۱۱ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت119
پارت 119 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EIBFEFDF0UXSTYUWOZQRJCJBRWHDTUNM
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#پارت119
پارت 119 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EIBFEFDF0UXSTYUWOZQRJCJBRWHDTUNM
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت119
کتمو پوشیدم و عطرمو به گردنم و مچ دستام زدم.
آخرین نگاهو تو آیینه به خودم انداختم و رفتم پایین.
همه سر خم میکردن وتبریک میگفتن.
به باطن سر از پا نمیشناختم از خوشحالی ولی به ظاهر همچنان
صورت خشک وجدیم رو حفظ کرده بودم.
این قانون خان و خانزاده بودن بود. و البته اکثریت پاچه خوارای عمارت هم که تا کمر واسه آدم خم میشدن برای منفعت خودشون بود و ولاغیر
. نشسته بودم کنار خان و به صحبت ها و خوش و بش ها گوش میدادم که صدای هلهله بلند شد و فریاد عروسو آوردن.
بیش از اندازه هیجان داشتم اون عروس کوچولو رو تویه لباس عروس ببینم.
تصورش هم خنده رو لبای منه یخ زده مینداخت.
_هی هی پسر میبینم که لبت به لبخند باز شده.
از شوق دیدن عروسته؟ با همون لبخند نگاهش کردم و گفتم:
خوب حال منو از تجربه هاتون تشخیص میدین قهقه ایی زد و گفت: امان از عاشقی.
. پدر آدمو درمیاره پسر... درد شیرینی که تا مغز استخون مبتلات میکنه.
بیا بریم سر سفره کنار عروست که زودتر عاقد بخونه و خلاص چقدر دقیق خواسته های منو میفهمید.
سری تکون دادم و رفتم تو اتاق عقد. زنا دور تادور اتاق بودن و دخترای دم بخت پارچه ی سفیدی
رو سر جایگاه عروس گرفته بودن. اون کوچولوی چادر به سر که روشم پوشونده بود یعنی گلی من بود؟ دختر کوچولویه دوست داشتنیم... رفتم کنارش نشستم و عاقد شروع کرد به خوندن...
#پارت119
کتمو پوشیدم و عطرمو به گردنم و مچ دستام زدم.
آخرین نگاهو تو آیینه به خودم انداختم و رفتم پایین.
همه سر خم میکردن وتبریک میگفتن.
به باطن سر از پا نمیشناختم از خوشحالی ولی به ظاهر همچنان
صورت خشک وجدیم رو حفظ کرده بودم.
این قانون خان و خانزاده بودن بود. و البته اکثریت پاچه خوارای عمارت هم که تا کمر واسه آدم خم میشدن برای منفعت خودشون بود و ولاغیر
. نشسته بودم کنار خان و به صحبت ها و خوش و بش ها گوش میدادم که صدای هلهله بلند شد و فریاد عروسو آوردن.
بیش از اندازه هیجان داشتم اون عروس کوچولو رو تویه لباس عروس ببینم.
تصورش هم خنده رو لبای منه یخ زده مینداخت.
_هی هی پسر میبینم که لبت به لبخند باز شده.
از شوق دیدن عروسته؟ با همون لبخند نگاهش کردم و گفتم:
خوب حال منو از تجربه هاتون تشخیص میدین قهقه ایی زد و گفت: امان از عاشقی.
. پدر آدمو درمیاره پسر... درد شیرینی که تا مغز استخون مبتلات میکنه.
بیا بریم سر سفره کنار عروست که زودتر عاقد بخونه و خلاص چقدر دقیق خواسته های منو میفهمید.
سری تکون دادم و رفتم تو اتاق عقد. زنا دور تادور اتاق بودن و دخترای دم بخت پارچه ی سفیدی
رو سر جایگاه عروس گرفته بودن. اون کوچولوی چادر به سر که روشم پوشونده بود یعنی گلی من بود؟ دختر کوچولویه دوست داشتنیم... رفتم کنارش نشستم و عاقد شروع کرد به خوندن...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت120
پارت 120 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EIBFDJIC0CIKUGYLMMVDTIPQVHINYCGX
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#پارت120
پارت 120 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EIBFDJIC0CIKUGYLMMVDTIPQVHINYCGX
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت120
با صدای لرزون گلی که بله رو گفت انگار دلم آروم گرفت.
بلاخره این کوچولو مال خانزاده شد....
منم بله دادم که بعد خوندن خطبه به دستور خان اتاق رو خالی کردن.
همه رفتن و من موندم و این کوچولویی که مطمئن بودم از ترس خودشو سفت و محکم گرفته.
با لبخند لبه ی چادرشو گرفتم و آروم از رو صورتش کنار زدم...
بی نظیر بود...
یه تابلویی خالص و ناب پر از زیبایی هایی خیره کننده.
صورتش سفیدتر شده بود. لبای کوچولوشو سرخ کرده بودن و مژه هاش مشکی تر شده بود و بیشتر تاب خورده بود به بالا.
اخمی کردم که ترسیده گفت: زشت شدم؟_
مردی تو رو با آرایش دید؟ _
نه آقا، بی بی گفت چادرمو رو صورتم بپوشونم کسی جز دامادم منو نبینه.
دامادم شمارو میگفت و ریز خندید....
یعنی من نباید الان این جوجه به این لذیذی رو یه لقمه ی چپش میکردم؟!
پاشدم رفتم در اتاق رو قفل کردم که از جاش پاشد وگفت:
آقا حرف بد زدم؟ ببخشید... نشستم و دو طرف پهلوشو گرفتم بلندش کردم و نشوندمش رو پام
. _دیگه بی بی چیا بهت گفته؟بهت
گفته زن و شوهر بازی چجوریه؟ _فقط گفت هرکاری شما گفتین
انجام بدم دستمو بردم زیر دامن عروسش و کردم تو شورتش. ناز کوچولوشو لمس کردم و گفتم: تمیزش کردی؟ _اوهوم..شما گفته بودین
#پارت120
با صدای لرزون گلی که بله رو گفت انگار دلم آروم گرفت.
بلاخره این کوچولو مال خانزاده شد....
منم بله دادم که بعد خوندن خطبه به دستور خان اتاق رو خالی کردن.
همه رفتن و من موندم و این کوچولویی که مطمئن بودم از ترس خودشو سفت و محکم گرفته.
با لبخند لبه ی چادرشو گرفتم و آروم از رو صورتش کنار زدم...
بی نظیر بود...
یه تابلویی خالص و ناب پر از زیبایی هایی خیره کننده.
صورتش سفیدتر شده بود. لبای کوچولوشو سرخ کرده بودن و مژه هاش مشکی تر شده بود و بیشتر تاب خورده بود به بالا.
اخمی کردم که ترسیده گفت: زشت شدم؟_
مردی تو رو با آرایش دید؟ _
نه آقا، بی بی گفت چادرمو رو صورتم بپوشونم کسی جز دامادم منو نبینه.
دامادم شمارو میگفت و ریز خندید....
یعنی من نباید الان این جوجه به این لذیذی رو یه لقمه ی چپش میکردم؟!
پاشدم رفتم در اتاق رو قفل کردم که از جاش پاشد وگفت:
آقا حرف بد زدم؟ ببخشید... نشستم و دو طرف پهلوشو گرفتم بلندش کردم و نشوندمش رو پام
. _دیگه بی بی چیا بهت گفته؟بهت
گفته زن و شوهر بازی چجوریه؟ _فقط گفت هرکاری شما گفتین
انجام بدم دستمو بردم زیر دامن عروسش و کردم تو شورتش. ناز کوچولوشو لمس کردم و گفتم: تمیزش کردی؟ _اوهوم..شما گفته بودین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
+شلوغ نکن کارمو کنم ، جلسه دارم
با ناز نگام کرد و پاشو گذاشت روی شکمم - حوصلم سر رفته
عصبی مچ پاش و گرفتم و لپ تاپ مو بستم
- الان کاری میکنم سر گرم بشی
بعد ..flushedexclamation️no_smoking
RoMan.MaRiZ.KoChOLono_mobile_phonessmiling_imp
RoMan.MaRiZ.KoChOLono_mobile_phonessmiling_imp
RoMan.MaRiZ.KoChOLono_mobile_phonessmiling_imp
با ناز نگام کرد و پاشو گذاشت روی شکمم - حوصلم سر رفته
عصبی مچ پاش و گرفتم و لپ تاپ مو بستم
- الان کاری میکنم سر گرم بشی
بعد ..flushedexclamation️no_smoking
RoMan.MaRiZ.KoChOLono_mobile_phonessmiling_imp
RoMan.MaRiZ.KoChOLono_mobile_phonessmiling_imp
RoMan.MaRiZ.KoChOLono_mobile_phonessmiling_imp
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
مریض_کوچولو..yumcorn
+ هیس!
با ناز لب برچیدم
- میخوام برم از بیمارستان ، حوصلم سر میره اینجا..
لبخند شیطونی زد
- میخوای سرگرمت کنم ؟
چشماش مرموز بود
با تردید سر تکون دادم که لب زد
- الان سرگرمت میکنم خانومم و بعد یهو..speak_no_evilstuck_out_tongue_winking_eyex
RoManno_mobile_phonessmiling_imp
RoManno_mobile_phonessmiling_imp
+ هیس!
با ناز لب برچیدم
- میخوام برم از بیمارستان ، حوصلم سر میره اینجا..
لبخند شیطونی زد
- میخوای سرگرمت کنم ؟
چشماش مرموز بود
با تردید سر تکون دادم که لب زد
- الان سرگرمت میکنم خانومم و بعد یهو..speak_no_evilstuck_out_tongue_winking_eyex
RoManno_mobile_phonessmiling_imp
RoManno_mobile_phonessmiling_imp
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت121
پارت 121 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EJCFHHHD0SZSBOQHWZUEXDNCMNOWLQPW
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#پارت121
پارت 121 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EJCFHHHD0SZSBOQHWZUEXDNCMNOWLQPW
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت121
دامنو بالا کشیدم و لبه ی rtشو کشیدم پایین تا اون کوچولویه شیو شده رو ببینم.
با خجالت پاهاشو جفت کرد...
. _خوشگل شده. آفرین جوجه ل baشو کشیدم تو دهنم و با لذت شروع کردم بوسیدن و مکیدن و در واقع جوییدن.
به هیچ عنوان نمیتونستم در برابر این همه لوندی ذاتی این بچه مقاومت کنم.
همینجورم با دستم داشتم با اون کوچولویه لای پاش که خیs شده بود ور میرفتم.... مست شده بودم و فارغ از زمان و مکان.
غرق تو لذتم بودم که در اتاق زده شد. نمیخواستم اهمیتی بدم و همینجور مشغول عروسک خودم بودم که دستگیره ی در باز شد و... سریع خودمو کشیدم جلو وگلی رو پنهان کردم که... _اینقدر تشنه بودی خانزاده؟ با شنیدن صدای نحسش با خشم دندون قروچه ایی کردم و در گوش گلی گفتم:
لباساتو مرتب کن. سراسیمه مشغول مرتب کردن موهاش شد که خونسرد برگشت عقب و گفتم: به سگ اجازه ی ورود به اتاق عقد رو میدن مگه؟
_با من اینجوری حرف نزن... من عروس این خانواده ام
_از سگ کمتری. کلید اتاق رو از کجا آوردی آشغال
_گفتم با م....آخخخ... شکمشو گرفت و خم شد.
با حرص رفتم سمتش. گوشه ی آستینشو گرفتم ودر حالیکه میکشیدمش سمت در داد زدم: حلیمههه... حلیمه کجاییی...
#پارت121
دامنو بالا کشیدم و لبه ی rtشو کشیدم پایین تا اون کوچولویه شیو شده رو ببینم.
با خجالت پاهاشو جفت کرد...
. _خوشگل شده. آفرین جوجه ل baشو کشیدم تو دهنم و با لذت شروع کردم بوسیدن و مکیدن و در واقع جوییدن.
به هیچ عنوان نمیتونستم در برابر این همه لوندی ذاتی این بچه مقاومت کنم.
همینجورم با دستم داشتم با اون کوچولویه لای پاش که خیs شده بود ور میرفتم.... مست شده بودم و فارغ از زمان و مکان.
غرق تو لذتم بودم که در اتاق زده شد. نمیخواستم اهمیتی بدم و همینجور مشغول عروسک خودم بودم که دستگیره ی در باز شد و... سریع خودمو کشیدم جلو وگلی رو پنهان کردم که... _اینقدر تشنه بودی خانزاده؟ با شنیدن صدای نحسش با خشم دندون قروچه ایی کردم و در گوش گلی گفتم:
لباساتو مرتب کن. سراسیمه مشغول مرتب کردن موهاش شد که خونسرد برگشت عقب و گفتم: به سگ اجازه ی ورود به اتاق عقد رو میدن مگه؟
_با من اینجوری حرف نزن... من عروس این خانواده ام
_از سگ کمتری. کلید اتاق رو از کجا آوردی آشغال
_گفتم با م....آخخخ... شکمشو گرفت و خم شد.
با حرص رفتم سمتش. گوشه ی آستینشو گرفتم ودر حالیکه میکشیدمش سمت در داد زدم: حلیمههه... حلیمه کجاییی...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
هقی زدم
+ برو گمشو بیرون نمیخوام ببینمت نامرد
نیم نگاهی بهم کرد و مردونه خندید
- آیلار خانوم مـن حسودی کرده؟
با بغض نگاهش کردم
+ شوهرمی عوضی ، اینکه با دختر خالهت بگو بخند میکنی انتظار داری حسودی نکنم؟
قدمی برداشت
- حتی حسودی کردنتم جذابه واسم دختر تخس حاجی و یهو ..yumnon-potable_waterexclamation️
RoMaN.DoKhtar.ToKheS.Mnstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
RoMaN.DoKhtar.ToKheS.Mnstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
RoMaN.DoKhtar.ToKheS.Mnstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
+ برو گمشو بیرون نمیخوام ببینمت نامرد
نیم نگاهی بهم کرد و مردونه خندید
- آیلار خانوم مـن حسودی کرده؟
با بغض نگاهش کردم
+ شوهرمی عوضی ، اینکه با دختر خالهت بگو بخند میکنی انتظار داری حسودی نکنم؟
قدمی برداشت
- حتی حسودی کردنتم جذابه واسم دختر تخس حاجی و یهو ..yumnon-potable_waterexclamation️
RoMaN.DoKhtar.ToKheS.Mnstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
RoMaN.DoKhtar.ToKheS.Mnstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
RoMaN.DoKhtar.ToKheS.Mnstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
+ همسر حسود من کجاستت
جیغی کشیدم
- برو گمشو مهراب نمیخوام ببینمت
با ذوق اومد جلوم
+ خانومم باهام قهره؟ هوم؟
با بغض سری تکون دادم و لوس گفتم
- بله.. دیگه دوست ندارم
شیطون نگاهم کرد:
+ لوس نکن خودتو لعنتی ، چشم خانومم نازتو هم میخرمم و یهو ..speak_no_evilnon-potable_waterribbon
RoMaNstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
RoMaNnon-potable_waterstuck_out_tongue_closed_eyes
جیغی کشیدم
- برو گمشو مهراب نمیخوام ببینمت
با ذوق اومد جلوم
+ خانومم باهام قهره؟ هوم؟
با بغض سری تکون دادم و لوس گفتم
- بله.. دیگه دوست ندارم
شیطون نگاهم کرد:
+ لوس نکن خودتو لعنتی ، چشم خانومم نازتو هم میخرمم و یهو ..speak_no_evilnon-potable_waterribbon
RoMaNstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
RoMaNnon-potable_waterstuck_out_tongue_closed_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت122
پارت 122 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EJDDGJFH0UOGHNXFQDZHFLBEOTLKMGBB
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#پارت122
پارت 122 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EJDDGJFH0UOGHNXFQDZHFLBEOTLKMGBB
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت122
_بله آقا حلیمه تو مط... خانم چی شده خاک به سرممم
_صداتو بیار پایین. خانومت هم بردار ببر هولش دادم سمت خدمتکارو دوباره رفتم تو اتاق.
هیچی مهمتر از عروسم نبود
. _بیا اینجا ببینمت، ترسیدی؟
دویید سمتم و بغلم کرد و در حالیکه میلرزید گفت:
من از ستاره خانم خیلی میترسم. خیلی بدجنسه. آقا...
_جانم _ما باید کنار ستاره خانم زندگی کنیم؟
_نه، اون از عمارت رفته _بدجنسه، دخترا رو میزد.
منم چندبار زد. محکم میزنه خم شدم جلوش.
با انگشت شصتم لبای کوچولوشو که دیگه هیچ اثری از رژ روش نمونده بود رو نوازش کردم و گفتم:
دیگه کسی جرعت نداره دستشو روت دراز کنه.
کسی چپ نگاهت کرد میای به من میگی. کوچکترین حرفی از کسی شنیدی باید بیای به من بگی، فهمیدی؟
_چشم
_خوبه رو پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: بشین رو جای عروس میگم خانوما بیان اتاق دورهم باشید
. _چشم دوباره کوتاه لباشو بوسیدم و رفتم. دیگه تا تموم شدن بزم فقط حواسم پیش گلی بود. کم کم عمارت خالی شد و صدای همهمه خاموش.
_خب پسر خان، خوشبخت شی.... منتظرم فردا خبر خوش بشنوم و مشتلق بدم....
#پارت122
_بله آقا حلیمه تو مط... خانم چی شده خاک به سرممم
_صداتو بیار پایین. خانومت هم بردار ببر هولش دادم سمت خدمتکارو دوباره رفتم تو اتاق.
هیچی مهمتر از عروسم نبود
. _بیا اینجا ببینمت، ترسیدی؟
دویید سمتم و بغلم کرد و در حالیکه میلرزید گفت:
من از ستاره خانم خیلی میترسم. خیلی بدجنسه. آقا...
_جانم _ما باید کنار ستاره خانم زندگی کنیم؟
_نه، اون از عمارت رفته _بدجنسه، دخترا رو میزد.
منم چندبار زد. محکم میزنه خم شدم جلوش.
با انگشت شصتم لبای کوچولوشو که دیگه هیچ اثری از رژ روش نمونده بود رو نوازش کردم و گفتم:
دیگه کسی جرعت نداره دستشو روت دراز کنه.
کسی چپ نگاهت کرد میای به من میگی. کوچکترین حرفی از کسی شنیدی باید بیای به من بگی، فهمیدی؟
_چشم
_خوبه رو پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: بشین رو جای عروس میگم خانوما بیان اتاق دورهم باشید
. _چشم دوباره کوتاه لباشو بوسیدم و رفتم. دیگه تا تموم شدن بزم فقط حواسم پیش گلی بود. کم کم عمارت خالی شد و صدای همهمه خاموش.
_خب پسر خان، خوشبخت شی.... منتظرم فردا خبر خوش بشنوم و مشتلق بدم....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت123
درو قفل کردم و کتم رو از تنم
دراوردم و انداختم رو صندلی.
نگاهم خیره به عروسک سفید پوشی بود که وسط تخت نشسته بود
و با چشمای ترسیده داشت نگاهم میکرد.
دقیقا حس شیری رو داشتم که شیرین ترین شکارش رو به دست
آورده.
البته شاید لفظ شکار زیادم مناسب این آهوی ناب نبود...
شروع کردم یکی یکی دگمه های بلیزمو باز کردنکه صدای لرزونش بلند شد.... _آ...آقا میخواین براتون قهوه بیارم؟
مغزم به حدی آدرنالین داشت ترشح میکرد که دیگه نیازی به قهوه نبود.
فقط کوتاه جوابشو دادم:
نه
_پس...پس من مزاحمتون نشم، خسته اید داشت از تخت میومد پایین! دو قدم که برداشت خم شدم سمتش دو طرف پهلوش رو گرفتم و به راحتی بلندش کردم و دوباره نشوندمش وسط تخت...
#پارت123
درو قفل کردم و کتم رو از تنم
دراوردم و انداختم رو صندلی.
نگاهم خیره به عروسک سفید پوشی بود که وسط تخت نشسته بود
و با چشمای ترسیده داشت نگاهم میکرد.
دقیقا حس شیری رو داشتم که شیرین ترین شکارش رو به دست
آورده.
البته شاید لفظ شکار زیادم مناسب این آهوی ناب نبود...
شروع کردم یکی یکی دگمه های بلیزمو باز کردنکه صدای لرزونش بلند شد.... _آ...آقا میخواین براتون قهوه بیارم؟
مغزم به حدی آدرنالین داشت ترشح میکرد که دیگه نیازی به قهوه نبود.
فقط کوتاه جوابشو دادم:
نه
_پس...پس من مزاحمتون نشم، خسته اید داشت از تخت میومد پایین! دو قدم که برداشت خم شدم سمتش دو طرف پهلوش رو گرفتم و به راحتی بلندش کردم و دوباره نشوندمش وسط تخت...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت124
پارت 124 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EJEJEJEA0BNFEZWKSVNRTQJTVKFMSNXT
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#پارت124
پارت 124 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EJEJEJEA0BNFEZWKSVNRTQJTVKFMSNXT
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت124
_کجا؟
کجا میخوای بری که من
استراحت کنم؟
_نمیدونم...
خب میرم پیش بی بی
_بی بی که رفته خونه اش. این ساعت شب میخوای بری اونجا؟تنهایی میتونی بری؟
_خب.. خب میرم اتاق دخترا تو عمارت
_بی بی بهت نگفت باید شبا کجا بخوابی؟
_گفت باید هرچی شما بگین گوش بدم اخرین دگمه هم باز کردم و بلیز رو پرت کردم رو کت و گفتم:
خب پس لباساتو در بیار _میخواین تنبیهم کنین؟
من که کار بدی نکردم
_نه میخوام...
خم شدم سمتش لبای کوچولوشو محکم بوسیدم و ادامه دادم: میخوام دختر کوچولو رو خانوم کنم
_یعنی چی؟!
مشغول در آوردن لباساش شدم و گفتم:
یعنی کاری کنم که همه بفهمن زن منی، مال منی...
_میترسم
_حواسم هست جوجه...
دختر خوبی باشی درد نداره لباس عروسشو درآوردم. بالا تنه کامل لخت و پایین تنه فقط یه شورت توری.
این صحنه چقدر
sپاشو وایستا آروم پاشد کاری که گفتمو انجام داد.
اندام ظریف و ناز. باسن گرد و برجسته و اون بهشت کوچولوش که زیر اون شورت توری خودنمایی میکرد.
دست بردم جلو و از رو شورت با پشت انگشتم بهشتشو نوازش کردم...
_خیس شده؟
_آقا ببخشید نگام که میکنین یا
دست میزنین خیس میشه دست گرفتم لبه ی شورتشو کشیدمش پایین. محشر بود. محشر بود این دختر. اگه امشب میتونستم حس هامو کنترل کنم و آروم پیش برم جوری که بهش آسیب نزنم خیلی خوب میشد...
#پارت124
_کجا؟
کجا میخوای بری که من
استراحت کنم؟
_نمیدونم...
خب میرم پیش بی بی
_بی بی که رفته خونه اش. این ساعت شب میخوای بری اونجا؟تنهایی میتونی بری؟
_خب.. خب میرم اتاق دخترا تو عمارت
_بی بی بهت نگفت باید شبا کجا بخوابی؟
_گفت باید هرچی شما بگین گوش بدم اخرین دگمه هم باز کردم و بلیز رو پرت کردم رو کت و گفتم:
خب پس لباساتو در بیار _میخواین تنبیهم کنین؟
من که کار بدی نکردم
_نه میخوام...
خم شدم سمتش لبای کوچولوشو محکم بوسیدم و ادامه دادم: میخوام دختر کوچولو رو خانوم کنم
_یعنی چی؟!
مشغول در آوردن لباساش شدم و گفتم:
یعنی کاری کنم که همه بفهمن زن منی، مال منی...
_میترسم
_حواسم هست جوجه...
دختر خوبی باشی درد نداره لباس عروسشو درآوردم. بالا تنه کامل لخت و پایین تنه فقط یه شورت توری.
این صحنه چقدر
sپاشو وایستا آروم پاشد کاری که گفتمو انجام داد.
اندام ظریف و ناز. باسن گرد و برجسته و اون بهشت کوچولوش که زیر اون شورت توری خودنمایی میکرد.
دست بردم جلو و از رو شورت با پشت انگشتم بهشتشو نوازش کردم...
_خیس شده؟
_آقا ببخشید نگام که میکنین یا
دست میزنین خیس میشه دست گرفتم لبه ی شورتشو کشیدمش پایین. محشر بود. محشر بود این دختر. اگه امشب میتونستم حس هامو کنترل کنم و آروم پیش برم جوری که بهش آسیب نزنم خیلی خوب میشد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت125
خوابوندمش رو ت خ ت و آردم کشیدم پایین.
sh که در آوردم پاهاشو جفت کرد و با خجالت دستشو گذاشت رو نازش.
_دستتو بردار ببینم زیرش چیه _روم نمیشه
_من باید ناز عروسمو ببینم. بی بی
بهت نگفت حرف گوش کن باشی؟ با خجالت چشمی گفت و دستشو
برداشت.
بی نظیر بود این کوچولو. هرچقدر نگاش میکردم سیر نمیشدم. خم شدم لبامو گذاشتم روش که لرزی کرد و تا خواست پاشو جفت کنه دو طرف و گرفتم و با اخم گفتم:
تکون نخور دوباره گذاشتم روش و شروع کردم بوسیدن. میبوسیدم و . شیرین بود عین عسل... رو کشیدم تو دهنمو با شدت شروع کردم مکیدن . تکون خوردنای ریزش تبدیلشد به پیچ و تاب خوردن. جوری که از رو تخت بلند میکرد و دوباره میکوبید رو تخت..
. زبون زدن و مکیدن منو نمیتونست تاب بیاره بعد چجوری میخواست زیرم بودنو تحمل کنه این کوچولو!
#پارت125
خوابوندمش رو ت خ ت و آردم کشیدم پایین.
sh که در آوردم پاهاشو جفت کرد و با خجالت دستشو گذاشت رو نازش.
_دستتو بردار ببینم زیرش چیه _روم نمیشه
_من باید ناز عروسمو ببینم. بی بی
بهت نگفت حرف گوش کن باشی؟ با خجالت چشمی گفت و دستشو
برداشت.
بی نظیر بود این کوچولو. هرچقدر نگاش میکردم سیر نمیشدم. خم شدم لبامو گذاشتم روش که لرزی کرد و تا خواست پاشو جفت کنه دو طرف و گرفتم و با اخم گفتم:
تکون نخور دوباره گذاشتم روش و شروع کردم بوسیدن. میبوسیدم و . شیرین بود عین عسل... رو کشیدم تو دهنمو با شدت شروع کردم مکیدن . تکون خوردنای ریزش تبدیلشد به پیچ و تاب خوردن. جوری که از رو تخت بلند میکرد و دوباره میکوبید رو تخت..
. زبون زدن و مکیدن منو نمیتونست تاب بیاره بعد چجوری میخواست زیرم بودنو تحمل کنه این کوچولو!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت126
ولی به هیچ وجه نمیتونستم امشبو بیخیالش بشم.
چنان تمام وجودم چشیدنش رو طلب میکرد که کوره ی آتیش بودم
. از سفتی عین سنگ شده بود. ولی باید یکمم با این کوچولو راه میومدم و کم کم خودمو باهاش یکی میکردم.
انگار شب درازی در پیش داشتم و قرار بود تا صبح مشغول این خانم کوچولو میشدم.
زبون آخرمو به ناز کوچولوش زدم و سرمو بلند کردم.
از اشک تو چشاش جمع شده بود و چشماش برق میزد.
نفس نفس میزد و لپاش قرمز شده بود. لباشو بوسیدم و گفتم:
دوسش داشتی؟ سر تکون داد که با اخم گفتم:
با سر جواب نده
_چشم، بله خوب بود...می..میشه بازم؟ شده بود.
این کوچولوی خوردنی رو تختم شده بود.... خم شدم محکم لباشو بوسیدم و گفتم:
اینبار میخوایم یه کار مهمتر انجام بدیم
_چه کاری؟ من اینو دوست داشتم. بوسم که میکنین یه جوریم میشه دست بردم سمت کمر شلوارم
. کمربندمو باز کردم و دگمه و زیپ شلوارم. شلوارو از تنم کندم که با چشمای کنجکاوش خیره شد به که از زیر باد کرده بود
. _آقا اونجاتون باد کرده
_آره آماده شده برای انجام دادن
اون کار جالبی که گفتم
_چکار؟
_س.. کاری که هر مردی با عروسش میکنه..
. که پارچه ی زیرت خونی بشه و همه بفهمن دیگه خانم بزرگی شدی _نه...نه میترسم..درد داره.. زهرا میگفت خواهرش از درد همش گریه میکرد. آقا نه تو رو خدا _هیشش... دست کوچولوشو گرفتم و گذاشتم رو و گفتم: لمسش کن...
#پارت126
ولی به هیچ وجه نمیتونستم امشبو بیخیالش بشم.
چنان تمام وجودم چشیدنش رو طلب میکرد که کوره ی آتیش بودم
. از سفتی عین سنگ شده بود. ولی باید یکمم با این کوچولو راه میومدم و کم کم خودمو باهاش یکی میکردم.
انگار شب درازی در پیش داشتم و قرار بود تا صبح مشغول این خانم کوچولو میشدم.
زبون آخرمو به ناز کوچولوش زدم و سرمو بلند کردم.
از اشک تو چشاش جمع شده بود و چشماش برق میزد.
نفس نفس میزد و لپاش قرمز شده بود. لباشو بوسیدم و گفتم:
دوسش داشتی؟ سر تکون داد که با اخم گفتم:
با سر جواب نده
_چشم، بله خوب بود...می..میشه بازم؟ شده بود.
این کوچولوی خوردنی رو تختم شده بود.... خم شدم محکم لباشو بوسیدم و گفتم:
اینبار میخوایم یه کار مهمتر انجام بدیم
_چه کاری؟ من اینو دوست داشتم. بوسم که میکنین یه جوریم میشه دست بردم سمت کمر شلوارم
. کمربندمو باز کردم و دگمه و زیپ شلوارم. شلوارو از تنم کندم که با چشمای کنجکاوش خیره شد به که از زیر باد کرده بود
. _آقا اونجاتون باد کرده
_آره آماده شده برای انجام دادن
اون کار جالبی که گفتم
_چکار؟
_س.. کاری که هر مردی با عروسش میکنه..
. که پارچه ی زیرت خونی بشه و همه بفهمن دیگه خانم بزرگی شدی _نه...نه میترسم..درد داره.. زهرا میگفت خواهرش از درد همش گریه میکرد. آقا نه تو رو خدا _هیشش... دست کوچولوشو گرفتم و گذاشتم رو و گفتم: لمسش کن...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت127
به سختی جلوی خودمو گرفته بودم که آروم پیش برم.
تمام تنم داشت آتیش میگرفت از اینهمه خواستن.
دستشو آروم هدایت کردم تو شو و گفتم:
باهاش بازی کن
_آق...آقا اینجاتون چقد بزرگه!
_واکنشش به دیدن بدن توئه کوچولو...
_یعنی چی؟؟
دستشو از تو ش در آوردم و دوتا دستاشو با یه دستم بالای سرش نگه داشتم. خم شدم روش و شروع کردم لبه بوسیدن و مکیدن.
با دست آزادم با نازش بازی میکردم تا حسابی خیs شدم. البته مطمئنا هرچقدر هم که خیs میشد باز درد زیادی باید تحمل میکرد.
لبامو از رو لباش برداشتم و مشغول مکیدن و زبون زدن های کوچولوش شدم.
ناله میکرد و جیغ های کوتاه میکشید.
همینجور که روش خیمه زده بودم. واسه اینکه نبینه و ترس تو جونش نیافته آروم ش کشیدم پایین که چیزی نبینه.
خودمو به وسط پاش مالیدم که گفت:
این... این چیه؟ آی... آقا یه چیزی اونجامه...ماره؟ آقا وایسین...
#پارت127
به سختی جلوی خودمو گرفته بودم که آروم پیش برم.
تمام تنم داشت آتیش میگرفت از اینهمه خواستن.
دستشو آروم هدایت کردم تو شو و گفتم:
باهاش بازی کن
_آق...آقا اینجاتون چقد بزرگه!
_واکنشش به دیدن بدن توئه کوچولو...
_یعنی چی؟؟
دستشو از تو ش در آوردم و دوتا دستاشو با یه دستم بالای سرش نگه داشتم. خم شدم روش و شروع کردم لبه بوسیدن و مکیدن.
با دست آزادم با نازش بازی میکردم تا حسابی خیs شدم. البته مطمئنا هرچقدر هم که خیs میشد باز درد زیادی باید تحمل میکرد.
لبامو از رو لباش برداشتم و مشغول مکیدن و زبون زدن های کوچولوش شدم.
ناله میکرد و جیغ های کوتاه میکشید.
همینجور که روش خیمه زده بودم. واسه اینکه نبینه و ترس تو جونش نیافته آروم ش کشیدم پایین که چیزی نبینه.
خودمو به وسط پاش مالیدم که گفت:
این... این چیه؟ آی... آقا یه چیزی اونجامه...ماره؟ آقا وایسین...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت128
_هیشش.. آروم باش چیزی نیست من حواسم هست. پاهاتو بازتر کن
_چرا؟ میخواین چکار کنین؟ نکن مترسم... آقا..
_نترس خانم کوچولو، بازش کن خودم با دستم رون کنار زدم و پاهاشو بازتر کردم. خودمو باهاش تنظیم کردم.
مطمئن بودم درد زیادی رو باید تحمل کنه ولی چاره ایی نداشتم. ل رو لرگذاشتمو آروم و با قدرت شروع کردم داخلش فرو کردن.
اولش آروم تقلا کرد ولی وقتی یکباره تا تهش کردم جیغی کشید که صداش تو دهنم خفه شد.
سراسیمه شروع کرده بود تقلا کردن.
ولی جوری زیرم قفل بود که نمیتونست تکون بخوره.
یکم خودمو توش ثابت نگه داشتم و آروم آروم شروع کردم زدن. خیلی تنg بود و این تنگیش لذتی بهم میداد که توصیف شدنی نبود.
ل که از رو ل برداشتم با گریه گفت: د...درش بیار... نازم میسوزه ... آییی.. بی بیی.. درش بیاررر..
. _هیشش... الان تموم میشه کوچولویه من.
شل کن خودتو و تند تر ضربه زدم تا در نهایت با فشار توش شدم و ازش کشیدم بیرون و دستاشو ول کردم و کنارش دراز کشیدم. سریع چرخید به پشت و تو خودش جمع شد.
#پارت128
_هیشش.. آروم باش چیزی نیست من حواسم هست. پاهاتو بازتر کن
_چرا؟ میخواین چکار کنین؟ نکن مترسم... آقا..
_نترس خانم کوچولو، بازش کن خودم با دستم رون کنار زدم و پاهاشو بازتر کردم. خودمو باهاش تنظیم کردم.
مطمئن بودم درد زیادی رو باید تحمل کنه ولی چاره ایی نداشتم. ل رو لرگذاشتمو آروم و با قدرت شروع کردم داخلش فرو کردن.
اولش آروم تقلا کرد ولی وقتی یکباره تا تهش کردم جیغی کشید که صداش تو دهنم خفه شد.
سراسیمه شروع کرده بود تقلا کردن.
ولی جوری زیرم قفل بود که نمیتونست تکون بخوره.
یکم خودمو توش ثابت نگه داشتم و آروم آروم شروع کردم زدن. خیلی تنg بود و این تنگیش لذتی بهم میداد که توصیف شدنی نبود.
ل که از رو ل برداشتم با گریه گفت: د...درش بیار... نازم میسوزه ... آییی.. بی بیی.. درش بیاررر..
. _هیشش... الان تموم میشه کوچولویه من.
شل کن خودتو و تند تر ضربه زدم تا در نهایت با فشار توش شدم و ازش کشیدم بیرون و دستاشو ول کردم و کنارش دراز کشیدم. سریع چرخید به پشت و تو خودش جمع شد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
- اصلا حالا که اینجوره میرم به دشمن خودمو معرفی میکنم اسیرم کنه موهاش پر کلاغیش از تو بور قشنگ تره.
آستین لباسمو کشید.
+ اسیر شدن دوست داری؟
- اگه یه پسر جذاب باشه چه جورم!
عصبی داد زد.
- سروان مورگان نلا تو چادر من بازداشته تا شب بعد از ماموریتی خودم برگردم و تاوانتو تعیین کنم...neutral_facefire
RoMaN.JeNeRaL.MaNyfiresmiling_imp
RoMaN.JeNeRaL.MaNyfiresmiling_imp
RoMaN.JeNeRaL.MaNyfiresmiling_imp
آستین لباسمو کشید.
+ اسیر شدن دوست داری؟
- اگه یه پسر جذاب باشه چه جورم!
عصبی داد زد.
- سروان مورگان نلا تو چادر من بازداشته تا شب بعد از ماموریتی خودم برگردم و تاوانتو تعیین کنم...neutral_facefire
RoMaN.JeNeRaL.MaNyfiresmiling_imp
RoMaN.JeNeRaL.MaNyfiresmiling_imp
RoMaN.JeNeRaL.MaNyfiresmiling_imp
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت129
حتما درد داشت. ولی نمیتونستم ادامه ندم.
نمیشد بهش دست نزنم...
اگه اون پارچه ی خونی رو صبح به بزرگا نشون نمیدادم به راحتی این بچه رو نشونه میگرفتن برای هدفهای کثیفشون.
اونم وقتی یه عفریته ی گرگ صفت مثل ستاره به کمین نشسته بود
درسته گلی درد کشیده بود ولی این درد برای محافظت ازش لازم بود
. بازوشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم.
تا خواست تکون بخوره و واکنش نشون بده دستمو حلقه کردم دور جسم کوچولوش و زیر گوشش گفتم:
هیششش.. میخوای دختر بدی بشی؟
_اونج..اونجام درد میکنه... خ...خون اومد... ش..شما گ...گفتین تن..تنبیه نمیکنین... وقتی اینجوری با بغض و هق هق حرف میزد نباید یه بار دیگه قورتش میدادم؟
آخه بچه چه میدونی تو داری با روح و روان من چجوری بازی میکنی... حیف که درد داری و اولین بارت بوده و باید مراعاتتو کنم.
رو لاله ی گوشش رو بوسیدم و گفتم:
تنبیهت نکردم. این کاریه که همه ی مردا با عروسشون میکنن
_چرا؟ چرا اونجای عروسا رو خون بیارن؟
من که کاری نکردم
_اون خون نشون میده تو دیگه زن شدی و یه دختر کوچولو نیستی. دفعه ی دیگه که بخوام دیگه خون نمیاد و اینجوری هم دردت نمیگیره _ن...نه...نههه.. دیگه نه..
_هیشش... آروم بگیر الان کاریت ندارم پاشدم اون دستمال سفید رو از پاتختی برداشتم.
پاهاشو از هم باز کردم که ترسیده گفت:
بخدا درد میکنه. دیگه نه...
_نمیخوام باز کن پاهاتو خونشو پاک کنم یکم آروم گرفت و پاهاشو باز کرد. پارچه سفیدو گذاشتم رو نازش و پاهاشو جفت کردم.
_بذار لای پات بمونه خون اومد بگیره به پارچه
#پارت129
حتما درد داشت. ولی نمیتونستم ادامه ندم.
نمیشد بهش دست نزنم...
اگه اون پارچه ی خونی رو صبح به بزرگا نشون نمیدادم به راحتی این بچه رو نشونه میگرفتن برای هدفهای کثیفشون.
اونم وقتی یه عفریته ی گرگ صفت مثل ستاره به کمین نشسته بود
درسته گلی درد کشیده بود ولی این درد برای محافظت ازش لازم بود
. بازوشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم.
تا خواست تکون بخوره و واکنش نشون بده دستمو حلقه کردم دور جسم کوچولوش و زیر گوشش گفتم:
هیششش.. میخوای دختر بدی بشی؟
_اونج..اونجام درد میکنه... خ...خون اومد... ش..شما گ...گفتین تن..تنبیه نمیکنین... وقتی اینجوری با بغض و هق هق حرف میزد نباید یه بار دیگه قورتش میدادم؟
آخه بچه چه میدونی تو داری با روح و روان من چجوری بازی میکنی... حیف که درد داری و اولین بارت بوده و باید مراعاتتو کنم.
رو لاله ی گوشش رو بوسیدم و گفتم:
تنبیهت نکردم. این کاریه که همه ی مردا با عروسشون میکنن
_چرا؟ چرا اونجای عروسا رو خون بیارن؟
من که کاری نکردم
_اون خون نشون میده تو دیگه زن شدی و یه دختر کوچولو نیستی. دفعه ی دیگه که بخوام دیگه خون نمیاد و اینجوری هم دردت نمیگیره _ن...نه...نههه.. دیگه نه..
_هیشش... آروم بگیر الان کاریت ندارم پاشدم اون دستمال سفید رو از پاتختی برداشتم.
پاهاشو از هم باز کردم که ترسیده گفت:
بخدا درد میکنه. دیگه نه...
_نمیخوام باز کن پاهاتو خونشو پاک کنم یکم آروم گرفت و پاهاشو باز کرد. پارچه سفیدو گذاشتم رو نازش و پاهاشو جفت کردم.
_بذار لای پات بمونه خون اومد بگیره به پارچه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت130
سری تکون داد. دوباره کشیدمش تو بغلم و با دستم آروم آروم رو لپ رو نوازش کردم تا آروم بگیره.
کم کم دردش آروم شد.
چشماش خمار شدن و بلاخره خوابش برد.
رو پیشونیش رو بوسیدم و زمزمه وار گفتم: خانوم شدنت مبارک عشق کوچولوی رهام.
کادوتم فردا بهت میدم کوچولو... خودمم دیگه اینقدر نوازشش کردم و نگاهش کردم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
با صدای تقه هایی که به در میخورد کلافه چشم باز کردم.
خواستم عصبی داد بکشم که چشمم خورد به موجود کوچولویی که مچاله شده بود تو بغلم.
لبخندی بهش زدم و دستمو کشیدم پشت کمرش.
از دیشب همینجوری لخت تو بغلم بود. البته خودمم چیزی تنم نبود. پتو روش کشیدم که نقی زد و دوباره خوابید.
پاشدم شورت و شلوارمو تنم کردم و درو باز کردم و جلوی در وایستادم. یکی از خدمه بود...
_چته کله سحر؟ خم شد سینی بزرگی که رو زمین بود رو برداشت و گفت اینو آوردم براتون. گفتن نشون هم بدید من ببرم.
نگاهی به سینی کردم. انواع اقسام خوراکی های مقوی و خوشمزه.
برای تقویت گلی.... سینی رو ازش گرفتم و گفتم:
بمون بیارمش درو با پام بستم.سینی رو روی میز جلوی مبل تو اتاق گذاشتم و رفتم سمت گلی. پتو رواز روش کنار زدم که غرغری زد و چشم باز کرد..
_آقا نخوابم؟ مریضم اخه... با لبخند به قیافه ی ژولیده اش نگاه کردم. خم شدم محکم لباشو بوسیدم و گفتم:
وسوسهام نکن مریض ترت کنم.
پاهاتو باز کن پارچه رو بردارم.
و خودم طاق بازش کردم و پارچه رو از لای پاش برداشتم.
_آخخخ...
_هیشش..یه حموم کنی خوب میشی چیزی نیست پارچه رو لای یه پارچه ی تمیز دیگه گذاشتم و انداختمش تو مشما و بردم دادم به اون خدمه. درو بستم و اومدم سر وقت گلی....
#پارت130
سری تکون داد. دوباره کشیدمش تو بغلم و با دستم آروم آروم رو لپ رو نوازش کردم تا آروم بگیره.
کم کم دردش آروم شد.
چشماش خمار شدن و بلاخره خوابش برد.
رو پیشونیش رو بوسیدم و زمزمه وار گفتم: خانوم شدنت مبارک عشق کوچولوی رهام.
کادوتم فردا بهت میدم کوچولو... خودمم دیگه اینقدر نوازشش کردم و نگاهش کردم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
با صدای تقه هایی که به در میخورد کلافه چشم باز کردم.
خواستم عصبی داد بکشم که چشمم خورد به موجود کوچولویی که مچاله شده بود تو بغلم.
لبخندی بهش زدم و دستمو کشیدم پشت کمرش.
از دیشب همینجوری لخت تو بغلم بود. البته خودمم چیزی تنم نبود. پتو روش کشیدم که نقی زد و دوباره خوابید.
پاشدم شورت و شلوارمو تنم کردم و درو باز کردم و جلوی در وایستادم. یکی از خدمه بود...
_چته کله سحر؟ خم شد سینی بزرگی که رو زمین بود رو برداشت و گفت اینو آوردم براتون. گفتن نشون هم بدید من ببرم.
نگاهی به سینی کردم. انواع اقسام خوراکی های مقوی و خوشمزه.
برای تقویت گلی.... سینی رو ازش گرفتم و گفتم:
بمون بیارمش درو با پام بستم.سینی رو روی میز جلوی مبل تو اتاق گذاشتم و رفتم سمت گلی. پتو رواز روش کنار زدم که غرغری زد و چشم باز کرد..
_آقا نخوابم؟ مریضم اخه... با لبخند به قیافه ی ژولیده اش نگاه کردم. خم شدم محکم لباشو بوسیدم و گفتم:
وسوسهام نکن مریض ترت کنم.
پاهاتو باز کن پارچه رو بردارم.
و خودم طاق بازش کردم و پارچه رو از لای پاش برداشتم.
_آخخخ...
_هیشش..یه حموم کنی خوب میشی چیزی نیست پارچه رو لای یه پارچه ی تمیز دیگه گذاشتم و انداختمش تو مشما و بردم دادم به اون خدمه. درو بستم و اومدم سر وقت گلی....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
- تبریک میگم آقا..
هردو تا بچه هاتون سالمه ، دوتا پسر تپل!!
اهمیتی ندادم
با استرس پرسیدم:
- دکتر.. دکتر زنم چی؟!
اونم حالش خوبه؟!
رنگ نگاهش عوض شد
ترسیده نگاهش میکردم که لب زد: زنتون خیلی ضعیف بود.. متاسفانه وسط عمل حالش بد شد و..🥺no_pedestriansfire
RoMaN.Az.MaN.NaTaRsxsmiling_imp
RoMaN.Az.MaN.NaTaRsxsmiling_imp
RoMaN.Az.MaN.NaTaRsxsmiling_imp
هردو تا بچه هاتون سالمه ، دوتا پسر تپل!!
اهمیتی ندادم
با استرس پرسیدم:
- دکتر.. دکتر زنم چی؟!
اونم حالش خوبه؟!
رنگ نگاهش عوض شد
ترسیده نگاهش میکردم که لب زد: زنتون خیلی ضعیف بود.. متاسفانه وسط عمل حالش بد شد و..🥺no_pedestriansfire
RoMaN.Az.MaN.NaTaRsxsmiling_imp
RoMaN.Az.MaN.NaTaRsxsmiling_imp
RoMaN.Az.MaN.NaTaRsxsmiling_imp
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت131
پتو رو پیچیده بود دور تن و خیره شده بود به سینی رومیز.
حتما چشمشو گرفته بود.
لبخندی زدم و رفتم نشستم رو مبل روبه روی میز.
یه لقمه از سرشیر و خامه گرفتم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
دوسش داری؟
_من؟ سرچرخوندم سمتش و گفتم: آره تو، مگه غیر از توکسی دیگه هم اینجا هست
_نه نیست. فقط منم...
_خب دوسش داری؟
_چیو؟ لقمه ی تو دستمو نشونش دادم و گفتم: اینو
_آره..
_پس بیا دیگه
_منم اجازه دارم بخورم؟
_بیا اینجا تا بهت بگم تا از تخت پاشد صدای آخش بلند شد و چهره اش از درد رفت تو هم. با چشمای خیس از نم اشک نگاهم کرد و با بغض گفت: نازم درد میکنه _بیا اینجا ببینمش
#پارت131
پتو رو پیچیده بود دور تن و خیره شده بود به سینی رومیز.
حتما چشمشو گرفته بود.
لبخندی زدم و رفتم نشستم رو مبل روبه روی میز.
یه لقمه از سرشیر و خامه گرفتم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
دوسش داری؟
_من؟ سرچرخوندم سمتش و گفتم: آره تو، مگه غیر از توکسی دیگه هم اینجا هست
_نه نیست. فقط منم...
_خب دوسش داری؟
_چیو؟ لقمه ی تو دستمو نشونش دادم و گفتم: اینو
_آره..
_پس بیا دیگه
_منم اجازه دارم بخورم؟
_بیا اینجا تا بهت بگم تا از تخت پاشد صدای آخش بلند شد و چهره اش از درد رفت تو هم. با چشمای خیس از نم اشک نگاهم کرد و با بغض گفت: نازم درد میکنه _بیا اینجا ببینمش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
رمان نوازشم کن🫦🫧 دلبر قاضی
.#بـوسم_کـُن 🫦hearts️
#پارت132
دستامو باز کردم و بهش اشاره زدم بیاد پیشم.
همونجور پتو پیچ آروم پاشد و دولا دولا اومد سمتم.
لعنتی دلم میخواست بازم بخوابونمش رو تخت و تا میتونم ترتیبشو بدم.
تمام کاراش به حدی به چشم من لوند میومد که سریع میزدم بالا. خواست کنارم بشینه رو زمین که دستشو نگه داشتم و گفتم:
هی چکار میکنی؟
_کجا بشینم پس؟!
_پتو رو از دورت بردار
_آخه لباس نپوشیدم لقمه رو گذاشتم تو سینی.
پاشدم پتو رو از دورش باز کردم . نشستم و کمرشو گرفتم و نشوندمش رو پام.
خواست بلند شه که کمرشو محکم نگه داشتم و با تشر گفتم:
آروم بگیر گلی، حتما باید دعوات کنم؟ اشکش از تشر من در اومد! حتما بخاطر دردی که داشت اینجوری دلنازک شده بود!
_لباس نپوشیدم. نازم خون میاد شلوارتون کثیف شد لقمه رو از تو سینی برداشتم گرفتم جلو دهنش و رو سرشو بوسیدم و گفتم:
اشکالی نداره. دختر خوبی باش دعوات نکنم.
نازت هم بریم حموم بشورمش خوب میشه دیگه دهن باز کرد لقمه رو خورد و همینجور که میجویید گفت:
شما چرا بشورید؟ من خودم بلدم
_ولی من میخام عروسکمو بشورم
_بی بی دعوام میکنه یه لقمه دیگه گذاشتم دهنش و گفتم:
اختیار تو فقط دست منه گلی. دیگه نگی این فلان میگه اون بسار میگه ها
_چشم، شما نمیخورید؟ با وسوسه نگاهی به س های کوچولوش انداختم. انگشتمو تو کاسه عسل کردم و ....
#پارت132
دستامو باز کردم و بهش اشاره زدم بیاد پیشم.
همونجور پتو پیچ آروم پاشد و دولا دولا اومد سمتم.
لعنتی دلم میخواست بازم بخوابونمش رو تخت و تا میتونم ترتیبشو بدم.
تمام کاراش به حدی به چشم من لوند میومد که سریع میزدم بالا. خواست کنارم بشینه رو زمین که دستشو نگه داشتم و گفتم:
هی چکار میکنی؟
_کجا بشینم پس؟!
_پتو رو از دورت بردار
_آخه لباس نپوشیدم لقمه رو گذاشتم تو سینی.
پاشدم پتو رو از دورش باز کردم . نشستم و کمرشو گرفتم و نشوندمش رو پام.
خواست بلند شه که کمرشو محکم نگه داشتم و با تشر گفتم:
آروم بگیر گلی، حتما باید دعوات کنم؟ اشکش از تشر من در اومد! حتما بخاطر دردی که داشت اینجوری دلنازک شده بود!
_لباس نپوشیدم. نازم خون میاد شلوارتون کثیف شد لقمه رو از تو سینی برداشتم گرفتم جلو دهنش و رو سرشو بوسیدم و گفتم:
اشکالی نداره. دختر خوبی باش دعوات نکنم.
نازت هم بریم حموم بشورمش خوب میشه دیگه دهن باز کرد لقمه رو خورد و همینجور که میجویید گفت:
شما چرا بشورید؟ من خودم بلدم
_ولی من میخام عروسکمو بشورم
_بی بی دعوام میکنه یه لقمه دیگه گذاشتم دهنش و گفتم:
اختیار تو فقط دست منه گلی. دیگه نگی این فلان میگه اون بسار میگه ها
_چشم، شما نمیخورید؟ با وسوسه نگاهی به س های کوچولوش انداختم. انگشتمو تو کاسه عسل کردم و ....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA12Kدنبال کننده
رمان دلبر قاضی بوسم کن ،snowflake️🤍 رمان چنگ نزن وحشی اشتباه لذیذ من تو سالیوان منی عروس پشت پرده مهماندار هتل گوریل منی فوتبالیست خشن من پیتزای کی بودی سندت به ناممه تتو ارتیست دبیرستان تاکسیک جیغ نزن به من بگو عمو آرایشگر خشن من ثمر ژیکان رئیس بیمارستان دلبرک شاه دزد زن بابای خواستنی دوشیزه ناپاک من
مشاهده کانال پیامرسان