۷ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt168
پول کرایه رو حساب کردم و از تاکسی پیاده شدم.
مطمعنم چشمام قرمز شده بودن
چون تا همینجا یه ریز داشتم گریه میکردم!
نالون موهام رو زیر شالم مرتب کردم
و به طرف کوچه ی مهرابشون رفتم..
خداروشکر مهراب نبود خونه و نمیفهمید که رفتم پیش حاج بابام
وگرنه شر به پا میکرد..
قبلا هم بهم اخطار داده بود که جلو در خونه حاج بابات نرو که اون روی سگمو میبینی!
با اینکه پیچونده بودمش..
ولی بخاطر خودمون مجبور بودم!
کار خلافی هم نکردم..
هرچند مهراب قرار نیست خبردار بشه!
نفسم رو لرزون به بیرون فرستادم
و زنگ درُ فشردم!
که همون لحظه در با صدای تیکی باز شد ، کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم
و قدمی به سمت داخل برداشتم.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt168
پول کرایه رو حساب کردم و از تاکسی پیاده شدم.
مطمعنم چشمام قرمز شده بودن
چون تا همینجا یه ریز داشتم گریه میکردم!
نالون موهام رو زیر شالم مرتب کردم
و به طرف کوچه ی مهرابشون رفتم..
خداروشکر مهراب نبود خونه و نمیفهمید که رفتم پیش حاج بابام
وگرنه شر به پا میکرد..
قبلا هم بهم اخطار داده بود که جلو در خونه حاج بابات نرو که اون روی سگمو میبینی!
با اینکه پیچونده بودمش..
ولی بخاطر خودمون مجبور بودم!
کار خلافی هم نکردم..
هرچند مهراب قرار نیست خبردار بشه!
نفسم رو لرزون به بیرون فرستادم
و زنگ درُ فشردم!
که همون لحظه در با صدای تیکی باز شد ، کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم
و قدمی به سمت داخل برداشتم.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt169
هولی به در خونه دادم و کفشام رو از پام در آوردم..
همین که درو باز کردم
با ترنم و مادرش مواجه شدم
که دل نگران توی حال قدم میزدن و با شنیدن صدای در
سراشون سمت من چرخید!
ترنم با دو خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت و کشوندتم تو و در همین حین لب زد:
- کجا بود آیلار؟!
دلمون هزار راه رفت.. گوشیتم جواب نمیدادی!
لبخند مضحکی رو لبم نشوندم:
- ببخشید..
یه کاری داشتم بیرون ، که انجام دادم و اومدم!
مادر مهراب کلافه نفسش رو به بیرون فرستاد:
- خب حالا خداروشکر صحیح و سالمی ، بیا تو دخترم..
از جلو در کنار رفتن تا وارد خونه شم
ترنم:
- منتظر تو بودیم که غذا بخوریم.. برو لباساتو عوض کن بیا ناهار!
با خجالت لب گزیدم:
- ببخشید بخاطر من منتظر موندین..
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt169
هولی به در خونه دادم و کفشام رو از پام در آوردم..
همین که درو باز کردم
با ترنم و مادرش مواجه شدم
که دل نگران توی حال قدم میزدن و با شنیدن صدای در
سراشون سمت من چرخید!
ترنم با دو خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت و کشوندتم تو و در همین حین لب زد:
- کجا بود آیلار؟!
دلمون هزار راه رفت.. گوشیتم جواب نمیدادی!
لبخند مضحکی رو لبم نشوندم:
- ببخشید..
یه کاری داشتم بیرون ، که انجام دادم و اومدم!
مادر مهراب کلافه نفسش رو به بیرون فرستاد:
- خب حالا خداروشکر صحیح و سالمی ، بیا تو دخترم..
از جلو در کنار رفتن تا وارد خونه شم
ترنم:
- منتظر تو بودیم که غذا بخوریم.. برو لباساتو عوض کن بیا ناهار!
با خجالت لب گزیدم:
- ببخشید بخاطر من منتظر موندین..
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt170
ترنم تشری بهم زد:
- این چه حرفیه
برو لباساتو عوض کن که میدونم حسابی گشنهته..
سری تکون دادم
و با دست و پاهای لرزون خودم رو به اتاق رسوندم
و همین لباسای قبلم رو به تن زدم
لرزش دست و پاهام دست خودم نبودن
به طرف دستشویی رفتم
و پای دستشور ایستادم و از اینه نگاهی به صورتم کردم
رنگم پریده بود..
از شدت استرس اینطوری شده بودم!
شیر اب رو به بدبختی باز کردم و چند مشت اب به صورتم زدم
نه تنها بهتر شدم
بلکه بدتر هم شدم..
دلم شکلات میخواست تا یکم سرحالم کنه!
شیر اب رو بستم و به طرف بیرون رفتم
و صورتم رو با حوله خشک کردم
اب دهنم رو قورت دادم
موهام رو دوباره بالا سرم کش گرفتم
مهراب هیچوقت نباید میفهمید که من خونه حاج بابام رفتم.
وگرنه شر درست میکرد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt170
ترنم تشری بهم زد:
- این چه حرفیه
برو لباساتو عوض کن که میدونم حسابی گشنهته..
سری تکون دادم
و با دست و پاهای لرزون خودم رو به اتاق رسوندم
و همین لباسای قبلم رو به تن زدم
لرزش دست و پاهام دست خودم نبودن
به طرف دستشویی رفتم
و پای دستشور ایستادم و از اینه نگاهی به صورتم کردم
رنگم پریده بود..
از شدت استرس اینطوری شده بودم!
شیر اب رو به بدبختی باز کردم و چند مشت اب به صورتم زدم
نه تنها بهتر شدم
بلکه بدتر هم شدم..
دلم شکلات میخواست تا یکم سرحالم کنه!
شیر اب رو بستم و به طرف بیرون رفتم
و صورتم رو با حوله خشک کردم
اب دهنم رو قورت دادم
موهام رو دوباره بالا سرم کش گرفتم
مهراب هیچوقت نباید میفهمید که من خونه حاج بابام رفتم.
وگرنه شر درست میکرد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt171
در اتاق رو باز کردم و وارد حال شدم
سفره رو انداخته بودن
و همه چیزم اورده بود ترنم
و فقط منتظر من بودن
با خجالت لب گزیدم:
- ببخشید منتظر موندین!
مادر مهراب اخم کمرنگی بین ابروهاش نشوند:
- این چه حرفیه
بیا بشین..
قدمی جلو برداشتم و نشستم سر جام که صدای ترنم اومد:
- داداشم حتما گشنهشه..
بذار ناهارمونو بخوریم ، بعد براش غذا ببرم!
نمیدونستم محل کارش گذاشت
موهام رو کنار زدم و اروم گفتم:
- ادرس دقیق محل کارش کجاست؟
بگین.. من میبرم!
ترنم از خدا خواسته سری تکون داد
که همون موقع در باز شد
و صدای مهراب اومد:
- لازم نکرده..
خودم اومدم!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt171
در اتاق رو باز کردم و وارد حال شدم
سفره رو انداخته بودن
و همه چیزم اورده بود ترنم
و فقط منتظر من بودن
با خجالت لب گزیدم:
- ببخشید منتظر موندین!
مادر مهراب اخم کمرنگی بین ابروهاش نشوند:
- این چه حرفیه
بیا بشین..
قدمی جلو برداشتم و نشستم سر جام که صدای ترنم اومد:
- داداشم حتما گشنهشه..
بذار ناهارمونو بخوریم ، بعد براش غذا ببرم!
نمیدونستم محل کارش گذاشت
موهام رو کنار زدم و اروم گفتم:
- ادرس دقیق محل کارش کجاست؟
بگین.. من میبرم!
ترنم از خدا خواسته سری تکون داد
که همون موقع در باز شد
و صدای مهراب اومد:
- لازم نکرده..
خودم اومدم!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt172
گیج شده سرم رو بالا بردم
مهراب اومده بود خونه!
درو بست و اهسته اهسته جلو اومد که مادر متعجب لب زد:
- سلام مادر.. خسته نباشی
چه عجب کارت زود تعطیل شد!
مضطرب اب دهنم رو قورت دادم که مهراب پوزخند صداداری زد
و حرصی گفت:
- کارم؟
کارم تعطیل نشد.. اومدم خونه کارم رو انجام بدم بعدش برم!
چشمام گرد شد
چه کاری؟
چشمای حیرونم رو بالا بردم و بهشون دوختم که با دیدن چهره سرد و خشکش ماتم برد
چش شده بود؟
چرا حالت چشماش اینطوری بود؟
دستای خیس از عرقم رو با لباسم خشک کردم
ترنم:
- بشین داداش.
خوش موقع اومدی ، میخواستیم ناهار بخوریم
اتفاقا ایلار میخواست ناهارتو بیاره برات ک..
هنوز حرفش تکمیل نشده بود که با عربده یهویی مهراب لال شد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt172
گیج شده سرم رو بالا بردم
مهراب اومده بود خونه!
درو بست و اهسته اهسته جلو اومد که مادر متعجب لب زد:
- سلام مادر.. خسته نباشی
چه عجب کارت زود تعطیل شد!
مضطرب اب دهنم رو قورت دادم که مهراب پوزخند صداداری زد
و حرصی گفت:
- کارم؟
کارم تعطیل نشد.. اومدم خونه کارم رو انجام بدم بعدش برم!
چشمام گرد شد
چه کاری؟
چشمای حیرونم رو بالا بردم و بهشون دوختم که با دیدن چهره سرد و خشکش ماتم برد
چش شده بود؟
چرا حالت چشماش اینطوری بود؟
دستای خیس از عرقم رو با لباسم خشک کردم
ترنم:
- بشین داداش.
خوش موقع اومدی ، میخواستیم ناهار بخوریم
اتفاقا ایلار میخواست ناهارتو بیاره برات ک..
هنوز حرفش تکمیل نشده بود که با عربده یهویی مهراب لال شد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt173
- ببر صداتو ترنم!
هممون متعجب شده بودیم!
چرا مهراب اینقدر عصبی بود؟
مادر مهراب:
- چرا سر بچم داد میکشی؟
بد کاری کرد میگه بیا ناهار بخور؟
ترسیده آب دهنم رو قورت دادم ، چرا نمیتونستم از چشماش چیزی رو تشخیص بدم؟
چون اصلا نگام نمیکرد..
نیشخندی کنج لبش شکل گرفت و دستاش رو بالا اورد و اشاره ای بهم کرد:
- پاشو بریم تو اتاق کارت دارم!
زوود!!
تا ته ماجرا رو خوندم..
لبم از بغض میلرزید
مادر مهراب اخمی کرد و گفت:
- چیکارداری بچه رو؟
داره غذاش رو میخوره اومدی زهرمارمون کنی؟
مهراب دستش رو به معنی سکوت بالا اورد
و خشک و سرد پچ زد:
- مادر بهتره دخالت نکنی!
آیلار زوووود بیای تو اتاق!!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt173
- ببر صداتو ترنم!
هممون متعجب شده بودیم!
چرا مهراب اینقدر عصبی بود؟
مادر مهراب:
- چرا سر بچم داد میکشی؟
بد کاری کرد میگه بیا ناهار بخور؟
ترسیده آب دهنم رو قورت دادم ، چرا نمیتونستم از چشماش چیزی رو تشخیص بدم؟
چون اصلا نگام نمیکرد..
نیشخندی کنج لبش شکل گرفت و دستاش رو بالا اورد و اشاره ای بهم کرد:
- پاشو بریم تو اتاق کارت دارم!
زوود!!
تا ته ماجرا رو خوندم..
لبم از بغض میلرزید
مادر مهراب اخمی کرد و گفت:
- چیکارداری بچه رو؟
داره غذاش رو میخوره اومدی زهرمارمون کنی؟
مهراب دستش رو به معنی سکوت بالا اورد
و خشک و سرد پچ زد:
- مادر بهتره دخالت نکنی!
آیلار زوووود بیای تو اتاق!!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt174
با شنیدن صدای عربده اش ترسیدم.
تکونی به تنم دادم
و با جون کندن از جام بلند شدم؛ نگاهِ خیرهی ترنم و مادرش رو روی خودم حس میکردم
خودمم نمیدونستم چی شده..
با قدمای آهسته به سمت اتاق رفتم و نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم
و تقه ای به در زدم که جوابی نداد
لبم رو گزیدم و دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم
با دیدنش که وسط اتاق بود و پشتش به من بود قلبم درد گرفت.
طاقت نیاوردم
و قدمی جلو برداشتم و اروم لب زدم:
- م.. مهراب!
طوری با شتاب برگشت سمتم که با تعجب نگاهش کردم و تا به خودم بیام
سیلی محکمی به گونهام زد!
و صدای سیلیش با صدای جیغم قاطی شد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt174
با شنیدن صدای عربده اش ترسیدم.
تکونی به تنم دادم
و با جون کندن از جام بلند شدم؛ نگاهِ خیرهی ترنم و مادرش رو روی خودم حس میکردم
خودمم نمیدونستم چی شده..
با قدمای آهسته به سمت اتاق رفتم و نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم
و تقه ای به در زدم که جوابی نداد
لبم رو گزیدم و دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم
با دیدنش که وسط اتاق بود و پشتش به من بود قلبم درد گرفت.
طاقت نیاوردم
و قدمی جلو برداشتم و اروم لب زدم:
- م.. مهراب!
طوری با شتاب برگشت سمتم که با تعجب نگاهش کردم و تا به خودم بیام
سیلی محکمی به گونهام زد!
و صدای سیلیش با صدای جیغم قاطی شد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt175
قطره اشکی از چشمم چکید
ناباور دستم رو روی گونه ام گذاشتم
سرم رو بالا بردم و به چشمای به خون نشسته اش خیره شدم.
لرزون لب زدم:
- م.. منو.. منو زدی؟
صدای عربدهاش رعشه مینداخت به جونم:
- آرههه
زدمـتتت! زدمت آیلار.. زدمت که بدونی بیصاحاب نیســتـــی!!
هقی زدم
و با مظلومیت گفتم:
- مگه.. مگه چیکار.. کردم؟
عصبی چنگی به موهاش کشید و خم شد تو صورتم و با لحن ترسناکی لب زد:
- چیکارکردی؟
هوم؟
سری تکون دادم:
- ن.. نه.. نمیدونم چیکارکردم!
پوزخندی زد
و لبخند مضحکی رو لبش نشوند:
- یعنی نمیدونی؟
سری تکون دادم!
نه.. نمیدونستم.
#PaRt175
قطره اشکی از چشمم چکید
ناباور دستم رو روی گونه ام گذاشتم
سرم رو بالا بردم و به چشمای به خون نشسته اش خیره شدم.
لرزون لب زدم:
- م.. منو.. منو زدی؟
صدای عربدهاش رعشه مینداخت به جونم:
- آرههه
زدمـتتت! زدمت آیلار.. زدمت که بدونی بیصاحاب نیســتـــی!!
هقی زدم
و با مظلومیت گفتم:
- مگه.. مگه چیکار.. کردم؟
عصبی چنگی به موهاش کشید و خم شد تو صورتم و با لحن ترسناکی لب زد:
- چیکارکردی؟
هوم؟
سری تکون دادم:
- ن.. نه.. نمیدونم چیکارکردم!
پوزخندی زد
و لبخند مضحکی رو لبش نشوند:
- یعنی نمیدونی؟
سری تکون دادم!
نه.. نمیدونستم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
#PaRt176
متوجه کوبیده شدن دندوناش روی هم شدم.
آهسته آهسته قدمی به سمتم اومد که من هم برای فرار کردن از دستش عقب میرفتم تا اینکه به دیوار برخوردم.
هراسون نگام رو بهش دوختم که غرید:
- من اون جفت پات رو که باهاشون رفتی خونه حاج بابات رو قلم میکنم آیلار..
شوکه شدم.
وا رفته نگاهش کردم؛ از کجا فهمید؟
به جای صورتم قلبم میسوخت..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد تا چیزی بگم اما صدایی ازش بیرون نمیومد.
وقتی این حالتم رو دید پوزخندی زد:
- با خودت نگفتی مهراب بفهمه تیکه بزرگم گوشمه؟ چند بار گفتمت نرو خونه بابای بیشرفت؟ هوم؟
چـــنــد بـــاار؟
با عربده ای که زد تو خودم جمع شدم که هستریک وار خندید و عصبی بازوم رو چنگ کشید:
- رفتی اونجا که چی؟
آیلار لال مونی نگیر حرف بزن بیشتر از این روانیم نکن سگ مصب!!!
هقی زدم، حس میکردم گوشه لبم پاره شده.
گرمی خون رو روی صورتم حس میکردم!
- م.. م.. من ر.. رفتم.. رفت.. رفتم ک.. که..
عصبی میون حرفم هوار کشید:
- رفتی که التماس کنی و به حرفات گـوش بدننن؟
گریه امونم رو بریده بود.
عصبی چنگی به موهاش زد و درحالی که سعی میکرد آسیبی بهم نزنه غرید
- لعنتی اینقدر اینجا بهت سخت میگذره که رفتی به حاج بابات گفتی برگردی پیششون؟
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt176
متوجه کوبیده شدن دندوناش روی هم شدم.
آهسته آهسته قدمی به سمتم اومد که من هم برای فرار کردن از دستش عقب میرفتم تا اینکه به دیوار برخوردم.
هراسون نگام رو بهش دوختم که غرید:
- من اون جفت پات رو که باهاشون رفتی خونه حاج بابات رو قلم میکنم آیلار..
شوکه شدم.
وا رفته نگاهش کردم؛ از کجا فهمید؟
به جای صورتم قلبم میسوخت..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد تا چیزی بگم اما صدایی ازش بیرون نمیومد.
وقتی این حالتم رو دید پوزخندی زد:
- با خودت نگفتی مهراب بفهمه تیکه بزرگم گوشمه؟ چند بار گفتمت نرو خونه بابای بیشرفت؟ هوم؟
چـــنــد بـــاار؟
با عربده ای که زد تو خودم جمع شدم که هستریک وار خندید و عصبی بازوم رو چنگ کشید:
- رفتی اونجا که چی؟
آیلار لال مونی نگیر حرف بزن بیشتر از این روانیم نکن سگ مصب!!!
هقی زدم، حس میکردم گوشه لبم پاره شده.
گرمی خون رو روی صورتم حس میکردم!
- م.. م.. من ر.. رفتم.. رفت.. رفتم ک.. که..
عصبی میون حرفم هوار کشید:
- رفتی که التماس کنی و به حرفات گـوش بدننن؟
گریه امونم رو بریده بود.
عصبی چنگی به موهاش زد و درحالی که سعی میکرد آسیبی بهم نزنه غرید
- لعنتی اینقدر اینجا بهت سخت میگذره که رفتی به حاج بابات گفتی برگردی پیششون؟
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt177
گیج شده نگاهش کردم
برای این موضوع نرفته بودم!
من صد سال سیاهم پامو تو اون خونه نمیذاشتم.
با صدایی که انگار از ته چاه در میومد لب زدم..
- ن.. نه!
انگار یه گوشش در بود یه گوشش دروازه ، تو مخش نمیرفت.
پوزخندی زد:
- منو خر میکنی؟
بدجوری از دستت شکارم آیلار..
قطره اشکی از چشمم چکید که با دیدن اشکام عصبی مشتش رو کنار سرم تو دیوار کوبید
که بار دیگه جیغم به هوا رفت.
با بیچارگی نگاهش کردم که انگار ترس رو از چشمام خوند
که ازم فاصله گرفت و دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد..
- نلرز لعنتی.. کاریت ندارم ، باید از اون بابای بی ناموست بترسی نه از منی که خار بره تو انگشتت تب میکنم!
نفسم بالا نمیومد، وقتایی که زیاد گریه میکردم حس نفس تنگی بهم دست میداد
هقی زدم و چنگی به گلوم کشیدم:
- م.. مه.. مهراب!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt177
گیج شده نگاهش کردم
برای این موضوع نرفته بودم!
من صد سال سیاهم پامو تو اون خونه نمیذاشتم.
با صدایی که انگار از ته چاه در میومد لب زدم..
- ن.. نه!
انگار یه گوشش در بود یه گوشش دروازه ، تو مخش نمیرفت.
پوزخندی زد:
- منو خر میکنی؟
بدجوری از دستت شکارم آیلار..
قطره اشکی از چشمم چکید که با دیدن اشکام عصبی مشتش رو کنار سرم تو دیوار کوبید
که بار دیگه جیغم به هوا رفت.
با بیچارگی نگاهش کردم که انگار ترس رو از چشمام خوند
که ازم فاصله گرفت و دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد..
- نلرز لعنتی.. کاریت ندارم ، باید از اون بابای بی ناموست بترسی نه از منی که خار بره تو انگشتت تب میکنم!
نفسم بالا نمیومد، وقتایی که زیاد گریه میکردم حس نفس تنگی بهم دست میداد
هقی زدم و چنگی به گلوم کشیدم:
- م.. مه.. مهراب!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پارت_جدیددددددد...!fireheart️fire🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
#پارت_کامل_PDFرمان eyesangerfire
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt178
اخم کمرنکی بین ابروهاش نشوند
انگار متوجه حال خرابم شد و پی برد که نمیتونم نفس بکشم!
که با یه قدم خودش رو بهم رسوند دکمه اولی لباسم رو باز کرد
- خوبی؟؟
میتونی نفس بکشی؟؟
بیشتر گلوم رو چنگ کشیدم که عصبی بازوم رو بین دستای قدرتمندش کشید
و به سمت پنجره اتاق برد
از بس گریه کرده بودم به نفس زدن افتاده بودم
در پنجره رو باز کرد و مجبورم کرد روی طاق بشینم و سرم رو از پنجره بیرون بردم
با صدای ارومی لب زد
- هوا بخور تا حالت بهتر بشه!
ناخوداگاه چشمام رو بستم و هوای ازاد رو به ریه هام کشیدم
دست و پاهام به لرز افتاده بودن
بخاطر افت فشارم بود..
چند دقیقهای گذشت که سرم رو از پنجره فاصله دادم
نگاهم به چشمای مهراب گره خورد
صورتش سرخ سرخ بود!
- بهتری؟
بدون حرف سری تکون دادم که دستی به لباسای خاکیش کشید.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt178
اخم کمرنکی بین ابروهاش نشوند
انگار متوجه حال خرابم شد و پی برد که نمیتونم نفس بکشم!
که با یه قدم خودش رو بهم رسوند دکمه اولی لباسم رو باز کرد
- خوبی؟؟
میتونی نفس بکشی؟؟
بیشتر گلوم رو چنگ کشیدم که عصبی بازوم رو بین دستای قدرتمندش کشید
و به سمت پنجره اتاق برد
از بس گریه کرده بودم به نفس زدن افتاده بودم
در پنجره رو باز کرد و مجبورم کرد روی طاق بشینم و سرم رو از پنجره بیرون بردم
با صدای ارومی لب زد
- هوا بخور تا حالت بهتر بشه!
ناخوداگاه چشمام رو بستم و هوای ازاد رو به ریه هام کشیدم
دست و پاهام به لرز افتاده بودن
بخاطر افت فشارم بود..
چند دقیقهای گذشت که سرم رو از پنجره فاصله دادم
نگاهم به چشمای مهراب گره خورد
صورتش سرخ سرخ بود!
- بهتری؟
بدون حرف سری تکون دادم که دستی به لباسای خاکیش کشید.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt179
و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش که رنگ از رخم پرید.
میخواست چیکارکنه؟
وقتی نگاه حیرونم رو دید پوزخندی زد:
- اونقدرم بی ناموس نیستم که تو این حال خرابِ زنم بهش دست بزنم!
ترسم دست خودم نبود
معذب نگاه ازش گرفتم که به سمت کمد رفت
و لباساش رو با یه دست لباس بیرونی تعویض کرد
و مانتویی که از ترنم بود رو از تخت برداشت و به سمتم اورد:
- تنت کن!
گیج شده نگاهش کردم که خودش جلو اومد و مانتو رو تنم کرد!
با جون کندن لب زدم:
- م.. مه.. مهراب کجا میخو.. میخوایم بریم؟
نکنه میخواست منو ببره خونه حاج بابام؟
و بگه دخترتو نمیخوام؟
اشکام دوباره از سر گرفتن
غلط کردم..
میخواست منو به حاج بابام تحویل بده؟
ازم خسته شده بود؟
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt179
و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش که رنگ از رخم پرید.
میخواست چیکارکنه؟
وقتی نگاه حیرونم رو دید پوزخندی زد:
- اونقدرم بی ناموس نیستم که تو این حال خرابِ زنم بهش دست بزنم!
ترسم دست خودم نبود
معذب نگاه ازش گرفتم که به سمت کمد رفت
و لباساش رو با یه دست لباس بیرونی تعویض کرد
و مانتویی که از ترنم بود رو از تخت برداشت و به سمتم اورد:
- تنت کن!
گیج شده نگاهش کردم که خودش جلو اومد و مانتو رو تنم کرد!
با جون کندن لب زدم:
- م.. مه.. مهراب کجا میخو.. میخوایم بریم؟
نکنه میخواست منو ببره خونه حاج بابام؟
و بگه دخترتو نمیخوام؟
اشکام دوباره از سر گرفتن
غلط کردم..
میخواست منو به حاج بابام تحویل بده؟
ازم خسته شده بود؟
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱◖
#پارت_کامل_PDFرمان eyesangerfire
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA29Kدنبال کننده
رمان عاشقانه عاشقونه مجبوری عاشقم باشی بسم رب چشمات عقدم کن زنم شو سیب تُرش من خوشگله کلاسمون توت فرنگی ارباب دلبر نحس ارباب شوهر عمه چی ساختهه شیطونک بابا دلبر وحشی گریه نکن سرباز جذاب ارتش رئیس شوهُرَم همخونه اخموی من توت دلبرک شاه دزد تو برای منی آقا زاده غیرتی شاهزاده من جیغ نزن
مشاهده کانال پیامرسان