۱۳ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_141
یهو صورتش تغییر کرد، عین کسایی که از چیزی ترسیدن..
- چیه؟ چرا عین بت وایسادی منو نگا میکنی؟
زودباش لطیفه..
لباسش کجاست؟؟
- ام.. خب...ل..ب..اس..
- چه مرگته؟ چرا لال مونی گرفتی..
اصلا نمیخاد خودم پیدا میکنم..
بعد یهو برگشت سمتم
- لباسه چه رنگی بود اطرا؟
- قهوه ای..
- داخل چی بود؟
- یه نایلون رنگی..
یهو از کنارم رد شد..
دوییدم پشتش و توی راه سوال پیچش میکردم
- چیشد؟ کجا میری خان...
تو نمیخای حساب این زنیکه.. اه.. اصلا به درک..
وارد اتاقش شد که منم کلافه رسیدم اونجا
نایلونی که لباسم توش بود و افتاده بود روی مبل اتاقشو برداشت..
- این رنگی بود؟؟
- نه..
این مشکیه..یادم مشکی نبود..
بعد دوباره برگشت سمت اتاق لطیفه
درو یه تنه زد که باز شد..
لطیفه به حالت مظلوم چسبید به بازوش و با ترس و لرز گفت:
- والا یه لحظه وایسا.. والااا..
ولی کنارش زد
با دستای گندش لباسای مجلل لطیفه رو از توی کمدش میکشید بیرون و پرت میکرد روی زمین..
میتونستم عصبی بودن لطیفه رو بو بکشم!!
「 JOIN 」
#𝗣𝗮𝗿𝘁_141
یهو صورتش تغییر کرد، عین کسایی که از چیزی ترسیدن..
- چیه؟ چرا عین بت وایسادی منو نگا میکنی؟
زودباش لطیفه..
لباسش کجاست؟؟
- ام.. خب...ل..ب..اس..
- چه مرگته؟ چرا لال مونی گرفتی..
اصلا نمیخاد خودم پیدا میکنم..
بعد یهو برگشت سمتم
- لباسه چه رنگی بود اطرا؟
- قهوه ای..
- داخل چی بود؟
- یه نایلون رنگی..
یهو از کنارم رد شد..
دوییدم پشتش و توی راه سوال پیچش میکردم
- چیشد؟ کجا میری خان...
تو نمیخای حساب این زنیکه.. اه.. اصلا به درک..
وارد اتاقش شد که منم کلافه رسیدم اونجا
نایلونی که لباسم توش بود و افتاده بود روی مبل اتاقشو برداشت..
- این رنگی بود؟؟
- نه..
این مشکیه..یادم مشکی نبود..
بعد دوباره برگشت سمت اتاق لطیفه
درو یه تنه زد که باز شد..
لطیفه به حالت مظلوم چسبید به بازوش و با ترس و لرز گفت:
- والا یه لحظه وایسا.. والااا..
ولی کنارش زد
با دستای گندش لباسای مجلل لطیفه رو از توی کمدش میکشید بیرون و پرت میکرد روی زمین..
میتونستم عصبی بودن لطیفه رو بو بکشم!!
「 JOIN 」
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_142
- این کوفتی کجاست لطیفه هااان؟؟
- خان بسه لطفا..
بسه اتاقم لباسام کیفام کلکسیون کفشام همه چیو بهم ریختی..
با غضب برگشت و نگاش کرد
- من که میدونم همه ی فتنه ها زیر سر توعه، من که میدونم از حسادت چشمت نمیبینه من یه شب خوب با دختر مورد علاقم داشته باشم!!
لطیفه یهو از کوره در رفت
جیغ بنفشی کشید که حتی خان هم ازش ترسید
هق زد
- دختر مورد علاقت؟
پس من چی؟؟ من... من توی این خونه چیم برات؟؟ هان؟
- خودت تایین میکنی چی هستی و چی نیستی..لباسشو پس بده!
داد زد
- من برنداشتمممم..
خودش کور بود پلاستیک و اشتباه برداشت..
خان یهو حمله کرد سمتش
سرجام خشکم زده بود و فقط نگام قفل بود به دستای خان که دور گلوی لطیفه حلقه شد و از زمین بلندش کرد.
- دهن گشادتو ببند..
دلت میخاد همینجا بکشمت؟ سنگ قبرتم امادست..
جلو رفتم با وحشت دستامو گذاشتم روی مچ دستاش و کشیدم عقب
- بسههههه.. ولش کننن..
لطیفه زره ای برام مهم نبود
ولی نمیتونستم قاتل شدن مردی که عاشقش بودم و با چشم ببینم..
「 JOIN➻ 」
#𝗣𝗮𝗿𝘁_142
- این کوفتی کجاست لطیفه هااان؟؟
- خان بسه لطفا..
بسه اتاقم لباسام کیفام کلکسیون کفشام همه چیو بهم ریختی..
با غضب برگشت و نگاش کرد
- من که میدونم همه ی فتنه ها زیر سر توعه، من که میدونم از حسادت چشمت نمیبینه من یه شب خوب با دختر مورد علاقم داشته باشم!!
لطیفه یهو از کوره در رفت
جیغ بنفشی کشید که حتی خان هم ازش ترسید
هق زد
- دختر مورد علاقت؟
پس من چی؟؟ من... من توی این خونه چیم برات؟؟ هان؟
- خودت تایین میکنی چی هستی و چی نیستی..لباسشو پس بده!
داد زد
- من برنداشتمممم..
خودش کور بود پلاستیک و اشتباه برداشت..
خان یهو حمله کرد سمتش
سرجام خشکم زده بود و فقط نگام قفل بود به دستای خان که دور گلوی لطیفه حلقه شد و از زمین بلندش کرد.
- دهن گشادتو ببند..
دلت میخاد همینجا بکشمت؟ سنگ قبرتم امادست..
جلو رفتم با وحشت دستامو گذاشتم روی مچ دستاش و کشیدم عقب
- بسههههه.. ولش کننن..
لطیفه زره ای برام مهم نبود
ولی نمیتونستم قاتل شدن مردی که عاشقش بودم و با چشم ببینم..
「 JOIN➻ 」
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_143
انقد گلوشو فشار داده بود که با ول کردنش افتاد روی زمین و شروع کرد به خس خس کردن..
ترسیدم سمت لطیفه رفتم
- لطیفه.. خوبی..!؟
دستم و با شدت کنار زد
- گمشو به من دست نزن عوضی
صاف وایسادم
خان گوشه اتاق سرشو تکیه داده بود به دیوار..
- همش تقصیر من بود.
اره شاید من اشتباه دیدم خان..
بیخیالش بیا بریم ازینجا..
یهو لطیفه صداشو انداخت تو گلوش:
- گمشید از اتاق من بیرون..
حالم از جفتتون بهم میخوره..
دلم میخاست برگردم و بگم حال ماهم از تو بهم میخوره ولی الان وقتش نبود.
ته دلم میدونستم که لطیفه این کار رو از قصد کرده ولی وقتشه برای اروم کردن خان دم به تله بدم..
دستشو گرفتم و اروم بردمش بیرون..
برگشتیم اتاق
افتاد روی تخت و پوفی کشید..
دستشو گذاشت روی سرش
- سرم درد میکنه..
- بگم برات قرص ارامبخش بیارن؟؟
پوزخند شیطونی زد و زیر چشمی نگام کرد
- آرامبخش بهتر از تو؟
بیا اینجا ببینم..
عین بچه ها دوییدم سمتش
خوابیدم توی بغلش.
「 JOIN➻ 」
#𝗣𝗮𝗿𝘁_143
انقد گلوشو فشار داده بود که با ول کردنش افتاد روی زمین و شروع کرد به خس خس کردن..
ترسیدم سمت لطیفه رفتم
- لطیفه.. خوبی..!؟
دستم و با شدت کنار زد
- گمشو به من دست نزن عوضی
صاف وایسادم
خان گوشه اتاق سرشو تکیه داده بود به دیوار..
- همش تقصیر من بود.
اره شاید من اشتباه دیدم خان..
بیخیالش بیا بریم ازینجا..
یهو لطیفه صداشو انداخت تو گلوش:
- گمشید از اتاق من بیرون..
حالم از جفتتون بهم میخوره..
دلم میخاست برگردم و بگم حال ماهم از تو بهم میخوره ولی الان وقتش نبود.
ته دلم میدونستم که لطیفه این کار رو از قصد کرده ولی وقتشه برای اروم کردن خان دم به تله بدم..
دستشو گرفتم و اروم بردمش بیرون..
برگشتیم اتاق
افتاد روی تخت و پوفی کشید..
دستشو گذاشت روی سرش
- سرم درد میکنه..
- بگم برات قرص ارامبخش بیارن؟؟
پوزخند شیطونی زد و زیر چشمی نگام کرد
- آرامبخش بهتر از تو؟
بیا اینجا ببینم..
عین بچه ها دوییدم سمتش
خوابیدم توی بغلش.
「 JOIN➻ 」
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_144
دستشو اروم کشید روی سرم..
- دلم میخاست ببینم چی میخاستی برام بپوشی..
لبام لوس شد، واقعا خودمم ذوقم پرید لعنت به لطیفه..
- اوهوم،
منم دوست داشتم واکنشتو ببینم..
- من که خوشم میومد
اخه توی وروجک توی همه چی خوشگلی..
- اوممم.. میشه بغلم کنی..
دلم میخاد چند ثانیه تو بغلت آروم بگیرم والا، سرم خیلی درد میکنه..
دستاشو دورم حلقه کرد و سرم و چسبوند به سینه اش..
- بخواب جوجه..
چشمام و بستم تا یکم گرم شده بود یهو به شدت در اتاق کوبیده شد..
- ارباب؟؟ اطرااا خانوم.. هستید!؟؟؟
صداش میلرزید از تن صداش فهمیدم فهیمه پرستار بچه است..
سریع صاف نشستم..
- کیه؟ چیشده؟؟
خانم کنارم نشست
پاشدم و سریع رفتم سمت در..
درو باز کردم..
به اولین چیزی که چشمم خورد صورت نگران پرستار و بعدم چهره ی معصوم ساتنا بود.
- چیشده؟
- خیلی گریه میکنه خانوم..
دلش درد گرفته.. نمیدونم چیکارش کنم..
#𝗣𝗮𝗿𝘁_144
دستشو اروم کشید روی سرم..
- دلم میخاست ببینم چی میخاستی برام بپوشی..
لبام لوس شد، واقعا خودمم ذوقم پرید لعنت به لطیفه..
- اوهوم،
منم دوست داشتم واکنشتو ببینم..
- من که خوشم میومد
اخه توی وروجک توی همه چی خوشگلی..
- اوممم.. میشه بغلم کنی..
دلم میخاد چند ثانیه تو بغلت آروم بگیرم والا، سرم خیلی درد میکنه..
دستاشو دورم حلقه کرد و سرم و چسبوند به سینه اش..
- بخواب جوجه..
چشمام و بستم تا یکم گرم شده بود یهو به شدت در اتاق کوبیده شد..
- ارباب؟؟ اطرااا خانوم.. هستید!؟؟؟
صداش میلرزید از تن صداش فهمیدم فهیمه پرستار بچه است..
سریع صاف نشستم..
- کیه؟ چیشده؟؟
خانم کنارم نشست
پاشدم و سریع رفتم سمت در..
درو باز کردم..
به اولین چیزی که چشمم خورد صورت نگران پرستار و بعدم چهره ی معصوم ساتنا بود.
- چیشده؟
- خیلی گریه میکنه خانوم..
دلش درد گرفته.. نمیدونم چیکارش کنم..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_145
- بدش من ...
خان اخمو اومد کنارم وایساد..
اول یه قربون صدقه ریز ساتنا رفت و بعد رو به پرستار با تشر گفت
- یه شب نتونستی بچمو نگه نداری؟
چیکارش کردی دل درد شده..
اروم پچ زدم
- حتما شیرخشکش رو درست هم نزدی..
یهو سکوت کل اتاقو گرفت..
تا به خودم اومدم که بفهمم چیشده خان با صدای گرفته ای لب زد
- به بچه ام شیرخشک دادی؟
واای!! وخامت اوضاع رو متوجه نشدم که پرسیدم
- اره.. چیشده مگه؟
دوباره سوالشو تکرار کرد
ولی اینبار با تشر و عصبی
- اطرا تو به بچه ی من شیر خشک دادی؟
به چه حقی؟؟؟
- یعنی چی خب خان..
میخاستم پیشت باشم امشب و گفتم گرسنه نمونه همین..
انقدر چشماش غرق اخم بود که ته دلم خالی شد
- تو غلط کردی!! دایه نگرفتم که بچه ام شیر خشک بخوره.. میتونستی شیر خودتو بدوشی بریزی توی پستونک بزاری براش نه اینکه..
عصبی دستشو روی پشونیش کوبید
- اطرااااااا
#𝗣𝗮𝗿𝘁_145
- بدش من ...
خان اخمو اومد کنارم وایساد..
اول یه قربون صدقه ریز ساتنا رفت و بعد رو به پرستار با تشر گفت
- یه شب نتونستی بچمو نگه نداری؟
چیکارش کردی دل درد شده..
اروم پچ زدم
- حتما شیرخشکش رو درست هم نزدی..
یهو سکوت کل اتاقو گرفت..
تا به خودم اومدم که بفهمم چیشده خان با صدای گرفته ای لب زد
- به بچه ام شیرخشک دادی؟
واای!! وخامت اوضاع رو متوجه نشدم که پرسیدم
- اره.. چیشده مگه؟
دوباره سوالشو تکرار کرد
ولی اینبار با تشر و عصبی
- اطرا تو به بچه ی من شیر خشک دادی؟
به چه حقی؟؟؟
- یعنی چی خب خان..
میخاستم پیشت باشم امشب و گفتم گرسنه نمونه همین..
انقدر چشماش غرق اخم بود که ته دلم خالی شد
- تو غلط کردی!! دایه نگرفتم که بچه ام شیر خشک بخوره.. میتونستی شیر خودتو بدوشی بریزی توی پستونک بزاری براش نه اینکه..
عصبی دستشو روی پشونیش کوبید
- اطرااااااا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پارت_جدیددددددد...!fireheart️fire🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_146
به حالت قهر جلو اومد
بچه رو از بغلم گرفت و غرید:
- برو اتاقت امشب بچم پیش من میمونه..
چشمام از تعجب گشاد شد
قتل کرده بودم مگه؟ خب یه بار شیرخشک خورده بود حالا مگه چیه..
حرصی از اتاقش رفتم بیرون.
بهتر!
امشبو تنهایی استراحت میکنم..
پرستار پشتم اومد و عصبی لب زدم:
- امشب خودم میخام تنها بخوابم مرخصی تو..
- ولی خانم ...
- نه برو؛
حوصله کسیو ندارم میخام تنها باشم فقط..
چشمی زیر لب گفت و رفت..
حرصی خودم و روی تخت پرت کردم..
چشامو روی هم گذاشتم که خوابم ببره ولی نمیتونستم بخوابم..
در به حالت بدی صدا داد و باز شد
- کیه!؟
یاد نداری در بزنی!؟؟؟
- لازم نمیبینم تو خونه ی خودم در بزنم.
با تعجب سرجام صاف شدم
اول فکر کردم لطیفه است ولی بعد از صدای پیرش و ظاهر کوچولو موچولوش به شوک اومدم..
- خانوم جون شما اینجا..
توی حرفم پرید
- شنیدم چیشده پرستار ساتنا تعریف کرد برام.
واسه چی اینکارو کردی؟
#𝗣𝗮𝗿𝘁_146
به حالت قهر جلو اومد
بچه رو از بغلم گرفت و غرید:
- برو اتاقت امشب بچم پیش من میمونه..
چشمام از تعجب گشاد شد
قتل کرده بودم مگه؟ خب یه بار شیرخشک خورده بود حالا مگه چیه..
حرصی از اتاقش رفتم بیرون.
بهتر!
امشبو تنهایی استراحت میکنم..
پرستار پشتم اومد و عصبی لب زدم:
- امشب خودم میخام تنها بخوابم مرخصی تو..
- ولی خانم ...
- نه برو؛
حوصله کسیو ندارم میخام تنها باشم فقط..
چشمی زیر لب گفت و رفت..
حرصی خودم و روی تخت پرت کردم..
چشامو روی هم گذاشتم که خوابم ببره ولی نمیتونستم بخوابم..
در به حالت بدی صدا داد و باز شد
- کیه!؟
یاد نداری در بزنی!؟؟؟
- لازم نمیبینم تو خونه ی خودم در بزنم.
با تعجب سرجام صاف شدم
اول فکر کردم لطیفه است ولی بعد از صدای پیرش و ظاهر کوچولو موچولوش به شوک اومدم..
- خانوم جون شما اینجا..
توی حرفم پرید
- شنیدم چیشده پرستار ساتنا تعریف کرد برام.
واسه چی اینکارو کردی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_147
هووفی کشیدم و به احترامش بلند شدم و جلوش وایسادم
- لطفا بشینین توضیح میدم..
مهربون دستشو گذاشت توی دستم و اروم بردمش و روی یه صندلی نشوندمش..
- ببینید من..
وسط حرفم با مهربونی لبخندی به روم زد و بعد گفت:
- نمیخاد توضیح بدی دخترم..
فقط خواستم بهت بگم که والا از این کار خیلی خوشش نمیاد..
سرم و به نشونه تایید تکون دادم
- اهوم.. فهمیدم..
ولی چرا؟ حالا مگه یه وعده شیرخشک بخوره چش میشه؟؟
ریز ریز خندید و لبخندش چروکای صورتشو بیشتر کرد
- عزیزم تو تجربه نداری، اول که دل درد شدنش بخاطر همین بوده که یهو شیرشو عوض کردی..
دوم اینکه والا رو میشناسی دیگه..
روی شاهزاده کوچولوش زیادی حساس، دوست نداره شیر خشک بهش بدی.
چشمی زیر لب گفتم
که دستاشو گذاشت روی دسته صندلی و به زور و ناله پاشد..
- شبت بخیر دخترم..
- شب شمام بخیر..
عاام.. راستی یه چیزی..
برگشت و قبل و از اینکه بیرون بره نگاهی بهم انداخت و منتظر کلامم بود.
- چرا ازم خواستین اونکارو بکنم!؟
همون جریان ق..ت.. لطی..ف ه و ..
یهو انگار پاهاش جون گرفت که سراسیمه پرید طرفم و یکی از دستای کوچولو و پیرشو گذاشت رو دهنم..
- هیس!!
#𝗣𝗮𝗿𝘁_147
هووفی کشیدم و به احترامش بلند شدم و جلوش وایسادم
- لطفا بشینین توضیح میدم..
مهربون دستشو گذاشت توی دستم و اروم بردمش و روی یه صندلی نشوندمش..
- ببینید من..
وسط حرفم با مهربونی لبخندی به روم زد و بعد گفت:
- نمیخاد توضیح بدی دخترم..
فقط خواستم بهت بگم که والا از این کار خیلی خوشش نمیاد..
سرم و به نشونه تایید تکون دادم
- اهوم.. فهمیدم..
ولی چرا؟ حالا مگه یه وعده شیرخشک بخوره چش میشه؟؟
ریز ریز خندید و لبخندش چروکای صورتشو بیشتر کرد
- عزیزم تو تجربه نداری، اول که دل درد شدنش بخاطر همین بوده که یهو شیرشو عوض کردی..
دوم اینکه والا رو میشناسی دیگه..
روی شاهزاده کوچولوش زیادی حساس، دوست نداره شیر خشک بهش بدی.
چشمی زیر لب گفتم
که دستاشو گذاشت روی دسته صندلی و به زور و ناله پاشد..
- شبت بخیر دخترم..
- شب شمام بخیر..
عاام.. راستی یه چیزی..
برگشت و قبل و از اینکه بیرون بره نگاهی بهم انداخت و منتظر کلامم بود.
- چرا ازم خواستین اونکارو بکنم!؟
همون جریان ق..ت.. لطی..ف ه و ..
یهو انگار پاهاش جون گرفت که سراسیمه پرید طرفم و یکی از دستای کوچولو و پیرشو گذاشت رو دهنم..
- هیس!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_148
- میخای اون زنیکه..
تو نمیدونی چه کارایی ازش برمیاد دختر!
عصبی خیره شدم بهش
- اصلا چرا همچین چیزی از من خواستین!؟ من.. درسته حالم ازش بهم میخوره ول..ولی نمیتونم..
دستشو پشت دستش کوبید
- اخه هنوز اون زن رو نشناختی..بین خودمون بمونه دخترم ولی منم یه بار مخاست بکشه!
شوک بهش خیره شدم و ماتم برده هینی کشیدم و لب زد
- چییی!؟ چراا؟ کی؟
- ببین.. لطیفه چپ و راست با هر مرد و هر نری که بیاد توی این خونه به خان خیانت میکرد..
یه روز منم با چشمای خودم اون صحنه رو دیدم و میخاستم به خان بگم..
توی ذهنم فلش بک خورد از اون شبی که خیانت لطیفه رو منم با چشم دیده بودم..
هووفی کشیدم
- خب؟
- پنج قدمی اتاق خان که رسیدم، بی شرف دستم و چاقید..
منم که پیرم دخترم مشخصه دیگه نمیتونم توی این سن از خودم دفاع کنم!
و احمق شدم.. بهش گفتم که چی دیدم و اونم تهدید کرد که اگه خان بویی ببره میکشتم.
حتی اگه توی این خونه نباشه..
- شاید فقط یه تهدید بوده..
صورتش از درد بهم جمع شد و انگار ترس کل چهرشو گرفت
- نه!
همونجوری که فریبارو تهدید به مرگ میکرد و اخرشم از پله ها پرتش کرد پایین و هممونو داغ دار کرد..
صد در صد از پس منم برمیاد..
دستشو اروم روی دستم گذاشت و نوازش وار کشید
- تو مراقب خودت و ساتنا باش..
#𝗣𝗮𝗿𝘁_148
- میخای اون زنیکه..
تو نمیدونی چه کارایی ازش برمیاد دختر!
عصبی خیره شدم بهش
- اصلا چرا همچین چیزی از من خواستین!؟ من.. درسته حالم ازش بهم میخوره ول..ولی نمیتونم..
دستشو پشت دستش کوبید
- اخه هنوز اون زن رو نشناختی..بین خودمون بمونه دخترم ولی منم یه بار مخاست بکشه!
شوک بهش خیره شدم و ماتم برده هینی کشیدم و لب زد
- چییی!؟ چراا؟ کی؟
- ببین.. لطیفه چپ و راست با هر مرد و هر نری که بیاد توی این خونه به خان خیانت میکرد..
یه روز منم با چشمای خودم اون صحنه رو دیدم و میخاستم به خان بگم..
توی ذهنم فلش بک خورد از اون شبی که خیانت لطیفه رو منم با چشم دیده بودم..
هووفی کشیدم
- خب؟
- پنج قدمی اتاق خان که رسیدم، بی شرف دستم و چاقید..
منم که پیرم دخترم مشخصه دیگه نمیتونم توی این سن از خودم دفاع کنم!
و احمق شدم.. بهش گفتم که چی دیدم و اونم تهدید کرد که اگه خان بویی ببره میکشتم.
حتی اگه توی این خونه نباشه..
- شاید فقط یه تهدید بوده..
صورتش از درد بهم جمع شد و انگار ترس کل چهرشو گرفت
- نه!
همونجوری که فریبارو تهدید به مرگ میکرد و اخرشم از پله ها پرتش کرد پایین و هممونو داغ دار کرد..
صد در صد از پس منم برمیاد..
دستشو اروم روی دستم گذاشت و نوازش وار کشید
- تو مراقب خودت و ساتنا باش..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
◞ #عَــروسخـٰانsmiling_impblue_book ◜
#𝗣𝗮𝗿𝘁_149
دلهره بدی توی دلم افتاد..
نکنه واقعا از این کارا از لطیفه بربیاد..
یهو در اتاق محکم کوبیده شد
همزمان هردومون از ترس جیغ خفیفی کشیدیم و نگاهمون رفت سمت در..
لطیفه با صورت برزخی جلوی در وایساده بود.
- اوه! میبینم که جمعتون جمعه!
دوتا عجوزه چیا میگین پشت سر من ها؟
مامان جون که عین بید میلرزید و پشتم هدایت کردم و خودم و جلوش سپر کردم.
- چی میخای باز لطیفه؟
- بچم کو؟
پوفی کشیدم
- عه چه جالب مهم شد برات!؟
پیش والاست..
انگار مطمعن شد که جز من و مامان کسی توی اتاق نیست که پوزخندی زد و اومد داخل و درو اروم بست..
- خب پس!!
تنهایین اره.. انگار واقعا داشتین نقشه میکشیدین..
- نقشه چی لطیفه توهم برت داشته!؟
مامان با ترس از پشتم اومد بیرون و تند تند گفت:
- عزیزم.. استراحت کن.. من..من دیگه میرم..
قبل ازینکه چیزی بگم رفت سمت در که یهو لطیفه پرید جلوی در و راهشو بست..
- اومم.. کجا عجوزه ی پیر.. وایسا باهات کار دارم!
#𝗣𝗮𝗿𝘁_149
دلهره بدی توی دلم افتاد..
نکنه واقعا از این کارا از لطیفه بربیاد..
یهو در اتاق محکم کوبیده شد
همزمان هردومون از ترس جیغ خفیفی کشیدیم و نگاهمون رفت سمت در..
لطیفه با صورت برزخی جلوی در وایساده بود.
- اوه! میبینم که جمعتون جمعه!
دوتا عجوزه چیا میگین پشت سر من ها؟
مامان جون که عین بید میلرزید و پشتم هدایت کردم و خودم و جلوش سپر کردم.
- چی میخای باز لطیفه؟
- بچم کو؟
پوفی کشیدم
- عه چه جالب مهم شد برات!؟
پیش والاست..
انگار مطمعن شد که جز من و مامان کسی توی اتاق نیست که پوزخندی زد و اومد داخل و درو اروم بست..
- خب پس!!
تنهایین اره.. انگار واقعا داشتین نقشه میکشیدین..
- نقشه چی لطیفه توهم برت داشته!؟
مامان با ترس از پشتم اومد بیرون و تند تند گفت:
- عزیزم.. استراحت کن.. من..من دیگه میرم..
قبل ازینکه چیزی بگم رفت سمت در که یهو لطیفه پرید جلوی در و راهشو بست..
- اومم.. کجا عجوزه ی پیر.. وایسا باهات کار دارم!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان عروس خان "🩵💍
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHECC0OXVBNCIVICKAKJUZITWGFIY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHECC0OXVBNCIVICKAKJUZITWGFIY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA4Kدنبال کننده
رمان ببخشید شما قندی خاطر خاهتم لعنتی عروسک کوچولو مرد دیونه ی من تو ناموس منی بچه آرایشگر خشن من ارایشگر خشن من عروس خان آشور بی قرار توام بچه مدرسه ای بادیگارد دوروزه شریک نامزدم میشه بخورمت شیطون نباش تدریس مخفیانه خلبان غیرتی اقازاده غیرتی ژیکان دوشیزه ناپاک من جراح روانپریش روان پریش قدر محله
مشاهده کانال پیامرسان