۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
ج) روایت «خلق آدم علی صورته»
در روایت آمده است که خداوند آدم را بر «صورت خود» آفرید. علامه حسنزاده (ره) در «مآثر آثار» (مؤثر ۸) این «صورت» را به «تناکح اسمایی» در وجود انسان کامل تعبیر میکنند و میفرمایند: «انسان کامل، مجمع همه اسماء الهی است و این مجمعیت، از «تناکح» و تناسب اسماء در وجود او نشأت میگیرد.»
rose ۴. ثمرات و نتایج «تناکح اسمایی» در نظام هستی
«تناکح اسمایی» ثمرات و نتایج مهمی در نظام هستی دارد که از جمله آنهاست:
اول: ظهور کثرت در عین وحدت
خداوند واحد است، اما با «تناکح» و پیوند اسماء، کثرات و تعینات در عالم پدید میآیند. این کثرت، نه به معنای شرک و دوگانگی، بلکه به معنای «ظهورات» و «تجلیات» اسماء الهی است.
دوم: ایجاد نظام علی و معلولی
از پیوند اسماء، سلسله علل و معلولات (از عقل اول تا ماده) پدید میآید. هر موجودی، نتیجه «تناکح» (پیوند) چند اسم است و دارای مرتبه خاص خود در نظام هستی میباشد.
سوم: تکامل و سیر صعودی موجودات
همانطور که در عالم ماده، ازدواج موجب تولید نسل و تکامل نوع میشود، در عالم اسماء نیز «تناکح» اسماء، موجب «اشتداد وجودی» و «تکامل» موجودات در سیر صعودی به سوی حق میگردد.
چهارم: تحقق «انسان کامل»
انسان کامل، که «خلیفه الله» و «قطب عالم» است، محل «تناکح» و «اجتماع» همه اسماء الهی است. او «جامع» همه اسماء است و به همین دلیل، میتواند واسطه فیض بین حق و خلق باشد.
علامه حسنزاده (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۲۳) در این باره میفرمایند:
«تَناکَحَ الْأَسْماءُ فِی مَظْهَرِ الْإِنْسانِ الْکامِلِ، فَصارَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ وَ مَشْرِقَ الشَّمْسَیْنِ. فَکُلُّ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مِنَ الْأَسْماءِ، تَتَجَلَّی فِیهِ بِأَکْمَلِ وُجُوهِها. فَالْإِنْسانُ الْکامِلُ هُوَ نَتیجَةُ تَناکُحِ الْأَسْماءِ الْحُسْنی، وَ هُوَ الْحَیُّ الْمُتَأَلِّهُ الَّذی لا یُدْرَکُ بِالْأَوْهامِ.»
ترجمه: «اسمای الهی در مظهر انسان کامل با یکدیگر «تناکح» کردند و او مجمع دو دریا و مشرق دو خورشید شد. پس هر چه در آسمانها و زمین از اسماء وجود دارد، به کاملترین وجه در او تجلی میکند. پس انسان کامل، نتیجه «تناکح» اسمای حسنی است و او «حی متألهی» است که با اوهام درک نمیشود.» cherry_blossom
tulip جمعبندی گوهر معرفتی
«تناکح اسمایی» در عرفان نظری، به معنای ارتباط، تناسب و پیوند میان اسماء الهی است که از این پیوند، حقایق و تعینات جدید در نظام هستی ظهور مییابند. این مفهوم، نشاندهنده «وحدت در عین کثرت» و «کثرت در عین وحدت» است. همانطور که در عالم ماده، ازدواج زن و مرد موجب تولید نسل میشود، در عالم معنا نیز «تناکح» اسماء، باعث «تولید» و «ظهور» مراتب مختلف وجود (از عقل تا ماده) میشود.
انسان کامل، عالیترین مظهر و نتیجه «تناکح اسمایی» است، زیرا همه اسماء الهی در او با یکدیگر پیوند خورده و «جامع» و «مظهر» کامل حق تعالی شده است.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «مآثر آثار» (مؤثر ۸):
«الْأَسْماءُ الْحُسْنی کَأَرْکانِ الْوُجُودِ، وَ تَناکُحُها کَالْحَرَکَةِ الْجَوْهَرِیَّةِ فی نَشْأَةِ الْکَثْرَةِ. فَکُلُّ تَعَیُّنٍ فی الْعَالَمِ، نَتیجَةُ تَناکُحِ أَسْماءٍ خاصَّةٍ. وَ الْإِنْسانُ الْکامِلُ هُوَ الْجَامِعُ لِکُلِّ هذِهِ الْأَسْماءِ، فَکَأَنَّهُ مِفْتاحُ الْخَزائِنِ الْإِلهِیَّةِ. فَمَنْ عَرَفَ سِرَّ تَناکُحِ الْأَسْماءِ، فَقَدْ عَرَفَ سِرَّ الْوُجُودِ وَ سِرَّ الْخَلْقِ وَ سِرَّ الْإِنْسانِ الْکامِلِ.»
ترجمه: «اسمای حسنی، مانند ارکان وجود هستند و «تناکح» آنها مانند حرکت جوهری در نشئه کثرت است. پس هر تعینی در عالم، نتیجه «تناکح» اسماء خاص است. و انسان کامل، جامع همه این اسماء است، گویی او کلید خزائن الهی است. پس هر که سرّ «تناکح اسماء» را بداند، سرّ وجود، سرّ خلقت و سرّ انسان کامل را شناخته است.» rose
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
در روایت آمده است که خداوند آدم را بر «صورت خود» آفرید. علامه حسنزاده (ره) در «مآثر آثار» (مؤثر ۸) این «صورت» را به «تناکح اسمایی» در وجود انسان کامل تعبیر میکنند و میفرمایند: «انسان کامل، مجمع همه اسماء الهی است و این مجمعیت، از «تناکح» و تناسب اسماء در وجود او نشأت میگیرد.»
rose ۴. ثمرات و نتایج «تناکح اسمایی» در نظام هستی
«تناکح اسمایی» ثمرات و نتایج مهمی در نظام هستی دارد که از جمله آنهاست:
اول: ظهور کثرت در عین وحدت
خداوند واحد است، اما با «تناکح» و پیوند اسماء، کثرات و تعینات در عالم پدید میآیند. این کثرت، نه به معنای شرک و دوگانگی، بلکه به معنای «ظهورات» و «تجلیات» اسماء الهی است.
دوم: ایجاد نظام علی و معلولی
از پیوند اسماء، سلسله علل و معلولات (از عقل اول تا ماده) پدید میآید. هر موجودی، نتیجه «تناکح» (پیوند) چند اسم است و دارای مرتبه خاص خود در نظام هستی میباشد.
سوم: تکامل و سیر صعودی موجودات
همانطور که در عالم ماده، ازدواج موجب تولید نسل و تکامل نوع میشود، در عالم اسماء نیز «تناکح» اسماء، موجب «اشتداد وجودی» و «تکامل» موجودات در سیر صعودی به سوی حق میگردد.
چهارم: تحقق «انسان کامل»
انسان کامل، که «خلیفه الله» و «قطب عالم» است، محل «تناکح» و «اجتماع» همه اسماء الهی است. او «جامع» همه اسماء است و به همین دلیل، میتواند واسطه فیض بین حق و خلق باشد.
علامه حسنزاده (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۲۳) در این باره میفرمایند:
«تَناکَحَ الْأَسْماءُ فِی مَظْهَرِ الْإِنْسانِ الْکامِلِ، فَصارَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ وَ مَشْرِقَ الشَّمْسَیْنِ. فَکُلُّ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مِنَ الْأَسْماءِ، تَتَجَلَّی فِیهِ بِأَکْمَلِ وُجُوهِها. فَالْإِنْسانُ الْکامِلُ هُوَ نَتیجَةُ تَناکُحِ الْأَسْماءِ الْحُسْنی، وَ هُوَ الْحَیُّ الْمُتَأَلِّهُ الَّذی لا یُدْرَکُ بِالْأَوْهامِ.»
ترجمه: «اسمای الهی در مظهر انسان کامل با یکدیگر «تناکح» کردند و او مجمع دو دریا و مشرق دو خورشید شد. پس هر چه در آسمانها و زمین از اسماء وجود دارد، به کاملترین وجه در او تجلی میکند. پس انسان کامل، نتیجه «تناکح» اسمای حسنی است و او «حی متألهی» است که با اوهام درک نمیشود.» cherry_blossom
tulip جمعبندی گوهر معرفتی
«تناکح اسمایی» در عرفان نظری، به معنای ارتباط، تناسب و پیوند میان اسماء الهی است که از این پیوند، حقایق و تعینات جدید در نظام هستی ظهور مییابند. این مفهوم، نشاندهنده «وحدت در عین کثرت» و «کثرت در عین وحدت» است. همانطور که در عالم ماده، ازدواج زن و مرد موجب تولید نسل میشود، در عالم معنا نیز «تناکح» اسماء، باعث «تولید» و «ظهور» مراتب مختلف وجود (از عقل تا ماده) میشود.
انسان کامل، عالیترین مظهر و نتیجه «تناکح اسمایی» است، زیرا همه اسماء الهی در او با یکدیگر پیوند خورده و «جامع» و «مظهر» کامل حق تعالی شده است.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «مآثر آثار» (مؤثر ۸):
«الْأَسْماءُ الْحُسْنی کَأَرْکانِ الْوُجُودِ، وَ تَناکُحُها کَالْحَرَکَةِ الْجَوْهَرِیَّةِ فی نَشْأَةِ الْکَثْرَةِ. فَکُلُّ تَعَیُّنٍ فی الْعَالَمِ، نَتیجَةُ تَناکُحِ أَسْماءٍ خاصَّةٍ. وَ الْإِنْسانُ الْکامِلُ هُوَ الْجَامِعُ لِکُلِّ هذِهِ الْأَسْماءِ، فَکَأَنَّهُ مِفْتاحُ الْخَزائِنِ الْإِلهِیَّةِ. فَمَنْ عَرَفَ سِرَّ تَناکُحِ الْأَسْماءِ، فَقَدْ عَرَفَ سِرَّ الْوُجُودِ وَ سِرَّ الْخَلْقِ وَ سِرَّ الْإِنْسانِ الْکامِلِ.»
ترجمه: «اسمای حسنی، مانند ارکان وجود هستند و «تناکح» آنها مانند حرکت جوهری در نشئه کثرت است. پس هر تعینی در عالم، نتیجه «تناکح» اسماء خاص است. و انسان کامل، جامع همه این اسماء است، گویی او کلید خزائن الهی است. پس هر که سرّ «تناکح اسماء» را بداند، سرّ وجود، سرّ خلقت و سرّ انسان کامل را شناخته است.» rose
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال۲۰۲
سلام و عرض ادب و خدا قوت waveherb
اینکه گفته شده امیر المومنین علیه السلام امیر بر اعیان ثابته هست یعنی چه ؟ 🤔
عین ثابت هر موجودی چطور تعیین میشه ؟ straight_ruler
و اینکه آیا امکان تغییر عین ثابت هست یا نه ؟ arrows_counterclockwise
یعنی سیر و سلوک و قوس صعود تاثیری در تغییر عین ثابت داره یا اینکه بگیم عین ثابت یه قالب کلی هست، همیشه ثابته و ماده داخل اون قالب تغییر میکنه ؟ 🧘♂️sparkles
راه تشخیص و یافتن اینکه عین ثابت من چیه چطوریه ؟ mag
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
سلام و عرض ادب و خدا قوت waveherb
اینکه گفته شده امیر المومنین علیه السلام امیر بر اعیان ثابته هست یعنی چه ؟ 🤔
عین ثابت هر موجودی چطور تعیین میشه ؟ straight_ruler
و اینکه آیا امکان تغییر عین ثابت هست یا نه ؟ arrows_counterclockwise
یعنی سیر و سلوک و قوس صعود تاثیری در تغییر عین ثابت داره یا اینکه بگیم عین ثابت یه قالب کلی هست، همیشه ثابته و ماده داخل اون قالب تغییر میکنه ؟ 🧘♂️sparkles
راه تشخیص و یافتن اینکه عین ثابت من چیه چطوریه ؟ mag
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
roseroserose وعلیکم السلام علیکم و رحمة الله و بركاته roseroserose
خدا قوت شما هم باد. سؤال بسیار عرشی و دقیقی پرسیدید که درست در قلب «عرفان نظری» و «حکمت متعالیه» قرار دارد. «امارت بر اعیان ثابته»، «تعیین عین ثابت»، «تغییر یا عدم تغییر آن» و «راه تشخیص عین ثابت» از جمله مباحثی است که حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در کتب خود (به ویژه «مآثر آثار» و «هزار و یک نکته») به زیبایی به آنها پرداخته است. اکنون با استناد به این منابع نورانی، به تشریح آن میپردازم.
star2 پیشزمینه: اعیان ثابته چیستند و چه جایگاهی دارند؟
«اعیان ثابته» در اصطلاح عرفان نظری (به ویژه در مکتب ابن عربی و پیروانش)، به «حقایق ثابت و لایتغیّر اشیاء در علم الهی» گفته میشود. این حقایق، نه وجود عینی (خارجی) دارند و نه عدم محض، بلکه «وجود علمی» و «وجود فی العلم» دارند. به تعبیر سادهتر، «عین ثابت» هر موجودی، «حقیقت» و «هویت» و «ماهیت» آن موجود در «علم الهی» و در «مرتبه اسماء و صفات» است. این حقایق، ازلی و ابدی هستند و هیچ تغییری در آنها راه ندارد.
علامه حسنزاده آملی (ره) در کتاب «مآثر آثار، جلد اول» (مؤثر ۱۱) در این باره میفرمایند:
«الْأَعْیانُ الثّابِتَةُ هِیَ الْحَقائِقُ الثّابِتَةُ فِی عِلْمِ اللَّهِ تَعالی، وَ هِیَ نَفْسُ الْماهِیّاتِ وَ الصُّوَرِ الْعِلْمِیَّةِ الَّتی لَیْسَ لَها وُجُودٌ عَیْنِیٌّ فی الْخارِجِ، وَ لکِنَّها مَظاهِرُ الْأَسْماءِ الْحُسْنی. فَهی ثابِتَةٌ لا تَتَغَیَّرُ وَ لا تَزُولُ، وَ هِیَ مَبادِئُ وُجُودِ الْأَشْیاءِ فی الْخارِجِ.»
ترجمه: «اعیان ثابته، حقایق ثابت در علم خداوند تعالی هستند و همان ماهیات و صور علمیای هستند که در خارج وجود عینی ندارند، اما مظاهر اسمای حسنی هستند. پس آنها ثابتند و تغییر و زوال نمیپذیرند و مبادی وجود اشیاء در خارج میباشند.»
book ۱. «امیرالمؤمنین (ع) امیر بر اعیان ثابته است»؛ یعنی چه؟
این تعبیر، یکی از مقامات عرشی و ولایت تکوینی حضرت علی (ع) را بیان میکند. «امارت بر اعیان ثابته» به این معناست که حضرت علی (ع) در مقام «ولایت کلیه» و «انسان کامل» و «مظهر اسم جامع»، بر همه حقایق و ماهیات و اعیان ثابته (که در علم الهی هستند) «سلطنت» و «تسلط» تکوینی دارد. یعنی او «جامع» همه اسماء و صفات است و همه اعیان ثابته (که مظاهر اسماء هستند) در پرتو وجود او و تحت تدبیر او قرار دارند.
به عبارت دیگر، «امارت» در اینجا به معنای «ولایت تکوینی» و «قطبیت» و «خلیفهاللهی» است. همانطور که خداوند بر همه موجودات عالم (چه در عالم عین و چه در عالم ثبوت) حاکم است، «انسان کامل» نیز به عنوان «خلیفه الله» و «مظهر اتم» او، بر همه مراتب وجود (از جمله اعیان ثابته) ولایت و امارت دارد.
علامه حسنزاده آملی (ره) در «مآثر آثار، جلد اول» (مؤثر ۳۰) در مورد «ولایت تکوینی» ائمه (ع) میفرمایند:
«الْأَئِمَّةُ الْأَطْهارُ (ع) لَهُمُ الْوِلایَةُ الْکُلِّیَّةُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ، وَ هذِهِ الْوِلایَةُ تَشْمَلُ الْأَعْیانَ الثّابِتَةَ أَیْضاً. فَإِنَّ الأَعْیانَ الثّابِتَةَ هِیَ مَظاهِرُ الْأَسْماءِ، وَ الْإِمامُ الْکامِلُ هُوَ الْجَامِعُ لِجَمِیعِ الْأَسْماءِ، فَکَأَنَّهُ أَمِیرُ الْأَعْیانِ الثّابِتَةِ وَ مُدَبِّرُها.»
ترجمه: «ائمه اطهار (ع) دارای ولایت کلی بر همه چیز هستند و این ولایت، شامل اعیان ثابته نیز میشود. زیرا اعیان ثابته، مظاهر اسماء هستند و امام کامل، جامع همه اسماء است، پس گویی او «امیر» و «مدبر» اعیان ثابته است.»
بنابراین، «امارت بر اعیان ثابته» به معنای این است که:
۱. حضرت علی (ع) در مقام «انسان کامل» و «ولی الله» و «خلیفه الله»، بر همه حقایق و ماهیات عالم (چه در علم الهی و چه در خارج) ولایت و سلطنت تکوینی دارد.
۲. همه اسماء و صفات و اعیان ثابته، در پرتو وجود او و تحت تدبیر و اشراف او قرار دارند.
۳. این «امارت»، یک مقام تکوینی و ذاتی است که به اذن الهی به ایشان اعطا شده است و با «امارت» و «حکومت» ظاهری و اجتماعی تفاوت اساسی دارد.
cherry_blossom ۲. عین ثابت هر موجودی چگونه تعیین میشود؟
«عین ثابت» هر موجودی، بر اساس «اسم الهی» که آن موجود «مظهر» آن است و بر اساس «استعداد ذاتی» و «قابلیت» آن در نظام اسماء و صفات، تعیین میشود. به عبارت دیگر:
الف) مظهریت اسماء: هر موجودی، مظهر یک یا چند اسم از اسمای الهی است. مثلاً انسان، مظهر «اسم جامع» (الله) و همه اسماء است. فرشته، مظهر اسم «نور» و «قدوس» است. حیوان، مظهر اسم «حی» و «رازق» و... است. این «مظهریت»، «عین ثابت» هر موجود را تعیین میکند.
ب) استعداد ذاتی: هر موجودی در «عالم اعیان ثابته»، یک «استعداد» و «قابلیت» خاص دارد که بر اساس آن، میتواند مظهر اسم خاصی باشد. این استعداد، بر اساس «نظام احسن» و «حکمت الهی» تعیین شده است و هیچ خللی در آن راه ندارد.
خدا قوت شما هم باد. سؤال بسیار عرشی و دقیقی پرسیدید که درست در قلب «عرفان نظری» و «حکمت متعالیه» قرار دارد. «امارت بر اعیان ثابته»، «تعیین عین ثابت»، «تغییر یا عدم تغییر آن» و «راه تشخیص عین ثابت» از جمله مباحثی است که حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در کتب خود (به ویژه «مآثر آثار» و «هزار و یک نکته») به زیبایی به آنها پرداخته است. اکنون با استناد به این منابع نورانی، به تشریح آن میپردازم.
star2 پیشزمینه: اعیان ثابته چیستند و چه جایگاهی دارند؟
«اعیان ثابته» در اصطلاح عرفان نظری (به ویژه در مکتب ابن عربی و پیروانش)، به «حقایق ثابت و لایتغیّر اشیاء در علم الهی» گفته میشود. این حقایق، نه وجود عینی (خارجی) دارند و نه عدم محض، بلکه «وجود علمی» و «وجود فی العلم» دارند. به تعبیر سادهتر، «عین ثابت» هر موجودی، «حقیقت» و «هویت» و «ماهیت» آن موجود در «علم الهی» و در «مرتبه اسماء و صفات» است. این حقایق، ازلی و ابدی هستند و هیچ تغییری در آنها راه ندارد.
علامه حسنزاده آملی (ره) در کتاب «مآثر آثار، جلد اول» (مؤثر ۱۱) در این باره میفرمایند:
«الْأَعْیانُ الثّابِتَةُ هِیَ الْحَقائِقُ الثّابِتَةُ فِی عِلْمِ اللَّهِ تَعالی، وَ هِیَ نَفْسُ الْماهِیّاتِ وَ الصُّوَرِ الْعِلْمِیَّةِ الَّتی لَیْسَ لَها وُجُودٌ عَیْنِیٌّ فی الْخارِجِ، وَ لکِنَّها مَظاهِرُ الْأَسْماءِ الْحُسْنی. فَهی ثابِتَةٌ لا تَتَغَیَّرُ وَ لا تَزُولُ، وَ هِیَ مَبادِئُ وُجُودِ الْأَشْیاءِ فی الْخارِجِ.»
ترجمه: «اعیان ثابته، حقایق ثابت در علم خداوند تعالی هستند و همان ماهیات و صور علمیای هستند که در خارج وجود عینی ندارند، اما مظاهر اسمای حسنی هستند. پس آنها ثابتند و تغییر و زوال نمیپذیرند و مبادی وجود اشیاء در خارج میباشند.»
book ۱. «امیرالمؤمنین (ع) امیر بر اعیان ثابته است»؛ یعنی چه؟
این تعبیر، یکی از مقامات عرشی و ولایت تکوینی حضرت علی (ع) را بیان میکند. «امارت بر اعیان ثابته» به این معناست که حضرت علی (ع) در مقام «ولایت کلیه» و «انسان کامل» و «مظهر اسم جامع»، بر همه حقایق و ماهیات و اعیان ثابته (که در علم الهی هستند) «سلطنت» و «تسلط» تکوینی دارد. یعنی او «جامع» همه اسماء و صفات است و همه اعیان ثابته (که مظاهر اسماء هستند) در پرتو وجود او و تحت تدبیر او قرار دارند.
به عبارت دیگر، «امارت» در اینجا به معنای «ولایت تکوینی» و «قطبیت» و «خلیفهاللهی» است. همانطور که خداوند بر همه موجودات عالم (چه در عالم عین و چه در عالم ثبوت) حاکم است، «انسان کامل» نیز به عنوان «خلیفه الله» و «مظهر اتم» او، بر همه مراتب وجود (از جمله اعیان ثابته) ولایت و امارت دارد.
علامه حسنزاده آملی (ره) در «مآثر آثار، جلد اول» (مؤثر ۳۰) در مورد «ولایت تکوینی» ائمه (ع) میفرمایند:
«الْأَئِمَّةُ الْأَطْهارُ (ع) لَهُمُ الْوِلایَةُ الْکُلِّیَّةُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ، وَ هذِهِ الْوِلایَةُ تَشْمَلُ الْأَعْیانَ الثّابِتَةَ أَیْضاً. فَإِنَّ الأَعْیانَ الثّابِتَةَ هِیَ مَظاهِرُ الْأَسْماءِ، وَ الْإِمامُ الْکامِلُ هُوَ الْجَامِعُ لِجَمِیعِ الْأَسْماءِ، فَکَأَنَّهُ أَمِیرُ الْأَعْیانِ الثّابِتَةِ وَ مُدَبِّرُها.»
ترجمه: «ائمه اطهار (ع) دارای ولایت کلی بر همه چیز هستند و این ولایت، شامل اعیان ثابته نیز میشود. زیرا اعیان ثابته، مظاهر اسماء هستند و امام کامل، جامع همه اسماء است، پس گویی او «امیر» و «مدبر» اعیان ثابته است.»
بنابراین، «امارت بر اعیان ثابته» به معنای این است که:
۱. حضرت علی (ع) در مقام «انسان کامل» و «ولی الله» و «خلیفه الله»، بر همه حقایق و ماهیات عالم (چه در علم الهی و چه در خارج) ولایت و سلطنت تکوینی دارد.
۲. همه اسماء و صفات و اعیان ثابته، در پرتو وجود او و تحت تدبیر و اشراف او قرار دارند.
۳. این «امارت»، یک مقام تکوینی و ذاتی است که به اذن الهی به ایشان اعطا شده است و با «امارت» و «حکومت» ظاهری و اجتماعی تفاوت اساسی دارد.
cherry_blossom ۲. عین ثابت هر موجودی چگونه تعیین میشود؟
«عین ثابت» هر موجودی، بر اساس «اسم الهی» که آن موجود «مظهر» آن است و بر اساس «استعداد ذاتی» و «قابلیت» آن در نظام اسماء و صفات، تعیین میشود. به عبارت دیگر:
الف) مظهریت اسماء: هر موجودی، مظهر یک یا چند اسم از اسمای الهی است. مثلاً انسان، مظهر «اسم جامع» (الله) و همه اسماء است. فرشته، مظهر اسم «نور» و «قدوس» است. حیوان، مظهر اسم «حی» و «رازق» و... است. این «مظهریت»، «عین ثابت» هر موجود را تعیین میکند.
ب) استعداد ذاتی: هر موجودی در «عالم اعیان ثابته»، یک «استعداد» و «قابلیت» خاص دارد که بر اساس آن، میتواند مظهر اسم خاصی باشد. این استعداد، بر اساس «نظام احسن» و «حکمت الهی» تعیین شده است و هیچ خللی در آن راه ندارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
ج) محبت و معرفت الهی: در برخی متون عرفانی، «عین ثابت» هر موجودی، بر اساس «محبت» و «اراده» الهی تعیین میشود. خداوند هر موجودی را بر اساس «علم ازلی» و «محبت ابدی» خود، آفریده و «عین ثابت» آن را در علم خود ثبت کرده است.
علامه حسنزاده (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۱۱) در این باره میفرمایند:
«کُلُّ شَیْءٍ لَهُ عَیْنٌ ثابِتَةٌ فِی عِلْمِ اللَّهِ، وَ هذِهِ الْعَیْنُ الثّابِتَةُ هِیَ نَفْسُ الْحَقِیقَةِ الْإِسْمائِیَّةِ لَهُ. فَالإِنْسانُ لَهُ عَیْنٌ ثابِتَةٌ بِاسْمِ «الله» وَ الْجَمادُ لَهُ عَیْنٌ ثابِتَةٌ بِاسْمِ «الْقاهِرِ» وَ الْحَیَوانُ بِاسْمِ «الْحَیِّ» وَ هَکَذا. فَکُلُّ عَیْنٍ ثابِتَةٍ، بِحَسَبِ إِسْمِها وَ مَرْتَبَتِها فِی عِلْمِ اللَّهِ تَعالی تَتَعَیَّنُ.»
ترجمه: «هر چیزی را «عین ثابتی» در علم خداوند است و این عین ثابت، همان حقیقت اسمایی اوست. پس انسان را عین ثابتی به اسم «الله» است، جماد را عین ثابتی به اسم «القاهر» است، حیوان را عین ثابتی به اسم «الحی» است و هکذا. پس هر عین ثابتی، به حسب اسم و مرتبه خود در علم خداوند تعالی تعیین میشود.»
hibiscus ۳. آیا امکان تغییر «عین ثابت» هست؟ (نقش سیر و سلوک)
پاسخ به این سؤال بسیار مهم است و باید با دقت بیان شود.
پاسخ کوتاه: «عین ثابت» به هیچ وجه تغییر نمیکند و «تغییرناپذیری» از ویژگیهای ذاتی آن است. اما «سیر و سلوک» و «قوس صعود» در «ظهور» و «تجلی» و «اشتداد» آن عین ثابت تأثیر میگذارد، نه در «ذات» و «حقیقت» آن.
به عبارت دیگر:
· عین ثابت، مانند «قالب» است. این قالب (هویت و ماهیت) هیچگاه تغییر نمیکند. مثلاً «عین ثابت انسان»، همیشه «انسان» است، نه «فرشته» و نه «حیوان».
· اما «ماده» و «ظهور» و «مراتب وجودی» این عین ثابت (یعنی نفس و بدن انسان) در سیر و سلوک، دچار «اشتداد» و «تکامل» میشود. انسان با سیر و سلوک، از «نفس اماره» به «نفس لوامه»، «نفس مطمئنه» و نهایتاً «نفس قدسیه» و «فناء فی الله» میرسد. اما در همه این مراحل، «عین ثابت» او (انسانیت او) ثابت و لایتغیر است.
· بنابراین، سیر و سلوک، «عین ثابت» را تغییر نمیدهد، بلکه «استعداد» و «قابلیت» آن را به فعلیت میرساند و آن را از «قوه» به «فعل» و از «نقص» به «کمال» سوق میدهد.
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «حرکت جوهری نفس») میفرمایند:
«النَّفْسُ الْإِنْسانِیَّةُ فِی حَرَکَتِها الْجَوْهَرِیَّةِ وَ سُلُوکِها الصُّعُودِیِّ، لا تُغَیِّرُ عَیْنَها الثّابِتَةَ، بَلْ تُشَدِّدُ وُجُودَها وَ تَکْمُلُ مَراتِبَها. فَالْعَیْنُ الثّابِتَةُ کَالْقالِبِ، وَ الْوُجُودُ الْعَیْنِیُّ کَالْمادَّةِ الَّتی تُصَبُّ فِی الْقالِبِ. فَالْقالِبُ ثابِتٌ لا یَتَغَیَّرُ، وَ الْمادَّةُ تَتَغَیَّرُ وَ تَتَکامَلُ.»
ترجمه: «نفس انسانی در حرکت جوهری و سیر صعودی خود، «عین ثابت» خود را تغییر نمیدهد، بلکه وجود خود را تشدید میکند و مراتب آن را تکمیل مینماید. پس «عین ثابت» مانند «قالب» است و «وجود عینی» مانند «مادهای» است که در قالب ریخته میشود. قالب ثابت است و تغییر نمیکند، اما ماده تغییر میکند و تکامل مییابد.»
نتیجه نهایی: سیر و سلوک و قوس صعود، «عین ثابت» را تغییر نمیدهد، بلکه «مراتب ظهور» آن را متکامل میسازد. عین ثابت، «هویت» و «ماهیت» انسان است که ازلی و ابدی است. اما «وجود عینی» و «مراتب نفس» در طول سیر، دچار «اشتداد» و «شدت وجودی» میشود.
tulip ۴. راه تشخیص و یافتن «عین ثابت» خود
این بخش از سؤال شما، پرسشی است که بسیاری از سالکان و عارفان به دنبال آن هستند. «عین ثابت» هر فرد، در حقیقت «حقیقت اسمایی» و «ماهیت» و «هویت» او در علم الهی است. تشخیص آن، از طریق:
اول: معرفت نفس (خودشناسی): با شناخت عمیق خود (نفس، قلب، روح، قوای ظاهری و باطنی، حب و بغضها، استعدادها و تمایلات)، میتوان به «عین ثابت» خود پی برد. هر چه انسان خود را بیشتر بشناسد، به حقیقت ثابت خود نزدیکتر میشود. حدیث «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (هر که خود را شناخت، خدا را شناخت) در اینجا بسیار کارگشاست.
دوم: شناخت اسم غالب: هر انسانی «اسم غالب» و «اسم جامع» خاصی در وجود خود دارد. با تأمل در ویژگیها، استعدادها و تمایلات خود، میتوان فهمید که کدام اسم الهی در او تجلی بیشتری دارد. مثلاً اگر کسی بسیار مهربان است، اسم «رحمن» و «رحیم» در او غالب است. اگر بسیار قوی و با اراده است، اسم «قوی» و «عزیز» در او تجلی دارد. عین ثابت، همان «اسم غالب» و «مظهریت» آن اسم است.
سوم: توجه به «ذوق» و «شهود» قلبی: عرفا و سالکان، با «ذوق» و «شهود» قلبی و مکاشفات، میتوانند به «عین ثابت» خود پی ببرند. در این حالت، حقایق علمی و اسمایی در قلبشان کشف میشود.
علامه حسنزاده (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۱۱) در این باره میفرمایند:
«کُلُّ شَیْءٍ لَهُ عَیْنٌ ثابِتَةٌ فِی عِلْمِ اللَّهِ، وَ هذِهِ الْعَیْنُ الثّابِتَةُ هِیَ نَفْسُ الْحَقِیقَةِ الْإِسْمائِیَّةِ لَهُ. فَالإِنْسانُ لَهُ عَیْنٌ ثابِتَةٌ بِاسْمِ «الله» وَ الْجَمادُ لَهُ عَیْنٌ ثابِتَةٌ بِاسْمِ «الْقاهِرِ» وَ الْحَیَوانُ بِاسْمِ «الْحَیِّ» وَ هَکَذا. فَکُلُّ عَیْنٍ ثابِتَةٍ، بِحَسَبِ إِسْمِها وَ مَرْتَبَتِها فِی عِلْمِ اللَّهِ تَعالی تَتَعَیَّنُ.»
ترجمه: «هر چیزی را «عین ثابتی» در علم خداوند است و این عین ثابت، همان حقیقت اسمایی اوست. پس انسان را عین ثابتی به اسم «الله» است، جماد را عین ثابتی به اسم «القاهر» است، حیوان را عین ثابتی به اسم «الحی» است و هکذا. پس هر عین ثابتی، به حسب اسم و مرتبه خود در علم خداوند تعالی تعیین میشود.»
hibiscus ۳. آیا امکان تغییر «عین ثابت» هست؟ (نقش سیر و سلوک)
پاسخ به این سؤال بسیار مهم است و باید با دقت بیان شود.
پاسخ کوتاه: «عین ثابت» به هیچ وجه تغییر نمیکند و «تغییرناپذیری» از ویژگیهای ذاتی آن است. اما «سیر و سلوک» و «قوس صعود» در «ظهور» و «تجلی» و «اشتداد» آن عین ثابت تأثیر میگذارد، نه در «ذات» و «حقیقت» آن.
به عبارت دیگر:
· عین ثابت، مانند «قالب» است. این قالب (هویت و ماهیت) هیچگاه تغییر نمیکند. مثلاً «عین ثابت انسان»، همیشه «انسان» است، نه «فرشته» و نه «حیوان».
· اما «ماده» و «ظهور» و «مراتب وجودی» این عین ثابت (یعنی نفس و بدن انسان) در سیر و سلوک، دچار «اشتداد» و «تکامل» میشود. انسان با سیر و سلوک، از «نفس اماره» به «نفس لوامه»، «نفس مطمئنه» و نهایتاً «نفس قدسیه» و «فناء فی الله» میرسد. اما در همه این مراحل، «عین ثابت» او (انسانیت او) ثابت و لایتغیر است.
· بنابراین، سیر و سلوک، «عین ثابت» را تغییر نمیدهد، بلکه «استعداد» و «قابلیت» آن را به فعلیت میرساند و آن را از «قوه» به «فعل» و از «نقص» به «کمال» سوق میدهد.
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «حرکت جوهری نفس») میفرمایند:
«النَّفْسُ الْإِنْسانِیَّةُ فِی حَرَکَتِها الْجَوْهَرِیَّةِ وَ سُلُوکِها الصُّعُودِیِّ، لا تُغَیِّرُ عَیْنَها الثّابِتَةَ، بَلْ تُشَدِّدُ وُجُودَها وَ تَکْمُلُ مَراتِبَها. فَالْعَیْنُ الثّابِتَةُ کَالْقالِبِ، وَ الْوُجُودُ الْعَیْنِیُّ کَالْمادَّةِ الَّتی تُصَبُّ فِی الْقالِبِ. فَالْقالِبُ ثابِتٌ لا یَتَغَیَّرُ، وَ الْمادَّةُ تَتَغَیَّرُ وَ تَتَکامَلُ.»
ترجمه: «نفس انسانی در حرکت جوهری و سیر صعودی خود، «عین ثابت» خود را تغییر نمیدهد، بلکه وجود خود را تشدید میکند و مراتب آن را تکمیل مینماید. پس «عین ثابت» مانند «قالب» است و «وجود عینی» مانند «مادهای» است که در قالب ریخته میشود. قالب ثابت است و تغییر نمیکند، اما ماده تغییر میکند و تکامل مییابد.»
نتیجه نهایی: سیر و سلوک و قوس صعود، «عین ثابت» را تغییر نمیدهد، بلکه «مراتب ظهور» آن را متکامل میسازد. عین ثابت، «هویت» و «ماهیت» انسان است که ازلی و ابدی است. اما «وجود عینی» و «مراتب نفس» در طول سیر، دچار «اشتداد» و «شدت وجودی» میشود.
tulip ۴. راه تشخیص و یافتن «عین ثابت» خود
این بخش از سؤال شما، پرسشی است که بسیاری از سالکان و عارفان به دنبال آن هستند. «عین ثابت» هر فرد، در حقیقت «حقیقت اسمایی» و «ماهیت» و «هویت» او در علم الهی است. تشخیص آن، از طریق:
اول: معرفت نفس (خودشناسی): با شناخت عمیق خود (نفس، قلب، روح، قوای ظاهری و باطنی، حب و بغضها، استعدادها و تمایلات)، میتوان به «عین ثابت» خود پی برد. هر چه انسان خود را بیشتر بشناسد، به حقیقت ثابت خود نزدیکتر میشود. حدیث «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (هر که خود را شناخت، خدا را شناخت) در اینجا بسیار کارگشاست.
دوم: شناخت اسم غالب: هر انسانی «اسم غالب» و «اسم جامع» خاصی در وجود خود دارد. با تأمل در ویژگیها، استعدادها و تمایلات خود، میتوان فهمید که کدام اسم الهی در او تجلی بیشتری دارد. مثلاً اگر کسی بسیار مهربان است، اسم «رحمن» و «رحیم» در او غالب است. اگر بسیار قوی و با اراده است، اسم «قوی» و «عزیز» در او تجلی دارد. عین ثابت، همان «اسم غالب» و «مظهریت» آن اسم است.
سوم: توجه به «ذوق» و «شهود» قلبی: عرفا و سالکان، با «ذوق» و «شهود» قلبی و مکاشفات، میتوانند به «عین ثابت» خود پی ببرند. در این حالت، حقایق علمی و اسمایی در قلبشان کشف میشود.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
چهارم: توسل به اولیای الهی: امامان معصوم (ع) و اولیای کامل، «آیینه تمامنما»ی حق و جامع همه اسماء هستند. با توسل به آنها و کمک گرفتن از تعالیم و کلماتشان، میتوان به شناخت «عین ثابت» خود نزدیکتر شد.
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «معرفت نفس و خودشناسی») در این باره میفرمایند:
«طَرِیقُ مَعْرِفَةِ الْعَیْنِ الثّابِتَةِ لِکُلِّ شَخْصٍ، هُوَ طَرِیقُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ. فَکُلَّما ازْدادَ الْإِنْسانُ تَأَمُّلاً فِی نَفْسِهِ وَ صَفائِها، ازْدادَ کَشْفاً لِعَیْنِهِ الثّابِتَةِ. وَ أَسْرَعُ طَرِیقٍ لِذلِکَ، هُوَ التَّوَسُّلُ بِالْأَوْلِیاءِ الْکُمَّلِ (ع) وَ التَّمَسُّکُ بِأَذْیالِهِمْ. فَإِنَّهُمْ مَرایا الْأَسْماءِ الْحُسْنی وَ جَوامِعُ الْأَعْیانِ الثّابِتَةِ.»
ترجمه: «راه شناخت «عین ثابت» هر شخص، همان راه شناخت نفس است. پس هر چه انسان در خود و صفای خود بیشتر تأمل کند، کشف «عین ثابت» خود برایش بیشتر میشود. و سریعترین راه برای این کار، توسل به اولیای کامل (ع) و تمسک به دامان آنهاست. زیرا آنها آیینههای اسمای حسنی و جامع اعیان ثابته هستند.»
rose جمعبندی گوهرین
پاسخ به پرسش اول (امارت بر اعیان ثابته): این تعبیر، به «ولایت تکوینی» و «مقام انسان کامل» حضرت علی (ع) اشاره دارد. یعنی ایشان به عنوان «مظهر اسم جامع» و «خلیفه الله»، بر همه حقایق و ماهیات (اعیان ثابته) در علم الهی، سلطنت و امارت تکوینی دارند.
پاسخ به پرسش دوم (تعیین عین ثابت): عین ثابت هر موجودی، بر اساس «اسم الهی» که مظهر آن است، «استعداد ذاتی» آن در نظام اسماء، و «محبت و اراده ازلی» خداوند تعیین میشود.
پاسخ به پرسش سوم (تغییر عین ثابت): «عین ثابت» به هیچ وجه تغییر نمیکند. سیر و سلوک و قوس صعود، بر «مراتب ظهور» و «شدت وجودی» آن تأثیر میگذارد، اما «ذات» و «هویت» عین ثابت را تغییر نمیدهد. عین ثابت «قالب» ثابت است و ماده (وجود عینی) در آن حرکت و تکامل دارد.
پاسخ به پرسش چهارم (راه تشخیص عین ثابت): از طریق «خودشناسی» (معرفت نفس)، «شناخت اسم غالب»، «ذوق و شهود قلبی» و «توسل به اولیای الهی» میتوان به «عین ثابت» خود پی برد.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۱):
«اِعْرِفْ نَفْسَکَ تَعْرِفْ عَیْنَکَ الثّابِتَةَ. فَالنَّفْسُ هِیَ الْمِرْآةُ الَّتی تَنْعَکِسُ فِیهَا الْحَقِیقَةُ الْإِسْمائِیَّةُ. وَ کُلَّما صَقَلْتَ هذِهِ الْمِرْآةَ، رَأَیْتَ فِیها مَظْهَرَکَ الْأَعْلَی. فَلا تَطْلُبْ عَیْنَکَ الثّابِتَةَ فِی الْآفاقِ، وَ لکِنْ اطْلُبْها فِی أَنْفُسِکُمْ. فَإِنَّ فِی أَنْفُسِکُمْ آیاتِ اللَّهِ الْکُبْری.»
ترجمه: «خود را بشناس تا «عین ثابت» خود را بشناسی. نفس، آینهای است که حقیقت اسمایی در آن منعکس میشود. هر چه این آینه را صیقل دهی، مظهر اعلی خود را در آن میبینی. پس «عین ثابت» خود را در آفاق جستجو مکن، بلکه آن را در درون خود بجوی. زیرا در درون شما آیات کبرای الهی است.» cherry_blossom
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «معرفت نفس و خودشناسی») در این باره میفرمایند:
«طَرِیقُ مَعْرِفَةِ الْعَیْنِ الثّابِتَةِ لِکُلِّ شَخْصٍ، هُوَ طَرِیقُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ. فَکُلَّما ازْدادَ الْإِنْسانُ تَأَمُّلاً فِی نَفْسِهِ وَ صَفائِها، ازْدادَ کَشْفاً لِعَیْنِهِ الثّابِتَةِ. وَ أَسْرَعُ طَرِیقٍ لِذلِکَ، هُوَ التَّوَسُّلُ بِالْأَوْلِیاءِ الْکُمَّلِ (ع) وَ التَّمَسُّکُ بِأَذْیالِهِمْ. فَإِنَّهُمْ مَرایا الْأَسْماءِ الْحُسْنی وَ جَوامِعُ الْأَعْیانِ الثّابِتَةِ.»
ترجمه: «راه شناخت «عین ثابت» هر شخص، همان راه شناخت نفس است. پس هر چه انسان در خود و صفای خود بیشتر تأمل کند، کشف «عین ثابت» خود برایش بیشتر میشود. و سریعترین راه برای این کار، توسل به اولیای کامل (ع) و تمسک به دامان آنهاست. زیرا آنها آیینههای اسمای حسنی و جامع اعیان ثابته هستند.»
rose جمعبندی گوهرین
پاسخ به پرسش اول (امارت بر اعیان ثابته): این تعبیر، به «ولایت تکوینی» و «مقام انسان کامل» حضرت علی (ع) اشاره دارد. یعنی ایشان به عنوان «مظهر اسم جامع» و «خلیفه الله»، بر همه حقایق و ماهیات (اعیان ثابته) در علم الهی، سلطنت و امارت تکوینی دارند.
پاسخ به پرسش دوم (تعیین عین ثابت): عین ثابت هر موجودی، بر اساس «اسم الهی» که مظهر آن است، «استعداد ذاتی» آن در نظام اسماء، و «محبت و اراده ازلی» خداوند تعیین میشود.
پاسخ به پرسش سوم (تغییر عین ثابت): «عین ثابت» به هیچ وجه تغییر نمیکند. سیر و سلوک و قوس صعود، بر «مراتب ظهور» و «شدت وجودی» آن تأثیر میگذارد، اما «ذات» و «هویت» عین ثابت را تغییر نمیدهد. عین ثابت «قالب» ثابت است و ماده (وجود عینی) در آن حرکت و تکامل دارد.
پاسخ به پرسش چهارم (راه تشخیص عین ثابت): از طریق «خودشناسی» (معرفت نفس)، «شناخت اسم غالب»، «ذوق و شهود قلبی» و «توسل به اولیای الهی» میتوان به «عین ثابت» خود پی برد.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۱):
«اِعْرِفْ نَفْسَکَ تَعْرِفْ عَیْنَکَ الثّابِتَةَ. فَالنَّفْسُ هِیَ الْمِرْآةُ الَّتی تَنْعَکِسُ فِیهَا الْحَقِیقَةُ الْإِسْمائِیَّةُ. وَ کُلَّما صَقَلْتَ هذِهِ الْمِرْآةَ، رَأَیْتَ فِیها مَظْهَرَکَ الْأَعْلَی. فَلا تَطْلُبْ عَیْنَکَ الثّابِتَةَ فِی الْآفاقِ، وَ لکِنْ اطْلُبْها فِی أَنْفُسِکُمْ. فَإِنَّ فِی أَنْفُسِکُمْ آیاتِ اللَّهِ الْکُبْری.»
ترجمه: «خود را بشناس تا «عین ثابت» خود را بشناسی. نفس، آینهای است که حقیقت اسمایی در آن منعکس میشود. هر چه این آینه را صیقل دهی، مظهر اعلی خود را در آن میبینی. پس «عین ثابت» خود را در آفاق جستجو مکن، بلکه آن را در درون خود بجوی. زیرا در درون شما آیات کبرای الهی است.» cherry_blossom
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال۲۰۳
سلام و عرض ادب و احترام pray
اینکه حدیث اومده scroll:
« لنا مع الله وقت هو نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن »
اول اینکه لطف میکنید حدیث رو باز کنید و شرح بدید 🧐
دوم اینکه گفته "وقت" یعنی اینکه گاهی این حالات رو داریم 🤔؛ آیا یعنی ائمه هم گاهی تو اوج قرب اند و گاهی تنزل میکنن از اون مقام؟
یا اینکه همیشه رو به بالا اند و تنزلی نیست؟
این حالات قلب که:
« گهی بر طارم اعلی نشینم sparkles
گهی تا پیش پای خود نبینم new_moon »
این حالات منافی اشتداد وجودی و سیر رو به کمال آن فان نیست؟
مثل همون جریان مربوط به حرکت جوهری که گفته میشه دم به دم جوهر جسم در حرکت و عین حرکت و کماله ocean؛ ولی سوال میشه شخص پیر میشه و بدنش رو به سستی میره older_man، یا بوته ای سبز میشه و بعد مدتی زرد و خشک میشه fallen_leaf یا درختان در بهار سبز و در زمستان می میرن leaves؟
آیا این هم مثه همینه؟ 🤷♂️
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
سلام و عرض ادب و احترام pray
اینکه حدیث اومده scroll:
« لنا مع الله وقت هو نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن »
اول اینکه لطف میکنید حدیث رو باز کنید و شرح بدید 🧐
دوم اینکه گفته "وقت" یعنی اینکه گاهی این حالات رو داریم 🤔؛ آیا یعنی ائمه هم گاهی تو اوج قرب اند و گاهی تنزل میکنن از اون مقام؟
یا اینکه همیشه رو به بالا اند و تنزلی نیست؟
این حالات قلب که:
« گهی بر طارم اعلی نشینم sparkles
گهی تا پیش پای خود نبینم new_moon »
این حالات منافی اشتداد وجودی و سیر رو به کمال آن فان نیست؟
مثل همون جریان مربوط به حرکت جوهری که گفته میشه دم به دم جوهر جسم در حرکت و عین حرکت و کماله ocean؛ ولی سوال میشه شخص پیر میشه و بدنش رو به سستی میره older_man، یا بوته ای سبز میشه و بعد مدتی زرد و خشک میشه fallen_leaf یا درختان در بهار سبز و در زمستان می میرن leaves؟
آیا این هم مثه همینه؟ 🤷♂️
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
roseroserose سلام و عرض ادب و احترام بیپایان خدمت شما roseroserose
سؤال شما درست در نقطهای است که «عرفان نظری» (مقامات و اطوار وجودی) و «حکمت متعالیه» (حرکت جوهری و اشتداد وجود) به هم گره میخورند. پاسخ نیازمند تفکیک دقیق میان «مقام ذات» و «مراتب ظهور» و نیز میان «سیر در ذات» و «سیر در افعال و صفات» است. اکنون با استناد به کتب نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) و دیگر منابع حکمی، به تشریح آن میپردازم.
star2 پیشزمینه: حقیقت «وقت» در عرفان
در عرفان نظری، «وقت» به «حال» و «وضعیت» و «مرتبه وجودی» نفس در مواجهه با حق تعالی گفته میشود. «وقت» همان «نفس رحمانی» و «تجلی ذاتی» است که سالک در آن غرق میشود. ائمه (ع) به عنوان انسانهای کامل، دارای «اوقات» و «حالات» متعددی هستند، اما این «اوقات» به معنای تنزل از «مقام ثبوت» نیست، بلکه به معنای «تغییر در مراتب ظهور» و «اشتداد در کمال» است.
book ۱. شرح حدیث شریف: «لنا مع الله وقت هو نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن»
این حدیث نورانی که از ائمه معصومین (ع) نقل شده است، در واقع توصیف «مقام فناء فی الله» و «بقاء بالله» است. برای درک آن، باید به چهار عبارت آن دقت کرد:
عبارت اول: «هو نحن» (او ماست)
در اوج قرب و فناء، سالک دیگر «خود» را نمیبیند و همه چیز را تجلی حق مییابد. این بیانگر «مقام فناء فی الله» است که در آن، «کثرت» محو شده و «وحدت» ظهور میکند. عارف در این مقام، همه موجودات را «او» میبیند و «هویت» خود را در «هویت حق» مستغرق مییابد.
عبارت دوم: «نحن هو» (ما او هستیم)
این عبارت، اشاره به «مقام بقاء بالله» دارد. سالک پس از فناء، به مقامی میرسد که دیگر «خود» نیست، بلکه «او» (حق) در او تجلی کرده است. در این مقام، اعمال و افعال و اقوال سالک، افعال و اقوال حق میشود (مقام «ما رَمَیتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی»). امام (ع) در این عبارت، خود را «مظهر تام» حق معرفی میکند که گویی «او» همان «حق» است.
عبارت سوم: «هو هو» (او خودش است)
این عبارت، اشاره به «مقام ذات» و «ذات احدیت» دارد. یعنی حق تعالی، در ذات خود، «هو هو» است و هیچ تعینی در آن راه ندارد. در این مقام، هیچ «غیری» و «مظهری» در کار نیست و فقط «هویت محض» و «وجود صرف» باقی است. این همان مقام «احدیت» و «عماء» است که هیچ کس به کنه آن راه ندارد.
عبارت چهارم: «نحن نحن» (ما خودمان هستیم)
این عبارت، اشاره به «مقام عبودیت» و «فقر ذاتی» و «بندگی محض» دارد. امام (ع) پس از بیان «فناء» و «بقاء» و «اتحاد»، با عبارت «نحن نحن»، به «مقام تمایز» و «عینیت» خود در مرتبه بشریت بازمیگردد و تأکید میکند که علیرغم همه قربها و فناءها، ما همچنان «بندگان» و «مظاهر» و «آیینههای» حق هستیم. این بازگشت، نه تنزل از مقام، بلکه «تکمیل» و «تمامیت» مقام انسان کامل است که هم «او» است، هم «ما» است، هم «هو» است و هم «نحن».
علامه حسنزاده آملی (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «فناء فی الله و بقاء بالله») در این باره میفرمایند:
«هذَا الْحَدِیثُ الشَّرِیفُ یُشِیرُ إِلَی أَرْبَعَةِ مَقَاماتٍ: مَقامُ الْفَناءِ (هُوَ نَحْنُ)، مَقامُ الْبَقاءِ (نَحْنُ هُوَ)، مَقامُ الذَّاتِ (هُوَ هُوَ)، وَ مَقامُ الْعُبُودِیَّةِ (نَحْنُ نَحْنُ). فَالْإِمامُ الْکامِلُ یَجْمَعُ بَیْنَ هذِهِ الْمَقاماتِ کُلِّها فِی وَقْتٍ واحِدٍ، وَ هذَا هُوَ سِرُّ «لَنا مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ...». فَالْإِمامُ فِی وَقْتٍ واحِدٍ، هُوَ الْمُظْهِرُ لِلْفَناءِ، وَ الْبَقاءِ، وَ الذَّاتِ، وَ الْعُبُودِیَّةِ. وَ هذَا لا یُمْکِنُ إِلاَّ لِلنَّفْسِ الْکامِلَةِ الَّتی أَذِنَ اللَّهُ لَها بِذلِکَ.»
ترجمه: «این حدیث شریف، به چهار مقام اشاره دارد: مقام فناء (او ماست)، مقام بقاء (ما او هستیم)، مقام ذات (او خودش است) و مقام عبودیت (ما خودمان هستیم). پس امام کامل، همه این مقامات را در یک «وقت» و یک «حال» با هم جمع میکند و این است سرّ «لنا مع الله وقت...». پس امام در یک زمان، هم مظهر فناء است، هم مظهر بقاء، هم مظهر ذات و هم مظهر عبودیت. و این ممکن نیست مگر برای نفس کاملی که خداوند به او اذن داده باشد.»
cherry_blossom ۲. آیا ائمه (ع) گاهی تنزل میکنند یا همیشه در اوج قرب هستند؟
پاسخ به این سؤال، نیازمند تفکیک میان «مقام ثبوت» و «مقام ظهور» است:
در مقام ثبوت و ذات: ائمه (ع) همیشه در «اوج قرب» و «حضور کامل» و «اتصال تام» با حق تعالی هستند. «تنزلی» در این مقام معنا ندارد و آنان همواره در «مقام فناء» و «بقاء» و «شهود» هستند. این همان «عصمت» و «طهارت ذاتی» ایشان است.
سؤال شما درست در نقطهای است که «عرفان نظری» (مقامات و اطوار وجودی) و «حکمت متعالیه» (حرکت جوهری و اشتداد وجود) به هم گره میخورند. پاسخ نیازمند تفکیک دقیق میان «مقام ذات» و «مراتب ظهور» و نیز میان «سیر در ذات» و «سیر در افعال و صفات» است. اکنون با استناد به کتب نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) و دیگر منابع حکمی، به تشریح آن میپردازم.
star2 پیشزمینه: حقیقت «وقت» در عرفان
در عرفان نظری، «وقت» به «حال» و «وضعیت» و «مرتبه وجودی» نفس در مواجهه با حق تعالی گفته میشود. «وقت» همان «نفس رحمانی» و «تجلی ذاتی» است که سالک در آن غرق میشود. ائمه (ع) به عنوان انسانهای کامل، دارای «اوقات» و «حالات» متعددی هستند، اما این «اوقات» به معنای تنزل از «مقام ثبوت» نیست، بلکه به معنای «تغییر در مراتب ظهور» و «اشتداد در کمال» است.
book ۱. شرح حدیث شریف: «لنا مع الله وقت هو نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن»
این حدیث نورانی که از ائمه معصومین (ع) نقل شده است، در واقع توصیف «مقام فناء فی الله» و «بقاء بالله» است. برای درک آن، باید به چهار عبارت آن دقت کرد:
عبارت اول: «هو نحن» (او ماست)
در اوج قرب و فناء، سالک دیگر «خود» را نمیبیند و همه چیز را تجلی حق مییابد. این بیانگر «مقام فناء فی الله» است که در آن، «کثرت» محو شده و «وحدت» ظهور میکند. عارف در این مقام، همه موجودات را «او» میبیند و «هویت» خود را در «هویت حق» مستغرق مییابد.
عبارت دوم: «نحن هو» (ما او هستیم)
این عبارت، اشاره به «مقام بقاء بالله» دارد. سالک پس از فناء، به مقامی میرسد که دیگر «خود» نیست، بلکه «او» (حق) در او تجلی کرده است. در این مقام، اعمال و افعال و اقوال سالک، افعال و اقوال حق میشود (مقام «ما رَمَیتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی»). امام (ع) در این عبارت، خود را «مظهر تام» حق معرفی میکند که گویی «او» همان «حق» است.
عبارت سوم: «هو هو» (او خودش است)
این عبارت، اشاره به «مقام ذات» و «ذات احدیت» دارد. یعنی حق تعالی، در ذات خود، «هو هو» است و هیچ تعینی در آن راه ندارد. در این مقام، هیچ «غیری» و «مظهری» در کار نیست و فقط «هویت محض» و «وجود صرف» باقی است. این همان مقام «احدیت» و «عماء» است که هیچ کس به کنه آن راه ندارد.
عبارت چهارم: «نحن نحن» (ما خودمان هستیم)
این عبارت، اشاره به «مقام عبودیت» و «فقر ذاتی» و «بندگی محض» دارد. امام (ع) پس از بیان «فناء» و «بقاء» و «اتحاد»، با عبارت «نحن نحن»، به «مقام تمایز» و «عینیت» خود در مرتبه بشریت بازمیگردد و تأکید میکند که علیرغم همه قربها و فناءها، ما همچنان «بندگان» و «مظاهر» و «آیینههای» حق هستیم. این بازگشت، نه تنزل از مقام، بلکه «تکمیل» و «تمامیت» مقام انسان کامل است که هم «او» است، هم «ما» است، هم «هو» است و هم «نحن».
علامه حسنزاده آملی (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «فناء فی الله و بقاء بالله») در این باره میفرمایند:
«هذَا الْحَدِیثُ الشَّرِیفُ یُشِیرُ إِلَی أَرْبَعَةِ مَقَاماتٍ: مَقامُ الْفَناءِ (هُوَ نَحْنُ)، مَقامُ الْبَقاءِ (نَحْنُ هُوَ)، مَقامُ الذَّاتِ (هُوَ هُوَ)، وَ مَقامُ الْعُبُودِیَّةِ (نَحْنُ نَحْنُ). فَالْإِمامُ الْکامِلُ یَجْمَعُ بَیْنَ هذِهِ الْمَقاماتِ کُلِّها فِی وَقْتٍ واحِدٍ، وَ هذَا هُوَ سِرُّ «لَنا مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ...». فَالْإِمامُ فِی وَقْتٍ واحِدٍ، هُوَ الْمُظْهِرُ لِلْفَناءِ، وَ الْبَقاءِ، وَ الذَّاتِ، وَ الْعُبُودِیَّةِ. وَ هذَا لا یُمْکِنُ إِلاَّ لِلنَّفْسِ الْکامِلَةِ الَّتی أَذِنَ اللَّهُ لَها بِذلِکَ.»
ترجمه: «این حدیث شریف، به چهار مقام اشاره دارد: مقام فناء (او ماست)، مقام بقاء (ما او هستیم)، مقام ذات (او خودش است) و مقام عبودیت (ما خودمان هستیم). پس امام کامل، همه این مقامات را در یک «وقت» و یک «حال» با هم جمع میکند و این است سرّ «لنا مع الله وقت...». پس امام در یک زمان، هم مظهر فناء است، هم مظهر بقاء، هم مظهر ذات و هم مظهر عبودیت. و این ممکن نیست مگر برای نفس کاملی که خداوند به او اذن داده باشد.»
cherry_blossom ۲. آیا ائمه (ع) گاهی تنزل میکنند یا همیشه در اوج قرب هستند؟
پاسخ به این سؤال، نیازمند تفکیک میان «مقام ثبوت» و «مقام ظهور» است:
در مقام ثبوت و ذات: ائمه (ع) همیشه در «اوج قرب» و «حضور کامل» و «اتصال تام» با حق تعالی هستند. «تنزلی» در این مقام معنا ندارد و آنان همواره در «مقام فناء» و «بقاء» و «شهود» هستند. این همان «عصمت» و «طهارت ذاتی» ایشان است.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
در مقام ظهور و فعل: ائمه (ع) در عالم ماده و در تعامل با خلق، دارای «حالات» و «مراتب» مختلفی هستند. گاهی در «بسط» هستند و گاهی در «قبض». گاهی «بهار» دارند و گاهی «خزان». این تغییر حالات، نه به معنای «تنزل از مقام قرب»، بلکه به معنای «تغییر در مراتب ظهور» و «اقتضای حکمت» است. مانند خورشید که همواره در اوج نورانیت است، اما در هر ساعت و هر فصل، نوع ظهور و تأثیر آن متفاوت است.
ائمه (ع) مانند «خورشید ثابت» هستند که هرگز از نور خود کم نمیشود، اما در هر موقعیتی، بر حسب «استعداد» و «حکمت» و «مصلحت» خود را به نحو خاصی ظاهر میکنند. «وقت» و «حال» ایشان، نه از «نقص» و «ضعف»، بلکه از «کمال» و «حکمت» نشأت میگیرد.
علامه حسنزاده (ره) در «مآثر آثار، جلد دوم» (مؤثر ۱۳۷) در این باره میفرمایند:
«اَلْأَئِمَّةُ (ع) لَهُمْ مَقامَاتٌ ثابِتَةٌ لا تَتَغَیَّرُ، وَ أَحْوالٌ مُتَغَیِّرَةٌ تَبَعاً لِمُقْتَضَیاتِ الْوَقْتِ وَ الْمَکانِ وَ الْمُخاطَبِینَ. فَهُمْ فِی ذَواتِهِمْ فی أَعْلی مَراتِبِ الْقُرْبِ، وَ لکِنَّ ظُهُوراتِهِمْ تَتَغَیَّرُ کَما تَتَغَیَّرُ فُصُولُ السَّنَةِ لِلشَّمْسِ. فَلَیْسَ تَغَیُّرُ الظُّهُورِ دَلِیلاً عَلَی تَغَیُّرِ الذَّاتِ، بَلْ دَلِیلاً عَلَی کَمَالِ الْحِکْمَةِ وَ الْعِلْمِ بِمُقْتَضَیاتِ الْأَحْوالِ.»
ترجمه: «ائمه (ع) دارای مقامات ثابتی هستند که تغییر نمییابند و نیز احوال متغیری دارند که تابع مقتضیات زمان، مکان و مخاطبین است. پس آنها در ذات خود در بالاترین مراتب قرب هستند، اما ظهورات آنها مانند فصلهای سال برای خورشید تغییر میکند. پس تغییر ظهور، دلیل بر تغییر ذات نیست، بلکه دلیل بر کمال حکمت و علم به مقتضیات احوال است.»
hibiscus ۳. آیا حالات قلبی (اوج و حضیض) منافی اشتداد وجودی است؟
در پاسخ به بیت معروف:
«گهی بر طارم اعلی نشینم / گهی تا پیش پای خود نبینم»
و سؤال شما درباره تضاد این حالات با «حرکت جوهری» و «اشتداد وجودی»، باید گفت:
«اشتداد وجودی» به معنای «تکامل در عین ثبات هویت» است. نفس در حرکت جوهری خود، همواره در حال «شدت» و «کمال» است، اما این شدت و کمال، همیشه به صورت «خطی» و «یکنواخت» نیست، بلکه به صورت «موجی» و «دورانی» است. یعنی سالک گاهی در «قبض» است و گاهی در «بسط»، گاهی در «فنا» و گاهی در «صحو»، گاهی «بهار» دارد و گاهی «خزان». اما همه این حالات، خود «مراتب اشتداد» و «عین کمال» هستند.
مثال درخت: درخت در فصل بهار، سبز و خرم و پر از شکوفه است، در تابستان میوه میدهد، در پاییز برگهایش زرد میشود و در زمستان خشک و خزانزده به نظر میرسد. اما آیا این به معنای «عدم اشتداد» و «تکامل» درخت است؟ خیر. درخت در هر فصل، در حال «حرکت جوهری» و «تکامل» است. خشکی و خزان درخت در زمستان، مقدمهای برای بهار پرنشاط و میوههای شیرین است. پس «تغییر حالات» و «اوج و حضیض» نه تنها منافی «اشتداد وجودی» نیست، بلکه خود «عین اشتداد» و «مسیر کمال» است.
مثال بدن انسان: بدن انسان در جوانی، پرنشاط و قوی است و در پیری، رو به سستی میرود. اما آیا این به معنای «عدم اشتداد وجودی» نفس است؟ خیر. نفس در پیری، ممکن است به درجهای از «اشتداد» برسد که از جوانی قویتر باشد (گرچه بدنش ضعیفتر شده است). لذا «سستی بدن» با «اشتداد نفس» منافات ندارد. انسان کامل و ائمه (ع) نیز اگرچه در ظاهر گاهی «ضعف» و «سستی» نشان میدهند، اما در باطن و در «اشتداد وجودی» خود، همواره در اوج کمال و صعود هستند.
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «حرکت جوهری و اشتداد وجودی») میفرمایند:
«الْحَرَکَةُ الْجَوْهَرِیَّةُ لَیْسَتْ حَرَکَةً خَطِّیَّةً مُسْتَقِیمَةً، بَلْ حَرَکَةٌ دَوْرِیَّةٌ حَلَزُونِیَّةٌ تَصْعَدُ وَ تَنْزِلُ فی ظاهِرِها، وَ لکِنَّها فی باطِنِها دائِمَةُ الصُّعُودِ وَ الْکَمالِ. فَالْأَوْقاتُ وَ الْأَحْوالُ الْمُخْتَلِفَةُ (کَالْقَبْضِ وَ الْبَسْطِ، وَ الصَّحْوِ وَ السُّکْرِ، وَ الْبَهاءِ وَ الْخُزُونِ) هِیَ نَفْسُ مَراتِبِ الْاشْتِدادِ وَ الْکَمالِ لِلنَّفْسِ. فَمَنْ ظَنَّ أَنَّ الْأَوْقاتَ تَنافِی الْاشْتِدادَ، فَقَدْ غَفَلَ عَنْ حَقِیقَةِ الْحَرَکَةِ الْجَوْهَرِیَّةِ.»
ترجمه: «حرکت جوهری، حرکتی خطی و مستقیم نیست، بلکه حرکتی دورانی و مارپیچ است که در ظاهر بالا و پایین میرود، اما در باطن، همیشه در حال صعود و کمال است. پس «اوقات» و «احوال» مختلف (مانند قبض و بسط، صحو و سکر، بهاء و خزان) خود مراتب اشتداد و کمال نفس هستند. پس هر کس گمان کند که «اوقات» با «اشتداد» منافات دارند، از حقیقت حرکت جوهری غافل شده است.»
rose جمعبندی گوهرین
ائمه (ع) مانند «خورشید ثابت» هستند که هرگز از نور خود کم نمیشود، اما در هر موقعیتی، بر حسب «استعداد» و «حکمت» و «مصلحت» خود را به نحو خاصی ظاهر میکنند. «وقت» و «حال» ایشان، نه از «نقص» و «ضعف»، بلکه از «کمال» و «حکمت» نشأت میگیرد.
علامه حسنزاده (ره) در «مآثر آثار، جلد دوم» (مؤثر ۱۳۷) در این باره میفرمایند:
«اَلْأَئِمَّةُ (ع) لَهُمْ مَقامَاتٌ ثابِتَةٌ لا تَتَغَیَّرُ، وَ أَحْوالٌ مُتَغَیِّرَةٌ تَبَعاً لِمُقْتَضَیاتِ الْوَقْتِ وَ الْمَکانِ وَ الْمُخاطَبِینَ. فَهُمْ فِی ذَواتِهِمْ فی أَعْلی مَراتِبِ الْقُرْبِ، وَ لکِنَّ ظُهُوراتِهِمْ تَتَغَیَّرُ کَما تَتَغَیَّرُ فُصُولُ السَّنَةِ لِلشَّمْسِ. فَلَیْسَ تَغَیُّرُ الظُّهُورِ دَلِیلاً عَلَی تَغَیُّرِ الذَّاتِ، بَلْ دَلِیلاً عَلَی کَمَالِ الْحِکْمَةِ وَ الْعِلْمِ بِمُقْتَضَیاتِ الْأَحْوالِ.»
ترجمه: «ائمه (ع) دارای مقامات ثابتی هستند که تغییر نمییابند و نیز احوال متغیری دارند که تابع مقتضیات زمان، مکان و مخاطبین است. پس آنها در ذات خود در بالاترین مراتب قرب هستند، اما ظهورات آنها مانند فصلهای سال برای خورشید تغییر میکند. پس تغییر ظهور، دلیل بر تغییر ذات نیست، بلکه دلیل بر کمال حکمت و علم به مقتضیات احوال است.»
hibiscus ۳. آیا حالات قلبی (اوج و حضیض) منافی اشتداد وجودی است؟
در پاسخ به بیت معروف:
«گهی بر طارم اعلی نشینم / گهی تا پیش پای خود نبینم»
و سؤال شما درباره تضاد این حالات با «حرکت جوهری» و «اشتداد وجودی»، باید گفت:
«اشتداد وجودی» به معنای «تکامل در عین ثبات هویت» است. نفس در حرکت جوهری خود، همواره در حال «شدت» و «کمال» است، اما این شدت و کمال، همیشه به صورت «خطی» و «یکنواخت» نیست، بلکه به صورت «موجی» و «دورانی» است. یعنی سالک گاهی در «قبض» است و گاهی در «بسط»، گاهی در «فنا» و گاهی در «صحو»، گاهی «بهار» دارد و گاهی «خزان». اما همه این حالات، خود «مراتب اشتداد» و «عین کمال» هستند.
مثال درخت: درخت در فصل بهار، سبز و خرم و پر از شکوفه است، در تابستان میوه میدهد، در پاییز برگهایش زرد میشود و در زمستان خشک و خزانزده به نظر میرسد. اما آیا این به معنای «عدم اشتداد» و «تکامل» درخت است؟ خیر. درخت در هر فصل، در حال «حرکت جوهری» و «تکامل» است. خشکی و خزان درخت در زمستان، مقدمهای برای بهار پرنشاط و میوههای شیرین است. پس «تغییر حالات» و «اوج و حضیض» نه تنها منافی «اشتداد وجودی» نیست، بلکه خود «عین اشتداد» و «مسیر کمال» است.
مثال بدن انسان: بدن انسان در جوانی، پرنشاط و قوی است و در پیری، رو به سستی میرود. اما آیا این به معنای «عدم اشتداد وجودی» نفس است؟ خیر. نفس در پیری، ممکن است به درجهای از «اشتداد» برسد که از جوانی قویتر باشد (گرچه بدنش ضعیفتر شده است). لذا «سستی بدن» با «اشتداد نفس» منافات ندارد. انسان کامل و ائمه (ع) نیز اگرچه در ظاهر گاهی «ضعف» و «سستی» نشان میدهند، اما در باطن و در «اشتداد وجودی» خود، همواره در اوج کمال و صعود هستند.
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «حرکت جوهری و اشتداد وجودی») میفرمایند:
«الْحَرَکَةُ الْجَوْهَرِیَّةُ لَیْسَتْ حَرَکَةً خَطِّیَّةً مُسْتَقِیمَةً، بَلْ حَرَکَةٌ دَوْرِیَّةٌ حَلَزُونِیَّةٌ تَصْعَدُ وَ تَنْزِلُ فی ظاهِرِها، وَ لکِنَّها فی باطِنِها دائِمَةُ الصُّعُودِ وَ الْکَمالِ. فَالْأَوْقاتُ وَ الْأَحْوالُ الْمُخْتَلِفَةُ (کَالْقَبْضِ وَ الْبَسْطِ، وَ الصَّحْوِ وَ السُّکْرِ، وَ الْبَهاءِ وَ الْخُزُونِ) هِیَ نَفْسُ مَراتِبِ الْاشْتِدادِ وَ الْکَمالِ لِلنَّفْسِ. فَمَنْ ظَنَّ أَنَّ الْأَوْقاتَ تَنافِی الْاشْتِدادَ، فَقَدْ غَفَلَ عَنْ حَقِیقَةِ الْحَرَکَةِ الْجَوْهَرِیَّةِ.»
ترجمه: «حرکت جوهری، حرکتی خطی و مستقیم نیست، بلکه حرکتی دورانی و مارپیچ است که در ظاهر بالا و پایین میرود، اما در باطن، همیشه در حال صعود و کمال است. پس «اوقات» و «احوال» مختلف (مانند قبض و بسط، صحو و سکر، بهاء و خزان) خود مراتب اشتداد و کمال نفس هستند. پس هر کس گمان کند که «اوقات» با «اشتداد» منافات دارند، از حقیقت حرکت جوهری غافل شده است.»
rose جمعبندی گوهرین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
پاسخ به حدیث «لنا مع الله وقت»: این حدیث، چهار مقام عرفانی را در یک «وقت» جمع کرده است: مقام فناء (هو نحن)، مقام بقاء (نحن هو)، مقام ذات (هو هو) و مقام عبودیت (نحن نحن). این، نشاندهنده «جامعیت» و «کمال مطلق» ائمه (ع) است که همزمان در همه این مقامات حضور دارند.
پاسخ به سؤال تنزل یا عدم تنزل: ائمه (ع) در «مقام ذات و ثبوت» هیچگونه تنزلی ندارند و همواره در اوج قرب هستند. اما در «مقام ظهور و فعل» و در تعامل با خلق و با توجه به مقتضیات زمان و مکان، دارای «حالات» و «مراتب» مختلفی هستند که این خود، نشاندهنده «کمال» و «حکمت» ایشان است، نه «نقص».
پاسخ به سؤال اوج و حضیض قلب و اشتداد وجودی: «حالات قلبی» (اوج و حضیض) نه تنها منافی «اشتداد وجودی» و «حرکت جوهری» نیستند، بلکه خود «عین اشتداد» و «مراتب کمال» هستند. حرکت جوهری نفس، حرکتی «موجی» و «دورانی» است و اوقات مختلف (قبض و بسط، صحو و سکر، بهار و خزان) هر یک، مرحلهای از کمال نفس هستند.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۲۳):
«اَلْأَوْقاتُ الْإِنْسانِیَّةُ مَرَاتِبُ الصُّعُودِ إِلَی اللَّهِ. فَکُلُّ وَقْتٍ، هُوَ نَفْسُ الْکَمالِ وَ الْاشْتِدادِ، لا نَفْسُ النَّقْصِ وَ التَّنَزُّلِ. فَالْقَبْضُ کَالشِّتاءِ لِلشَّجَرَةِ، وَ الْبَسْطُ کَالرَّبِیعِ، وَ کِلاهُما مِنْ مَراتِبِ الْکَمالِ. فَلا تَغْتَرَّ بِالظَّاهِرِ، وَ اُنْظُرْ إِلَی الْباطِنِ. فَإِنَّ فی الْباطِنِ، کُلَّ شَیْءٍ یَنْمو وَ یَشْتَدُّ، وَ إِنْ ظَهَرَ فی الصُّورَةِ أَنَّهُ یَنْقُصُ. هذِهِ هِیَ حِکْمَةُ الْحَرَکَةِ الْجَوْهَرِیَّةِ.»
ترجمه: ««اوقات» انسانی، مراتب صعود به سوی خدا هستند. پس هر «وقتی»، خود «کمال» و «اشتداد» است، نه «نقص» و «تنزل». پس «قبض» مانند زمستان برای درخت است و «بسط» مانند بهار، و هر دو از مراتب کمال هستند. پس به ظاهر فریب مخور و به باطن بنگر. زیرا در باطن، همه چیز در حال رشد و شدت است، هرچند در ظاهر نقص نشان دهد. این است حکمت حرکت جوهری.» cherry_blossom
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
پاسخ به سؤال تنزل یا عدم تنزل: ائمه (ع) در «مقام ذات و ثبوت» هیچگونه تنزلی ندارند و همواره در اوج قرب هستند. اما در «مقام ظهور و فعل» و در تعامل با خلق و با توجه به مقتضیات زمان و مکان، دارای «حالات» و «مراتب» مختلفی هستند که این خود، نشاندهنده «کمال» و «حکمت» ایشان است، نه «نقص».
پاسخ به سؤال اوج و حضیض قلب و اشتداد وجودی: «حالات قلبی» (اوج و حضیض) نه تنها منافی «اشتداد وجودی» و «حرکت جوهری» نیستند، بلکه خود «عین اشتداد» و «مراتب کمال» هستند. حرکت جوهری نفس، حرکتی «موجی» و «دورانی» است و اوقات مختلف (قبض و بسط، صحو و سکر، بهار و خزان) هر یک، مرحلهای از کمال نفس هستند.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۲۳):
«اَلْأَوْقاتُ الْإِنْسانِیَّةُ مَرَاتِبُ الصُّعُودِ إِلَی اللَّهِ. فَکُلُّ وَقْتٍ، هُوَ نَفْسُ الْکَمالِ وَ الْاشْتِدادِ، لا نَفْسُ النَّقْصِ وَ التَّنَزُّلِ. فَالْقَبْضُ کَالشِّتاءِ لِلشَّجَرَةِ، وَ الْبَسْطُ کَالرَّبِیعِ، وَ کِلاهُما مِنْ مَراتِبِ الْکَمالِ. فَلا تَغْتَرَّ بِالظَّاهِرِ، وَ اُنْظُرْ إِلَی الْباطِنِ. فَإِنَّ فی الْباطِنِ، کُلَّ شَیْءٍ یَنْمو وَ یَشْتَدُّ، وَ إِنْ ظَهَرَ فی الصُّورَةِ أَنَّهُ یَنْقُصُ. هذِهِ هِیَ حِکْمَةُ الْحَرَکَةِ الْجَوْهَرِیَّةِ.»
ترجمه: ««اوقات» انسانی، مراتب صعود به سوی خدا هستند. پس هر «وقتی»، خود «کمال» و «اشتداد» است، نه «نقص» و «تنزل». پس «قبض» مانند زمستان برای درخت است و «بسط» مانند بهار، و هر دو از مراتب کمال هستند. پس به ظاهر فریب مخور و به باطن بنگر. زیرا در باطن، همه چیز در حال رشد و شدت است، هرچند در ظاهر نقص نشان دهد. این است حکمت حرکت جوهری.» cherry_blossom
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال۲۰۴ ✍️
فرق حضور قلب با حضور ذهن چیست؟ 🤔🧠
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir link
فرق حضور قلب با حضور ذهن چیست؟ 🤔🧠
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir link
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
roseroserose سلام و عرض ادب و احترام roseroserose
سؤال بسیار دقیق و بنیادینی پرسیدید. فرق میان «حضور قلب» و «حضور ذهن» (وجود ذهنی) درست در نقطه تلاقی «معرفتشناسی» (شناخت شناسی)، «فلسفه ذهن» و «عرفان عملی» قرار دارد. پاسخ به این سؤال، ما را به تفکیک میان دو سنخ کاملاً متفاوت از «حضور» و «وجود» رهنمون میسازد. اکنون با استناد به کتب نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) و دیگر منابع حکمی، به تشریح آن میپردازم.
star2 پیشزمینه: دو معنای «حضور» و دو معنای «وجود»
در فلسفه و عرفان، «حضور» به دو معنای کاملاً متفاوت به کار میرود:
۱. حضور ذهنی (وجود ذهنی): به معنای «تصور» و «صورت علمی» یک شیء در ذهن است. وقتی چیزی را در ذهن خود تصور میکنیم، میگوییم آن شیء در «حضور ذهنی» ماست. این حضور، یک حضور «علمی» و «حصولی» است و با «ادراک مفهومی» و «تصویر ذهنی» برابر است.
۲. حضور قلبی (حضور عندالله): به معنای «توجه کامل» و «تمرکز همه جانبه» قلب و جان به سوی «محبوب» (خداوند) و «حضور در محضر حق» است. این حضور، یک حضور «وجودی» و «شهودی» و «وجدانی» است که با «علم حضوری» و «مشاهده قلبی» همراه است.
book ۱. تعریف «حضور ذهن» (وجود ذهنی)
«حضور ذهن» یا «وجود ذهنی»، در فلسفه به «صورت علمی» و «مفهوم ذهنی» یک شیء اطلاق میشود. وقتی شما درخت سروی را در ذهن خود تصور میکنید، این «تصور» یک «وجود ذهنی» دارد. این وجود، از سنخ «علم حصولی» است و با شیء خارجی (درخت واقعی) متفاوت است، هرچند ممکن است مطابق با آن باشد.
ویژگیهای «حضور ذهن»:
· از سنخ «علم حصولی» است.
· با «تصور» و «مفهوم» سروکار دارد.
· قائم به ذهن و نفس است.
· میتواند مطابق با واقع باشد یا نباشد (صادق یا کاذب).
· حاصل «تفکر» و «استدلال» و «ادراک حسی» است.
· با «توجه» و «تمرکز» ذهنی به دست میآید.
علامه حسنزاده آملی (ره) در «مآثر آثار، جلد اول» (مؤثر ۱۴۶) در مورد «وجود ذهنی» میفرمایند:
«اَلْوُجُودُ الذِّهْنِیُّ هُوَ الصُّورَةُ الْعِلْمِیَّةُ الَّتی تَحْضُرُ فِی النَّفْسِ عِنْدَ تَصَوُّرِ شَیْءٍ. وَ هذَا الْوُجُودُ، إِنْ کانَ مُطابِقاً لِلْوُجُودِ الْخارِجِیِّ، فَهُوَ عِلْمٌ صادِقٌ، وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ مُطابِقاً، فَهُوَ وَهْمٌ وَ خَیالٌ. فَالْحُضُورُ الذِّهْنِیُّ هُوَ حُضُورُ الصُّورَةِ فِی الذِّهْنِ، لا حُضُورُ الْحَقِیقَةِ فِی الْقَلْبِ.»
ترجمه: «وجود ذهنی، صورت علمیای است که در نفس هنگام تصور چیزی حاضر میشود. و این وجود، اگر مطابق با وجود خارجی باشد، علم صادق است، و اگر مطابق نباشد، وهم و خیال است. پس حضور ذهنی، حضور صورت در ذهن است، نه حضور حقیقت در قلب.»
cherry_blossom ۲. تعریف «حضور قلب» (حضور عندالله)
«حضور قلب» در اصطلاح عرفانی، به معنای «توجه کامل و همه جانبه» و «تمرکز وجودی» بر «محبوب» (خداوند) و «حضور در محضر او» است. این حضور، از سنخ «علم حضوری» و «شهود قلبی» است که سالک در آن، حجابهای ظاهری را کنار زده و با تمام وجود خود، در برابر حق تعالی حاضر میشود.
ویژگیهای «حضور قلب»:
· از سنخ «علم حضوری» است (نه حصولی).
· با «شهود» و «مشاهده» و «وجدان» همراه است.
· قائم به قلب و جان است، نه صرفاً ذهن.
· مطابق با واقع است (چون خودِ «حضور» است، نه صورت آن).
· حاصل «طهارت»، «مراقبت» و «ذکر» است.
· با «تخلیه» (پاکسازی قلب از غیر خدا) و «تحلیه» (آراستن به فضایل) به دست میآید.
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «طهارت قلب و حضور در نماز») میفرمایند:
«حُضُورُ الْقَلْبِ هُوَ إِقْبالُ الْجَنانِ عَلَی الْحَضْرَةِ الرَّبَّانِیَّةِ بِکُلِّیَّتِهِ، حَتَّی لا یَبْقی فی الْقَلْبِ مَکانٌ لِغَیْرِ اللَّهِ. فَهُوَ حُضُورٌ وُجُودِیٌّ وَ شُهُودٌ حَقِیقِیٌّ، لا حُضُورٌ صُورِیٌّ وَ ذِهْنِیٌّ. فَصاحِبُ الْقَلْبِ الْحاضِرِ، یَرَی نَفْسَهُ فی مَحْضَرِ الْحَقِّ تَعالی، کَأَنَّهُ یَراهُ، وَ إِنْ لَمْ یَرَهُ، فَإِنَّ اللَّهَ یَراهُ. وَ هذِهِ هِیَ حَقیقَةُ الْإِحْسانِ.»
ترجمه: «حضور قلب، عبارت است از روی آوردن جان به سوی حضرت ربوبی با تمام وجود، تا جایی که در قلب برای غیر خدا جایی نماند. پس این حضوری وجودی و شهودی حقیقی است، نه حضوری صوری و ذهنی. پس صاحب قلب حاضر، خود را در محضر حق تعالی میبیند، گویی او را میبیند، و اگر هم او را نبیند، خداوند او را میبیند. و این است حقیقت احسان.»
hibiscus ۳. تفاوتهای اساسی «حضور قلب» و «حضور ذهن» در یک نگاه تطبیقی
برای روشنتر شدن تفاوت، این دو مفهوم را در مقابل هم قرار میدهم (اما بدون جدول و به صورت پیوسته):
از نظر سنخ وجود، حضور ذهن از سنخ «علم حصولی» و «صورت علمی» است، در حالی که حضور قلب از سنخ «علم حضوری» و «شهود وجودی» میباشد.
سؤال بسیار دقیق و بنیادینی پرسیدید. فرق میان «حضور قلب» و «حضور ذهن» (وجود ذهنی) درست در نقطه تلاقی «معرفتشناسی» (شناخت شناسی)، «فلسفه ذهن» و «عرفان عملی» قرار دارد. پاسخ به این سؤال، ما را به تفکیک میان دو سنخ کاملاً متفاوت از «حضور» و «وجود» رهنمون میسازد. اکنون با استناد به کتب نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) و دیگر منابع حکمی، به تشریح آن میپردازم.
star2 پیشزمینه: دو معنای «حضور» و دو معنای «وجود»
در فلسفه و عرفان، «حضور» به دو معنای کاملاً متفاوت به کار میرود:
۱. حضور ذهنی (وجود ذهنی): به معنای «تصور» و «صورت علمی» یک شیء در ذهن است. وقتی چیزی را در ذهن خود تصور میکنیم، میگوییم آن شیء در «حضور ذهنی» ماست. این حضور، یک حضور «علمی» و «حصولی» است و با «ادراک مفهومی» و «تصویر ذهنی» برابر است.
۲. حضور قلبی (حضور عندالله): به معنای «توجه کامل» و «تمرکز همه جانبه» قلب و جان به سوی «محبوب» (خداوند) و «حضور در محضر حق» است. این حضور، یک حضور «وجودی» و «شهودی» و «وجدانی» است که با «علم حضوری» و «مشاهده قلبی» همراه است.
book ۱. تعریف «حضور ذهن» (وجود ذهنی)
«حضور ذهن» یا «وجود ذهنی»، در فلسفه به «صورت علمی» و «مفهوم ذهنی» یک شیء اطلاق میشود. وقتی شما درخت سروی را در ذهن خود تصور میکنید، این «تصور» یک «وجود ذهنی» دارد. این وجود، از سنخ «علم حصولی» است و با شیء خارجی (درخت واقعی) متفاوت است، هرچند ممکن است مطابق با آن باشد.
ویژگیهای «حضور ذهن»:
· از سنخ «علم حصولی» است.
· با «تصور» و «مفهوم» سروکار دارد.
· قائم به ذهن و نفس است.
· میتواند مطابق با واقع باشد یا نباشد (صادق یا کاذب).
· حاصل «تفکر» و «استدلال» و «ادراک حسی» است.
· با «توجه» و «تمرکز» ذهنی به دست میآید.
علامه حسنزاده آملی (ره) در «مآثر آثار، جلد اول» (مؤثر ۱۴۶) در مورد «وجود ذهنی» میفرمایند:
«اَلْوُجُودُ الذِّهْنِیُّ هُوَ الصُّورَةُ الْعِلْمِیَّةُ الَّتی تَحْضُرُ فِی النَّفْسِ عِنْدَ تَصَوُّرِ شَیْءٍ. وَ هذَا الْوُجُودُ، إِنْ کانَ مُطابِقاً لِلْوُجُودِ الْخارِجِیِّ، فَهُوَ عِلْمٌ صادِقٌ، وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ مُطابِقاً، فَهُوَ وَهْمٌ وَ خَیالٌ. فَالْحُضُورُ الذِّهْنِیُّ هُوَ حُضُورُ الصُّورَةِ فِی الذِّهْنِ، لا حُضُورُ الْحَقِیقَةِ فِی الْقَلْبِ.»
ترجمه: «وجود ذهنی، صورت علمیای است که در نفس هنگام تصور چیزی حاضر میشود. و این وجود، اگر مطابق با وجود خارجی باشد، علم صادق است، و اگر مطابق نباشد، وهم و خیال است. پس حضور ذهنی، حضور صورت در ذهن است، نه حضور حقیقت در قلب.»
cherry_blossom ۲. تعریف «حضور قلب» (حضور عندالله)
«حضور قلب» در اصطلاح عرفانی، به معنای «توجه کامل و همه جانبه» و «تمرکز وجودی» بر «محبوب» (خداوند) و «حضور در محضر او» است. این حضور، از سنخ «علم حضوری» و «شهود قلبی» است که سالک در آن، حجابهای ظاهری را کنار زده و با تمام وجود خود، در برابر حق تعالی حاضر میشود.
ویژگیهای «حضور قلب»:
· از سنخ «علم حضوری» است (نه حصولی).
· با «شهود» و «مشاهده» و «وجدان» همراه است.
· قائم به قلب و جان است، نه صرفاً ذهن.
· مطابق با واقع است (چون خودِ «حضور» است، نه صورت آن).
· حاصل «طهارت»، «مراقبت» و «ذکر» است.
· با «تخلیه» (پاکسازی قلب از غیر خدا) و «تحلیه» (آراستن به فضایل) به دست میآید.
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «طهارت قلب و حضور در نماز») میفرمایند:
«حُضُورُ الْقَلْبِ هُوَ إِقْبالُ الْجَنانِ عَلَی الْحَضْرَةِ الرَّبَّانِیَّةِ بِکُلِّیَّتِهِ، حَتَّی لا یَبْقی فی الْقَلْبِ مَکانٌ لِغَیْرِ اللَّهِ. فَهُوَ حُضُورٌ وُجُودِیٌّ وَ شُهُودٌ حَقِیقِیٌّ، لا حُضُورٌ صُورِیٌّ وَ ذِهْنِیٌّ. فَصاحِبُ الْقَلْبِ الْحاضِرِ، یَرَی نَفْسَهُ فی مَحْضَرِ الْحَقِّ تَعالی، کَأَنَّهُ یَراهُ، وَ إِنْ لَمْ یَرَهُ، فَإِنَّ اللَّهَ یَراهُ. وَ هذِهِ هِیَ حَقیقَةُ الْإِحْسانِ.»
ترجمه: «حضور قلب، عبارت است از روی آوردن جان به سوی حضرت ربوبی با تمام وجود، تا جایی که در قلب برای غیر خدا جایی نماند. پس این حضوری وجودی و شهودی حقیقی است، نه حضوری صوری و ذهنی. پس صاحب قلب حاضر، خود را در محضر حق تعالی میبیند، گویی او را میبیند، و اگر هم او را نبیند، خداوند او را میبیند. و این است حقیقت احسان.»
hibiscus ۳. تفاوتهای اساسی «حضور قلب» و «حضور ذهن» در یک نگاه تطبیقی
برای روشنتر شدن تفاوت، این دو مفهوم را در مقابل هم قرار میدهم (اما بدون جدول و به صورت پیوسته):
از نظر سنخ وجود، حضور ذهن از سنخ «علم حصولی» و «صورت علمی» است، در حالی که حضور قلب از سنخ «علم حضوری» و «شهود وجودی» میباشد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
از نظر موضوع، حضور ذهن با «تصورات» و «مفاهیم» و «صور ذهنی» سروکار دارد، اما حضور قلب با «ذات محبوب» و «حضور در محضر حق» در ارتباط است.
از نظر ابزار ادراک، حضور ذهن با «عقل» و «تفکر» و «حواس ظاهری» حاصل میشود، در حالی که حضور قلب با «قلب» و «روح» و «وجدان باطنی» به دست میآید.
از نظر نتیجه، حضور ذهن به «دانش مفهومی» و «اطلاعات» میانجامد، اما حضور قلب به «ایمان» و «یقین» و «سکینه» و «طمأنینه» منتهی میشود.
از نظر مطابقت با واقع، حضور ذهن ممکن است مطابق با واقع باشد (صادق) یا نباشد (کاذب)، اما حضور قلب همواره مطابق با واقع است (چون خود «حضور» است).
از نظر راه دستیابی، حضور ذهن از طریق «مطالعه»، «تفکر» و «آموزش» به دست میآید، اما حضور قلب از طریق «تزکیه نفس»، «مراقبت»، «ذکر» و «تخلیه و تحلیه» حاصل میشود.
از نظر ثمره و کاربرد، حضور ذهن در «علوم» و «معارف نظری» کاربرد دارد، اما حضور قلب در «سیر و سلوک» و «قرب الهی» و «نجات اخروی» نقش اساسی دارد.
نکته مهم: «حضور قلب» بدون «حضور ذهن» ممکن است، اما «حضور ذهن» بدون «حضور قلب» بیثمر و گاهی مضر است. بسیاری از مردم در نماز، «حضور ذهن» دارند (یعنی میدانند که چه میگویند و چه میکنند)، اما «حضور قلب» ندارند (یعنی قلبشان غافل و گرفتار امور دنیوی است). هدف اصلی عبادات و سلوک، رسیدن به «حضور قلب» است، نه صرفاً «حضور ذهن».
tulip ۴. نسبت «حضور قلب» با «وجود ذهنی» در نماز و عبادات
در نماز و عبادات، ما نیازمند هر دو نوع «حضور» هستیم، اما اولویت با «حضور قلب» است:
· حضور ذهن در نماز: یعنی بدانی که چه میگویی، مفاهیم «الله اکبر»، «سبحان ربی...» و سورهها را بفهمی، و اعمال نماز را به درستی انجام دهی. این یک «حضور حداقلی» و «شرط صحت» نماز است.
· حضور قلب در نماز: یعنی با تمام وجود خود، خود را در محضر خدا حاضر بدانی، از غیر خدا غافل شوی، به عظمت حق توجه کنی و از نماز «لذت روحانی» ببری. این «حضور حداکثری» است که نماز را به «معراج مؤمن» تبدیل میکند.
رسول خدا (ص) میفرمایند: «أَقْلِبُوا غِرْفَةَ الْقُلُوبِ» (قلبهای خود را بچرخانید و به حالت حضور درآورید) و نیز «إِنَّ الصَّلاةَ مِعْراجُ الْمُؤْمِنِ». این معراج، با «حضور قلب» محقق میشود، نه فقط با «حضور ذهن».
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «نماز و حضور قلب») میفرمایند:
«اَلنَّمازُ بِلا حُضُورِ الْقَلْبِ، کَالْجَسَدِ بِلا رُوحٍ. فَمَنْ صَلَّی بِحُضُورِ الذِّهْنِ فَقَطْ، فَقَدْ صَلَّی بِالْجَسَدِ وَ الْعَقْلِ، وَ لکِنْ حُرِمَ مِنَ الْحَیاةِ الْقَلْبِیَّةِ. وَ مَنْ صَلَّی بِحُضُورِ الْقَلْبِ، فَقَدْ أَحْیا نَمَازَهُ وَ صارَتْ صَلاتُهُ مَعْراجاً إِلَی اللَّهِ. فَأَیُّ الْحَضُورَیْنِ أَفْضَلُ؟ لا شَکَّ أَنَّ حُضُورَ الْقَلْبِ هُوَ الْغایَةُ وَ الْکَمالُ، وَ حُضُورَ الذِّهْنِ هُوَ الْمُقَدِّمَةُ وَ الْوَسیلَةُ.»
ترجمه: «نماز بدون حضور قلب، مانند بدنی بدون روح است. پس کسی که فقط با حضور ذهن نماز بخواند، با بدن و عقل نماز خوانده، اما از حیات قلبی محروم مانده است. و کسی که با حضور قلب نماز بخواند، نماز خود را زنده کرده و نمازش معراجی به سوی خدا شده است. پس کدام حضور بهتر است؟ شکی نیست که حضور قلب، غایت و کمال است و حضور ذهن، مقدمه و وسیله است.»
rose جمعبندی گوهرین
پاسخ به سؤال شما:
«حضور ذهن» (وجود ذهنی) عبارت است از «صورت علمی» و «مفهوم ذهنی» یک شیء که با «تفکر» و «ادراک حصولی» به دست میآید. اما «حضور قلب» عبارت است از «توجه کامل وجودی» و «شهود قلبی» و «حضور در محضر حق» که با «تزکیه نفس» و «مراقبت» و «ذکر» حاصل میشود. تفاوت اساسی آنها در این است که:
· حضور ذهن، «علم حصولی» و «صورتی» است، اما حضور قلب، «علم حضوری» و «وجودی» است.
· حضور ذهن با «عقل» و «حواس» سروکار دارد، اما حضور قلب با «قلب» و «روح».
· حضور ذهن ممکن است صادق یا کاذب باشد، اما حضور قلب همواره مطابق با واقع است.
· حضور ذهن مقدمه و وسیله است، اما حضور قلب غایت و کمال است.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۲):
«حُضُورُ الذِّهْنِ مِفْتاحٌ لِلْعِلْمِ، وَ حُضُورُ الْقَلْبِ مِفْتاحٌ لِلْیَقینِ. فَمَنْ أَرادَ الْعِلْمَ، فَعَلَیْهِ بِحُضُورِ الذِّهْنِ، وَ مَنْ أَرادَ الْیَقینَ وَ الْقُرْبَ، فَعَلَیْهِ بِحُضُورِ الْقَلْبِ. فَلا تَکْتَفِ بِحُضُورِ الذِّهْنِ فِی الصَّلاةِ وَ الذِّکْرِ، بَلِ اسْعَ إِلَی حُضُورِ الْقَلْبِ حَتَّی تَذُوقَ حَلاوَةَ الْإِیمانِ وَ لَذَّةَ الْقُرْبِ.» cherry_blossom
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir link
از نظر ابزار ادراک، حضور ذهن با «عقل» و «تفکر» و «حواس ظاهری» حاصل میشود، در حالی که حضور قلب با «قلب» و «روح» و «وجدان باطنی» به دست میآید.
از نظر نتیجه، حضور ذهن به «دانش مفهومی» و «اطلاعات» میانجامد، اما حضور قلب به «ایمان» و «یقین» و «سکینه» و «طمأنینه» منتهی میشود.
از نظر مطابقت با واقع، حضور ذهن ممکن است مطابق با واقع باشد (صادق) یا نباشد (کاذب)، اما حضور قلب همواره مطابق با واقع است (چون خود «حضور» است).
از نظر راه دستیابی، حضور ذهن از طریق «مطالعه»، «تفکر» و «آموزش» به دست میآید، اما حضور قلب از طریق «تزکیه نفس»، «مراقبت»، «ذکر» و «تخلیه و تحلیه» حاصل میشود.
از نظر ثمره و کاربرد، حضور ذهن در «علوم» و «معارف نظری» کاربرد دارد، اما حضور قلب در «سیر و سلوک» و «قرب الهی» و «نجات اخروی» نقش اساسی دارد.
نکته مهم: «حضور قلب» بدون «حضور ذهن» ممکن است، اما «حضور ذهن» بدون «حضور قلب» بیثمر و گاهی مضر است. بسیاری از مردم در نماز، «حضور ذهن» دارند (یعنی میدانند که چه میگویند و چه میکنند)، اما «حضور قلب» ندارند (یعنی قلبشان غافل و گرفتار امور دنیوی است). هدف اصلی عبادات و سلوک، رسیدن به «حضور قلب» است، نه صرفاً «حضور ذهن».
tulip ۴. نسبت «حضور قلب» با «وجود ذهنی» در نماز و عبادات
در نماز و عبادات، ما نیازمند هر دو نوع «حضور» هستیم، اما اولویت با «حضور قلب» است:
· حضور ذهن در نماز: یعنی بدانی که چه میگویی، مفاهیم «الله اکبر»، «سبحان ربی...» و سورهها را بفهمی، و اعمال نماز را به درستی انجام دهی. این یک «حضور حداقلی» و «شرط صحت» نماز است.
· حضور قلب در نماز: یعنی با تمام وجود خود، خود را در محضر خدا حاضر بدانی، از غیر خدا غافل شوی، به عظمت حق توجه کنی و از نماز «لذت روحانی» ببری. این «حضور حداکثری» است که نماز را به «معراج مؤمن» تبدیل میکند.
رسول خدا (ص) میفرمایند: «أَقْلِبُوا غِرْفَةَ الْقُلُوبِ» (قلبهای خود را بچرخانید و به حالت حضور درآورید) و نیز «إِنَّ الصَّلاةَ مِعْراجُ الْمُؤْمِنِ». این معراج، با «حضور قلب» محقق میشود، نه فقط با «حضور ذهن».
علامه حسنزاده (ره) در «شرح مراتب طهارت، جلد دوم» (بخش «نماز و حضور قلب») میفرمایند:
«اَلنَّمازُ بِلا حُضُورِ الْقَلْبِ، کَالْجَسَدِ بِلا رُوحٍ. فَمَنْ صَلَّی بِحُضُورِ الذِّهْنِ فَقَطْ، فَقَدْ صَلَّی بِالْجَسَدِ وَ الْعَقْلِ، وَ لکِنْ حُرِمَ مِنَ الْحَیاةِ الْقَلْبِیَّةِ. وَ مَنْ صَلَّی بِحُضُورِ الْقَلْبِ، فَقَدْ أَحْیا نَمَازَهُ وَ صارَتْ صَلاتُهُ مَعْراجاً إِلَی اللَّهِ. فَأَیُّ الْحَضُورَیْنِ أَفْضَلُ؟ لا شَکَّ أَنَّ حُضُورَ الْقَلْبِ هُوَ الْغایَةُ وَ الْکَمالُ، وَ حُضُورَ الذِّهْنِ هُوَ الْمُقَدِّمَةُ وَ الْوَسیلَةُ.»
ترجمه: «نماز بدون حضور قلب، مانند بدنی بدون روح است. پس کسی که فقط با حضور ذهن نماز بخواند، با بدن و عقل نماز خوانده، اما از حیات قلبی محروم مانده است. و کسی که با حضور قلب نماز بخواند، نماز خود را زنده کرده و نمازش معراجی به سوی خدا شده است. پس کدام حضور بهتر است؟ شکی نیست که حضور قلب، غایت و کمال است و حضور ذهن، مقدمه و وسیله است.»
rose جمعبندی گوهرین
پاسخ به سؤال شما:
«حضور ذهن» (وجود ذهنی) عبارت است از «صورت علمی» و «مفهوم ذهنی» یک شیء که با «تفکر» و «ادراک حصولی» به دست میآید. اما «حضور قلب» عبارت است از «توجه کامل وجودی» و «شهود قلبی» و «حضور در محضر حق» که با «تزکیه نفس» و «مراقبت» و «ذکر» حاصل میشود. تفاوت اساسی آنها در این است که:
· حضور ذهن، «علم حصولی» و «صورتی» است، اما حضور قلب، «علم حضوری» و «وجودی» است.
· حضور ذهن با «عقل» و «حواس» سروکار دارد، اما حضور قلب با «قلب» و «روح».
· حضور ذهن ممکن است صادق یا کاذب باشد، اما حضور قلب همواره مطابق با واقع است.
· حضور ذهن مقدمه و وسیله است، اما حضور قلب غایت و کمال است.
و به تعبیر نورانی حضرت علامه حسنزاده آملی (ره) در «هزار و یک نکته» (نکته ۲):
«حُضُورُ الذِّهْنِ مِفْتاحٌ لِلْعِلْمِ، وَ حُضُورُ الْقَلْبِ مِفْتاحٌ لِلْیَقینِ. فَمَنْ أَرادَ الْعِلْمَ، فَعَلَیْهِ بِحُضُورِ الذِّهْنِ، وَ مَنْ أَرادَ الْیَقینَ وَ الْقُرْبَ، فَعَلَیْهِ بِحُضُورِ الْقَلْبِ. فَلا تَکْتَفِ بِحُضُورِ الذِّهْنِ فِی الصَّلاةِ وَ الذِّکْرِ، بَلِ اسْعَ إِلَی حُضُورِ الْقَلْبِ حَتَّی تَذُوقَ حَلاوَةَ الْإِیمانِ وَ لَذَّةَ الْقُرْبِ.» cherry_blossom
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir link
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال۲۰۵
سلام و عرض ادب و خدا قوت pray
ایام محرم و عزای اهل بیت عصمت و طهارت تسلیت و تعزیت عرض میکنم broken_heart🖤
اگه کسی عضوی از اعضای بدنش رو اهدا بکنه، وقتی اون شخص فوت طبیعی براش پیش میاد و گفته شده همچنان به این نشئه و جسمی که بدنش بوده تعلق و توجه داره، اون عضو یا اعضایی که اهدا کرده روی حالات و تکامل اون شخص متوفی تاثیر داره؟ 🤔🩺
اگه عضو گیرنده فرد صالح یا گناه کار باشه روی اون هم تاثیر داره؟ ⚖️sparkles
اگه حیوانی عضوی از بدن عنصری شخص رو بخوره و اون جسمش تجزیه بشه و از اون دوباره گیاه رشد کنه و اون گیاه خورده بشه و نطفه و سپس شخصی متولد بشه، آیا این هم (صالح بودن یا گناه کار بودن شخص متولد شده) روی اون فرد متوفی تاثیر داره؟ seedlingbabyarrows_counterclockwise
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
سلام و عرض ادب و خدا قوت pray
ایام محرم و عزای اهل بیت عصمت و طهارت تسلیت و تعزیت عرض میکنم broken_heart🖤
اگه کسی عضوی از اعضای بدنش رو اهدا بکنه، وقتی اون شخص فوت طبیعی براش پیش میاد و گفته شده همچنان به این نشئه و جسمی که بدنش بوده تعلق و توجه داره، اون عضو یا اعضایی که اهدا کرده روی حالات و تکامل اون شخص متوفی تاثیر داره؟ 🤔🩺
اگه عضو گیرنده فرد صالح یا گناه کار باشه روی اون هم تاثیر داره؟ ⚖️sparkles
اگه حیوانی عضوی از بدن عنصری شخص رو بخوره و اون جسمش تجزیه بشه و از اون دوباره گیاه رشد کنه و اون گیاه خورده بشه و نطفه و سپس شخصی متولد بشه، آیا این هم (صالح بودن یا گناه کار بودن شخص متولد شده) روی اون فرد متوفی تاثیر داره؟ seedlingbabyarrows_counterclockwise
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
سلام و درود بیکران cherry_blossom
ایام سوگواری سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام و یاران باوفایش، تسلیت و تعزیت عرض میکنم.
🖤broken_heart﷽
پرسش شما بسیار عمیق و دقیق است و ریشه در مباحث معاد جسمانی، تجرد و تعلق نفس به بدن، و نحوهٔ تأثیر اعمال و تغذیه بر نفس دارد.
برای پاسخ، از مبانی حکمت متعالیه (صدرالمتألهین) و عرفان نظری (محیالدین ابنعربی و پیروانش) بهره میبرم؛ چراکه این مسائل در آثار استاد علامه حسنزاده آملی (ره) به تفصیل تبیین شده است، نظر قطعی حضرت آقا روحی فداه بر عدم جواز اهدای اعضا و جوارح و طبق نظر شارع مقدس جلوگیری از گسستگی
و مثله شدن بدن میت می باشد:
اسلام در دین اسلام مثله کردن حتی در مورد حیوانات هم شدیداً منع شدهاست. همچنین از دید قوانین ایران که بر مبنای قوانین اسلام است، مثله کردن جسد یک انسان جرم است و دیه دارد. در اعلامیه اسلامی حقوق بشر نیز مثله کردن مقتولان ممنوع دانسته شدهاست؛
ادله روایی (سنت نبوی و ائمه معصومین)
الف) روایت نبوی (ص) در نهی از مثله کردن:
«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَنِ الْمُثْلَةِ» (صحیح مسلم، کتاب الجهاد و السیر، حدیث ۲۳۰۶)
ترجمه: «رسول خدا (ص) از مثله کردن نهی فرمودند.»
ب) روایت دیگر از پیامبر (ص):
«لَا تُمَثِّلُوا فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ» (سنن ابیداود، کتاب الجهاد، حدیث ۲۶۶۸)
ترجمه: «مثله نکنید، زیرا خداوند متجاوزان را دوست ندارد.»
ج) روایت از امام علی (ع) در نهی از مثله کردن حتی در جنگ:
«لَا تُمَثِّلُوا بِالْقَتْلَى» (نهج البلاغه، نامه ۱۴ به مالک اشتر)
ترجمه: «با کشتگان مثله نکنید.»
د) روایت از امام صادق (ع) در مورد حرمت مثله کردن جسد:
«لَا تُمَثِّلُوا بِالْأَمْوَاتِ» (وسائل الشیعه، جلد ۱۵، صفحه ۱۲۴)
ترجمه: «با مردگان مثله نکنید.»
ادله فقهی (قواعد فقهی)
الف) قاعده «لا ضرر و لا ضرار»:
مثله کردن، هم به شخص زنده (در صورت انجام بر زنده) و هم به شخصیت و حرمت انسان (در صورت انجام بر مرده) ضرر میزند. قاعده لاضرر میگوید: «هیچ ضرری در اسلام روا نیست.» مثله کردن، آشکارا یک ضرر غیرقابل جبران است، حال اگر این عضو سبب عمل منکر شود برای گیرنده،تز این قاعده مستثنی نیست.
ب) قاعده «القتل أنفس من انتحاب» (حرمت مثله کردن جسد):
فقها معتقدند که مثله کردن جسد، حرمت و کرامت انسانی را نقض میکند و حتی اگر مقتول، کافر یا محارب باشد، نباید جسدش مثله شود، زیرا حرمت جسد انسان (چه مسلمان و چه غیرمسلمان) محترم است.
ج) قاعده «الإسلام يجب ما قبله و لا یهدم ما بعده» (تغییر ناپذیری حرمت جسد پس از مرگ):
اسلام احکام مربوط به جسد پس از مرگ را حفظ کرده است. مثله کردن، این احکام (غسل، کفن، دفن) را نقض میکند و نشانه بیحرمتی به انسان است، حتی اگر کافر باشد.
د) حکم دیه در مثله کردن:
فقها (از جمله شیخ انصاری در مکاسب) بر این نکته تأکید دارند که مثله کردن، دیه دارد. زیرا:
· اگر مثله کردن بر انسان زنده انجام شود، دیه آن معادل دیه عضو قطع شده است (طبق قواعد قصاص).
· اگر مثله کردن بر جسد انجام شود، برخی فقها معتقدند دیه ثابت است (به عنوان «حرمت جسد»)، هرچند مقدار آن ممکن است کمتر از دیه کامل باشد
۱. تأثیر اهدای عضو بر حالات و تکامل شخص متوفی
پاسخ کوتاه:
به ظاهر خودِ عضوِ اهدا شده، تأثیری در سرنوشت و تکاملِ نفسِ متوفی ندارد اما وفق نظام تکوین بزنم میزند و ممکن است داخل تصرف در نظام هستی بیان شود؛ اما نیت، رضایت، و نوعِ تصرّفِ پس از مرگ میتواند در عالم مثال و در نحوهٔ حضور نفسِ متوفی مؤثر باشد.
پاسخ تفصیلی:
الف) دیدگاه فلسفی (صدرایی) در مورد تعلق نفس به بدن:
· نفس ناطقه (روح) مجرد است و پس از مرگ، تعلق تدبیری و استکمالی خود را به بدن عنصری قطع میکند.
· بدن، در حقیقت مرکب و آلت نفس در این نشئه بوده است.
· با مرگ، نفس به عالم مثال (برزخ) منتقل میشود و بدن برزخی (مثالی) پیدا میکند که مطابق با ملکات و اعمال اوست.
· تعلق نفس به بدن عنصری پس از مرگ، از نوع تعلق قوه به فعل نیست، بلکه از نوع تعلق عالَم به مظاهر خود است که به معنای احاطه و شهود است.
از این منظر، جدا شدن عضوی از بدن پس از مرگ، تأثیری در هویت و تکامل نفس ندارد؛ چراکه نفس دیگر به آن عضو خاص تعلق فعلی ندارد.اما تعلق تکمیلی و تدریجی مثل فاتحه خواندن بر سر قبر میت هنوز پابرجاست.
ب) دیدگاه عرفانی (وحدت وجود):
· تمامی کثرات و اجزای بدن، مظاهر و شئون نفس به شمار میروند.
· با مرگ، نفس از قیود و ظواهر جسمانی رها میشود و به حقیقتِ واحد و جامع خود بازمیگردد.
· بدن، در حقیقت «نقش و ظلّ» نفس بوده است؛ پس جدا شدن یک نقش، تأثیری در اصل وجودِ نفس ندارد، اما در سیر استکمالی نحوه ارتباطات روحانی با جسم مست وجود دارد.
ج) نکتهٔ دقیق: تأثیر نیت و اذن
ایام سوگواری سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام و یاران باوفایش، تسلیت و تعزیت عرض میکنم.
🖤broken_heart﷽
پرسش شما بسیار عمیق و دقیق است و ریشه در مباحث معاد جسمانی، تجرد و تعلق نفس به بدن، و نحوهٔ تأثیر اعمال و تغذیه بر نفس دارد.
برای پاسخ، از مبانی حکمت متعالیه (صدرالمتألهین) و عرفان نظری (محیالدین ابنعربی و پیروانش) بهره میبرم؛ چراکه این مسائل در آثار استاد علامه حسنزاده آملی (ره) به تفصیل تبیین شده است، نظر قطعی حضرت آقا روحی فداه بر عدم جواز اهدای اعضا و جوارح و طبق نظر شارع مقدس جلوگیری از گسستگی
و مثله شدن بدن میت می باشد:
اسلام در دین اسلام مثله کردن حتی در مورد حیوانات هم شدیداً منع شدهاست. همچنین از دید قوانین ایران که بر مبنای قوانین اسلام است، مثله کردن جسد یک انسان جرم است و دیه دارد. در اعلامیه اسلامی حقوق بشر نیز مثله کردن مقتولان ممنوع دانسته شدهاست؛
ادله روایی (سنت نبوی و ائمه معصومین)
الف) روایت نبوی (ص) در نهی از مثله کردن:
«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَنِ الْمُثْلَةِ» (صحیح مسلم، کتاب الجهاد و السیر، حدیث ۲۳۰۶)
ترجمه: «رسول خدا (ص) از مثله کردن نهی فرمودند.»
ب) روایت دیگر از پیامبر (ص):
«لَا تُمَثِّلُوا فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ» (سنن ابیداود، کتاب الجهاد، حدیث ۲۶۶۸)
ترجمه: «مثله نکنید، زیرا خداوند متجاوزان را دوست ندارد.»
ج) روایت از امام علی (ع) در نهی از مثله کردن حتی در جنگ:
«لَا تُمَثِّلُوا بِالْقَتْلَى» (نهج البلاغه، نامه ۱۴ به مالک اشتر)
ترجمه: «با کشتگان مثله نکنید.»
د) روایت از امام صادق (ع) در مورد حرمت مثله کردن جسد:
«لَا تُمَثِّلُوا بِالْأَمْوَاتِ» (وسائل الشیعه، جلد ۱۵، صفحه ۱۲۴)
ترجمه: «با مردگان مثله نکنید.»
ادله فقهی (قواعد فقهی)
الف) قاعده «لا ضرر و لا ضرار»:
مثله کردن، هم به شخص زنده (در صورت انجام بر زنده) و هم به شخصیت و حرمت انسان (در صورت انجام بر مرده) ضرر میزند. قاعده لاضرر میگوید: «هیچ ضرری در اسلام روا نیست.» مثله کردن، آشکارا یک ضرر غیرقابل جبران است، حال اگر این عضو سبب عمل منکر شود برای گیرنده،تز این قاعده مستثنی نیست.
ب) قاعده «القتل أنفس من انتحاب» (حرمت مثله کردن جسد):
فقها معتقدند که مثله کردن جسد، حرمت و کرامت انسانی را نقض میکند و حتی اگر مقتول، کافر یا محارب باشد، نباید جسدش مثله شود، زیرا حرمت جسد انسان (چه مسلمان و چه غیرمسلمان) محترم است.
ج) قاعده «الإسلام يجب ما قبله و لا یهدم ما بعده» (تغییر ناپذیری حرمت جسد پس از مرگ):
اسلام احکام مربوط به جسد پس از مرگ را حفظ کرده است. مثله کردن، این احکام (غسل، کفن، دفن) را نقض میکند و نشانه بیحرمتی به انسان است، حتی اگر کافر باشد.
د) حکم دیه در مثله کردن:
فقها (از جمله شیخ انصاری در مکاسب) بر این نکته تأکید دارند که مثله کردن، دیه دارد. زیرا:
· اگر مثله کردن بر انسان زنده انجام شود، دیه آن معادل دیه عضو قطع شده است (طبق قواعد قصاص).
· اگر مثله کردن بر جسد انجام شود، برخی فقها معتقدند دیه ثابت است (به عنوان «حرمت جسد»)، هرچند مقدار آن ممکن است کمتر از دیه کامل باشد
۱. تأثیر اهدای عضو بر حالات و تکامل شخص متوفی
پاسخ کوتاه:
به ظاهر خودِ عضوِ اهدا شده، تأثیری در سرنوشت و تکاملِ نفسِ متوفی ندارد اما وفق نظام تکوین بزنم میزند و ممکن است داخل تصرف در نظام هستی بیان شود؛ اما نیت، رضایت، و نوعِ تصرّفِ پس از مرگ میتواند در عالم مثال و در نحوهٔ حضور نفسِ متوفی مؤثر باشد.
پاسخ تفصیلی:
الف) دیدگاه فلسفی (صدرایی) در مورد تعلق نفس به بدن:
· نفس ناطقه (روح) مجرد است و پس از مرگ، تعلق تدبیری و استکمالی خود را به بدن عنصری قطع میکند.
· بدن، در حقیقت مرکب و آلت نفس در این نشئه بوده است.
· با مرگ، نفس به عالم مثال (برزخ) منتقل میشود و بدن برزخی (مثالی) پیدا میکند که مطابق با ملکات و اعمال اوست.
· تعلق نفس به بدن عنصری پس از مرگ، از نوع تعلق قوه به فعل نیست، بلکه از نوع تعلق عالَم به مظاهر خود است که به معنای احاطه و شهود است.
از این منظر، جدا شدن عضوی از بدن پس از مرگ، تأثیری در هویت و تکامل نفس ندارد؛ چراکه نفس دیگر به آن عضو خاص تعلق فعلی ندارد.اما تعلق تکمیلی و تدریجی مثل فاتحه خواندن بر سر قبر میت هنوز پابرجاست.
ب) دیدگاه عرفانی (وحدت وجود):
· تمامی کثرات و اجزای بدن، مظاهر و شئون نفس به شمار میروند.
· با مرگ، نفس از قیود و ظواهر جسمانی رها میشود و به حقیقتِ واحد و جامع خود بازمیگردد.
· بدن، در حقیقت «نقش و ظلّ» نفس بوده است؛ پس جدا شدن یک نقش، تأثیری در اصل وجودِ نفس ندارد، اما در سیر استکمالی نحوه ارتباطات روحانی با جسم مست وجود دارد.
ج) نکتهٔ دقیق: تأثیر نیت و اذن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
· نیت اهدا اگر از روی اخلاص، ایثار و رضایت باشد، خود عملی است که در سعادت نفس مؤثر است.
· اذن و رضایت متوفی برای استفاده از اعضایش، نوعی تصرّف اختیاری نیست و در عالم مثال و در نحوهٔ حضور نفس، انعکاس دارد
چون شخص صاحب اختیار جسم و اعضا و جوارح خود نمی باشد و عاریه ای از سمت پروردگار است.
۲. تأثیر صالح یا گناهکار بودن عضوگیرنده
پاسخ کوتاه:
بر اساس مبانی فلسفه و عرفان، خودِ عضوگیرنده با اعمال و ملکات خود، تکامل مییابد، اما تأثیری بر سرنوشت متوفی ندارد.
(مگر در فرضی که نوعی ارتباط و اتحاد وجودی برقرار باشد که در این نشئه تحقق ندارد.)
توضیح:
· در نشئهٔ مادّه، اتحاد حقیقی میان دو نفس (متوفی و عضوگیرنده) ممکن نیست.
· عضو، پس از پیوند، تحت تدبیر نفسِ عضوگیرنده قرار میگیرد و دیگر تعلقی به متوفی ندارد.
· صالح بودن یا گناهکار بودن عضوگیرنده، بر خودِ او و بر بدن جدیدش تأثیر میگذارد، نه بر متوفی.
البته در عالم مثال و در نشئهٔ برزخ، نوعی ارتباط و اشتراک در «صورت» ممکن است که در آن، اعمال نیکِ عضوگیرنده، به دلیل استفادۀ صحیح از نعمت عضو، میتواند سببِ رحمت بر متوفی شود، امّا این تأثیر غیرمستقیم و بر اساس قاعدهٔ «الْمَعْرُوفُ بِالْمَعْرُوفِ» است، نه تأثیر مستقیم.
۳. تأثیر خورده شدنِ بدن توسط حیوان و بازگشت به چرخهٔ طبیعی (نطفه و تولد)
پاسخ کوتاه:
خودِ بدنِ عنصری پس از تجزیه، وارد چرخهٔ طبیعی میشود و جزئی از عالم طبیعت میگردد.
این امر نه بر سرنوشت متوفی تأثیر دارد و نه بر صالح یا گناهکار بودن شخص تازه متولد شده.
(زیرا هویت نفس به بدنِ عنصری تعلق ندارد.)
پاسخ تفصیلی:
الف) نگاه فلسفی به بدن عنصری:
· بدن، مرکب از عناصر است و پس از مرگ، به همان عناصر بازمیگردد.
· عناصرِ تجزیهشده، دیگر «بدنِ شخص» محسوب نمیشوند؛ بلکه اجزای طبیعتاند.
· نفسِ متوفی، دیگر به آن اجزای پراکنده هیچ تعلقی ندارد، چنانکه به خاک یا آبِ طبیعی هم تعلق ندارد.
ب) نگاه عرفانی:
· در عرفان، همهٔ ذرات جهان، مظاهر اسما و صفات الهیاند و هر ذرّهای، حاملِ اثری از اسمی است.
· نفسِ کامل (مثل مؤمن یا کافر) پس از مرگ، اثری در اجزای پراکندهٔ بدن خود باقی نمیگذارد، مگر به اندازهٔ همان اثری که در سنگ یا خاک هم وجود دارد.
· اما نفس، خود را در قالبِ بدنِ مثالی (برزخی) بازمییابد که مطابق با اعمال و ملکات اوست.
ج) شخص متولد شده:
· شخصی که از گیاهِ حاصل از بدنِ متوفی، تغذیه شده و نطفهٔ او شکل گرفته، هیچ ربطی به متوفی ندارد.
· نفسِ جدید، بر اساس استعدادها و اسباب تکوینیِ خود (از جمله مزاج، وراثت، اراده و... ) شکل میگیرد و نه بر اساس عناصرِ پراکندهٔ اجسادِ دیگران.
· در حکمت متعالیه، هر نفسی، صورتِ نوعیِ جدیدی است که با بدن خاص خود، مرتبهٔ نازلهٔ خویش را مییابد.
جمعبندی نهایی:
پرسش پاسخ
تأثیر اهدای عضو بر تکامل متوفی خیر (نیت و رضایت خودش مؤثر است، نه خودِ عضو)
تأثیر صالح یا گناهکار بودن عضوگیرنده بر متوفی خیر (تأثیر بر خود عضوگیرنده است، نه بر متوفی)
تأثیر بازگشتِ عناصر بدن به چرخهٔ طبیعت بر متوفی یا متولدشده خیر (بدنِ عنصری، ابزاری بیش نیست و نفس به آن تعلق ابدی ندارد)
نکتهٔ عرفانی مهم:
گرچه این موارد تأثیری در سعادت و شقاوتِ نفس ندارند، اما ذکر و نیتِ خیر در هنگام اهدا، از جملهٔ «الْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَات» (باقیات صالحات) محسوب میشود و به انسان فضیلت میبخشد. همچنین، صدقهٔ جاریه و استفادهٔ دیگران از این عضو، خود نوعی باقیات صالحات است که در نامهٔ اعمال متوفی ثبت میشود.
به موارد زیر هم باید توجه داشت:
پرسش شما را از زاویهای دقیقتر و بر اساس مبانی «حکمت متعالیه» و «عرفان نظری» بررسی میکنیم.
در این نگاه، همه چیز به «وجود» و «تشکیک وجود» و «مراتب تأثیر و تأثر» برمیگردد.
۱. تأثیر منفی «عمل سوءِ گیرنده» بر نفس متوفی (اهداکننده)
پاسخ کوتاه:
عمل سوءِ گیرنده، نه به صورت مستقیم و ذاتی بر نفس متوفی تأثیر منفی میگذارد، ولی میتواند به صورت غیرمستقیم و به اعتبار «تعلقِ صوری» در عالم مثال، تأثیراتی داشته باشد.
توضیح تفصیلی:
الف) از منظر فلسفی (اصالت وجود و تجرد نفس):
· هر نفسی، مجرد است و هویتِ وجودیِ خود را با اعمال و ملکات خویش میسازد.
· نفسِ متوفی، پس از مرگ، در عالم برزخ و بر اساس ملکات و اعتقاداتِ خود سیر میکند و دیگر به بدن عنصریِ دنیویِ خود تعلق فعلی ندارد.
· بنابراین، عمل سوءِ گیرنده، که در ظرف دنیا و با بدنِ جداگانهای انجام میشود، نمیتواند هویتِ وجودیِ متوفی را تغییر دهد یا بر او اثر منفی بگذارد.
(چرا که تأثیر، نیازمندِ ارتباطِ وجودیِ حقیقی است و اینجا چنین ارتباطی برقرار نیست.)
ب) از منظر عرفانی (وحدت وجود و ربطِ ظلّی):
· اذن و رضایت متوفی برای استفاده از اعضایش، نوعی تصرّف اختیاری نیست و در عالم مثال و در نحوهٔ حضور نفس، انعکاس دارد
چون شخص صاحب اختیار جسم و اعضا و جوارح خود نمی باشد و عاریه ای از سمت پروردگار است.
۲. تأثیر صالح یا گناهکار بودن عضوگیرنده
پاسخ کوتاه:
بر اساس مبانی فلسفه و عرفان، خودِ عضوگیرنده با اعمال و ملکات خود، تکامل مییابد، اما تأثیری بر سرنوشت متوفی ندارد.
(مگر در فرضی که نوعی ارتباط و اتحاد وجودی برقرار باشد که در این نشئه تحقق ندارد.)
توضیح:
· در نشئهٔ مادّه، اتحاد حقیقی میان دو نفس (متوفی و عضوگیرنده) ممکن نیست.
· عضو، پس از پیوند، تحت تدبیر نفسِ عضوگیرنده قرار میگیرد و دیگر تعلقی به متوفی ندارد.
· صالح بودن یا گناهکار بودن عضوگیرنده، بر خودِ او و بر بدن جدیدش تأثیر میگذارد، نه بر متوفی.
البته در عالم مثال و در نشئهٔ برزخ، نوعی ارتباط و اشتراک در «صورت» ممکن است که در آن، اعمال نیکِ عضوگیرنده، به دلیل استفادۀ صحیح از نعمت عضو، میتواند سببِ رحمت بر متوفی شود، امّا این تأثیر غیرمستقیم و بر اساس قاعدهٔ «الْمَعْرُوفُ بِالْمَعْرُوفِ» است، نه تأثیر مستقیم.
۳. تأثیر خورده شدنِ بدن توسط حیوان و بازگشت به چرخهٔ طبیعی (نطفه و تولد)
پاسخ کوتاه:
خودِ بدنِ عنصری پس از تجزیه، وارد چرخهٔ طبیعی میشود و جزئی از عالم طبیعت میگردد.
این امر نه بر سرنوشت متوفی تأثیر دارد و نه بر صالح یا گناهکار بودن شخص تازه متولد شده.
(زیرا هویت نفس به بدنِ عنصری تعلق ندارد.)
پاسخ تفصیلی:
الف) نگاه فلسفی به بدن عنصری:
· بدن، مرکب از عناصر است و پس از مرگ، به همان عناصر بازمیگردد.
· عناصرِ تجزیهشده، دیگر «بدنِ شخص» محسوب نمیشوند؛ بلکه اجزای طبیعتاند.
· نفسِ متوفی، دیگر به آن اجزای پراکنده هیچ تعلقی ندارد، چنانکه به خاک یا آبِ طبیعی هم تعلق ندارد.
ب) نگاه عرفانی:
· در عرفان، همهٔ ذرات جهان، مظاهر اسما و صفات الهیاند و هر ذرّهای، حاملِ اثری از اسمی است.
· نفسِ کامل (مثل مؤمن یا کافر) پس از مرگ، اثری در اجزای پراکندهٔ بدن خود باقی نمیگذارد، مگر به اندازهٔ همان اثری که در سنگ یا خاک هم وجود دارد.
· اما نفس، خود را در قالبِ بدنِ مثالی (برزخی) بازمییابد که مطابق با اعمال و ملکات اوست.
ج) شخص متولد شده:
· شخصی که از گیاهِ حاصل از بدنِ متوفی، تغذیه شده و نطفهٔ او شکل گرفته، هیچ ربطی به متوفی ندارد.
· نفسِ جدید، بر اساس استعدادها و اسباب تکوینیِ خود (از جمله مزاج، وراثت، اراده و... ) شکل میگیرد و نه بر اساس عناصرِ پراکندهٔ اجسادِ دیگران.
· در حکمت متعالیه، هر نفسی، صورتِ نوعیِ جدیدی است که با بدن خاص خود، مرتبهٔ نازلهٔ خویش را مییابد.
جمعبندی نهایی:
پرسش پاسخ
تأثیر اهدای عضو بر تکامل متوفی خیر (نیت و رضایت خودش مؤثر است، نه خودِ عضو)
تأثیر صالح یا گناهکار بودن عضوگیرنده بر متوفی خیر (تأثیر بر خود عضوگیرنده است، نه بر متوفی)
تأثیر بازگشتِ عناصر بدن به چرخهٔ طبیعت بر متوفی یا متولدشده خیر (بدنِ عنصری، ابزاری بیش نیست و نفس به آن تعلق ابدی ندارد)
نکتهٔ عرفانی مهم:
گرچه این موارد تأثیری در سعادت و شقاوتِ نفس ندارند، اما ذکر و نیتِ خیر در هنگام اهدا، از جملهٔ «الْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَات» (باقیات صالحات) محسوب میشود و به انسان فضیلت میبخشد. همچنین، صدقهٔ جاریه و استفادهٔ دیگران از این عضو، خود نوعی باقیات صالحات است که در نامهٔ اعمال متوفی ثبت میشود.
به موارد زیر هم باید توجه داشت:
پرسش شما را از زاویهای دقیقتر و بر اساس مبانی «حکمت متعالیه» و «عرفان نظری» بررسی میکنیم.
در این نگاه، همه چیز به «وجود» و «تشکیک وجود» و «مراتب تأثیر و تأثر» برمیگردد.
۱. تأثیر منفی «عمل سوءِ گیرنده» بر نفس متوفی (اهداکننده)
پاسخ کوتاه:
عمل سوءِ گیرنده، نه به صورت مستقیم و ذاتی بر نفس متوفی تأثیر منفی میگذارد، ولی میتواند به صورت غیرمستقیم و به اعتبار «تعلقِ صوری» در عالم مثال، تأثیراتی داشته باشد.
توضیح تفصیلی:
الف) از منظر فلسفی (اصالت وجود و تجرد نفس):
· هر نفسی، مجرد است و هویتِ وجودیِ خود را با اعمال و ملکات خویش میسازد.
· نفسِ متوفی، پس از مرگ، در عالم برزخ و بر اساس ملکات و اعتقاداتِ خود سیر میکند و دیگر به بدن عنصریِ دنیویِ خود تعلق فعلی ندارد.
· بنابراین، عمل سوءِ گیرنده، که در ظرف دنیا و با بدنِ جداگانهای انجام میشود، نمیتواند هویتِ وجودیِ متوفی را تغییر دهد یا بر او اثر منفی بگذارد.
(چرا که تأثیر، نیازمندِ ارتباطِ وجودیِ حقیقی است و اینجا چنین ارتباطی برقرار نیست.)
ب) از منظر عرفانی (وحدت وجود و ربطِ ظلّی):
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
نکات توحیدی و خودشناسی
· در عرفان، همهی کثرات، ظهوراتِ یک حقیقتِ واحدند.
· بدنِ متوفی و بدنِ گیرنده، هر دو، مظهری از وجودِ حقاند و در مقامِ «تعیّنات»، از هم جدا هستند.
· اما صورتِ مثالیِ متوفی، با نیت و اذن او در هنگام اهدا، میتواند با بدنِ گیرنده نوعی «ربطِ ظلّی» داشته باشد.
· اگر این ربطِ ظلّی برقرار شود، عملِ سوءِ گیرنده، میتواند در نحوهٔ شهود و حضورِ متوفی در عالم مثال، نوعی «تیرگی» یا «تضییق» ایجاد کند،
ولی هرگز باعثِ تغییرِ هویتِ وجودیِ نفسِ متوفی یا تأثیر در سعادت و شقاوتِ نهاییِ او نمیشود.
به تعبیر استاد علامه حسنزاده آملی (ره):
«نفس، هرچه در این نشئه از اراده و اختیار خود به جا گذارد، در آن نشئه بر او گشوده میشود؛ اما تأثیر دیگران، تنها از مجرای اذن و ربطِ صورت است.»
نتیجه:
· اگر متوفی با نیتِ خیر و آزادانه عضو خود را اهدا کرده باشد، اعمالِ سوءِ گیرنده، نمیتواند به ذاتِ او راه یابد.
· اما اگر نوعی قراردادِ روحی یا وابستگیِ صوری بین آنها برقرار شده باشد، ممکن است متوفی در عالم مثال، «شاهدِ» اعمالِ گیرنده باشد و این شهود، برای او رحمت یا عذابی به همراه آورد.
· در هر صورت، اصلِ سعادت و شقاوت، بر اساس اعمالِ خودِ فرد است، نه اعمالِ دیگران.
۲. تأثیر منفیِ «خبیث بودنِ اهداکننده» بر گیرنده
پاسخ کوتاه:
خبیث بودنِ اهداکننده، به صورتِ ذاتی و اجتنابناپذیر بر گیرنده تأثیر منفی نمیگذارد، اما میتواند به صورتِ عرضی و بر اساسِ «کیفیتِ روحی و جسمیِ عضو» و «ملکاتِ نفسانیِ وابسته به آن عضو» اثر کند.
توضیح تفصیلی:
الف) تأثیر از منظر «کیفیت مادّیِ عضو»:
· عضو، دارای مزاج و کیفیتِ جسمانیِ خاصی است که محصولِ مزاجِ کلّیِ بدنِ اهداکننده بوده است.
· اگر اهداکننده، فردی خبیث، غضبناک، شهوتران یا مبتلا به امراضِ روحی و جسمی بوده باشد، آن عضو ممکن است استعدادی برای پذیرشِ صفاتِ خاص داشته باشد.
· گیرنده، پس از پیوند، ممکن است تغییرات مزاجی و حتی روحیِ خفیفی را تجربه کند، ولی این تغییرات، جبری و اجتنابناپذیر نیست؛ بلکه با اراده و تهذیبِ نفس، قابلِ دفع است.
در کتب طبیِ قدیم (مانند قانون ابنسینا) آمده که:
«الأخلاقُ تابعةٌ للمزاج»
یعنی اخلاق، تابعِ مزاج است.
پس اگر عضو، مزاجِ خاصی داشته باشد، میتواند به طورِ غیرمستقیم بر خلق و خویِ گیرنده تأثیر بگذارد.
ب) تأثیر از منظر «ملکات نفسانیِ وابسته به عضو»:
· در حکمت متعالیه، قوای نفسانی در اعضا و جوارح، ظهور و بروز دارند.
· عضوِ اهدا شده، اگر با ملکاتِ رذیله (مثلِ خشمِ افراطی، بخل، شهوتِ حیوانی و...) همراه بوده باشد، میتواند زمینهساز بروزِ این صفات در گیرنده شود،
اما هیچگاه به صورتِ جبری، گیرنده را به گناه نمیکشاند؛ چرا که نفسِ گیرنده، مختار و آزاد است و میتواند با تزکیه، این اثرات را خنثی کند.
ج) تأثیر از منظر عرفانی:
· در عرفان، هر ذرّهای، حاملِ اسمی از اسمای الهی است و همچنین متأثر از نور و ظلمتِ نفسِ صاحبِ خود میشود.
· عضوِ خبیث، ممکن است حاملِ «اثرِ ظلمانیِ» نفسِ اهداکننده باشد.
· گیرنده، اگر از نظر روحی ضعیف باشد، ممکن است تحت تأثیر این اثرِ ظلمانی قرار گیرد، اما اگر از نظر روحی قوی باشد، میتواند آن را تطهیر کرده و به نورِ خود تبدیل کند.
۳. جمعبندی نهایی با رویکرد «امر بین الامرین» (نه جبر، نه تفویض):
فرض تأثیر بر گیرنده تأثیر بر اهداکننده
عمل سوءِ گیرنده (در خودش تأثیر میگذارد) white_check_mark تأثیر ندارد (مگر در صورتِ ربطِ صوری)
خبیث بودنِ اهداکننده white_check_mark تأثیرِ زمینهای (قابلِ دفع با اراده) (در خودش تأثیر داشته)
صالح بودنِ اهداکننده white_check_mark تأثیرِ زمینهایِ مثبت (قابلِ تقویت) (در خودش تأثیر داشته)
۴. پیام نهایی از منظر قرآن و روایات:
· قرآن کریم میفرماید:
﴿وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ﴾ (انعام / ۱۶۴)
یعنی: هیچکس بارِ گناهِ دیگری را بر نمیدارد.
· این آیه، اصلِ «عدمِ تأثیرِ مستقیمِ اعمالِ دیگران» را در سرنوشتِ نهاییِ فرد ثابت میکند.
· از سوی دیگر، روایات بر «تأثیرِ همنشینی و مزاج و تغذیه» در شکلگیریِ اخلاق تأکید دارند، ولی این تأثیر، مقدمهساز است نه جبرآور.
سخن پایانی از استاد علامه حسنزاده آملی (ره):
«نفس انسان، موجودی است که با اراده و اختیار خود، هویتِ وجودیِ خویش را میسازد. هیچچیز و هیچکس نمیتواند او را به خیر یا شرِّ محض، مجبور کند؛ مگر خودِ او. آنچه از دیگران به او میرسد، زمینهساز است، نه جبرساز.»
book منبع:
· اسفار، جلد ۹، فصل در تجرد نفس و معاد
· مآثر آثار، مؤثر ۳۴ تا ۳۶ (معرفت نفس و اتحاد عاقل و معقول)
· نصوص الحکم بر فصوص الحکم، فص ۴۹ و ۵۰ (در تعلق نفس به بدن)
· هزار و یک نکته، نکتهٔ ۵۰۷ (در تجرد نفس و معاد جسمانی)
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
· بدنِ متوفی و بدنِ گیرنده، هر دو، مظهری از وجودِ حقاند و در مقامِ «تعیّنات»، از هم جدا هستند.
· اما صورتِ مثالیِ متوفی، با نیت و اذن او در هنگام اهدا، میتواند با بدنِ گیرنده نوعی «ربطِ ظلّی» داشته باشد.
· اگر این ربطِ ظلّی برقرار شود، عملِ سوءِ گیرنده، میتواند در نحوهٔ شهود و حضورِ متوفی در عالم مثال، نوعی «تیرگی» یا «تضییق» ایجاد کند،
ولی هرگز باعثِ تغییرِ هویتِ وجودیِ نفسِ متوفی یا تأثیر در سعادت و شقاوتِ نهاییِ او نمیشود.
به تعبیر استاد علامه حسنزاده آملی (ره):
«نفس، هرچه در این نشئه از اراده و اختیار خود به جا گذارد، در آن نشئه بر او گشوده میشود؛ اما تأثیر دیگران، تنها از مجرای اذن و ربطِ صورت است.»
نتیجه:
· اگر متوفی با نیتِ خیر و آزادانه عضو خود را اهدا کرده باشد، اعمالِ سوءِ گیرنده، نمیتواند به ذاتِ او راه یابد.
· اما اگر نوعی قراردادِ روحی یا وابستگیِ صوری بین آنها برقرار شده باشد، ممکن است متوفی در عالم مثال، «شاهدِ» اعمالِ گیرنده باشد و این شهود، برای او رحمت یا عذابی به همراه آورد.
· در هر صورت، اصلِ سعادت و شقاوت، بر اساس اعمالِ خودِ فرد است، نه اعمالِ دیگران.
۲. تأثیر منفیِ «خبیث بودنِ اهداکننده» بر گیرنده
پاسخ کوتاه:
خبیث بودنِ اهداکننده، به صورتِ ذاتی و اجتنابناپذیر بر گیرنده تأثیر منفی نمیگذارد، اما میتواند به صورتِ عرضی و بر اساسِ «کیفیتِ روحی و جسمیِ عضو» و «ملکاتِ نفسانیِ وابسته به آن عضو» اثر کند.
توضیح تفصیلی:
الف) تأثیر از منظر «کیفیت مادّیِ عضو»:
· عضو، دارای مزاج و کیفیتِ جسمانیِ خاصی است که محصولِ مزاجِ کلّیِ بدنِ اهداکننده بوده است.
· اگر اهداکننده، فردی خبیث، غضبناک، شهوتران یا مبتلا به امراضِ روحی و جسمی بوده باشد، آن عضو ممکن است استعدادی برای پذیرشِ صفاتِ خاص داشته باشد.
· گیرنده، پس از پیوند، ممکن است تغییرات مزاجی و حتی روحیِ خفیفی را تجربه کند، ولی این تغییرات، جبری و اجتنابناپذیر نیست؛ بلکه با اراده و تهذیبِ نفس، قابلِ دفع است.
در کتب طبیِ قدیم (مانند قانون ابنسینا) آمده که:
«الأخلاقُ تابعةٌ للمزاج»
یعنی اخلاق، تابعِ مزاج است.
پس اگر عضو، مزاجِ خاصی داشته باشد، میتواند به طورِ غیرمستقیم بر خلق و خویِ گیرنده تأثیر بگذارد.
ب) تأثیر از منظر «ملکات نفسانیِ وابسته به عضو»:
· در حکمت متعالیه، قوای نفسانی در اعضا و جوارح، ظهور و بروز دارند.
· عضوِ اهدا شده، اگر با ملکاتِ رذیله (مثلِ خشمِ افراطی، بخل، شهوتِ حیوانی و...) همراه بوده باشد، میتواند زمینهساز بروزِ این صفات در گیرنده شود،
اما هیچگاه به صورتِ جبری، گیرنده را به گناه نمیکشاند؛ چرا که نفسِ گیرنده، مختار و آزاد است و میتواند با تزکیه، این اثرات را خنثی کند.
ج) تأثیر از منظر عرفانی:
· در عرفان، هر ذرّهای، حاملِ اسمی از اسمای الهی است و همچنین متأثر از نور و ظلمتِ نفسِ صاحبِ خود میشود.
· عضوِ خبیث، ممکن است حاملِ «اثرِ ظلمانیِ» نفسِ اهداکننده باشد.
· گیرنده، اگر از نظر روحی ضعیف باشد، ممکن است تحت تأثیر این اثرِ ظلمانی قرار گیرد، اما اگر از نظر روحی قوی باشد، میتواند آن را تطهیر کرده و به نورِ خود تبدیل کند.
۳. جمعبندی نهایی با رویکرد «امر بین الامرین» (نه جبر، نه تفویض):
فرض تأثیر بر گیرنده تأثیر بر اهداکننده
عمل سوءِ گیرنده (در خودش تأثیر میگذارد) white_check_mark تأثیر ندارد (مگر در صورتِ ربطِ صوری)
خبیث بودنِ اهداکننده white_check_mark تأثیرِ زمینهای (قابلِ دفع با اراده) (در خودش تأثیر داشته)
صالح بودنِ اهداکننده white_check_mark تأثیرِ زمینهایِ مثبت (قابلِ تقویت) (در خودش تأثیر داشته)
۴. پیام نهایی از منظر قرآن و روایات:
· قرآن کریم میفرماید:
﴿وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ﴾ (انعام / ۱۶۴)
یعنی: هیچکس بارِ گناهِ دیگری را بر نمیدارد.
· این آیه، اصلِ «عدمِ تأثیرِ مستقیمِ اعمالِ دیگران» را در سرنوشتِ نهاییِ فرد ثابت میکند.
· از سوی دیگر، روایات بر «تأثیرِ همنشینی و مزاج و تغذیه» در شکلگیریِ اخلاق تأکید دارند، ولی این تأثیر، مقدمهساز است نه جبرآور.
سخن پایانی از استاد علامه حسنزاده آملی (ره):
«نفس انسان، موجودی است که با اراده و اختیار خود، هویتِ وجودیِ خویش را میسازد. هیچچیز و هیچکس نمیتواند او را به خیر یا شرِّ محض، مجبور کند؛ مگر خودِ او. آنچه از دیگران به او میرسد، زمینهساز است، نه جبرساز.»
book منبع:
· اسفار، جلد ۹، فصل در تجرد نفس و معاد
· مآثر آثار، مؤثر ۳۴ تا ۳۶ (معرفت نفس و اتحاد عاقل و معقول)
· نصوص الحکم بر فصوص الحکم، فص ۴۹ و ۵۰ (در تعلق نفس به بدن)
· هزار و یک نکته، نکتهٔ ۵۰۷ (در تجرد نفس و معاد جسمانی)
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال206
سلام و عزاداری قبول
سوالی دارم محزون بودن و مغموم بودن رو تجرد نفس اثر داره؟
و اینکه حال روحی مغموم روی عالم هستی هم اثر داره؟
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
سلام و عزاداری قبول
سوالی دارم محزون بودن و مغموم بودن رو تجرد نفس اثر داره؟
و اینکه حال روحی مغموم روی عالم هستی هم اثر داره؟
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
۴ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال207
سلام وقت شما بخیر
سرح العیون -عین ۲۹ "الادراک منوِّع"
منوِّع بودن رو بیشتر توضیح میفرمایید؟
۱. در این عین بحث مشاء و صدرالمتالهین از منوِّع بودن ادراک در یک شخص مدنظر است یا اشخاص مختلف؟
۲. منوِّع بودن در یک شخص ، هر ادراک آنی "نوع"بسازد یعنی چی؟
منظور نوع منطقی است که تحت آن ادراک افراد؟
یا منظور نفس جدید(کاملتر)؟ که میفرمایند:
" ذلک الجوهر یتحصل بتلک الصور الادراکیه جوهراً آخر کمالیا بالفعل.."
۳. آیا ادراکاتی که ملکه هستند فقط منوِّع هستند یا هر ادراک " آناً "؟
اگر ملکه مدنظر هست چرا گفته نشده "الملکات منوِّع" ؟
*اینکه ادراکات مواد صور برزخی هستند/طور آخرتی جنس است تحت آن انواع و.../هر ادراکی در مدرِک ثبت می شود و نابود شدنی نیست/.. را می دانم.
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
سلام وقت شما بخیر
سرح العیون -عین ۲۹ "الادراک منوِّع"
منوِّع بودن رو بیشتر توضیح میفرمایید؟
۱. در این عین بحث مشاء و صدرالمتالهین از منوِّع بودن ادراک در یک شخص مدنظر است یا اشخاص مختلف؟
۲. منوِّع بودن در یک شخص ، هر ادراک آنی "نوع"بسازد یعنی چی؟
منظور نوع منطقی است که تحت آن ادراک افراد؟
یا منظور نفس جدید(کاملتر)؟ که میفرمایند:
" ذلک الجوهر یتحصل بتلک الصور الادراکیه جوهراً آخر کمالیا بالفعل.."
۳. آیا ادراکاتی که ملکه هستند فقط منوِّع هستند یا هر ادراک " آناً "؟
اگر ملکه مدنظر هست چرا گفته نشده "الملکات منوِّع" ؟
*اینکه ادراکات مواد صور برزخی هستند/طور آخرتی جنس است تحت آن انواع و.../هر ادراکی در مدرِک ثبت می شود و نابود شدنی نیست/.. را می دانم.
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
با درود و احترام،
ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران باوفایش، تسلیت باد. 🖤
عزاداریتان مقبول درگاه حق باد.
---
پاسخ به پرسش شما دربارهٔ تأثیر حزن و غم بر تجرد نفس و عالم هستی
پرسش شما بسیار دقیق و عرفانی است و ریشه در مبانی «حکمت متعالیه» و «عرفان نظری» دارد.
---
۱. تأثیر محزون بودن و مغموم بودن بر تجرد نفس
حزن و غم، ذاتاً مانع تجرد نفس نیست، بلکه میتواند زمینهساز تعالی و تقویت تجرد باشد، به شرط آنکه از نوع حزنهای الهی و عرفانی باشد. اما حزنهای دنیوی و مادی که ناشی از فقدان مال، جاه، شهوت و امثال آن است، میتواند نفس را به عالم ماده و تعلقات فروکشاند و مانع سیر صعودی شود.
از منظر فلسفهٔ صدرایی، تجرد نفس امری ذاتی و وجودی است و به اعمال و حالات عارضی وابسته نیست. نفس در ذات خود مجرد است، اما شدت و ضعف این تجرد، به ملکات و حالات نفسانی بستگی دارد. حزن و غم، اگر ناشی از قطع تعلق از دنیا و اندوه بر فراق حق باشد، مانند حزن اولیاء الهی، نفس را از قیود مادّی منصرف کرده و به عالم قدس نزدیکتر میکند. اما اگر غم، بر اثر فقدان مواهب دنیوی یا نگرانی از آیندهٔ مادی باشد، نفس را بیشتر به عالم طبیعت مشغول کرده و از تجرد کامل باز میدارد. در حکمت متعالیه، حزنِ عارفانه، مانند حزنِ رسول خدا و اهل بیت علیهمالسلام در مصائب، از جمله حالاتی است که نفس را به کمال وجودی خود میرساند.
از منظر عرفان نظری و وحدت وجود، همهٔ احوالِ نفس، مظاهر و شئون اسماء و صفات الهی هستند. حزن، مظهر اسم «القابض» و غم، مظهر «المذلّ» و گاهی مقدمهای برای ظهور اسم «الباسط» است. حزنِ عارف، نه تنها مانع تجرد نیست، بلکه «فنا» را تسریع میکند و نفس را از کثرات به وحدت میکشاند. به تعبیر عرفا: «الحُزْنُ مِفْتَاحُ الْقُدْسِ» یعنی غم، کلیدِ قدس است.
امام صادق علیهالسلام فرمودند: «إِنَّ الْحُزْنَ عَلَى مَا فَاتَ مِنَ الدُّنْيَا يُظْلِمُ الْقَلْبَ، وَالْحُزْنَ عَلَى مَا فَاتَ مِنَ الْآخِرَةِ يُنَوِّرُ الْقَلْبَ.» یعنی غم بر آنچه از دنیا از دست رفته، دل را تاریک کند؛ و غم بر آنچه از آخرت از دست رفته، دل را روشن کند.
---
۲. تأثیر حال روحیِ مغموم بر عالم هستی
بله، حالات روحیِ انسانهای کامل و حتی انسانهای عادی بر عالم تکوین تأثیر میگذارد، اما این تأثیر در انسانهای کامل، قویتر و گستردهتر است. در عرفان، عالم هستی، مظهر و مجلای نفسِ انسان کامل است.
از منظر فلسفی، در حکمت متعالیه، نفسِ ناطقه به ویژه نفسِ کامل، بر بدنِ خویش و حتی بر بدنِ عالم یعنی جهان طبیعت تأثیر میگذارد. حالات روحی مانند حزن، شادی، خوف و رجا، امواجی در عالم مثال و طبیعت ایجاد میکنند. نفسِ محزون، به دلیل انقباض وجودی، میتواند باعث انقباض و سردی در فضای پیرامون شود، همانگونه که نفسِ شادمان و منبسط، باعث گشایش و طراوت میگردد. در روایات آمده که گریه و اندوهِ حضرت یعقوب علیهالسلام بر فراق یوسف، چنان بود که آسمان و زمین برای او گریستند.
از منظر عرفانی، همهٔ ذراتِ عالم، مظاهرِ وجودیِ انسانکامل هستند. حزنِ عارف، مانند ابرِ بارانزاست که بر عالم رحمت و برکت میبارد. چنانکه در روایت است: «إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ حَرَارَةً فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً.» یعنی برای کشته شدن حسین علیهالسلام، حرارتی در دلهای مؤمنان است که هرگز سرد نمیشود. این حرارتِ محزون، عالم را دگرگون میکند؛ همانگونه که در شب عاشورا، آسمان خون گریست و خورشید گرفت و زمین لرزید.
قرآن کریم میفرماید: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» یعنی هر کس از یاد رحمن روی گرداند، شیطانی برایش برانگیزیم که همراهش باشد. این آیه نشان میدهد که حالات روحی، بر جذب یا دفع موجودات عالم تأثیر دارد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز فرمودند: «إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا حَزِنَ، حَزِنَتِ الْمَلَائِکَةُ وَالسَّمَاوَاتُ لِحُزْنِهِ.» یعنی هنگامی که مؤمن محزون شود، فرشتگان و آسمانها برای حزن او اندوهگین میشوند.
---
جمعبندی نهایی:
اگر حزن از نوع عارفانه باشد، یعنی برای خدا و اولیاء الهی باشد، تجرد نفس را تقویت کرده و بر عالم هستی تأثیر مثبت و برکتزا میگذارد. اما اگر حزن از نوع دنیوی باشد، یعنی بر فقدان مادیات و تعلقات دنیوی باشد، تجرد نفس را تضعیف کرده و تأثیر منفی و انقباضزا بر عالم هستی خواهد داشت.
ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران باوفایش، تسلیت باد. 🖤
عزاداریتان مقبول درگاه حق باد.
---
پاسخ به پرسش شما دربارهٔ تأثیر حزن و غم بر تجرد نفس و عالم هستی
پرسش شما بسیار دقیق و عرفانی است و ریشه در مبانی «حکمت متعالیه» و «عرفان نظری» دارد.
---
۱. تأثیر محزون بودن و مغموم بودن بر تجرد نفس
حزن و غم، ذاتاً مانع تجرد نفس نیست، بلکه میتواند زمینهساز تعالی و تقویت تجرد باشد، به شرط آنکه از نوع حزنهای الهی و عرفانی باشد. اما حزنهای دنیوی و مادی که ناشی از فقدان مال، جاه، شهوت و امثال آن است، میتواند نفس را به عالم ماده و تعلقات فروکشاند و مانع سیر صعودی شود.
از منظر فلسفهٔ صدرایی، تجرد نفس امری ذاتی و وجودی است و به اعمال و حالات عارضی وابسته نیست. نفس در ذات خود مجرد است، اما شدت و ضعف این تجرد، به ملکات و حالات نفسانی بستگی دارد. حزن و غم، اگر ناشی از قطع تعلق از دنیا و اندوه بر فراق حق باشد، مانند حزن اولیاء الهی، نفس را از قیود مادّی منصرف کرده و به عالم قدس نزدیکتر میکند. اما اگر غم، بر اثر فقدان مواهب دنیوی یا نگرانی از آیندهٔ مادی باشد، نفس را بیشتر به عالم طبیعت مشغول کرده و از تجرد کامل باز میدارد. در حکمت متعالیه، حزنِ عارفانه، مانند حزنِ رسول خدا و اهل بیت علیهمالسلام در مصائب، از جمله حالاتی است که نفس را به کمال وجودی خود میرساند.
از منظر عرفان نظری و وحدت وجود، همهٔ احوالِ نفس، مظاهر و شئون اسماء و صفات الهی هستند. حزن، مظهر اسم «القابض» و غم، مظهر «المذلّ» و گاهی مقدمهای برای ظهور اسم «الباسط» است. حزنِ عارف، نه تنها مانع تجرد نیست، بلکه «فنا» را تسریع میکند و نفس را از کثرات به وحدت میکشاند. به تعبیر عرفا: «الحُزْنُ مِفْتَاحُ الْقُدْسِ» یعنی غم، کلیدِ قدس است.
امام صادق علیهالسلام فرمودند: «إِنَّ الْحُزْنَ عَلَى مَا فَاتَ مِنَ الدُّنْيَا يُظْلِمُ الْقَلْبَ، وَالْحُزْنَ عَلَى مَا فَاتَ مِنَ الْآخِرَةِ يُنَوِّرُ الْقَلْبَ.» یعنی غم بر آنچه از دنیا از دست رفته، دل را تاریک کند؛ و غم بر آنچه از آخرت از دست رفته، دل را روشن کند.
---
۲. تأثیر حال روحیِ مغموم بر عالم هستی
بله، حالات روحیِ انسانهای کامل و حتی انسانهای عادی بر عالم تکوین تأثیر میگذارد، اما این تأثیر در انسانهای کامل، قویتر و گستردهتر است. در عرفان، عالم هستی، مظهر و مجلای نفسِ انسان کامل است.
از منظر فلسفی، در حکمت متعالیه، نفسِ ناطقه به ویژه نفسِ کامل، بر بدنِ خویش و حتی بر بدنِ عالم یعنی جهان طبیعت تأثیر میگذارد. حالات روحی مانند حزن، شادی، خوف و رجا، امواجی در عالم مثال و طبیعت ایجاد میکنند. نفسِ محزون، به دلیل انقباض وجودی، میتواند باعث انقباض و سردی در فضای پیرامون شود، همانگونه که نفسِ شادمان و منبسط، باعث گشایش و طراوت میگردد. در روایات آمده که گریه و اندوهِ حضرت یعقوب علیهالسلام بر فراق یوسف، چنان بود که آسمان و زمین برای او گریستند.
از منظر عرفانی، همهٔ ذراتِ عالم، مظاهرِ وجودیِ انسانکامل هستند. حزنِ عارف، مانند ابرِ بارانزاست که بر عالم رحمت و برکت میبارد. چنانکه در روایت است: «إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ حَرَارَةً فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً.» یعنی برای کشته شدن حسین علیهالسلام، حرارتی در دلهای مؤمنان است که هرگز سرد نمیشود. این حرارتِ محزون، عالم را دگرگون میکند؛ همانگونه که در شب عاشورا، آسمان خون گریست و خورشید گرفت و زمین لرزید.
قرآن کریم میفرماید: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» یعنی هر کس از یاد رحمن روی گرداند، شیطانی برایش برانگیزیم که همراهش باشد. این آیه نشان میدهد که حالات روحی، بر جذب یا دفع موجودات عالم تأثیر دارد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز فرمودند: «إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا حَزِنَ، حَزِنَتِ الْمَلَائِکَةُ وَالسَّمَاوَاتُ لِحُزْنِهِ.» یعنی هنگامی که مؤمن محزون شود، فرشتگان و آسمانها برای حزن او اندوهگین میشوند.
---
جمعبندی نهایی:
اگر حزن از نوع عارفانه باشد، یعنی برای خدا و اولیاء الهی باشد، تجرد نفس را تقویت کرده و بر عالم هستی تأثیر مثبت و برکتزا میگذارد. اما اگر حزن از نوع دنیوی باشد، یعنی بر فقدان مادیات و تعلقات دنیوی باشد، تجرد نفس را تضعیف کرده و تأثیر منفی و انقباضزا بر عالم هستی خواهد داشت.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
پیام نهایی در این ایام:
غم و اندوهی که در ایام محرم بر دلهای مؤمنان مینشیند، از جنس حزنِ عارفانه است. این حزن، نه تنها نفس را از تعلقات دنیوی میرهاند، بلکه عالم هستی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد و رحمت الهی را بر همهٔ کائنات فرو میباراند. در حقیقت، گریه برای حسین علیهالسلام، گریستنِ آسمانها را به همراه دارد.
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
غم و اندوهی که در ایام محرم بر دلهای مؤمنان مینشیند، از جنس حزنِ عارفانه است. این حزن، نه تنها نفس را از تعلقات دنیوی میرهاند، بلکه عالم هستی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد و رحمت الهی را بر همهٔ کائنات فرو میباراند. در حقیقت، گریه برای حسین علیهالسلام، گریستنِ آسمانها را به همراه دارد.
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
در مقابل، نظر خود را چنین بیان میکند که نفس یک انسان کامل مثل پیامبر، «بحسب هويته التامّة اشرف جواهر النفوس الآدمية» است و این تفاوت، یک تفاوت ذاتی و جوهری است.
۲. «هر ادراک آنی نوع بسازد» و «جوهراً آخر کمالیا» یعنی چه؟
این عبارت بسیار مهم است و باید با دقت به آن نگاه کرد:
· منظور «نوع منطقی» (که افراد زیر آن جمع میشوند) نیست. بلکه مراد «مرتبه وجودی جدید» یا شدتی از وجود است که نفس پیش از آن نداشته است. به عبارت دیگر، نفس با تکامل خود، از یک «نوع وجودی» (مثلاً نفس حیوانی) به «نوع وجودی» بالاتر (نفس عاقله) حرکت میکند .
· عبارت «جوهراً آخر کمالیا» نیز به همین معناست. همانطور که در عین ۶۴ (ص ۵۷۹ )، با عنوان «فی أن الانسان في هذه النشأة نوع تحته افراد وفي الاخرة جنس تحته انواع») به صراحت آمده است: انسان در این دنیا «نوع» است و افراد زیادی زیر آن جمع میشوند، اما در آخرت خودش به یک «جنس» تبدیل میشود که هر فردش یک «نوع» خاص خواهد بود و این به واسطه ادراکات و اعمالی است که در دنیا کسب کرده است . پس هر ادراک راسخ میتواند این جوهر را به سمت مرتبهای جدید سوق دهد، هرچند که این فرآیند معمولاً به تکرار و رسوخ ادراکات (تبدیل به ملکه) نیاز دارد.
۳. چرا «الملکات منوِّع» گفته نشده و «الادراک منوِّع» گفته شده است؟
پاسخ این سؤال در ظرافت فلسفی حکمت متعالیه نهفته است:
· در نگاه صدرایی، خودِ فرایند ادراک دارای قدرت منوّعکنندگی است، نه صرفاً نتیجۀ آن یعنی ملکه. حتی یک ملکه هم چیزی جز «تکرار ادراکات» نیست. پس اگر بگوییم «ملکات منوِّع است»، ناقص است؛ چون این خودِ ادراکات هستند که با تکرار، ملکه را ایجاد کرده و نفس را متحول میسازند.
· همانطور که در ابتدای همین عین ۲۹ آمده، نفس در ابتدا مانند «هيولی» (ماده اولیه) خالی از هر گونه کمال صوری است. سپس هر ادراکی که در آن نقش میبندد، به مثابه صورتی جدید برای این هیولی عمل میکند و آن را به جوهر جدیدی (که «نوعی» دیگر از وجود است) تبدیل مینماید. پس عامل اصلی این تحول، خود «ادراک» است، نه «ملکه» به عنوان یک مفهوم ثابت .
خلاصه نهایی
بر اساس نصوص کتاب «سرح العيون» (به ویژه عین ۲۹ و عین ۶۴) میتوان گفت:
۱. بحث منوِّع بودن ادراک در یک شخص و درباره تحول جوهری اوست.
۲. «نوع» در اینجا به معنای مرتبه وجودی جدیدی است که نفس با ادراکات خود به آن دست مییابد و نه یک مفهوم منطقی.
۳. علت اینکه «الادراک منوِّع» گفته شده، این است که خودِ فرایند ادراک (چه به صورت لحظهای و چه به صورت ملکه) است که به نفس، «جوهراً آخر کمالیا» میبخشد.
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
۲. «هر ادراک آنی نوع بسازد» و «جوهراً آخر کمالیا» یعنی چه؟
این عبارت بسیار مهم است و باید با دقت به آن نگاه کرد:
· منظور «نوع منطقی» (که افراد زیر آن جمع میشوند) نیست. بلکه مراد «مرتبه وجودی جدید» یا شدتی از وجود است که نفس پیش از آن نداشته است. به عبارت دیگر، نفس با تکامل خود، از یک «نوع وجودی» (مثلاً نفس حیوانی) به «نوع وجودی» بالاتر (نفس عاقله) حرکت میکند .
· عبارت «جوهراً آخر کمالیا» نیز به همین معناست. همانطور که در عین ۶۴ (ص ۵۷۹ )، با عنوان «فی أن الانسان في هذه النشأة نوع تحته افراد وفي الاخرة جنس تحته انواع») به صراحت آمده است: انسان در این دنیا «نوع» است و افراد زیادی زیر آن جمع میشوند، اما در آخرت خودش به یک «جنس» تبدیل میشود که هر فردش یک «نوع» خاص خواهد بود و این به واسطه ادراکات و اعمالی است که در دنیا کسب کرده است . پس هر ادراک راسخ میتواند این جوهر را به سمت مرتبهای جدید سوق دهد، هرچند که این فرآیند معمولاً به تکرار و رسوخ ادراکات (تبدیل به ملکه) نیاز دارد.
۳. چرا «الملکات منوِّع» گفته نشده و «الادراک منوِّع» گفته شده است؟
پاسخ این سؤال در ظرافت فلسفی حکمت متعالیه نهفته است:
· در نگاه صدرایی، خودِ فرایند ادراک دارای قدرت منوّعکنندگی است، نه صرفاً نتیجۀ آن یعنی ملکه. حتی یک ملکه هم چیزی جز «تکرار ادراکات» نیست. پس اگر بگوییم «ملکات منوِّع است»، ناقص است؛ چون این خودِ ادراکات هستند که با تکرار، ملکه را ایجاد کرده و نفس را متحول میسازند.
· همانطور که در ابتدای همین عین ۲۹ آمده، نفس در ابتدا مانند «هيولی» (ماده اولیه) خالی از هر گونه کمال صوری است. سپس هر ادراکی که در آن نقش میبندد، به مثابه صورتی جدید برای این هیولی عمل میکند و آن را به جوهر جدیدی (که «نوعی» دیگر از وجود است) تبدیل مینماید. پس عامل اصلی این تحول، خود «ادراک» است، نه «ملکه» به عنوان یک مفهوم ثابت .
خلاصه نهایی
بر اساس نصوص کتاب «سرح العيون» (به ویژه عین ۲۹ و عین ۶۴) میتوان گفت:
۱. بحث منوِّع بودن ادراک در یک شخص و درباره تحول جوهری اوست.
۲. «نوع» در اینجا به معنای مرتبه وجودی جدیدی است که نفس با ادراکات خود به آن دست مییابد و نه یک مفهوم منطقی.
۳. علت اینکه «الادراک منوِّع» گفته شده، این است که خودِ فرایند ادراک (چه به صورت لحظهای و چه به صورت ملکه) است که به نفس، «جوهراً آخر کمالیا» میبخشد.
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
سلام و وقت شما هم بخیر. سؤال بسیار دقیقی مطرح کردید. «منوِّع بودن ادراک» یکی از عمیقترین و سرنوشتسازترین مباحث در حکمت متعالیه است که تمایز آن را با فلسفه مشاء به خوبی نشان میدهد.
برای پاسخ به سؤالهای سهگانه شما، ابتدا باید معنای دقیق «منوِّع بودن» را در اینجا روشن کنیم، سپس به سراغ پرسشهای شما برویم.
نقطهی ثقل بحث: «منوِّع» در اینجا به چه معناست؟
در منطق، «منوِّع» یعنی چیزی که سبب ایجاد «نوع» جدیدی در سلسله مراتب وجودی میشود. در این عین، مدرَک (چیزی که نفس آن را ادراک میکند) به مثابه «فصل»ی عمل میکند که وجود نفس را از یک مرحله به مرحلهی بالاتر (نوعی جدید از حیث کمال) منتقل میکند. به عبارت دیگر، ادراک تنها یک عارضِ ذهنی نیست؛ بلکه مادّهای است که نفس را به سوی صورت جدیدی از وجود (جوهر جدید) پیش میبرد.
پاسخ به سؤال اول: این بحث در یک شخص است یا اشخاص مختلف؟
پاسخ: این بحث در مورد یک شخص واحد است و تفاوت صدرالمتألهین با مشاء را در همین نقطه میتوان دید:
· مشاء میگویند: تمام افراد انسان، از یک نبی تا یک فرد عادی، همگی در «جوهر نفس» با هم برابرند و فقط در «اعراض» (چیزهای عارضی مثل علم و جهل) با هم فرق دارند. در این دیدگاه، ادراکات جدید، نفسی جدید نمیآفرینند و شخص همچنان همان جوهر نخستین است.
· صدرالمتألهین (منوِّع بودن) میگوید: نفس یک فرد عادی با نفس همان فرد پس از کسب علم و معرفت، دو جوهر متفاوت هستند. نفس با هر ادراک عمیق، در ذات خود استحاله مییابد و به «نوعی» از وجود دست مییابد که پیش از آن نداشت. بنابراین، تفاوت نبی با یک انسان عادی، تفاوت در عوارض نیست؛ بلکه تفاوت در نوع جوهر نفس آنهاست.
پاسخ به سؤال دوم: هر ادراک آنی «نوع» میسازد یعنی چه؟
اینجا دو نکته را باید از هم تفکیک کرد:
1. «نوع منطقی» (که تحت آن افراد جمع میشوند) نیست. نوع منطقی یک مفهوم کلی و ثابت است (مثلاً «انسان» یا «حیوان»). اما بحث اینجا درباره «نوع وجودی» (Existential Species) است؛ یعنی یک شدّت و مرتبهی خاص از وجود که قبلاً در آن شخص نبوده است.
2. منظور «نفس جدید و کاملتر» است
(دقیقاً همان عبارتی که نقل شد):
«ذلک الجوهر یتحصل بتلک الصور الادراکیه جوهراً آخر کمالیا بالفعل».
یعنی نفس با ادراک، به گونهای متحول میشود که گویی جوهر تازهای پیدا کرده است. این یعنی خودِ «هستیِ» شخص، وسیعتر، نورانیتر و قویتر شده است.
3. آیا «هر ادراک آنی» این کار را میکند؟
خیر؛ هر خیال گذرایی چنین اثری ندارد. منوِّع بودن مربوط به ادراکاتی است که به حدّ «ملکه» (ملکه راسخه) میرسند. ادراکات سطحی و زودگذر، فقط صورتی عارضی در خیال ایجاد میکنند و در جوهر نفس تغییر بنیادین نمیدهند.
پاسخ به سؤال سوم: چرا «ملکات منوِّع» گفته نشده است؟
این پرسش شما، دقیقاً نشاندهندهی ظرافت حکمت صدرایی است:
· اگر گفته میشد «الملکات منوِّع»، این حرف مشائیان بود که کمالات را فقط در ملکاتِ راسخه میدیدند.
· اما صدرالمتألهین میگوید «الادراک منوِّع»؛ زیرا حتی همان «ملکه» هم چیزی جز تکرار و استمرار ادراکات نیست. هر ادراکی که تکرار شود و در نفس رسوخ کند، خود به ملکه تبدیل میشود. بنابراین ذاتِ منوِّع بودن، خودِ فرایند ادراک است؛ چه به حد ملکه رسیده باشد، چه در حال شکلگیری باشد.
به عبارت دقیقتر: ادراکات، موادّ (مادههای) اولیه هستند و ملکات، صورتهای استوارشده آن موادّند. در فلسفه، این ماده است که با گرفتن صورتِ جدید، منوِّع میشود و به جوهرِ نوین تبدیل میگردد. پس منوِّع بودن را باید به خودِ ادراکات نسبت داد، نه صرفاً به ملکاتِ حاصل از آنها.
جمعبندی نهایی:
با توضیحات بالا و دانستههای قبلی اینکه ادراکات، موادّ صور برزخیاند و نابود نمیشوند)، به این نتیجه میرسیم:
· نفس با هر ادراکِ راسخ، نه یک «معلوم» جدید، بلکه یک «وجود» جدید برای خود میسازد.
· این «وجود جدید» در آخرت، به صورت یک بدن برزخی و نوعِ خاص ظاهر میشود (همانطور که در عین ۶۴ آمده: انسان در آخرت جنس است و هر فردی یک «نوع»).
· پس ادراکات، صرفاً اطلاعات ذهنی نیستند؛ بلکه هستههای مرکزیِ شخصیتِ جاویدان انسان را میسازند و او را به مراتبی از وجود میرسانند که در ابتدای خلقت، هیچگاه توانِ رسیدن به آن را نداشت.
نکات مهم؛
۱. بحث «منوِّع بودن ادراک» در یک شخص است یا اشخاص مختلف؟
این بحث در مورد یک شخص واحد است و برای تمایز حکمت متعالیه از فلسفه مشاء مطرح شده است.
در عین ۲۹ (ص ۵۶۰) ، با عنوان «فی أن الإدراك منوّع»)، صدرالمتألهین این اعتقاد مشائیان را که «جوهر نفس در تمام افراد انسان یکسان است و تفاوت انبیا با دیگران در عوارض خارجی است» به شدت مورد نقد قرار میدهد و آن را «سخيف» و «قبيح فاسد» مینامد.
برای پاسخ به سؤالهای سهگانه شما، ابتدا باید معنای دقیق «منوِّع بودن» را در اینجا روشن کنیم، سپس به سراغ پرسشهای شما برویم.
نقطهی ثقل بحث: «منوِّع» در اینجا به چه معناست؟
در منطق، «منوِّع» یعنی چیزی که سبب ایجاد «نوع» جدیدی در سلسله مراتب وجودی میشود. در این عین، مدرَک (چیزی که نفس آن را ادراک میکند) به مثابه «فصل»ی عمل میکند که وجود نفس را از یک مرحله به مرحلهی بالاتر (نوعی جدید از حیث کمال) منتقل میکند. به عبارت دیگر، ادراک تنها یک عارضِ ذهنی نیست؛ بلکه مادّهای است که نفس را به سوی صورت جدیدی از وجود (جوهر جدید) پیش میبرد.
پاسخ به سؤال اول: این بحث در یک شخص است یا اشخاص مختلف؟
پاسخ: این بحث در مورد یک شخص واحد است و تفاوت صدرالمتألهین با مشاء را در همین نقطه میتوان دید:
· مشاء میگویند: تمام افراد انسان، از یک نبی تا یک فرد عادی، همگی در «جوهر نفس» با هم برابرند و فقط در «اعراض» (چیزهای عارضی مثل علم و جهل) با هم فرق دارند. در این دیدگاه، ادراکات جدید، نفسی جدید نمیآفرینند و شخص همچنان همان جوهر نخستین است.
· صدرالمتألهین (منوِّع بودن) میگوید: نفس یک فرد عادی با نفس همان فرد پس از کسب علم و معرفت، دو جوهر متفاوت هستند. نفس با هر ادراک عمیق، در ذات خود استحاله مییابد و به «نوعی» از وجود دست مییابد که پیش از آن نداشت. بنابراین، تفاوت نبی با یک انسان عادی، تفاوت در عوارض نیست؛ بلکه تفاوت در نوع جوهر نفس آنهاست.
پاسخ به سؤال دوم: هر ادراک آنی «نوع» میسازد یعنی چه؟
اینجا دو نکته را باید از هم تفکیک کرد:
1. «نوع منطقی» (که تحت آن افراد جمع میشوند) نیست. نوع منطقی یک مفهوم کلی و ثابت است (مثلاً «انسان» یا «حیوان»). اما بحث اینجا درباره «نوع وجودی» (Existential Species) است؛ یعنی یک شدّت و مرتبهی خاص از وجود که قبلاً در آن شخص نبوده است.
2. منظور «نفس جدید و کاملتر» است
(دقیقاً همان عبارتی که نقل شد):
«ذلک الجوهر یتحصل بتلک الصور الادراکیه جوهراً آخر کمالیا بالفعل».
یعنی نفس با ادراک، به گونهای متحول میشود که گویی جوهر تازهای پیدا کرده است. این یعنی خودِ «هستیِ» شخص، وسیعتر، نورانیتر و قویتر شده است.
3. آیا «هر ادراک آنی» این کار را میکند؟
خیر؛ هر خیال گذرایی چنین اثری ندارد. منوِّع بودن مربوط به ادراکاتی است که به حدّ «ملکه» (ملکه راسخه) میرسند. ادراکات سطحی و زودگذر، فقط صورتی عارضی در خیال ایجاد میکنند و در جوهر نفس تغییر بنیادین نمیدهند.
پاسخ به سؤال سوم: چرا «ملکات منوِّع» گفته نشده است؟
این پرسش شما، دقیقاً نشاندهندهی ظرافت حکمت صدرایی است:
· اگر گفته میشد «الملکات منوِّع»، این حرف مشائیان بود که کمالات را فقط در ملکاتِ راسخه میدیدند.
· اما صدرالمتألهین میگوید «الادراک منوِّع»؛ زیرا حتی همان «ملکه» هم چیزی جز تکرار و استمرار ادراکات نیست. هر ادراکی که تکرار شود و در نفس رسوخ کند، خود به ملکه تبدیل میشود. بنابراین ذاتِ منوِّع بودن، خودِ فرایند ادراک است؛ چه به حد ملکه رسیده باشد، چه در حال شکلگیری باشد.
به عبارت دقیقتر: ادراکات، موادّ (مادههای) اولیه هستند و ملکات، صورتهای استوارشده آن موادّند. در فلسفه، این ماده است که با گرفتن صورتِ جدید، منوِّع میشود و به جوهرِ نوین تبدیل میگردد. پس منوِّع بودن را باید به خودِ ادراکات نسبت داد، نه صرفاً به ملکاتِ حاصل از آنها.
جمعبندی نهایی:
با توضیحات بالا و دانستههای قبلی اینکه ادراکات، موادّ صور برزخیاند و نابود نمیشوند)، به این نتیجه میرسیم:
· نفس با هر ادراکِ راسخ، نه یک «معلوم» جدید، بلکه یک «وجود» جدید برای خود میسازد.
· این «وجود جدید» در آخرت، به صورت یک بدن برزخی و نوعِ خاص ظاهر میشود (همانطور که در عین ۶۴ آمده: انسان در آخرت جنس است و هر فردی یک «نوع»).
· پس ادراکات، صرفاً اطلاعات ذهنی نیستند؛ بلکه هستههای مرکزیِ شخصیتِ جاویدان انسان را میسازند و او را به مراتبی از وجود میرسانند که در ابتدای خلقت، هیچگاه توانِ رسیدن به آن را نداشت.
نکات مهم؛
۱. بحث «منوِّع بودن ادراک» در یک شخص است یا اشخاص مختلف؟
این بحث در مورد یک شخص واحد است و برای تمایز حکمت متعالیه از فلسفه مشاء مطرح شده است.
در عین ۲۹ (ص ۵۶۰) ، با عنوان «فی أن الإدراك منوّع»)، صدرالمتألهین این اعتقاد مشائیان را که «جوهر نفس در تمام افراد انسان یکسان است و تفاوت انبیا با دیگران در عوارض خارجی است» به شدت مورد نقد قرار میدهد و آن را «سخيف» و «قبيح فاسد» مینامد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال208
سلام و عرض ادب و خدا قوت
تسلیت و تعزیت ایام عزای سرور و سالار شهیدان
آیا همه انبیا نفوس مکتفی بودن ؟
اینکه گفته شده : « علما امتی افضل من انبیا بنی اسرائیل »
آیا این انبیا ، نبی تشریعیه یا غیر تشریعی ؟
آیا انبیا بنی اسرائیل نفوس مکتفی بودن یا مستکفی ؟
آیا امکان داره نفس مسکتفی در سیر عروجی نفس خود از نفس مکتفی بالاتر و برتر و افضل بشه ؟
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
سلام و عرض ادب و خدا قوت
تسلیت و تعزیت ایام عزای سرور و سالار شهیدان
آیا همه انبیا نفوس مکتفی بودن ؟
اینکه گفته شده : « علما امتی افضل من انبیا بنی اسرائیل »
آیا این انبیا ، نبی تشریعیه یا غیر تشریعی ؟
آیا انبیا بنی اسرائیل نفوس مکتفی بودن یا مستکفی ؟
آیا امکان داره نفس مسکتفی در سیر عروجی نفس خود از نفس مکتفی بالاتر و برتر و افضل بشه ؟
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ تیر
نکات توحیدی و خودشناسی
#سوال209
؛sparkles﷽
علامه حسن زاده ره:
دست بر دیدگان مى گذارى
و ﴿آیــــت الكرســــى﴾ را بـــــراى
حفـــــظِ نور چشـــــــم مـى خوانــى
در این حال، ﴿نفس ناطقه﴾ گوهر آن
سویى از توجّه به ﴿ملكوت﴾ نیرو مى گیرد
و به ﴿تصـــــورّ﴾ و تعمل و
انشاء خود در ﴿قُــــوا﴾ و محلّ آنها
و در اعضاء و جوارح خود اثر مى گذارد
كه ”توجّـــــهات“ و
”تصـــوّرات نفسانى“ را در بدن و
﴿قوا﴾ و ﴿احوال آن﴾ تأثیرى بسزاست.
؛ sparkles؛
هزار و یک نکته
سلام و عرض ادب وقت شریفتون بخیر
ببخشید میشه خواهش کنم این مطلب رو شفاف تر بلکه با زبانی عامه فهم توضیح بفرمایید لطفا
یعنی ما به صرف توجه به عضو بیمار میتونیم بیماری خودمون رو بهبود ببخشیم؟
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
؛sparkles﷽
علامه حسن زاده ره:
دست بر دیدگان مى گذارى
و ﴿آیــــت الكرســــى﴾ را بـــــراى
حفـــــظِ نور چشـــــــم مـى خوانــى
در این حال، ﴿نفس ناطقه﴾ گوهر آن
سویى از توجّه به ﴿ملكوت﴾ نیرو مى گیرد
و به ﴿تصـــــورّ﴾ و تعمل و
انشاء خود در ﴿قُــــوا﴾ و محلّ آنها
و در اعضاء و جوارح خود اثر مى گذارد
كه ”توجّـــــهات“ و
”تصـــوّرات نفسانى“ را در بدن و
﴿قوا﴾ و ﴿احوال آن﴾ تأثیرى بسزاست.
؛ sparkles؛
هزار و یک نکته
سلام و عرض ادب وقت شریفتون بخیر
ببخشید میشه خواهش کنم این مطلب رو شفاف تر بلکه با زبانی عامه فهم توضیح بفرمایید لطفا
یعنی ما به صرف توجه به عضو بیمار میتونیم بیماری خودمون رو بهبود ببخشیم؟
@Saqeb786 interrobang️.
«کانال آرشیو سوالات خودشناسی»books
ear_of_rice
Www.Saqeb.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKAنکات توحیدی و خودشناسی
646دنبال کننده
﷽
آرشیو سوالات مباحثه معرفت نفس
«فلسفه، عرفان اسلامی، خودشناسی و توحید »
blossomdizzyلینک گروه:
http://eitaa.com/joinchat/4153344193Cd35361ad6a
angerآیدی سوالات:
🇮🇷 @shahsavar_afagh
کانال مجموعه:
fire @shahab_saqeb
مشاهده کانال پیامرسانآرشیو سوالات مباحثه معرفت نفس
«فلسفه، عرفان اسلامی، خودشناسی و توحید »
blossomdizzyلینک گروه:
http://eitaa.com/joinchat/4153344193Cd35361ad6a
angerآیدی سوالات:
🇮🇷 @shahsavar_afagh
کانال مجموعه:
fire @shahab_saqeb