رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
5Kدنبال کننده
رمان عاشقونه 🩵cherry_blossom رمان آتش اتش نشان مغرور وکیل چهار شونه چهارشونه کاپیتان بی رحم من مستر دادستان لحظه های پر از راز سه قولو قلو های کراش افسونگر سرکش تاجر سنگ دل سنگدل باغ پرتقال اکس گاو من بستنی وانیلی من سراب من اشرافی خنگول انبه کوچولو هووی مخفی من ناز رمان انبه کوچولو
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۲ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_333




پناه دست و پا تکان می‌دهد، به کل حواسم

از حرفِ محمد پرت می‌شود!

- چرا نق میزنی مامان؟ چیشده؟

به پایینِ موهایش دست کشید.

در طلبِ باز کردنِ بافتشان بود.

- نکن خوشگلم، موهات بهم می‌ریزه، بعد میریزه تو صورتت اذیت میشیا!
بعد خودت نق نق میکنیا

لب چین می‌دهد:

- لاشت میگه بابا محمت؟ «راست میگه بابا محمد؟»

اینکه بیشتر از حرفِ من، رویِ حرفِ محمد

حساب باز می‌کرد برایم عجیب بود.

اینکه حرف محمد را زمین نمی انداخت

ترسناک هم بود برایم

دخترم وابسته محمد شده بود

فکر می‌کرد به قوا خودش بابائی خودشه


محمد با آرامش شروع به توضیح دادن کرد:


~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پاررررتت....!  جدیددددد بقولید قلبامممم..! hearteyes🥰


ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_334



پارت 334 رمانمون به دلیل صـ‌‌ ـحنه های عاشقانش ‌🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾

https://rubika.ir/joinc/EBFHCJGF0MIAAOEABGEUFPDHECKOUTMX

بدون محـ ـدودیت بخون...hotspringssee_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿


بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_334



- مامان هیچ موقع به شما حرفِ اشتباهی نمیزنه قلبِ من!

دخترکم با ذوق می‌خندد و مشغول بازی با شانه‌ی تویِ دستش می‌شود.

تماس را از رویِ بلندگو برمی‌دارم:

- الو محمد؟

پر از حس پاسخ می‌دهد:

- جانِ محمد؟

مرد بودنش شرمنده‌ام می‌کرد!

اینکه در تمامِ این سه سال پا به پایم آمد، به موقعِ ناخوشی غم خوارم بود و به موقعِ خوشی همراهم، خجالت زده‌ام می‌کرد.

- کِی تایمت آزاده؟

- برای شما من همیشه تایمِ آزاد دارم عزیزم!

می‌خواهم اعتراض کنم اما زبانم نمی‌چرخد.

حرف‌هایش روحِ آسیب دیده‌ام را می‌بوSید!

محبتش پدرانه بود، بی قید و شرط!

- امشب خوبه؟

می‌خندد:

- عالیه، هر موقع حاضر شدی کافیه پیام بدی میام دنبالت!

نمی‌خواستم مزاحمش باشم اما می‌دانستم قبول ‌نمی‌کند.

- باشه عزیزم؟

تایید می‌کنم:

- باشه!



~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پاررررتت....!  جدیددددد بقولید قلبامممم..! hearteyes🥰


ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_335




- رئیس بیام یا منتظرِ دستور بمونم؟

پیامش خنده به لبم نشاند.

دیوانه!

انگار نه انگار دو سالِ دیگر واردِ چهل سالگی می‌شد، همچنان پر از شور و شوقِ زندگی بود.

برایش می‌نویسم:

- بیا لطفا!

بالافاصله پاسخ می‌دهد:

- چشم! ده دقیقه‌ی دیگه بیا پایین، لباسِ گرم بپوش سرما نخوری!

اینکه همیشه به فکرم بود خوشحالم می‌کرد!

کلاهِ پناه را تا روی ابر‌وهایِ کمرنگش پایین می‌کشم:

- بپوشونم قندِ عسلمو که سرما نخوره!

می‌خندد و دندان‌های خرگوشی‌اش را به رخِ چشم‌هایم می‌کشد.

توان داشتم که برایش بمیرم!

- بابا محمت میات؟

روی نوکِ بینی‌اش را می‌بوسم:

- بله عزیزم!

نمی‌خواستم مانعِ شیطنتش شوم!

می‌دانستم که محمد جان می‌دهد برایِ پناه!

به قولِ خودش پناه او را یادِ دخترِ کوچکش می‌انداخت.






~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
~ghostpurse~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_336



دختر بچه‌ای که در آستانه‌ی چهار سالگی، توی یک تصادف همراهِ همسرش فوت شد!

- رسیدم عزیزم!

صدایِ پیامکِ گوشی‌ام همزمان با صدایِ بوقِ ماشینش شد!

پناه را بغل می‌گیرم:

- بابایی اومت!

عروسکِ خرسی‌اش را بر می‌دارد و شیرین زبانی می‌کند!

- به بابا محمت بگم که خلسی لو ژای اون بگل می‌کلدم؟ « به بابا محمد بگم که خرسیو جای اون بغل می‌کردم؟»

کفش هایم را پا می‌زنم:

- بگو عزیزم، هر چی دوست داری بگو!

از در خارج می‌شوم، نسیمِ سردی که می‌آمد باعث شد پناه سرش را مابینِ گلویم فرو کند.

محمد به انتظارم از ماشین پیاده شده بود، دربِ سمتِ شاگرد را برایم باز کرد و همزمان گفت:

- سلام عزیزم!

توی ماشین نشستم!

قبل از اینکه در را ببندد کمی سمتم خم شد، رویِ گونه‌ی‌ پناه را صدا دار بوSید و سپس نگاهم کرد:

- چقدر خوشگل شدی رئیس!




~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
~ghostpurse~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پاررررتت....!  جدیددددد بقولید قلبامممم..! hearteyes🥰


ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_337




خون زیرِ پوستم می‌دود.

- درو ببندم تا سرما نخوردی!

در را به آرامی‌ میبندد.

ماشین را دور زده و سوار می‌شود.

به محضِ سوار شدنش پناه از گردنش آویزان می‌شود:

- بابائی!

محمد پر سر و صدا رویِ گونه‌اش را می‌بوسد!

پناه شروع به ناز ریختن می‌کند، محمد نازش را می‌کشد!

دلم می‌لرزد از پدر و دختریِ بینشان!

وقتی به عشقِ میانشان نگاه می‌کردم، پر‌ می‌شدم از حسِ زندگی!

مطمئن می‌شدم که محمد همانقدر که همسفرِ خوبی برایِ من است، پدرِ خوبی برای پناست!

- بابایی بگل، مامایو بگل کن! «بابای بغل، مامانو بغل کن!»


گونه هام از خجالت رنگ می‌گیرد

پناه بچه بود و متوجه خیلی چیزا نمیشد

برای همین وقتی محمد لوسش میکرد

دوست داشت مرا هم لوس کند


~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پاررررتت....!  جدیددددد بقولید قلبامممم..! hearteyes🥰


ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_338


نگاهِ پر مهرِ محمد روی صورتم می‌چرخد!

چشم‌هایش به من است و مخاطبش پناه‌ است:

- من که از خدامه بابا جون!

تذکر می‌دهم!

- محمد جان!

توی نورِ کم سویی که ماشین را روشن کرده بود، دیدم که چشم‌هایش برق زد!

- جـان! جـانِ محمد؟

با چشم و ابرو به پناه اشاره می‌زنم!

هر چند که تمامِ حواسِ دخترکم گیرِ عروسکِ خرسی‌اش است!

- مامانی شما بیا اینجا که بابا ماشینو راه بندازه!

بی حرف توی بغلم نشست!

اما امان از دلبری این بچه.

به محضِ نشستنش تویِ بغلم لب چین داد!

- دلم توچیک شد بلا بابا!

منظورش این است که دلش برایِ پدرش تنگ شده!
سرِ محمد سمتِ عقب می‌چرخد!
می‌خندد و خنده‌اش چقدر مر‌دانه‌است.

لپِ پناه را میان انگشت‌هایش می‌چلاند.

- دورِ دلت بگرده بابا؟ جوجه‌ی محمد؟

و بعد مرا نگاه می‌کند!
خالصانه و پر از عشق…
چشم‌هایش برق می‌زد!

- جوابمو با خودت آوردی خـانم؟
تصمیم گرفتی بشی خانمِ اسفهرودی یا…نه؟



~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_339



سرخ شده نگاه از صورتش می‌گیرم:

- راه نمیفتی؟

کمی طول می‌کشد تا بالاخره نگاهِ خیره‌اش را از رویِ صورتم بر می‌دارد.
اینبار صدایش آرامتر است:

- چرا!

تا رسیدن به مقصد حرف‌هایی که باید می‌زدم را دوره کردم.
از تصمیمم مطمئن نبودم اما می‌دانستم که می‌خواهم پناه زندگیِ خوبی داشته باشد.

به مقصد رسیدیم.
محمد زودتر از من پیاده شد، ماشین را دور زد و طبقِ عادت همیشه درب را برایم باز کرد.

- بفرمایید خانم!

زیر لب تشکر می‌کنم.

- پناهو بده من بغل کنم، دستات درد گرفته!

پناه از خدا خواسته خودش را میانِ آغوشِ محمد جا می‌دهد.

- ببخشید عزیزم، اینجا رو از قبل رزرو کردم، اگه محیطشو دوست نداری می‌تونیم بریم یه جایِ دیگه!

پشتِ میزِ رستوران جا می‌گیرم:

- نه خوبه!

نگاهش اینبار با دقت تر به صورتم دوخته شده.

- دلم تنگ شده بود برات!

از روزِ اولی که دیدمش سه سال می‌گذشت.
هیچ وقت در خاطرم نمی‌گنجید که روزی او، پزشکِ معالجه‌ام، اینگونه دلباخته‌ام شود!

- ما هم!

ابرو بالا می‌دهد:

- ما شاملِ شما هم میشه، یا منظورت پناهه؟

نگاهش مملو از محبت است!
خدایِ من…
طوری نگاهم می‌کرد که انگار زیباترین تصویرِ دنیا روبرویش است.
دست‌هایم را رویِ میز حلقه می‌کنم!

- منم دلم برات تنگ شده بود…محمد!

مردانه می‌خندد و گوشه‌ی‌ پلک‌هایش چین میخورد.

- محمد قربونِ دلت بره ناز خانم…!



~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پاررررتت....!  جدیددددد بقولید قلبامممم..! hearteyes🥰


ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پارت_جدیددددددد...!fireheart️‍fire🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down



پارت جدید رمانمون به دلیل صـ‌‌ ـحنه های عاشقانش ‌🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾

https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY

بدون محـ ـدودیت بخون...hotspringssee_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿


بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_340




پناه بی توجه به اطراف، مشغولِ بازی با جعبه‌ی دستمال کاغذیِ رویِ میز بود.

حرف‌هایش برایم عادی نمی‌شد.

هنوز هم بعدِ گذشت این همه مدت، با هربار قربان صدقه‌ای که نثارم میکرد، گونه‌هایم هزار رنگ می‌شد.

تا فاصله‌ی‌ آمدنِ گارسون و گرفتنِ سفارشِمان از کارش برایم حرف زد.

از درمان‌های موفقی که طیِ این مدت داشت و من چقدر خوشحال می‌شدم وقتی که می‌فهمیدم دست‌هایِ شفابخشش انسانِ دیگری را به زندگی برگردانده.

- نازان؟

پر از مهر صدایم می‌زند، لب‌هایم می‌جنبد:

- جانم؟

- می‌دونی که دلم می‌خواد تا ابد به قرصِ ماهِ صورتت نگاه کنم و به حرفات گوش بدم، مگه نه؟

می‌دانستم!

بارها گفته بود دیدنم برایش عادی نمی‌شود.

سر تکان می‌دهم:

- می‌دونم!

به پناه نگاه می‌کند.

دخترکم ساکت نشسته بود و بر خلافِ همیشه خبری از شلوغ بازی‌هایش نبود!

- یه جواب ازت می‌خوام خانـم!
یه جواب ازت می‌خوام که بعدش تا ابد نگاهمو ازت نگیرم، تا ابد پرستشت کنم!



~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
هــووی مـخــفی من.eyeshotsprings
#پارت_341



دستش را توی جیبِ کتش فرو می‌کند.

جعبه‌ی مخملیِ سرخ رنگی را از جیبش بیرون کشیده و بی مقدمه روبرویِ چشم‌هایم دربِ جعبه را باز می‌کند.

چشمم به حلقه‌ی تک نگینِ توی جعبه می‌افتد!

- بعد از یک سال…میخوام ازت به صورتِ رسمی خاستگاری کنم!
میخوام خانـمم بشی.
میخوام هر چند سالی که از عمرم مونده رو کنارِ تو و دخترمون زندگی کنم!
میخوام تموم عشقی که لایقشی‌رو بهت بدم…

بی توجه به منی که چشم‌هایم اشکی شده بود، ادامه می‌دهد:

- با من ازدواج می‌کنی؟

چشم‌هایم میانِ نگاهِ منتظر و حلقه می‌چرخد.

من می‌خواستم که هم خودم، هم او و هم پناه به آرامش برسیم!
می‌خواستم کنارِ او و دخترم، خوشبخت باشم.
می‌خواستم بفهمم که خوشبختی حقِ من است!

نمِ زیرِ چشم‌هایم را می‌گیرم:

- جوابتو با خودم آوردم آقایِ اسفهرودی…

چشم‌هایِ منتظرش برق می‌زند، پلک می‌بندم:

- می‌خوام…می‌خوام خانمِ اسفهرودی بشم!
بله..



~•~•~•~•~•🫀cocktail•~•~•~•~•~
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پاررررتت....!  جدیددددد بقولید قلبامممم..! hearteyes🥰


ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down



پارت جدید رمانمون به دلیل صـ‌‌ ـحنه های عاشقانش ‌🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾

https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL

بدون محـ ـدودیت بخون...hotspringssee_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿


بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر



بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻

Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire

برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire

بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتت‌نــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
رمان هووی مخفی من...🤐♨️
5Kدنبال کننده
رمان عاشقونه 🩵cherry_blossom رمان آتش اتش نشان مغرور وکیل چهار شونه چهارشونه کاپیتان بی رحم من مستر دادستان لحظه های پر از راز سه قولو قلو های کراش افسونگر سرکش تاجر سنگ دل سنگدل باغ پرتقال اکس گاو من بستنی وانیلی من سراب من اشرافی خنگول انبه کوچولو هووی مخفی من ناز رمان انبه کوچولو
مشاهده کانال پیام‌رسان