۱۰ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت54tangerineseedling
هیش هامون آرام و جدی بود.
همچنان انگشتانش زیر چانه نارنج بود و برخلاف نارنج او گـ.رم بود.
همیشه دستانش گرم بود برخلاف آن نگاه سردش...
- گریه کردنت چیزی و حل کرده؟
هامون بی رحمانه پرسیده و نارنج شکسته تر سر تکان داد.
- نه! چیزی که وجود نداره دیده نمیشه... من برای بابا فرهنگم وجود ندارم حتی به عنوان یه غریبه...
انگشت شست هامون آرام روی اشک های نارنج کشیده شد.
- پس اونم برای تو وجود نداشته باشه... کسی که تورو ندید و نبین!
نارنج نمی توانست... کدام آدمی پدرش را فراموش می کرد که او بکند.
نارنج از شش سالگی تلاش کرده بود.
- من نتونستم... همون موقع که جای اون تو اومدی دنبالم... تو تولد هام... وقتی کسی اذیتم کرد... من همیشه بابامو می خواستم کاش اونم منو می خواست... من که دختری بدی نبودم هیچی هم ازش نمی خواستم فقط منم دوست داشته باشه... همین...
انگشت هامون برای دومین بار اشکش را پس زد.
- یه سری چیزا رو نمیشه تغییر داد نارنج... باید باهاشون کنار اومد.
و نارنج هیچگاه نمی توانست با بودن اما نبودن پدرش کنار بیاید...
شاید یک روز پدرش او را می دید و نارنج منتظر همین روز می ماند...
- ممنون الان خوبم.
هامون انگشتش را با مکث از زیر چانه نارنج عقب کشید.
- خوبه... نارنجی خانم!
قند در دل نارنج آب شد.
لبخندش عمیق شده و حتی می توانست قسم بخورد چشمانش هم می خندید اما چشمان هامون نه...
هامون قبل تر ها هم همین بود. جدی!
اما نگاهش اینطور نبود.
آن نگاه نارنج را می ترساند...
اخم های هامون هم در هم رفته بود که بی هوا عقب کشیده و نارنج مات شده به جای خالی اش چشم دوخت.
مغزش کمی دیر به خودش آمد. هامون داشت می رفت و نارنج باید از هامون درباره ی مهراب می پرسید.
- پسرعمو!
هامون سمتش چرخید.
با یک دست در جیبش و آن نگاه از بالایش جذابتر بود. دیگر اخم نداشت اما اگر داشت هم همه طوره در چشم نارنج جذاب بود.
مامان خورشید می گفت آدم های عاشق کر و کور می شدند. نارنج هم کور بود...
- چیزی می خوای بگی نارنج؟
نارنج سر تکان داده و با هول جلو می رفت که قدم بعدی اش به لبه ی سرامیک ها گیر کرده و قبل آن که جلوی پای هامون پهن شود دستان هامون دور کــ…….مرش حلقه شد.
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاده و نارنج با چشمان درشت شده در آغـ……وش هامون مانده بود که کسی با غیظ اسمش را صدا زد.
- نارنج!
صدای مهراب بود؟ داداش مهرابش آمده بود!
هیش هامون آرام و جدی بود.
همچنان انگشتانش زیر چانه نارنج بود و برخلاف نارنج او گـ.رم بود.
همیشه دستانش گرم بود برخلاف آن نگاه سردش...
- گریه کردنت چیزی و حل کرده؟
هامون بی رحمانه پرسیده و نارنج شکسته تر سر تکان داد.
- نه! چیزی که وجود نداره دیده نمیشه... من برای بابا فرهنگم وجود ندارم حتی به عنوان یه غریبه...
انگشت شست هامون آرام روی اشک های نارنج کشیده شد.
- پس اونم برای تو وجود نداشته باشه... کسی که تورو ندید و نبین!
نارنج نمی توانست... کدام آدمی پدرش را فراموش می کرد که او بکند.
نارنج از شش سالگی تلاش کرده بود.
- من نتونستم... همون موقع که جای اون تو اومدی دنبالم... تو تولد هام... وقتی کسی اذیتم کرد... من همیشه بابامو می خواستم کاش اونم منو می خواست... من که دختری بدی نبودم هیچی هم ازش نمی خواستم فقط منم دوست داشته باشه... همین...
انگشت هامون برای دومین بار اشکش را پس زد.
- یه سری چیزا رو نمیشه تغییر داد نارنج... باید باهاشون کنار اومد.
و نارنج هیچگاه نمی توانست با بودن اما نبودن پدرش کنار بیاید...
شاید یک روز پدرش او را می دید و نارنج منتظر همین روز می ماند...
- ممنون الان خوبم.
هامون انگشتش را با مکث از زیر چانه نارنج عقب کشید.
- خوبه... نارنجی خانم!
قند در دل نارنج آب شد.
لبخندش عمیق شده و حتی می توانست قسم بخورد چشمانش هم می خندید اما چشمان هامون نه...
هامون قبل تر ها هم همین بود. جدی!
اما نگاهش اینطور نبود.
آن نگاه نارنج را می ترساند...
اخم های هامون هم در هم رفته بود که بی هوا عقب کشیده و نارنج مات شده به جای خالی اش چشم دوخت.
مغزش کمی دیر به خودش آمد. هامون داشت می رفت و نارنج باید از هامون درباره ی مهراب می پرسید.
- پسرعمو!
هامون سمتش چرخید.
با یک دست در جیبش و آن نگاه از بالایش جذابتر بود. دیگر اخم نداشت اما اگر داشت هم همه طوره در چشم نارنج جذاب بود.
مامان خورشید می گفت آدم های عاشق کر و کور می شدند. نارنج هم کور بود...
- چیزی می خوای بگی نارنج؟
نارنج سر تکان داده و با هول جلو می رفت که قدم بعدی اش به لبه ی سرامیک ها گیر کرده و قبل آن که جلوی پای هامون پهن شود دستان هامون دور کــ…….مرش حلقه شد.
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاده و نارنج با چشمان درشت شده در آغـ……وش هامون مانده بود که کسی با غیظ اسمش را صدا زد.
- نارنج!
صدای مهراب بود؟ داداش مهرابش آمده بود!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت55tangerineseedling
نارنج آنی خودش را بالا کشید.
تمام وجودش از هیجان یخ کرده و اگر هنوز بازویش در میان انگشتان هامون نبود می افتاد.
- داداش؟
صدای نارنج خفه بود اما خوشحال...
مهراب آمده و نارنج می خواست سمت مهراب برود اما هامون رهایش نکرد.
نگهش داشته بود هامون اما نگاهش نمی کرد.
مهراب هم نارنج را صدا زده بود اما او هم نگاه و اخم هایش به سوی هامون بود.
چخبر بود آنجا!
- آخ... هامون...
نـaالـ...ـه نارنج از فشار انگشتان هامون بود.
- هامون!
هومن به موقع آمده بود که قبل رسیدن مهراب به هامون بین آن ها ایستاد.
- برو تو نارنج...
این را هم هومن حین جدا کردن دست هامون از بازوی نارنج غریده و نارنج هنوز گیج بود.
- چیشده؟ داداش کجا بودی؟
مهراب هم دستش را گرفت اما نه مانند هامون...
- اومدم چیزی نیست برو داخل الان میام پیشت...
باید می رفت اما او نارنج بود دیگر...
با گام های آهسته وارد سالن شده و با دو دوباره بازگشت.
هامون مقابل مهراب بود و هیچکدام او را نمی دیدند.
هومن همچنان میانجیگری می کرد.
- اینجا جاش نیست هامون... بعداً صحبت کنیم مهراب جایی نمیره!
غeیظ کلمات هومن را نارنج دوست نداشت. او حق نداشت با داداش مهرابش بد حرف بزند اما صدای کoوبیدن شدن و بعد به عقب پرت شدن مهراب در چشم به هم زدنی بود.
هامون زده بود.
با مــoشـ.ت طوری زده بود که حتی اطرافیان هم فرصت تجزیه تحلیل نداشتند.
اولین نفر میثاق جلو آمد.
شوهر عمه فرانکش...
- جوونا... جوونا چخبره؟
نارنج وحشت زده جلو رفته و آقا میثاق برای جمع کردن اوضاع می خندید.
- ای بابا این چه وضع احوال پرسیه بعد سه سال آقا هامون... بفرمایید چیزی نیست جوونن دیگه...
آقا میثاق همزمان با حرف هایش مهراب را از زمین بالا کشیده و هومن نیز هامون را با خودش همراه کرد.
- چیکار کردی هامون... اینجا نه! می خوای همه بفهمن؟
از همان فاصله هم نارنج شدت فشار فک هامون را حس می کرد و برعکس آن دو مهراب زیادی خونسرد بود.
حتی انگار نه انگار مoش-ت خورده باشد با پوزخند لباسش را مرتب کرده و مقابل هامون ایستاد
- پس خبرا رسیده هامون... دیر کردی زودتر از اینا منتظرت بودم
نارنج آنی خودش را بالا کشید.
تمام وجودش از هیجان یخ کرده و اگر هنوز بازویش در میان انگشتان هامون نبود می افتاد.
- داداش؟
صدای نارنج خفه بود اما خوشحال...
مهراب آمده و نارنج می خواست سمت مهراب برود اما هامون رهایش نکرد.
نگهش داشته بود هامون اما نگاهش نمی کرد.
مهراب هم نارنج را صدا زده بود اما او هم نگاه و اخم هایش به سوی هامون بود.
چخبر بود آنجا!
- آخ... هامون...
نـaالـ...ـه نارنج از فشار انگشتان هامون بود.
- هامون!
هومن به موقع آمده بود که قبل رسیدن مهراب به هامون بین آن ها ایستاد.
- برو تو نارنج...
این را هم هومن حین جدا کردن دست هامون از بازوی نارنج غریده و نارنج هنوز گیج بود.
- چیشده؟ داداش کجا بودی؟
مهراب هم دستش را گرفت اما نه مانند هامون...
- اومدم چیزی نیست برو داخل الان میام پیشت...
باید می رفت اما او نارنج بود دیگر...
با گام های آهسته وارد سالن شده و با دو دوباره بازگشت.
هامون مقابل مهراب بود و هیچکدام او را نمی دیدند.
هومن همچنان میانجیگری می کرد.
- اینجا جاش نیست هامون... بعداً صحبت کنیم مهراب جایی نمیره!
غeیظ کلمات هومن را نارنج دوست نداشت. او حق نداشت با داداش مهرابش بد حرف بزند اما صدای کoوبیدن شدن و بعد به عقب پرت شدن مهراب در چشم به هم زدنی بود.
هامون زده بود.
با مــoشـ.ت طوری زده بود که حتی اطرافیان هم فرصت تجزیه تحلیل نداشتند.
اولین نفر میثاق جلو آمد.
شوهر عمه فرانکش...
- جوونا... جوونا چخبره؟
نارنج وحشت زده جلو رفته و آقا میثاق برای جمع کردن اوضاع می خندید.
- ای بابا این چه وضع احوال پرسیه بعد سه سال آقا هامون... بفرمایید چیزی نیست جوونن دیگه...
آقا میثاق همزمان با حرف هایش مهراب را از زمین بالا کشیده و هومن نیز هامون را با خودش همراه کرد.
- چیکار کردی هامون... اینجا نه! می خوای همه بفهمن؟
از همان فاصله هم نارنج شدت فشار فک هامون را حس می کرد و برعکس آن دو مهراب زیادی خونسرد بود.
حتی انگار نه انگار مoش-ت خورده باشد با پوزخند لباسش را مرتب کرده و مقابل هامون ایستاد
- پس خبرا رسیده هامون... دیر کردی زودتر از اینا منتظرت بودم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت57tangerineseedling
پارت 57 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EBFHCJGF0MIAAOEABGEUFPDHECKOUTMX
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
پارت 57 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EBFHCJGF0MIAAOEABGEUFPDHECKOUTMX
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت56tangerineseedling
مـoشت شدن انگشتان هامون را نارنج دیده بود که وحشت زده دویده و قبل بالا آمدن دست هامون آن را گرفت.
- هامون... توروخدا دعوا نکنید چیشده؟
نارنج خودش را بین آن ها هل داده و اخم های مهراب سریع در هم رفته بود.
- نارنج مگه نگفتم برو تو
نارنج بین هر دویشان ایستاده بود اما هنوز دست هامون را گرفته و شانه اش هم به او چـsسبیده بود.
- دارید دعوا می کنید. وای... از لـbبت خـoون اومده
مهراب پشت دستش را روی خـoون لبش کشیده و دست دراز کرد سمت نارنج.
- چیزی نیست گفتم بیا کنار
نارنج آستین هامون را رها نکرده به شـ.دت عقب کشیده شد.
مهراب اخم آلود او را پشت خودش کشیده و نارنج ترسیده به هامون نگاه می کرد.
می ترسید دوباره کـoتـoک کاری کنند اما هامون دیگر قصد دعوا نداشت.
نگاهش به نارنج بود و این از ده مoشت هم دردناک تر بود برای مهراب که آنطور به جلو خـeیز برداشت.
- مهراب
آن غرش بلند برای فرهنگ خان بود.
سپهر و چند نفر دیگر هم بیرون آمده و می آمدند.
انگار فهمیده بودند خبرهایی شده که فرهنگ خان به محض رسیده مهراب را کنار زد.
- بسه جوونا همه فهمیدن
میثاق گفته و هومن هم دخالت کرده و هر کدام چیزی می گفتند. جز هامون...
او هنوز به نارنج نگاه می کرد که مهراب آنطور کفری شد.
- باشه گفتم تموم شد... بیا نارنج
مهراب دستش را چـaنگ زده و نارنج تقریباً پشت مهراب می دوید که اواسط حیاط دستش را از دست مهراب کشید.
- آ...خ... وایسا کجا میریم داداش؟
مهراب عصبی سمتش چرخید.
- عمارت بابافرخ
نارنج آرام تر راه می رفت
پاهایش و مچ دستش درد می کرد و موهایش باز شده بودند اما می ترسید مهراب برگردد و دوباره دعوا کنند که تا داخل شدن شان سکوت کرد.
آخرین روز تخفیف ویژه مون برای vipheart️
مـoشت شدن انگشتان هامون را نارنج دیده بود که وحشت زده دویده و قبل بالا آمدن دست هامون آن را گرفت.
- هامون... توروخدا دعوا نکنید چیشده؟
نارنج خودش را بین آن ها هل داده و اخم های مهراب سریع در هم رفته بود.
- نارنج مگه نگفتم برو تو
نارنج بین هر دویشان ایستاده بود اما هنوز دست هامون را گرفته و شانه اش هم به او چـsسبیده بود.
- دارید دعوا می کنید. وای... از لـbبت خـoون اومده
مهراب پشت دستش را روی خـoون لبش کشیده و دست دراز کرد سمت نارنج.
- چیزی نیست گفتم بیا کنار
نارنج آستین هامون را رها نکرده به شـ.دت عقب کشیده شد.
مهراب اخم آلود او را پشت خودش کشیده و نارنج ترسیده به هامون نگاه می کرد.
می ترسید دوباره کـoتـoک کاری کنند اما هامون دیگر قصد دعوا نداشت.
نگاهش به نارنج بود و این از ده مoشت هم دردناک تر بود برای مهراب که آنطور به جلو خـeیز برداشت.
- مهراب
آن غرش بلند برای فرهنگ خان بود.
سپهر و چند نفر دیگر هم بیرون آمده و می آمدند.
انگار فهمیده بودند خبرهایی شده که فرهنگ خان به محض رسیده مهراب را کنار زد.
- بسه جوونا همه فهمیدن
میثاق گفته و هومن هم دخالت کرده و هر کدام چیزی می گفتند. جز هامون...
او هنوز به نارنج نگاه می کرد که مهراب آنطور کفری شد.
- باشه گفتم تموم شد... بیا نارنج
مهراب دستش را چـaنگ زده و نارنج تقریباً پشت مهراب می دوید که اواسط حیاط دستش را از دست مهراب کشید.
- آ...خ... وایسا کجا میریم داداش؟
مهراب عصبی سمتش چرخید.
- عمارت بابافرخ
نارنج آرام تر راه می رفت
پاهایش و مچ دستش درد می کرد و موهایش باز شده بودند اما می ترسید مهراب برگردد و دوباره دعوا کنند که تا داخل شدن شان سکوت کرد.
آخرین روز تخفیف ویژه مون برای vipheart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت57tangerineseedling
- دستت دaرد کرد؟
ببینمت...
مهراب دستش را گرفته و با دیدن جای انگشتانش روی پoوست سaفید نارنج اخم هایش غلیظ تر شد.
- فقط نمی خواستم پیش اون بی…شـaرف باشی
سخت بود ساکت بودن برای نارنج اما حرف نمی زد تا شاید مهراب ادامه دهد و نداد.
هر دو وسط پذیرایی ایستاده و از پنجره های مستطیلی شکل عمارت و حیاط شلوغ آن سمت مشخص بود.
- بخاطر هاله دعوا می کردین؟
نارنج از بیخ پرسیده بود که مهراب دروغ تحویلش ندهد.
خوب هم بود چرا که مهراب اخم کرد.
- یه خورده حساب بود با هامون تموم شد رفت تو خوبی؟
تک خند حرصی نارنج از بی تفاوتی مهراب بود.
یک خورده حساب؟
- بخاطر خورده حساب سه روزه نیستی بعدم اومدی دعوا کردین؟
مهراب مقابل آینه کوچک روی دیوار زa.خـم گوشه ی لبش را چک می کرد.
- هوم... یه سر رفتم شمال برات کلوچه آوردم تو ماشینه...
نارنج اینبار آهان بلندی گفت.
- کجا! نارنج!
نارنج حرصی سمت مهراب چرخید.
- میرم از هامون بپرسم چیشده...
باز هم ابروهای مهراب به هم چسبید.
- نمی ری نارنج دیگه نزدیک اون هامون نمی شی فهمیدی؟
- دستت دaرد کرد؟
ببینمت...
مهراب دستش را گرفته و با دیدن جای انگشتانش روی پoوست سaفید نارنج اخم هایش غلیظ تر شد.
- فقط نمی خواستم پیش اون بی…شـaرف باشی
سخت بود ساکت بودن برای نارنج اما حرف نمی زد تا شاید مهراب ادامه دهد و نداد.
هر دو وسط پذیرایی ایستاده و از پنجره های مستطیلی شکل عمارت و حیاط شلوغ آن سمت مشخص بود.
- بخاطر هاله دعوا می کردین؟
نارنج از بیخ پرسیده بود که مهراب دروغ تحویلش ندهد.
خوب هم بود چرا که مهراب اخم کرد.
- یه خورده حساب بود با هامون تموم شد رفت تو خوبی؟
تک خند حرصی نارنج از بی تفاوتی مهراب بود.
یک خورده حساب؟
- بخاطر خورده حساب سه روزه نیستی بعدم اومدی دعوا کردین؟
مهراب مقابل آینه کوچک روی دیوار زa.خـم گوشه ی لبش را چک می کرد.
- هوم... یه سر رفتم شمال برات کلوچه آوردم تو ماشینه...
نارنج اینبار آهان بلندی گفت.
- کجا! نارنج!
نارنج حرصی سمت مهراب چرخید.
- میرم از هامون بپرسم چیشده...
باز هم ابروهای مهراب به هم چسبید.
- نمی ری نارنج دیگه نزدیک اون هامون نمی شی فهمیدی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت58tangerineseedling
تند بود مهراب...
او با نارنج بد رفتاری نمی کرد.
خودش هم فهمیده بود تند رفتنش را که انگشتانش میان موهای مجعدش فرو رفته و با نفسی کلافه روی پاشنه پا چرخید.
- ببخشید عزیزم منو ببین نارنج...
دستان مهراب دو طرف صورت نارنج نشسته و صورتش را بالا کشید.
لحنش آرام بود اما سر حرفش بود.
- به حرفم گوش می دی نارنج. مجبوری به حرفم گوش بدی... از هامون دور می مونی اصلا نارنج... اصلا دور و برش نمی خوام ببینمت خب؟
حال مهراب خوب نبود. فقط تایید نارنج را می خواست تا خیالش راحت شود اما صدای کوبیده شدن در خانه نگذاشت.
- مهراب...
فرهنگ خان بود.
مهراب دندان قروچه کنان دستانش را عقب کشیده و سمت در رفت.
- برو تو بینم... برو تو ببینم چه غلطی داری می کنی تو؟ کدوم قبرستونی بودی این مدت؟
فرهنگ خان بی مراعات مهراب را با حرف حرفش به عقب هل می داد که با دیدن نارنج اخم هایش غلیظ تر شد.
- تو بیا برو بیرون دختر...
نارنج با بغض به حرف آمد.
- دعوا نکنین بابا، آخه داداشم چیکار کرده همتون...
فرهنگ خان از کوره در رفته صدا بلند کرد.
- گفتم بیرون! داداشم!
داداشم را با مسخرگی گفته و اهمیتی به ترس نارنج نداده بود اما مهراب اهمیت می داد که آنطور غرشش بلند شد.
- داد نزن سرش، با نارنج چیکار داری؟
شمال بودم واسه کارهای اون یارو راننده... نارنج...
نارنج با قدم های بلند از عمارت بیرون زده بود.
قدم هایش بلند بود تا اواسط حیاط رفته و راهش را سمت درختان پرتقال کج کرد.
نفس هایش با خس خس بالا می آمد.
بغضش راه گلویش را بسته بود و بوی پرتقال و خاک باران خورده در نفس هایش پیچیده بود و دستانش می لرزید که حتی نمی توانست گوشی اش را جواب دهد.
هر چند حتماً مهدیه بود اما با چرخاندن گوشی اش متعجب نگاهش به اسم هاله رفت.
هاله چرا به او زنگ می زد؟
انگشت یخ کرده اش را چندین بار روی آیکون سبز رنگ کشیده و بالاخره تماس وصل شد.
- مهراب پیش توعه نارنج؟
تند بود مهراب...
او با نارنج بد رفتاری نمی کرد.
خودش هم فهمیده بود تند رفتنش را که انگشتانش میان موهای مجعدش فرو رفته و با نفسی کلافه روی پاشنه پا چرخید.
- ببخشید عزیزم منو ببین نارنج...
دستان مهراب دو طرف صورت نارنج نشسته و صورتش را بالا کشید.
لحنش آرام بود اما سر حرفش بود.
- به حرفم گوش می دی نارنج. مجبوری به حرفم گوش بدی... از هامون دور می مونی اصلا نارنج... اصلا دور و برش نمی خوام ببینمت خب؟
حال مهراب خوب نبود. فقط تایید نارنج را می خواست تا خیالش راحت شود اما صدای کوبیده شدن در خانه نگذاشت.
- مهراب...
فرهنگ خان بود.
مهراب دندان قروچه کنان دستانش را عقب کشیده و سمت در رفت.
- برو تو بینم... برو تو ببینم چه غلطی داری می کنی تو؟ کدوم قبرستونی بودی این مدت؟
فرهنگ خان بی مراعات مهراب را با حرف حرفش به عقب هل می داد که با دیدن نارنج اخم هایش غلیظ تر شد.
- تو بیا برو بیرون دختر...
نارنج با بغض به حرف آمد.
- دعوا نکنین بابا، آخه داداشم چیکار کرده همتون...
فرهنگ خان از کوره در رفته صدا بلند کرد.
- گفتم بیرون! داداشم!
داداشم را با مسخرگی گفته و اهمیتی به ترس نارنج نداده بود اما مهراب اهمیت می داد که آنطور غرشش بلند شد.
- داد نزن سرش، با نارنج چیکار داری؟
شمال بودم واسه کارهای اون یارو راننده... نارنج...
نارنج با قدم های بلند از عمارت بیرون زده بود.
قدم هایش بلند بود تا اواسط حیاط رفته و راهش را سمت درختان پرتقال کج کرد.
نفس هایش با خس خس بالا می آمد.
بغضش راه گلویش را بسته بود و بوی پرتقال و خاک باران خورده در نفس هایش پیچیده بود و دستانش می لرزید که حتی نمی توانست گوشی اش را جواب دهد.
هر چند حتماً مهدیه بود اما با چرخاندن گوشی اش متعجب نگاهش به اسم هاله رفت.
هاله چرا به او زنگ می زد؟
انگشت یخ کرده اش را چندین بار روی آیکون سبز رنگ کشیده و بالاخره تماس وصل شد.
- مهراب پیش توعه نارنج؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت59tangerineseedling
انگشت یخ کرده اش را چندین بار روی آیکون سبز رنگ کشیده و بالاخره تماس وصل شد.
- مهراب پیش توعه نارنج؟
نگاه نارنج بی اراده تا طبقه ی دوم عمارت عمو فرازش رفت.
چراغ اتاق هاله خاموش بود.
- نه... نه پیش بابامه... چیشده هاله؟
صدای هاله گرفته بود.
انگار از ته چاه در می آمد.
- به مهراب بگو نمی بخشمش. هیچوقت...
نارنج مبهوت به صفحه ی قطع شده ی تماس دوخته شده و در ذهنش فکر های خویی نبود.
داداش مهرابش چه کرده بود با هاله که او نمی بخشیدش؟
نارنج می دوید.
هول و وحشت زده از میان درختان پرتقال در آمده و گیج مانده بود.
باید به مهراب خبر می داد یا سراغ هاله می رفت.
باز هم نگاهش به ساختمان عمو فرازش رفته بود.
اتاق هاله تراس داشت.
یک تراس تقریبا بزرگ که درش باز بود و پرده ی اتاق روی هوا می رقصید.
- نارنج جان عزیزم؟
نارنج گیر افتاده بود.
خواهر زاده مامان خورشید، گلاره خانم او را دیده و نارنج نمی توانست جلو نرود.
زنی که همیشه مهربانی اش را نارنج دوست داشت حالا حوصله اش را سر برده بود که برای چندمین بار بی فکر ممنونی گفت.
حتی نفهمیده بود گلاره خانم چه گفته...
بالاخره رها شده بود که با دو خودش را به عمارت بابافرخ رساند.
هیچکس نبود.
نه بابا فرهنگش نه مهراب...
نفس زنان دور خودش می چرخید.
دلش از استرس پیچ می خورد.
- داداش...
همزمان با گرفتن شماره مهراب صدایش هم می زد که صدای مهراب آمد.
از سرویس بیرون آمده و صورتش خیس بود.
- اینجام نارنج چیشده؟
نارنج از استرس نمیتوانست درست کلمات را بچیند.
- هاله... هاله زنگ زد. گفت تورو نمی بخشه... صداش صداش یه جوری بود داداش یه چیزی شده هاله...
صدای جیغ از بیرون حرف نارنج را برید.
انگشت یخ کرده اش را چندین بار روی آیکون سبز رنگ کشیده و بالاخره تماس وصل شد.
- مهراب پیش توعه نارنج؟
نگاه نارنج بی اراده تا طبقه ی دوم عمارت عمو فرازش رفت.
چراغ اتاق هاله خاموش بود.
- نه... نه پیش بابامه... چیشده هاله؟
صدای هاله گرفته بود.
انگار از ته چاه در می آمد.
- به مهراب بگو نمی بخشمش. هیچوقت...
نارنج مبهوت به صفحه ی قطع شده ی تماس دوخته شده و در ذهنش فکر های خویی نبود.
داداش مهرابش چه کرده بود با هاله که او نمی بخشیدش؟
نارنج می دوید.
هول و وحشت زده از میان درختان پرتقال در آمده و گیج مانده بود.
باید به مهراب خبر می داد یا سراغ هاله می رفت.
باز هم نگاهش به ساختمان عمو فرازش رفته بود.
اتاق هاله تراس داشت.
یک تراس تقریبا بزرگ که درش باز بود و پرده ی اتاق روی هوا می رقصید.
- نارنج جان عزیزم؟
نارنج گیر افتاده بود.
خواهر زاده مامان خورشید، گلاره خانم او را دیده و نارنج نمی توانست جلو نرود.
زنی که همیشه مهربانی اش را نارنج دوست داشت حالا حوصله اش را سر برده بود که برای چندمین بار بی فکر ممنونی گفت.
حتی نفهمیده بود گلاره خانم چه گفته...
بالاخره رها شده بود که با دو خودش را به عمارت بابافرخ رساند.
هیچکس نبود.
نه بابا فرهنگش نه مهراب...
نفس زنان دور خودش می چرخید.
دلش از استرس پیچ می خورد.
- داداش...
همزمان با گرفتن شماره مهراب صدایش هم می زد که صدای مهراب آمد.
از سرویس بیرون آمده و صورتش خیس بود.
- اینجام نارنج چیشده؟
نارنج از استرس نمیتوانست درست کلمات را بچیند.
- هاله... هاله زنگ زد. گفت تورو نمی بخشه... صداش صداش یه جوری بود داداش یه چیزی شده هاله...
صدای جیغ از بیرون حرف نارنج را برید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت60tangerineseedling
هم مهراب و هم نارنج با دیدن بچه های اقوام زن عمو لیلا یشان که دنبال هم دویده و جیغ و داد می کردند نفس شان رها شد.
با جیغ آن دختر بچه هر دو دویده بودند و نارنج حالا از ترس ضعف کرده بود.
- نارنج... چیزی نیست چیزی نیست، خوبی؟
نارنج صادقانه سر بالا انداخت.
- یه چیزی شده داداش... برو پیش هاله...
کاش نمی گفت. کاش لال می شد و نمی خواست داداش مهرابش برود.
بعد ها فکر می کرد اگر او نمی گفت اگر هاله به او زنگ نمی زد... اگر...اگر...
هیچکدام از آن اتفاق ها نمی افتاد.
اما مهراب رفته بود و نارنج هم دنبالش...
هیاهوی پیچیده در حیاط زیاد بود.
مگر میشد مهمانیی در باغ پرتقال باشد و مهمان ها حیاط نیایند.
حالا هم تقریباً همه بیرون بودند.
هرکس گوشه ای حیاط ایستاده و مهراب هم مانند نارنج دنبال هاله می گشت.
- هاله نیست داداش اصلا نیومد تو مهمونی... داشت گریه می کرد حتماً تو اتاقشه...
مهراب کلافه دستی به صورتش کشید
- اون حـ....رومی اونجاست نمی خوام شر بشه باز!
هامون را می گفت مهراب... در جمع چند مرد ایستاده و نگاهش به مهراب و نارنج افتاده بود.
هومن هم کنار دستش بود... او هم نگاه شان می کرد...
محال بود حتی بگذارند مهراب وارد جمع مهمان ها شود.
نارنج با بلعیدن آب دهانش سریع به حرف آمد.
- من میرم تو در آشپرخونه رو باز می کنم از اونور بیا تو داداش...
مهراب با فکی سخت شده سرتکان داد
- مراقب باش نارنج. آروم برو عجله نکن
اما عجله داشت نارنج... می ترسید و حواسش به هیچ چیز و هیچکس نبود که شایان به آن کندگی را ندیده و وقتی به خودش آمد که لیوان در دست شایان روی لباسش خالی شده بود
- چیکار میکنی
صدای نارنج بلند بود
سردی شربت لرزش را بیشتر کرده بود که شایان تسلیم دست هایش را بالا برد
- تو خوردی بمن دختر خوب... حواست کجا بود ندیدی؟
نارنج عصبی به لباس قرمز شده اش نگاه کرد
باید لباسش را عوض می کرد
- تو که دیدی می رفتی عقب
شک نداشت شایان از عمد به او خورده
آن نیشخند مسخره اش حکم تایید بود
هر چند کثیفی لباسش خوب بهانه ای بود که وارد سالن شد و به جای سرویس به آشپزخانه دوید
تا چرخاندن قفل درب پشتی حتی نفس هم نمی کشید که به محض رها شدن نفسش صدایی هین وحشت زده اش را بلند کرد...
- چیکار میکنی اونجا نارنج!
هم مهراب و هم نارنج با دیدن بچه های اقوام زن عمو لیلا یشان که دنبال هم دویده و جیغ و داد می کردند نفس شان رها شد.
با جیغ آن دختر بچه هر دو دویده بودند و نارنج حالا از ترس ضعف کرده بود.
- نارنج... چیزی نیست چیزی نیست، خوبی؟
نارنج صادقانه سر بالا انداخت.
- یه چیزی شده داداش... برو پیش هاله...
کاش نمی گفت. کاش لال می شد و نمی خواست داداش مهرابش برود.
بعد ها فکر می کرد اگر او نمی گفت اگر هاله به او زنگ نمی زد... اگر...اگر...
هیچکدام از آن اتفاق ها نمی افتاد.
اما مهراب رفته بود و نارنج هم دنبالش...
هیاهوی پیچیده در حیاط زیاد بود.
مگر میشد مهمانیی در باغ پرتقال باشد و مهمان ها حیاط نیایند.
حالا هم تقریباً همه بیرون بودند.
هرکس گوشه ای حیاط ایستاده و مهراب هم مانند نارنج دنبال هاله می گشت.
- هاله نیست داداش اصلا نیومد تو مهمونی... داشت گریه می کرد حتماً تو اتاقشه...
مهراب کلافه دستی به صورتش کشید
- اون حـ....رومی اونجاست نمی خوام شر بشه باز!
هامون را می گفت مهراب... در جمع چند مرد ایستاده و نگاهش به مهراب و نارنج افتاده بود.
هومن هم کنار دستش بود... او هم نگاه شان می کرد...
محال بود حتی بگذارند مهراب وارد جمع مهمان ها شود.
نارنج با بلعیدن آب دهانش سریع به حرف آمد.
- من میرم تو در آشپرخونه رو باز می کنم از اونور بیا تو داداش...
مهراب با فکی سخت شده سرتکان داد
- مراقب باش نارنج. آروم برو عجله نکن
اما عجله داشت نارنج... می ترسید و حواسش به هیچ چیز و هیچکس نبود که شایان به آن کندگی را ندیده و وقتی به خودش آمد که لیوان در دست شایان روی لباسش خالی شده بود
- چیکار میکنی
صدای نارنج بلند بود
سردی شربت لرزش را بیشتر کرده بود که شایان تسلیم دست هایش را بالا برد
- تو خوردی بمن دختر خوب... حواست کجا بود ندیدی؟
نارنج عصبی به لباس قرمز شده اش نگاه کرد
باید لباسش را عوض می کرد
- تو که دیدی می رفتی عقب
شک نداشت شایان از عمد به او خورده
آن نیشخند مسخره اش حکم تایید بود
هر چند کثیفی لباسش خوب بهانه ای بود که وارد سالن شد و به جای سرویس به آشپزخانه دوید
تا چرخاندن قفل درب پشتی حتی نفس هم نمی کشید که به محض رها شدن نفسش صدایی هین وحشت زده اش را بلند کرد...
- چیکار میکنی اونجا نارنج!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پارت_جدیددددددد...!fireheart️fire🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت61tangerineseedling
- چیکار میکنی اونجا نارنج!
سپهر بود
نارنج نفس بریده برای چند ثانیه انگار مرده بود.
- م...میرم...میرم بیرون
نارنج آب دهانش را قورت داده و با فرو بردن ناخن هایش کف دستش خودش را جمع و جور کرده بود که اینبار مثل همیشه توپید
- اصلا به تو چه
سپهر پوزخند زنان دست هایش را جیب شلوار ش فرو برد
اگر رفتارهای بدش نبود واقعا چهره و تیپ خوبی داشت
عمو فرازش می گفت همه ی زند ها جذاب بودند
اصلا زند یعنی جذاب و همه چیز تمام...
سپهر با تکیه دادن به میز نوچی کرد
- بگو اومدم ناخنک بزنم به غذاها...
نارنج با حرص دهن کجیی کرد
- توام حتماً جای خلوت گیر آوردی به آهو جون زنگ بزنی
خب به هدف زده بود نارنج
باز هم سپهر اخم کرد
تا صبح نارنج می توانست سپهر را حرص دهد اما داداش مهرابش الان می رسید
- ببین منو نارنج اگه بشنوم به کسی چیزی گفتی منم و تو...
نارنج دستی در هوا تکان داد
- هیچ کاری نمی تونی بکنی اما الان نمی گم برو بیرون کار دارم اینجا شوهر آهو خانم
سپهر عصبی جلو می رفت که نارنج صدا بلند کرد
- مهرشاد
سپهر سریع ایستاد
- هیس باشه دارم میرم انقدر بخور بترکی فقط بشنوم...
نارنج دستگیره ی در را فشرده و خنده ی شیطانیی زد
- نمی شنوی، می بینی
بعداً فرصت زیاد داشت تا تلافی اذیت های سپهر را در بیاورد
الان نگران هاله بود
داداش مهرابش رسیده بود که نارنج در را باز کرد
- من میرم ببینم کسی تو سالن هست یا نه... اتاق هاله بالاست
- چیکار میکنی اونجا نارنج!
سپهر بود
نارنج نفس بریده برای چند ثانیه انگار مرده بود.
- م...میرم...میرم بیرون
نارنج آب دهانش را قورت داده و با فرو بردن ناخن هایش کف دستش خودش را جمع و جور کرده بود که اینبار مثل همیشه توپید
- اصلا به تو چه
سپهر پوزخند زنان دست هایش را جیب شلوار ش فرو برد
اگر رفتارهای بدش نبود واقعا چهره و تیپ خوبی داشت
عمو فرازش می گفت همه ی زند ها جذاب بودند
اصلا زند یعنی جذاب و همه چیز تمام...
سپهر با تکیه دادن به میز نوچی کرد
- بگو اومدم ناخنک بزنم به غذاها...
نارنج با حرص دهن کجیی کرد
- توام حتماً جای خلوت گیر آوردی به آهو جون زنگ بزنی
خب به هدف زده بود نارنج
باز هم سپهر اخم کرد
تا صبح نارنج می توانست سپهر را حرص دهد اما داداش مهرابش الان می رسید
- ببین منو نارنج اگه بشنوم به کسی چیزی گفتی منم و تو...
نارنج دستی در هوا تکان داد
- هیچ کاری نمی تونی بکنی اما الان نمی گم برو بیرون کار دارم اینجا شوهر آهو خانم
سپهر عصبی جلو می رفت که نارنج صدا بلند کرد
- مهرشاد
سپهر سریع ایستاد
- هیس باشه دارم میرم انقدر بخور بترکی فقط بشنوم...
نارنج دستگیره ی در را فشرده و خنده ی شیطانیی زد
- نمی شنوی، می بینی
بعداً فرصت زیاد داشت تا تلافی اذیت های سپهر را در بیاورد
الان نگران هاله بود
داداش مهرابش رسیده بود که نارنج در را باز کرد
- من میرم ببینم کسی تو سالن هست یا نه... اتاق هاله بالاست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان باغ پرتقال... 🍊♨️😂"
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA5Kدنبال کننده
رمان عاشقونه 🩵cherry_blossom رمان آتش اتش نشان مغرور وکیل چهار شونه چهارشونه کاپیتان بی رحم من مستر دادستان لحظه های پر از راز سه قولو قلو های کراش افسونگر سرکش تاجر سنگ دل سنگدل باغ پرتقال اکس گاو من بستنی وانیلی من سراب من اشرافی خنگول انبه کوچولو هووی مخفی من ناز رمان انبه کوچولو
مشاهده کانال پیامرسان