۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
سلام به همگی خاطره دوستمون رو خوندم که به صاحبخونه گفتن عمو دیده از خودش کوچکتره
چند سال پیش یکی خونه برا فروش گذاشته بودن .با همسرم رفتیم ببینیم. قبلش با یه خانمی هماهنگ کردیم وآدرس دادن ورفتیم گفت من الان هستم بیاین..
داخل که شدیم دیدم فقط یه آقایی هستن که فهمیدیم صاحب خونه هستن و تنها بودن خانمشون نبود. گفتم چرا گفته من الان هستم ولی نیست. دوباره گفتم شاید شوهرش خوشش نیومده وخودش اومده برا بازدید مشتری
باهمسرم دست داد وارد خونه شدیم
بعد من رفتم قسمت اتاق رو ببینم ناگهان دیدم خانمشون گفتن این اتاق کمد دیواری نداره.
یه لحظه شوک شدم .گفتم من تمام خونه رو دیدم خانمش نبود که از کجا تو اومد حالا این افکار رو دو ثانیه به مغزم رسید سرم رو برگردوندم دیدم همون آقاست. صداش عین زنها بنده خدا نازک بود .نه تونسم بخندم نه حرف بزنم 🥴این شد که دیگه از دیدن خونه اش منصرف شدم وسریع محل رو ترک کردیمjoyjoyjoy
اسمم باشه شکیبا
چند سال پیش یکی خونه برا فروش گذاشته بودن .با همسرم رفتیم ببینیم. قبلش با یه خانمی هماهنگ کردیم وآدرس دادن ورفتیم گفت من الان هستم بیاین..
داخل که شدیم دیدم فقط یه آقایی هستن که فهمیدیم صاحب خونه هستن و تنها بودن خانمشون نبود. گفتم چرا گفته من الان هستم ولی نیست. دوباره گفتم شاید شوهرش خوشش نیومده وخودش اومده برا بازدید مشتری
باهمسرم دست داد وارد خونه شدیم
بعد من رفتم قسمت اتاق رو ببینم ناگهان دیدم خانمشون گفتن این اتاق کمد دیواری نداره.
یه لحظه شوک شدم .گفتم من تمام خونه رو دیدم خانمش نبود که از کجا تو اومد حالا این افکار رو دو ثانیه به مغزم رسید سرم رو برگردوندم دیدم همون آقاست. صداش عین زنها بنده خدا نازک بود .نه تونسم بخندم نه حرف بزنم 🥴این شد که دیگه از دیدن خونه اش منصرف شدم وسریع محل رو ترک کردیمjoyjoyjoy
اسمم باشه شکیبا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
تشریف بیاریدکانال آشپزی روستاییpoint_down
بلاخره کانال آشپزی روستایی افتتاح شد heart_eyes
آشپزی تو دل طبیعت با صدای پرنده ها واقعا حتی فکر کردن بهش بهم #حس_خوب میده
تو هم بیا با هم این حس رو تجربه کنیم
زود بیا تو این کانالheart_eyespoint_down
#آشپزی_تو_دل_طبیعتheart_eyes🪴point_downwomanear_of_rice🏕house_with_garden
https://rubika.ir/joinc/JCIFIFA0SCFHMZVAAGYLMRSFNMBHNRTL
آموزش انواع غذاهای محلی ایرانheart_eyespoint_up_2
بلاخره کانال آشپزی روستایی افتتاح شد heart_eyes
آشپزی تو دل طبیعت با صدای پرنده ها واقعا حتی فکر کردن بهش بهم #حس_خوب میده
تو هم بیا با هم این حس رو تجربه کنیم
زود بیا تو این کانالheart_eyespoint_down
#آشپزی_تو_دل_طبیعتheart_eyes🪴point_downwomanear_of_rice🏕house_with_garden
https://rubika.ir/joinc/JCIFIFA0SCFHMZVAAGYLMRSFNMBHNRTL
آموزش انواع غذاهای محلی ایرانheart_eyespoint_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
point_up🏻point_up🏻starsparklesstarsparklesstarpoint_up🏻point_up🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
green_heartfour_leaf_clover سرگذشت پروین بانو
#P78
نمیدونم شاید هم خودشو زده بود به بیهوشی چون داداشم یه طوری نمی ز.د که باعث بیهوشی بشه وقتی به هوش اومد گفت کاری می کنم که به عزای مادرت بشینی وقتی این و گفت خون جلوی چشمام رو گرفت با شلنگی که تو حیاط بود افتادم به جون زهره ...حالا نزن کی بزن تلافی این چند سال و هم داشتم سرش در میآوردم بچه ها می ترسیدن و گریه میکردن وقتی چشمم به بچهها افتاد شلنگ و انداختم زمین و داد زدم بدبخت اگر الان به مادرمون بدی بکنی مطمئن باش چند وقت دیگه خودت جوابشو خواهی گرفت...تمام این مدت داداشم رفته بود تو خونه و داشت وسایلهای زهره رو جمع میکرد یه دونه ساک انداخت وسط حیاطو و گفت پاشو برو گ.مشو دیگه حق نداری پاتو خونه ی من بذاری..زهره که باورش نمیشد داداشم به این زودیها ولش بکنه با ترس عجیبی گفت میخوای منو بیرون کنی من کجا برم؟ گفت برو خونه ی همون مرد ب.یشعوری که دختری مثل تو رو به بار آورده...من بابای زهره رومیشناختم دوست نداشتم در موردش اینطوری صحبت کنه گفتم داداش بابای بیچاره اش چیکار کنه که این ذ!تش خر!به گفت من نمی دونم یا جای این تو این خونهست یا جای من من توی این خونه نمیمونم..زهره برگشت به سمت منو گفت خوشحال باش شادی کن ضرب المثل زشتی هم توی شهرمون داریم که اونو هم به زبان آورد و من جلوی داداشم آب شدم رفتم تو زمین،داداشم اومد دستشو گرفت لباساشو پرت کرد به سمتش و گفت پاشو لباساتو بپوش و برو هرکاری کردم جلوش رو بگیرم اجازه نداد..گفت خواهر من، تو نیستی ببینی که چند ساله که این خون به جگرم کرده نمیدونم چرا از شما بدش میاد مگه شما چه هیزم تری بهش فروختید.. شما به کنار مادر من چیکار کرده که باید اینطوری باهاش برخورد بکنه خانواده ی خودش مگه کی هستند بهترین زندگی رو براش فراهم کردم بهترین خونه، بهترین ماشین رو سوار میشه بهترین لباسها رو میپوشه مگه من منت گذاشتم مگه مادر من بهش بدی میکنه که اینطوری داره باهاش لج میکنه... گفت باید بره هر کاری کردم داداشم راضی نشد زهره لباس هاشو پوشید و وقتی که از در خونه خارج میشد گفت انتقام این روز هارو ازتون میگیرم داداشم فریاد زد تو دیگه به این خونه بر نمیگردی که بخوای انتقام بگیری بعد با داداشم رفتیم خونه ...بچه ها ترسیده بودند و گریه میکردند البته بچههای داداشم زیادم بچه نبودن یکیش که ازدواج کرده بود رفته بود اونجا نبود دو تای دیگه هم یکیش دبیرستان بود و یکیش هم آخر راهنمایی میخوند...داداشم سر دختر و پسرش داد زد که آرام باشیم مگه مادرتون رو نمیشناسین هر روز داره منو خارو خفیف میکنه دیگه تموم شد. داداشم به من گفت خواهش میکنم به مادر نگو که من می خوام زهره رو طل!ق بدم بزار همه ی کارها انجام بشه بعد خودم بهش همه چیز رو آروم آروم میگم اگر بدونه من و منصرف می کنه ..
دیگه من دوست ندارم با زهره زندگی بکنم دخترداداشم شروع کرد به گریه کردن و گفت بابا تو رو خدا ما بدون مامان چیکار کنیم..داداشم گفت هیچی یکیمونو باید انتخاب کنی یا من یا مادرت من دیگه نمیتونم با اون زندگی کنم..داداشم کاری کرد که از رفتن به اونجا پشیمان شده بودم و می گفتم کاش هیچ وقت نمی رفتم..ولی هرچقدر که من اظهار پشیمانی میکردم داداشم عصبی می شد و میگفت چند بار بگم تقصیر تو نیست این زهره ب.یشعوره که قدر زندگیشو ندونست،چندین ساله دارم تحملش می کنم ولی دیگه نه باید بره.. مگه چند سال قراره زندگی بکنم که اونم با این همه اعصاب خورد کنی باید باشد..
#P78
نمیدونم شاید هم خودشو زده بود به بیهوشی چون داداشم یه طوری نمی ز.د که باعث بیهوشی بشه وقتی به هوش اومد گفت کاری می کنم که به عزای مادرت بشینی وقتی این و گفت خون جلوی چشمام رو گرفت با شلنگی که تو حیاط بود افتادم به جون زهره ...حالا نزن کی بزن تلافی این چند سال و هم داشتم سرش در میآوردم بچه ها می ترسیدن و گریه میکردن وقتی چشمم به بچهها افتاد شلنگ و انداختم زمین و داد زدم بدبخت اگر الان به مادرمون بدی بکنی مطمئن باش چند وقت دیگه خودت جوابشو خواهی گرفت...تمام این مدت داداشم رفته بود تو خونه و داشت وسایلهای زهره رو جمع میکرد یه دونه ساک انداخت وسط حیاطو و گفت پاشو برو گ.مشو دیگه حق نداری پاتو خونه ی من بذاری..زهره که باورش نمیشد داداشم به این زودیها ولش بکنه با ترس عجیبی گفت میخوای منو بیرون کنی من کجا برم؟ گفت برو خونه ی همون مرد ب.یشعوری که دختری مثل تو رو به بار آورده...من بابای زهره رومیشناختم دوست نداشتم در موردش اینطوری صحبت کنه گفتم داداش بابای بیچاره اش چیکار کنه که این ذ!تش خر!به گفت من نمی دونم یا جای این تو این خونهست یا جای من من توی این خونه نمیمونم..زهره برگشت به سمت منو گفت خوشحال باش شادی کن ضرب المثل زشتی هم توی شهرمون داریم که اونو هم به زبان آورد و من جلوی داداشم آب شدم رفتم تو زمین،داداشم اومد دستشو گرفت لباساشو پرت کرد به سمتش و گفت پاشو لباساتو بپوش و برو هرکاری کردم جلوش رو بگیرم اجازه نداد..گفت خواهر من، تو نیستی ببینی که چند ساله که این خون به جگرم کرده نمیدونم چرا از شما بدش میاد مگه شما چه هیزم تری بهش فروختید.. شما به کنار مادر من چیکار کرده که باید اینطوری باهاش برخورد بکنه خانواده ی خودش مگه کی هستند بهترین زندگی رو براش فراهم کردم بهترین خونه، بهترین ماشین رو سوار میشه بهترین لباسها رو میپوشه مگه من منت گذاشتم مگه مادر من بهش بدی میکنه که اینطوری داره باهاش لج میکنه... گفت باید بره هر کاری کردم داداشم راضی نشد زهره لباس هاشو پوشید و وقتی که از در خونه خارج میشد گفت انتقام این روز هارو ازتون میگیرم داداشم فریاد زد تو دیگه به این خونه بر نمیگردی که بخوای انتقام بگیری بعد با داداشم رفتیم خونه ...بچه ها ترسیده بودند و گریه میکردند البته بچههای داداشم زیادم بچه نبودن یکیش که ازدواج کرده بود رفته بود اونجا نبود دو تای دیگه هم یکیش دبیرستان بود و یکیش هم آخر راهنمایی میخوند...داداشم سر دختر و پسرش داد زد که آرام باشیم مگه مادرتون رو نمیشناسین هر روز داره منو خارو خفیف میکنه دیگه تموم شد. داداشم به من گفت خواهش میکنم به مادر نگو که من می خوام زهره رو طل!ق بدم بزار همه ی کارها انجام بشه بعد خودم بهش همه چیز رو آروم آروم میگم اگر بدونه من و منصرف می کنه ..
دیگه من دوست ندارم با زهره زندگی بکنم دخترداداشم شروع کرد به گریه کردن و گفت بابا تو رو خدا ما بدون مامان چیکار کنیم..داداشم گفت هیچی یکیمونو باید انتخاب کنی یا من یا مادرت من دیگه نمیتونم با اون زندگی کنم..داداشم کاری کرد که از رفتن به اونجا پشیمان شده بودم و می گفتم کاش هیچ وقت نمی رفتم..ولی هرچقدر که من اظهار پشیمانی میکردم داداشم عصبی می شد و میگفت چند بار بگم تقصیر تو نیست این زهره ب.یشعوره که قدر زندگیشو ندونست،چندین ساله دارم تحملش می کنم ولی دیگه نه باید بره.. مگه چند سال قراره زندگی بکنم که اونم با این همه اعصاب خورد کنی باید باشد..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
green_heartfour_leaf_clover سرگذشت پروین بانو
#P77
گفت اگر از اونجا فارغ التحصیل بشم آینده ی کاری بسیار خوبی خواهم داشت من به ناچار قبول کردم ولی غم زیادی رو باید تحمل میکردم غم دوری فرزند خیلی خیلی سخت بود ولی چاره ای نبود ،اگر هم اجازه نمی دادم که پسرم بره دچار نوعی خودخواهی می شدم برای همین گفتم برو... خدا میدونه که خودم چی کشیدم..روزی که قرار بود از من جدا بشه داخل فرودگاه تمام بدنم می لرزید لحظهبهلحظه که ازم دور می شد انگار تمام بدنم رو به رعشه در می آوردم پسرم رفت.. وقتی کاملا ازچشمم پنهان شد شروع کردم با صدای بلند گریه کردن دخترم سعی میکرد آرومم بکنه ،ولی حال روز خودش از من بهتر نبود پسرم درمانگاه رو به یکی از دوستاش سپرده بود تا وقتی برمیگرده درمانگاه بی صاحب نباشه...من توی خونه خیلی حوصلم سر میرفت ..دخترم و پسرم خودشون بچههای درس خونی بودن و به من احتیاج نداشتن تصمیم گرفتم که یک کارگاه بزنم و چون از قبل واز دوران مجردی خیاطی بلد بودم تصمیم گرفتم کارگاه بزنم و سر خودمو گرم کنم یکی از مغازه ها رو فروختم و اونجابود که بچهها فهمیدن پدرشون مغازه و خونه رو به نام من زده و ناراحت نشدن و گفتن که مرتضی کار خیلی خوبی کرده ،من یه دونه کارگاه بزرگ اجاره کردم و شروع به کار کردم ابتدا من بودم و یکی از دوستام که اونم خیاطی بلد بود شروع کرده بودیم به دوختن لباس های مجلسی...فک نمیکردم که بعد از این همه سال هنوز به خوبی یادم باشه لباس های خیلی خوبی می دوختم و مدت زیادی نکشید که تو شهرمعروف شدم...
بعد از دوسال پسرم اومد به دیدنم واقعا از دیدنش شگفت زده شده بودم پسرم پاره تنم بود یادگار حشمت بود..
پسرم برای خودش آقا شده بود و بهم قول داد که دو سال دیگه بره و برگرده و دیگه هیچ وقت نره منم با این امید زندگی میکردم..کم کم احساس کردم که مادرم مریض شده سعی کردم برم پیشش بمونم تا احساس تنهایی نکنه ...بچه ها مدرسه نداشتن و سه ماه تابستان بود ،کارگاه رو به دوستم سپردم و رفتم پیش مادرم سه ماه کامل پیش مادرم موندم ولی احساس میکردم که کاملاً حالش بده انگار قلبش بزرگ شده بود..
دکتر می بردمش، دکتر می گفت به خاطر اعصاب خورد کنی هایی که داشته قلبش اینطوری شده هر چقدر به مادرم اصرار می کردم که چی شده چیزی نمی گفت...
هر وقت هم سراغ داداشم و زهره رو میگرفتم مامانم طفره میرفت و چیز دیگه ای می گفت تا اینکه یه روز خواهر بزرگم اومد دیدنمون.شروع کرد به نفرین کردن زهره ،گفتم چی شده، گفت اجازه نمیده داداش بیاد مادرم رو ببینه اجازه نمیده بچه ها رو بیاره مامانم ببینه...داداش یواشکی میاد مامان و میبینه ولی نمیتونه بچهها رو بیاره چون بچهها میرن به زهره خبر میدن مامان دلش برای بچه ها تنگ میشه داشتم دیوانه می شدم...
پس دکتر راست میگفت مادرم یک اعصاب خورد کنی داشته که قلبش به این وضع دراومده.. مادرم صدای مارو نمیشنید.. تحمل نکردم و رفتم سراغ داداشم در زدم زهره بعد از چند دقیقه درو باز کرد بدون مکث شروع کردم به داد و فریاد زدن گفتم داداش خوش به غیرتت که مادرتو ول کردی اومدی ور دل زنت مادرم بجز خوبی چه بی احترامی بهت کرده بود...اگه دروغ نگم زهره در کل ازدواجش حتی دوبار خونه ی مامانمو جارو نکشیده بود.. داداش شروع کرد به گریه کردن باورم نمیشد که مرد به این گندگی جلوی من گریه کنه...گفتم چرا گریه می کنی گفت چیکار کنم مادر خودش اجازه نمیده اینو طل!ق بدم حتی قسمم میده که باهاش بد رفتاری نکنم...تو بگو که من چیکار کنم از یک طرف مادرم از یک طرفم این اجازه نمیده بیارم بچه ها رو ببینه دست بچه ها رو گرفتم و گفتم مگه این کیه اجازه نده،زهره با عصبانیت اومد روی دستم زد و گفت فکر کردی کی هستی حق نداری به بچههای من دست بزنی نمیخوام مادرت بچه های منو ببینه ،اونقدر عصبانی شده بودم که اگر حتی زهره رو هم میکشتم پشیمان نمیشدم گفتم مادر من چه هیزم تری به تو فروخته اجازه نمی دی نوه هاشو ببینه از وقتی عروس خونه ی ما شدی به سیاه وسفید دست نزدی الان چی شده که داری اینطوری می کنی گفت من دوست ندارم شما رو ببینم قطع رابطه کنیم بهتره...گفتم چطور اون وقتایی که میخواستیم بیایم خواستگاریت قربون صدقه ی من و مادرم میرفتی الان چی شده ؟؟ گفت ببین اعصابمو به هم نریز کاری نکن که من بیام دعوا راه بندازم و مادر تو بیشتر از این ناراحت بکنم برو گ.مشو از زندگیم بیرون.. برادرم اومد در حالی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود زهره رو گرفت به ک.تک آنقدر ک.تکش زد تا زهره از حال رفت من فقط ج.یغ و داد می کردم و سعی میکردم زهره رو از دستش بگیرم که نز.ندش،ولی برادرم خون جلوی چشماش رو گرفته بود،گفت همین امروز طل!قش میدم بزاره بره خونه ی مادرش..
رفتم برای زهره آب آوردم ریختم رو صورتش کمی بعد به هوش اومد
#P77
گفت اگر از اونجا فارغ التحصیل بشم آینده ی کاری بسیار خوبی خواهم داشت من به ناچار قبول کردم ولی غم زیادی رو باید تحمل میکردم غم دوری فرزند خیلی خیلی سخت بود ولی چاره ای نبود ،اگر هم اجازه نمی دادم که پسرم بره دچار نوعی خودخواهی می شدم برای همین گفتم برو... خدا میدونه که خودم چی کشیدم..روزی که قرار بود از من جدا بشه داخل فرودگاه تمام بدنم می لرزید لحظهبهلحظه که ازم دور می شد انگار تمام بدنم رو به رعشه در می آوردم پسرم رفت.. وقتی کاملا ازچشمم پنهان شد شروع کردم با صدای بلند گریه کردن دخترم سعی میکرد آرومم بکنه ،ولی حال روز خودش از من بهتر نبود پسرم درمانگاه رو به یکی از دوستاش سپرده بود تا وقتی برمیگرده درمانگاه بی صاحب نباشه...من توی خونه خیلی حوصلم سر میرفت ..دخترم و پسرم خودشون بچههای درس خونی بودن و به من احتیاج نداشتن تصمیم گرفتم که یک کارگاه بزنم و چون از قبل واز دوران مجردی خیاطی بلد بودم تصمیم گرفتم کارگاه بزنم و سر خودمو گرم کنم یکی از مغازه ها رو فروختم و اونجابود که بچهها فهمیدن پدرشون مغازه و خونه رو به نام من زده و ناراحت نشدن و گفتن که مرتضی کار خیلی خوبی کرده ،من یه دونه کارگاه بزرگ اجاره کردم و شروع به کار کردم ابتدا من بودم و یکی از دوستام که اونم خیاطی بلد بود شروع کرده بودیم به دوختن لباس های مجلسی...فک نمیکردم که بعد از این همه سال هنوز به خوبی یادم باشه لباس های خیلی خوبی می دوختم و مدت زیادی نکشید که تو شهرمعروف شدم...
بعد از دوسال پسرم اومد به دیدنم واقعا از دیدنش شگفت زده شده بودم پسرم پاره تنم بود یادگار حشمت بود..
پسرم برای خودش آقا شده بود و بهم قول داد که دو سال دیگه بره و برگرده و دیگه هیچ وقت نره منم با این امید زندگی میکردم..کم کم احساس کردم که مادرم مریض شده سعی کردم برم پیشش بمونم تا احساس تنهایی نکنه ...بچه ها مدرسه نداشتن و سه ماه تابستان بود ،کارگاه رو به دوستم سپردم و رفتم پیش مادرم سه ماه کامل پیش مادرم موندم ولی احساس میکردم که کاملاً حالش بده انگار قلبش بزرگ شده بود..
دکتر می بردمش، دکتر می گفت به خاطر اعصاب خورد کنی هایی که داشته قلبش اینطوری شده هر چقدر به مادرم اصرار می کردم که چی شده چیزی نمی گفت...
هر وقت هم سراغ داداشم و زهره رو میگرفتم مامانم طفره میرفت و چیز دیگه ای می گفت تا اینکه یه روز خواهر بزرگم اومد دیدنمون.شروع کرد به نفرین کردن زهره ،گفتم چی شده، گفت اجازه نمیده داداش بیاد مادرم رو ببینه اجازه نمیده بچه ها رو بیاره مامانم ببینه...داداش یواشکی میاد مامان و میبینه ولی نمیتونه بچهها رو بیاره چون بچهها میرن به زهره خبر میدن مامان دلش برای بچه ها تنگ میشه داشتم دیوانه می شدم...
پس دکتر راست میگفت مادرم یک اعصاب خورد کنی داشته که قلبش به این وضع دراومده.. مادرم صدای مارو نمیشنید.. تحمل نکردم و رفتم سراغ داداشم در زدم زهره بعد از چند دقیقه درو باز کرد بدون مکث شروع کردم به داد و فریاد زدن گفتم داداش خوش به غیرتت که مادرتو ول کردی اومدی ور دل زنت مادرم بجز خوبی چه بی احترامی بهت کرده بود...اگه دروغ نگم زهره در کل ازدواجش حتی دوبار خونه ی مامانمو جارو نکشیده بود.. داداش شروع کرد به گریه کردن باورم نمیشد که مرد به این گندگی جلوی من گریه کنه...گفتم چرا گریه می کنی گفت چیکار کنم مادر خودش اجازه نمیده اینو طل!ق بدم حتی قسمم میده که باهاش بد رفتاری نکنم...تو بگو که من چیکار کنم از یک طرف مادرم از یک طرفم این اجازه نمیده بیارم بچه ها رو ببینه دست بچه ها رو گرفتم و گفتم مگه این کیه اجازه نده،زهره با عصبانیت اومد روی دستم زد و گفت فکر کردی کی هستی حق نداری به بچههای من دست بزنی نمیخوام مادرت بچه های منو ببینه ،اونقدر عصبانی شده بودم که اگر حتی زهره رو هم میکشتم پشیمان نمیشدم گفتم مادر من چه هیزم تری به تو فروخته اجازه نمی دی نوه هاشو ببینه از وقتی عروس خونه ی ما شدی به سیاه وسفید دست نزدی الان چی شده که داری اینطوری می کنی گفت من دوست ندارم شما رو ببینم قطع رابطه کنیم بهتره...گفتم چطور اون وقتایی که میخواستیم بیایم خواستگاریت قربون صدقه ی من و مادرم میرفتی الان چی شده ؟؟ گفت ببین اعصابمو به هم نریز کاری نکن که من بیام دعوا راه بندازم و مادر تو بیشتر از این ناراحت بکنم برو گ.مشو از زندگیم بیرون.. برادرم اومد در حالی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود زهره رو گرفت به ک.تک آنقدر ک.تکش زد تا زهره از حال رفت من فقط ج.یغ و داد می کردم و سعی میکردم زهره رو از دستش بگیرم که نز.ندش،ولی برادرم خون جلوی چشماش رو گرفته بود،گفت همین امروز طل!قش میدم بزاره بره خونه ی مادرش..
رفتم برای زهره آب آوردم ریختم رو صورتش کمی بعد به هوش اومد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
کسب درآمد تضمینی ماهی ۵۰ تا ۸۰
فقط با روزی ۳ ساعت با گوشی100
manbriefcaseکــارمـنـد 🧕🏻 خــانه دار
mortar_board دانشجو man🦳 بازنشسته
توجه فقط امروز عضو میپذیرنxpoint_down
https://rubika.ir/joinc/+EEIAEBAC0VUQFEKXOUNQRZSYISSEXBLD
ظرفیت محدوده زود عضو شید xred_circle
فقط با روزی ۳ ساعت با گوشی100
manbriefcaseکــارمـنـد 🧕🏻 خــانه دار
mortar_board دانشجو man🦳 بازنشسته
توجه فقط امروز عضو میپذیرنxpoint_down
https://rubika.ir/joinc/+EEIAEBAC0VUQFEKXOUNQRZSYISSEXBLD
ظرفیت محدوده زود عضو شید xred_circle
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
red_circlered_circleکار درمنزل فقط با یک گوشیred_circlered_circle
100 مناسب کارمندان
100 مناسب دانشجویان
100 مناسب خانم های خانه دار
red_circle از هر شهری هستی با موبایل میتونی
درآمد روزانه داشته باشی white_check_markpoint_downpoint_downpoint_down
https://rubika.ir/joinc/+EEIAEBAC0VUQFEKXOUNQRZSYISSEXBLD
xعضو شو و درآمد بقیه رو ببینpoint_up_2
100 مناسب کارمندان
100 مناسب دانشجویان
100 مناسب خانم های خانه دار
red_circle از هر شهری هستی با موبایل میتونی
درآمد روزانه داشته باشی white_check_markpoint_downpoint_downpoint_down
https://rubika.ir/joinc/+EEIAEBAC0VUQFEKXOUNQRZSYISSEXBLD
xعضو شو و درآمد بقیه رو ببینpoint_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
سلام 🥰
یه خاطره از باز نکردن در stuck_out_tongue_winking_eye
خواهر شوهرم نزدیک خونمونه البته خیلی نه ها چند کوچه فاصله داریم heart_eyesخدایی خیلی خوبه اما وقتی میاد پسرش شلوغه و دیگه قصد رفتن هم ندارن joy
هی خواهر شوهرم میگه بلند شید دخترش میگه هنوز بشین زوده
منم مهمان نوازما اما آدم بلا تکلیف میمونه شام برای اونا بذاره یا نه چون هی میگن میخواییم بریم grin این تا اینجا relaxed️
اینا کلاس میرفتن برگشتنی ام سر میزدن به من heart_eyes یه روز من خونه رو ریخته بودم فجیح expressionless لباس شویی ام روشن 🤩 اینا اومدن منم دوست ندارم خونه نامرتب باشه کسی بیاد smiley
گفتم یه بار بزنن میرن دیگه باورتون نمیشه ده بار زنگ زدن بابا یه بار زدی نبودم برو stuck_out_tongue_closed_eyes
بعد که رفتن دخترش پیام داد زن دایی عافیت باشه گفتم چه طور گفت اومدیم دم درتون از لوله آب ، کف میومد در زدیم ولی حموم بودید نشنیدید laughingsweat_smile🤣 لباس شویی نجات داد smileheart_eyes
یه بارم تو اتاق بودم حال نداشتم شب بچه نخوابیده بود شب قبلش خونه مادرشوهر بودیم کلید های شوهرم جا مونده بود خونشون
منم به علت شب بیداری ، خواب و بیدار بودم sleeping زنگو زدن من باز نکردم یه بار دو بار
خلاصه دیدم همسرم زنگ زد گفت کجایی گفتم خونه خوابم گفت مامانم زنگ زد گفتم شاید رفته خونه مامانش
بلند شدم آیفون رو روشن کردم دیدم دارن میرن فکر کنید اگه کلیدو مینداخت میومد تو حسابی ضایع میشدم
آخه ساعت دو ظهر بود خلاصه خدارو شکر مادرشوهرم از این عادت ها نداره بیاد داخل سر خود joyjoyjoy
اینم خاطره من 🤣 عروس خوبی هستما این دو مورد پیش اومدwink
یه خاطره از باز نکردن در stuck_out_tongue_winking_eye
خواهر شوهرم نزدیک خونمونه البته خیلی نه ها چند کوچه فاصله داریم heart_eyesخدایی خیلی خوبه اما وقتی میاد پسرش شلوغه و دیگه قصد رفتن هم ندارن joy
هی خواهر شوهرم میگه بلند شید دخترش میگه هنوز بشین زوده
منم مهمان نوازما اما آدم بلا تکلیف میمونه شام برای اونا بذاره یا نه چون هی میگن میخواییم بریم grin این تا اینجا relaxed️
اینا کلاس میرفتن برگشتنی ام سر میزدن به من heart_eyes یه روز من خونه رو ریخته بودم فجیح expressionless لباس شویی ام روشن 🤩 اینا اومدن منم دوست ندارم خونه نامرتب باشه کسی بیاد smiley
گفتم یه بار بزنن میرن دیگه باورتون نمیشه ده بار زنگ زدن بابا یه بار زدی نبودم برو stuck_out_tongue_closed_eyes
بعد که رفتن دخترش پیام داد زن دایی عافیت باشه گفتم چه طور گفت اومدیم دم درتون از لوله آب ، کف میومد در زدیم ولی حموم بودید نشنیدید laughingsweat_smile🤣 لباس شویی نجات داد smileheart_eyes
یه بارم تو اتاق بودم حال نداشتم شب بچه نخوابیده بود شب قبلش خونه مادرشوهر بودیم کلید های شوهرم جا مونده بود خونشون
منم به علت شب بیداری ، خواب و بیدار بودم sleeping زنگو زدن من باز نکردم یه بار دو بار
خلاصه دیدم همسرم زنگ زد گفت کجایی گفتم خونه خوابم گفت مامانم زنگ زد گفتم شاید رفته خونه مامانش
بلند شدم آیفون رو روشن کردم دیدم دارن میرن فکر کنید اگه کلیدو مینداخت میومد تو حسابی ضایع میشدم
آخه ساعت دو ظهر بود خلاصه خدارو شکر مادرشوهرم از این عادت ها نداره بیاد داخل سر خود joyjoyjoy
اینم خاطره من 🤣 عروس خوبی هستما این دو مورد پیش اومدwink
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
sunflowerleavesleavesyellow_heartleavesleaves
سلام به همگی 🪻
تو ایام عید دایی های همسرم و خاله هاش با خانواده هاشون اومدن شهر ما
مادرشوهرم صداش گرفته بود همینو بهونه کرد گفت نمیتونم مهمون داری کنم فرستادشون خونه ی ما🙃، بماند که هر روز تایم غذا شیتان پیتان میکرد lipstickمیومد غذاشو میخورد به فامیلاش سر میزد و میرفت برای ادامه استراحت که صدای نازنینش برگرده 🙄joyjoy
حال همه تون درک میکنم که مینالیدین از مهمون🤦♀️ سخته با بچه کوچیک 🥲
من به سوتی مهمون هاتون خندیدم سرم اومدsmile
یکم از پولداری و خوش شانسی هاتون تعریف کنین بخندم بهتونsmile برای منم پیش بیادsweat_smile
بگذریم از سختی هاش، مهمون حبیب خداست 🥰
بریم سراغ سوتی های این چند روز blush
موقع نهار بود به خاله همسرم تعارف کردم بیشتر غذا بکشن🥘، گفتن نه، اصلا نمیخواستم نهار بخورم زیادی تنقلات خوردم cookiechocolate_bar🍿
پسرمم بهش گفت نمیخواستی بخوری پس چرا این همه خوردی🤔،طفلی بی منظور فقط سوال کرد اما سوتی بدی بود🫠 نمیشد جمع اش کرد. فقط سکوت کردم
ولییی مگه میشد جلو خنده ام بگیرم🤭🤣
زندایی همسرمم مدام سرفه میکرد، 🤧 پسرم بهش گفت زندایی جون اگه مریضی کاش خونه ما نمیومدی، dizzy_facedizzy من و داداشم مریض میشیم باز مامانم مارو میبره امپول میزنه
کاش خونتون استراحت میکردی خوب شدی میومدی سفر 🤕astonished
یعنی ابرو نذاشت برای من با رک بودنش 🥹joyjoy
اسم همین زندایی بنفشه خانوم بود ، پسر کوچیکم یه لحظه اسمش یادش رفت صداش کرد زندایی صورتی 🤦♀️joyjoyjoy
شاد باشید grapes full_moon_with_face
سلام به همگی 🪻
تو ایام عید دایی های همسرم و خاله هاش با خانواده هاشون اومدن شهر ما
مادرشوهرم صداش گرفته بود همینو بهونه کرد گفت نمیتونم مهمون داری کنم فرستادشون خونه ی ما🙃، بماند که هر روز تایم غذا شیتان پیتان میکرد lipstickمیومد غذاشو میخورد به فامیلاش سر میزد و میرفت برای ادامه استراحت که صدای نازنینش برگرده 🙄joyjoy
حال همه تون درک میکنم که مینالیدین از مهمون🤦♀️ سخته با بچه کوچیک 🥲
من به سوتی مهمون هاتون خندیدم سرم اومدsmile
یکم از پولداری و خوش شانسی هاتون تعریف کنین بخندم بهتونsmile برای منم پیش بیادsweat_smile
بگذریم از سختی هاش، مهمون حبیب خداست 🥰
بریم سراغ سوتی های این چند روز blush
موقع نهار بود به خاله همسرم تعارف کردم بیشتر غذا بکشن🥘، گفتن نه، اصلا نمیخواستم نهار بخورم زیادی تنقلات خوردم cookiechocolate_bar🍿
پسرمم بهش گفت نمیخواستی بخوری پس چرا این همه خوردی🤔،طفلی بی منظور فقط سوال کرد اما سوتی بدی بود🫠 نمیشد جمع اش کرد. فقط سکوت کردم
ولییی مگه میشد جلو خنده ام بگیرم🤭🤣
زندایی همسرمم مدام سرفه میکرد، 🤧 پسرم بهش گفت زندایی جون اگه مریضی کاش خونه ما نمیومدی، dizzy_facedizzy من و داداشم مریض میشیم باز مامانم مارو میبره امپول میزنه
کاش خونتون استراحت میکردی خوب شدی میومدی سفر 🤕astonished
یعنی ابرو نذاشت برای من با رک بودنش 🥹joyjoy
اسم همین زندایی بنفشه خانوم بود ، پسر کوچیکم یه لحظه اسمش یادش رفت صداش کرد زندایی صورتی 🤦♀️joyjoyjoy
شاد باشید grapes full_moon_with_face
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
fireبزرگترین حراجی در روبیکاfire
#ست.بالا diamond_shape_with_a_dot_insidered_circlediamond_shape_with_a_dot_inside #60
#مجلسی diamond_shape_with_a_dot_insidered_circlediamond_shape_with_a_dot_inside #150
#مانتو diamond_shape_with_a_dot_insidered_circlediamond_shape_with_a_dot_inside #100
beginnerحراج به مدت ده روزbeginner
https://rubika.ir/joinc/CCJBDIID0TPWKIRBGUNZYSKUCEGURATW
#ارسال.رایگانred_circlered_circle
#ست.بالا diamond_shape_with_a_dot_insidered_circlediamond_shape_with_a_dot_inside #60
#مجلسی diamond_shape_with_a_dot_insidered_circlediamond_shape_with_a_dot_inside #150
#مانتو diamond_shape_with_a_dot_insidered_circlediamond_shape_with_a_dot_inside #100
beginnerحراج به مدت ده روزbeginner
https://rubika.ir/joinc/CCJBDIID0TPWKIRBGUNZYSKUCEGURATW
#ارسال.رایگانred_circlered_circle
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
dressheart️heart_eyesdressheart️heart_eyes☆point_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
سلام
اولین سال نامزدی نزدیک سالگرد عقدمون بودکه همسرم میره و زنجیر پلاک طلا اسم خودش و برام سفارش میده
درست کنن و میاد ب مادرش میگه ک ی زنجیر میخوام بخرم برای نامزدم
چن روز بعد مادرشوهرم و جاریم اومدن خونه مادرم اینا
یک دفعه مادرشوهرم ب جاریم میگه پسرم براش زنجیر خریده ولی ب ما نشون نداده
بزار پیش تو بگم مجبور بشه بره بیاره
بعد مادرشوهرم گفت عزیزم زنجیری ک پسرم برات خریده
رو برو بیار ببینم مبارکت باشه بخدا الان داشتم ب عروسم میگفتم منم هنو ندیدمcry
بیار ببینم
منم ک هاج و واجflushedflushed گفتم من زنجیری ندارم ینی پسرت برام چیزی نخریده
مادرشوهرمم هی اصرار ک برو بیار دیگه چرا قایم میکنی منم واقعا داشتم حرص میخوردم ک اینا رسما دارن منو دروغگو میدونن
حالا اون اصرار من انکار
بعد مادرشوهرم برای اینکه مچ منو بگیره گف بزار زنگ بزنم از پسرم بپرسم من ک دروغ ندارمunamused
زنگ زدن ب همسرم نفهمیدم ار اون ور همسرم چیا گفت ک دیگه بعد قط کردن گوشی مادرشوهرم گف ن من اشتباه شنیدم
خلاصه خیلییییی از کارشون ناراحت شدمpensive ب همسرم گفتم گفت مامانم هواسش پرت شده
منم اصلا دیگه ب هیج چیز فک نکردم فرداش من و برد رستوران و زنجیر و گذاشت جلوم
خیلیییی سورپرایزشدم بعد گفت جریانو و گفت مادرم فک میکرده تو پنهان کاری میکنی
میخواسته مچتو بگیره ک منم پشت تلفن کلی دعواش کردم و اونم بحث و عوض کردgringringrinjoyjoy
اینم یکی از چالش های ما
ببخشید طولانی شدheart️
اولین سال نامزدی نزدیک سالگرد عقدمون بودکه همسرم میره و زنجیر پلاک طلا اسم خودش و برام سفارش میده
درست کنن و میاد ب مادرش میگه ک ی زنجیر میخوام بخرم برای نامزدم
چن روز بعد مادرشوهرم و جاریم اومدن خونه مادرم اینا
یک دفعه مادرشوهرم ب جاریم میگه پسرم براش زنجیر خریده ولی ب ما نشون نداده
بزار پیش تو بگم مجبور بشه بره بیاره
بعد مادرشوهرم گفت عزیزم زنجیری ک پسرم برات خریده
رو برو بیار ببینم مبارکت باشه بخدا الان داشتم ب عروسم میگفتم منم هنو ندیدمcry
بیار ببینم
منم ک هاج و واجflushedflushed گفتم من زنجیری ندارم ینی پسرت برام چیزی نخریده
مادرشوهرمم هی اصرار ک برو بیار دیگه چرا قایم میکنی منم واقعا داشتم حرص میخوردم ک اینا رسما دارن منو دروغگو میدونن
حالا اون اصرار من انکار
بعد مادرشوهرم برای اینکه مچ منو بگیره گف بزار زنگ بزنم از پسرم بپرسم من ک دروغ ندارمunamused
زنگ زدن ب همسرم نفهمیدم ار اون ور همسرم چیا گفت ک دیگه بعد قط کردن گوشی مادرشوهرم گف ن من اشتباه شنیدم
خلاصه خیلییییی از کارشون ناراحت شدمpensive ب همسرم گفتم گفت مامانم هواسش پرت شده
منم اصلا دیگه ب هیج چیز فک نکردم فرداش من و برد رستوران و زنجیر و گذاشت جلوم
خیلیییی سورپرایزشدم بعد گفت جریانو و گفت مادرم فک میکرده تو پنهان کاری میکنی
میخواسته مچتو بگیره ک منم پشت تلفن کلی دعواش کردم و اونم بحث و عوض کردgringringrinjoyjoy
اینم یکی از چالش های ما
ببخشید طولانی شدheart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
#پندانه
✍ دنیا مثل آینه است
small_blue_diamondیک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
small_red_triangle«دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییعجنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار میشود، دعوت میکنیم.»
small_orange_diamondدر ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت میشدند. اما پس از مدتی، کنجکاو میشدند که بدانند چه کسی مانع پیشرفت آنها در اداره بوده است.
small_blue_diamondاین کنجکاوی، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفتهرفته که جمعیت زیاد میشد هیجان هم بالا رفت.
small_orange_diamondهمه پیش خود فکر میکردند این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
small_blue_diamondکارمندان در صفی قرار گرفتند و یکییکی نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه میکردند ناگهان خشکشان میزد و زبانشان بند میآمد.
small_orange_diamondآینهای درون تابوت قرار داده شده بود و هرکس به درون تابوت نگاه میکرد، تصویر خود را میدید.
small_blue_diamondنوشتهای نیز بدین مضمون کنار آینه بود:
small_red_triangle«تنها یک نفر وجود دارد که میتواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که میتوانید زندگیتان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که میتوانید بر روی شادیها، تصورات و موفقیتهایتان اثرگذار باشید. شما تنها کسی هستید که میتوانید به خودتان کمک کنید.»
small_orange_diamondزندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر میکند، دستخوش تغییر نمیشود.
small_blue_diamondزندگی شما فقط وقتی تغییر میکند که شما تغییر کنید، باورهای محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها مسئول زندگی خودتان هستید.
small_orange_diamondمهمترین رابطهای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
small_blue_diamondخودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، چیزهای غیرممکن و ازدستداده نهراسید. خودتان و واقعیتهای زندگی خودتان را بسازید.
✍ دنیا مثل آینه است
small_blue_diamondیک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
small_red_triangle«دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییعجنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار میشود، دعوت میکنیم.»
small_orange_diamondدر ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت میشدند. اما پس از مدتی، کنجکاو میشدند که بدانند چه کسی مانع پیشرفت آنها در اداره بوده است.
small_blue_diamondاین کنجکاوی، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفتهرفته که جمعیت زیاد میشد هیجان هم بالا رفت.
small_orange_diamondهمه پیش خود فکر میکردند این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
small_blue_diamondکارمندان در صفی قرار گرفتند و یکییکی نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه میکردند ناگهان خشکشان میزد و زبانشان بند میآمد.
small_orange_diamondآینهای درون تابوت قرار داده شده بود و هرکس به درون تابوت نگاه میکرد، تصویر خود را میدید.
small_blue_diamondنوشتهای نیز بدین مضمون کنار آینه بود:
small_red_triangle«تنها یک نفر وجود دارد که میتواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که میتوانید زندگیتان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که میتوانید بر روی شادیها، تصورات و موفقیتهایتان اثرگذار باشید. شما تنها کسی هستید که میتوانید به خودتان کمک کنید.»
small_orange_diamondزندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر میکند، دستخوش تغییر نمیشود.
small_blue_diamondزندگی شما فقط وقتی تغییر میکند که شما تغییر کنید، باورهای محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها مسئول زندگی خودتان هستید.
small_orange_diamondمهمترین رابطهای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
small_blue_diamondخودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، چیزهای غیرممکن و ازدستداده نهراسید. خودتان و واقعیتهای زندگی خودتان را بسازید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
زن باید یه پوستی داشته باشه سفید که لپاش مثل سیب قرمز سرخ باشه apple
به نظر من هیکلت هر چقدم بد باشه ولی پوست خوب #نوددرصد عیبتو میپوشونه🙃🙂
پس اگه پوست جای #لک و #جوش داره یا #چین_چروکه یا #پوستت_تیرس حتی نواحی حساس بیا اینجا که بهترین معجزه رو میکنه heart_eyespoint_down🏽
https://rubika.ir/joinc/DJJFJJFE0JUXIIJWYAFXLXKXROTALRRR
تو روبیکا بمب به پا کرده به #وایتــــــکس_پوستی معروفه point_up_2wink عضوشدی میخوام پاکش کنم ؟؟؟
به نظر من هیکلت هر چقدم بد باشه ولی پوست خوب #نوددرصد عیبتو میپوشونه🙃🙂
پس اگه پوست جای #لک و #جوش داره یا #چین_چروکه یا #پوستت_تیرس حتی نواحی حساس بیا اینجا که بهترین معجزه رو میکنه heart_eyespoint_down🏽
https://rubika.ir/joinc/DJJFJJFE0JUXIIJWYAFXLXKXROTALRRR
تو روبیکا بمب به پا کرده به #وایتــــــکس_پوستی معروفه point_up_2wink عضوشدی میخوام پاکش کنم ؟؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
🥰dizzy🥰dizzy🥰dizzyheart_eyespoint_up️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
#داستان memo
این داستان رو خیلی دوست دارم
pushpinپیشنهاد میکنم با دقت بخونید...
white_check_markمردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد انجام بده و جوابش را به من بگو:در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعددر ۲متری و به همین ترتیب تابالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و او در اتاق نشسته بود.
interrobang️ سوالش را مطرح کرد جوابی نشنید
interrobang️بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپزخانه رفت ودوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.
interrobang️بازهم جلوتر رفت سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید.
interrobang️ این بار جلوتر رفت و گفت: ” شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت: عزيزم برای چهارمین بار میگم؛ ” خوراک مرغ!“
🖋 گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیبهایی که تصور میکنیم دردیگران وجود دارد در وجود خودمان است.
#نوستالژی
این داستان رو خیلی دوست دارم
pushpinپیشنهاد میکنم با دقت بخونید...
white_check_markمردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد انجام بده و جوابش را به من بگو:در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعددر ۲متری و به همین ترتیب تابالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و او در اتاق نشسته بود.
interrobang️ سوالش را مطرح کرد جوابی نشنید
interrobang️بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپزخانه رفت ودوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.
interrobang️بازهم جلوتر رفت سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید.
interrobang️ این بار جلوتر رفت و گفت: ” شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت: عزيزم برای چهارمین بار میگم؛ ” خوراک مرغ!“
🖋 گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیبهایی که تصور میکنیم دردیگران وجود دارد در وجود خودمان است.
#نوستالژی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است !
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت :
آقا اجازه یک با یک برابر نیست ...
معلم که بهش بر خورده بود گفت :
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست ...
اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت !!!
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت :
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه ؛
شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه ....
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...؟؟؟
محسن مثل من هشت سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم ...؟؟؟
شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر 3 ماه یک بار کفش میخره و اما من 3 سال یه کفش و میپوشم ...؟
حمید مثل من هشت سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و ...؟؟؟
معلم اشک هاش و پاک کرد و رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت :
یک با یک برابر نیست !
#نوستالژی
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت :
آقا اجازه یک با یک برابر نیست ...
معلم که بهش بر خورده بود گفت :
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست ...
اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت !!!
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت :
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه ؛
شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه ....
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...؟؟؟
محسن مثل من هشت سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم ...؟؟؟
شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر 3 ماه یک بار کفش میخره و اما من 3 سال یه کفش و میپوشم ...؟
حمید مثل من هشت سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و ...؟؟؟
معلم اشک هاش و پاک کرد و رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت :
یک با یک برابر نیست !
#نوستالژی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
سلام ممنون از کانال خوبتون منم میخوام یه سوتی تعریف کنم که برای سال ۸۲ هست، همسرم یه مادر بزرگ داره یعنی کلا خود خنده است خواستم یکی از این سوتی هاش رو بهتون بگم grin
موقع عید فطر بود ماهم رسم داریم که بریم خونه ی بزرگترها واسه دیدن و تبریک گفتن خلاصه شب بود و این مادربزرگ بامزه ما سر نماز بود و تازه نمازش رو شروع کرده بود خاله همسرم آجیل اینا آورد واسه پذیرایی مادربزرگ همین جوری که سر قنوت بود گفت مادر واسه بچهها شیرینی هم بیار بخورن مادر جون تعارف نکنین الله اکبر :))) باز به نمازشون ادامه دادن، یه کم بعد اومدن آب دوغ درست کنن که خاله گفت نمیدونم مادر سیر هم میخورن؟! مادربزرگه هم سر نماز الله گفت اکبر آره مادر بریز، پونه هم بریز سبحان الله باز دوباره نماز خوندن خلاصه ما اونجا داشتیم دیوارو گاز میزدیم از خنده joy🤣🤣
موقع عید فطر بود ماهم رسم داریم که بریم خونه ی بزرگترها واسه دیدن و تبریک گفتن خلاصه شب بود و این مادربزرگ بامزه ما سر نماز بود و تازه نمازش رو شروع کرده بود خاله همسرم آجیل اینا آورد واسه پذیرایی مادربزرگ همین جوری که سر قنوت بود گفت مادر واسه بچهها شیرینی هم بیار بخورن مادر جون تعارف نکنین الله اکبر :))) باز به نمازشون ادامه دادن، یه کم بعد اومدن آب دوغ درست کنن که خاله گفت نمیدونم مادر سیر هم میخورن؟! مادربزرگه هم سر نماز الله گفت اکبر آره مادر بریز، پونه هم بریز سبحان الله باز دوباره نماز خوندن خلاصه ما اونجا داشتیم دیوارو گاز میزدیم از خنده joy🤣🤣
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
من موقع استرس میخندم، یه مشکل روانیهjoy
بنده خدا شوهرم هرچی حرف جدی میزد بعدش من هر هر میخندیدم، حالا نگو اولین خواستگاریم بود استرس داشتم...
خلاصه که صدای خنده هام تو پذیرایی هم رفته بود آبرو برای خودم و خانودم نذاشتم،شوهرم میگه دیدم خیلی میخندی بگیرمت شاد میمونیمneutral_facejoyjoy مامانم چنان عصبی بود که موقعی که رفتن منو اینقدر زدو غرغر کرد که چرا این همه میخندیدیjoyjoyjoy
خلاصه الان ۱۱ ساله ازدواج کردیمjoyjoy
بنده خدا شوهرم هرچی حرف جدی میزد بعدش من هر هر میخندیدم، حالا نگو اولین خواستگاریم بود استرس داشتم...
خلاصه که صدای خنده هام تو پذیرایی هم رفته بود آبرو برای خودم و خانودم نذاشتم،شوهرم میگه دیدم خیلی میخندی بگیرمت شاد میمونیمneutral_facejoyjoy مامانم چنان عصبی بود که موقعی که رفتن منو اینقدر زدو غرغر کرد که چرا این همه میخندیدیjoyjoyjoy
خلاصه الان ۱۱ ساله ازدواج کردیمjoyjoy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
.
بافتنی های بی کلاس رو دور بندازxunamusedrage
من بهت بافتهای ترند و پولسازی
رو آموزش میدم که هرکی ببینه
عاشقش بشهheart_eyes🧶gift
izakaya_lanternاینم کانالمه بیا تالینک پاک نشدهpoint_down
https://rubika.ir/joinc/EJIDHICH0KLMIRZECUJCGHMPHHZUSATY
اینجا میتونی با بافتنی به درآمد برسیmoney_with_wingspoint_up_2
۲/۲۹
بافتنی های بی کلاس رو دور بندازxunamusedrage
من بهت بافتهای ترند و پولسازی
رو آموزش میدم که هرکی ببینه
عاشقش بشهheart_eyes🧶gift
izakaya_lanternاینم کانالمه بیا تالینک پاک نشدهpoint_down
https://rubika.ir/joinc/EJIDHICH0KLMIRZECUJCGHMPHHZUSATY
اینجا میتونی با بافتنی به درآمد برسیmoney_with_wingspoint_up_2
۲/۲۹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
.
میخوام آموزش #رایگان بافت صندل شیک
رو بزارم تو این کانال پس بدو بیاheart_eyespoint_downsandal🩴
https://rubika.ir/joinc/EJIDHICH0KLMIRZECUJCGHMPHHZUSATY
۲/۲۹
میخوام آموزش #رایگان بافت صندل شیک
رو بزارم تو این کانال پس بدو بیاheart_eyespoint_downsandal🩴
https://rubika.ir/joinc/EJIDHICH0KLMIRZECUJCGHMPHHZUSATY
۲/۲۹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
سلام یک خاطره هم من بگم...
آقا چند سال پیش اون موقع بچه تر بودم یکبار گفتم بذار به موهام برسم برداشتم سدر و تخم مرغ و سیاه دانه یکم آب با هم قاطی کردم زدم به سرم که چند ساعت بمونه... بعد چند ساعت رفتم سرمو بشورم چشمتون روز بد نبینه نگو اونا سیاه دانه نبوده که من زدم تخم شربتی بود:))) آقا اینا باد کرده بود چسبیده بود به موهامgrinning
بعد که سرمو شستم همچنان چسبیده بود مامانم دیه با هزار مکافات باشونه از موهام جداشون کرد آی بهم اون روز میخندیدن کلا از اون موقع دیگه سعی کردم ازاین جور رسیدگی ها رو قیدشو بزنم🤣grin
آقا چند سال پیش اون موقع بچه تر بودم یکبار گفتم بذار به موهام برسم برداشتم سدر و تخم مرغ و سیاه دانه یکم آب با هم قاطی کردم زدم به سرم که چند ساعت بمونه... بعد چند ساعت رفتم سرمو بشورم چشمتون روز بد نبینه نگو اونا سیاه دانه نبوده که من زدم تخم شربتی بود:))) آقا اینا باد کرده بود چسبیده بود به موهامgrinning
بعد که سرمو شستم همچنان چسبیده بود مامانم دیه با هزار مکافات باشونه از موهام جداشون کرد آی بهم اون روز میخندیدن کلا از اون موقع دیگه سعی کردم ازاین جور رسیدگی ها رو قیدشو بزنم🤣grin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
green_heartfour_leaf_clover سرگذشت پروین بانو
#P75
گفتم مرتضی این چه حرفیه من چیزی نمیخوام گفت دیدی که بعد از مرگ آقاجون بچه ها چیکار کردن من دوست ندارم تو زیر دست این و اون بمونی خونه رو به نامت می کنم ،بقیه چیزا بمونه برای بچه ها ،تو وصیت نامه نوشتم که هرچی دارم به بچه های تو هم برسه یدونه مغازه بنامت می کنم تا اجاره بدی و با پولش امرار معاش بکنی ...وقتی من مخالفت کردم گفت نکنه دوست داری بعد از من ازدواج بکنی من مغازه رو به نامت میکنم...تا دخل و خرجی داشته باشی و به خاطر پول دیگه با کسی ازدواج نکنی..
من اصرار کردم تا قبول نکنم ولی مرتضی قبول نکرد گفت باید سهم تو رو بدم تا با خیال راحت از این دنیا برم ..
هر وقت حرف از رفتن میزد تمام بدنم می لرزید ولی چاره ای نبود مرتضی منو برد محضرخانه و تمام خونه و یکی از مغازهها شو به نام من زد و گفت تا زمانی که بچه ها حرف از ارث و میراث نزدن چیزی نگو،من بجای این که خوشحال باشم ناراحت بودم و گریه میکردم ولی مرتضی میگفت مرگ حقه ،
انگار خودش میدونست که زیاد زنده نیست همیشه بخاطر ماجرای سارا از من حلالیت میخواست..یک سال بعد از عمل جراحیش بیماری مرتضی عود کرده بود اینو زمانی فهمیدم که دوباره کم غذا شده بود و بیحال دوباره رفتیم آزمایش و فهمیدیم که غده این دفعه داخل کبد رشد کرده من نمیدونم چرا با اینکه کل غده رو برداشته بودند ولی دوباره توی کبد بیماریش دیده شده بود جلسه های شیمی درمانی شروع شده بود...هر جلسه که میرفتیم و برمی گشتیم من میمردم و زنده می شدم خیلی سخت بود، مرتضی خیلی اذیت میشد به من میگفت تو رو خدا دست از سرم بردار بزار این آخر عمری راحت زندگی کنم ولی من قبول نمی کردم و می گفتم باید هر طور که شده بری شیمی درمانی تا اینکه یک روز دکترش منو یواش صدا کرد و گفت خانوم بهتره که دیگه جلسات رو قطع کنیم چون این بیماری تقریبا تمام بدنش رو گرفته کبد کلیه همه درگیر هستند،بزاریم بره زندگیشو بکنه اگر بخواهیم شیمی درمانی بکنیم خیلی سختی میکشه چون تو قسمت های مختلف بدنش هست..
من شروع کردم به گریه و زاری کردن به دکتر التماس می کردم اجازه بده بریم خارج از کشور و نجاتش بدیم دکتر گفت این بیماری در هیچ جای دنیا درمان نداره بهتره تلاش بیهوده نکنم و اجازه بدم که مرتضی آخر عمرش رو شاد زندگی کنه ...
دکتر به من گفت تو باید بهش روحیه بدی تا شاید اگر سه ماه قرار بود زندگی کنه سه ماه رو تبدیل کنیم به شش ماه..
وقتی از مطب اومدم بیرون به خودم قول دادم که شاد باشم و به مرتضی روحیه بدم کار خیلی خیلی سختی بود ولی باید این کار را انجام میدادم،هرروز میبردمش گردش با قطع شدن جلسات شیمی درمانیش خودشم فهمیده بود که رفتنیه...باهر سختی بود بردمش کربلا اونجا تو حرم حضرت ابوالفضل نشسته بودیم که دستمو گرفت و گفت پروین همینجا قسم بخور که منو حلال کردی،منم با گریه گفتم حلالت کردم از ته دلم...تو این مدت مرتضی شده بود پوستو استخوان از کربلا برگشتیم...حدود دو ماه بعدش حال مرتضی بسیار بد شد هر کاری کردم اصلاً نرفت بیمارستان گفت دوست دارم تو خونه ی خودم بمیرم..این بیماری رو هم تاوان گناهی می دونست که در حق سارا کرده بود هر چقدر که من میگفتم شیطان گولت زده و خودشم نباید این راه رو میرفت میگفت نه من کردم من باعث شدم پای سارا به کارهای دیگه کشیده بشه هر چند که اون باعث شده بود که من باهاش برم مهمونی ولی من نباید بهش دست در!زی میکردم... خلاصه حال مرتضی خیلی بد شده بود..مادر شوهرم اومده بود به دیدن مرتضی اونقدر بیچاره گریه میکرد که دل هر شنوندهای بهدرد میآمد نمی دونستم اونو آروم کنم یا به مرتضی برسم یا خودم بشینم یه گوشه و گریه کنه خلاصه بعد از چند روز مریض بودن یک روز عصر که من کیک پخته بودم و مرتضی کیک رو به خوبی خورد من و مادر شوهرم حسابی تعجب کرده بودیم مادرشوهرم می گفت نکنه حالش خوب شده ؟مرتضی اونقدر کیک خورد و تعریف کرد که هممون حالمون خوب شده بود موقع اذان عصر بود که مرتضی از پیش ما رفت...رفتم تو اتاق تا بیدارش کنم چای بخوریم ولی هرکاری کردم بیدار نشد هر چقدر با صدای بلند صداش زدم جواب نداد...
مرتضی عزیزم درسن شصت و چهار سالگی از پیش ما رفت از دست دادن مرتضی غمی بود که به این آسودگی ها باهاش کنار نمیومدم گریه و زاری میکردم و خدا رو صدا می زدم ولی خدا جوابمو نمی داد مرتضی رو صدا می زدم ولی اون دیگه هیچ وقت بهم جواب نداد..روزهای سختی بود اینقدر سخت که نمیتونم حتی با کلمه توصیف کنم مادرم و خواهرام هم اومده بودن از هر جایی مهمون داشتیم پسرم و دخترم انگار واقعا پدرشون رو از دست داده بودن ،دخترم سر دفن کردن مرتضی از هوش رفت گفت این مرد پدر واقعی ما بود کسی بود که این سالها به ما جز خوبی کار دیگه ای نکرد...
#P75
گفتم مرتضی این چه حرفیه من چیزی نمیخوام گفت دیدی که بعد از مرگ آقاجون بچه ها چیکار کردن من دوست ندارم تو زیر دست این و اون بمونی خونه رو به نامت می کنم ،بقیه چیزا بمونه برای بچه ها ،تو وصیت نامه نوشتم که هرچی دارم به بچه های تو هم برسه یدونه مغازه بنامت می کنم تا اجاره بدی و با پولش امرار معاش بکنی ...وقتی من مخالفت کردم گفت نکنه دوست داری بعد از من ازدواج بکنی من مغازه رو به نامت میکنم...تا دخل و خرجی داشته باشی و به خاطر پول دیگه با کسی ازدواج نکنی..
من اصرار کردم تا قبول نکنم ولی مرتضی قبول نکرد گفت باید سهم تو رو بدم تا با خیال راحت از این دنیا برم ..
هر وقت حرف از رفتن میزد تمام بدنم می لرزید ولی چاره ای نبود مرتضی منو برد محضرخانه و تمام خونه و یکی از مغازهها شو به نام من زد و گفت تا زمانی که بچه ها حرف از ارث و میراث نزدن چیزی نگو،من بجای این که خوشحال باشم ناراحت بودم و گریه میکردم ولی مرتضی میگفت مرگ حقه ،
انگار خودش میدونست که زیاد زنده نیست همیشه بخاطر ماجرای سارا از من حلالیت میخواست..یک سال بعد از عمل جراحیش بیماری مرتضی عود کرده بود اینو زمانی فهمیدم که دوباره کم غذا شده بود و بیحال دوباره رفتیم آزمایش و فهمیدیم که غده این دفعه داخل کبد رشد کرده من نمیدونم چرا با اینکه کل غده رو برداشته بودند ولی دوباره توی کبد بیماریش دیده شده بود جلسه های شیمی درمانی شروع شده بود...هر جلسه که میرفتیم و برمی گشتیم من میمردم و زنده می شدم خیلی سخت بود، مرتضی خیلی اذیت میشد به من میگفت تو رو خدا دست از سرم بردار بزار این آخر عمری راحت زندگی کنم ولی من قبول نمی کردم و می گفتم باید هر طور که شده بری شیمی درمانی تا اینکه یک روز دکترش منو یواش صدا کرد و گفت خانوم بهتره که دیگه جلسات رو قطع کنیم چون این بیماری تقریبا تمام بدنش رو گرفته کبد کلیه همه درگیر هستند،بزاریم بره زندگیشو بکنه اگر بخواهیم شیمی درمانی بکنیم خیلی سختی میکشه چون تو قسمت های مختلف بدنش هست..
من شروع کردم به گریه و زاری کردن به دکتر التماس می کردم اجازه بده بریم خارج از کشور و نجاتش بدیم دکتر گفت این بیماری در هیچ جای دنیا درمان نداره بهتره تلاش بیهوده نکنم و اجازه بدم که مرتضی آخر عمرش رو شاد زندگی کنه ...
دکتر به من گفت تو باید بهش روحیه بدی تا شاید اگر سه ماه قرار بود زندگی کنه سه ماه رو تبدیل کنیم به شش ماه..
وقتی از مطب اومدم بیرون به خودم قول دادم که شاد باشم و به مرتضی روحیه بدم کار خیلی خیلی سختی بود ولی باید این کار را انجام میدادم،هرروز میبردمش گردش با قطع شدن جلسات شیمی درمانیش خودشم فهمیده بود که رفتنیه...باهر سختی بود بردمش کربلا اونجا تو حرم حضرت ابوالفضل نشسته بودیم که دستمو گرفت و گفت پروین همینجا قسم بخور که منو حلال کردی،منم با گریه گفتم حلالت کردم از ته دلم...تو این مدت مرتضی شده بود پوستو استخوان از کربلا برگشتیم...حدود دو ماه بعدش حال مرتضی بسیار بد شد هر کاری کردم اصلاً نرفت بیمارستان گفت دوست دارم تو خونه ی خودم بمیرم..این بیماری رو هم تاوان گناهی می دونست که در حق سارا کرده بود هر چقدر که من میگفتم شیطان گولت زده و خودشم نباید این راه رو میرفت میگفت نه من کردم من باعث شدم پای سارا به کارهای دیگه کشیده بشه هر چند که اون باعث شده بود که من باهاش برم مهمونی ولی من نباید بهش دست در!زی میکردم... خلاصه حال مرتضی خیلی بد شده بود..مادر شوهرم اومده بود به دیدن مرتضی اونقدر بیچاره گریه میکرد که دل هر شنوندهای بهدرد میآمد نمی دونستم اونو آروم کنم یا به مرتضی برسم یا خودم بشینم یه گوشه و گریه کنه خلاصه بعد از چند روز مریض بودن یک روز عصر که من کیک پخته بودم و مرتضی کیک رو به خوبی خورد من و مادر شوهرم حسابی تعجب کرده بودیم مادرشوهرم می گفت نکنه حالش خوب شده ؟مرتضی اونقدر کیک خورد و تعریف کرد که هممون حالمون خوب شده بود موقع اذان عصر بود که مرتضی از پیش ما رفت...رفتم تو اتاق تا بیدارش کنم چای بخوریم ولی هرکاری کردم بیدار نشد هر چقدر با صدای بلند صداش زدم جواب نداد...
مرتضی عزیزم درسن شصت و چهار سالگی از پیش ما رفت از دست دادن مرتضی غمی بود که به این آسودگی ها باهاش کنار نمیومدم گریه و زاری میکردم و خدا رو صدا می زدم ولی خدا جوابمو نمی داد مرتضی رو صدا می زدم ولی اون دیگه هیچ وقت بهم جواب نداد..روزهای سختی بود اینقدر سخت که نمیتونم حتی با کلمه توصیف کنم مادرم و خواهرام هم اومده بودن از هر جایی مهمون داشتیم پسرم و دخترم انگار واقعا پدرشون رو از دست داده بودن ،دخترم سر دفن کردن مرتضی از هوش رفت گفت این مرد پدر واقعی ما بود کسی بود که این سالها به ما جز خوبی کار دیگه ای نکرد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
کرم بیومیمتیک:
راهی ۲۰ روزه برای رفع کامل چروک و افتادگی و لک ها!heart_eyes
لکها محو میشوند، حتی لک قدیمی پوست سفت و جوان میشود و همهی چروک و افتادگی پوست برای همیشه رفع میشه، و هیچ بازگشتی نداردok_hand
با ضمانت
xتخفیفیات ویژه برای ۱۰ثبتی وارسال رایگان فقط برای ۱۰نفر اولboomboomx
white_check_mark جهت مشاوره رایگان و سفارش به آیدی زیر پیام بدین
@mansori2060
white_check_mark جهت مشاوره تلفنی رایگان عدد 7 رو به شماره زیر پیامک کنید telephone_receiverpoint_down
09102028854
روپیوستن بزن تاکانالمون داشته باشیدpoint_downxx
آیدی عضویت
https://rubika.ir/joinc/EDBJBCBE0GISWTDLGICXKEOCXJCPGYNS
راهی ۲۰ روزه برای رفع کامل چروک و افتادگی و لک ها!heart_eyes
لکها محو میشوند، حتی لک قدیمی پوست سفت و جوان میشود و همهی چروک و افتادگی پوست برای همیشه رفع میشه، و هیچ بازگشتی نداردok_hand
با ضمانت
xتخفیفیات ویژه برای ۱۰ثبتی وارسال رایگان فقط برای ۱۰نفر اولboomboomx
white_check_mark جهت مشاوره رایگان و سفارش به آیدی زیر پیام بدین
@mansori2060
white_check_mark جهت مشاوره تلفنی رایگان عدد 7 رو به شماره زیر پیامک کنید telephone_receiverpoint_down
09102028854
روپیوستن بزن تاکانالمون داشته باشیدpoint_downxx
آیدی عضویت
https://rubika.ir/joinc/EDBJBCBE0GISWTDLGICXKEOCXJCPGYNS
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
سوتی کده خانوما😜😂
به جای الکی چرخیدن تو روبیکا یه جا رو داشته باش که به پوستت اهمیت زیادی میده و کمکت میکنه
مشکلات پوستیت حل بشه !
massagehttps://rubika.ir/joinc/EFGJHIBE0AHHJBLVYUJBNYBXBMWXDUNY
پوستت رو با محصولات بی کیفیت لطفاً نابود نکن!
مشکلات پوستیت حل بشه !
massagehttps://rubika.ir/joinc/EFGJHIBE0AHHJBLVYUJBNYBXBMWXDUNY
پوستت رو با محصولات بی کیفیت لطفاً نابود نکن!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA22Kدنبال کننده
✍خاطرات جالب وشیرین خودتونو برامون بفرستیدتا توی کانال بذاریم
برای رزرو تبلیغات به ایدی زیر پیام بدینpoint_down
@Matin9990000
مشاهده کانال پیامرسانبرای رزرو تبلیغات به ایدی زیر پیام بدینpoint_down
@Matin9990000