دانلود روبیکا
۲۸ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
3
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
عشق‌درانتقام🦩heartpulse
#ƤaƦƬ.22
منه عوضی رو سه سال رابطمون پا گذاشتم.
من دیگه حق ندارم روش غیرتی بشم،من حق ندارم بب*وس*مش دیگه فکر کردن بهش اشتباهه.

با صدای بغض دارش زمزمه وار گفت
+دی...دیگه ماله من نیست.

بی حرف نگاهش کردم.
_یعنی میخوای بگی سه سال با یه دختر بودی؟
سرشو تکون داد
_پس هرشب زی*رت بوده دیگه...

اخم کرد و غرید...خفه شو دیار!!
_خب اگه اونو میخواستی چرا با رها ازدواج کردی؟
+مجبور شدم...
_چرا؟
هیچ چیزی نگفت کت چرمشو برداشت که بره.
_آرتوش؟
+جانم داداش؟

_رها خیلی دوست داره سعی کن دوستش داشته باشی گذشتت فراموش کن مطمئن باش دختره ازت متنفر شده الان!
به فکر زنت باش،بزار برات زنانگی کنه.

+ولی دا...
نزاشتم حرف بزنه و غریدم...
همین که گفتم به حرمت برداریمون سعی کن.
ما مردا ی خاصیت خوبی داریم که داریم اینکه زود فراموش میکنیم.

سکوت کرد.
لب زدم...نشنیدم؟
+چشم داداش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
عشق‌درانتقام🦩heartpulse
#ƤaƦƬ.23
#آرتوش

سوار تیگو مشکیم شدم،تمام خاطراتم با دلی اومد جلوی چشام...
محکم میزدم به فرمون و داد میزدم...من باید فراموشش کنم من زن دارم.
رفتم سمت گلفروشی ی دسته گل رز سفید گرفتم،حرفای دیار توی مغزم هک شده بود بغض کردم.

من باید سعی کنم رهارو دوست داشته باشم رهایی که به گند کشیده بودتم.

ناخوداگاه یاد دیشب افتادم!
*کرواتمو با حرص دراوردم،به رها نگاه کردم،منکر زیبایی نمیشدم چشمای عسلیش میتونست دل هرکیو ببره.

اما دل من اسیر نگاه مخمور و ابی دلیار بود.

رها لبخندی زد که چال گونش نمایان شد دستشو روی گردنم کشید که کنار کشیدم.

لبخندش از بین نرفت و لب زد...بلاخره جذبت میکنم.
و با ناز شروع به رفتن کرد که کمر باریکش و با*س*ن بزرگش بیشتر جلبه توجه کرد.

بی توجه بهش از اتاق خارج شدم از بار بزرگم ویسکی در اوردم و سر کشیدم.
پیراهنمو در اوردم و روی مبل نشستم.

صدای در اتاق که اومد و بعد رها که با موهای نم دار و لباس خواب حریری مشکی جلوم ظاهر شد،بوی ادکلن تحریک کنندش هیچ تاثیری روم نزاشت.

خم شد روم و دستشو روی سینم کشید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
روزت‌مبارک‌دختر‌ایران𓍯 ֶָperson_with_blond_hair🏻‍♀️🫦
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
به مناسب روز دختر پارت داریمممtwo_heartsperson_with_blond_hair🏻‍♀️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
عشق‌درانتقام🦩heartpulse
#ƤaƦƬ.24
ویسکی رو مزه کردم
لب زدم..برو کنار رها حوصله ندارم
ل*ب*شو رو گردنم گذاشت که محکم هولش دادم
پشتش به میز خورد و جیغی از درد کشید.

با حرص و گریه دادزد....چیه؟کثافت عوزی من زنتم.
اون دلیار ج*ن...

حرفش تموم نشده بود که محکم زدم تو دهنش..
موهای خیسشو کشیدم و بی توجه به خون جاری شذه از ل*بش نعره زدم...
اسم دلیار رو تو دهن نجست میاری؟
هاننن؟
سگ سفت اون از گل پاک تره!!
نشونت میدم توهین به معشوقه ی آرتوش یعنی چی...

از موهاش کشیدمش روی زمین انداختم،مشت محکم زیر چشمش زدم و لب زدم..این برای اینکه سر مردت داد زدی.
لگد محکمی به شکمش زدم که جیغ دلخراشی کشید

_اینم برای اینکه لقب خودتو به دلیار من دادی!
و لگد محکمی به لای پاش زدم،ناله ی بلندی کرد که دلم براش سوخت اما انقد عصبی بودم که کمکش نکنم.

پیراهنمو برداشتم و لب زدم...
یادت نره توی این خونه فقط ی کلفتی!

با صدای بوق ماشین ها از فکر و خیال در اومدم

***
در رو باز کردم خونه تو تاریکی مطلق بود.
لامپ رو روشن کردم که رها با همون لباس خواب و سر وضع خونی دیدم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
عشق‌درانتقام🦩heartpulse
#ƤaƦƬ.25
تا من و دید تو خودش جمع شد.
رفتم سمتش که خودشو کنار کشید و با بغض گفت:
+غلط کردم آرتوش،خواهش میکنم نزن!!

دلم کباب شد برای رها مغرور که انقد حقیر شده،دستشو گرفتم و کمک کردم بلند بشه.

_ معذرت میخوام
سرشو بالا اورد و با بهت نگاهم کرد،چشمای عسلیش کاسه ی خون بود.
_برو سر و وضعتو درست کن باید باهم حرف بزنیم.

مطیع و با قدم های لرزون رفت سمت اتاقمون.
یک ربع بعد با تاپ شلوارک سفید و موهای نم دار روبه روم نشست.

لب زدم...
بابت برخورد دیشب معذرت میخوام،ولی رها تو باعث شدی من و دلیار از هم جدا بشیم

با بغض گفت: خوب دوست دارم

چشمامو بستم و ادامه دادم...منم دلیارو دوست دارم،ولی میخوام بهت فرصت بدم
تو اشتباه کردی و توقع نداشته باش دوست داشته باشم.
ولی میخوام برام زنانگی کنی و کمکم کنی دلیار رو فراموش کنم.
به هرحال من و تو زن و شوهریم.
ولی نمیدونم میتونم کسی که باعث شد منو دلیار از هم جدا شیم رو دوست داشته باشم یا نه.

اما میدونم دوسم داری!پس کاری کن منم دوست داشته باشم.قبوله؟

لبخندی از درد زد...
قبوله.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ فروردین
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
ریکت؟🥲kiss
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ اردیبهشت
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
سلام سلامممtuliptwo_hearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ اردیبهشت
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
حالتونن چطورههه خوشگلاممممsobkiss
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ اردیبهشت
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
دیگه دنیا واسه من تاریکه🙃tulip
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ اردیبهشت
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
پارت داریماااااtulipstrawberry
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ اردیبهشت
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
عشق‌درانتقام🦩heartpulse
#ƤaƦƬ.26
#دلیار

وارد بیمارستان شدم.
مهی رو دیدم که منتظرم جلوی در ایستاده،رفتم جلو و بغلش کردم.
میتونست توی اجرای نقشم خیلی کمکم کنه.

+وای دلی نمیدونی چقدر خوشحالم که میخوای پرستار اینجا بشی،درست مثل من.

لبخند عمیقی زدم و لب زدم...
منم خیلی خوشحالم،حالا مطمئنی قبولم میکنن؟

+اره بابا،دیار یکی از بهترین دکترای اینجاست و نصف سهام اینجا ماله اونه.
منم که دختر عموشم فقط کافیه نظر دیارو جلب کنی خیلی حساسه ها!حواست باشه!
_منو نترسون دختر،اقا دیارتون به اندازه کافی ترسناک هست.

زد زیرخنده و گفت:بیا بریم دیار منتظره!
با قدمای اروم سمت اسانسور رفتیم،طبقه چهارم کنار دری که نوشته شده بود:دکتر دیار رادمنش...ایستادم
+چرا نمیری تو؟
نفس عمیقی کشیدم و در زدم.
+بفرمایید داخل.
صدای بم و خشدارش لرز به جونم انداخت،یا دستای لرزون درو باز کردم.

_سلام.
سرشو اورد بالا و نگاه طوسیشو بهم دوخت.
ی ابرشو داد بالا و لب زد...
شما همون خانوم غشی پروو نیستید؟

تک خنده ای کردم...
چرا همونم اقای رادمنش.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
هیچکس‌بعد‌تو‌هوامونداره‌ونخواهدداشت؛🦕𝖹𝖺𝖱︎𝗂two_hearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
چالش بزارم براتوننن؟؟
ارهcupid
نهstrawberry
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
فدای‌توبشم‌که‌میگی‌بابایی‌ومیخوام𖨥 ּ ֶָ֢.🦢🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
ما‌یادمون‌نمیره ֶָ֢𓍼࿔🦢🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
اگه روز آزادی من نبودم ،
تو بجای من قشنگ برقص و خوشحالی کن .
_به‌یاد‌علی‌نوری_🦢🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
-استعداد من؟
علاقه‌مندشدن‌به‌آدم‌مادرج'نده‌درزمان‌اشتباه. haircut🏼‍♀꯭ັּּ๋๋࣭࣭࣪࣪ ֶָ⌯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
•| رمان این امیر بگیره...🧡💍 |•
Flowers give me eternal peace ֶָ֢𓏺ᯓtwo_heartssob
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA