۲۶ مرداد
۲۶ مرداد
۲۶ مرداد
۲۶ مرداد
۲۷ مرداد
رمان عاشقانه
#داریــــ.مــــیـــــری
#پارت_۲
بعد از مرگ پدربزرگم زندگیمون صد و هشتاد درجه تغییر کرد!
بابام یه ادم دیگه شد!
یه قمار باز که سر هرچیزی شرط بندی میکنه!
انگار منتظر این بود که یه فرصتی پیش بیاد تا بتونه همچین کاریو انجام بده و بعد از مرگ بابا بزرگم همچین شرایطی براش به وجود
اومد!
علاوه بر این کاراش به شدت هم خشک و متعصبه و به نظرم بزرگ ترین مشکلی هم که داره اینه که خیلی وقتا حتی اگه حرف منطقی
هم بزنی قبول نداره! واسه همین از بچگی سعی می کردم هیچی به بابام نگم.از حرفای دلم گرفته تا هرچیز دیگه ای.
ولی به هر حال اون پدرمه و من دوسش دارم با این که خیلی وقته هیچ خیری ازش ندیدم!
زیاد طول نکشید که رسیدم خونه و از رویا خداحافظی کردم.
سریع کلیدمو دراوردم و درو باز کردم.
حیاط با صفای خونمون که یه حوض وسطش بود و کنار دیوارش باغچه ی خوشگلی که به لطف من پر از گالی رنگارنگ وجود داشت تو
چشم بود!
ناراحت بودم که گلام خشک شده بودن چون پاییز بود!
سریع دویدم سمت ساختمون و کفشامو از پام دراوردم.
کوله پشتی صورتی رنگمو پرت کردم کنار دیوار و رفتم تو آشپزخونه.
تقریبا همه ی وسایل قیمتی و شیک تو خونه رو فروخته بودیم.
کسی خبر نداشت شرایط مالیمون جوریه که من سالی یه مانتو بگیرم آرزومه!
با صدای بلند سلام کردم: سلام بر عشق من...بر بانوی شهر قصه های من...بر سیندرالی جذاب و دوست داشتنی من...بر...
مامانم برگشت و با تعجب گفت: وا! چته دختر ترسوندیم!
لحنش بوی خنده میداد.
لبخندی زدم.
همینکه خوشحال میشد یا میخندید واسم کافی بود.
مامانم بیش تر وقتا بداخالق و بی حوصله بود هرچند حق داشت.زندگی نداشتیم که!
گونشو بوسیدم: خسته باشی! دارم از گشنگی می میرم مامانی!
لبخند غمگینی زد: دست و صورتتو بشور بیا املت درست کردم.
مقنعمو دراوردم: چشممم..
درحالی که میرفتم سمت اتاقم دکمه های لباس فرممو باز می کردم و زیر لب آواز می خوندم.
لباسامو با بلوز و شلوار معمولی و قدیمیم که االن تقریبا سه سالی بود داشتمشون عوض کردم.
رفتم تو دستشویی راهرو و آبی به دست و صورتم زدم و بعد پریدم تو آشپزخونه تا غذا بخورم.
خداروشکر کردم.
همینکه یه املتم بود بخوریم یه نعمت بود! ممکن بود بابام حتی تو یک ماه پنجاه تومنم گیرش نیاد! تازه اگه به کسی تو قمار بدهکار
نمیشد واااااقعا باید خداروشکر می کردیم!
میشکستم وقتی میدیدم مامانم تو آگهی های روزنامه دنبال کار می گرده!..
بعد از خوردن املت که از حق نگذریم خیلی
بهم چسبید از مامانم تشکر کردم و رفتم تو اتاقم تا درسای فردامو بخونم.
فقط هفده سالم بود و رشتم تجربی بود و دلم می خواست دکتر شم! خودمم نمیدونستم چه دکتری ولی واسم فرقی نداشت چون تنها
ارزوم این بود که پزشک شم حاال هر پزشکی که میخواست باشه!
کتابامو از تو کیفم دراوردم و مثل بچه خر خونا مشغول درس خوندن شدم.
بعد از یک ساعت بالاخره خسته شدم و تکیه دادم به تاج تختم و گوشیمو برداشتم و وارد برنامه تلگرام شدم!
برنامه ای که به اصرار رویا نصبش کردم و فقط باهاش چت می کردم چون نگران شارژ اینترنتم بودم.
اگه قطع میشد باید تا چند مدت قیدشو می زدم چون پولی نبود!
تازگیا رویا تو یه گروه تلگرام برده بودم که اصال پیاماشو باز نمی کردم.
خودش تو مدرسه گفته بود گروه چته دختر و پسرم مختلط هستن
─
#پارت_۲
بعد از مرگ پدربزرگم زندگیمون صد و هشتاد درجه تغییر کرد!
بابام یه ادم دیگه شد!
یه قمار باز که سر هرچیزی شرط بندی میکنه!
انگار منتظر این بود که یه فرصتی پیش بیاد تا بتونه همچین کاریو انجام بده و بعد از مرگ بابا بزرگم همچین شرایطی براش به وجود
اومد!
علاوه بر این کاراش به شدت هم خشک و متعصبه و به نظرم بزرگ ترین مشکلی هم که داره اینه که خیلی وقتا حتی اگه حرف منطقی
هم بزنی قبول نداره! واسه همین از بچگی سعی می کردم هیچی به بابام نگم.از حرفای دلم گرفته تا هرچیز دیگه ای.
ولی به هر حال اون پدرمه و من دوسش دارم با این که خیلی وقته هیچ خیری ازش ندیدم!
زیاد طول نکشید که رسیدم خونه و از رویا خداحافظی کردم.
سریع کلیدمو دراوردم و درو باز کردم.
حیاط با صفای خونمون که یه حوض وسطش بود و کنار دیوارش باغچه ی خوشگلی که به لطف من پر از گالی رنگارنگ وجود داشت تو
چشم بود!
ناراحت بودم که گلام خشک شده بودن چون پاییز بود!
سریع دویدم سمت ساختمون و کفشامو از پام دراوردم.
کوله پشتی صورتی رنگمو پرت کردم کنار دیوار و رفتم تو آشپزخونه.
تقریبا همه ی وسایل قیمتی و شیک تو خونه رو فروخته بودیم.
کسی خبر نداشت شرایط مالیمون جوریه که من سالی یه مانتو بگیرم آرزومه!
با صدای بلند سلام کردم: سلام بر عشق من...بر بانوی شهر قصه های من...بر سیندرالی جذاب و دوست داشتنی من...بر...
مامانم برگشت و با تعجب گفت: وا! چته دختر ترسوندیم!
لحنش بوی خنده میداد.
لبخندی زدم.
همینکه خوشحال میشد یا میخندید واسم کافی بود.
مامانم بیش تر وقتا بداخالق و بی حوصله بود هرچند حق داشت.زندگی نداشتیم که!
گونشو بوسیدم: خسته باشی! دارم از گشنگی می میرم مامانی!
لبخند غمگینی زد: دست و صورتتو بشور بیا املت درست کردم.
مقنعمو دراوردم: چشممم..
درحالی که میرفتم سمت اتاقم دکمه های لباس فرممو باز می کردم و زیر لب آواز می خوندم.
لباسامو با بلوز و شلوار معمولی و قدیمیم که االن تقریبا سه سالی بود داشتمشون عوض کردم.
رفتم تو دستشویی راهرو و آبی به دست و صورتم زدم و بعد پریدم تو آشپزخونه تا غذا بخورم.
خداروشکر کردم.
همینکه یه املتم بود بخوریم یه نعمت بود! ممکن بود بابام حتی تو یک ماه پنجاه تومنم گیرش نیاد! تازه اگه به کسی تو قمار بدهکار
نمیشد واااااقعا باید خداروشکر می کردیم!
میشکستم وقتی میدیدم مامانم تو آگهی های روزنامه دنبال کار می گرده!..
بعد از خوردن املت که از حق نگذریم خیلی
بهم چسبید از مامانم تشکر کردم و رفتم تو اتاقم تا درسای فردامو بخونم.
فقط هفده سالم بود و رشتم تجربی بود و دلم می خواست دکتر شم! خودمم نمیدونستم چه دکتری ولی واسم فرقی نداشت چون تنها
ارزوم این بود که پزشک شم حاال هر پزشکی که میخواست باشه!
کتابامو از تو کیفم دراوردم و مثل بچه خر خونا مشغول درس خوندن شدم.
بعد از یک ساعت بالاخره خسته شدم و تکیه دادم به تاج تختم و گوشیمو برداشتم و وارد برنامه تلگرام شدم!
برنامه ای که به اصرار رویا نصبش کردم و فقط باهاش چت می کردم چون نگران شارژ اینترنتم بودم.
اگه قطع میشد باید تا چند مدت قیدشو می زدم چون پولی نبود!
تازگیا رویا تو یه گروه تلگرام برده بودم که اصال پیاماشو باز نمی کردم.
خودش تو مدرسه گفته بود گروه چته دختر و پسرم مختلط هستن
─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ مرداد
رمان عاشقانه
#داریــــ.مــــیـــــری
#پارت_۳
من واسم اینجور چیزا مهم نبود و اهمیتی نمیدادم و اصال قاطی نمیشدم.
حدود دو هزار تا پیام بود که هنوز باز نکرده بودم!
دستم بی اختیار رفت رو اسم گروه و بازش کردم!
پوووفففف!
فقط چهل و هفت نفر عضو و دو هزار تا پیام؟
بی اختیار تایپ کردم: گوشیم پوکید!!
دو دقیقه نشده بود پیامو فرستاده بودم که دو سه تا پسر اومدن و شروع کردن به سالم و احوالپرسی!??
به نظرم سرگرمی خوبی بود ولی هیچ فایده و سودی نداشت.همش اتالف وقت بود.
تازه اگرم بابام میفهمید من برنامه ای از این قبیل نصب کردم رو گوشیم و تو گروهای تلگرام چت میکنم خونم حالل بود!
بعد از یکم دیگه چت کردن خواستم خداحافظی کنم که یه پیام اومد: بابا سرویس شدم.چقدر چت میکنید شماها! سر همه رو
بردین.همشم چرت میگین.خب برید پیوی ال مصبا!
ابروهام باال پرید.
مرتیکه!
طلبکارم هست!
نتونستم زبون درازی نکنم و سریع تایپ کردم: برو بابا! یه جور حرف میزنی انگار گروه مال خودته! هرچقدر بخوایم چت میکنیم به توام
ربطی نداره!
پسره که اسمشم امیر بود بعد از چند دقیقه جواب داد: تو چی میگی جوجه؟ برو بشین مشقاتو بنویس.
خونم به جوش اومد.
من تا اینو ادم نمی کردم آروم نمیشدم!
تند تند تایپ کردم: من هرچی باشم از تو بهترم گودزیالی بی خاصیت.البد خودت سن بابابزرگمو داری که میای اینجا حرف بی خود
میزنی!
یه استیکر پوکر فرستاد و پشت بندش نوشت: من با جوجه ها کاری ندارم.خیلی لطف می کنم که باهات بحث نمی کنم بچه!
پوزخندی زدم و تایپ کردم: جوابی نداری اورانگوتان!
دوباره پوکر فرستاد.
انگار می خواست حرصمو در بیاره!
خواستم عکس پروفایلشو چک کنم که دیدم عکسی نداره!
با حرص به صفحه گوشی خیره شدم.
دلم کل کل می خواست!
از اونایی که طرفمو تا جایی میرسوندم که جواب نداشته باشه!
انگار دیگه خیال نداشت ادامه بده چون آفالین شد.
منم بی خیال شدم و بعد از نوشتن یه بای از برنامه خارج شدم.
گوریل بی خاصیت!
کارشون همیشه همینه.کم میارن بعد میگن بچه مدرسه ای مشقاتو بنویس.انگار خودشون تو عمرشون مدرسه نرفتن!
احسای تشنگی می کردم.
از سره جام بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون.
خواستم برم تو آشپزخونه که یهو در ورودی به شدت باز شد و نگاهم به قیافه ی برزخی بابام افتاد.
یه لحظه دلم ریخت.
با دیدنم نعره زد: چته ایستادی بر و بر منو نگاه می کنی؟؟ گم شو تو اتاقت ببینم!
با تته پته گفتم: سالم!.. ببخشید..او..اومدم آب بخورم فقط...!
دستشو تو هوا تکون داد: زهر مار بخوری!! گم شو تو اتاقتتت!
بغض گلومو فشرد.بدجوری می ترسیدم!
مامانم سراسیمه از آشپزخونه خارج شد: باز چت شده مرد؟ خونه رو گذاشتی رو سرت! ما آبرو داریم اینجا!
─
#پارت_۳
من واسم اینجور چیزا مهم نبود و اهمیتی نمیدادم و اصال قاطی نمیشدم.
حدود دو هزار تا پیام بود که هنوز باز نکرده بودم!
دستم بی اختیار رفت رو اسم گروه و بازش کردم!
پوووفففف!
فقط چهل و هفت نفر عضو و دو هزار تا پیام؟
بی اختیار تایپ کردم: گوشیم پوکید!!
دو دقیقه نشده بود پیامو فرستاده بودم که دو سه تا پسر اومدن و شروع کردن به سالم و احوالپرسی!??
به نظرم سرگرمی خوبی بود ولی هیچ فایده و سودی نداشت.همش اتالف وقت بود.
تازه اگرم بابام میفهمید من برنامه ای از این قبیل نصب کردم رو گوشیم و تو گروهای تلگرام چت میکنم خونم حالل بود!
بعد از یکم دیگه چت کردن خواستم خداحافظی کنم که یه پیام اومد: بابا سرویس شدم.چقدر چت میکنید شماها! سر همه رو
بردین.همشم چرت میگین.خب برید پیوی ال مصبا!
ابروهام باال پرید.
مرتیکه!
طلبکارم هست!
نتونستم زبون درازی نکنم و سریع تایپ کردم: برو بابا! یه جور حرف میزنی انگار گروه مال خودته! هرچقدر بخوایم چت میکنیم به توام
ربطی نداره!
پسره که اسمشم امیر بود بعد از چند دقیقه جواب داد: تو چی میگی جوجه؟ برو بشین مشقاتو بنویس.
خونم به جوش اومد.
من تا اینو ادم نمی کردم آروم نمیشدم!
تند تند تایپ کردم: من هرچی باشم از تو بهترم گودزیالی بی خاصیت.البد خودت سن بابابزرگمو داری که میای اینجا حرف بی خود
میزنی!
یه استیکر پوکر فرستاد و پشت بندش نوشت: من با جوجه ها کاری ندارم.خیلی لطف می کنم که باهات بحث نمی کنم بچه!
پوزخندی زدم و تایپ کردم: جوابی نداری اورانگوتان!
دوباره پوکر فرستاد.
انگار می خواست حرصمو در بیاره!
خواستم عکس پروفایلشو چک کنم که دیدم عکسی نداره!
با حرص به صفحه گوشی خیره شدم.
دلم کل کل می خواست!
از اونایی که طرفمو تا جایی میرسوندم که جواب نداشته باشه!
انگار دیگه خیال نداشت ادامه بده چون آفالین شد.
منم بی خیال شدم و بعد از نوشتن یه بای از برنامه خارج شدم.
گوریل بی خاصیت!
کارشون همیشه همینه.کم میارن بعد میگن بچه مدرسه ای مشقاتو بنویس.انگار خودشون تو عمرشون مدرسه نرفتن!
احسای تشنگی می کردم.
از سره جام بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون.
خواستم برم تو آشپزخونه که یهو در ورودی به شدت باز شد و نگاهم به قیافه ی برزخی بابام افتاد.
یه لحظه دلم ریخت.
با دیدنم نعره زد: چته ایستادی بر و بر منو نگاه می کنی؟؟ گم شو تو اتاقت ببینم!
با تته پته گفتم: سالم!.. ببخشید..او..اومدم آب بخورم فقط...!
دستشو تو هوا تکون داد: زهر مار بخوری!! گم شو تو اتاقتتت!
بغض گلومو فشرد.بدجوری می ترسیدم!
مامانم سراسیمه از آشپزخونه خارج شد: باز چت شده مرد؟ خونه رو گذاشتی رو سرت! ما آبرو داریم اینجا!
─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ مرداد
رمان عاشقانه
#داریــــ.مــــیـــــری
#پارت_۴
بابام پوزخندی زد.
یه نخ سیگار از تو پاکتش دراورد و درحالی که روشنش می کرد بلند گفت: دلم میخواد داد بزنم.چهار دیواری اختیاریییی!
از اونجایی که کلماتش کشدار بود فهمیدم بازم مست کرده اما خیلی کم.
تکیه داد به دیوار و بلند خندید: بازم بدهکار شدم.شانس منو!
مامانم رو زانوهاش افتاد و اشک صورتشو تر کرد.
زمزمش قلبمو شکوند: خدایا من و بکش...دیگه طاقت اینهمه حقیر شدن و بدبخت شدنو ندارم!
بغضم شکستو دونه های درشت اشک صورتمو خیس کرد.
بی جون رفتم سمت اتاقم و درو بستم که چند دقیقه بعد صدای جر و بحث مامان و بابام بلند شد.
درو از ترس قفل کردم..
نشستم رو تختم و هق هقمو خفه کردم.
گوشیم لرزید.
پیام؟
از رو میزم برش داشتم.
بازم تلگرام پیام داشتم.
با بی حوصلگی وارد برنامه شدم ولی با دیدن اسم امیر ابروهام باال پرید!
این چلغوز بی خاصیت بهم پیام داده بود؟
_ سالم جوجه.نمیدونم ناراحت شدی یا نه.در هر صورت متاسفم قصد رنجوندنتو نداشتم.امیدوارم ببخشی!
اداشو دراوردم و گوشیو پرت کردم رو تخت.
دوباره بعد از دو دقیقه پیام داد:
_ نمیخوای جواب بدی کوچولو؟
با حرص نوشتم: دلیلی نمیبینم جوابتو بدم.بعدشم تو چته هی میگی کوچولو و جوجه؟ از کجا میدونی من بچم اصال هااا؟
استیکر خنده گذاشت: خودت تو گروه گفتی 11 سالته فنچول!
بادم خالی شد!
نفس عمیقی کشیدم: در هر صورت فلفل نبین چه ریزه!
_ اون که صدالبته.شرط میبندم االن میخوای خرخرمو بجوی!
خندم گرفت: نه من خونسرد تر از این حرفام! عادت ندارم واسه چیزای بی ارزش اعصاب خودمو خورد کنم!
_ منو مورد لطف و عنایت قرار دادی بانو! مرسی از تعریفت!
بازم خندیدم: همینم از سرت زیاد بود!
نمیدونستم چرا انقدر زود با این پسره که اصال غیر از اسمش هیچی ازش نمیدونستم گرم گرفته بودم و جوابشو میدادم!
_ جدی؟ اخ دلم می خواست بیش تر از این لطفا بهم کنی.حیف!
به کل بابا و مامانمو از یاد برده بودم و به پیامای ناشناس شوخ و البته اورانگوتان جواب میدادم: باید فکرامو بکنم!
_ تا آخر هفته بی زحمت جواب منو بده من طاقت ندارم.قلبم ضعیفه!
+ ببینم تو اصال کی هستی؟
_ من؟ من امیرم! :-\
+ جامه دریدم! منظورم اینه که کی هستی چند سالته اهل کجایی همینجوری عین یه گودزیال اومدی پیوی من؟
منتظر پیامش بودم.
بعد از چند دقیقه پیامو فرستاد: اسمم امیره.بیست و نه سالمه.تهران زندگی می کنم.اطالعات بیش تر میخوای؟ میگن شوهر نیس من یه
مدت باورم نمیشد اما حاال دارم به این نتیجه می رسم!
یه لحظه هنگ کردم.
بیست و نه سالشه؟
همونجور که هنگ بودم بی توجه به حرفش گفتم: وااااقعا بیست و نه سالته؟
_ خب آره! تعجب داره؟ تو زیادی جوجه ای.نگران نباش قرارم نیس زنم شی انقدنگرانی
─
#پارت_۴
بابام پوزخندی زد.
یه نخ سیگار از تو پاکتش دراورد و درحالی که روشنش می کرد بلند گفت: دلم میخواد داد بزنم.چهار دیواری اختیاریییی!
از اونجایی که کلماتش کشدار بود فهمیدم بازم مست کرده اما خیلی کم.
تکیه داد به دیوار و بلند خندید: بازم بدهکار شدم.شانس منو!
مامانم رو زانوهاش افتاد و اشک صورتشو تر کرد.
زمزمش قلبمو شکوند: خدایا من و بکش...دیگه طاقت اینهمه حقیر شدن و بدبخت شدنو ندارم!
بغضم شکستو دونه های درشت اشک صورتمو خیس کرد.
بی جون رفتم سمت اتاقم و درو بستم که چند دقیقه بعد صدای جر و بحث مامان و بابام بلند شد.
درو از ترس قفل کردم..
نشستم رو تختم و هق هقمو خفه کردم.
گوشیم لرزید.
پیام؟
از رو میزم برش داشتم.
بازم تلگرام پیام داشتم.
با بی حوصلگی وارد برنامه شدم ولی با دیدن اسم امیر ابروهام باال پرید!
این چلغوز بی خاصیت بهم پیام داده بود؟
_ سالم جوجه.نمیدونم ناراحت شدی یا نه.در هر صورت متاسفم قصد رنجوندنتو نداشتم.امیدوارم ببخشی!
اداشو دراوردم و گوشیو پرت کردم رو تخت.
دوباره بعد از دو دقیقه پیام داد:
_ نمیخوای جواب بدی کوچولو؟
با حرص نوشتم: دلیلی نمیبینم جوابتو بدم.بعدشم تو چته هی میگی کوچولو و جوجه؟ از کجا میدونی من بچم اصال هااا؟
استیکر خنده گذاشت: خودت تو گروه گفتی 11 سالته فنچول!
بادم خالی شد!
نفس عمیقی کشیدم: در هر صورت فلفل نبین چه ریزه!
_ اون که صدالبته.شرط میبندم االن میخوای خرخرمو بجوی!
خندم گرفت: نه من خونسرد تر از این حرفام! عادت ندارم واسه چیزای بی ارزش اعصاب خودمو خورد کنم!
_ منو مورد لطف و عنایت قرار دادی بانو! مرسی از تعریفت!
بازم خندیدم: همینم از سرت زیاد بود!
نمیدونستم چرا انقدر زود با این پسره که اصال غیر از اسمش هیچی ازش نمیدونستم گرم گرفته بودم و جوابشو میدادم!
_ جدی؟ اخ دلم می خواست بیش تر از این لطفا بهم کنی.حیف!
به کل بابا و مامانمو از یاد برده بودم و به پیامای ناشناس شوخ و البته اورانگوتان جواب میدادم: باید فکرامو بکنم!
_ تا آخر هفته بی زحمت جواب منو بده من طاقت ندارم.قلبم ضعیفه!
+ ببینم تو اصال کی هستی؟
_ من؟ من امیرم! :-\
+ جامه دریدم! منظورم اینه که کی هستی چند سالته اهل کجایی همینجوری عین یه گودزیال اومدی پیوی من؟
منتظر پیامش بودم.
بعد از چند دقیقه پیامو فرستاد: اسمم امیره.بیست و نه سالمه.تهران زندگی می کنم.اطالعات بیش تر میخوای؟ میگن شوهر نیس من یه
مدت باورم نمیشد اما حاال دارم به این نتیجه می رسم!
یه لحظه هنگ کردم.
بیست و نه سالشه؟
همونجور که هنگ بودم بی توجه به حرفش گفتم: وااااقعا بیست و نه سالته؟
_ خب آره! تعجب داره؟ تو زیادی جوجه ای.نگران نباش قرارم نیس زنم شی انقدنگرانی
─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ مرداد
رمان عاشقانه
#داریــــ.مــــیـــــری
#پارت_۵
اییییش..اعتماد به نفس نیس که!
_ هرچی میخوای اسمشو بزار.فقط از این به بعد یادت باشه احترام بزرگترتو نگه داری!
ریز خندیدم و زیر لب گفتم: دارم برات گودزیال!
همین حرفمو تایپ کردم و فرستادم که جواب داد: ببینم تو قدت چقدره؟
با تعجب نوشتم: قدم؟ چیکار قدم داری!؟
_ تو نترس فقط بگو قدت چند سانته.
شونه ی باال انداختمو نوشتم: صدو شصت و دو!
استیکر خنده فرستاد: واااای خداااا..چه کوچولوووو! تو واسه من داری؟؟ واای..
با چشمای گرد شده به پیامش نگاه کردم و نوشتم:
+ مگه چیه؟! قدم که مطمئنم از تو یکی بلند تره!
_ کوچولو میدونی من قدم چقدره؟ من صد و هشتادو و شیش سانتم!
+ تو خودتو با من مقایسه نکن من دخترم ظریفم کوچولوام.تو غولی واسه خودت.
_ در هر صورت...از آشنایی با فنچی مثل تو خوش حال شدم.من دیگه باید برم.
یه لحظه ناراحت شدم.
ولی خودمو نباختم و نوشتم: جسارت نباشه.من یکم فضولم...کجا میخوای بری؟
_ کلی کار رو سرم ریخته.توام برو مشقاتو بنویس گوگولی.کاری نداری؟
+ گوگولی عمتهههه!! به سالمت!
سریع افالین شدم و گوشیمو با حرص پرت کردم رو تخت.
اصال یادم رفت بابا و مامانم دعوا میکردن و مشکلی تو خونه داریم!
انگار همه غمامو واسه یه مدت کوتاه فراموش کردم.
رو تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.
سر و صدایی نمیشنیدم و چقدر این آرامش برام لذت بخش بود.
بیش تر روزمو تو این اتاق بودم و خودمو حبس می کردم جوری که عادت کرده بودم به تنهایی.
ولی حاال که چند دقیقه با اون ناشناس چت کرده بودم و حسابی منو خندونده بود دلم بدجور یه رابطه ی دوستانه پر محبت میخواست.
دوست زیاد داشتم ولی همشون واسه یه مدت کوتاه بودن و تا میدیدن واسشون فایده ای نداری پست میزدن.
همه این دوره زمونه به فکر منافع خودشون بودن واسه همین کمتر کسی پیدا میشد که محبت کنه و دل بسوزونه.
میشنیدم که بعضی از بچه های مدرسه و کالسم از دوس پسراشون می گفتن.
دلم نمی خواست رابطه ی عاشقانه با کسی داشته باشم ولی دروغ بود اگه می گفتم بدم میومد با پسری دوست بشم.
البته اعتماد کردن خیلی سخت بود و می ترسیدم.
ولی امروز واقعا حسی که از هم صحبت شدن یا بودن با یه پسر به بقیه دست میده رو فهمیدم!
شایدم من اونقدر محبت ندیده بودم که بی طاقت شده بودم!
پوفی کشیدم و سعی کردم دیگه به این موضوع نه چندان جالب فکری نکنم و همین باعث شد که کم کم چشمام گرم شه و خوابم ببره..
با عجله لباسامو میپوشیدم.
دیرم شده بود و این اصال خوب نبود!!
منی که پیاده میرفتم مدرسه دیر کردن واسم اصال خوب نبود.
فقط دردسر و غر واسه خودم درست می کردم.ناظممونم که یه زن پیر بی اعصاب و بد اخالق بود.
حتی به سیبیالمونم که زده بودیم گیر میداد!
اره دیگه شایدم به این اعتقاد داشت که دختر با پشماش قشنگ تره!
کوله پشتیمو برداشتم و از اتاقم دویدم بیرون.
مامان بابام خواب بودن.
سریع آل استارای صورتی هم رنگ کیفمو که یک ماه پیش به زور خریدم پوشیدم.
فکر کنم فقط سه ماه پول جمع کردم تا سی و پنج تومن بدم جای این آل استارا که تنها کفشام باشن
─
#پارت_۵
اییییش..اعتماد به نفس نیس که!
_ هرچی میخوای اسمشو بزار.فقط از این به بعد یادت باشه احترام بزرگترتو نگه داری!
ریز خندیدم و زیر لب گفتم: دارم برات گودزیال!
همین حرفمو تایپ کردم و فرستادم که جواب داد: ببینم تو قدت چقدره؟
با تعجب نوشتم: قدم؟ چیکار قدم داری!؟
_ تو نترس فقط بگو قدت چند سانته.
شونه ی باال انداختمو نوشتم: صدو شصت و دو!
استیکر خنده فرستاد: واااای خداااا..چه کوچولوووو! تو واسه من داری؟؟ واای..
با چشمای گرد شده به پیامش نگاه کردم و نوشتم:
+ مگه چیه؟! قدم که مطمئنم از تو یکی بلند تره!
_ کوچولو میدونی من قدم چقدره؟ من صد و هشتادو و شیش سانتم!
+ تو خودتو با من مقایسه نکن من دخترم ظریفم کوچولوام.تو غولی واسه خودت.
_ در هر صورت...از آشنایی با فنچی مثل تو خوش حال شدم.من دیگه باید برم.
یه لحظه ناراحت شدم.
ولی خودمو نباختم و نوشتم: جسارت نباشه.من یکم فضولم...کجا میخوای بری؟
_ کلی کار رو سرم ریخته.توام برو مشقاتو بنویس گوگولی.کاری نداری؟
+ گوگولی عمتهههه!! به سالمت!
سریع افالین شدم و گوشیمو با حرص پرت کردم رو تخت.
اصال یادم رفت بابا و مامانم دعوا میکردن و مشکلی تو خونه داریم!
انگار همه غمامو واسه یه مدت کوتاه فراموش کردم.
رو تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.
سر و صدایی نمیشنیدم و چقدر این آرامش برام لذت بخش بود.
بیش تر روزمو تو این اتاق بودم و خودمو حبس می کردم جوری که عادت کرده بودم به تنهایی.
ولی حاال که چند دقیقه با اون ناشناس چت کرده بودم و حسابی منو خندونده بود دلم بدجور یه رابطه ی دوستانه پر محبت میخواست.
دوست زیاد داشتم ولی همشون واسه یه مدت کوتاه بودن و تا میدیدن واسشون فایده ای نداری پست میزدن.
همه این دوره زمونه به فکر منافع خودشون بودن واسه همین کمتر کسی پیدا میشد که محبت کنه و دل بسوزونه.
میشنیدم که بعضی از بچه های مدرسه و کالسم از دوس پسراشون می گفتن.
دلم نمی خواست رابطه ی عاشقانه با کسی داشته باشم ولی دروغ بود اگه می گفتم بدم میومد با پسری دوست بشم.
البته اعتماد کردن خیلی سخت بود و می ترسیدم.
ولی امروز واقعا حسی که از هم صحبت شدن یا بودن با یه پسر به بقیه دست میده رو فهمیدم!
شایدم من اونقدر محبت ندیده بودم که بی طاقت شده بودم!
پوفی کشیدم و سعی کردم دیگه به این موضوع نه چندان جالب فکری نکنم و همین باعث شد که کم کم چشمام گرم شه و خوابم ببره..
با عجله لباسامو میپوشیدم.
دیرم شده بود و این اصال خوب نبود!!
منی که پیاده میرفتم مدرسه دیر کردن واسم اصال خوب نبود.
فقط دردسر و غر واسه خودم درست می کردم.ناظممونم که یه زن پیر بی اعصاب و بد اخالق بود.
حتی به سیبیالمونم که زده بودیم گیر میداد!
اره دیگه شایدم به این اعتقاد داشت که دختر با پشماش قشنگ تره!
کوله پشتیمو برداشتم و از اتاقم دویدم بیرون.
مامان بابام خواب بودن.
سریع آل استارای صورتی هم رنگ کیفمو که یک ماه پیش به زور خریدم پوشیدم.
فکر کنم فقط سه ماه پول جمع کردم تا سی و پنج تومن بدم جای این آل استارا که تنها کفشام باشن
─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ مرداد
رمان عاشقانه
#داریــــ.مــــیـــــری
#پارت_۶
یه زمان بیست تا از اینارو تو یه روز میتونستم بخرم ولی االن نزدیک هفت سال بود شرایط به طور افتضاحی تغییر کرده بود و حاال حاال
باید می ساختیم.
با سرعت به سمت مدرسه راه افتادم و سعی می کردم قدمامو تند تند بردارم و گام هایی که برمیدارم بلند باشه ولی فایده نداشت چون
زیادی کوچولو بودم!
باالخره بعد از نیم ساعت رسیدم.
دقیقا بیست دقیقه دیر کرده بودم!
به سرعت به سمت دفتر رفتم و تو همون چند قدم سریع چتریامو زیر مقنعم دادم.
وارد دفتر ناظم که شدم بخشی کاظمی با چشمای ریز و باریک شدش از پشت شیشه ی عینک ته استکانیش خیره شد بهم.
همچین ناظمی داشتیم ما!
با صدای جیغ و رو اعصابش تند گفت: دیر کردی؟! میخوای کل امروزو تنبیهت کنم؟
پشت چشمی واسش نازک کردم که ادامه داد: خیلی پررویی! مدام مورد بی انظباتی داری و تازه شهریه مدرستم پرداخت نکردی.انگار
دوست داری اخراج بشی!
لب گزیدم.
من هیچ وقت بی انضباط نبودم..
ولی یک میلیون و دویست هزار تومنم از کجا میوردم بدم به این غرغرو؟
تازه به بابامم هیچی نگفته بودم چون میترسیدم دعوایی راه بندازه و دیگه نذاره درس بخونم!
ازش بعید نبود!
باید یه فکری می کردم.اینجوری فایده نداشت.
سعی کردم لبخند بزنم و یکم خرش کنم: ببخشید خانم کاظمیییی! به خدا ساعت موبایلمو تنظیم کرده بودم ولی نمی دونم چراااا زنگ
نخورد!
چپ چپ نگاهم کرد و یه برگه ی اجازه ی ورود به کالس رو برداشت.
با نیش باز به برگه که روش امضای زشت کاظمی نقش می بست خیره شدم.
وقتی برگه رو گرفتم و رفتم کالس حس کردم بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد.
رویا با دیدنم دو برابر خودم نیشش باز شد و سریع اشاره کرد که برم پیشش بشینم.
بعد از نشستن زیر گوشم گفت: فکر کردم نمیای!
_ نه بابا تو که میدونی چقدر به درسم اهمیت میدم.دلم نمیخواد یه بدبخت بی چاره ای بشم که محتاج کسی باشه.
خندید: بازم شعارا و نصیحتات شروع شد.راستی چند وقت دیگه دوست داداشم میخواد یه مهمونی بگیره.کال هرچند وقت یه بار از این
مهمونیا میگیره و مهمونیاش مختلطه.دوس دارم توام باهام بیای
با تعجب نگاهش کردم: یعنی واقعا می خوای من بیام؟ دیوونه شدی رویا؟ بابام بویی ببره خونم حالله!
خندید.انگار خیلی واسش عادی بود: بیخیال.عمرا بفهمه! چقدر ترسویی تو! بیا یکم خوش باشیم.حوصلت سر نرفت بس که تو خونه
نشستی؟
بهم برخورد وقتی گفت ترسو. میدونستم کار اشتباهی بود ولی اونقدر اون لحظه می خواستم خالف اینو ثابت کنم که خواستم قبول کنم
که یهو یادم اومد هیچ لباسی ندارم!
با غم گفتم: اخه من لباسی ندارم که بخوام تو مهمونیه بپوشم!
لبخندی زد: مهم نیس بابا.مگه من دوستت نیستم؟ بیا هرکدوم از لباسای منو خواستی بپوش.غمت نباشه..
هنوز شک داشتم واسه همین گفتم دربارش فکر می کنم.
یه ضربه به شوخی ولی محکم زد به شونم: ای بابااااا...نیای به زور می برمت.
_ حاال این مهمونی کی هست؟
+ دقیقا دو هفته و سه روز دیگه!
_ اووووو...حاال کو تا اون موقع!
+ از همینت بدم میاد که دقیقه نود تصمیمتو میگیری!
چپ چپ نگاهش کردم: برو بابا
─
#پارت_۶
یه زمان بیست تا از اینارو تو یه روز میتونستم بخرم ولی االن نزدیک هفت سال بود شرایط به طور افتضاحی تغییر کرده بود و حاال حاال
باید می ساختیم.
با سرعت به سمت مدرسه راه افتادم و سعی می کردم قدمامو تند تند بردارم و گام هایی که برمیدارم بلند باشه ولی فایده نداشت چون
زیادی کوچولو بودم!
باالخره بعد از نیم ساعت رسیدم.
دقیقا بیست دقیقه دیر کرده بودم!
به سرعت به سمت دفتر رفتم و تو همون چند قدم سریع چتریامو زیر مقنعم دادم.
وارد دفتر ناظم که شدم بخشی کاظمی با چشمای ریز و باریک شدش از پشت شیشه ی عینک ته استکانیش خیره شد بهم.
همچین ناظمی داشتیم ما!
با صدای جیغ و رو اعصابش تند گفت: دیر کردی؟! میخوای کل امروزو تنبیهت کنم؟
پشت چشمی واسش نازک کردم که ادامه داد: خیلی پررویی! مدام مورد بی انظباتی داری و تازه شهریه مدرستم پرداخت نکردی.انگار
دوست داری اخراج بشی!
لب گزیدم.
من هیچ وقت بی انضباط نبودم..
ولی یک میلیون و دویست هزار تومنم از کجا میوردم بدم به این غرغرو؟
تازه به بابامم هیچی نگفته بودم چون میترسیدم دعوایی راه بندازه و دیگه نذاره درس بخونم!
ازش بعید نبود!
باید یه فکری می کردم.اینجوری فایده نداشت.
سعی کردم لبخند بزنم و یکم خرش کنم: ببخشید خانم کاظمیییی! به خدا ساعت موبایلمو تنظیم کرده بودم ولی نمی دونم چراااا زنگ
نخورد!
چپ چپ نگاهم کرد و یه برگه ی اجازه ی ورود به کالس رو برداشت.
با نیش باز به برگه که روش امضای زشت کاظمی نقش می بست خیره شدم.
وقتی برگه رو گرفتم و رفتم کالس حس کردم بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد.
رویا با دیدنم دو برابر خودم نیشش باز شد و سریع اشاره کرد که برم پیشش بشینم.
بعد از نشستن زیر گوشم گفت: فکر کردم نمیای!
_ نه بابا تو که میدونی چقدر به درسم اهمیت میدم.دلم نمیخواد یه بدبخت بی چاره ای بشم که محتاج کسی باشه.
خندید: بازم شعارا و نصیحتات شروع شد.راستی چند وقت دیگه دوست داداشم میخواد یه مهمونی بگیره.کال هرچند وقت یه بار از این
مهمونیا میگیره و مهمونیاش مختلطه.دوس دارم توام باهام بیای
با تعجب نگاهش کردم: یعنی واقعا می خوای من بیام؟ دیوونه شدی رویا؟ بابام بویی ببره خونم حالله!
خندید.انگار خیلی واسش عادی بود: بیخیال.عمرا بفهمه! چقدر ترسویی تو! بیا یکم خوش باشیم.حوصلت سر نرفت بس که تو خونه
نشستی؟
بهم برخورد وقتی گفت ترسو. میدونستم کار اشتباهی بود ولی اونقدر اون لحظه می خواستم خالف اینو ثابت کنم که خواستم قبول کنم
که یهو یادم اومد هیچ لباسی ندارم!
با غم گفتم: اخه من لباسی ندارم که بخوام تو مهمونیه بپوشم!
لبخندی زد: مهم نیس بابا.مگه من دوستت نیستم؟ بیا هرکدوم از لباسای منو خواستی بپوش.غمت نباشه..
هنوز شک داشتم واسه همین گفتم دربارش فکر می کنم.
یه ضربه به شوخی ولی محکم زد به شونم: ای بابااااا...نیای به زور می برمت.
_ حاال این مهمونی کی هست؟
+ دقیقا دو هفته و سه روز دیگه!
_ اووووو...حاال کو تا اون موقع!
+ از همینت بدم میاد که دقیقه نود تصمیمتو میگیری!
چپ چپ نگاهش کردم: برو بابا
─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ مرداد
۲۸ مرداد
رمان عاشقانه
الان دیگه بالغ شدم از شنبه بدم نمیاد بجاش از کل هفته متنفرم جز شب جمعهwoman🦯broken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ مرداد
۳۰ مرداد
۳۰ مرداد
۳۰ مرداد
۳۰ مرداد
۳۰ مرداد
۴ شهریور
رمان عاشقانه
#نصیحت
آخوند نیستم نمیگم آدم خوبی هم هستم
دختر وقتی خونه پدرشه ابروی یک خانواده رو نگه میدارع و وقتی ازدواج کرد ابروی دوتا خانواده رو نگه میداره
بی حیایی فرهنگ نیس ...اینقدر لباس ناجور نپوشین شما در آینده مادر میشین به بچه های خودتون چی مبخوابین بگین
به شوهرانون خیانت نکنین
ماه پشت ابر نمیمونه
ابروی دختر بره آبروی کل خانواده میره
همزمان دوست شدن با چند نفر هنر نیس با اصالت باش
اون پسر های لاشی که هر روز با ناموس دخترا بازی میکنن
کارما میچرخه میاد دم خونه خودت تو هم از ناموس خودت میبینی
چه از زن آینده آت ,چه دخترت ,چه مادرت چه خواهرت
والا هرزگی هنر نیس ..
آخوند نیستم نمیگم آدم خوبی هم هستم
دختر وقتی خونه پدرشه ابروی یک خانواده رو نگه میدارع و وقتی ازدواج کرد ابروی دوتا خانواده رو نگه میداره
بی حیایی فرهنگ نیس ...اینقدر لباس ناجور نپوشین شما در آینده مادر میشین به بچه های خودتون چی مبخوابین بگین
به شوهرانون خیانت نکنین
ماه پشت ابر نمیمونه
ابروی دختر بره آبروی کل خانواده میره
همزمان دوست شدن با چند نفر هنر نیس با اصالت باش
اون پسر های لاشی که هر روز با ناموس دخترا بازی میکنن
کارما میچرخه میاد دم خونه خودت تو هم از ناموس خودت میبینی
چه از زن آینده آت ,چه دخترت ,چه مادرت چه خواهرت
والا هرزگی هنر نیس ..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ شهریور
۱۴ شهریور
۲۵ شهریور
۲۵ شهریور
رمان عاشقانه
---
round_pushpin پارت اول
هیچوقت فکر نمیکردم اسمم توی لیست قبولی دانشگاه تهران بیفته. وقتی نتیجهی کنکور رو دیدم، قلبم تند میزد. مامان و بابا چشمهاشون برق میزد. از همون روز همه چیز برای من رنگ دیگهای داشت.
روز اول دانشگاه... هنوزم یادمه، با چادر مشکی و کولهپشتی ساده، از در اصلی وارد شدم. حس میکردم همه دارن نگام میکنن. اونجا دیگه خبری از دبیرستان دخترونهام نبود، همه چیز بزرگ، شلوغ و ناشناخته بود.
قدمهام سنگین شده بود که یهو صدای خندهی چندتا پسر از پشت سرم پیچید توی گوشم. صداشون یه جوری بود که انگار همهچی رو مسخره میکنن. نمیخواستم برگردم، اما انگار یه نفر مستقیم جلوی راهم سبز شد.
– خانم! ببخشید... فکر کنم اشتباهی اومدی! اینجا دانشگاه تهرانه، نه حوزهی علمیه!
سرمو بلند کردم. یه پسر بود. چشمهای درشت، موهای کمی نامرتب و یه لبخند پر از شیطنت. همون لحظه خون به صورتم دوید.
– ببخشید، شما؟
با خنده گفت:
– محمدعلی! تازه همکلاسیتون.
من هیچ جوابی ندادم. فقط نگاش کردم و از کنارش رد شدم. دلم میخواست زودتر به کلاس برسم، اما راستش... نمیدونم چرا هنوز صدای خندهش توی ذهنم میپیچید.
....
@Turkmen__Aydm
round_pushpin پارت اول
هیچوقت فکر نمیکردم اسمم توی لیست قبولی دانشگاه تهران بیفته. وقتی نتیجهی کنکور رو دیدم، قلبم تند میزد. مامان و بابا چشمهاشون برق میزد. از همون روز همه چیز برای من رنگ دیگهای داشت.
روز اول دانشگاه... هنوزم یادمه، با چادر مشکی و کولهپشتی ساده، از در اصلی وارد شدم. حس میکردم همه دارن نگام میکنن. اونجا دیگه خبری از دبیرستان دخترونهام نبود، همه چیز بزرگ، شلوغ و ناشناخته بود.
قدمهام سنگین شده بود که یهو صدای خندهی چندتا پسر از پشت سرم پیچید توی گوشم. صداشون یه جوری بود که انگار همهچی رو مسخره میکنن. نمیخواستم برگردم، اما انگار یه نفر مستقیم جلوی راهم سبز شد.
– خانم! ببخشید... فکر کنم اشتباهی اومدی! اینجا دانشگاه تهرانه، نه حوزهی علمیه!
سرمو بلند کردم. یه پسر بود. چشمهای درشت، موهای کمی نامرتب و یه لبخند پر از شیطنت. همون لحظه خون به صورتم دوید.
– ببخشید، شما؟
با خنده گفت:
– محمدعلی! تازه همکلاسیتون.
من هیچ جوابی ندادم. فقط نگاش کردم و از کنارش رد شدم. دلم میخواست زودتر به کلاس برسم، اما راستش... نمیدونم چرا هنوز صدای خندهش توی ذهنم میپیچید.
....
@Turkmen__Aydm
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA2Kدنبال کننده
حـــســبــیﷲ` point_up🏻🤍
- تابع قوانین پیام رسان روبیکا -
(🧿sparkles)
مشاهده کانال پیامرسان- تابع قوانین پیام رسان روبیکا -
(🧿sparkles)