رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
16Kدنبال کننده
#رمان_تب_تند_داشتنت
چموش مجبوری عاشقم باشی رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی املاکی شارلاتان طلا فروش جذاب من پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قوربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۷ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_116

حرفی نزدم

جوابیم به حرفش ندادم

فقط عقب کشیدم و لبخندی به روش زدم..

اصلا از کجا معلوم مهراب و گفت؟

قلب لعنتیم تند تند میزد

شاید منظورش نگرانی های دیوونه وار برسام بوده..

برسام به من وابسته بود

آره قطعا منظورش برسام بوده..

دامادشه
بهش میگه بچم..

اگه منظورش مهراب بود؛ پس چرا خودش اینجا نبود؟

سرمو تکون دادم

اصلا من چرا داشتم دوباره بهش فکر می‌کردم

بره به درک!

مامان صدام زد
- برفین
بیا عزیزم..

با یه ببخشید کوتاه بلند شدم..

به سمت آشپز خونه رفتم و پشت میز نشستم

کاسه سوپ مقابلم قرار کرفت

نق زدم
- مامان سوپ اخه؟

اخمی کرد
- گلوت درد میکنه
یادت رفته یه شب با تـ..ن خیس تو سرما بیهوش بودی؟

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_117

هنوزم آب گلومو با درد قورت میدادم..

اما غر زدم
- خب من با سوپ سیر نمیشم
مام‌‌‌..

هنوز حرفمو ادامه نداده بودم

سرمو بالا آوردم

بهتر با مامان صحبت کنم که چشمام میخ شد..

جلوی در آشپز خونه بود

چشمام گرد شد

مهراب
الان مقابلم بود؟

قاشق تو دستم لرزید‌..

قبل از اینکه بیوفته خودم داخل ظرف گذاشتمش

زیر لب زمزمه کردم
- س..سلام..

مامان بلند گفت
- سوپتو تموم کردی برای آخر شبتم هست
من برم!

مامان تنهامون گذاشت..

میدونستم از قصد این کارو کرد

که باهم حرف بزنیم

نگاه سنگینشو تاب نیاوردم و سرمو انداختم پایین..

صدای قدماش اومد

محکم چند قدم برداشت و جلو اومد..

کنارم ایستاد

با صدای بمی جواب داد
- سلام
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_118

به خودم اومدم و سرمو تو کاسه فرو بردم

صندلی کشیده شد و مقابلم نشست

دستش جلو اومد

انگار می‌خواست لمسم کنه

- میدو..

حرفش تموم نشده بود که تند سرمو کج کردم

دستش تو هوا خشک شد..

بهت زده گفت
- از من فرار میکنی؟

ازش فرار نمی‌کردم؛ کلا نمی‌خواستم ببینمش!

حرفاش تو مغزم می‌چرخید..

اون شب
جهنم سرد و دیده بودم..

ولی بازم کابوس بدترش حرفای مهراب بود.

اینکه بازم گولشو خوردم..

قاشقی سوپ تو دهنم فرو کردم

پوفی کشید
- چته برفین؟

شونه ای بالا انداختم..

عصبی سر جلو آورد
- د لعنتی من از دلتنگی و نگرانی کوفتی دارم برات پر پر میزنم تو حتی جواب نمیدی؟

سرمو بالا آوردم

تک خندی زدم
- دلتنگ من! مطمئنی؟
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_119

اخمی کرد

صورتش عصبی بود

- تیکه ننداز
منظورتو واضح بگو برفین!

بی هیچ حرف از جام بلند شدم..

سوپمم نخوردم

مگه میشد با این لحن و نگاه مقابلم باشه و چیزی از گلوم پایین بره؟

میخواست بره

به زودی؟

بازم مثل سه سال قبل با نزدیک شدن به من و وقتی بهش اعتماد کردم دوباره
بازم رو دستی خوردم..

سرد گفتم
- تیکه ننداختم
حرفیم ندارم واضح بزنم..

دستمو کشیدم

اما ول نکرد..

فکشو روی هم سایید
- میدونی من لامصب چقدر دنبالت گشتم پیداات کنم؟

خونسرد گفتم
- نمی‌گشتی
منت میزاری؟!

مات موند..

انگار باور نمی‌کرد من باهاش اینجوری حرف بزنم..

پر از حرص خندید
- چی زر زدی؟
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_120

چشمام گرد شد..

این لحن صحبتشو با من بود؟

الان مهراب به من بود که گفت زر زدم؟!

زبونم بند اومده بود

مچ دستمو بیشتر فشار داد که به خودم اومدم
- درست حرف بزن!

هومی کشید

- درست حرف بزنم؟

یهو تو صورتم براق شد

- مگه تو لعنتیی میزاری منه جا....کش درست حرف بزنم هااا؟

از این همه حق به جانیش داشتم شاخ در می آوردم

چطور انقدر طلبکار بود؟

دست آزادمو مشت کردم و محکم به قفسه سیـ...ـنه اش کوبیدم.

- ولم کن مهراب
من کاری بهت ندارم توام کاری به من نداشته باش!

اون دستمم گرفت..

حالا هر دو دستم اسیرش بود

و دقیقا صورتمو مقابل صورت خودش گرفته بود.

اگه کسی می اومد داخل

فکر می‌کرد داره منو می‌بو....سه و خیلی بد میشد..

- ولم کن مهراب!

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_121

سرشو کج کرد

چشماشو ترسناک ریز کرد

- ولت کنم؟

سر تکون دادم

- آره ولم کن؛ کاری که همیشه میکنی و خوب بلدی انجامش بد...

حرفم تموم نشد..

که ل...بامو محکم بو...سید..

قصدش فقط ساکت کردنم بود چون تکون نمی‌خورد..

هر لحظه ممکن بود یکی بیاد

دستم عرق کرده بود

با مشت به بازوش کوبیدم و سعی کردم کنارش بزنم

چرا همیشه تو مواقع حساس
بهم گیر میداد؟

وقتی جدا شد

نفس بلندی کشید

- بریم یه جایی حرف بزنیم

عصبی خندیدم

دستی روی ل...بم کشیدم و پاکش کردم

تند گفتم
- مگه توهم حرف زدن بلدی؟

غرش کرد
- نرین تو مغزم برفین
مراعات حال مریضتو میکنم!

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_122

سرمو کج کردم

- تو مراعات حال مریضمو میکنی؟ منو نخدون مهراب!

حس میکردم بیشتر عصبیش میکنم..

رنگ صورتش
حالت دیگه رسما کبود بود.

مچ دستمو کشیدم

لب زدم
- بار بعدم با خواهرت هماهنگ نکن بیا تو ااتاق من آقا مهراب!

نگاهش ریز شد
- خب؟

گیج اخمی کردم

- چی خب؟

نیشخندی زد
- ادامه اش
منتظر نطق بعدیتم!

دهنم باز موند

الان منو ضایع کرد؟!

- ت..تو..

فکمو گرفت و تهدید وار به صورتم نگاه کرد

- میخوای دندونات سالم بمونه
درست حرف بزن!

زبونم بند اومده بود

اومدم عصبیش کنم ولی اون منو تهدید کرد

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_123

سرشو بالا آورد
- چی؟

زبونم بند اومد..

اگه بهش می‌گفتم می‌فهمید اون روز تو باغ حرفاشو شنیدم.

سعی کردم خونسرد باشم

بی اهمیت شونه ای بالا انداختم

- تعجب داره؟
مگه قراره ایران بمونی

چشمامو ریز کردم

- اومدی که برگردی نه؟

نفس بلندی کشید

داشت سعی می‌کرد خودشو آروم کنه..

اما چرا؟

چرا حرفای من براش مهم بود!

چرا مهراب انقدر عجیب و غیر قابل پیش بینی بود!

- شرط بستی بری رو مخم؟

نچی کردم
- من چیکار به تو دارم ؟

عصبی خندید
- که کاری به من نداری ها؟

صدای قدمایی اومد که داشت به این سمت می اومد..

من رسما تو بغلش بودم..

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_124

از ترس رنگم پرید..

آب دهنمو با صدای بلندی قورت دادم

پچ زدم
- یکی داره میاد
ولم کن

محکمتر بغلم کرد و غرید
- جوابمو بده

دلم می‌خواست از حرص سرش جیغ بزنم

بازوهام درد گرفته بود..

محکم فشار میداد

بغض کردم
- منو تو بغلت ببینن همه چی خراب میشه میفهمیی؟

نگاه سرخشو بهم دوخت

- چیزی گذاشتی برای خراب نشدن؟
که دلت می‌خواد برم هوم؟!

قلبم داشت می ایستاد..

از مهراب لجباز تر و لعنتی تر خودش بود.

تند گفتم
- بعدا حر..

هنوز حرفم تموم نشده بود..

سرش نزدیک به صورتم بود که یه نفر اومد داخل آشپز خونه..

همون لحظه مارو دید

چشمامو محکم روی هم فشار دادم

صدای هیع بلندی اومد

- م..مهراب، برفین..

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_125

کل وجودم همزمان یخ زد

نگاهم مات و رنگ پریده روی صورت مهراب موند..

صدای ماهرخ بود.

دقیقا تو شرایطی که انگار مهراب داشت من و می بو...سید و من...منم همراهیش می‌کنم

چون دستم روی بازوش بود..

نفس بلندی گرفتم

پچ زدم
- برو کنار

اما مهراب بازم ولم نکرد

بلند گفت
- ماهرخ برو بیرون

ماهرخ مضطرب جلوتر اومد

- داداش
الان آرسام میاد
بهتر نی..

هنوز حرفش تموم نشده بود

که مهراب محکم غرید
- بدرک!

اعصابم داشت کم کم از این دعوای لعنتی خراب میشد..

یه لحظه حس کردم حواسش نیست

تند دستامو کشیدم

که موفق شدم ازش فاصله بگیرم..

تند گفتم
- نمیخوام ببینمت مهراب
نگران حال منم نباش؛ مثل همیشه، مثل اون سه سالی که من نبودم

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_126

نگاهش مات شد..

حس کردم چیزی تو نگاهش خاموش شد.

که حالم بد شد

تحملشو نداشتم زیر نگاش بمونم.

از آشپز خونه رفتم بیرون

دلم می‌خواست هق هق بزنم، چرا اینجوری نگام کرد؟

چرا دلمو سوزوند..

پلک می‌زدم حالتش جلوی چشمم بود..

روی مبل نشستم

کنار بقیه بودم ولی روحم؟
کنار مهراب بود..

شاید خریت از من بود

که هربار دلم براش نرم میشد فقط با یه نگاه..

- عزیزم
حواست نیست انگاری؟

سرمو بلند کردم
- جان؟

مامان مهراب بود..

لبخندی زد
- هیچی عزیزم می‌خواستم ببینم اگه..

هنوز حرفشو کامل نکرده بود

که صدای خشدار مهراب بین حرفش پرید
- مامان؟

گیج موندم

خاله چه حرفی میخواست بزنه که مهراب نذاشت؟

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_127

خاله به عقب برگشت

- جانم پسرم؟

مهراب اخمی کرد

- دیگه وقت رفتنه، به بابا بگو منتظرتونم جلوی در!

عبوس بود..

به شدت صورتش درهم بود

حتی بهم نگاهم نکرد..

جون جونمو داشت می‌خورد اما نمی‌دونستم چرا اینجوری میشدم..

مگه خودم نخواستم؟

اصلا خاله قرار بود چی بگه؟!

مهراب با یه خداحافظی کوتاه از خونه رفت بیرون..

خاله به سمتم برگشت

لبخندی زد
- بعدا راجبش حرف میزنیم عزیزم
فعلا خوب شو!

چیو خوب شم؟

الان حرفتو می‌گفتی چی میشد آخه..

کنجکاوی زیاد داشت جون جونمو می‌خورد..

از ماهرخ می‌پرسیدم؟

نه نه
این یکیو نه..

چند بار منو مهراب و باهم دیده بود..

روم نمی اومد ببینمش

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_128

از خونه رفتم بیرون

یه ماهی میشد از اون شب گذسته بود..

حالم خوب بود

اما شبا کابوس میدیدم..

گم شدنم تو جنگل برام یه تروما شده بود.

منی که از اتاقمم می ترسیدم و همیشه آباژور و روشن می‌ذاشتم تو جنگل تاریک گم شده بودم.

وارد خونه شدم..

بلند گفتم
- مامان کجایی؟

جواب نداد.

اما صداش می اومد که صحبت می‌کرد

جلوتر رفتم

اومدم حرف بزنم که دیدمش داشت با تلفن حرف میزد.

لبخندی زد
- حتما
خبرتون می‌کنیم
انشالله..

لبمو جوییدم

داشت با کی حرف میزد اینجوری رسمی بود؟

همین که قطع کرد

تند گفتم
- مامان کی بود؟

- خواستگار!
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_129

چشمام گرد شد
- چیی؟

اخمی کرد
- چرا جیغ میزنی، خواستگاره دیو دو سر که نیست!

بهت زده گفتم
- شماهم گفتی بیان؟

سر تکون داد
- مشکلش چیه؟

با بهت و نا باوری لب زدم

- مامان حس نمیکنی باید اول از من می پرسیدی؟

نچ نچی کرد

غر زد
- مگه هرکی میاد خواستگاری جواب بله می‌گیره؟
میان نخواستی رد کن!

یعنی چی میان و نخواستم رد کنم

چرا انقدر خونسرد بود

حس می‌کردم دود از کله ام داره بلند میشه..

یهو برگشت به سمتم

تند گفت
- بین تو و مهراب بهم خورده؟

چشمام گرد شد

- مگه من و مهراب باهم بودیم که بهم بخوره مامان؟

با تاسف نگام کرد

- حالا به جایی رسیدی منک گول بزنی؟

حس می‌کردم مامان اون مامان روزای قبل نیست و یه چیزایی شنیده..

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_130

اخمی روی پیشونیم نشست
- گول چیه مامان؟

ابرویی بالا انداخت

نچ نچی کرد
- یعنی باور کنم با مهراب حرف نمیزنی؟

سر تکون دادم

با اخم گفتم
- اگه حرف میزدم لازم بود پنهون کنم؟ مگه بچه ام مامان!

مشکوک نگاهم کرد..

انگار می خواست بفهمه حرفم جدیه
یا نه!

موبایل و سر جاش گذاشت

جلوم وایساد
- پس چرا میخوای خواستگاراتو نیومده رد کنی؟

شونه ای بالا انداختم

- چون علاقه ای به ازدواج ندارم

با مزه گفت
- نه، بگو چون یکی دیگه رو دوس دارم و میارسم وسط جلسه خواستگاریم بازم قهرمان بازی در بیاره برداره ببرتم!

چشمام گرد شد

با اعتراض غر زدم
- ماماااان

به طرف آشپز خونه رفت

بلند گفت
- درد و مامان
آماده شو این خواستگارت با بقیه فرق داره!

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_131

چه فرقی داشت؟

اینم قرار بود مثل بقیه رد شه
مثل همه..

کلافه رفتم تو اتاقم

لباسامو عوض کردم و برگشتم تو سالن..

مامان بلند گفت
- بیا کمکم کن شام درست کنیم برفین چرا رفتی نشستی؟

با اخم گفتم

- مگه چه خبره؟

- داداشت و زنش دارن میان!

نچی کردم
- اونا که مهمون نیستن، هر لحظه اینجان خب!

چشم غره ای بهم رفت

تند گفت
- جلوی ماهرخ نگی زشته!

وقتی برسام و ماهرخ اومدن، ماهرخ سریع اومد تو آشپز خونه..

روبه روم پشت میز نهارخوری نشست

بهش اشاره کردم
- چیه کبکت خروس میخونه؟

نیششو باز کرد
- بگو چیشدهه!

کنجکاو گفتم
- چیشده؟

با خنده ذوق زده ای لب زد
- داریم برای داداشم میریم خواستگاری، بالاخره مامان راضیش کرد..

با حرفی که زد خشکم زد..
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_132

با حرفی که زد خشکم زد..

چاقو تو دستم بود اما نمی‌دونستم دارم چیکار میکنم.

برن خواستگاری
برای داداشش، بالاخره قبول کرد..

قبول کرد زن بگیره..

داداشش
کدومشونو می‌گفت؟!

مگه جز مهراب دیگه داداشی داشت!

- وای چیکار کردی!

با هین بلند و صدای جیغ ماهرخ به خودم اومدم

متوجه سوزش شدیدی تو دستم شدم

سرسع نگاهمو پایین آوردم

با دیدن خون شدید توی دستم که داشت داخل ظرف چکه می‌کرد

سریع چاقو رو ول کردم..

صورتم تو هم فرو رفت
- جیغ نزن
چیزی نیست..

ولی بود

به شدت داشت میسوخت

با جیغ جیغای ماهرخ مامان و برسامم اومدن داخل آشپز خونه..

با درد دستمو گرفته بودم

مامان محکم به صورت خودش کوبید
- یا خداا..

برسام عصبی غرید
- چه بلایی سر خودت آوردی

جرعت نمی‌کردم به دستم نگاه کنم، خون چکه می‌کرد..

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_133

اومدم بلند شم

اما جلوی چشمام سیاهی می‌رفت..

سریع دوباره سر جام نشستم و سرمو روی میز گذاشتم تا کمی حالم بهتر شه..

برسام گفت
- چرا نشستی دوباره
خون داره ازت میره بلند شو برفین

لب زدم
- ن..نمیتونم بلند شم!

ماهرخ تند گفت
- فشارش افتاده وایسا یه شکلات بدم بخوره بعد ببرینش بیمارستان..

تا ماهرخ شکلات بیاره

برسام با یه تیکه پارچه دستمو بست

زخمم انقدری زیاد بود که چسب زخم جلوشو نمی‌گرفت

چطور تونسته بودم انقدر ببرمش؟

مهراب لعنتی..

لابد قرار بود زن بگیره و اونم همراه خودش برگردونه آلمان..

دو زخم
به راحتی باهم..

انقدر از من بدش می اومد؟!

نفهمیدم ماهرخ کی شکلات و لای لبم گذاشت

به سمت بیمارستان بردنم..

انگشتم 6 تا بخیه خورده بود و به شدت پارگیش زیاد بود.

همین که کارمون تموم شد

با دیدن قیافه هول زده مهراب جلوی در بیمارستان چشمام گرد شد..

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_134

چشمام گرد تر از این نمیشد..

مهراب جلوی بیمارستان چیکار می‌کرد؟!

جلو اومد

تند گفت
- چیشده بخیه زدید دستاشو؟

حسی ته دلم جوشید

هم حالم بد میشد و هم..هم حسی که کلی عجیب بود اما غریبه نبود..

مگه براش مهم بود؟

چرا اصلا اومده بود اینجا

برسام اخمی کرد
- تو چرا اینجایی مهراب کی بهت خبر داده؟

با اخم نگاهی بینمون انداخت

- ماهرخ گفت

ماهرخ بهش زنگ زده بود و اونم سریع خودشو رسونده بود؟

مغزم تند تند درحال چیدن سناریو بود

که ثابت کنه
مهراب نگران من شده!

اما با حرف بعدیش

تموم حسی که جمع شده بود پر خورد

- فکر کردم دست ماهرخ بریده

مکثی کرد

خیره به من لب زد
- حالا چیزی نشده که؟
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_135

همین!
فقط چیزی نشده؟

حس کردم با حرفش یخ زدم

اما چشماش، چشماش یه چیزی دیگه رو می‌گفت

نه..
بدرک..

گول چشماشو نمی خوردم..

سرد لب زدم
- چیزی نشده

و از کنارش رد شدم به سمت ماشین برسام رفتم..

سوار شدم

عنق به جلوم خیره شدم.

چرا اصلا فکر کرده نظرش برام مهمه؟!

خیلیم آدم مهمی نیست، بره زنشو بگیره ببرتش آلمان از شر همیشه دیدنش خلاص شم.

سرمو تکیه دادم به شیشه

چند لحظه بعد برسام و ماهرخ سوار شدن

ماهرخ سریع گفت
- داداشم با ماشین خودش میاد

خب به من چه؟!

الان حرف خیلی مهمی بود؟

وقتی رسیدیم خونه سریع پیاده شدم و رفتم داخل

مامان با غم نچی کرد
- خواستگاریتو انداختم برای دو شب دیگه
دستت زخمه..
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_136

سرمو بلند کردم

حرصی از حرفش لب زدم
- مامان فقط دو روز؟ خیلی لطف کردی!

اخمی کرد

- دستت بریده
ناقص نشدی که خدایی نکرده!

بهت زده خندیدم

- مامان حتما باید ناقص شم؟ مگه ترشیدم و گردنت موندم اخه.

چشماش گرد شد
- این چه حرفیه

از جام بلند شدم که تند گفت

- میاناا

بلند گفتم
- بااااشه مامااان!

صدام عصبی بود

الان دستامو بخیه کرده بودم

نگرانیش فقط همون چند لحظه اول بود!

وارد اتاقم شدم

کلافه رو تخت نشستم

نگاهش جلوی چشمم بود...

فکر می‌کرد دست ماهرخ بریده که انقدر هول زده بود؟

واقعا من براش مهم نبودم؟!
─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
تب تنــدِ داشتنت...dancerno_pedestrians>>>
#پارت_137

رژ لب و با اصرار مامان و ماهرخ روی لبم کشیدم

چرا انقدر اصرار داشتن؟

یه خواستگار بود دیگه
اینم رد میشد

مثل تموم خواستگارای قبلیم!

نگاهی به بخیه های دستم کردم و دلم ریش شد

جاشون می‌موند
مطمئنم..

خیلی گوشتم برای زخم بد بود...

از پله ها رفتم پایین

ماهرخ با نیش باز داشت با برسام اخمو پچ پچ می‌کرد

جلو رفتم
- چرا اخم کردی داداش؟

ماهرخ هول زده گفت
- ناراحته

چشمامو ریز کردم
- از چی؟

بازم ماهرخ جواب داد
- هیچی بابا، مثل همه داداشا از اینکه برات خواستگار اومده ناراحته!

مشکوک نگاهشون کردم

حرفشو باور نکردم

برسام می‌دونست جوابم منفیه و قطعا اعصاب خوردیش بخاطر خواستگار نبود

روی مبل نشستم

یهو زنگ آیفون اومد

مامان تند گفت
- اومدن
پاشو دختر سریع!

─❥𝙟𝒐𝙞𝒏 @TaBe_DaShTaNeT name_badge
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
#تب_تند_داشتنتsheepsunflower
#پـــــارت1 تــا پــــــــارت آخــــر



بـرای دریـافت تـمـامـی پـارت های #تب_تند_داشتنتsheepsunflower
در سـایـت زیـر ثـبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻

http://pdf-roman.chbkn.run
http://pdf-roman.chbkn.run

پــی دی آف کــامــل fire

بـخـاطــر underage حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا کـد مـلـی پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتت‌نــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
اگه دوست داری فایل کامل رمان بخونی وقت و حوصله روزی یه پارت رو نداری
فقط با ثبت نام در سایت رمان دریافتش کنیدpoint_down
.
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
http://pdf-roman.chbkn.runpoint_left🏼kiss
.
داخل سایت ثبت نام کنید طبق چیزی گه ازتون میخوادpurple_heart
بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کنbouquet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
من قربون شما نرم؟🥹

داره محدودیت پر میشه سریع تر برید xxxsee_no_evil
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
رمان تب تند داشتنت 🤒🚷
16Kدنبال کننده
#رمان_تب_تند_داشتنت
چموش مجبوری عاشقم باشی رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی املاکی شارلاتان طلا فروش جذاب من پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قوربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان