۳ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
پارتتتتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! purple_heart🥰
ری اکشن مختلف بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklesgreen_heart
ری اکشن مختلف بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklesgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۵۵
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
صورتش رو جلو آورد و گوششو به سمت دهنم متمایل کرد
_ یالا، می شنوم!
چی می گفتم؟
می گفتم من هنوزم از رابطه ی اولی که بخاطر حرف مردم برام ساختی وحشت می کنم!؟
یا می گفتم بابت راب .طه ی دیشب، که کم از ت ..ز نداشته برام، هنوز لگنه ام درد می کنه؟
راجع به گوشی ارمیا می گفتم؟
یا خانواده ام که به هر نحو ارتباطی با این اتفاق داشتن؟
با هزار بار لرزیدن دست گذاشتم روی سی.نه ی پر مو و سفتش و با ترس سرمو پس کشیدم
_ لطفا، ولم کن اردوان خان!!!
من چیزی برای...
ادامه ی حرفم رو قطع کرد
همونطور که یه بازوش زیر گردنم بود کنارم دراز کشید و بیخیال دستور داد
_ دربیار لباستو!
_ چی؟
نفسم قطع شد
مردد نفس کشیدم که متوجه شد و دوباره حرفشو تاکید کرد
_ دیگه نمیگم درش بیار، دفعه ی دیگه پاره اش می کنم تو تنت!
آب دهنمو قورت دادم
چجوری باید لباسمو درمیاوردم
وقتی زیرش هیچی نپوشیده بودم؟
رومو برگردوندم و از بازوش فاصله گرفتم
_ هیچی زیر پیراهنم نپوشیدم، نمی خوام درش بیارم!
هنوز فاصلم دو سانتم نشده بود که از پشت پیراهنم کشیده و بعد صدای پاره شدنش تو اتاق پیچید!
مهلت نداد شوکه بشم همراه با جیغ خفه ای که کشیدم پیراهنو از دستام رد کرد و از تنم بیرون کشید
_ وقتی یه چیزی میگم مثل بچه ی آدم میگی چشششممم!
چشمام گشاد شده بود
نفس نفس ترسیده ام تو اتاق پیچیده بود
از پشت کشیدم تو بغل و بازوشو دور شکم و پهلوم پیچید
یاد دیشب و خشونت ذاتیش که افتادم تنم مورمور شد
#طغیان_اردوان
#یلمهدلداده
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
صورتش رو جلو آورد و گوششو به سمت دهنم متمایل کرد
_ یالا، می شنوم!
چی می گفتم؟
می گفتم من هنوزم از رابطه ی اولی که بخاطر حرف مردم برام ساختی وحشت می کنم!؟
یا می گفتم بابت راب .طه ی دیشب، که کم از ت ..ز نداشته برام، هنوز لگنه ام درد می کنه؟
راجع به گوشی ارمیا می گفتم؟
یا خانواده ام که به هر نحو ارتباطی با این اتفاق داشتن؟
با هزار بار لرزیدن دست گذاشتم روی سی.نه ی پر مو و سفتش و با ترس سرمو پس کشیدم
_ لطفا، ولم کن اردوان خان!!!
من چیزی برای...
ادامه ی حرفم رو قطع کرد
همونطور که یه بازوش زیر گردنم بود کنارم دراز کشید و بیخیال دستور داد
_ دربیار لباستو!
_ چی؟
نفسم قطع شد
مردد نفس کشیدم که متوجه شد و دوباره حرفشو تاکید کرد
_ دیگه نمیگم درش بیار، دفعه ی دیگه پاره اش می کنم تو تنت!
آب دهنمو قورت دادم
چجوری باید لباسمو درمیاوردم
وقتی زیرش هیچی نپوشیده بودم؟
رومو برگردوندم و از بازوش فاصله گرفتم
_ هیچی زیر پیراهنم نپوشیدم، نمی خوام درش بیارم!
هنوز فاصلم دو سانتم نشده بود که از پشت پیراهنم کشیده و بعد صدای پاره شدنش تو اتاق پیچید!
مهلت نداد شوکه بشم همراه با جیغ خفه ای که کشیدم پیراهنو از دستام رد کرد و از تنم بیرون کشید
_ وقتی یه چیزی میگم مثل بچه ی آدم میگی چشششممم!
چشمام گشاد شده بود
نفس نفس ترسیده ام تو اتاق پیچیده بود
از پشت کشیدم تو بغل و بازوشو دور شکم و پهلوم پیچید
یاد دیشب و خشونت ذاتیش که افتادم تنم مورمور شد
#طغیان_اردوان
#یلمهدلداده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۵۶
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
یه شبه چی شده بود که انقدر روم حس مالکیت داشت؟
شاید قبلا بیرون حس مالکیت داشت ولی هیچ وقت تو خلوت این رفتار رو ندیده بودم
دستش روی شکمم حرکت کرد که تمام تنم منقبض شد
هنوز نفسش توی گردنم در رفت و آمد بود ولی وقتی به زیر بناگوشم منتقل شد چشمام خمار شد و یه آهــه ناخواسته از دهنم بیرون پرید
ناخودآگاه تو خودم جمع شدم که صدای زمختشو تو گوشم پخش کرد
_ هوووم، رو اینجا حساسی!!!
گفت و ناگهانی لبهاشو روی بناگوشم حس کردم
_ اردوان خان..ولم کن
آ..مممم
این کارو..آییییی...!!!
همزمان لاله ی گوشمو بین دندوناش گرفت و چنان گاز گرفت که تمام تنم لرزید و محکمتر ساعدشو به چنگ گرفتم
_ می دونی کجای کارت اشتباهه؟
نفسم اونقدر عمیق شده بود که نتونستم جوابشو بدم
_ اینکه من بهت فرصت دادم ولی خودت داری می سوزونیش کوچولو!
_ مثلا اینکه من بهت فرصت داده بودم قارداش و یا این گوشی رو بهم بگی ولی منو دورم زدی احمق کوچولو!!!
با دیدن گوشی تو دستش نگاه خمارم خشک شد
قبرم کنده بود
مطمئن بودم منو می کشت!!!!
#طغیان_اردوان
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
یه شبه چی شده بود که انقدر روم حس مالکیت داشت؟
شاید قبلا بیرون حس مالکیت داشت ولی هیچ وقت تو خلوت این رفتار رو ندیده بودم
دستش روی شکمم حرکت کرد که تمام تنم منقبض شد
هنوز نفسش توی گردنم در رفت و آمد بود ولی وقتی به زیر بناگوشم منتقل شد چشمام خمار شد و یه آهــه ناخواسته از دهنم بیرون پرید
ناخودآگاه تو خودم جمع شدم که صدای زمختشو تو گوشم پخش کرد
_ هوووم، رو اینجا حساسی!!!
گفت و ناگهانی لبهاشو روی بناگوشم حس کردم
_ اردوان خان..ولم کن
آ..مممم
این کارو..آییییی...!!!
همزمان لاله ی گوشمو بین دندوناش گرفت و چنان گاز گرفت که تمام تنم لرزید و محکمتر ساعدشو به چنگ گرفتم
_ می دونی کجای کارت اشتباهه؟
نفسم اونقدر عمیق شده بود که نتونستم جوابشو بدم
_ اینکه من بهت فرصت دادم ولی خودت داری می سوزونیش کوچولو!
_ مثلا اینکه من بهت فرصت داده بودم قارداش و یا این گوشی رو بهم بگی ولی منو دورم زدی احمق کوچولو!!!
با دیدن گوشی تو دستش نگاه خمارم خشک شد
قبرم کنده بود
مطمئن بودم منو می کشت!!!!
#طغیان_اردوان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت257
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
پارت 257 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EAAJCHHD0ZFSOOGVOYSXWSZAEJGTQLSM
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
پارت 257 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EAAJCHHD0ZFSOOGVOYSXWSZAEJGTQLSM
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۵۷
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
نفسم که تو سینه قطع شد ترسیده از خواب پریدم!
تمام تنم به عرق نشسته بود
حس می کردم فلج شدم چون نمی تونستم حتی دست و پامو تکون بدم
خواستم کمی بالا بکشم تا آب بخورم اما سنگینی بازو و پای عضلانیی روی تنم مانع شد
نگاهمو چرخوندم و حتی سیگاری که تو آب انداخته بود به کل از خوردن آب منصرفم کرد
نفس عمیقی کشیدم و خواستم بازوشو از روی تنم کنار بزنم اما نتونستم
از دیشب آخرین چیزی که تو ذهنم مونده بود این بود که تنم رو به سمت خودش کشیده بود
بهم یه فرصت داده بود و بعدش با هزار احساس مختلف چشمام گرم شده بود!
خواستم از زیر دستش بیرون بیام که با غرش مردونه ای تنمو بیشتر به سمت خودش کشید
_ بگیر بخواب،
از دیشب تا الان خواب راحت و بهم حروم کردی!!!
با شنیدن صداش و دیدن خوابی که همین الان تا مرز سکته برده بودتم هییین ناخواسته ای کشیدم و دستمو گذاشتم روی سینه ام
قلبم گامپ گامپ می کوبید
اونقدر صداش بلند بود و کولی بازی درآورد تا بالاخره هرم نفسهاشو بالا کشید
خواستم از تخت بیرون برم اما دستش محکم به خودش چسپوندم و اجازه نداد
کمرم دقیقا از دیشب تا الان توی سینه ی فراخ و پر موش بود و پوستم از برخورد با تن داغش داشت از خود به خودم می کرد
سرش بیشتر و بیشتر بهم نزدیک شد و روی بناگوشم استپ کرد
دقیقا مثل توی خوابم،
انگار می دونست دقیقا به کجام حساسم!
_ چرا تو خوابت همش اسم منو صدا می زدی؟ هوووم!؟
#طغیان_اردوان
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
نفسم که تو سینه قطع شد ترسیده از خواب پریدم!
تمام تنم به عرق نشسته بود
حس می کردم فلج شدم چون نمی تونستم حتی دست و پامو تکون بدم
خواستم کمی بالا بکشم تا آب بخورم اما سنگینی بازو و پای عضلانیی روی تنم مانع شد
نگاهمو چرخوندم و حتی سیگاری که تو آب انداخته بود به کل از خوردن آب منصرفم کرد
نفس عمیقی کشیدم و خواستم بازوشو از روی تنم کنار بزنم اما نتونستم
از دیشب آخرین چیزی که تو ذهنم مونده بود این بود که تنم رو به سمت خودش کشیده بود
بهم یه فرصت داده بود و بعدش با هزار احساس مختلف چشمام گرم شده بود!
خواستم از زیر دستش بیرون بیام که با غرش مردونه ای تنمو بیشتر به سمت خودش کشید
_ بگیر بخواب،
از دیشب تا الان خواب راحت و بهم حروم کردی!!!
با شنیدن صداش و دیدن خوابی که همین الان تا مرز سکته برده بودتم هییین ناخواسته ای کشیدم و دستمو گذاشتم روی سینه ام
قلبم گامپ گامپ می کوبید
اونقدر صداش بلند بود و کولی بازی درآورد تا بالاخره هرم نفسهاشو بالا کشید
خواستم از تخت بیرون برم اما دستش محکم به خودش چسپوندم و اجازه نداد
کمرم دقیقا از دیشب تا الان توی سینه ی فراخ و پر موش بود و پوستم از برخورد با تن داغش داشت از خود به خودم می کرد
سرش بیشتر و بیشتر بهم نزدیک شد و روی بناگوشم استپ کرد
دقیقا مثل توی خوابم،
انگار می دونست دقیقا به کجام حساسم!
_ چرا تو خوابت همش اسم منو صدا می زدی؟ هوووم!؟
#طغیان_اردوان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۵۸
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
آب دهنمو قورت دادم و خواستم بازم فرار کنم که دستشو از دورم باز نکرد
صورتم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند
_ کجا؟ سگم نکن وقتی دارم باهات حرف می زنم جواب بده!!!
از چی می ترسی که کابوسشو می بینی؟؟؟ هااان؟
چی رو پنهان می کنی دختر؟
به چشماش نگاه کردم
آدم واقعا ازش می ترسید
حق می دادم به دخترا و مردم منطقه اگه جرئت نمی کردن بهش نزدیک بشن
اونا جرئت نمی کردن بهش نزدیک بشن اما منه بی نوا مجبور بودم تو این فاصله هرم نفسهاشو روی پوستم حس کنم و جیک نزنم
بقیه مثل مرگ ازش می ترسیدن پادوییشو می کردن ولی من تو بغل خودش کابوس خودشو می دیدم!
_ از دست دست کردن به شدت بیزارم، یالا حرف بزن
_ می خوام فقط آب بخورم..اون آب روی پاتختی کثیف شده لطفا بذار برم!
_ همیشه من و توی کابوست می بینی یا جریان دیگه ای هست و نمی خوای بگی؟
از حرفش حسابی جا خوردم
نمی دونم کی دیده بود که کابوس دیدم
شاید دیشب یا پریشب که یه رابطه ی اجباری رو بهم تحمیل کرده بود!
_ نـ.. همیشه..نه!
سرشو تکون داد
ساعد دستشو از زیر سرم کشیدو همونطور که تو خوابم دیده بودم گردنمو تو دستش گرفت
_ کی اینطور!!!
بعد از .. که دیشب با من داشتی اینجوری شدی؟؟؟
کابوس اونو می دیدی؟
یا چیز دیگه ای هست و نمی خوای بگی؟؟؟
گفت و زل زد تو چشمام!
داشتم از خجالت آب میشدم و از حرارت می سوختم
#طغیان_اردوان
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
آب دهنمو قورت دادم و خواستم بازم فرار کنم که دستشو از دورم باز نکرد
صورتم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند
_ کجا؟ سگم نکن وقتی دارم باهات حرف می زنم جواب بده!!!
از چی می ترسی که کابوسشو می بینی؟؟؟ هااان؟
چی رو پنهان می کنی دختر؟
به چشماش نگاه کردم
آدم واقعا ازش می ترسید
حق می دادم به دخترا و مردم منطقه اگه جرئت نمی کردن بهش نزدیک بشن
اونا جرئت نمی کردن بهش نزدیک بشن اما منه بی نوا مجبور بودم تو این فاصله هرم نفسهاشو روی پوستم حس کنم و جیک نزنم
بقیه مثل مرگ ازش می ترسیدن پادوییشو می کردن ولی من تو بغل خودش کابوس خودشو می دیدم!
_ از دست دست کردن به شدت بیزارم، یالا حرف بزن
_ می خوام فقط آب بخورم..اون آب روی پاتختی کثیف شده لطفا بذار برم!
_ همیشه من و توی کابوست می بینی یا جریان دیگه ای هست و نمی خوای بگی؟
از حرفش حسابی جا خوردم
نمی دونم کی دیده بود که کابوس دیدم
شاید دیشب یا پریشب که یه رابطه ی اجباری رو بهم تحمیل کرده بود!
_ نـ.. همیشه..نه!
سرشو تکون داد
ساعد دستشو از زیر سرم کشیدو همونطور که تو خوابم دیده بودم گردنمو تو دستش گرفت
_ کی اینطور!!!
بعد از .. که دیشب با من داشتی اینجوری شدی؟؟؟
کابوس اونو می دیدی؟
یا چیز دیگه ای هست و نمی خوای بگی؟؟؟
گفت و زل زد تو چشمام!
داشتم از خجالت آب میشدم و از حرارت می سوختم
#طغیان_اردوان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۵۹
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
پارت 259 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EFGIJBEI0CMKDQMZGXTJWYYOVIVUGNNV
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
پارت 259 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EFGIJBEI0CMKDQMZGXTJWYYOVIVUGNNV
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۵۹
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
تو چشمام نگاه کرد و من با بدبختی لب باز کردم
_ فقط می خوام برم آب بخورم!
تشنه امه لطفا...
از روی تنم کنار رفت و از پشت خودشو روی تخت انداخت که صدای فنر تشک تو اتاق پخش شد!
_ آب بخور، گمشو بیا تو تخت.
نفس عمیقی کشیدم و فورا با خجالت پیراهنشو از پایین تخت برداشتم و تنم زدم
لعنتی یه غول بود برای خودش!
پیراهنش تا زانوهام می رسید!!
از تخت بیرون رفتم
پاهام توانایی حرکت نداشت ولی به هر حال تا آشپز خونه رفتم و آب خوردم
وقتی خواستم از در آشپزخونه برم بیرون محکم به جسمی برخورد کردم که باعث شد یه جیغ خفه بکشم
اما همون جیغ خفه زیر دستای مردونه ی یه نفر خفه شد!!!
_ جن دیدی مگه؟
چه مرگته جیغ میکشی یابو..
مث گاو صاااف اومدی تو سینه ی منو جیغم می کشی؟
با مردمک های لرزون به صورتش که تو گرگ و میش هوا تقریبا مشخص بود نگاه کردم
پولاد بود
_ متاسفم ناخواسته بود!
خوب به چشمام نگاه کرد و زمانی متوجه شد کیم خیلی سریعتر از اونکه فکرشو بکنم از تنم دور شد و عقب رفت
_ ببخشید زن داداش متوجه نشدم که شمایی!
فکر کردم از دخترای خونه اس که دست...
حرفش با صدای غرشی از بالای پله های سالن بریده شد..
_ پووولاد!!!!!
#طغیان_اردوان
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
تو چشمام نگاه کرد و من با بدبختی لب باز کردم
_ فقط می خوام برم آب بخورم!
تشنه امه لطفا...
از روی تنم کنار رفت و از پشت خودشو روی تخت انداخت که صدای فنر تشک تو اتاق پخش شد!
_ آب بخور، گمشو بیا تو تخت.
نفس عمیقی کشیدم و فورا با خجالت پیراهنشو از پایین تخت برداشتم و تنم زدم
لعنتی یه غول بود برای خودش!
پیراهنش تا زانوهام می رسید!!
از تخت بیرون رفتم
پاهام توانایی حرکت نداشت ولی به هر حال تا آشپز خونه رفتم و آب خوردم
وقتی خواستم از در آشپزخونه برم بیرون محکم به جسمی برخورد کردم که باعث شد یه جیغ خفه بکشم
اما همون جیغ خفه زیر دستای مردونه ی یه نفر خفه شد!!!
_ جن دیدی مگه؟
چه مرگته جیغ میکشی یابو..
مث گاو صاااف اومدی تو سینه ی منو جیغم می کشی؟
با مردمک های لرزون به صورتش که تو گرگ و میش هوا تقریبا مشخص بود نگاه کردم
پولاد بود
_ متاسفم ناخواسته بود!
خوب به چشمام نگاه کرد و زمانی متوجه شد کیم خیلی سریعتر از اونکه فکرشو بکنم از تنم دور شد و عقب رفت
_ ببخشید زن داداش متوجه نشدم که شمایی!
فکر کردم از دخترای خونه اس که دست...
حرفش با صدای غرشی از بالای پله های سالن بریده شد..
_ پووولاد!!!!!
#طغیان_اردوان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۶۰
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
با دیدن عضلات بالا ت نه اش که هنوز لخ
.ت و عور بود تنم دوباره به تب نشست!
یه قدم رفتم عقب
و اون از پله ها اومد پایین!
چطور می تونست اینجوری ل.خت بگرده؟ مخصوصا که چندتا دختر مجرد یا متاهل تو خانوادش بود!!!
پولاد با شرمندگی سرشو پایین انداخت و دستی به چونه اش کشید
_ شرمنده خان داداش!
نمیدونستم زنداداشه، فکر کردم زمرد یا یکی دیگه خورده بهم.
با همون حالتی که اخماش حسابی توهم بود و دستاش پشت سرش توهم گره شده بود اومد پایین
با نگاه عصبی و اخمای توهم سرشو به معنی (برو بالا) برام تکون داد
منم تردید نکردم
منتظر یه فرصت برای فاصله گرفتن بودم، از خدا خواسته خود به خود جور شده بود!
با ترس ازش رد شدم و وارد خَمِ راه پله ها شدم
_ سر به هوا شدی پولاد!
ندیده بودم به دخترای خانواده بربخوری که حالا به زن من برمی خوری..
لعنتی!
قلبم تند تند شروع کرد به کوبیدن
چرا اینجوری شده بودم؟
بالای راه پله ها وایسادم که صدای پولاد دوباره تو گوشم پیچید:
_ خااان داداش، باور کن..
_ شششش، حواست جمع رفتارت باشه پولاد،
یه جوری نشه حالا که دختر جمشید مثل بختک افتاده تو زندگیم دستم به خونش آلوده بشه!
قلبم درد گرفت
نامردددد...!!!!
با اشکی که تو چشمم نشست برگشتم
پا تند کردم و بالا رفتم
من چرا باید روی اردوان حساس می شدم!؟
با رفتارش قلبم تند تند بکوبه
یا با حرفای سردش چنان بشکنه که نتونم نفس بکشم؟؟؟
درگیر رفتاراش شده بودم که اینجوری فورا دلم می شکست از حرفاش؟
وارد اتاق شدم
سرمو به در تکیه دادم و چشمامو بستم
بوی عطرش روی پیراهنش تو تنم داشت دیوونم می کرد..
بینیمو پایین آوردم و عطرشو بو کشیدم که در باز شد و چون پشتش بودم چنان به کمرم خورد که نفسم قطع شد
#طغیان_اردوان
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
با دیدن عضلات بالا ت نه اش که هنوز لخ
.ت و عور بود تنم دوباره به تب نشست!
یه قدم رفتم عقب
و اون از پله ها اومد پایین!
چطور می تونست اینجوری ل.خت بگرده؟ مخصوصا که چندتا دختر مجرد یا متاهل تو خانوادش بود!!!
پولاد با شرمندگی سرشو پایین انداخت و دستی به چونه اش کشید
_ شرمنده خان داداش!
نمیدونستم زنداداشه، فکر کردم زمرد یا یکی دیگه خورده بهم.
با همون حالتی که اخماش حسابی توهم بود و دستاش پشت سرش توهم گره شده بود اومد پایین
با نگاه عصبی و اخمای توهم سرشو به معنی (برو بالا) برام تکون داد
منم تردید نکردم
منتظر یه فرصت برای فاصله گرفتن بودم، از خدا خواسته خود به خود جور شده بود!
با ترس ازش رد شدم و وارد خَمِ راه پله ها شدم
_ سر به هوا شدی پولاد!
ندیده بودم به دخترای خانواده بربخوری که حالا به زن من برمی خوری..
لعنتی!
قلبم تند تند شروع کرد به کوبیدن
چرا اینجوری شده بودم؟
بالای راه پله ها وایسادم که صدای پولاد دوباره تو گوشم پیچید:
_ خااان داداش، باور کن..
_ شششش، حواست جمع رفتارت باشه پولاد،
یه جوری نشه حالا که دختر جمشید مثل بختک افتاده تو زندگیم دستم به خونش آلوده بشه!
قلبم درد گرفت
نامردددد...!!!!
با اشکی که تو چشمم نشست برگشتم
پا تند کردم و بالا رفتم
من چرا باید روی اردوان حساس می شدم!؟
با رفتارش قلبم تند تند بکوبه
یا با حرفای سردش چنان بشکنه که نتونم نفس بکشم؟؟؟
درگیر رفتاراش شده بودم که اینجوری فورا دلم می شکست از حرفاش؟
وارد اتاق شدم
سرمو به در تکیه دادم و چشمامو بستم
بوی عطرش روی پیراهنش تو تنم داشت دیوونم می کرد..
بینیمو پایین آوردم و عطرشو بو کشیدم که در باز شد و چون پشتش بودم چنان به کمرم خورد که نفسم قطع شد
#طغیان_اردوان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت_کامل_PDFرمان 🩷angerfire
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۶۱
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
از جلوی در کنار رفتم و دستمو گذاشتم تو کمرم
همزمان با ورودش زیر لب با حرص گفتم ایشالا دستت بشکنه اما وقتی بازومو تو دستش گرفت فهمیدم اونی که قراره دستش با این زور بازو بشکنه منم!
_ شبیه بچه های دو ساله باید فقط از اینور اونور جمعت کنم؟ هااان؟
تو چشماش نگاه کردم
هنوزم طلبکار بود مرتیکه!
_ ولم کن لطفا..
مثل اینکه شما در رو باز کردی کمر من داغونه، ولی انگار یه چیم بدهکار شدم..
از این حاضر جوابیم حرصش گرفت، دستمو بیشتر فشار داد و تنمو به سینه ی برهنه اش کوبید
_ کفرمو بالا نیار!!!
نمی دونی چه سگی میشم اگه ببینم برام طاقچه بالا ابرو میذاری..
دیگه بلبل زبونی که بکنی اون تیکه گوشت ته حلقتو می کشم بیرون خوراک سگای باغ می کنم
حواستو جمع کن...
دستمو ول کرد و به سمت رختکن رفت
هنوز ساعت شیش صبحم نشده بود و می خواست دوش بگیره
کسی که پولاد جرئت نمی کرد دستش به زنش بخوره رو داشتم براش بلبل زبونی میکردم
آره اگه می خواست می تونست حتی گوشت تنمو هم بده سگای باغ بخورن
اونوقت چطوری گوشی رو ازش پنهان کرده بودم!؟
اگه می فهمید پوستمو درمیاورد..
خیلی زود بود برای بیرون رفتن
هنوز ساعت شیش صبح بود اما من دیگه خوابم نمیومد
موندم تو اتاق...
حتی برای اینکه تا وقتی بره کارخونه باهاش روبه رو نشم، باهمون پیراهنش که تو تنم زار میزد خزیدم روی مبل کنار شومینه!
دلم می خواست یه گوشی داشتم که با شیدا ارتباط بگیرم یا با عمه..
اما از بعد از دانشگاه و فهمیدن ارتباطم با یحیی حتی جرئت آوردن اسمش روهم نداشتم
شاید می تونستم از ایران خانوم خواهش کنم نه!؟
از مبل پایین پریدم و به سمت در رفتم اما همزمان از حموم با یه حوله ی کمری بیرون اومد
#طغیان_اردوان
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
از جلوی در کنار رفتم و دستمو گذاشتم تو کمرم
همزمان با ورودش زیر لب با حرص گفتم ایشالا دستت بشکنه اما وقتی بازومو تو دستش گرفت فهمیدم اونی که قراره دستش با این زور بازو بشکنه منم!
_ شبیه بچه های دو ساله باید فقط از اینور اونور جمعت کنم؟ هااان؟
تو چشماش نگاه کردم
هنوزم طلبکار بود مرتیکه!
_ ولم کن لطفا..
مثل اینکه شما در رو باز کردی کمر من داغونه، ولی انگار یه چیم بدهکار شدم..
از این حاضر جوابیم حرصش گرفت، دستمو بیشتر فشار داد و تنمو به سینه ی برهنه اش کوبید
_ کفرمو بالا نیار!!!
نمی دونی چه سگی میشم اگه ببینم برام طاقچه بالا ابرو میذاری..
دیگه بلبل زبونی که بکنی اون تیکه گوشت ته حلقتو می کشم بیرون خوراک سگای باغ می کنم
حواستو جمع کن...
دستمو ول کرد و به سمت رختکن رفت
هنوز ساعت شیش صبحم نشده بود و می خواست دوش بگیره
کسی که پولاد جرئت نمی کرد دستش به زنش بخوره رو داشتم براش بلبل زبونی میکردم
آره اگه می خواست می تونست حتی گوشت تنمو هم بده سگای باغ بخورن
اونوقت چطوری گوشی رو ازش پنهان کرده بودم!؟
اگه می فهمید پوستمو درمیاورد..
خیلی زود بود برای بیرون رفتن
هنوز ساعت شیش صبح بود اما من دیگه خوابم نمیومد
موندم تو اتاق...
حتی برای اینکه تا وقتی بره کارخونه باهاش روبه رو نشم، باهمون پیراهنش که تو تنم زار میزد خزیدم روی مبل کنار شومینه!
دلم می خواست یه گوشی داشتم که با شیدا ارتباط بگیرم یا با عمه..
اما از بعد از دانشگاه و فهمیدن ارتباطم با یحیی حتی جرئت آوردن اسمش روهم نداشتم
شاید می تونستم از ایران خانوم خواهش کنم نه!؟
از مبل پایین پریدم و به سمت در رفتم اما همزمان از حموم با یه حوله ی کمری بیرون اومد
#طغیان_اردوان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت_کامل_PDFرمان 🩷angerfire
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
#پارت۲۶۲
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
هنوزم خجالتم نریخته بود
رومو برگردوندم و دستگیره ی در رو گرفتم که صداش بلند شد
_ صبر کن!
نزدیکم اومد
هرم نفسهاشو روی گردنم حس می کردم.. مثل همون دیشب
دستشو از کنار سرم رد کرد و تکیه داد به در
_ دیشبم بهت گفتم،
یه فرصت بهت دادم که خودتو جمع کنی جوابی ندادی و خودتو زدی به موش مردگی!
نزدیکتر که شد کامل به در چسپیدمو اون از پشت کامل بهم چسپید
نمیدونم کی خودمو زده بودم به موش مردگی، چون شاید اگه در مقابل عمو و زنعموهام حرفی میزدم و گستاخی می کردم فقط کتک و تو دهنی می خوردم
اما در مقابل این آدم..!!!!
در مقابل اردوانی که تمام مردم این منطقه کارگر زیر دستش بودن، مطیع و فرمانبردارش بودن اگه ابرو بالا چشم می گفتم نه فقط جنازه ام می کرد..!!!
بلکه از اینکه بخاد به تن و بدنم بتازه حسابی وحشت می کردم
از پشت سرم بینیش تو موهام فرو رفت که تنم مورمور شد
شوکه خودمو بیشتر جلو کشیدم که دستش دور تنم حلقه شد و لباشو کشوند روی لاله ی گوشم
_ برای بار آخر بهت میگم
اگه چیزی از قاتل ارمیا بدونی و نگی، روزگارت رو سیاه می کنم دختر جمشید
کاری می کنم هر روز زجه بزنی و برای یکی از اعضای خانواده ات التماس کنی!!!
دستمو تکیه دادم به در
نباید با شهوتی که داشت تو بدنم بیدار می کرد از پا میفتادم
نمیدونستم کی پشت قتل ارمیاس ولی می دونستم حتی اگه بهش بگم که گوشی دست قارداش بوده جنازه اشو میذاره جلوی عمارت عمو همایون و کاووس
درسته اذیتم می کردن ولی اونا خانواده ام بودن.. مخصوصا قارداش و تورج که مثل برادر هوامو داشتن!!!
_ چیزی نمیدونم، دیگه ولم کن!!
خسته شدم از اینکه یه تیکه گوشت قربونی باشم بین شماها...
#طغیان_اردوان
🖤sparkles 🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles 🖤sparkles
🖤sparkles
•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
هنوزم خجالتم نریخته بود
رومو برگردوندم و دستگیره ی در رو گرفتم که صداش بلند شد
_ صبر کن!
نزدیکم اومد
هرم نفسهاشو روی گردنم حس می کردم.. مثل همون دیشب
دستشو از کنار سرم رد کرد و تکیه داد به در
_ دیشبم بهت گفتم،
یه فرصت بهت دادم که خودتو جمع کنی جوابی ندادی و خودتو زدی به موش مردگی!
نزدیکتر که شد کامل به در چسپیدمو اون از پشت کامل بهم چسپید
نمیدونم کی خودمو زده بودم به موش مردگی، چون شاید اگه در مقابل عمو و زنعموهام حرفی میزدم و گستاخی می کردم فقط کتک و تو دهنی می خوردم
اما در مقابل این آدم..!!!!
در مقابل اردوانی که تمام مردم این منطقه کارگر زیر دستش بودن، مطیع و فرمانبردارش بودن اگه ابرو بالا چشم می گفتم نه فقط جنازه ام می کرد..!!!
بلکه از اینکه بخاد به تن و بدنم بتازه حسابی وحشت می کردم
از پشت سرم بینیش تو موهام فرو رفت که تنم مورمور شد
شوکه خودمو بیشتر جلو کشیدم که دستش دور تنم حلقه شد و لباشو کشوند روی لاله ی گوشم
_ برای بار آخر بهت میگم
اگه چیزی از قاتل ارمیا بدونی و نگی، روزگارت رو سیاه می کنم دختر جمشید
کاری می کنم هر روز زجه بزنی و برای یکی از اعضای خانواده ات التماس کنی!!!
دستمو تکیه دادم به در
نباید با شهوتی که داشت تو بدنم بیدار می کرد از پا میفتادم
نمیدونستم کی پشت قتل ارمیاس ولی می دونستم حتی اگه بهش بگم که گوشی دست قارداش بوده جنازه اشو میذاره جلوی عمارت عمو همایون و کاووس
درسته اذیتم می کردن ولی اونا خانواده ام بودن.. مخصوصا قارداش و تورج که مثل برادر هوامو داشتن!!!
_ چیزی نمیدونم، دیگه ولم کن!!
خسته شدم از اینکه یه تیکه گوشت قربونی باشم بین شماها...
#طغیان_اردوان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان طغیان اردوان...🔥😈🚯
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA3Kدنبال کننده
رمان عاشقونه🩵cherry_blossom دلبرک شاه دزد اسپانسر من باید رامم بشی شی ماموریتای پا بده نانااس ناناس پسر دوشیزه ناپاک من طغیان اردوان حکم نامزدم کافه دار جذاب از من نترس خانومت نمیشم کلاهبردار کوچولو کلاه بردار مستی و راستی پیامکای آخر اخر شبی دراکولای من
مشاهده کانال پیامرسان