۳ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
فقط ثبت نام کن بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کن🥹fire
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
ن تنها این رمان مونheart_eyes
رمان پسر دایی نردبونه
رئیس بیمارستان blush
رئیس بانک جذابyum
املاکی شارلاتان fire
سرپرست وحشی see_no_evil
آرومت میکنمheart_eyes
گوسفند منههه🥹
و تمام رمان های روبیکا .....
همه این رمان ها داخل سایت هستنheart_eyesheart️
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
ن تنها این رمان مونheart_eyes
رمان پسر دایی نردبونه
رئیس بیمارستان blush
رئیس بانک جذابyum
املاکی شارلاتان fire
سرپرست وحشی see_no_evil
آرومت میکنمheart_eyes
گوسفند منههه🥹
و تمام رمان های روبیکا .....
همه این رمان ها داخل سایت هستنheart_eyesheart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
اگه دوست داری فایل کامل رمان بخونی وقت و حوصله روزی یه پارت رو نداری
فقط با ثبت نام در سایت رمان دریافتش کنیدpoint_down
.
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
.
داخل سایت ثبت نام کنید طبق چیزی گه ازتون میخوادpurple_heart
بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کنbouquet
فقط با ثبت نام در سایت رمان دریافتش کنیدpoint_down
.
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
https://zil.ink/pdr_roman👈🏼💋
.
داخل سایت ثبت نام کنید طبق چیزی گه ازتون میخوادpurple_heart
بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کنbouquet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
یکی از دخترامممممم ک پارتامونو اولین نفر گرفتتتت🥹🦋
شما هم سریع برید بگیرید اصلا کار سختی نیستتتت🫠
exclamation️
فقط به دلیل هیجانات زیادno_entry_sign نیاز به احراز هویت هست ک سنتون ۱۸سال شده باشهههه
شما هم سریع برید بگیرید اصلا کار سختی نیستتتت🫠
exclamation️
فقط به دلیل هیجانات زیادno_entry_sign نیاز به احراز هویت هست ک سنتون ۱۸سال شده باشهههه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
قشنگام ب دلیل محدودیت های کپی رایت تنها راه پارت خواندن ب سایت بالاست پی دی اف کامل رمانheart_eyeswhite_check_mark
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
عشقاممم به ضررمه که سایتو گذاشتم ولی دیگ بخاطر شما گذاشتمش تمامی پی دی اف کامل رمـان های روبیکا رو داخلش میتونی پیدا کنی فقط فقط با احراز هویت ساده🤤yum
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
من قربون شما نرم؟🥹
داره محدودیت پر میشه سریع تر برید xxxsee_no_evil
داره محدودیت پر میشه سریع تر برید xxxsee_no_evil
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
دوستان اگه وارد شدید و پی دی اف واستون نیومد باید با ی کد ملی جدید وارد بشید تا براتون بیاددددgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
۶ خرداد
۶ خرداد
۶ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
یـه دنیـا حـسِ خـوب tulip⊹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
⌑ وقتی نگات میکنم 🫶🏻⸗
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
⌑ دلم آروم میگیره 🌤️⸗
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
⌑ تو همون رویای منی 🕊️⸗
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
⌑ بمون که خوبه با تو revolving_hearts⸗
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
بریم واسه یه پارت جاذاب دختروم؟relieved🩵🦋
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت282
برق اتاقم خاموش بود و روی تختم دراز کشیده بودم!
هنوز به خواب عمیق نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد
نیم نگاهی انداختم:
نیهاد بود !
جواب دادم و خواب آلود گفتم
+ شما ساعت خواب نداری؟
– خواب بودی؟
+ نه پس ..داشتم گلای قالی و میشمردم
– ببخشید!
+ هوم؟
– بی خواب میشی ، بی ادبم میشی فکر کنم..
+ تا دلت بخواد
کجاش و دیدی تازه!!
نیهاد مکثی کرد و گفت
– ببخشید دیر وقت زنگ زدم عزیزم ، نمیخواستم از خواب بیدارت کنم
خودم خوابم نمیبرد
+ خب چیکار کنم؟
بیام شیرت بدم تا بخوابی؟
اصلا حواسم نبود که دارم با نیهاد حرف میزنم و هانا نیست که اینجوری باهاش حرف بزنم!!
یکهو با خنده گفت
– جون ..
بله!
اگه میتونی ، حتما ..
+ وای ، از دهنم پرید ، پررو نشو!!
نیهاد دوباره گفت
– حس میکردم ازم ناراحتی ، ولی همینکه باز داری باهام کَل میندازی ، یعنی دلخور نیستی
+ سر لیا؟
– آره ، گفتم شاید قهر کنی!!
+ یکی دیگه تو کفته و داره بهت طناب میده ، من چرا باهات قهر کنم؟
– آفرین ، ببین ، دختر عاقل خودمی!!
+ حالا ..هندونه زیر بغلت گذاشتما پررو نشو ها!
ولی خوشم اومد که خواستی از سر میز پاشی بری ..
تازه از این بیشتر خوشم اومد که به حرف بابام گوش دادی و نشستی!!
نیهاد با ذوق گفت
– پس خودم و تو دلت جا کردم؟
+ هعی...تا حدودی!!
– جونم ..
+ خب دیگه ، مزاحمی
میشه بری ، بزاری بخوابم؟ چشمام نمیبینه به خدا
– باشه عزیزم ، مواظب خودت باش ، شبت بخیر
#پـارت282
برق اتاقم خاموش بود و روی تختم دراز کشیده بودم!
هنوز به خواب عمیق نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد
نیم نگاهی انداختم:
نیهاد بود !
جواب دادم و خواب آلود گفتم
+ شما ساعت خواب نداری؟
– خواب بودی؟
+ نه پس ..داشتم گلای قالی و میشمردم
– ببخشید!
+ هوم؟
– بی خواب میشی ، بی ادبم میشی فکر کنم..
+ تا دلت بخواد
کجاش و دیدی تازه!!
نیهاد مکثی کرد و گفت
– ببخشید دیر وقت زنگ زدم عزیزم ، نمیخواستم از خواب بیدارت کنم
خودم خوابم نمیبرد
+ خب چیکار کنم؟
بیام شیرت بدم تا بخوابی؟
اصلا حواسم نبود که دارم با نیهاد حرف میزنم و هانا نیست که اینجوری باهاش حرف بزنم!!
یکهو با خنده گفت
– جون ..
بله!
اگه میتونی ، حتما ..
+ وای ، از دهنم پرید ، پررو نشو!!
نیهاد دوباره گفت
– حس میکردم ازم ناراحتی ، ولی همینکه باز داری باهام کَل میندازی ، یعنی دلخور نیستی
+ سر لیا؟
– آره ، گفتم شاید قهر کنی!!
+ یکی دیگه تو کفته و داره بهت طناب میده ، من چرا باهات قهر کنم؟
– آفرین ، ببین ، دختر عاقل خودمی!!
+ حالا ..هندونه زیر بغلت گذاشتما پررو نشو ها!
ولی خوشم اومد که خواستی از سر میز پاشی بری ..
تازه از این بیشتر خوشم اومد که به حرف بابام گوش دادی و نشستی!!
نیهاد با ذوق گفت
– پس خودم و تو دلت جا کردم؟
+ هعی...تا حدودی!!
– جونم ..
+ خب دیگه ، مزاحمی
میشه بری ، بزاری بخوابم؟ چشمام نمیبینه به خدا
– باشه عزیزم ، مواظب خودت باش ، شبت بخیر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت283
صبح اولِ وقت ، با صدای گریه ی مامان از خواب بیدار شدم ..
ترسیده بودم و صورتم سفید شده بود!
قلبم تند میزد
اولین چیزی که از ذهنم رد شد ..
این بود که نکنه بچه ی نوا سقط شده باشه!!
بدو به سمت پذیرایی رفتم
مامان روی مبل نشسته بود و گریه میکرد
ترسیده گفتم
+ مامان...مامان ، چیشده؟؟
مامان نگاهی بهم انداخت و گفت
– بمیرم ، بیدارت کردم؟
+ قلبم داره از جاش در میاد
چیشده مامان؟؟
مامان بینش و بالا کشید
– خانوم جون ، حالش خوب نیست
+ خانوم جون؟ ، مامانِ بابا رو میگی؟
– آره ، الان عمت زنگ زد ، گفت بیمارستان بستریه و حالش خوب نیست
نفسم و صدادار بیرون دادم و گفتم
+ وای مامان ..
فکر کردم واسه نوا و بچش اتفاقی افتاده!!
ترسیدم ..
– ببخشید عزیزم
مامان ، همیشه مامانِ بابا رو خیلی دوست داشت
میگفت به گردنم خیلی حق داره!
و خیلی دوستش داشت ..
و الان برای همین انقدر ناراحت بود!
با غم نگاهش کردم و گفتم
+ خب الان چرا گریه میکنی فداتشم؟
کاری از دستت بر میاد؟
– باید زنگ بزنم بابات بیاد ، بریم شهرستان
باید بریم ، پیشش باشیم!!
بعد نگاهم کرد و گفت
– برو مامان ، برو وسیله هات و جمع کن ، بابات اومد بریم
آب دهنم و قورت دادم
+ من چرا بیام مامان؟
– نمیشه اینجا تنها ولت کنیم که!
باید بیای ..
+ مامان من نمیتونم روستا بمونم!
اصلا اینترنت نداره ، حوصلم سر میره ..
– اذیت نکن مهوا
باید بریم
+ خب نمیشه من نیام؟
به خدا نمیتونم بیام ، تازه تمرینای باشگاهمم امروز فرداست ، شروع شه باید برم
خیلی وقته تمرین نداشتیم
بدنم از آمادگی میوفته به خدا!!!
#پـارت283
صبح اولِ وقت ، با صدای گریه ی مامان از خواب بیدار شدم ..
ترسیده بودم و صورتم سفید شده بود!
قلبم تند میزد
اولین چیزی که از ذهنم رد شد ..
این بود که نکنه بچه ی نوا سقط شده باشه!!
بدو به سمت پذیرایی رفتم
مامان روی مبل نشسته بود و گریه میکرد
ترسیده گفتم
+ مامان...مامان ، چیشده؟؟
مامان نگاهی بهم انداخت و گفت
– بمیرم ، بیدارت کردم؟
+ قلبم داره از جاش در میاد
چیشده مامان؟؟
مامان بینش و بالا کشید
– خانوم جون ، حالش خوب نیست
+ خانوم جون؟ ، مامانِ بابا رو میگی؟
– آره ، الان عمت زنگ زد ، گفت بیمارستان بستریه و حالش خوب نیست
نفسم و صدادار بیرون دادم و گفتم
+ وای مامان ..
فکر کردم واسه نوا و بچش اتفاقی افتاده!!
ترسیدم ..
– ببخشید عزیزم
مامان ، همیشه مامانِ بابا رو خیلی دوست داشت
میگفت به گردنم خیلی حق داره!
و خیلی دوستش داشت ..
و الان برای همین انقدر ناراحت بود!
با غم نگاهش کردم و گفتم
+ خب الان چرا گریه میکنی فداتشم؟
کاری از دستت بر میاد؟
– باید زنگ بزنم بابات بیاد ، بریم شهرستان
باید بریم ، پیشش باشیم!!
بعد نگاهم کرد و گفت
– برو مامان ، برو وسیله هات و جمع کن ، بابات اومد بریم
آب دهنم و قورت دادم
+ من چرا بیام مامان؟
– نمیشه اینجا تنها ولت کنیم که!
باید بیای ..
+ مامان من نمیتونم روستا بمونم!
اصلا اینترنت نداره ، حوصلم سر میره ..
– اذیت نکن مهوا
باید بریم
+ خب نمیشه من نیام؟
به خدا نمیتونم بیام ، تازه تمرینای باشگاهمم امروز فرداست ، شروع شه باید برم
خیلی وقته تمرین نداشتیم
بدنم از آمادگی میوفته به خدا!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت284
مامان پوفی کرد و گفت
– خب کجا بزاریمت بمونی؟
+ هیج جا..
خونه ی خودمون مگه چشه؟
همینجا میمونم
– تک و تنها؟
شب اول ، تختت و خراب کردی ..
با اعتراض گفتم
+ مامان ..
– تو ترسویی ، من تو رو خوب میشناسم
کمی مکث کردم و بعد گفتم
+ اصلا میرم پیش نوا میمونم ، هوم؟
– نوا؟
نوا خودشم تو خونه ی شوهر نمیتونه تحمل کنه!!
بچهاش و با زور تحمل میکنه
بعد تو میخوای بری اونجا تلپ شی؟؟
با ناله گفتم
+ من شهرستان نمیام!
به خدا از باشگاه میمونم ..بدنم از آمادگی میوفته ، نمیتونم بیام
مامان پوفی کرد و گفت
– بزار یه زنگ به زنداییت بزنم..
+ کدوم زندایی؟
– زندایی مهدیه ، اونجا بمونی خیالم راحت تره
نهالم هست
باهم میرید ، میاید ، خیالم راحته!!
آب دهنم و قورت دادم
یعنی میگه خونه ی نیهاد اینا بمونم؟؟
من هنوز تو افکار خودم بودم که مامان به زندایی مهدیه زنگ زد و گوشی و روی بلندگو گذاشت و گفت
– سلام مهدیه جان ، خوبی عزیزم؟
– سلام ریحانه جون ، قربونت برم ، تو خوبی؟
بچها خوبن؟
– قربون شما ، بد نیستیم ..
راستش حال مامانِ احمد یه کم خوب نیست ، باید بریم شهرستان!
من اینجا دلم طاقت نمیاره ، باید پیشش باشم
– ای وای ، خدا بد نده!
– ایشالا که نمیده ..
راستش واسه این مزاحم شدم!!
مهوا پاش و تو یه کفش کرده ، نمیخواد با ما بیاد شهرستان
میگه میخوام تک و تنها تو خونه بمونم!
ولی خب نمیتونم تنها ولش کنم
تا قبل از اینکه مامان چیزی بگه ، زندایی گفت
– خونتون چرا؟
مگه ما مردیم؟
خب بیاد اینجا ، بیاد پیش ما بمونه ..
به خدا میزاریمش روی چشمامون ..
– وای ، قربونت برم که انقدر مهربونی زنداداش ..
اگه زحمتتون نمیشه که..
زندایی وسط حرف مامان پرید
– مهوا رحمته ، این چه حرفیه؟
بهش بگید حاضر باشه ، غروب یا به نیهاد یا به داییش میگم بیاد دنبالش!!
– باشه عزیزم ، ممنون
و تماس و قطع کرد و نگاهی به من انداخت و گفت
– اگه با ما نمیای ، باید خونه ی داییت اینا بمونی ، میمونی اونجا؟
تند سرم و تکون دادم!
من که از خدام بود
#پـارت284
مامان پوفی کرد و گفت
– خب کجا بزاریمت بمونی؟
+ هیج جا..
خونه ی خودمون مگه چشه؟
همینجا میمونم
– تک و تنها؟
شب اول ، تختت و خراب کردی ..
با اعتراض گفتم
+ مامان ..
– تو ترسویی ، من تو رو خوب میشناسم
کمی مکث کردم و بعد گفتم
+ اصلا میرم پیش نوا میمونم ، هوم؟
– نوا؟
نوا خودشم تو خونه ی شوهر نمیتونه تحمل کنه!!
بچهاش و با زور تحمل میکنه
بعد تو میخوای بری اونجا تلپ شی؟؟
با ناله گفتم
+ من شهرستان نمیام!
به خدا از باشگاه میمونم ..بدنم از آمادگی میوفته ، نمیتونم بیام
مامان پوفی کرد و گفت
– بزار یه زنگ به زنداییت بزنم..
+ کدوم زندایی؟
– زندایی مهدیه ، اونجا بمونی خیالم راحت تره
نهالم هست
باهم میرید ، میاید ، خیالم راحته!!
آب دهنم و قورت دادم
یعنی میگه خونه ی نیهاد اینا بمونم؟؟
من هنوز تو افکار خودم بودم که مامان به زندایی مهدیه زنگ زد و گوشی و روی بلندگو گذاشت و گفت
– سلام مهدیه جان ، خوبی عزیزم؟
– سلام ریحانه جون ، قربونت برم ، تو خوبی؟
بچها خوبن؟
– قربون شما ، بد نیستیم ..
راستش حال مامانِ احمد یه کم خوب نیست ، باید بریم شهرستان!
من اینجا دلم طاقت نمیاره ، باید پیشش باشم
– ای وای ، خدا بد نده!
– ایشالا که نمیده ..
راستش واسه این مزاحم شدم!!
مهوا پاش و تو یه کفش کرده ، نمیخواد با ما بیاد شهرستان
میگه میخوام تک و تنها تو خونه بمونم!
ولی خب نمیتونم تنها ولش کنم
تا قبل از اینکه مامان چیزی بگه ، زندایی گفت
– خونتون چرا؟
مگه ما مردیم؟
خب بیاد اینجا ، بیاد پیش ما بمونه ..
به خدا میزاریمش روی چشمامون ..
– وای ، قربونت برم که انقدر مهربونی زنداداش ..
اگه زحمتتون نمیشه که..
زندایی وسط حرف مامان پرید
– مهوا رحمته ، این چه حرفیه؟
بهش بگید حاضر باشه ، غروب یا به نیهاد یا به داییش میگم بیاد دنبالش!!
– باشه عزیزم ، ممنون
و تماس و قطع کرد و نگاهی به من انداخت و گفت
– اگه با ما نمیای ، باید خونه ی داییت اینا بمونی ، میمونی اونجا؟
تند سرم و تکون دادم!
من که از خدام بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت286
نیهاد با عصبانیت و رگ هایی که م..تورم شده بود داخل شد!!
با خنده به قیافه ی عصبیش نگاه کردم که ابرویی بالا داد و گفت
– کجاست اون نره خر؟
کشیده گفتم
+ جان؟؟
نره خر؟
با کی أی الان؟
– با همونی که اینجاست ، بگو کجاست مهوا!
به جون خودت ، پیداش کنم گردنش و شکوندم
با قهقهه گفتم
+ والا توی این خونه ، جز تو نره خری وجود نداره
– کفر من و بالا نیار
میدونی که سگ شم ، پاچه میگیرم
جمع کن خودت و مهوا..
+ جوون!
غیرتی شدنش و ..
بخوریمت آقای رفیعی ..
خشمگین تر نگاهم کرد که گفتم
+ کسی جز تو اینجا وجود نداره آقای محترم!!
انگار فهمید که داشتم سر به سرش میزاشتم!
با حرص گفت
– مهوا ؟
+ جان؟
غیرتی شدی؟؟ ای خدا ..
– بچه أی آخه؟
این چه ایسگا گیریه مزخرفیه آخه؟
و با حرص و عصبانیت روی مبل نشست
نه ، مثل اینکه حسابی بهش برخورده و ناراحت شده!
آب دهنم و قورت دادم و یه لیوان آب از یخچال براش ریختم و به سمتش رفتم
#پـارت286
نیهاد با عصبانیت و رگ هایی که م..تورم شده بود داخل شد!!
با خنده به قیافه ی عصبیش نگاه کردم که ابرویی بالا داد و گفت
– کجاست اون نره خر؟
کشیده گفتم
+ جان؟؟
نره خر؟
با کی أی الان؟
– با همونی که اینجاست ، بگو کجاست مهوا!
به جون خودت ، پیداش کنم گردنش و شکوندم
با قهقهه گفتم
+ والا توی این خونه ، جز تو نره خری وجود نداره
– کفر من و بالا نیار
میدونی که سگ شم ، پاچه میگیرم
جمع کن خودت و مهوا..
+ جوون!
غیرتی شدنش و ..
بخوریمت آقای رفیعی ..
خشمگین تر نگاهم کرد که گفتم
+ کسی جز تو اینجا وجود نداره آقای محترم!!
انگار فهمید که داشتم سر به سرش میزاشتم!
با حرص گفت
– مهوا ؟
+ جان؟
غیرتی شدی؟؟ ای خدا ..
– بچه أی آخه؟
این چه ایسگا گیریه مزخرفیه آخه؟
و با حرص و عصبانیت روی مبل نشست
نه ، مثل اینکه حسابی بهش برخورده و ناراحت شده!
آب دهنم و قورت دادم و یه لیوان آب از یخچال براش ریختم و به سمتش رفتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت287
زیر پاش نشستم و گفتم
+ یه کم بخور ..سکته میکنی الان!
و همچنان خنده رو لبام بود که با حرص گفت
– من مسخره ی توأم؟
+ ناراحت شدی؟
– نه پس ، میخوام پاشم برات بشکن بزنم ..
این چه کـ.....شری بود گفتی؟؟
قلبم اومد تو دهنم ..
دستش و گرفتم
+ میخواستم یه کم اذیتت کنم
– اذیت؟
انقدر عصبانی بودم که میتونستم سر خودتم یه بلایی بیارم
بعد تو میگی میخواستم اذیتت کنم؟
غمگین گفتم
+ جون مهوا ، ناراحت نباش
– قسم نخور!!
جون خودت و قسم نخور
آب و به سمتش گرفتم
+ یه کم بخور ..آروم شی
کمی از آب و سر کشید و بعد توی چشمام زل زد و گفت
– دفعه ی آخرت باشه مهوا!
دفعه ی آخرت باشه از این شوخی ها میکنی ، خب؟
مظلوم گفتم
+ قول نمیدم
– مهوا
+ باشه ، باشه ، داد نزن ، قول میدم
و بوسه ی محکمی روی گونش زدم که با ته خندی گفت
– برو لباسات و جمع کن بریم
#پـارت287
زیر پاش نشستم و گفتم
+ یه کم بخور ..سکته میکنی الان!
و همچنان خنده رو لبام بود که با حرص گفت
– من مسخره ی توأم؟
+ ناراحت شدی؟
– نه پس ، میخوام پاشم برات بشکن بزنم ..
این چه کـ.....شری بود گفتی؟؟
قلبم اومد تو دهنم ..
دستش و گرفتم
+ میخواستم یه کم اذیتت کنم
– اذیت؟
انقدر عصبانی بودم که میتونستم سر خودتم یه بلایی بیارم
بعد تو میگی میخواستم اذیتت کنم؟
غمگین گفتم
+ جون مهوا ، ناراحت نباش
– قسم نخور!!
جون خودت و قسم نخور
آب و به سمتش گرفتم
+ یه کم بخور ..آروم شی
کمی از آب و سر کشید و بعد توی چشمام زل زد و گفت
– دفعه ی آخرت باشه مهوا!
دفعه ی آخرت باشه از این شوخی ها میکنی ، خب؟
مظلوم گفتم
+ قول نمیدم
– مهوا
+ باشه ، باشه ، داد نزن ، قول میدم
و بوسه ی محکمی روی گونش زدم که با ته خندی گفت
– برو لباسات و جمع کن بریم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت288
زندایی به گرمی در آغوشم گرفت و گفت
– خوش اومدی قربونت برم
+ ممنون زندایی
نیهاد پشت سرم ، چمدونم و وارد خونه کرد که گفتم
+ من واقعا مزاحم شدم ، ببخشید
– چی و ببخشم قربونت برم؟
تو تاج سری ..
بعد رو به نیهاد گفت
– اتاق خودمون و برای مهوا خالی کردم ، چمدونش و بزار اونجا
سریع گفتم
+ نه توروخدا!
من مزاحم نمیشم ..
من توی پذیرایی و رو مبل هم راحتم که بخوابم
توروخدا خودتون و اذیت کنید
یا تو اتاق نهال میمونم
زندایی با خنده گفت
– نهال ، شوهرم که کنه
با شوهرش تو یه اتاق نمیتونه بمونه
دو روزه دعواشون میشه!
+ نهال اینجوریام نیست آخه ..
نیهاد فوری گفت
– چرا ، دقیقا همین مدلیاست!
بری تو اتاقش ، دو ساعت بگذره تازه چهره ی واقعیش و نشون میده
+ به هر حال ، من دوست ندارم اتاق شما و دایی رو اشغال کنم
من رو مبل میخوابم
نیهاد فوری گفت
– پس من برگ چغندرم؟
وسایلت و میزارم تو اتاق خودم ، من خودم رو مبل میخوابم
زندایی متعجب گفت
– تو که رو اتاقت حساس بودی مامان!
پشه ی ماده نمیزاری داخلش بره ..
نیهاد با خنده گفت
– دیگه چیکار کنم؟
بچه ی صغیره دیگه ، یه جا باید جاش کنیم
+ بیشعور ..
نیهاد خندید و گفت
– بیا ، وسیله هات و اتاق من بچین
#پـارت288
زندایی به گرمی در آغوشم گرفت و گفت
– خوش اومدی قربونت برم
+ ممنون زندایی
نیهاد پشت سرم ، چمدونم و وارد خونه کرد که گفتم
+ من واقعا مزاحم شدم ، ببخشید
– چی و ببخشم قربونت برم؟
تو تاج سری ..
بعد رو به نیهاد گفت
– اتاق خودمون و برای مهوا خالی کردم ، چمدونش و بزار اونجا
سریع گفتم
+ نه توروخدا!
من مزاحم نمیشم ..
من توی پذیرایی و رو مبل هم راحتم که بخوابم
توروخدا خودتون و اذیت کنید
یا تو اتاق نهال میمونم
زندایی با خنده گفت
– نهال ، شوهرم که کنه
با شوهرش تو یه اتاق نمیتونه بمونه
دو روزه دعواشون میشه!
+ نهال اینجوریام نیست آخه ..
نیهاد فوری گفت
– چرا ، دقیقا همین مدلیاست!
بری تو اتاقش ، دو ساعت بگذره تازه چهره ی واقعیش و نشون میده
+ به هر حال ، من دوست ندارم اتاق شما و دایی رو اشغال کنم
من رو مبل میخوابم
نیهاد فوری گفت
– پس من برگ چغندرم؟
وسایلت و میزارم تو اتاق خودم ، من خودم رو مبل میخوابم
زندایی متعجب گفت
– تو که رو اتاقت حساس بودی مامان!
پشه ی ماده نمیزاری داخلش بره ..
نیهاد با خنده گفت
– دیگه چیکار کنم؟
بچه ی صغیره دیگه ، یه جا باید جاش کنیم
+ بیشعور ..
نیهاد خندید و گفت
– بیا ، وسیله هات و اتاق من بچین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت289
وارد اتاق نیهاد شدم که خودشم وارد شد و گفت
– فقط ..
لطفا با دمپایی رو تختم نرو
به سمتش برگشتم و دست به کمر گفتم
+ مگه تو خونه ی خودمون ، با دمپایی رو تخت میرم؟
– والا از شما بعیـد نیست !!
+ نیهاد ..
خندید
– هیش ، اینجوری با حرص صدام نزن
بامزه تر میشیا !
+ خب مثلا بامزه بشم ، چی میشه؟
شونه بالا انداخت
– یه دفعه دیدی ، خورده شدی ..
+ گمشو ..
خونه ی خودتونیم ، جلو مامان ، بابات ..
– ولی الان کجایی؟
تو اتاق من عزیزم ..
+ اوه ، اوه قرار باشه از این بازیا در بیاری ، میرم پیش دایی جونم میخوابم اصلا
خواستم از در خارج شم که دستش و دور کمرم انداخت و سفت نگهم داشت و گفت
– کجا میری؟
+ هر جا ، تو اتاق شما که خطر تهدیدم میکنه ، نمیمونم!
– تو خوده ، خطری ، بعد خطرم تهدیدت میکنه؟؟
با خنده نگاهش کردم و گفتم
+ نمیخوای یه کم فاصله بگیری از من؟
به خدا یکی میبینتمون ، زشت میشه ها!!
#پـارت289
وارد اتاق نیهاد شدم که خودشم وارد شد و گفت
– فقط ..
لطفا با دمپایی رو تختم نرو
به سمتش برگشتم و دست به کمر گفتم
+ مگه تو خونه ی خودمون ، با دمپایی رو تخت میرم؟
– والا از شما بعیـد نیست !!
+ نیهاد ..
خندید
– هیش ، اینجوری با حرص صدام نزن
بامزه تر میشیا !
+ خب مثلا بامزه بشم ، چی میشه؟
شونه بالا انداخت
– یه دفعه دیدی ، خورده شدی ..
+ گمشو ..
خونه ی خودتونیم ، جلو مامان ، بابات ..
– ولی الان کجایی؟
تو اتاق من عزیزم ..
+ اوه ، اوه قرار باشه از این بازیا در بیاری ، میرم پیش دایی جونم میخوابم اصلا
خواستم از در خارج شم که دستش و دور کمرم انداخت و سفت نگهم داشت و گفت
– کجا میری؟
+ هر جا ، تو اتاق شما که خطر تهدیدم میکنه ، نمیمونم!
– تو خوده ، خطری ، بعد خطرم تهدیدت میکنه؟؟
با خنده نگاهش کردم و گفتم
+ نمیخوای یه کم فاصله بگیری از من؟
به خدا یکی میبینتمون ، زشت میشه ها!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه پسر داییم نردبونه ..🤍🐾
8 پااارت جدید نازم🥺bangbang️gift_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA23Kدنبال کننده
رومان انلاین ،snowflake️🤍 رمان چنگ نزن وحشی اشتباه لذیذ من تو سالیوان منی عروس پشت پرده مهماندار هتل گوریل منی فوتبالیست خشن من پیتزای کی بودی سندت به ناممه تتو ارتیست دبیرستان تاکسیک جیغ نزن به من بگو عمو آرایشگر خشن من ثمر ژیکان رئیس بیمارستان دلبرک شاه دزد پسر داییم نردبونه دوشیزه ناپاک من مو بلوند من
مشاهده کانال پیامرسان