رمان
رمان
98دنبال کننده
#رمان
رمان
#رمان

بهترین رومان وسوسه عاشقانه اکشن هیجانی ناب احساسی غمگین زنم شو معلم جذاب پی دی اف جیغ نزن خدمتکار رئیس شوهرم داعشی سرباز جذاب ارتش تبهکار شرور اسپانسر مو حنایی ژیکان آرومت
لینک چنلمونpoint_down
@Romman5878
ناشناسمون🥰🥲point_down
@Amirza5878
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
بسم الله الرحمن الرحیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
دوستان خوش اومدین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
با رمان های جدید کنارتون هستیم🥰🥰🥰
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان ـ1


این عالی بود ...
لبخندم رو که دید چونم رو فشار داد .

_عجب ...

حالا من بودم که تقلید میکردم و از حرفای خودش براش خرج میکردم .

+تقلب میکنی!

انگار ورق به سمتم برگشت که همه چیز طبق میلم پیش می‌رفت.

صورتم و کج کردم
_من نمیدونم تقلب چی هست .
دربرابر تو که اصلا از تقلب کردن خوشم نمیاد

پوزخندی زد
+خب از تقلب کردن خوشت نمیاد
به نظرت وقت داریم یه شیطنت ریز بکنیم ؟
قبل جلسه...


_سوپرایز دوست داری یا شیطنت قبل جلسه ؟

باز ریاست و غد بودنش عود کرد که جدی گفت
+سوپرایز که هر شب باید انجام بدی شیطنت هم هر موقع بگم میریم

پرو بودنش من و کشته میخواستم از زیرش در برم که بفهمه همیشه قرار نیست رئیس باشه

_خب همه رو شب بریم دیگه
الان خسته میشم

+باید پر انرژی باشی که گفتم پول و میزنم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان ـ۲


پهLوم رو آروم گرفت.


نفسم رو همونجا خالی کردم ... غرشی از گلوش برخاست .

_شب بچه میخواد سوپرایزت کنه .

چوNه‌م رو گرفت و صورتم رو مایل به خودش کرد .

چشم هام رو مظلوم کردم و آب گلوم رو پایین فرستادم.


+چه سوپرایزی؟

دستمو به ریشش گرفتم

_سوپرایز دوست نداری؟

ابرو بالا داد و جدی گفت
+تو باشی همه چیو دوست دارم.

خر ذوق شده نیشم باز شد

کیلو کیلو قند تو دلم آب میشدن

لپشو بوsیدم که از پیشونیم بوsید


+همه پول رو میریزم به حسابت .

چند ثانیه نگاهش کردم

عروسی بود تو جونم

دیش دری درین ماشالله
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان ـ۳


ایده بدی نبود ... تا جلسه وقت داشتیم ولی الان اگه تمایلم رو نشون میدادم ، میتونست باعث سوتفاهم بشه.

_نمیخوام.

ندیده هم میدونستم که ابروهاش رو بالا انداخت .

+عجب

نظری نداشتم چیکار کنم که خودش پیش قدم بشه .

از طرفی هم بحث قرار داد وسط بود و هنوز موضع خودمون رو روشن نکرده بودیم .


دوست نداشتم فک کنه صبح باهاش دعوا میکنم ظهر میرم تو بغلش


نمی‌خواستم کوتاه بیام این سری


ترجیحش زن و بچه بود ...
ولی هنوزم پول رو میخواستم

میخواستم به قرار داد عمل کنه

باید از یه در دیگه وارد میشدم .

کمی خودم رو تکون دادم و گ. ل وش رو بوsیدم

نفسش از کارم حبس شد ..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان _4



بغلش رو برام باز کرد که از خدا خواسته نزدیکش شدم

_دست و دلباز شدی !

حرفی نزد که سرم رو جای درستش تنظیم کردم .

_یکم بعد جلسه داری .

بازوم رو از روی مانتو نوازش کرد .

+خوبه که حواست به کارات هست .

لبخند دندون نمای زدم ...
منظورش رو گرفتم.

اون چاره ای نداشت و اینکه مانع کارهاش میشدم حرصش رو درمی‌آورد.

_مرسی ... به ادامه بحث مون برسیم ؟!

صحبت های خاک بر سری بدجور زیر زبونم مزه کرده بود .

دستشو زیر چونم گذاشت

+چطوره عملی نشونت بدم؟
فک کنم دوست داشته باشی
حواسمم هست بچمون بی ادب نشه

چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم

+یه آموزش سریع نریم ؟ کلاس آموزشی بزارم.

خندم گرفته بود ولی میخندیدم می‌فهمید از خدامه .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان _5


_ولی برای بچه ضرر داره .. نباید انجام بدیم شبا
ممکنه باعث بدآموزی بشه .


خنده تو گلویی کرد ... امروز زیادی خوش خنده شده بود .

+آروم برنامه میکنیم که آسیب نبینه .

چشم هام رو چرخوندم و کمی زبون ریختم .

_ولی اگه اونجا چشم و گوشش باز شد چی ؟!


+باباش نمیزاره چشم و گوشش باز بشه

آبرو دادم بالا و گفتم
_ولی باباش داره مامانشو اذیت میکنه

ریششو دست کشید و گفت
+باباش آروم پیش میره اگه مامانش وحشی دوست نداشته باشه

تو بحث باهاش کم می‌آوردم
خیلی زبون باز بود

از واقعی شدن حرفم ترسیدم و با جدیت نگاهش کردم

بلند شد و میزش رو دور زد و کنارم نشست .

حرکاتش رو دنبال کردم

+بیا اینجا ...

عجیب بود

نمیدونم از اینکه من و انتخاب کرده بود مهربون شده بود
یا از اینکه یکم ناخوش احوال شده بودم باهام مهربون بود
و مراعتمو میکرد

به چشماش نگاه کردم
شرارت توش موج می‌زد

حس میکردم فکرای بد بد تو ذهنش بود

ولی اینجا نمیدونست چطوری عملی کنه .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
رمان
رمان
با ثبت کانال خود در سایت جوین چنل به گوگل معرفی شوید

https://joinchannel.ir

هم اکنون رایگان کانال خود را ثبت کنید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان _6


+هیچی مامان تپولو گفتم من گردن گیرم ضعیفه

جالب بود که خودم ، خودم رو گردن نمیگرفتم ولی انتظار داشتم اون من رو همه جوره بپذیره .


به هر حال بچه ای که تو شکم منه از خون خودشه پس باید جورش رو هم بکشه .


+چیزای توپر جذابن ... من با اضافه وزنت مشکل ندارم


راست و دروغ حرفش هیچوقت مشخص نبود .


نمی‌خواستم بیخیال باشم ولی با حرفی که زد ادامه بحث جذاب تر میشد

+مخصوصا که اون چیز توپر اون وسط پایین باشه .


سرخ شدم

ل . . بم رو با دندونم گاز گرفتم .

اون بی حیا تر از چیزی بود که تصورش کنم ولی در هر صورت این مدل حرف زدنش رو بیشتر می‌پسندیدم


+از الان بگم توپر بشی از دست من در امان نیستی
هپی هم بشی خورده میشی

_من نمیتونم هر شب هر شب

آبروشو داد بالا گفت
+مطمئنی نمیتونی؟

فهمید مثل چی دروغ میگم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان_7


پوزخند تمسخر آمیزی زد و با کلماتش بنزین رو روی انبار آتیش ریخت.

+فوبیای چاقی که گرفتارش شدی!

حرص مثل دود از گوشم بیرون زد ..

مرتیکه بیشعور بچشو قراره بزرگ کنم قدر نمیدونه دست خودم نبود که کنترل زبونم رو نداشتم .

_خوبه باز دچار خودشیفتگی نشدم!

به خودش نگرفت و با تفریح نگاهم کرد .

خنده ای مردونه ای کرد و دندون هاش رو به نمایش گذاشت .

+فردا اینور اونور رفتنی اگه گفتن زنت چاقه من گردن نمیگیرم .
تپل مپل میشی
گرد قلمبه

_من رژیم میگیرم به کوری چشم تو ..

سرشو پایین انداخت و گفت

+اون جوری هم میلت میکنم

به گوشام شک کردم که چی گفت

_چی گفتی مهام ؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان _8



از طرفی هم فکر به اینکه چاقی من باعث نزدیکی مهام و مونا بشه استرس میگرفتم.


خنده بی مزه ای کرد که چشم غره بزرگی هم نصیبش شد

+چاق نمیشی.


جوابی که میخواستم نبود ...
با اکراه ادامه دادم .

_اگه شدم؟!

سرش رو خاروند .. از اینکه تمرکزش رو به هم میریختم عاصی میشد .

+عادیه ! روند بارداری همینه .

بازم جواب سوالم نبود .

_برای همینه دور و اطرافت پر از اینجور زناس؟

تیکه کلامم رو گرفت که پوف کلافه ای کشید .

+یادم باشه به دکتر این موردم بگم !

داشت دستم مینداخت و عصابم رو به بازی می‌گرفت.

_کدوم مورد رو ؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان _9


از دستش ناراحت بودم .

دوباره نوازش رو از سر گرفت .

من راحت نبودم برای همین خودم رو بالا کشیدم و بینیم رو جایی بین گ
ردنش نگه داشتم .

برای خودم تکرار کردم که انتخابش بچه هست و منم میگم تا بلکه ذهنم این رو قبول کنه .


اون به کارش می‌رسید و منم وقت خالی رو با خوردن سفارشاتش میگذروندم

از هر چی روی میز گذاشته بود و هر چند دقیقه حواسش بود که دارم میل میکنم

دغدغه چاقی داشتم و از عذاب وجدان بیشتر میخوردم.

به صلح نسبی رسیده بودیم ولی هنوز هم ناراحت نبودم .

توجهش دوباره بهم جلب شد که صحبت کردم .

_میگم مهام من اگه چاق بشم چی میشه ؟!


+هیچی یه لیلای تپل داریم

عقب کشیدم
_من نمیخوام بریم رژیم بارداری بگیریم ؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
#رمان_10


دستمو گرفت و کف دستمو نوازش کرد که حالم بهتر بشه

دستمو کشیدم و گفتم:
_من نمیخوام تو شرایطی باشی که مجبور بشی طبق میل من عمل کنی .


با همه مظلومیتم این رو گفتم که اخمش رو تحویلم داد .

+مادر نزاییده کسی بتونه برا من اجبار کنه .

این غرور کاذبش از کجا نشأت می گرفت ؟!

اون من و بچه رو به عشقش ترجیح میداد و هضم موضوع کار من نبود .

چای رو تحویل گرفت...

با چشمش سر و صورتم رو می‌گشت، هنوز نگران بچه بود .

_میشه بشینی پیشم ؟! بچه بغل میخواد

از دستش ناراحت بودم
اینکه من و ول کرد توی سالن بشینم و انگار ن انگار بود

نشست که ب .غ . لم کرد ..
لش کردم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان
رمان
98دنبال کننده
#رمان
رمان
#رمان

بهترین رومان وسوسه عاشقانه اکشن هیجانی ناب احساسی غمگین زنم شو معلم جذاب پی دی اف جیغ نزن خدمتکار رئیس شوهرم داعشی سرباز جذاب ارتش تبهکار شرور اسپانسر مو حنایی ژیکان آرومت
لینک چنلمونpoint_down
@Romman5878
ناشناسمون🥰🥲point_down
@Amirza5878
مشاهده کانال پیام‌رسان