۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رفقآاا ادمین پارتارو بفرسته بزارممmassage🏻♀🩵
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رمان:جـنون عـشـقـت🥷🏻heart️fire
#پارت𝟐𝟑𝟔
عمارت ساکت بود…
اما اینبار سکوتش فرق میکرد.
انگار حتی دیوارها هم تازه فهمیده بودن قراره چهارتا آدم توش زندگی کنن.
از پلهها بالا رفتم.
دستم هنوز روی شکمم بود.
وقتی رسیدم به در اتاق خواب، ایستادم.
دستگیره رو فشار ندادم.
فقط به چوب سنگین در خیره شدم.
+چیشد؟…چرا نمیری تو؟
_نمیدونم… یه حس عجیبی دارم،انگار از امروز همه چی تغییر کرده.
ارکان از پشت بغلم کرد.
دستاش رو گذاشت روی دست من، همون جایی که روی شکمم بود.
+خب عشقم تغییر کردی…به سمت بهتر شدن.
لبخند زدم،اما لبخندم لرزید.
_ارکان…من میترسم اینــبار هم؛
نتونستم جمله رو تموم کنم.
دستاش محکمتر شد.
+گوش کن،تو دیگه اون آدم قبلی نیستی...بدنت قوی تر شده...خودت قوی تر شدی؛
+منم پیشت هستم...
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
اتاقمون همون طور بود که رفته بودیم.
اما انگار یه نور نرم و گرم توش پیچیده بودن…
یا شاید این قلب من بود که دنیا رو متفاوت میدید.
روی تخت نشستم.
ارکان کنارم نشست،دستم رو گرفت و بوسید
+دکتر گفت استراحت… اما نه زیاد، نه کم.
_ارکان تک هرچی بگی همون کارو میکنم. برنامهریزی میکنم،ورزش، غذا، خواب… همه چی.
+باشه عزیزم.
دلم میخواست گریه کنم،اما جلوی اشکام رو گرفتم.
نگاهش که میکردم، حس میکردم واقعاً تو این مدت هیچ اتفاق بدی نیفتاده..
آرکان لبخند زد و کنارم دراز کشید.
چشمام کم،کم سنگین شدن.
آخرین چیزی که یادم اومد،نفسهای منظم ارکان بود و ضربان آروم قلبش که از پشت سینهاش به من میـرسید.
یه شب دیگه تموم شد…
شب اول از هزاران شبی که قرار بود چهارنفره،کنار هم باشیم..؛
#نویسنده_fatemeh
@Romanir1415
#پارت𝟐𝟑𝟔
عمارت ساکت بود…
اما اینبار سکوتش فرق میکرد.
انگار حتی دیوارها هم تازه فهمیده بودن قراره چهارتا آدم توش زندگی کنن.
از پلهها بالا رفتم.
دستم هنوز روی شکمم بود.
وقتی رسیدم به در اتاق خواب، ایستادم.
دستگیره رو فشار ندادم.
فقط به چوب سنگین در خیره شدم.
+چیشد؟…چرا نمیری تو؟
_نمیدونم… یه حس عجیبی دارم،انگار از امروز همه چی تغییر کرده.
ارکان از پشت بغلم کرد.
دستاش رو گذاشت روی دست من، همون جایی که روی شکمم بود.
+خب عشقم تغییر کردی…به سمت بهتر شدن.
لبخند زدم،اما لبخندم لرزید.
_ارکان…من میترسم اینــبار هم؛
نتونستم جمله رو تموم کنم.
دستاش محکمتر شد.
+گوش کن،تو دیگه اون آدم قبلی نیستی...بدنت قوی تر شده...خودت قوی تر شدی؛
+منم پیشت هستم...
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
اتاقمون همون طور بود که رفته بودیم.
اما انگار یه نور نرم و گرم توش پیچیده بودن…
یا شاید این قلب من بود که دنیا رو متفاوت میدید.
روی تخت نشستم.
ارکان کنارم نشست،دستم رو گرفت و بوسید
+دکتر گفت استراحت… اما نه زیاد، نه کم.
_ارکان تک هرچی بگی همون کارو میکنم. برنامهریزی میکنم،ورزش، غذا، خواب… همه چی.
+باشه عزیزم.
دلم میخواست گریه کنم،اما جلوی اشکام رو گرفتم.
نگاهش که میکردم، حس میکردم واقعاً تو این مدت هیچ اتفاق بدی نیفتاده..
آرکان لبخند زد و کنارم دراز کشید.
چشمام کم،کم سنگین شدن.
آخرین چیزی که یادم اومد،نفسهای منظم ارکان بود و ضربان آروم قلبش که از پشت سینهاش به من میـرسید.
یه شب دیگه تموم شد…
شب اول از هزاران شبی که قرار بود چهارنفره،کنار هم باشیم..؛
#نویسنده_fatemeh
@Romanir1415
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رمان:جـنون عـشـقـت🥷🏻heart️fire
#پارت𝟐𝟑𝟕
فردای همون روزی که فهمیدیم قراره پدر و مادر بشیم،عمارت دیگه حال و هوای قبل رو نداشت…
خدمه ها از صبح تو رفتوآمد بودن،بوی شیرینی تازه و غذاهای خوشعطر همهجا پیچیده بود و صدای هماهنگ کردن کارها از هر طرف میومد.
اول فکر کردم قراره مهمون رسمی بیاد یا جلسهای چیزی درمورد کار آرکان باشه…
اما وقتی از پلهها پایین اومدم و دیدم ارکان وسط هال ایستاده و داره به همه دستور میده،فهمیدم ماجرا چیز دیگهایه.
+ارکان…چه خبره؟
ارکان با لبخند گشاد جلو اومد،دستاشو روی شونههام گذاشت.
_امروز یه جشن کوچیک داریم...
+جشن چی؟
_جشن اینکه من دارم پدرم میشم توهم قرارا مامان کوچولو بشی؛
+اخه جشن؟شوخی میکنی؟
_نه عزیزم شوخی نمیکنم،امشب فقط خانوادههامون میان و چندتا از رفیقام…یه جشن کوچیک. خیلی کوچیک…
بعد یه چشمک زد:_جشن کوچیک،اما دلیلش خیلی بزرگه.
دلم گرم شد
آرکان بهطور عجیبی هیجانزده بود.
بخاطر پدر شدن خیلی خوشحال بود خیلی!!
لباس سفید بلند پوشیده بودم،شکمم هنوز زیاد معلوم نبود..اما برق نگاهم همهچیو لو میـداد؛
"نیم ساعت بعد مهمونا کمکم رسیدن..."
مامانِ ارکان اول از همه رسید.
وقتی بغلم کرد،اشک تو چشماش جمع شده بود.
+الهی فدات بشم مامان…دخترم بارداری؟!اونم دوقلو؟!خدا رو شکر…؛
بعد خانواده خودم...مامان رو که دیدم با گریه بغلش کردم،چقدر دلم براش تنگ شده بود؛
همه ی سالن پر از لبخند و حرفای آروم شده بود.
ارکان دستمو محکم گرفته بود و مرتب حواسش بود خسته نشم.
+بشین،زیاد نایست...اینا مهمونی نیست که… یه جشن خودمونیه.
_ارکان تو زیادی خوشحالی.
+آره،حقم دارم.
با افتخار دستشو گذاشت روی شکمم.
+اینا دو تا نفس تازهن…دو تا دلیل برای خوشبخت شدنمون.
قلبم ذوب شد…
همه تبریک میگفتن،عکس میگرفتن،بغلم میـکردن…
ولی تو تمام شلوغیها، من فقط یه نفر رو میدیدم..اونم ارکان بود...که با برق عجیب چشمهاش بهم نگاه میکرد.
مهمونی تا آخر شب ادامه داشت.
خستگی سنگینی تو تنم نشسته بود، ولی آرامش عمیقی داشتم.
وقتی آخر شب همه رفتن، ارکان منو بغل کرد و آروم تو گوشم گفت:امشب اولین جشن زندگی چهارنفرهمونه… قول میدم تا آخر عمرت از اینا برات بسازم و دیگه هیچوقت اذیتت نکنم.
و من حرفشو…با تموم وجود باورش کردم.
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
#پارت𝟐𝟑𝟕
فردای همون روزی که فهمیدیم قراره پدر و مادر بشیم،عمارت دیگه حال و هوای قبل رو نداشت…
خدمه ها از صبح تو رفتوآمد بودن،بوی شیرینی تازه و غذاهای خوشعطر همهجا پیچیده بود و صدای هماهنگ کردن کارها از هر طرف میومد.
اول فکر کردم قراره مهمون رسمی بیاد یا جلسهای چیزی درمورد کار آرکان باشه…
اما وقتی از پلهها پایین اومدم و دیدم ارکان وسط هال ایستاده و داره به همه دستور میده،فهمیدم ماجرا چیز دیگهایه.
+ارکان…چه خبره؟
ارکان با لبخند گشاد جلو اومد،دستاشو روی شونههام گذاشت.
_امروز یه جشن کوچیک داریم...
+جشن چی؟
_جشن اینکه من دارم پدرم میشم توهم قرارا مامان کوچولو بشی؛
+اخه جشن؟شوخی میکنی؟
_نه عزیزم شوخی نمیکنم،امشب فقط خانوادههامون میان و چندتا از رفیقام…یه جشن کوچیک. خیلی کوچیک…
بعد یه چشمک زد:_جشن کوچیک،اما دلیلش خیلی بزرگه.
دلم گرم شد
آرکان بهطور عجیبی هیجانزده بود.
بخاطر پدر شدن خیلی خوشحال بود خیلی!!
لباس سفید بلند پوشیده بودم،شکمم هنوز زیاد معلوم نبود..اما برق نگاهم همهچیو لو میـداد؛
"نیم ساعت بعد مهمونا کمکم رسیدن..."
مامانِ ارکان اول از همه رسید.
وقتی بغلم کرد،اشک تو چشماش جمع شده بود.
+الهی فدات بشم مامان…دخترم بارداری؟!اونم دوقلو؟!خدا رو شکر…؛
بعد خانواده خودم...مامان رو که دیدم با گریه بغلش کردم،چقدر دلم براش تنگ شده بود؛
همه ی سالن پر از لبخند و حرفای آروم شده بود.
ارکان دستمو محکم گرفته بود و مرتب حواسش بود خسته نشم.
+بشین،زیاد نایست...اینا مهمونی نیست که… یه جشن خودمونیه.
_ارکان تو زیادی خوشحالی.
+آره،حقم دارم.
با افتخار دستشو گذاشت روی شکمم.
+اینا دو تا نفس تازهن…دو تا دلیل برای خوشبخت شدنمون.
قلبم ذوب شد…
همه تبریک میگفتن،عکس میگرفتن،بغلم میـکردن…
ولی تو تمام شلوغیها، من فقط یه نفر رو میدیدم..اونم ارکان بود...که با برق عجیب چشمهاش بهم نگاه میکرد.
مهمونی تا آخر شب ادامه داشت.
خستگی سنگینی تو تنم نشسته بود، ولی آرامش عمیقی داشتم.
وقتی آخر شب همه رفتن، ارکان منو بغل کرد و آروم تو گوشم گفت:امشب اولین جشن زندگی چهارنفرهمونه… قول میدم تا آخر عمرت از اینا برات بسازم و دیگه هیچوقت اذیتت نکنم.
و من حرفشو…با تموم وجود باورش کردم.
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رمان:جـنون عـشـقـت🥷🏻heart️fire
#پارت𝟐𝟑𝟴
#فلاشفوروارد
شکمم خیلی بزرگ شده بود.
"ماه هفتم…"
دوقلوها هر روز بیشتر لگد میزدن و من هر روز سنگینـتر میـشدم.
اون شب،درست وقتی داشتم از تخت بلند میـشدم،یه درد تیز از زیر شکمم رد شد.
نفسم برید.
+آخ…اررررکان…
ارکان دو ثانیهای خودش رو رسوند.
_چی شد؟چی شد ماهلین؟
+شکمم،خیلی درد میکنه،مثل گرفتگی… خیلی شدید…
بدون لحظهای فکر بلندم کرد.
_تمام! میریم بیمارستان،همین الان.
تو بیمارستان،دکترها سریع دورم جمع شدن.
ارکان پشت سرم میدوید،انگار نفسش بریده بود.
روی تخت گذاشتنم..
چند دقیقه بعد یه پرستار با یه برگه اومد سمتش.
+آقا...خانومتون وارد زایمان زودرس شد،نیاز هست همین الان برن اتاق عمل..،لطفاً این برگهها رو امضا کنید.
چهره ارکان انگار یخ زده بود و دستش می لرزید.
_زودرس… یعنی خطر داره؟!
+نه زیاد جای نگرانی نیست،فقط دوقلوها باید سریع به دنیا بیان...لطفاً برگه رو امضا کنید.
ارکان بدون لحظهای فکر امضا کرد و گفت:
_تورو خدا مراقبشون باشید…مراقبش باشین…
منو بردن،نورهای سفید سقف تو چشمم میرقصیدن…
فقط اسم ارکان رو زمزمه میکردم.
#چند_ساعت_بعد
صدای گریهی دو تا نوزاد فضا رو پر کرد.
یه دختر کوچولو و یه پسر کوچولو…
منو از اتاق عمل خارج کردن،من روی تخت بیمارستان بودم،نیمههوشیار…
ولی وقتی ارکان وارد شد، دوتا قندکوچولو تو بغلش بود اشک از چشمام سر خورد.
+ماهلین...عشقم نگاه کن اینا…اینا بچههامونن؛
لبهام لرزید.
_آرکان بذار ببینمشون…
دخترمون رو آورد جلو،چشماش بسته بود و صورتش کوچیک و سفید…
ولی پسرمون انگار بچه ی شلوغی بود چون مدام گریه میکرد؛
+آرکان...اسم هاشونو چی بزاریم؟؟
ارکان سرشو آورد نزدیکم.
_تو بگو… هرچی تو بگی.
نفس عمیقی کشیدم.
+اسم پسرمون…ماهــــان.
_ اسم دخترمون…آویــــن.
لبخند ارکان از شدت خوشی لرزید.
+ماهان،آوین…عالیه… بهترین اسم هستن.
ارکان پیشونی منو بوسید و بعد رو کرد به ماهان و آوین..
+عشقای بابا خوش اومدین..
چند دقیقه بعد خانوادهی منو ارکان اومدن..
همه پر از اشک و خنده و دعا و ذوق.
اتاق بیمارستان پر شده بود از عشق…
عشقی که حالا چهار نفره شده بود..؛
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
#پارت𝟐𝟑𝟴
#فلاشفوروارد
شکمم خیلی بزرگ شده بود.
"ماه هفتم…"
دوقلوها هر روز بیشتر لگد میزدن و من هر روز سنگینـتر میـشدم.
اون شب،درست وقتی داشتم از تخت بلند میـشدم،یه درد تیز از زیر شکمم رد شد.
نفسم برید.
+آخ…اررررکان…
ارکان دو ثانیهای خودش رو رسوند.
_چی شد؟چی شد ماهلین؟
+شکمم،خیلی درد میکنه،مثل گرفتگی… خیلی شدید…
بدون لحظهای فکر بلندم کرد.
_تمام! میریم بیمارستان،همین الان.
تو بیمارستان،دکترها سریع دورم جمع شدن.
ارکان پشت سرم میدوید،انگار نفسش بریده بود.
روی تخت گذاشتنم..
چند دقیقه بعد یه پرستار با یه برگه اومد سمتش.
+آقا...خانومتون وارد زایمان زودرس شد،نیاز هست همین الان برن اتاق عمل..،لطفاً این برگهها رو امضا کنید.
چهره ارکان انگار یخ زده بود و دستش می لرزید.
_زودرس… یعنی خطر داره؟!
+نه زیاد جای نگرانی نیست،فقط دوقلوها باید سریع به دنیا بیان...لطفاً برگه رو امضا کنید.
ارکان بدون لحظهای فکر امضا کرد و گفت:
_تورو خدا مراقبشون باشید…مراقبش باشین…
منو بردن،نورهای سفید سقف تو چشمم میرقصیدن…
فقط اسم ارکان رو زمزمه میکردم.
#چند_ساعت_بعد
صدای گریهی دو تا نوزاد فضا رو پر کرد.
یه دختر کوچولو و یه پسر کوچولو…
منو از اتاق عمل خارج کردن،من روی تخت بیمارستان بودم،نیمههوشیار…
ولی وقتی ارکان وارد شد، دوتا قندکوچولو تو بغلش بود اشک از چشمام سر خورد.
+ماهلین...عشقم نگاه کن اینا…اینا بچههامونن؛
لبهام لرزید.
_آرکان بذار ببینمشون…
دخترمون رو آورد جلو،چشماش بسته بود و صورتش کوچیک و سفید…
ولی پسرمون انگار بچه ی شلوغی بود چون مدام گریه میکرد؛
+آرکان...اسم هاشونو چی بزاریم؟؟
ارکان سرشو آورد نزدیکم.
_تو بگو… هرچی تو بگی.
نفس عمیقی کشیدم.
+اسم پسرمون…ماهــــان.
_ اسم دخترمون…آویــــن.
لبخند ارکان از شدت خوشی لرزید.
+ماهان،آوین…عالیه… بهترین اسم هستن.
ارکان پیشونی منو بوسید و بعد رو کرد به ماهان و آوین..
+عشقای بابا خوش اومدین..
چند دقیقه بعد خانوادهی منو ارکان اومدن..
همه پر از اشک و خنده و دعا و ذوق.
اتاق بیمارستان پر شده بود از عشق…
عشقی که حالا چهار نفره شده بود..؛
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رمان:جـنون عـشـقـت🥷🏻heart️fire
#پارت𝟐𝟑𝟗
چند روز اول بعد از زایمان،بدنم خسته بود…
بدنم ضعیف بود،ولی زندهتر از همیشه.
هر بار که چشم باز میکردم، اول دنبال صدای گریهشون میگشتم.
صدای ماهان…یا نالههای آروم آوین.
پرستارا میگفتن حالم بهتر از حد انتظاره.
درد زایمان؟
عجیبه… ولی وقتی اولینبار هر دوشونو گذاشتن روی سینهم،همه دردها محو شد.
انگار مغزم تصمیم گرفت فقط اون لحظه رو نگه داره.
ارکان تو این چند روز حتی یه لحظه هم تنهاَم نذاشت..یا کنار تختم بود،یا کنار دستگاه نوزادها ایستاده بود و با افتخار نگاهشون میکرد.
صدای آهستهی مانیتورها و بوی آرامبخش بیمارستان…اما بین تموم اینها،دو تا صدای کوچیک بود که قلبم رو از نو ساخت:"ماهان، آوین."
چند ساعت گذشته بود.
حالم کمکم بهتر شده بود؛درد زایمان مثل کابوسی دور به نظر می رسید، انگار هر لحظه که بچههامو بغل میکردم،اون درد محو میشد.
ارکان کنار تختم نشسته بود،صورتمو نگاه میکرد، انگار باورش نمیشد من سلامت کنارشم.
+ماهلین… بهتر شدی؟ چیزی لازم داری؟
لبخند زدم، انگشتامو گذاشتم روی گونهش.
_ارکان… من خوبم،خیلی بهترم.
یه آرامشی دارم که هیچـوقت نداشتم.
بچهها تو تخت کوچیک مخصوصشون خوابیده بودن.
هر چند دقیقه ارکان بلند میشد و نگاهشون میـکرد انگار میـترسید یه لحظه چشماشون رو نبینه.
#سه_روز_بعد_مرخصی
لباسهامو پوشیدم و بچهها رو تو کریر گذاشتم.
وقتی از در بیمارستان خارج شدیم، انگار دنیا یه جور دیگه شده بود.
هوا روشنتر…آسمون آرومتر…حتی صدای بوق ماشینها هم ملایمتر.
ارکان در ماشین رو باز کرد و گفت:+از امروز…زندگی چهارنفرهمون شروع میشه خانمِ من.
همین که وارد عمارت شدیم،قلبم لرزید.
خونه گرمتر بود…
دیوارها با روبانهای صورتی و آبی تزیین شده بودن…
روی میز،بادکنکهایی با نوشته «Welcome,Our Little Angels» گذاشته بودن..یعنی«فرشتههای کوچولوی ما،خوش اومدین»
زیر لب گفتم:+ارکان… اینا چیه؟
_جشن ورود… برای بچههامون
بعد خم شد و آرام تو گوشم گفت:_و یه جشن کوچیک برای مامان قویشون.
اشکام بیصدا سرازیر شد.
خدمه با لبخند اومدن جلو،خانوادهها هم پشت سر هم وارد شدن.
مامانم اولین نفر بود که بغلم کرد.
+دخترم،خدا رو شکر سلامت برگشتی…خدا براتون نگهشون داره.
مامانِ ارکان ماهان و آوین رو بغل گرفت و با ذوق خندید و گفت: +وای این چشمهاشو ببین…قوربون نوههام برم…
ارکان دستمو گرفت و برد وسط سالن.
+امشب جشن میـگیریم…نه مثل جشنهای قبلی.این یکی،جشن کامل شدن دنیامونه.
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
#پارت𝟐𝟑𝟗
چند روز اول بعد از زایمان،بدنم خسته بود…
بدنم ضعیف بود،ولی زندهتر از همیشه.
هر بار که چشم باز میکردم، اول دنبال صدای گریهشون میگشتم.
صدای ماهان…یا نالههای آروم آوین.
پرستارا میگفتن حالم بهتر از حد انتظاره.
درد زایمان؟
عجیبه… ولی وقتی اولینبار هر دوشونو گذاشتن روی سینهم،همه دردها محو شد.
انگار مغزم تصمیم گرفت فقط اون لحظه رو نگه داره.
ارکان تو این چند روز حتی یه لحظه هم تنهاَم نذاشت..یا کنار تختم بود،یا کنار دستگاه نوزادها ایستاده بود و با افتخار نگاهشون میکرد.
صدای آهستهی مانیتورها و بوی آرامبخش بیمارستان…اما بین تموم اینها،دو تا صدای کوچیک بود که قلبم رو از نو ساخت:"ماهان، آوین."
چند ساعت گذشته بود.
حالم کمکم بهتر شده بود؛درد زایمان مثل کابوسی دور به نظر می رسید، انگار هر لحظه که بچههامو بغل میکردم،اون درد محو میشد.
ارکان کنار تختم نشسته بود،صورتمو نگاه میکرد، انگار باورش نمیشد من سلامت کنارشم.
+ماهلین… بهتر شدی؟ چیزی لازم داری؟
لبخند زدم، انگشتامو گذاشتم روی گونهش.
_ارکان… من خوبم،خیلی بهترم.
یه آرامشی دارم که هیچـوقت نداشتم.
بچهها تو تخت کوچیک مخصوصشون خوابیده بودن.
هر چند دقیقه ارکان بلند میشد و نگاهشون میـکرد انگار میـترسید یه لحظه چشماشون رو نبینه.
#سه_روز_بعد_مرخصی
لباسهامو پوشیدم و بچهها رو تو کریر گذاشتم.
وقتی از در بیمارستان خارج شدیم، انگار دنیا یه جور دیگه شده بود.
هوا روشنتر…آسمون آرومتر…حتی صدای بوق ماشینها هم ملایمتر.
ارکان در ماشین رو باز کرد و گفت:+از امروز…زندگی چهارنفرهمون شروع میشه خانمِ من.
همین که وارد عمارت شدیم،قلبم لرزید.
خونه گرمتر بود…
دیوارها با روبانهای صورتی و آبی تزیین شده بودن…
روی میز،بادکنکهایی با نوشته «Welcome,Our Little Angels» گذاشته بودن..یعنی«فرشتههای کوچولوی ما،خوش اومدین»
زیر لب گفتم:+ارکان… اینا چیه؟
_جشن ورود… برای بچههامون
بعد خم شد و آرام تو گوشم گفت:_و یه جشن کوچیک برای مامان قویشون.
اشکام بیصدا سرازیر شد.
خدمه با لبخند اومدن جلو،خانوادهها هم پشت سر هم وارد شدن.
مامانم اولین نفر بود که بغلم کرد.
+دخترم،خدا رو شکر سلامت برگشتی…خدا براتون نگهشون داره.
مامانِ ارکان ماهان و آوین رو بغل گرفت و با ذوق خندید و گفت: +وای این چشمهاشو ببین…قوربون نوههام برم…
ارکان دستمو گرفت و برد وسط سالن.
+امشب جشن میـگیریم…نه مثل جشنهای قبلی.این یکی،جشن کامل شدن دنیامونه.
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
ری اکشن مختلف بزنین...بریم پارت بعدی🫶🏻🤍
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رمان:جـنون عـشـقـت🥷🏻heart️fire
#پارت𝟐𝟒𝟎
نورهای ملایم،موزیک آروم،خندهی خانوادهها…
ماهان کنارم خواب بود،آوین روی سینهی ارکان.
نگاه ارکان افتاد تو چشمهام…
+ماهلین،میـدونی از امروز چقدر زندگیمون قشنگتر شده؟
_میـدونم ارکان…چون توش سه تا عشق دارم.
لبخندی زد،از همون لبخندهایی که از ته دلش میـومد.
+قول میدم بهترین بابا و بهترین همسر دنیا باشم.
حتی اگه شده شب تا صبح نخوابم…
حتی اگه این دو تا فسقلیا هر روز با لگد بیدارم کنن.
خندیدم…
برای اولین بار از وقتی زایمان کرده بودم، واقعاً احساس قدرت کردم.
اون شب…
وقتی مهمونی تموم شد و همه رفتن،ما چهارتا روی تخت مخصوص بچهها نشستیم.
ماهان دست کوچیکشو دور انگشتم حلقه کرد.
آوین نفسهای کوتاه و نرم میکشید.
ارکان بهشون نگاه میـکرد انگار داره معجزه میبینه.
+ارکان؟
_جانم؟فکر میـکردی یه روزی…اینجوری بشه؟چهارتامون کنار هم؟
بوسهای روی پیشونیم گذاشت.
+نه…
_اما خدا بهمون نشون داد معجزه یعنی چی.
اون شب…
آروم ترین شبی بود که تو تموم عمرم تجربه کرده بودم.
زندگیمون شروع شده بود.
زندگی چهارنفرهای که هر روزش پر از عشق، آرامش و معجزه بود…؛
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
#پارت𝟐𝟒𝟎
نورهای ملایم،موزیک آروم،خندهی خانوادهها…
ماهان کنارم خواب بود،آوین روی سینهی ارکان.
نگاه ارکان افتاد تو چشمهام…
+ماهلین،میـدونی از امروز چقدر زندگیمون قشنگتر شده؟
_میـدونم ارکان…چون توش سه تا عشق دارم.
لبخندی زد،از همون لبخندهایی که از ته دلش میـومد.
+قول میدم بهترین بابا و بهترین همسر دنیا باشم.
حتی اگه شده شب تا صبح نخوابم…
حتی اگه این دو تا فسقلیا هر روز با لگد بیدارم کنن.
خندیدم…
برای اولین بار از وقتی زایمان کرده بودم، واقعاً احساس قدرت کردم.
اون شب…
وقتی مهمونی تموم شد و همه رفتن،ما چهارتا روی تخت مخصوص بچهها نشستیم.
ماهان دست کوچیکشو دور انگشتم حلقه کرد.
آوین نفسهای کوتاه و نرم میکشید.
ارکان بهشون نگاه میـکرد انگار داره معجزه میبینه.
+ارکان؟
_جانم؟فکر میـکردی یه روزی…اینجوری بشه؟چهارتامون کنار هم؟
بوسهای روی پیشونیم گذاشت.
+نه…
_اما خدا بهمون نشون داد معجزه یعنی چی.
اون شب…
آروم ترین شبی بود که تو تموم عمرم تجربه کرده بودم.
زندگیمون شروع شده بود.
زندگی چهارنفرهای که هر روزش پر از عشق، آرامش و معجزه بود…؛
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رمان:جـنون عـشـقـت🥷🏻heart️fire
#پارت𝟐𝟒𝟏
سه ماه از تولد نورچشمام،ماهان و آوین، گذشته بود.
عمارت ما که پیش از این تنها پناهگاه آرامش و عشق من و ارکان بو..
حالا با خندههای شیرین و صداهای کودکانه پر شده بود و هر گوشهاش، داستانی از عشق و مادری من رو روایت میـکرد...
اما دل من، آروم نمیـگرفت...،
دلم سفر میخواست،سفری که فقط من و ارکان و بچههامون باشیم،..دور از چشمها،دور از هیاهو ها؛
جایی که بتونیم تمام تمرکزمون رو روی عشقمون بزاریم و آغاز فصل جدیدی از زندگی چهار نفرهمون رو جشن بگیریم...؛
یه روز عصر،وقتی ماهان و آوین در گهوارههاشون،در خوابی شیرین فرو رفته بودند،..
ارکان با آن نگاه نافذش،متوجه بیقراری و برق اشتیاق در چشمام شد.دستم رو گرفت و پرسید:+ماهلینم،باز هم توی فکر سفری؟چی تو سرته،بگو ببینم؟
لبخندی زدم و گفتم:_ارکان، دلم میـخواد یه سفر بریم....یه جایی که فقط خودمون باشیم،دور از هر دغدغهای؛جایی که فقط ما باشیم و این دو فرشته کوچولو...؛
ارکان لبخندش عمیقتر شد و گفت:+حق با توئه عزیزم،این روزها انقدر غرق در خوشبختی بودیم که شاید کمی خودمون رو فراموش کردیم،کجا مدنظرته بریم؟
با هیجان پاسخ دادم:_بریم شمال یه ویلا کنار دریاچه تو شمال..دلم میخواد بریم یه کلبهی دنج کنار آتیش،صدای امواج،
و فقط بودن ما کنار هم....؛
چشمای ارکان از اشتیاق برق زد:+عالیه!پس همین الان شروع میکنیم به آماده شدن این سفر؛
#چند_روز_بعد
اولین پرتوهای طلایی خورشید،آمادهی حرکت ما بود.
ماشین شاسیبلند ارکان،پر از عشق و هیجان، جلوی عمارت پارک شده بود.
خودم چمدونها رو با دقت چک کردم؛ کالسکه دوقلوها،اسباببازیهای رنگارنگشون، پوشکها،شیشهها… همه چیز مرتب بود.
ماهان و آوین،با لباسهای ست صورتی و آبی،تو صندلیهای مخصوصشون نشسته بودند و با چشمهای کنجکاوشون،دنیای بیرون را نگاه میـکردند....
ارکان، کنارم، با لبخندی که تمام دنیا رو در خود داشت؛ فرمان رو تو دستش گرفته بود.
+عشق جان..آماده ای برای مسافرت؟؟
لبخند زدم و سرمو تکون دادم:_آره..
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
#پارت𝟐𝟒𝟏
سه ماه از تولد نورچشمام،ماهان و آوین، گذشته بود.
عمارت ما که پیش از این تنها پناهگاه آرامش و عشق من و ارکان بو..
حالا با خندههای شیرین و صداهای کودکانه پر شده بود و هر گوشهاش، داستانی از عشق و مادری من رو روایت میـکرد...
اما دل من، آروم نمیـگرفت...،
دلم سفر میخواست،سفری که فقط من و ارکان و بچههامون باشیم،..دور از چشمها،دور از هیاهو ها؛
جایی که بتونیم تمام تمرکزمون رو روی عشقمون بزاریم و آغاز فصل جدیدی از زندگی چهار نفرهمون رو جشن بگیریم...؛
یه روز عصر،وقتی ماهان و آوین در گهوارههاشون،در خوابی شیرین فرو رفته بودند،..
ارکان با آن نگاه نافذش،متوجه بیقراری و برق اشتیاق در چشمام شد.دستم رو گرفت و پرسید:+ماهلینم،باز هم توی فکر سفری؟چی تو سرته،بگو ببینم؟
لبخندی زدم و گفتم:_ارکان، دلم میـخواد یه سفر بریم....یه جایی که فقط خودمون باشیم،دور از هر دغدغهای؛جایی که فقط ما باشیم و این دو فرشته کوچولو...؛
ارکان لبخندش عمیقتر شد و گفت:+حق با توئه عزیزم،این روزها انقدر غرق در خوشبختی بودیم که شاید کمی خودمون رو فراموش کردیم،کجا مدنظرته بریم؟
با هیجان پاسخ دادم:_بریم شمال یه ویلا کنار دریاچه تو شمال..دلم میخواد بریم یه کلبهی دنج کنار آتیش،صدای امواج،
و فقط بودن ما کنار هم....؛
چشمای ارکان از اشتیاق برق زد:+عالیه!پس همین الان شروع میکنیم به آماده شدن این سفر؛
#چند_روز_بعد
اولین پرتوهای طلایی خورشید،آمادهی حرکت ما بود.
ماشین شاسیبلند ارکان،پر از عشق و هیجان، جلوی عمارت پارک شده بود.
خودم چمدونها رو با دقت چک کردم؛ کالسکه دوقلوها،اسباببازیهای رنگارنگشون، پوشکها،شیشهها… همه چیز مرتب بود.
ماهان و آوین،با لباسهای ست صورتی و آبی،تو صندلیهای مخصوصشون نشسته بودند و با چشمهای کنجکاوشون،دنیای بیرون را نگاه میـکردند....
ارکان، کنارم، با لبخندی که تمام دنیا رو در خود داشت؛ فرمان رو تو دستش گرفته بود.
+عشق جان..آماده ای برای مسافرت؟؟
لبخند زدم و سرمو تکون دادم:_آره..
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
رمان:جـنون عـشـقـت🥷🏻heart️fire
#پارت𝟐𝟒𝟐
#آخرین_پارت
جادهی شمال،با عطر درختان کاج و پیچ و خمهایش،شاهد اولین سفر خانوادگی ما بود.
صدای خنده و گریه های ماهان وآوین،تو ابم سفر داشت ثبت میشد...
ارکان گاهی تو آینه به من لبخند میزد و من با هر نگاهش،احساس عشق بیشتری میکردم.
وقتی به دریاچه رسیدیم،هوای پاک و منظرهی آرامشبخش،جان تازهای به ما بخشید....؛
ویلایی که انتخاب کرده بودیم،دنج و زیبا بود، با تراسی رو به دریاچه که انگار برای ما خلق شده بود.
روزهای سفر، مثل رؤیا میگذشت...صبحها، قبل از طلوع آفتاب،با صدای آرام نفسهای بچهها بیدار میـشدیم...
بعد از شیر دادن به آنها و آماده کردنشان، همگی برای قدم زدن کنار دریاچه میـرفتیم.
دوربینی که آورده بودیم باهاش هر لحظه های زیبامون رو ثبت میکردیم؛
عصرها،کنار آتش هیزمی که ارکان روشن میـکرد،جمع میشدیم...
من برای بچهها لالایی میـخوندم و ارکان با نوای گیتارش، فضایی جادویی میـساخت.
بعضی وقتا،سرم رو روی شونهی ارکان میذاشتم و میگفتم:+با تو،هر لحظه از زندگی برای من یه جشنه...با ماهان و آوین، دنیای من کامل شده
ارکان، با تمام وجودم رو در آغوش میگرفت و میـگفت:_تو و ماهان و آوین همهی دنیای من هستین... به جز این سفر،ما کلی خاطرهی قشنگ دیگه خواهیم ساخت.
آخرین شب سفر،زیر آسمون پرستارهی شمال، کنار همون دریاچهی آروم، سپری شد.
چهار نفره روی تراس دنج، به ستارهها خیره شده بودیم....
ماهان تو آغوشم آروم خوابیده بود و آوین، روی سینهی ارکان، با آرامش نفس میـکشید. سکوتی پر از عشق و رضایت، فضا رو پر کرده بود.
به آرومی گفتم:+ارکان،این بهترین سفر عمرم بود...احساس میـکنم یه شروع تازه داریم،یه شروع برای یه زندگی پر از عشق و ماجراجویی؛
ارکان، گونهام را بوسید و گفت:_همیشه همینطور خواهد بود،..عشق من.ما با هم، قویترین خانوادهی دنیا هستیم،این پایان نیست،...این آغاز فصل خوشبختی بیپایان ماست؛
با آخرین نگاه به دریاچه و آسمون پرستاره، قلبم سرشار از امید و عشق بود...
میدونستم که این سفر،فقط یک سفر نبود..،
«بلکه آغازِ فصلِ جدیدی از زندگی ما بود؛ فصلی پر از عشق، ماجراجویی، و خاطراتی که تا ابد قرار بود تو قلبم حک بشه»
صدای آروم نفسهای بچهها، لالایی آغازین زندگی چهار نفرهی ما بود....
"این پارت،شاید پایانِ یک داستان بود، اما آغاز کتاب بیپایان عشق ما"
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
#پارت𝟐𝟒𝟐
#آخرین_پارت
جادهی شمال،با عطر درختان کاج و پیچ و خمهایش،شاهد اولین سفر خانوادگی ما بود.
صدای خنده و گریه های ماهان وآوین،تو ابم سفر داشت ثبت میشد...
ارکان گاهی تو آینه به من لبخند میزد و من با هر نگاهش،احساس عشق بیشتری میکردم.
وقتی به دریاچه رسیدیم،هوای پاک و منظرهی آرامشبخش،جان تازهای به ما بخشید....؛
ویلایی که انتخاب کرده بودیم،دنج و زیبا بود، با تراسی رو به دریاچه که انگار برای ما خلق شده بود.
روزهای سفر، مثل رؤیا میگذشت...صبحها، قبل از طلوع آفتاب،با صدای آرام نفسهای بچهها بیدار میـشدیم...
بعد از شیر دادن به آنها و آماده کردنشان، همگی برای قدم زدن کنار دریاچه میـرفتیم.
دوربینی که آورده بودیم باهاش هر لحظه های زیبامون رو ثبت میکردیم؛
عصرها،کنار آتش هیزمی که ارکان روشن میـکرد،جمع میشدیم...
من برای بچهها لالایی میـخوندم و ارکان با نوای گیتارش، فضایی جادویی میـساخت.
بعضی وقتا،سرم رو روی شونهی ارکان میذاشتم و میگفتم:+با تو،هر لحظه از زندگی برای من یه جشنه...با ماهان و آوین، دنیای من کامل شده
ارکان، با تمام وجودم رو در آغوش میگرفت و میـگفت:_تو و ماهان و آوین همهی دنیای من هستین... به جز این سفر،ما کلی خاطرهی قشنگ دیگه خواهیم ساخت.
آخرین شب سفر،زیر آسمون پرستارهی شمال، کنار همون دریاچهی آروم، سپری شد.
چهار نفره روی تراس دنج، به ستارهها خیره شده بودیم....
ماهان تو آغوشم آروم خوابیده بود و آوین، روی سینهی ارکان، با آرامش نفس میـکشید. سکوتی پر از عشق و رضایت، فضا رو پر کرده بود.
به آرومی گفتم:+ارکان،این بهترین سفر عمرم بود...احساس میـکنم یه شروع تازه داریم،یه شروع برای یه زندگی پر از عشق و ماجراجویی؛
ارکان، گونهام را بوسید و گفت:_همیشه همینطور خواهد بود،..عشق من.ما با هم، قویترین خانوادهی دنیا هستیم،این پایان نیست،...این آغاز فصل خوشبختی بیپایان ماست؛
با آخرین نگاه به دریاچه و آسمون پرستاره، قلبم سرشار از امید و عشق بود...
میدونستم که این سفر،فقط یک سفر نبود..،
«بلکه آغازِ فصلِ جدیدی از زندگی ما بود؛ فصلی پر از عشق، ماجراجویی، و خاطراتی که تا ابد قرار بود تو قلبم حک بشه»
صدای آروم نفسهای بچهها، لالایی آغازین زندگی چهار نفرهی ما بود....
"این پارت،شاید پایانِ یک داستان بود، اما آغاز کتاب بیپایان عشق ما"
#نویسنده_Hasti
@Romanir1415
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
آخرین پارت تقدیم نگاهتووون🙂heartpulse
امیدوارم تا اینجا از رمان راضی باشین🫶🏻
ری اکشن مختلف فراموش نشهsparkles
امیدوارم تا اینجا از رمان راضی باشین🫶🏻
ری اکشن مختلف فراموش نشهsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان:جنون عشقت🥷🏻❤️🔥
سلام رفقا...امیدوارم حالتون عالی باشه
رفقا رمان"شروع عشق"حذف شد چون خیلیا گفتن خوب نیست...
انشالاه رمان دیگه ی شروع میکنیم🫶🏻sparkles
ممنون میشم کنارمون بمونین و لف ندین🫀
#دوست_داره_شما_Hasti
رفقا رمان"شروع عشق"حذف شد چون خیلیا گفتن خوب نیست...
انشالاه رمان دیگه ی شروع میکنیم🫶🏻sparkles
ممنون میشم کنارمون بمونین و لف ندین🫀
#دوست_داره_شما_Hasti
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA