِ قلبِ تندِ خودم هم بلندتر بود
قبل از اینکه بتونم بفهمم چی شده دستاش رفت سمتِ یقهیِ کتش
با یه حرکتِ سریع
کتش رو درآورد و بدونِ هیچ حرفی
اون رو رویِ شو. نههایِ من انداخت
گرمایِ اون کت
با اینکه یه تیکه پارچه بود انگار که یه موجِ ح.. رارت ازش رد میشد
حسِ سردیِ وجودمو کمی تسکین داد
کتو رویِ شو.. نههام تنظیم کرد
که دستم خورد به ب.. ازویِ امیرحافظ ناخودآگاه اسمش رو به زبون آوردم:
_امیرحافظ...
با شنیدنِ اسمش سرشو بالا گرفت
اون اخمِ لعنتی هنوز رو صورتش بود
ولی اینبار یه جورِ دیگه به چشمام خیره شد
انگار داشت سعی میکرد بفهمه تویِ این بغضِ سردِ من چی پنهان شده
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
#فـــــــصــــــل_دوم
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_443
ماشین تویِ تاریکیِ شب با سرعت حرکت میکرد
دستایِ امیرحافظ مشت شده بود و صورتش از شدتِ عصبانیت
رنگِ پریدهتر از همیشه بود
فرمون رو مثلِ اینکه بخواد خردش کنه
تویِ دستاش ف.. شار میداد
سکوتِ بینمون سنگینتر از هر فریادی بود
فقط صدایِ نفسهایِ عمیق و خ.. شنِ اون شنیده میشد
با صدایی که به سختی از گلوم خارج شد گفتم:
_ازت متنفرم
کلمهیِ متنفر تویِ سکوتِ ماشین پیچید
ولی امیرحافظ حتی سرشو هم بلند نکرد فقط به جاده خیره بود
انگار که حرفِ من به گوشش نخورده باشه انگار که من وجود نداشتم
این بیتوجهیِ سردش
از هر فریادی آزاردهندهتر بود
حس کردم بغضِ سنگینی تویِ گلوم داره خفهام میکنه
دوباره اینبار با صدایی لرزـنتر و خیس از اشکی که تازه داشت تو چشمام جمع میشد زمزمه کردم:
_سردمه...
اینبار دستاش از رویِ فرمون کمی شل شد
ولی همچنان به جاده خیره بود
یهو با یه حرکتِ ناگهانی و ترمزِ شدیدی که صدایِ لاستیکهاش تا چند خیابون اونورتر رفت
ماشین رو کنارِ جاده نگه داشت
صدایِ ترمز
حتی از صدایِ قلبِ تندِ خودم هم بلندتر بود
قبل از اینکه بتونم بفهمم چی شده دستاش رفت سمتِ یقهیِ کتش
با یه حرکتِ سریع
کتش رو درآورد و بدونِ هیچ حرفی
اون رو رویِ شو. نههایِ من انداخت
گرمایِ اون کت
با اینکه یه تیکه پارچه بود انگار که یه موجِ ح.. رارت ازش رد میشد
حسِ سردیِ وجودمو کمی تسکین داد
کتو رویِ شو.. نههام تنظیم کرد
که دستم خورد به ب.. ازویِ امیرحافظ ناخودآگاه اسمش رو به زبون آوردم:
_امیرحافظ...
با شنیدنِ اسمش سرشو بالا گرفت
اون اخمِ لعنتی هنوز رو صورتش بود
ولی اینبار یه جورِ دیگه به چشمام خیره شد
انگار داشت سعی میکرد بفهمه تویِ این بغضِ سردِ من چی پنهان شده
نـویـسـنده_بـانـو نـفـس🥹sparklesblue_heart
#کپی_ممنوع
•••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
#ارباب_بی_رحم_من
#پـــــارت1 تــا پــــــــارت آخــــر
بـرای دریـافت تـمـامـی پـارت های #ارباب_بی_رحم_من
در سـایـت زیـر ثـبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://pdf-roman.chbkn.run
http://pdf-roman.chbkn.run
پــی دی آف کــامــل fire
بـخـاطــر underage حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا کـد مـلـی پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پــــــــارت آخــــر
بـرای دریـافت تـمـامـی پـارت های #ارباب_بی_رحم_من
در سـایـت زیـر ثـبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://pdf-roman.chbkn.run
http://pdf-roman.chbkn.run
پــی دی آف کــامــل fire
بـخـاطــر underage حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا کـد مـلـی پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
اگه دوست داری فایل کامل رمان بخونی وقت و حوصله روزی یه پارت رو نداری
فقط با ثبت نام در سایت رمان دریافتش کنیدpoint_down
.
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
.
داخل سایت ثبت نام کنید طبق چیزی گه ازتون میخوادpurple_heart
بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کنbouquet
فقط با ثبت نام در سایت رمان دریافتش کنیدpoint_down
.
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
.
داخل سایت ثبت نام کنید طبق چیزی گه ازتون میخوادpurple_heart
بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کنbouquet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
من قربون شما نرم؟🥹
داره محدودیت پر میشه سریع تر برید xxxsee_no_evil
داره محدودیت پر میشه سریع تر برید xxxsee_no_evil
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
دلبرامheart️ نویسنده لطف کرد کل پارت ها رو به صورت پی دی اف داخل یه سایت گذاشت که فقط باید احراز هویت کنید سایتو گذاشتم برید احراز رو کامل کنید و برید کل پارت هارو بخونیددد🤤relaxed️ point_downpoint_down
PDF_RoMaN
PDF_RoMaN
PDF_RoMaN
PDF_RoMaN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
از یک ماه پیش تا الان 367 هزار ثبت نامی و دریافتی پی دی اف داشتیم🫠
مثل سایتای قبلی نیست این فروشگاه خودمونه و قابل اعتماد🥹
مثل سایتای قبلی نیست این فروشگاه خودمونه و قابل اعتماد🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
عشقاممم به ضررمه که سایتو گذاشتم ولی دیگ بخاطر شما گذاشتمش تمامی پی دی اف کامل رمـان های روبیکا رو داخلش میتونی پیدا کنی فقط فقط با احراز هویت ساده🤤yum
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
پاک کنم interrobang️neutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_face
xزود ثبت نام کن آخرین فرصتههههneutral_facepoint_up_2
xزود ثبت نام کن آخرین فرصتههههneutral_facepoint_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان ارباب بی رحم من 😈🔥
قشنگامم خودتون خسته نمیشین هر شب میاین پارت میخونین؟؟worried خب وارد سایت بالا شید و PDFرمان دلخواه تو بردار دیگ مجبور نیسی منتظر پارتامون باشید🤫heart️
پی دی اف کامل رمـان تقدیم به شماheart_eyes🥳
پی دی اف کامل رمـان تقدیم به شماheart_eyes🥳
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA