😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
224دنبال کننده
..بسم الله الرحمن الرحیم...
تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران🇮🇷
ازش پرسیدمـ ؛چطورے وقتے
ڪنارت نیست این‌قدر دوسش داری؟!
گفت ؛وقتے ریشه یه رابطه
محڪمـ باشه؛ @Romann_irr
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
سلامممم قشنگامممheart_eyesheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
پارت داریمممممم heartkiss
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت250

حس می کردم هیچی نمیدونم ...

نه ... نه !!
نباید همچین فکرایی می کردم!

شاید نرجس به وقتش برام توضیح می داد ...

به خودم اومدم و دیدم نرجس و گوشی و قطع کرده و صدایی نمیاد ...

لبخندی زدم و سعی کردم و فکرای پیچیده ی ذهنم و دور کنم و موفقم شدم .

تقه ای به در زدم که نرجس گفت :

بفرمایین تو!

" نرجس "

به سمت در برگشتم که با دیدن اصلان لبخندی زدم ‌...

خندید و گفت :

دلبرکم قهری هنوزم ؟!

اخمی کردم و گفتم :

الان یادم افتاد باهات قهرم ...
با من صحبت نکن!

با صدای بلند شروع کرد خندیدن که برگشتم سمت دریا و اومدم لباسش و عوض کنم که متوجه شدم پو.......شَکش‌ و کث ... یف‌ کرده ...

برگشتم سمت اصلان و لبخند ملیحی زدم و گفتم :

اصلان جونم ؟!

متعجب سرش و از داخل گوشی بیرون اورد و نگاهم کرد ؛
بعد از چند لحظه گفت :

نرجس جان عزیزم خوبی؟!

خندیدم و گفتم :

اره قربونت برم !
میشه یه کاری برام بکنی؟!

خندید و گفت :

من که میدونم تو بی دلیل عاشق من نمیشی ؛
چیشده؟!

خندیدم و گفتم :

میشه پو .... شک دریا رو عوض کنی؟!

چشماش گرد شد و با صدای تقریبا بلندی گفت :

چیکار کنم؟!!!
من با دو متر قد و بالا ، ورزشکار ، خوشتیپ و خوشگل !!
وایسم‌ پو .... شک دریا رو عوض کنم؟!
جدی میگی؟!!

خندیدم و گفتم :
تو رو خدا ...

خندید و با چشمای شیطون گفت :
فقط به یه شرط همچین کاری می کنم!
بوسم کن!

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و اومدم مخالفت کنم ولی با یادآوری وضعیت خجالت زده سریع بوس .......یدمش و عقب کشیدم

خندید و سرش و نزدیک‌ اورد و گفت
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت251

خندیدم و سرش و نزدیک‌ اورد و گفت :

قربون این خجالتی بودنت برم من ...

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و با خنده گفتم :
بی ادب ...
خجالت بکش!!
بچه اینجاست !!

خندید و گفت :

اول اینکه زنمی‌ دوست دارم ...
دوم اینکه این بچه یک ماهشه‌ چی می فهمه؟!
بعدشم مگه بده از روز اول عشق و علاقه رو بین پدر و مادرش ببینه ؟!

سری تکون دادم که بلند شد و دریا رو از روی تخت برداشت و برد تو روشویی و شروع کرد به غر زدن :

خدایا من با دو متر قد و بالا ، خوشگل ، جذاب ...
الان باید وایسم‌ از این کار‌ها بکنم؟!
این حق منه از این زندگی ؟!

شروع کردم خندیدن و گفتم :

اقای بدو ...
بعدشم انقدر غر نزن ...

بعد از چند لحظه از روشویی بیرون اومد و به سمتم اومد ...

بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتم روی تخت و پوش .... کش‌ و براش بستم و لباساش و تنش‌ کردم ..

برگشتم سمت اصلان که با خنده گفت :

به لطف تو باید تمام کار های بچه داری رو یاد بگیرم !

لبخندی زدم و گفتم :
مگه بده؟!
از خداتم باشه!

سرش و تکون داد که دریا رو از روی تخت برداشتم و بغلش کردم و ارام ارام تکونش دادم ...

حدود ده دقیقه که گذشت خوابش برد ...
گذاشتمش روی تخت و برگشتم سمت اصلان و نگاهش کردم ؛

دستاش و باز کرد که بغلش کردم و سرم و گذاشتم روی سی ..... نه اش‌ و گفتم :

خیلی خسته شدم !
حس می کنم نیاز به یه استراحت دارم ...

لبخندی زد و گفت :
دورت بگردم ...
بخواب عزیزم ...

چشمام و بستم و سعی کردم همون چند دقیقه ارامش داشته باشم ؛
بوی عطرش آرامشی رو بهم می داد که دلم می خواست ساعت ها همین جوری بمونیم ...

روی موهام و بوسید و ارام گفت
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت252

روی موهام و بوسید و گفت :
حالت خوبه؟!

گفتم :
اره خوبم ؛
یکم خسته ام ...

چیزی نگفت و فقط موهام و نوازش می کرد ...
نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد ...

با صدای دریا چشمام و باز کردم و نگاهی اصلان انداختم که بغلم کرده بود ...
ارام از بغلش بیرون اومدم و دریا رو سریع برداشتم و تو اتاق شروع کردم راه رفتن ...

بعد از چند دقیقه کمی اروم شد ولی گرسنه بود ..
شیشه ی شیر و برداشتم و خواستم از اتاق بیرون برم که اصلان با صدای خواب الودی گفت :

دورت بگردم وایسا من براش درست می کنم ؛

برگشتم سمت اصلان و گفتم :
بخواب عزیزم نمی خواد ...

از روی تخت بلند شد و به سمتم اومد و شیشه ی شیر و گرفت و گفت :

یه چند لحظه وایسا سریع میام ...

بعد از تموم شدن حرفش از اتاق بیرون رفت ...
لبخندی زدم و نگاهی به دریا کردم و گفتم :

قربونت برم من با این چشمای خوشگلت ؛

با حرفم شروع کرد ارام تکون خوردن ...

دستم و نوازش وار روی گونش کشیدم که انگشتم و گرفت ...

همون طور تو اتاق راه رفتم که بعد از یک دقیقه شاید هم کمتر اصلان وارد اتاق شد ...

نفس نفس می زد ...

گفتم :

حالت خوبه؟!

لبخندی زد و شیشه شیر و داد دستم و گفت :

خوبم عزیزم ...

شیشه شیر و گذاشتم تو دهن‌ دریا که خودش با دستای کوچولوش گرفته ش ؛

نگاهی به اصلان کردم و گفتم :

برو بگیر بخواب خسته ای ...

لبخندی زد و رفت نشست روی تخت و گفت :

منتظر می مونم تا تو هم بیای بعدش بخوابیم ...

لبخندی زدم و گفتم

@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت254

لبخندی زدم و گفتم :

مامان قربونت بره ..
بریم برات شیر درست کنم عزیزم ...

از روی تخت بلند شدم و دریا رو برداشتم و شیشه شیرم‌ برداشتم و از اتاق خارج شدم ...

پله ها رو طی کردم و وارد پذیرایی شدم ...
کاملا خلوت بود و هیچ کس نبود ...

وارد آشپزخونه که شدم اوینابا دیدنم خندید و گفت :

چطوری خانم خانما ...
ساعت ۱۱ ظهره ‌ها ...

خندیدم و گفتم :

دیشب دریا نصفه شب بلند شد حدود بیست دقیقه بیدار بودم تا نماز خوندم و کارام و کردم نیم ساعت بیدار بودم ...

خیلی خسته بودم ...

اوینا لبخندی زد و همون طور که به دریا نگاه می کرد گفت :

خوبه که به خودت استراحت دادی ...
اگه استراحت نکنی ضعیف میشی ...

لبخندی زدم که اویناگفت :

حالا شیشه شیر این خانم کوچولو رو بده براش شیر درست کنم ببینم ...

شیشه شیر و بهش دادم و نشستم روی صندلی ...

الناز خانم نبود ...
نمیدونم کجا رفته بود ...
بقیه هم نبودن نمیدونم چرا !

بعد از چند دقیقه اوینااومد نشست روی صندلی و شیشه شیر و به سمتم گرفت ...

ازش گرفتم و گذاشتم تو دهن دریا که خودش با دستای کوچولوش گرفتش‌ ...

اگفتم :

بقیه کجا ان ؟!
چرا الناز خانم نیست؟!

اوینانگاهی به بقیه انداخت و گفت :

رفتن بیرون خرید کنن ...
امشب جشن دارن!

متعجب گفتم :

به چه مناسبت؟!

اویناشونه ای بالا انداخت و گفت :

نمیدونم ...
گاهی وقتا مهسا خانم بی دلیل مهمونی میگیره و یه سری از آشنا ها میان ....
اما این بار فکر نکنم بی دلیل باشه !

چون مهسا خانم گفت این جشن خیلی براش مهمه!
دلیلشم نمیدونم چیه ؛

سری تکون دادم و گفتم
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت255

سری تکون دادم و گفتم :

خدا بخیر بکنه!
امیدوارم چیز خوبی باشه!

آوینا با این حرفم گفت :

من شنیدم میگن قراره یه فرد مهمی بیاد ...
فکر می کنم قراره اقا کارن برگرده!

کارن کی بود؟!

گفتم :

کارن کیه؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت :

فکر کنم پسر عموی اقا اصلان ایناس ...
از زمانی که پدرش فوت کرد رفت آمریکا و تا الان هم برنگشته!
الان درسش‌ تموم شده و قراره برگرده ایران و شرکت پدرش و دست بگیره!

کلا یدونه پسره!
مثل اینکه زمان دبیرستانش عاشق یه دختر بوده ولی بهش نگفته!

یکی از دلایلی هم که به خاطرش میره آمریکا همین بوده ...
هم این پسر هم رفیقش عاشق یه دختر میشن و رفیقش به خاطر دختره قید اقا کارن و میزنه و حتی حاضر بود هر کاری بکنه که این نتونه به اون دختر برسه یا کاری بکنه!

_ به این همه اطلاعات آوینا خندیدم و گفتم :

چه اطلاعات دقیقی!
ولی خب واقعا دردنا‌که!
با اصلان اینا خوبه؟!

آویناسری تکون داد و گفت :

تنها رفیقش اقا اصلانه ...
با اقا رادمان خوبه ولی با اقا اصلان خیلی صمیمیه!

طوری که هر اتفاقی که می افتاد برای اقا اصلان تعریف می کرد ...

سری تکون دادم و به دریا نگاه کردم و شیشه شیر و گرفتم ...

برگشتم سمت آویناو گفتم :

این اقا کارن کسی رو نداره؟!

آوینا سری به معنای اره تکون داد و گفت :

پدرش تو سفر کاری تصادف می کنه و تا یک ماه میره کما و بعدشم فوت می کنه!

خانواده ی خیلی پولداری بودن خب ...
بعد از مرگ پدرش مامانش تصمیم به ازدواج میگیره و اقا کارن مخالفش بوده ولی مامانش گوش نمیده و ازدواج می کنه ؛

از اون موقع رابطه ی خوبی با هم ندارن!

متعجب از این همه اطلاعات و حرفای اوینا سرم و تکون دادم و اومدم حرف بزنم که با صدای اصلان سکوت کردم ...

به سمتم اومد و با خنده گفت
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت257

به سمتم اومد و با خنده گفت :

سلام دلبر وحشی مننن!!!
ظهرت بخیر!

برگشتم سمتش و با دیدن موهای خیسش گفتم :

باز دوباره تو موهات و خشک نکردی؟!
برو موهات و خشک کن بیا ، سرما می خوری!

لبخندی زد و گفت :
چشم ؛

لبخندی زدم که از آشپزخونه بیرون رفت ‌‌...
برگشتم سمت اوینا که خندید و گفت :

باور کن حتی یک بار هم فکر نکنم اقا اصلان به مامانش گفته باشه چشم!

خندیدم و از روی صندلی بلند شدم و گفتم :

من برم بالا دریا رو بزارم روی تختش ؛

آویناسری تکون داد که شیشه شیر و از روی میز برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم ...

پله ها رو طی کردم و به سمت اتاق دریا رفتم و وارد شدم ...

دریا رو روی تختش گذاشتم و پتو رو انداختم روش ...

فضای اتاق گرم بود و نیازی نبود خیلی لباس ضخیم یا پتوی ضخیمی‌ روش بندازم با این حال چون کوچولو بود و ضعیف بود باید همه جوره حواسم بهش بود .

با ورود اصلان به اتاق برگشتم که به سمتم اومد و گفت :

خانم خانما موهام و خشک کردم ؛

لبخندی زدم و نشستم روی تخت که گفت :

چیزی شده؟!

سری به معنای نه تکون دادم و گفتم :

نه هیچی نیست ؛
یکم خسته ام ...
نمیدونم چرا ...

نگران نگاهم کرد و گفت :

می خوای بریم دکتر؟!

گفتم :

نه نگران نباش چیزی نیست ، حالم خوبه ؛
فقط یکم خسته ام ...
به خاطر این مدته ...

اصلان کنارم روی تخت نشست و گفت
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت258

اصلان کنارم روی تخت نشست و گفت :

اینجوری که نمیشه!
بریم دکتر؟!
زود میریم و بر می گردیم!

از این حجم نگرانیش لبخندی زدم و گفتم :

نگران نباش عزیزم ...
اگه بدتر شدم قول میدم بهت بگم ، بریم دکتر ..
خوبه؟!

با وجود اینکه مشخص بود کاملا مخالفه اما سری تکون داد و گفت :

خب پس من میرم پایین برات یه چیزی درست کنم بیارم!
باشه؟!

می دونستم دیگه این بار نمی تونم مخالفت کنم!

بنابراین سری تکون دادم که از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت و از اتاق خارج شد ...

از شدت خستگی احساس می کردم دارم بیهوش می شم!
عادی بود ...

به خاطر این مدت کم خوابی و کار زیاد و فشار عصبی و اتفاقاتی بود که افتاده بود!

به طور کلی این مدت فشار زیادی بهم اومده بود و باید استراحت می کردم!

کنار دریا دراز کشیدم و چشمام و بستم!

چشمام از شدت کم خوابی و خستگی اشک کرده بود و می سوخت!

نمیدونم چقدر گذشت که دیگه چیزی نفهمیدم و خوابم برد!

با صدا زدنای متعدد اصلان چشمام و باز کردم و خواب آلود نگاهی بهش انداختم که لبخندی زد و گفت :

دلبرم بلند شو غذا بخور بخواب ...

دستی به چشمام کشیدم و گفتم :

ببخشید!
انقدر خسته بودم که اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد!

خندید و گفت :

دورت بگردم من ‌.
اشکالی نداره الان بلند شو شام بخور بعدش بیا بخواب ؛

سری تکون دادم و بلند شدم که تازه چشمم افتاد به جای خالی دریا

به سمت اصلان برگشتم و سریع گفتم
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت259

به سمت اصلان برگشتم و سریع گفتم :

دریا کجاست؟!

خندید و گفت :

پیش آتوسااست‌ ؛
نگران نباش ؛

نفس راحتی کشیدم و از روی تخت بلند شدم و وایسادم جلوی اینه و با شونه موهام و تیکه تیکه شونه کردم!

بعد از اینکه تموم شدن شالم و روی سرم گذاشتم و برگشتم سمت اصلان و گفتم :

بریم پایین؟!

سری تکون داد و از روی تخت بلند شد و دستم و گرفت از اتاق خارج شدیم ...

پله ها رو طی کردیم و وارد پذیرایی شدیم!
تقریبا همه نشسته بودن!

اقا رادمان با دیدنمون خندید و گفت :

روزتون بخیر عاشق و معشوق !

خجالت زده سرم و پایین انداختم و هیچی نگفتم که اصلان هم شروع کرد به خندیدن؛

سرم و بالا آوردم و به آتوسا نگاه کردم ...
نشسته بود و دریا بغلش بود؛

لبخندی بهش زدم که بوسی رو هوا برام فرستاد!

خنده ای کردم که اصلان گفت :

بریم بشینیم؟!

سری تکون دادم و رفتیم نشستیم روی مبل ..
من کنار آتوسا نشستم و اصلان هم کنار من ...

رو به بقیه گفتم :

مهسا خانم‌ کجاست؟!

اقا رادمان اومد جواب بده که ملیکا نذاشت و با عصبانیت گفت :

عزیزم تو خودت و خیلی اذیت نکن!
اگه برات مهم بود الان می دونستی کجاست!

سعی کردم خونسرد برخورد کنم ؛
گفتم :

ببخشید دیگه!
مثل شما فضول نیستم همه جا باشم ...

حس کردم مثل اژدها از گوشاش و دهنش آتیش بیرون اومد!

بی توجه برگشتم سمت اقا رادمان که گفت :

مهمونی یک ساعت دیگه شروع میشه!
مامان رفته تا آرایشگاه ، احتمالا الان دیگه بیاد!

سری تکون دادم و گفتم :

مهمون‌ها کی میان؟!

اقا رادمان گفت:
احتمالا اونا هم نیم ساعت الی یک ساعت دیگه بیان!

اتوسا ارام طوری که من فقط بشنوم گفت :
این فامیل ها و آشنا ها انقدر فضولن‌ ولشون کنی الان میان اینجا ...

خندیدم و برگشتم سمتش و گفتم
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت260

خندیدم و برگشتم سمتش و گفتم :
چی بگم والا ...

از روی مبل بلند شدم و رو به اصلان گفتم :

من برم الان میام ؛

سری تکون داد که به سمت پله ها رفتم و طی شون کردم و وارد اتاق خودم شدم ...

به سمت کمد رفتم و پیراهن بلندی در اوردم و پوشیدم ؛

بعد از پوشیدن لباس جلوی اینه وایسادم و شال صورتی رنگ رو سرم کردم و تینت کمرنگی هم زدم ؛

به طور کلی خوشم از ارایش زیاد نمی اومد ؛
نه اینکه خیلی زیبا باشم و نیاز به ارایش نداشته باشم ...

چهره ام طبیعی بود ، اما به‌ طور کلی از ارایش بیش از حد بدم می اومد ...

بعد از اینکه از مرتبی خودم مطمئن شدم به سمت در رفتم و از اتاق خارج شدم!

پله ها رو طی کردم و وارد پذیرایی شدم و به سمت اصلان رفتم که سر پا ایستاده بود ؛

با دیدنم لبخندی زد و دستم و گرفت و گفت :

خیلی خوشگل شدی دورت بگردم ؛

لبخندی زدم و نگاهش کردم که با صدای اتوسا برگشتم سمتش که با خنده گفت :

ببخشید مزاحم صحبت های عاشقانه تون میشم ؛

ولی دریا خانم بهانه ی مامانش و می گیره!

خندیدم و اخم کمرنگی کردم و دریا رو از بغلش گرفتم و نگاهی به چهره ی معصومش‌ کردم و گفتم :

قربونت برم من ...

اصلان خندید و اومد صحبت کنه که با ورود پشت سر هم مهمان ها حرفش قطع شد ...

مهمونی شروع شده بود و همه ی مهمان ها هم پشت سر هم می اومدن!

اصلان نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت :

بشین عزیزم ؛
خسته میشی ؛

سری به معنای باشه تکون دادم و نشستم روی مبل و خیره شدم به مهمان ها ؛

بعد از گذشت چند لحظه با صدای فردی برگشتم که با اقا میکائیل مواجه شدم ؛

گفت :

حالتون خوبه؟!

سری تکون دادم و گفتم

@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت261

سری تکون دادم و گفتم :

یکم خسته ام ؛

اقا میکائیل نگاهی به اطراف انداخت و ‌گفت :

اصلان کجاست؟!

نگاهش کردم و گفتم :

نمیدونم والا ...
رفت به مهمون ها خوش آمد بگه ؛
احتمالا الان بر می گرده!

سری تکون داد و گفت :
می خواین برین استراحت کنین؟!
چشماتون به قرمزی میزنه!

گفتم :

نه نیازی نیست؛
بهتر میشم کم کم ...

باشه ای گفت و سکوت کرد ؛

بعد از گذشت یک ربع اصلان به سمتم اومد و لبخندی زد و گفت :

خوبی عزیزم؟!

سری تکون دادم که اقا میکائیل گفت :

اصلان داداش حال همسرت فکر نکنم خوب باشه برو براش یا یه چیزی بیار بخوره یا ببرش استراحت کنه!!

اصلان برگشت سمتم و گفت :

نرجس ، میکائیل ست میگه!
بریم بالا بخوابی؟!

سری به معنای نه تکون دادم و گفتم :

نه حالم خوبه ؛

اصلان اومد جواب بده که با صدای مهسا خانم سکوت کرد :

_دخترم چیزی شده؟!

با دیدن مهسا خانم اومدم بلند بشم که نذاشت و گفت :
بشین عزیزم نیازی نیست بلند بشی!
حالت خوبه؟!

گفتم :

بله خوبم ؛

مهسا خانم اخم ظریفی کرد و گفت :

ولی من اینطور فکر نمی کنم ؛
چشمات بی حاله ...
رنگ گچ دیوار شدی!
بزار بگم برات یه چیزی بیارن حداقل بخوری یکم جون بگیری ؛

خواستم مخالفت کنم که با اخمی که اصلان کرد هیچی نگفتم ؛

بعد از دو یا سه دقیقه یه نفر با یه سینی اومد و گذاشت روی میز جلوم و گفت :

بفرمایین خانم ؛

تشکری کردم و نگاهی به سینی انداختم که داخلش چندین شیرینی و یه لیوان قهوه بود ...

به اصلان نگاه کردم و گفتم
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
بفرمایید خوشگلاممممheartkiss
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
ری اکشن یادتون نره خوشگلا 🥰heart_eyes🤩
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
سلامممممممم گلای مننن kissing_heartheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
پارت داریمممممم kissing_heartkiss
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت262

به اصلان نگاه کردم و گفتم :

این خیلی زیاده!
بیا تو هم بشین بخور ؛

اصلان گفت :

تو بخور عزیزم ، هر چی موند من می خورم!

با حرفی که زد خندیدم و هیچی نگفتم ؛
دو یا سه تا شیرینی خامه ای با قهوه ام خوردم و تکیه دادم ؛

همون طور که دریا تو بغلم بود به مهمان‌ها نگاه می کردم که با صدای آوینااز فکر و خیال در اومدم :

نرجس جان ...

برگشتم سمتش و لبخندی زدم که شیشه شیر و به سمتم گرفت ؛

گفت :

برای دریا شیر درست کردم که گرسنش بود نخوای بلند بشی ؛

به این حجم از مهربونیش لبخندی زدم که گفت :

می تونم بشینم؟!

سرم و به معنی اره تکون دادم و گفتم :
اره عزیزم ، بشین ؛

روی مبل کنارم نشست و گفت :

این اقا کارن و باید ببینیش!
انقدر جذابه که حد نداره!
باید ببینیش ...

خندیدم و گفتم :
خوشگلم باشه خودت میدونی ...
من به کسی جز اصللان نگاه نمی کنم!

آوینا لباش آویزون شد و گفت :
ایش ....
درسته اقا اصلان از همه ی مردایی که تا الان دیدم جذاب تره ...
ولی اقا کارنم خیلی خوشگله!

خندیدم و اخمی ظریفی کردم و گفتم :

بی ادب ..
حواست باشه ها ...
چپ به شوهرم نگاه نکنی !!

خندید و پشت چشمی نازک کرد که برگشتم سمت مهمان ها و نگاهشون کردم!

بعد از نیم ساعت یکی از خدمتکار ها وارد شد و گفت :

اقاکارن اومدن!

نمیدونم چرا ولی یه احساسی تو وجودم ریشه کرد که نمیدونم باید اسمش و چی میذاشتم ..

@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت263

ارام از روی مبل بلند شدم و خیره شدم به در عمارت ‌...

با ورود پسری که اسمش کارن بود خیره شدم به چهره اش ....

حس کردم برای لحظه ای زمان متوقف شد ؛

سرش و بالا اورد و چشمش خورد بهم ...
این نگاه خیلی برام اشنا بود !
نمی دونستم کی بود اما آشنا بود برام !
خیلیم آشنا ...

این چشم‌ها !
قبلا مطمئن بودم یه جایی دیدمشون!

برای چند لحظه همون طور خیره شده بود بهم که به خودم اومدم و سرم و انداختم پایین !

اوینابا هیجان گفت :

وای نرجس..
دیدی چجوری نگاهت کرد؟!
به خدا مطمئنم عاشقت شده! ...

کلافه گفتم :

ساکت شو آوینا ...
این چرت و پرت‌ها چیه که میگی!
طرف اصلا من و می شناسه؟!
ندیده نشناخته چجوری عاشقم شده؟!

بس کن لطفا ...

اویناکه متوجه شد حالم خوب نیست لحن هیجانیش جاش و با نگرانی عوض کرد و گفت :

نرجس چیزی شده؟!
اتفاقی افتاده؟!

دستی به پیشونیم کشیدم و دریا رو به سمت آوینا گرفتم و گفتم :

آوینا دریا رو بگیر ...

بدون هیچ حرف اضافه ای دریا رو از بغلم گرفت و گفت :

نرجس چیزی شده عزیزم؟!

چشمام و برای لحظه ای بستم و باز کردم ...

جوابی ندادم و فقط از بین جمعیت رد شدم و سعی کردم زودتر برسم بالا ...

انگار هیچ صدایی رو نمی شنیدم!
انگار متوجه هیچ چیزی نمی شدم!

اون چشم‌ها بیش از حد برام آشنا بود ...
اون نگاه ...
اون چهره ...

همه چیز آشنا بود ...
انگار اون ادم و سال ها می شناختم!

وارد اتاق شدم و به سمت روشویی رفتم و آب سرد و باز کردم و زدم به صورتم!

سردی آب حالم و بهتر کرد !

با تقه ای که به در خورد ارام گفتم :
کیه؟!‌

اصلان با نگرانی وارد روشویی شد و با دیدن چهره‌ ام گفت :
نرجس قربونت برم چیشده؟!

نفهمیدم چیشد که انگار کنترلم و از دست دادم و زدم زیر گریه که اصلان
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت264

نفهمیدم چیشد که انگار کنترلم و از دست دادم و زدم زیر گریه که اصلان با نگرانی به سمتم اومد و بغلم کرد و ارام گفت :

قربون اشکات برم من زندگیم ...
گریه نکن دورت بگردم!

چیشده عزیز دلم؟!

چیزی نگفتم و فقط گریه کردم ‌‌‌...

اصلان وقتی دید حرفی نمیزنم سکوت کرد و فقط بغلم‌ کرد و گریه کردم!

بعد از چند دقیقه گریه کردن وقتی ارام شدم گفتم :

حالم خیلی بده !!
احساس می کنم کم آوردم اصلان ...

موهام و نوازش کرد و ارام گفت :

اصلان بگرده دور تو که اینجوری گریه می کنی عزیزم .
می خوای حرف بزنیم؟!

ارام از بغلش بیرون اومدم و گفتم :

حالم خیلی بده اصلان ‌...
خیلی خسته ام ...
حس می کنم دیگه نمی تونم ...
هیچی !

از وقتی این کارن اومده حالم یه جوری شده!
خیلی حالم بد شده!

اصلا نمیدونم چی شده!
من حتی این ادم و نمی شناسم که بخوام احساس بدی داشته باشم!
نمیدونم چیشده!

اصلان بدون کوچیک ترین سرزنشی گفت :

قربونت برم!
می خوای استراحت کنی نیای پایین؟!

سری به معنای نه تکون دادم و گفتم :

نه !
به هیچ عنوان!
زشته!
اشکال نداره یکم تحمل می کنم ‌‌...

اصلان لبخندی زد و گفت :

پس تا موقع شام یکم استراحت کن عزیزم!
بعدش صدات میزنم بیا پایین!
حق مخالفت هم نداری!

چیزی نگفتم ...
یعنی حالمم‌ انقدر خوب نبود که بتونم بیام پایین ...

دلمم نمی خواست این پسر و ببینم!
اصلا دلم نمی خواست!

برای همین سری تکون دادم و از روی زمین بلند شدم که اصلان دستم و گرفت و کمکم کرد برم روی تخت!

دراز کشیدم و به اصلان نگاه کردم و گفتم
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت265

دراز کشیدم و به اصلان نگاه کردم و گفتم :

ببخشید ...

اخمی کرد و گفت :

بابت چی؟!

ارام گفتم :

بابت اینکه یهو اینجوری برخورد کردم و اومدم بالا و الانم تا موقع شام نمیام پایین !

اخم غلیظی کرد و گفت :
هیششش نشنوم ازت
این چه حرفیه که میزنی!
دیگه نشنوم ها ...

بعد از تموم شدن حرفاش اجازه ی صحبت کردن بهم نداد و از اتاق خارج شد ...

چشمام به خاطر خستگی زیاد می سوخت!
خیلیم می سوخت!

چشمام و بستم که به یک نرسیده خوابم برد !


_با صدا زدنای مکرر کسی چشمام و باز کردم که با آوینامواجه شدم!

با صدای خواب الودی گفتم :

چیشده؟!

اویناخندید و گفت :

عزیز دلم ...
ساعت هشت شبه!
پاشو بریم پایین شام بخور ، بعدش بیا بخواب!

شوکه چشمام و باز کردم و نشستم روی تخت و گفتم :

ای وای!
چقدر خوابیدم!!

یه تای ابروش و بالا داد و گفت :

یک ساعتم نشده که خوابیدی ؛
ولی چون خسته ای فکر می کنی خیلی وقته!

الان پاشو ابی به صورتت بزن و خودت و مرتب کن که بریم!


سری تکون دادم و از روی تخت بلند شدم و به سمت روشویی رفتم ...
اب سرد و باز کردم و زدم به صورتم که خواب از سرم بپره!

از روشویی که بیرون اومدم مستقیم جلوی اینه رفتم و موهام و مرتب کردم و بعد نگاهی به خودم تو اینه انداختم!

مرتب شده بودم و چهره ام مشکلی نداشت فقط یکم خواب آلود بود ...

برگشتم سمت اوینا و گفتم
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت266

برگشتم سمت اوینا و گفتم :

بریم عزیزم!

سری تکون داد که با هم از اتاق خارج شدیم و به سمت پله ها رفتیم ...

اوینا چون کار داشت پله ها رو سریع تر طی کرد و رفت تو اشپزخونه!

ولی من فقط نفس عمیقی کشیدم ...

پاهام و که روی اولین پله گذاشتم نگاه های مهمان ها برگشت سمتم!

همه و همه ....

اصلان با دیدنم لبخندی زد و به سمت پله ها اومد ؛

پله ها رو یکی یکی طی کردم که به پله ی اخر که رسیدم اصلان دستش و دراز کرد که دستم و گذاشتم تو دستش ...

قدم هام ارام بود ...
چون استرس زیادی داشتم!

نمیدونم دقیقا از مقابله شدن با چه چیزی می ترسیدم و استرس داشتم!

شاید مهمان ها ...

شاید هم ...
کارن...

کارن که نمی شناختمش اما از درون احساس می کردم سال هاست که این ادم و می شناسم و باهاش در ارتباطم !

اصلا نمیدونم چجوری باید احساسم و توصیف ‌کنم!

با ورودمون به پذیرایی همه ی مهمان ها بلند شدن و سلام کردن!

خیلی شلوغ بود ...

شاید بیشتر از دویست نفر مهمان اومده بود!

با سنگینی نگاه کسی چشمام چرخید که نگاهم افتاد به کارن...

نگاهم می کرد !
اما با اخم ...

سعی کردم بیخیال باشم و همین کار رو هم کردم!

ارام به اصلان گفتم :

میشه بشینیم؟!

اصلان سری تکون داد و گفت :

اره قلبم ...
بریم بشینیم ...

به سمت یکی از میز ها رفتیم و نشستیم روی صندلی !

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم!

دستام کاملا یخ کرده بودن!

اصلان که چهره ام و دید اخمی کرد و گفت
@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
#ارباب_شیطان_من
#پارت267

اصلان که چهره ام و دید اخمی کرد و گفت :

نرجس چیشده؟!
کسی چیزی گفته؟!

سری به معنای " نه " تکون دادم و گفتم :

نه ...
چیزی نیست!
نگران نباش!

بعد لبخندی زدم و سعی کردم و استرس و نگرانی که تو وجودم بود و پنهان کنم ؛

اصلان دستش و دستش و دورم حلقه کرد و خودش و بهم نزدیک تر کرد !

ارام گفتم :

خوشگلم ناراحت نباشی ها ..
من کنارتم!
هر کس هر چیزی بهت گفت فقط بهم بگو!
چشماش و از کاسه در میارم!
باشه؟!

لبخندی زدم و گفتم :

مرسی !

چیزی نگفت اما لبخندش و کاملا احساس کردم!

بعد از چند لحظه با نشستن کسی کنار اصلان سرم و بالا آوردم که با دیدن کارن دوباره استرسی وجودم و گرفت!

نفس عمیقی کشیدم و همون طور که تو بغل اصلان بودم صاف نشستم که کارن گفت :

چطوری اقا اصلان!
دیگه از ما هم یادی نمی کنی!

اصلان خندید و گفت :

خودت میدونی اصلا وقت نکردم!
بعدشم شما خودت اصلا یه زنگ به من میزنی؟!

کلرن خندید و گفت :

باشه ....
باشه ....
اصلا حق با شماست!

بعد از تموم شدن صحبتاش نگاهی به من کرد و بعد رو به اصلان گفت :

داداش معرفی نمی کنی؟!

اصلان نگاهم کرد و با لبخند گفت :

خانمم هستن!

کارن با چشمای گرد شده نگاهش کرد و بعد نگاهی به من کرد و گفت :

داداش کی زن گرفتی؟!
پس چرا به من نگفتی بیام عروسیت؟!

اصلان خندید و گفت :

هنوز عروسی نکردیم!
فقط عقد کردیم!

کارن خندید و گفت :
خب خداروشکر تو عروسیتون هستم!

بعد نگاهی به من کرد و گفت :
من کارن هستم!
احتمالا بشناسین!

گفتم....


@Romann_irr
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
بفرمایید ناناصاممممkissheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
ری اکشن یادتون نره خوشگلا heart_eyesheart_eyes🤩heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
😈رمان ارباب شیطان من 😱
😈رمان ارباب شیطان من 😱
224دنبال کننده
..بسم الله الرحمن الرحیم...
تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران🇮🇷
ازش پرسیدمـ ؛چطورے وقتے
ڪنارت نیست این‌قدر دوسش داری؟!
گفت ؛وقتے ریشه یه رابطه
محڪمـ باشه؛ @Romann_irr
مشاهده کانال پیام‌رسان