۲۲ خرداد
۲۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
#رمان_خدمتکار_بی_گناه
#پارت_24
مشکل چیه
اومد و دم گوش ارباب حرفی زد که ارباب سرخ شد
با شتاپ منو از روی پاهاش پرت کرد و با عجله به سمت بیرون رفتم
پشت سرش رفتم که دیدم هیچ خبری نیست همه مهمونا رفتن
به نگهبانان اشاره داد ماشین بیاره خودش پشت رول نشست و رفت
من موندم پر از فکر خیال
سرکارگر اومد گفت معلوم هست تا الان کدوم گوری بودی برو کمک بقیه
به حرفشم گوش دادم چون حوصله اینو نداشتم
خودمو مشغول تمیز کردن کردم زمان از دستم رفت بود
ساعت چهار صبح پنچ صبح نشون میداد
هنوز ارباب نیومده بود
نمیدونم چقدر گذشته بود که روی مبل وسط حال خواب رفتم
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
#پارت_24
مشکل چیه
اومد و دم گوش ارباب حرفی زد که ارباب سرخ شد
با شتاپ منو از روی پاهاش پرت کرد و با عجله به سمت بیرون رفتم
پشت سرش رفتم که دیدم هیچ خبری نیست همه مهمونا رفتن
به نگهبانان اشاره داد ماشین بیاره خودش پشت رول نشست و رفت
من موندم پر از فکر خیال
سرکارگر اومد گفت معلوم هست تا الان کدوم گوری بودی برو کمک بقیه
به حرفشم گوش دادم چون حوصله اینو نداشتم
خودمو مشغول تمیز کردن کردم زمان از دستم رفت بود
ساعت چهار صبح پنچ صبح نشون میداد
هنوز ارباب نیومده بود
نمیدونم چقدر گذشته بود که روی مبل وسط حال خواب رفتم
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
۲۲ خرداد
۲۲ خرداد
۲۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
تایم فداتون قشقایی من relaxed️strawberry
00:00
00:00
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
۲۲ خرداد
۲۲ خرداد
۲۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
#رمان_خدمتکار_بی_گناه
#پارت_25
با حس نوازش حس کردم یکی بلندم کرد
ولی آنقدر خسته بودم که دلم نمیخواست چشمامو باز کنم
...نور اذیتم میکرد از خواب بلند شدم
وا استغفرالله من تو اتاق خودم رو تخت چیکار میکنم مگه دیروز رو کاناپه نخابیدم
یاد ارباب افتادم بدون لحظه فکر به این چیزا پاشدم رفتم طبقه بالا در زدم
آروم گرفته گفت بیا تو
دستگیره درو بالا پایین کردم و داخل شدم
اولش معتجب شد ولی بعدش سرد نافذ نگاهم کرد
وای الان چی میگفتم برای چی اومدم این موقع وای میگفتم نگران شدم اتفاق افتاده
خوب کجاست صبحونه
وای الان وقت صبحونه ولی من هنوز آشپزخونه نرفتم
دل زدم به دریا گفتم ارباب ی سوال
هیچ حرفی نشد دیشب اتفاقی افتاده که شما رفتید ؟
پوزخند صدا داری زد و با تحقیر نگام کرد فکر نمیکنم این موضوع به تو کنیز ربطی داشته باشه
بغضم کرد تخریبم کرد من فقط نگران شده بودم
نه به رفتار دیروزش نه امروز
باشه من برم صبحونه شما بیارم
نیازی نیست بده یکی دیگه بیاره
با اجازه گفتم و به سمت حیاط پا تند کردم
همشون عین همن
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
#پارت_25
با حس نوازش حس کردم یکی بلندم کرد
ولی آنقدر خسته بودم که دلم نمیخواست چشمامو باز کنم
...نور اذیتم میکرد از خواب بلند شدم
وا استغفرالله من تو اتاق خودم رو تخت چیکار میکنم مگه دیروز رو کاناپه نخابیدم
یاد ارباب افتادم بدون لحظه فکر به این چیزا پاشدم رفتم طبقه بالا در زدم
آروم گرفته گفت بیا تو
دستگیره درو بالا پایین کردم و داخل شدم
اولش معتجب شد ولی بعدش سرد نافذ نگاهم کرد
وای الان چی میگفتم برای چی اومدم این موقع وای میگفتم نگران شدم اتفاق افتاده
خوب کجاست صبحونه
وای الان وقت صبحونه ولی من هنوز آشپزخونه نرفتم
دل زدم به دریا گفتم ارباب ی سوال
هیچ حرفی نشد دیشب اتفاقی افتاده که شما رفتید ؟
پوزخند صدا داری زد و با تحقیر نگام کرد فکر نمیکنم این موضوع به تو کنیز ربطی داشته باشه
بغضم کرد تخریبم کرد من فقط نگران شده بودم
نه به رفتار دیروزش نه امروز
باشه من برم صبحونه شما بیارم
نیازی نیست بده یکی دیگه بیاره
با اجازه گفتم و به سمت حیاط پا تند کردم
همشون عین همن
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
۲۳ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
small_blue_diamond️بڪۅبرۅلینڪجۅینشۅ🥹point_down
╔══━━✥·❆·✥━━══╗
●⟮ • @Jon_Dokhtar• ⟯●
╚══━━✥·❆·✥━━══╝
╔══━━✥·❆·✥━━══╗
●⟮ • @Jon_Dokhtar• ⟯●
╚══━━✥·❆·✥━━══╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
#رمان_خدمتکار_بی_گناه
#پارت_26
#طوفان
نمیدونم چم شده بود چرا داشتم اینکار میکردم با خودم
وقتی ده سالم بود پدرم تو اون شرط بندی کوفتی به عربا باخت جونشو از دست داد
حلیمه بزرگم کرد ماهم براش کم نزاشتم
ولی وقتی دیدم نورا با اون لباس فرستاده تو لونه گرگ خون به مغزم نرسید
بدتر وقتی فهمیدم به نورا گفت خراب دیگه گفتم بره برای همیشه
چرا اینکار کردم اون جا مادر نداشتم بود
آخرین سیگار کشیدم از دیشب که شرکت از دستم رفت نهمین پاکت بود
گوشیم تو جیبم لرزید
با سردی بی میلی وصل کردم ؛بله ؟
عاطفه بود عشوه تو صداش گوشیمو کر کرد
سلام عشقم
چی میگی عاطفه کارتو بگو بعد خدافز
وا چرا اینجوری میکنی طوفان خاستم بگم مادر پدرم رفتن لواسون تا پنجشنبه نمیان
پوزخند زدم خب
بیام امشب یا میای عشقم ؟
یهو یاد نورا افتادم دلم خاست بگم نه ولی پا گذاشتم رو قلبم گفت بیاد
گفت ای به چشم ی حالی بدم
بیزار بودم از این دخترا ... چشمامو بستم
#نورا
داشتم مبل گردگیری میکردم همه خدمه همه غرق فکر بودن الان تکلیف سرکار چی میشه
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
#پارت_26
#طوفان
نمیدونم چم شده بود چرا داشتم اینکار میکردم با خودم
وقتی ده سالم بود پدرم تو اون شرط بندی کوفتی به عربا باخت جونشو از دست داد
حلیمه بزرگم کرد ماهم براش کم نزاشتم
ولی وقتی دیدم نورا با اون لباس فرستاده تو لونه گرگ خون به مغزم نرسید
بدتر وقتی فهمیدم به نورا گفت خراب دیگه گفتم بره برای همیشه
چرا اینکار کردم اون جا مادر نداشتم بود
آخرین سیگار کشیدم از دیشب که شرکت از دستم رفت نهمین پاکت بود
گوشیم تو جیبم لرزید
با سردی بی میلی وصل کردم ؛بله ؟
عاطفه بود عشوه تو صداش گوشیمو کر کرد
سلام عشقم
چی میگی عاطفه کارتو بگو بعد خدافز
وا چرا اینجوری میکنی طوفان خاستم بگم مادر پدرم رفتن لواسون تا پنجشنبه نمیان
پوزخند زدم خب
بیام امشب یا میای عشقم ؟
یهو یاد نورا افتادم دلم خاست بگم نه ولی پا گذاشتم رو قلبم گفت بیاد
گفت ای به چشم ی حالی بدم
بیزار بودم از این دخترا ... چشمامو بستم
#نورا
داشتم مبل گردگیری میکردم همه خدمه همه غرق فکر بودن الان تکلیف سرکار چی میشه
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
۲۴ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
#رمان_خدمتکار_بی_گناه
#پارت_27
الان تکلیف سر کارگر چی میشد ؟!..
در افکار خودم بودم
یهو در عمارت باز شد ی دختر اومد داخل که کلا دو تکیه پارچه تنش بود
وا جریان چیه این کیه این وقت
به سمتم اومد گفت طوفان کجاست ؟
طوفان خان میگید دیگه ؟
اهوم کجاست ؟
باور نمیشد هیچکس جرعت نداشت طوفان خان اینجوری صدا کنه .
ارباب گفت عاطفه بیا بالا
دختری که الان فهمیدم اسمش عاطفه با کیف کوک چشم عشقم
نمیدونم چیشد ی لحظه چم شد ناراحت شد تا دیروز من روی پاهاش نشسته بودم امروز داشت چقدر این مرد ل..اش.ی بود بیزار شدم
دست از کار کشیدم
به سمت حیاط خلوت رفتم آره هر وقت دلم میگیره میرم اونجا
واقعا هنوزم نفهمیدم دلیل اینکه دلم گرفته چیه
وای نکنه عاشق شدم نو نو
اصلا عمرا من عاشق طوفان نمیشم اصلا
دنیای ما خیلی فرق داره .
همینطور که قدم میزدم فکر میکردم
امین اومد (یکی از بادیگارد شخصی ارباب )
سلامی کرد که با سرش جوابشو دادم
نورا بهت یاد ندادن که سلام کنی
اصلا حوصلشو نداشتم سلامی گفتم
گفت بیا لواشک خریدم باهم بخورم
میلی ندارم .امین !
با اینکه علاقه شدیدی به لواشک دارم
باشه چیشد باز چیکار کردی که اومدی اینجا
امین ؟
جانم
اون دختره که اومد رفت تو اتاق ارباب کی بود ؟
کدوم میگی ؟اهان عاطفه میگی
آره اسمش عاطفه بود !
اون یکی دوست دخترت ارباب میاد اینجا میره با پاهای لنگ خندید
اولش نفهمیدم چیشد فقط ی چیزی تو ذهنم اکو میشد
یکیشون؟
پاهای لنگ ؟
دیگه خودت بگیر نورا
بعض کرده اهانی گفتم
صدا دست زدن اومد
برگشتم عقب ارباب دیدم با چشمای به خون نشسته به به
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
#پارت_27
الان تکلیف سر کارگر چی میشد ؟!..
در افکار خودم بودم
یهو در عمارت باز شد ی دختر اومد داخل که کلا دو تکیه پارچه تنش بود
وا جریان چیه این کیه این وقت
به سمتم اومد گفت طوفان کجاست ؟
طوفان خان میگید دیگه ؟
اهوم کجاست ؟
باور نمیشد هیچکس جرعت نداشت طوفان خان اینجوری صدا کنه .
ارباب گفت عاطفه بیا بالا
دختری که الان فهمیدم اسمش عاطفه با کیف کوک چشم عشقم
نمیدونم چیشد ی لحظه چم شد ناراحت شد تا دیروز من روی پاهاش نشسته بودم امروز داشت چقدر این مرد ل..اش.ی بود بیزار شدم
دست از کار کشیدم
به سمت حیاط خلوت رفتم آره هر وقت دلم میگیره میرم اونجا
واقعا هنوزم نفهمیدم دلیل اینکه دلم گرفته چیه
وای نکنه عاشق شدم نو نو
اصلا عمرا من عاشق طوفان نمیشم اصلا
دنیای ما خیلی فرق داره .
همینطور که قدم میزدم فکر میکردم
امین اومد (یکی از بادیگارد شخصی ارباب )
سلامی کرد که با سرش جوابشو دادم
نورا بهت یاد ندادن که سلام کنی
اصلا حوصلشو نداشتم سلامی گفتم
گفت بیا لواشک خریدم باهم بخورم
میلی ندارم .امین !
با اینکه علاقه شدیدی به لواشک دارم
باشه چیشد باز چیکار کردی که اومدی اینجا
امین ؟
جانم
اون دختره که اومد رفت تو اتاق ارباب کی بود ؟
کدوم میگی ؟اهان عاطفه میگی
آره اسمش عاطفه بود !
اون یکی دوست دخترت ارباب میاد اینجا میره با پاهای لنگ خندید
اولش نفهمیدم چیشد فقط ی چیزی تو ذهنم اکو میشد
یکیشون؟
پاهای لنگ ؟
دیگه خودت بگیر نورا
بعض کرده اهانی گفتم
صدا دست زدن اومد
برگشتم عقب ارباب دیدم با چشمای به خون نشسته به به
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
۲۴ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
لحاظ هیجانی دلم نمیاد نزارم 🤤speak_no_evil
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
#رمان_خدمتکار_بی_گناه
#پارت_28
خون نشسته به به اینجا چی میبینم
امین پاشد گفت ارباب اتفاقی افتاد ؟
طوفان با فریاد گوه نخور حر..م.زاد.ه
من اینجا گذاشتم یکیتون ظرف بشوره یکیتون جلو در باشه اومدین اینجا دل قلوه برا من میگیرن
اشاره که به فاصله داشت کردیم گفت خوبه انگار یک دقیقه دیگه نیومده بودم
رو ت.خ.م بودین
نگاهی به فاصله خودمو امین کردم خیلی کم بود اصلا آنقدر غرق در افکار عاطفه بودم که پاک یادم رفت
امین تا خواست چیزی بگه
دستمو گذاشتم رو دهنش
از این حرکتم هم امین هم ارباب جا خوردن
ارباب با پاهای تند شده اومد سمتم
بازو گرفت دم گوشم گفت ی ما..د.ر من از تو ب..گ.ام حلیمه راست میگه
بس تو ج..ن.ده با امین دیده بود
هولش دادم جا خورد
ارباب شما حق توهین به من ندارین من برای شما کار میکنم قرار نیست به من تهمت توهین کنیم
الان ساعت آزاد هم من هم امین
و اون شما هستید که فکر مریضی دارید ما فقط دوستانه داشتیم حرف میزدیم
فکر نمیکردم باید برای ساعت آزاد از شما اجازه بگیرم چیکار کنیم یا نه
اولش از حرفام تعجب کرد امین ی هین کشید اولین کسی بودم فکنم اینجور تو روش واستادم
از رو نرفتم ادامه دادم شما چرا از رو ت.خ...م ول کردین اومدین غیر مستقیم اشاره کردم به عاطفه
بلند جوری که ی لحظه دست گذاشتم رو گوشام سمت امین برگشت گفت اخراج
امین حق نظر نداشت چشمی گفت من رفت
ارباب به سمتم اومد دستم گرفت و برد به سمت انبار...
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
#پارت_28
خون نشسته به به اینجا چی میبینم
امین پاشد گفت ارباب اتفاقی افتاد ؟
طوفان با فریاد گوه نخور حر..م.زاد.ه
من اینجا گذاشتم یکیتون ظرف بشوره یکیتون جلو در باشه اومدین اینجا دل قلوه برا من میگیرن
اشاره که به فاصله داشت کردیم گفت خوبه انگار یک دقیقه دیگه نیومده بودم
رو ت.خ.م بودین
نگاهی به فاصله خودمو امین کردم خیلی کم بود اصلا آنقدر غرق در افکار عاطفه بودم که پاک یادم رفت
امین تا خواست چیزی بگه
دستمو گذاشتم رو دهنش
از این حرکتم هم امین هم ارباب جا خوردن
ارباب با پاهای تند شده اومد سمتم
بازو گرفت دم گوشم گفت ی ما..د.ر من از تو ب..گ.ام حلیمه راست میگه
بس تو ج..ن.ده با امین دیده بود
هولش دادم جا خورد
ارباب شما حق توهین به من ندارین من برای شما کار میکنم قرار نیست به من تهمت توهین کنیم
الان ساعت آزاد هم من هم امین
و اون شما هستید که فکر مریضی دارید ما فقط دوستانه داشتیم حرف میزدیم
فکر نمیکردم باید برای ساعت آزاد از شما اجازه بگیرم چیکار کنیم یا نه
اولش از حرفام تعجب کرد امین ی هین کشید اولین کسی بودم فکنم اینجور تو روش واستادم
از رو نرفتم ادامه دادم شما چرا از رو ت.خ...م ول کردین اومدین غیر مستقیم اشاره کردم به عاطفه
بلند جوری که ی لحظه دست گذاشتم رو گوشام سمت امین برگشت گفت اخراج
امین حق نظر نداشت چشمی گفت من رفت
ارباب به سمتم اومد دستم گرفت و برد به سمت انبار...
red_circleراکشن به 5ردیف برسه میرم پارت بعدی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
۲۵ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
ورود پــســـرا مــمــنـوع شــدragerageragerage
↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯
دختراااااااااا حملهههpoint_up_2🏽ribbon🧸
↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯↯
دختراااااااااا حملهههpoint_up_2🏽ribbon🧸
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
۲۵ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه🥺 😈 🔥
- اگه نمیترسی کلید کن رو این جمجمهghostunderage؛
⣀⠤⠔⠒⠒⠒⠒⠒⠒⠒⠦⢄⣀⠀⠀⠀⠀
⢀⡴⠋ ⠈⠑⢄⠀⠀
⢀⠎ 🤡نمیترسی کلید کن🤡 ⠈⢣⠀
⢸ ⡄ ⢢⠈⡇
⢸ ⣇ ⡼ ⡇
⠘⡆⢸ ⢀⣀⣤⣄⡀ ⢀⣤⣤⣄⡀ ⡇⡸⠀
⠘⣾⠀⣿⣿⣿⣿⣿ ⣿⣿⣿⣿⣿ ⡗⠁⠀
⢸⣿⠀⠙⢿⣿⠿⠃⢠⢠⡀⠙⠿⣿⠿⠃ ⡇⠀⠀
⠁⢸⣄ ⢠⣿⢸⣿⠀⠀⠀⠀⠀⣠⠇⠀⠀
⡏⢷⡄ ⠘⠟⠈⠿⠁⠀⠀⢠⡞⡹⠁⠀⠀⠀
⢹⠀⠸⠘⢢⢠⠤⠤⡤⡄⢰⢡⠁⠀⡇⠀⠀⠀⠀
⢸⠀⠀⠣⣹⢸⠒⠒⡗⡇⣩⠌⢀⠀⡇⠀⠀⠀⠀
⠈⢧⡀⠀⠀⠉⠉⠉⠉⠁⠀⠀⣀⠜⠀⠀⠀⠀⠀
⠉⠓⠢⠤⠤⠤⠔⠊⠁⠀⠀⠀⠀⠀⠀
بچه ننه نیستی کلید کن پشمات بریزهsweat_dropspoint_up🏻
⣀⠤⠔⠒⠒⠒⠒⠒⠒⠒⠦⢄⣀⠀⠀⠀⠀
⢀⡴⠋ ⠈⠑⢄⠀⠀
⢀⠎ 🤡نمیترسی کلید کن🤡 ⠈⢣⠀
⢸ ⡄ ⢢⠈⡇
⢸ ⣇ ⡼ ⡇
⠘⡆⢸ ⢀⣀⣤⣄⡀ ⢀⣤⣤⣄⡀ ⡇⡸⠀
⠘⣾⠀⣿⣿⣿⣿⣿ ⣿⣿⣿⣿⣿ ⡗⠁⠀
⢸⣿⠀⠙⢿⣿⠿⠃⢠⢠⡀⠙⠿⣿⠿⠃ ⡇⠀⠀
⠁⢸⣄ ⢠⣿⢸⣿⠀⠀⠀⠀⠀⣠⠇⠀⠀
⡏⢷⡄ ⠘⠟⠈⠿⠁⠀⠀⢠⡞⡹⠁⠀⠀⠀
⢹⠀⠸⠘⢢⢠⠤⠤⡤⡄⢰⢡⠁⠀⡇⠀⠀⠀⠀
⢸⠀⠀⠣⣹⢸⠒⠒⡗⡇⣩⠌⢀⠀⡇⠀⠀⠀⠀
⠈⢧⡀⠀⠀⠉⠉⠉⠉⠁⠀⠀⣀⠜⠀⠀⠀⠀⠀
⠉⠓⠢⠤⠤⠤⠔⠊⠁⠀⠀⠀⠀⠀⠀
بچه ننه نیستی کلید کن پشمات بریزهsweat_dropspoint_up🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA10Kدنبال کننده
#رمان عاشقونه رمان زنم نشی میدوزدمت شکنجه گر من از دستت نمیدم دانشجوی کمر باریک مزه ی دلبریات تو داداش شوهرمی دلارین مهرداد دل ضعفه ی منی گریه نکن عزیزم قاضی خشن دادگاه موهامونزن نامرد خدمتکار عمارت سهم داغ منی خمار چشماتم دانش آموز اموز شیطونم خونه ته باغ #رمان_خدمتکار_بی_گناه رمان خدمتکار بی گناه
مشاهده کانال پیامرسان