۱۰ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۲
حرفش توی گوشم موند.
مال من و تو…
ولی من آروم نمیشدم.
نمیشد.
انگار یه چیزی توی دلم چنگ میزد و ولم نمیکرد.
دستامو به سینهش کوبیدم.
-نه!
تو حق نداری اینجوری بگی!
تو اصلا حق نداری دربارهش تصمیم بگیری!
امیرعاصف بغلمو ول نکرد.
فقط محکمتر بغلم کرد.
جوری که انگار میترسید از بین دستاش در برم.
- ریرا… به خدا فقط خواستم حرصتو دربیارم.
نفهمیدم این حرف انقدر اذیتت میکنه.
با گریه سرمو تکون دادم.
- تو هیچچی نمیفهمی…
هیچوقت نمیفهمی…
صدام بریدهبریده بود.
نفسم بالا نمیاومد.
تمام تنم میلرزید.
- تو اگه میفهمیدی…
اگه یه ذره میفهمیدی…
هیچوقت نمیگفتی واسه بچهم مامان میاری…
آخرِ جملهم دوباره زدم زیر گریه.
اونم چند ثانیه ساکت موند.
سکوتش این بار مثل همیشه سرد نبود.
سنگین بود.
پر از یه چیزی که نمیفهمیدم چیه.
بعد خیلی آروم، کنار گوشم گفت:
- غلط کردم
حرفش توی گوشم موند.
مال من و تو…
ولی من آروم نمیشدم.
نمیشد.
انگار یه چیزی توی دلم چنگ میزد و ولم نمیکرد.
دستامو به سینهش کوبیدم.
-نه!
تو حق نداری اینجوری بگی!
تو اصلا حق نداری دربارهش تصمیم بگیری!
امیرعاصف بغلمو ول نکرد.
فقط محکمتر بغلم کرد.
جوری که انگار میترسید از بین دستاش در برم.
- ریرا… به خدا فقط خواستم حرصتو دربیارم.
نفهمیدم این حرف انقدر اذیتت میکنه.
با گریه سرمو تکون دادم.
- تو هیچچی نمیفهمی…
هیچوقت نمیفهمی…
صدام بریدهبریده بود.
نفسم بالا نمیاومد.
تمام تنم میلرزید.
- تو اگه میفهمیدی…
اگه یه ذره میفهمیدی…
هیچوقت نمیگفتی واسه بچهم مامان میاری…
آخرِ جملهم دوباره زدم زیر گریه.
اونم چند ثانیه ساکت موند.
سکوتش این بار مثل همیشه سرد نبود.
سنگین بود.
پر از یه چیزی که نمیفهمیدم چیه.
بعد خیلی آروم، کنار گوشم گفت:
- غلط کردم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۴
پارت 64 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EBFHCJGF0MIAAOEABGEUFPDHECKOUTMX
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
پارت 64 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EBFHCJGF0MIAAOEABGEUFPDHECKOUTMX
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۳
همون دو کلمه…
همون دوتا کلمهی ساده…
یه جوری نشست توی دلم که خودمم نفهمیدم چرا هقهقم یه لحظه شل شد.
-غلط کردم ریرا…
نباید اون حرفو میزدم.
پلک زدم.
اشکام ریختن روی پیراهنش.
- تو همیشه حرف میزنی…
بعدش میگی شوخی کردم…
بعدش میگی جدی نبود…
پس من کِی باید بفهمم کدوم حرفت راست بود، کدوم دروغ؟
این بار یکم ازم فاصله گرفت.
فقط انقدری که بتونه توی صورتم نگاه کنه.
چشمهاش جدی بود.
نه از اون جدیهای ترسناک.
از اونایی که انگار برای اولین بار، واقعاً داره حواسش بهت میره.
- این یکی راسته.
بچه، مال ماست.
نه تو تنهایی.
نه من تنهایی.
هردومون.
لبمو گاز گرفتم.
هنوز بغض داشتم.
هنوز حرص داشتم.
هنوز ته دلم ازش میترسیدم.
- من بهت اعتماد ندارم…
خیلی آروم گفت:
-میدونم.
-ازت میترسم امیرعاصف…خیلی میترسم
همون دو کلمه…
همون دوتا کلمهی ساده…
یه جوری نشست توی دلم که خودمم نفهمیدم چرا هقهقم یه لحظه شل شد.
-غلط کردم ریرا…
نباید اون حرفو میزدم.
پلک زدم.
اشکام ریختن روی پیراهنش.
- تو همیشه حرف میزنی…
بعدش میگی شوخی کردم…
بعدش میگی جدی نبود…
پس من کِی باید بفهمم کدوم حرفت راست بود، کدوم دروغ؟
این بار یکم ازم فاصله گرفت.
فقط انقدری که بتونه توی صورتم نگاه کنه.
چشمهاش جدی بود.
نه از اون جدیهای ترسناک.
از اونایی که انگار برای اولین بار، واقعاً داره حواسش بهت میره.
- این یکی راسته.
بچه، مال ماست.
نه تو تنهایی.
نه من تنهایی.
هردومون.
لبمو گاز گرفتم.
هنوز بغض داشتم.
هنوز حرص داشتم.
هنوز ته دلم ازش میترسیدم.
- من بهت اعتماد ندارم…
خیلی آروم گفت:
-میدونم.
-ازت میترسم امیرعاصف…خیلی میترسم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۴
- ازت میترسم امیرعاصف… خیلی میترسم…
یه لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
اونقدر طولانی که مجبور شدم چشمامو ازش بدزدم.
تحمل اون نگاهو نداشتم.
تحمل هیچکدومشو نداشتم.
نه مهربونیاشو.
نه عصبانیتاشو.
نه اون وقتایی که انگار برام مهم بودم.
نه اون وقتایی که حس میکردم فقط یه معاملهم.
صدام لرزید.
-من هیچکسو نداشتم…
اشک روی گونهم سر خورد.
- تو پرورشگاه هرکی میومد قول میداد.
قول میداد برگرده.
قول میداد دوستم داشته باشه.
قول میداد تنهام نذاره…
لبخند تلخی روی لبم نشست.
- آخرشم همه میرفتن.
فکم لرزید.
- حالا هر بار که باهام خوب میشی، میترسم.
میترسم یه روز بیدار شم و بفهمم همهش دروغ بوده
- ازت میترسم امیرعاصف… خیلی میترسم…
یه لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
اونقدر طولانی که مجبور شدم چشمامو ازش بدزدم.
تحمل اون نگاهو نداشتم.
تحمل هیچکدومشو نداشتم.
نه مهربونیاشو.
نه عصبانیتاشو.
نه اون وقتایی که انگار برام مهم بودم.
نه اون وقتایی که حس میکردم فقط یه معاملهم.
صدام لرزید.
-من هیچکسو نداشتم…
اشک روی گونهم سر خورد.
- تو پرورشگاه هرکی میومد قول میداد.
قول میداد برگرده.
قول میداد دوستم داشته باشه.
قول میداد تنهام نذاره…
لبخند تلخی روی لبم نشست.
- آخرشم همه میرفتن.
فکم لرزید.
- حالا هر بار که باهام خوب میشی، میترسم.
میترسم یه روز بیدار شم و بفهمم همهش دروغ بوده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۵
امیرعاصف پلک بست.
انگار شنیدن حرفام براش راحت نبود.
- ریرا…
- نگو نه.
برای اولین بار حرفشو قطع کردم.
- نگو اشتباه میکنم.
دستم رفت روی شکمم.
همون جایی که بچهمون آروم رشد میکرد.
- من فقط خودمو ندارم دیگه.
اگه یه روز تصمیم بگیری بری…
اگه یه روز بفهمم هیچوقت دوستم نداشتی…
صدام شکست.
- من میتونم تحمل کنم.
اشکام بیشتر شد.
- ولی این بچه چی؟
سکوت…
یه سکوت سنگین بینمون افتاد.
بعد آروم دستشو آورد سمت شکمم.
اما قبل از اینکه لمسش کنه مکث کرد.
انگار از خودش مطمئن نبود.
انگار حق نداشت.
آخر سر خیلی آروم کف دستشو روی شکمم گذاشت.
نگاهش پایین بود.
- من آدم خوبی نبودم ریرا.
امیرعاصف پلک بست.
انگار شنیدن حرفام براش راحت نبود.
- ریرا…
- نگو نه.
برای اولین بار حرفشو قطع کردم.
- نگو اشتباه میکنم.
دستم رفت روی شکمم.
همون جایی که بچهمون آروم رشد میکرد.
- من فقط خودمو ندارم دیگه.
اگه یه روز تصمیم بگیری بری…
اگه یه روز بفهمم هیچوقت دوستم نداشتی…
صدام شکست.
- من میتونم تحمل کنم.
اشکام بیشتر شد.
- ولی این بچه چی؟
سکوت…
یه سکوت سنگین بینمون افتاد.
بعد آروم دستشو آورد سمت شکمم.
اما قبل از اینکه لمسش کنه مکث کرد.
انگار از خودش مطمئن نبود.
انگار حق نداشت.
آخر سر خیلی آروم کف دستشو روی شکمم گذاشت.
نگاهش پایین بود.
- من آدم خوبی نبودم ریرا.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۶
قلبم لرزید.
برای اولین بار داشت همچین حرفی میزد.
- هنوزم خیلی جاها آدم خوبی نیستم.
لبخند تلخی زد.
- ولی وقتی فهمیدم بچه داریم…
صداش پایینتر اومد.
- برای اولین بار از خودم ترسیدم.
اخم کردم.
- یعنی چی؟
نگاهش رو از شکمم گرفت و به چشمام دوخت.
- یعنی برای اولین بار یه چیزی داشتم که نمیخواستم از دستش بدم.
نفسم بند اومد.
- تو…
صداش گرفت.
- و اون.
اشک تازهای روی صورتم سر خورد.
نمیدونستم حرفاشو باور کنم یا نه.
نمیدونستم این هم یکی از همون حرفاست که فردا میگه جدی نبوده یا نه.
اما چیزی توی صداش فرق داشت.
یه خستگی قدیمی.
یه پشیمونی عمیق.
انگار خودش هم از آدمی که بوده خوشش نمیومد.
آروم دستشو از روی شکمم برنداشت.
فقط زمزمه کرد:
- نمیخوام قول الکی بدم.
چون قول دادن آسونه.
نگاهش توی چشمام قفل شد.
- ولی تا وقتی نفس میکشم، نمیذارم آسیبی به هیچکدومتون برسه
قلبم لرزید.
برای اولین بار داشت همچین حرفی میزد.
- هنوزم خیلی جاها آدم خوبی نیستم.
لبخند تلخی زد.
- ولی وقتی فهمیدم بچه داریم…
صداش پایینتر اومد.
- برای اولین بار از خودم ترسیدم.
اخم کردم.
- یعنی چی؟
نگاهش رو از شکمم گرفت و به چشمام دوخت.
- یعنی برای اولین بار یه چیزی داشتم که نمیخواستم از دستش بدم.
نفسم بند اومد.
- تو…
صداش گرفت.
- و اون.
اشک تازهای روی صورتم سر خورد.
نمیدونستم حرفاشو باور کنم یا نه.
نمیدونستم این هم یکی از همون حرفاست که فردا میگه جدی نبوده یا نه.
اما چیزی توی صداش فرق داشت.
یه خستگی قدیمی.
یه پشیمونی عمیق.
انگار خودش هم از آدمی که بوده خوشش نمیومد.
آروم دستشو از روی شکمم برنداشت.
فقط زمزمه کرد:
- نمیخوام قول الکی بدم.
چون قول دادن آسونه.
نگاهش توی چشمام قفل شد.
- ولی تا وقتی نفس میکشم، نمیذارم آسیبی به هیچکدومتون برسه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۷
و برای اولین بار…
برای اولین بار بعد از مدتها…
ترسم کامل از بین نرفت.
اما یه ترک کوچیک روی دیوارش افتاد!
یه ترک کوچیک روی دیوار ترسم افتاد.
فقط یه ترک.
نه بیشتر.
چون هنوز خوب یادم بود چرا اینجام.
یادم بود روزی که فهمیدم عقدم کرده چون پدرش خواسته.
یادم بود نگاههای سردش.
یادم بود شبهایی که حس میکردم بودن و نبودنم براش فرقی نداره.
برای همین نتونستم مثل دخترای داستانها یهو همه چیزو فراموش کنم.
سرمو پایین انداختم.
- اگه یه روز پشیمون بشی چی؟
دستش روی شکمم ثابت موند.
- پشیمون؟
- از من…
از این زندگی…
از بچه…
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یه نفس سنگین کشید.
- خیلی چیزا توی زندگیم بوده که ازشون پشیمون شدم.
صداش آروم بود.
خسته بود.
- ولی این بچه جزوشون نیست.
من جزوشون بودم؟!
و برای اولین بار…
برای اولین بار بعد از مدتها…
ترسم کامل از بین نرفت.
اما یه ترک کوچیک روی دیوارش افتاد!
یه ترک کوچیک روی دیوار ترسم افتاد.
فقط یه ترک.
نه بیشتر.
چون هنوز خوب یادم بود چرا اینجام.
یادم بود روزی که فهمیدم عقدم کرده چون پدرش خواسته.
یادم بود نگاههای سردش.
یادم بود شبهایی که حس میکردم بودن و نبودنم براش فرقی نداره.
برای همین نتونستم مثل دخترای داستانها یهو همه چیزو فراموش کنم.
سرمو پایین انداختم.
- اگه یه روز پشیمون بشی چی؟
دستش روی شکمم ثابت موند.
- پشیمون؟
- از من…
از این زندگی…
از بچه…
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یه نفس سنگین کشید.
- خیلی چیزا توی زندگیم بوده که ازشون پشیمون شدم.
صداش آروم بود.
خسته بود.
- ولی این بچه جزوشون نیست.
من جزوشون بودم؟!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پارت_جدیددددددد...!fireheart️fire🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۸
اشکام دوباره جمع شد.
- هنوز به دنیا نیومده…
- لازم نیست به دنیا بیاد که مال من باشه.
گلوم گرفت.
این مرد گاهی یه چیزایی میگفت که قلبمو آروم میکرد.
و همون مرد، بعضی وقتا یه کاری میکرد که ازش بترسم.
همین تناقض بود که دیوونم میکرد.
خواستم چیزی بگم که یههو صورتم جمع شد.
درد تیزی توی پایین شکمم پیچید.
- آخ…
امیرعاصف فوری سرشو بالا آورد.
- چی شد؟
دستم ناخودآگاه روی شکمم نشست.
- هیچی…
اما رنگ از صورتم پریده بود.
اخماش توی هم رفت.
- ریرا.
- خوبم…
- دروغ نگو.
این بار لحنش جدی شد.
دوباره همون درد کوتاه اومد و رفت.
لبمو گاز گرفتم.
امیرعاصف بیمعطلی از جامون بلند شد.
-پاشو.
- کجا؟
- دکتر.
- امیرعاصف چیز مهمی نیست.
- از کجا میدونی؟
صداش بلند نبود.
اما اون آرامش خطرناکی رو داشت که یعنی هیچ بحثی قبول نمیکنه
اشکام دوباره جمع شد.
- هنوز به دنیا نیومده…
- لازم نیست به دنیا بیاد که مال من باشه.
گلوم گرفت.
این مرد گاهی یه چیزایی میگفت که قلبمو آروم میکرد.
و همون مرد، بعضی وقتا یه کاری میکرد که ازش بترسم.
همین تناقض بود که دیوونم میکرد.
خواستم چیزی بگم که یههو صورتم جمع شد.
درد تیزی توی پایین شکمم پیچید.
- آخ…
امیرعاصف فوری سرشو بالا آورد.
- چی شد؟
دستم ناخودآگاه روی شکمم نشست.
- هیچی…
اما رنگ از صورتم پریده بود.
اخماش توی هم رفت.
- ریرا.
- خوبم…
- دروغ نگو.
این بار لحنش جدی شد.
دوباره همون درد کوتاه اومد و رفت.
لبمو گاز گرفتم.
امیرعاصف بیمعطلی از جامون بلند شد.
-پاشو.
- کجا؟
- دکتر.
- امیرعاصف چیز مهمی نیست.
- از کجا میدونی؟
صداش بلند نبود.
اما اون آرامش خطرناکی رو داشت که یعنی هیچ بحثی قبول نمیکنه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت۶۹
خم شد و مانتومو از روی مبل برداشت.
- پنج دقیقه دیگه باید توی ماشین باشی.
من و من کردم:
- ولی…
- ریرا.
سرمو بالا آوردم.
نگاهش مستقیم توی چشمام بود.
- اگه یه درصد احتمال داشته باشه تو یا بچهمون اذیت شده باشین، من ریسک نمیکنم.
قلبم آروم لرزید.
«بچهمون»
بازم همون کلمه.
همون کلمهای که نمیذاشت کاملاً ازش متنفر باشم.
دستم روی شکمم موند.
و برای اولین بار، وقتی نگاهم به امیرعاصف افتاد…
یه سؤال ترسناک توی ذهنم شکل گرفت.
اگه یه روز واقعاً دوستم داشته باشه چی؟
و سؤال ترسناکتر این بود…
اگه من زودتر از اون عاشقش شده باشم چی؟
خم شد و مانتومو از روی مبل برداشت.
- پنج دقیقه دیگه باید توی ماشین باشی.
من و من کردم:
- ولی…
- ریرا.
سرمو بالا آوردم.
نگاهش مستقیم توی چشمام بود.
- اگه یه درصد احتمال داشته باشه تو یا بچهمون اذیت شده باشین، من ریسک نمیکنم.
قلبم آروم لرزید.
«بچهمون»
بازم همون کلمه.
همون کلمهای که نمیذاشت کاملاً ازش متنفر باشم.
دستم روی شکمم موند.
و برای اولین بار، وقتی نگاهم به امیرعاصف افتاد…
یه سؤال ترسناک توی ذهنم شکل گرفت.
اگه یه روز واقعاً دوستم داشته باشه چی؟
و سؤال ترسناکتر این بود…
اگه من زودتر از اون عاشقش شده باشم چی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
"رمان آتش نشان مغرور😈🥂🔥"
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA9Kدنبال کننده
رمان عاشقونه 🩵cherry_blossom رمان آتش اتش نشان مغرور وکیل چهار شونه چهارشونه کاپیتان بی رحم من مستر دادستان لحظه های پر از راز سه قولو قلو های کراش افسونگر سرکش تاجر سنگ دل سنگدل باغ پرتقال اکس گاو من بستنی وانیلی من سراب من اشرافی خنگول انبه کوچولو هووی مخفی من ناز رمان انبه کوچولو
مشاهده کانال پیامرسان