۱۳ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_74
نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
- بدون اینکه بهم بگه جایی نمیره.
دوباره نگاهم افتاد به اون نامه.
به چند خط کوتاهی که گیتی نوشته بود.
و هرچی بیشتر فکر میکردم، بیشتر حس میکردم یه چیزی سر جاش نیست.
راشد ناگهان گوشیشو برداشت.
- به خالهم زنگ میزنم.
شماره گرفت.
چند بوق خورد.
بعد…
- الو؟
راشد سریع گفت:
- خاله، مامان اونجاست؟
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش کمکم عوض شد.
- نه… چیزی نشده…
اما معلوم بود شده.
خیلی هم شده.
تماس که تموم شد، گوشی رو پایین آورد.
- اونجا هم نیست.
دلم فرو ریخت.
- شاید پیش یکی از دوستاش رفته؟
راشد سرشو تکون داد.
- مادرم دوستی نداره که بدون خبر بره خونش
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
#ραят_74
نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
- بدون اینکه بهم بگه جایی نمیره.
دوباره نگاهم افتاد به اون نامه.
به چند خط کوتاهی که گیتی نوشته بود.
و هرچی بیشتر فکر میکردم، بیشتر حس میکردم یه چیزی سر جاش نیست.
راشد ناگهان گوشیشو برداشت.
- به خالهم زنگ میزنم.
شماره گرفت.
چند بوق خورد.
بعد…
- الو؟
راشد سریع گفت:
- خاله، مامان اونجاست؟
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش کمکم عوض شد.
- نه… چیزی نشده…
اما معلوم بود شده.
خیلی هم شده.
تماس که تموم شد، گوشی رو پایین آورد.
- اونجا هم نیست.
دلم فرو ریخت.
- شاید پیش یکی از دوستاش رفته؟
راشد سرشو تکون داد.
- مادرم دوستی نداره که بدون خبر بره خونش
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_75
برای اولین بار توی صداش درماندگی موج میزد.
همون موقع گوشیش دوباره زنگ خورد.
هردومون همزمان به صفحه نگاه کردیم.
یه شماره ناشناس.
راشد بدون مکث جواب داد.
- بله؟
سکوت.
اخمای راشد لحظه به لحظه بیشتر توی هم رفت.
-شما؟
من ناخودآگاه نزدیکتر شدم.
قلبم شروع کرده بود به تند زدن.
راشد ناگهان صاف ایستاد.
- چی گفتین؟
دستم یخ کرد.
طرف مقابل چیزی گفت که من نشنیدم.
اما اثرش رو روی صورت راشد دیدم.
رنگش پرید.
کاملاً.
- الان کجایین؟
صداش دیگه آروم نبود.
خشدار شده بود.
سنگین.
چند ثانیه بعد تماس قطع شد.
من بیاختیار پرسیدم:
- راشد… چی شده؟
نگاهش آروم از گوشی بلند شد و روی صورتم نشست.
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.
انگار خودش هم نمیدونست چطور باید اون جمله رو بگه.
بعد خیلی آهسته گفت:
- گفتن مادرم رو دیدن…
نفسم حبس شد.
- کجا؟
فکش سفت شد.
- بیمارستان!
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
#ραят_75
برای اولین بار توی صداش درماندگی موج میزد.
همون موقع گوشیش دوباره زنگ خورد.
هردومون همزمان به صفحه نگاه کردیم.
یه شماره ناشناس.
راشد بدون مکث جواب داد.
- بله؟
سکوت.
اخمای راشد لحظه به لحظه بیشتر توی هم رفت.
-شما؟
من ناخودآگاه نزدیکتر شدم.
قلبم شروع کرده بود به تند زدن.
راشد ناگهان صاف ایستاد.
- چی گفتین؟
دستم یخ کرد.
طرف مقابل چیزی گفت که من نشنیدم.
اما اثرش رو روی صورت راشد دیدم.
رنگش پرید.
کاملاً.
- الان کجایین؟
صداش دیگه آروم نبود.
خشدار شده بود.
سنگین.
چند ثانیه بعد تماس قطع شد.
من بیاختیار پرسیدم:
- راشد… چی شده؟
نگاهش آروم از گوشی بلند شد و روی صورتم نشست.
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.
انگار خودش هم نمیدونست چطور باید اون جمله رو بگه.
بعد خیلی آهسته گفت:
- گفتن مادرم رو دیدن…
نفسم حبس شد.
- کجا؟
فکش سفت شد.
- بیمارستان!
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_76
برای چند ثانیه هیچکدوممون حرف نزدیم.
بیمارستان.
کلمهای بود که هم امید داشت، هم ترس.
گلوی من خشک شده بود.
-
کدوم بیمارستان؟
راشد دستش رو روی پیشونیش کشید، انگار داشت سعی میکرد افکارش رو مرتب کنه.
- گفتن یه زن با مشخصات مادرم چند ساعت پیش اونجا بستری شده… تصادف.
قلبم فرو ریخت.
- مطمئنن خودش بوده؟
راشد سرش رو تکون داد.
- نمیدونم… فقط گفتن شبیهشه.
نگاهش برای لحظهای روی زمین ثابت موند، بعد ناگهان گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
-باید برم.
بیاختیار گفتم:
- منم میام.
سرش رو بالا آورد.
برای چند لحظه انگار میخواست مخالفت کنه، اما چیزی نگفت.
فقط خیلی کوتاه گفت:
- زود باش.
چند دقیقه بعد توی ماشینش نشسته بودیم.
موتور با صدای خشنی روشن شد و ماشین با سرعت از جلوی خونه حرکت کرد.
هیچکدوممون حرف نمیزدیم.
فقط صدای موتور، و نفسهای سنگین راشد توی ماشین پیچیده بود.
دستاش روی فرمون سفید شده بود از شدت فشاری که میآورد.
من یواش پرسیدم:
- اون کسی که زنگ زد… کی بود؟
راشد نگاهش رو از جاده نگرفت.
یکی از پرستارهای بیمارستان.
مکث کرد.
- گفت توی وسایل اون زن… یه شماره پیدا کردن.
نگاهم به سمتش چرخید.
- شماره تو؟
آروم گفت:
- آره.
ماشین با سرعت وارد خیابون اصلی شد.
چراغهای شهر مثل خطهای کشیده از کنارمون رد میشدن.
دلم شور عجیبی میزد.
چیزی توی این ماجرا درست به نظر نمیرسید.
بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره ساختمون بلند بیمارستان از دور پیدا شد.
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
#ραят_76
برای چند ثانیه هیچکدوممون حرف نزدیم.
بیمارستان.
کلمهای بود که هم امید داشت، هم ترس.
گلوی من خشک شده بود.
-
کدوم بیمارستان؟
راشد دستش رو روی پیشونیش کشید، انگار داشت سعی میکرد افکارش رو مرتب کنه.
- گفتن یه زن با مشخصات مادرم چند ساعت پیش اونجا بستری شده… تصادف.
قلبم فرو ریخت.
- مطمئنن خودش بوده؟
راشد سرش رو تکون داد.
- نمیدونم… فقط گفتن شبیهشه.
نگاهش برای لحظهای روی زمین ثابت موند، بعد ناگهان گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
-باید برم.
بیاختیار گفتم:
- منم میام.
سرش رو بالا آورد.
برای چند لحظه انگار میخواست مخالفت کنه، اما چیزی نگفت.
فقط خیلی کوتاه گفت:
- زود باش.
چند دقیقه بعد توی ماشینش نشسته بودیم.
موتور با صدای خشنی روشن شد و ماشین با سرعت از جلوی خونه حرکت کرد.
هیچکدوممون حرف نمیزدیم.
فقط صدای موتور، و نفسهای سنگین راشد توی ماشین پیچیده بود.
دستاش روی فرمون سفید شده بود از شدت فشاری که میآورد.
من یواش پرسیدم:
- اون کسی که زنگ زد… کی بود؟
راشد نگاهش رو از جاده نگرفت.
یکی از پرستارهای بیمارستان.
مکث کرد.
- گفت توی وسایل اون زن… یه شماره پیدا کردن.
نگاهم به سمتش چرخید.
- شماره تو؟
آروم گفت:
- آره.
ماشین با سرعت وارد خیابون اصلی شد.
چراغهای شهر مثل خطهای کشیده از کنارمون رد میشدن.
دلم شور عجیبی میزد.
چیزی توی این ماجرا درست به نظر نمیرسید.
بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره ساختمون بلند بیمارستان از دور پیدا شد.
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_77
چراغهای سفیدش توی تاریکی شب مثل یه تکه یخ میدرخشید.
راشد بدون اینکه سرعتش رو کم کنه پیچید داخل محوطه.
ترمز تیزی زد.
ماشین هنوز کامل نایستاده بود که کمربندش رو باز کرد.
- بیا.
در رو باز کرد و تقریباً دوید سمت ورودی.
من هم پشت سرش.
هوای داخل بیمارستان سرد بود.
بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده توی بینی میسوخت.
راشد مستقیم رفت سمت کانتر پذیرش.
- ببخشید… چند دقیقه پیش تماس گرفتید. درباره تصادف… اسمش گیتی رستگار بود.
پرستار پشت میز سریع کامپیوتر رو چک کرد.
- بله… چند ساعت پیش آوردنش اورژانس.
قلبم تندتر زد.
راشد جلوتر خم شد.
- الان کجاست؟
پرستار نگاه کوتاهی بهش انداخت.
-شما پسرش هستید؟
آره.
چند ثانیه تایپ کرد.
بعد گفت:
- منتقلش کردن بخش مراقبتهای ویژه.
رنگ صورت راشد پرید.
- حالش چطوره؟
پرستار کمی مکث کرد.
- ضربه به سر داشته… هنوز کامل به هوش نیومده.
سکوت سنگینی بینمون افتاد.
انگشتهای راشد روی لبه میز سفید شده بود.
-میتونم ببینمش؟
پرستار سر تکون داد.
-فقط یک نفر.
راشد لحظهای به من نگاه کرد.
اون نگاه پر از تردید و آشوب بود.
بعد خیلی آروم گفت:
-تو هم بیا
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
#ραят_77
چراغهای سفیدش توی تاریکی شب مثل یه تکه یخ میدرخشید.
راشد بدون اینکه سرعتش رو کم کنه پیچید داخل محوطه.
ترمز تیزی زد.
ماشین هنوز کامل نایستاده بود که کمربندش رو باز کرد.
- بیا.
در رو باز کرد و تقریباً دوید سمت ورودی.
من هم پشت سرش.
هوای داخل بیمارستان سرد بود.
بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده توی بینی میسوخت.
راشد مستقیم رفت سمت کانتر پذیرش.
- ببخشید… چند دقیقه پیش تماس گرفتید. درباره تصادف… اسمش گیتی رستگار بود.
پرستار پشت میز سریع کامپیوتر رو چک کرد.
- بله… چند ساعت پیش آوردنش اورژانس.
قلبم تندتر زد.
راشد جلوتر خم شد.
- الان کجاست؟
پرستار نگاه کوتاهی بهش انداخت.
-شما پسرش هستید؟
آره.
چند ثانیه تایپ کرد.
بعد گفت:
- منتقلش کردن بخش مراقبتهای ویژه.
رنگ صورت راشد پرید.
- حالش چطوره؟
پرستار کمی مکث کرد.
- ضربه به سر داشته… هنوز کامل به هوش نیومده.
سکوت سنگینی بینمون افتاد.
انگشتهای راشد روی لبه میز سفید شده بود.
-میتونم ببینمش؟
پرستار سر تکون داد.
-فقط یک نفر.
راشد لحظهای به من نگاه کرد.
اون نگاه پر از تردید و آشوب بود.
بعد خیلی آروم گفت:
-تو هم بیا
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_78
پرستار اخم کرد.
- گفتم فقط یک نفر.
راشد بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- همسرمه.
قلبم یه لحظه ایستاد.
پرستار چند ثانیه ما رو نگاه کرد، بعد کارت رو داد دستش.
- پنج دقیقه بیشتر نه.
رفتیم داخل آیسییو. صداهای بوق دستگاهها توی سکوت میپیچید.
گیتی روی تخت افتاده بود، سرش باندپیچی شده و رنگش مثل گچ سفید بود.
راشد آروم رفت جلو.
- مامان… صدای منو میشنوی؟
دستش رو گرفت.
همون لحظه انگشتهای گیتی یه تکون خیلی ریز خورد.
هر دومون خشکمون زدیم.
و بعد… چشمهاش یه ذره باز شد.
راشد خم شد سمتش
با شونه های خمیده
داشت نگاش میکرد
- گیتی؟
لب های گیتی تکون خورد
- ر…راشد…
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
#ραят_78
پرستار اخم کرد.
- گفتم فقط یک نفر.
راشد بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- همسرمه.
قلبم یه لحظه ایستاد.
پرستار چند ثانیه ما رو نگاه کرد، بعد کارت رو داد دستش.
- پنج دقیقه بیشتر نه.
رفتیم داخل آیسییو. صداهای بوق دستگاهها توی سکوت میپیچید.
گیتی روی تخت افتاده بود، سرش باندپیچی شده و رنگش مثل گچ سفید بود.
راشد آروم رفت جلو.
- مامان… صدای منو میشنوی؟
دستش رو گرفت.
همون لحظه انگشتهای گیتی یه تکون خیلی ریز خورد.
هر دومون خشکمون زدیم.
و بعد… چشمهاش یه ذره باز شد.
راشد خم شد سمتش
با شونه های خمیده
داشت نگاش میکرد
- گیتی؟
لب های گیتی تکون خورد
- ر…راشد…
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پارت_جدیددددددد...!fireheart️fire🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_79
راشد سریعتر خم شد. دستش هنوز دور انگشتهای سردش بود.
- گیتی… منم. میشنوی منو؟
چشمهای نیمهباز گیتی روی صورتش ثابت موند. نفسش سخت بالا میاومد.
راشد با صدای پایین اما پر از تنش گفت:
-کی این بلا رو سرت آورد؟
چند ثانیه فقط صدای بوق دستگاهها بینمون پیچید.
گیتی انگار داشت با خودش میجنگید تا حرف بزنه. لبهاش دوباره تکون خورد.
- م… من…
راشد دستش رو محکمتر گرفت.
- آروم بگو… من اینجام.
چشمهای گیتی یه لحظه از صورت راشد رد شد و به من افتاد. نگاهش پر از ترس بود.
بعد خیلی آهسته زمزمه کرد:
- اون… اومده بود…
ابروهای راشد توی هم رفت.
- کی؟
نفس گیتی برید. پلکهاش لرزید.
- گفت… اگه چیزی بگم…
صدای دستگاه یه لحظه تندتر شد.
راشد جلوتر رفت، تقریباً روی تخت خم شد.
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
#ραят_79
راشد سریعتر خم شد. دستش هنوز دور انگشتهای سردش بود.
- گیتی… منم. میشنوی منو؟
چشمهای نیمهباز گیتی روی صورتش ثابت موند. نفسش سخت بالا میاومد.
راشد با صدای پایین اما پر از تنش گفت:
-کی این بلا رو سرت آورد؟
چند ثانیه فقط صدای بوق دستگاهها بینمون پیچید.
گیتی انگار داشت با خودش میجنگید تا حرف بزنه. لبهاش دوباره تکون خورد.
- م… من…
راشد دستش رو محکمتر گرفت.
- آروم بگو… من اینجام.
چشمهای گیتی یه لحظه از صورت راشد رد شد و به من افتاد. نگاهش پر از ترس بود.
بعد خیلی آهسته زمزمه کرد:
- اون… اومده بود…
ابروهای راشد توی هم رفت.
- کی؟
نفس گیتی برید. پلکهاش لرزید.
- گفت… اگه چیزی بگم…
صدای دستگاه یه لحظه تندتر شد.
راشد جلوتر رفت، تقریباً روی تخت خم شد.
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_80
در اتاق ناگهانی باز شد.
پرستار با اخم جلو اومد.
-لطفاً بیرون. حال بیمار پایدار نیست. استرس براش خطرناکه.
راشد بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت:
-فقط یه دقیقه—
-آقا لطفاً. الان.
مجبور شد دست گیتی رو آروم روی تخت بذاره.
نگاهش هنوز روی صورت رنگپریدهاش قفل بود.
زیر لب گفت:
-برمیگردم… نترس.
از اتاق که اومدیم بیرون، در هنوز کامل بسته نشده بود که مشت راشد محکم خورد به دیوار کنار راهرو.
صداش بین دیوارهای سفید پیچید.
دندونهاشو روی هم فشار داد.
-میدونستم کار کیه…
قلبم فرو ریخت.
آروم پرسیدم:
-کی راشد؟
سرش آروم سمتم چرخید.
چشمهاش برق عجیبی داشت؛ یه جور خشم سرد.
با نفرت گفت:
-اون منصور بیپدر.
نفس توی سینهام گیر کرد.
راشد یه قدم اومد جلو.
نگاهش مستقیم توی چشمهام قفل شد.
-عقده کاری که نتونست به خاطر سرتقبازیای تو سرت دربیاره رو… سر مادر بیچارهم درآورده.
حرفش مثل سیلی خورد توی صورتم.
راهرو برای یه لحظه دور سرم چرخید
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
#ραят_80
در اتاق ناگهانی باز شد.
پرستار با اخم جلو اومد.
-لطفاً بیرون. حال بیمار پایدار نیست. استرس براش خطرناکه.
راشد بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت:
-فقط یه دقیقه—
-آقا لطفاً. الان.
مجبور شد دست گیتی رو آروم روی تخت بذاره.
نگاهش هنوز روی صورت رنگپریدهاش قفل بود.
زیر لب گفت:
-برمیگردم… نترس.
از اتاق که اومدیم بیرون، در هنوز کامل بسته نشده بود که مشت راشد محکم خورد به دیوار کنار راهرو.
صداش بین دیوارهای سفید پیچید.
دندونهاشو روی هم فشار داد.
-میدونستم کار کیه…
قلبم فرو ریخت.
آروم پرسیدم:
-کی راشد؟
سرش آروم سمتم چرخید.
چشمهاش برق عجیبی داشت؛ یه جور خشم سرد.
با نفرت گفت:
-اون منصور بیپدر.
نفس توی سینهام گیر کرد.
راشد یه قدم اومد جلو.
نگاهش مستقیم توی چشمهام قفل شد.
-عقده کاری که نتونست به خاطر سرتقبازیای تو سرت دربیاره رو… سر مادر بیچارهم درآورده.
حرفش مثل سیلی خورد توی صورتم.
راهرو برای یه لحظه دور سرم چرخید
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_81
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
-یعنی چی… تقصیر منه؟
راشد با عصبانیت نفسش رو بیرون داد.
-مگه نیست؟
صداش پایین بود، اما هر کلمهاش تیز.
- از وقتی اون ک…ش به زندگیمون باز شد، یه روز آرامش ندیدیم.
سرم رو تکون دادم.
-راشد من—
حرفم رو برید.
-تو همش فکر کردی با دهنکجی بهش همهچی تموم میشه.
یه قدم جلو اومد.
-بهت گفتم به حرفم گوش بده نیکی…گفتم!
گلوی من خشک شده بود.
-من خودم…خودم داشتم…
چند لحظه ساکت نگام کرد.
خشم توی صورتش هنوز موج میزد، ولی پشتش یه خستگی سنگین هم بود.
دستش رو کشید روی صورتش.
-ولی این بازی رو تو شروع کردی.
صدای مانیتورهای اتاق از پشت در هنوز میاومد.
به در بسته نگاه کردم.
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
#ραят_81
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
-یعنی چی… تقصیر منه؟
راشد با عصبانیت نفسش رو بیرون داد.
-مگه نیست؟
صداش پایین بود، اما هر کلمهاش تیز.
- از وقتی اون ک…ش به زندگیمون باز شد، یه روز آرامش ندیدیم.
سرم رو تکون دادم.
-راشد من—
حرفم رو برید.
-تو همش فکر کردی با دهنکجی بهش همهچی تموم میشه.
یه قدم جلو اومد.
-بهت گفتم به حرفم گوش بده نیکی…گفتم!
گلوی من خشک شده بود.
-من خودم…خودم داشتم…
چند لحظه ساکت نگام کرد.
خشم توی صورتش هنوز موج میزد، ولی پشتش یه خستگی سنگین هم بود.
دستش رو کشید روی صورتش.
-ولی این بازی رو تو شروع کردی.
صدای مانیتورهای اتاق از پشت در هنوز میاومد.
به در بسته نگاه کردم.
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_82
آروم گفتم:
-من هیچیو شروع نکردم… من فقط خواستم…خواستم از خودم و زندگیم دفاع کنم
راشد خندید. کوتاه، بیحوصله.
-دفاع؟
نگاهش تیز شد.
-دفاعِ تو شد آتیش ریختن رو بنزین.
چشمهام سوخت.
- میفهمی چی داری میگی راشد؟
اون میخواست بهم ت…اوز کنه!
-ولی تو بهش بها دادی!
این بار صداش بالا رفت.
چند نفر از ته راهرو برگشتن سمتمون.
راشد نفس عمیق کشید و صداشو پایین آورد.
-من؟
لبمو گاز گرفتم.
-اره تو نیکی!
تو!
تو بهش پا دادی!
تو خودت خواستی بیاد سمتت!
چند لحظه فقط نگاش کردم.
باورم نمیشد اینجوری بگه!
یعنی عمر خوشبختی من همینقدر کوتاه بود؟
اون نگاه پر از خشم و خستگی.
بعد آرومتر گفت:
-الان وقت این بحثا نیست نیکی.
با سر به در اشاره کرد.
-اون تو خوابیده… حالش معلوم نیست.
قلبم فشرده شد.
-فکر میکنی من برام مهم نیست؟
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
#ραят_82
آروم گفتم:
-من هیچیو شروع نکردم… من فقط خواستم…خواستم از خودم و زندگیم دفاع کنم
راشد خندید. کوتاه، بیحوصله.
-دفاع؟
نگاهش تیز شد.
-دفاعِ تو شد آتیش ریختن رو بنزین.
چشمهام سوخت.
- میفهمی چی داری میگی راشد؟
اون میخواست بهم ت…اوز کنه!
-ولی تو بهش بها دادی!
این بار صداش بالا رفت.
چند نفر از ته راهرو برگشتن سمتمون.
راشد نفس عمیق کشید و صداشو پایین آورد.
-من؟
لبمو گاز گرفتم.
-اره تو نیکی!
تو!
تو بهش پا دادی!
تو خودت خواستی بیاد سمتت!
چند لحظه فقط نگاش کردم.
باورم نمیشد اینجوری بگه!
یعنی عمر خوشبختی من همینقدر کوتاه بود؟
اون نگاه پر از خشم و خستگی.
بعد آرومتر گفت:
-الان وقت این بحثا نیست نیکی.
با سر به در اشاره کرد.
-اون تو خوابیده… حالش معلوم نیست.
قلبم فشرده شد.
-فکر میکنی من برام مهم نیست؟
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
کشتی گیر غیرتی..yum🥝
#ραят_83
راشد چند ثانیه ساکت موند.
فقط نگام کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-نمیدونم نیکی… دیگه واقعاً نمیدونم.
اون جمله بدتر از هر فریادی خورد توی صورتم.
نفسم سنگین شد.
-یعنی چی نمیدونی؟
نگاهش ازم فرار کرد.
به کف راهرو خیره شد.
-یعنی الان فقط یه نفر اون تو افتاده بین مرگ و زندگی.
با سر به در اشاره کرد.
-و من حتی نمیدونم باید نگران اون باشم… یا نگران این که زندگیم داره از هم میپاشه.
چشمهام پر شد.
-زندگیت؟
یه خنده تلخ از گلوم دراومد.
-انگار من جزوش نیستم.
راشد چیزی نگفت.
فقط فکش سفت شد.
چند ثانیه بعد درِ اتاق آرام باز شد.
هر دومون ناخودآگاه برگشتیم.
پرستار از اتاق بیرون اومد.
نگاهش بین من و راشد چرخید.
-کدومتون همراه بیمارید!
راشد فوری گفت
- من.. من پسرشم
بعد همراه پرستار رفت
من موندم و سکوتی که مهر تایید بود روی سوالم!
من جزو زندگیش نبودم!
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
#ραят_83
راشد چند ثانیه ساکت موند.
فقط نگام کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-نمیدونم نیکی… دیگه واقعاً نمیدونم.
اون جمله بدتر از هر فریادی خورد توی صورتم.
نفسم سنگین شد.
-یعنی چی نمیدونی؟
نگاهش ازم فرار کرد.
به کف راهرو خیره شد.
-یعنی الان فقط یه نفر اون تو افتاده بین مرگ و زندگی.
با سر به در اشاره کرد.
-و من حتی نمیدونم باید نگران اون باشم… یا نگران این که زندگیم داره از هم میپاشه.
چشمهام پر شد.
-زندگیت؟
یه خنده تلخ از گلوم دراومد.
-انگار من جزوش نیستم.
راشد چیزی نگفت.
فقط فکش سفت شد.
چند ثانیه بعد درِ اتاق آرام باز شد.
هر دومون ناخودآگاه برگشتیم.
پرستار از اتاق بیرون اومد.
نگاهش بین من و راشد چرخید.
-کدومتون همراه بیمارید!
راشد فوری گفت
- من.. من پسرشم
بعد همراه پرستار رفت
من موندم و سکوتی که مهر تایید بود روی سوالم!
من جزو زندگیش نبودم!
· · ───── ·𖥸· ───── · ·
𓍼 𝑡𝑎𝑔: 🫧🧤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان مرد غیرتی😋😈🫧╰
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHECC0OXVBNCIVICKAKJUZITWGFIY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHECC0OXVBNCIVICKAKJUZITWGFIY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA15Kدنبال کننده
رمان عاشقونه 🩵cherry_blossom رمان آتش اتش نشان مغرور وکیل چهار شونه چهارشونه کاپیتان بی رحم من مستر دادستان لحظه های پر از راز سه قولو قلو های کراش افسونگر سرکش تاجر سنگ دل سنگدل باغ پرتقال اکس گاو من بستنی وانیلی من سراب من اشرافی خنگول انبه کوچولو هووی مخفی من ناز رمان انبه کوچولو
مشاهده کانال پیامرسان