۱۳ بهمن
۱۵ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
" مرد دیوونه ی من 🫣cherry_blossom "
#ᑭ𝖺𝗋𝗍_23
با گفتن اومدم گوشی رو قطع کردم
انداختم روی داشبرد
همه فکر و ذهنم پیش اون بود
.. دختره یه احمق
دلم میخواست االن بغلش کنم
ولی ، نمی دونم عجیب دلتنگش بودم
شب از هشت گذشته بود
..حتما رفته بود خونشون
دیگه پیگیر نشدم
.. رسیدم خونه
صدای آهنگ می اومد
دوستاش و خاله هام ، فامیالی مادرم و مادرش جمع شده بودن
با دیدن من دویید سمتم
+آرسام؟
حوصلشو نداشتم
ولی توافق کرده بودم باهاش
به اجبار لبخند زورکی زدم
- جانم؟
اومد جلو
خودش و انداخت بغلم و گفت
+ خسته نبا...شی
دستام دورش حلقه نشد
به جای از خودم فاصله اش دادم
- مرسی عزیزم...من خستم میرم استراحت کنم
✽┄┅ ┅┄•🥂sunflower •┄┅┄┅┄✽
@ROMAN_DIUONE
#ᑭ𝖺𝗋𝗍_23
با گفتن اومدم گوشی رو قطع کردم
انداختم روی داشبرد
همه فکر و ذهنم پیش اون بود
.. دختره یه احمق
دلم میخواست االن بغلش کنم
ولی ، نمی دونم عجیب دلتنگش بودم
شب از هشت گذشته بود
..حتما رفته بود خونشون
دیگه پیگیر نشدم
.. رسیدم خونه
صدای آهنگ می اومد
دوستاش و خاله هام ، فامیالی مادرم و مادرش جمع شده بودن
با دیدن من دویید سمتم
+آرسام؟
حوصلشو نداشتم
ولی توافق کرده بودم باهاش
به اجبار لبخند زورکی زدم
- جانم؟
اومد جلو
خودش و انداخت بغلم و گفت
+ خسته نبا...شی
دستام دورش حلقه نشد
به جای از خودم فاصله اش دادم
- مرسی عزیزم...من خستم میرم استراحت کنم
✽┄┅ ┅┄•🥂sunflower •┄┅┄┅┄✽
@ROMAN_DIUONE
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
پارت حذفیات مرد دیونه ی من point_up_2heart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
پارت حذفیات زمان های دیگمون به زودی blush🫶
منتظر پارت هامون باشید heart️
منتظر پارت هامون باشید heart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
صبحت به زیبایی زنگین کمان♡rainbow🌧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
بسم الله'🌤🫧
رمان: #عروسک_کوچولو...!fire
ژانر: #عاشقانه #هیجاانی #ممنوعه #بزرگسالانno_mobile_phones
خلاصه:
pushpin عثمان...fireکاپیتان کشتی نفتی که جذبهش رعشه به جون دریا میندازه ...اما امان از روزی که دختر کوچولوی فراری، یواشکی وارد کشتی میشه و سر از کابین کاپیتان در میاره ...no_entry️x
رمان آنلاین و در دست تایپ..🪶.
شروع پارتگزاری:
@ROMAN_AROSK
رمان: #عروسک_کوچولو...!fire
ژانر: #عاشقانه #هیجاانی #ممنوعه #بزرگسالانno_mobile_phones
خلاصه:
pushpin عثمان...fireکاپیتان کشتی نفتی که جذبهش رعشه به جون دریا میندازه ...اما امان از روزی که دختر کوچولوی فراری، یواشکی وارد کشتی میشه و سر از کابین کاپیتان در میاره ...no_entry️x
رمان آنلاین و در دست تایپ..🪶.
شروع پارتگزاری:
@ROMAN_AROSK
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_1
- شنا بلدی یا بندازمت خوراک کوسه ها بشی؟
التماس رو توی چشم هام ریختم ...
لعنت به این صدای مردونهش که رعشه به جونم مینداخت.
- تو ...توروخدا ولم کن، به جون کاپیتان من شنا بلد نیستم!
یقه لباسم رو رها کرد و روی عرشهی خیس هولم داد.
- شنا بلد نیستی توی کشتی نفتی چه غلطی میکنی؟ اصلا کی تو رو راه داده اینجا؟
تند تند نفس کشیدم که یقه لباسم رو چسبید و منو توی پله ها دنبال خودش کشوند.
- نمی ...نمیدونستم کشتی نفتیه، خیال کردم مسافر میبرید دبی!
در کابین فلزی رو باز کرد و با حالت که انگار اشغالی به دست گرفته بود، باز پرتم کرد.
- منو چی فرض کردی؟
یه دختر توی این غول دریای پیدا نمیشه ...
توی نیم وجبی چجوری جرعت کردی پا توی کشتی من بزاری؟
عظمت هیکلش و اون لباس خیس لعنتی که به عضلاتش چسبیده بود، حواسم رو از جواب دادن به سوالش پرت کرد.
- خب ...خب ...میخواستم فرار کنم!
صدای پایی که از بیرون کابین اومد، انگشت روی بینیش گذاشت و به سکوت وادارم کرد که تقه ای به درب خورد.
- کاپیتان؟ اتفاقی افتاده؟
صداش رو با سرفه ای صاف کرد.
- نه ...چیزی نشده، موش اومده تو کشتی!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_1
- شنا بلدی یا بندازمت خوراک کوسه ها بشی؟
التماس رو توی چشم هام ریختم ...
لعنت به این صدای مردونهش که رعشه به جونم مینداخت.
- تو ...توروخدا ولم کن، به جون کاپیتان من شنا بلد نیستم!
یقه لباسم رو رها کرد و روی عرشهی خیس هولم داد.
- شنا بلد نیستی توی کشتی نفتی چه غلطی میکنی؟ اصلا کی تو رو راه داده اینجا؟
تند تند نفس کشیدم که یقه لباسم رو چسبید و منو توی پله ها دنبال خودش کشوند.
- نمی ...نمیدونستم کشتی نفتیه، خیال کردم مسافر میبرید دبی!
در کابین فلزی رو باز کرد و با حالت که انگار اشغالی به دست گرفته بود، باز پرتم کرد.
- منو چی فرض کردی؟
یه دختر توی این غول دریای پیدا نمیشه ...
توی نیم وجبی چجوری جرعت کردی پا توی کشتی من بزاری؟
عظمت هیکلش و اون لباس خیس لعنتی که به عضلاتش چسبیده بود، حواسم رو از جواب دادن به سوالش پرت کرد.
- خب ...خب ...میخواستم فرار کنم!
صدای پایی که از بیرون کابین اومد، انگشت روی بینیش گذاشت و به سکوت وادارم کرد که تقه ای به درب خورد.
- کاپیتان؟ اتفاقی افتاده؟
صداش رو با سرفه ای صاف کرد.
- نه ...چیزی نشده، موش اومده تو کشتی!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_2
حاضر بودم موش فرض بشم اما خوراک کوسه ها نشم.
نگاهش رو با اکراه نثارم کرد.
- حالا حالا ها نمیرسیم بندر، من حوصلهی قایم موشک بازی ندارم ...
با قایق میفرستمت ساحل!
من این همه دنگ و فنگ نکشیده بودم که حالا برگردم.
- اشکال نداره، تا وقتی برسیم بندر من همینجا میمونم!
زیاد جا نمیگیرم ...
اصلا همینجا زیر تختت میخوابم.
کراوات یونیفرمش رو شل کرد و کتش رو از تن در اورد.
- دختر توی کشتی نگه دارم که چی بشه؟
به هر حال من قصد داشتم برم دبی تا مزد دختر بودنم رو بگیرم، شاید باید قبل از رسیدن به مقصد از بدنم میگذشتم.
- من ...من خیلی کارا از دستم بر میاد!
سیبک گلوش بالاپایین شد و با تمسخر روی تخت نشست.
- مثلا؟
این حرف ها وصلهی جون من نبود اما باید از یک جایی شروع میکردم و با لحن لوند، صدام رو نازک کردم.
- مثلا خب یک ناخدای کشتی این همه وقت بدون یک زن روی دریا نمیتونه دووم بیاره و تختش رو خالی بزاره ...یکی باید باشه نیازش رو برآورده کنه، من از پسش بر میام.
رنگ نگاهش عوض شد.
به مزاجش خوش نیومد یا می دونست به قیافهم نمیخوره ازین کار ها کنم؟
- من عادت ندارم دختر هرجایی و فراری بیارم تو تختم!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_2
حاضر بودم موش فرض بشم اما خوراک کوسه ها نشم.
نگاهش رو با اکراه نثارم کرد.
- حالا حالا ها نمیرسیم بندر، من حوصلهی قایم موشک بازی ندارم ...
با قایق میفرستمت ساحل!
من این همه دنگ و فنگ نکشیده بودم که حالا برگردم.
- اشکال نداره، تا وقتی برسیم بندر من همینجا میمونم!
زیاد جا نمیگیرم ...
اصلا همینجا زیر تختت میخوابم.
کراوات یونیفرمش رو شل کرد و کتش رو از تن در اورد.
- دختر توی کشتی نگه دارم که چی بشه؟
به هر حال من قصد داشتم برم دبی تا مزد دختر بودنم رو بگیرم، شاید باید قبل از رسیدن به مقصد از بدنم میگذشتم.
- من ...من خیلی کارا از دستم بر میاد!
سیبک گلوش بالاپایین شد و با تمسخر روی تخت نشست.
- مثلا؟
این حرف ها وصلهی جون من نبود اما باید از یک جایی شروع میکردم و با لحن لوند، صدام رو نازک کردم.
- مثلا خب یک ناخدای کشتی این همه وقت بدون یک زن روی دریا نمیتونه دووم بیاره و تختش رو خالی بزاره ...یکی باید باشه نیازش رو برآورده کنه، من از پسش بر میام.
رنگ نگاهش عوض شد.
به مزاجش خوش نیومد یا می دونست به قیافهم نمیخوره ازین کار ها کنم؟
- من عادت ندارم دختر هرجایی و فراری بیارم تو تختم!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_3
من هرجایی نبودم.
هنوز بدنم دست نخورده بود ...اما غرورم ترک خورده ...
- من ...من دخترم! این ...این اولین باره ...
جلوی پاش زانو زدم که گلوم رو محکم چسبید و با یک دست فشار داد.
- انتظار داری باور کنم؟
دختری که قاچاقی وارد کشتی شده، با صورت معصوم و زبون نرم؟
به زور نفس کشیدم و سر تکون دادم که گلوم رو رها کرد.
- ثابتش میکنم!
دکمه لباسم رو باز کردم.
ممکن نبود مردی پیدا بشه که بتونه جلو من مرمری من مقاومت کنه.
به دکمه آخر نرسیدم که دوباره گلوم رو میکن انگشت هاش گرفت.
- با من بازی نکن پری کوچولو!
خفگی اهمیتی نداشت، توی همون حین باید خودم رو ثابت میکردم.
- از کجا اسمم رو فهمیدی؟ البته پریا ام ...تو میتونی بهم بگی پری دریایی ...
به دکمه شلوارم رسیدم که توی صورتم خم شد.
- میخوای چیو ثابت کنی؟ من با چاک س ین ه دست و پاهام شل نمیشه ...آفتاب بزنه سوار قایقت میکنم.
تا طلوع آفتاب کلی فرصت داشتم.
از قدیم گفتن مزهی دختر که زیر زبون بره دیگه نمیشه از طعمش دست کشید.
- فعلا مجبورم اینجا مهمون کابین کاپیتان باشم ...خب بالاخره باید مزد اقامتم رو بدم.
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_3
من هرجایی نبودم.
هنوز بدنم دست نخورده بود ...اما غرورم ترک خورده ...
- من ...من دخترم! این ...این اولین باره ...
جلوی پاش زانو زدم که گلوم رو محکم چسبید و با یک دست فشار داد.
- انتظار داری باور کنم؟
دختری که قاچاقی وارد کشتی شده، با صورت معصوم و زبون نرم؟
به زور نفس کشیدم و سر تکون دادم که گلوم رو رها کرد.
- ثابتش میکنم!
دکمه لباسم رو باز کردم.
ممکن نبود مردی پیدا بشه که بتونه جلو من مرمری من مقاومت کنه.
به دکمه آخر نرسیدم که دوباره گلوم رو میکن انگشت هاش گرفت.
- با من بازی نکن پری کوچولو!
خفگی اهمیتی نداشت، توی همون حین باید خودم رو ثابت میکردم.
- از کجا اسمم رو فهمیدی؟ البته پریا ام ...تو میتونی بهم بگی پری دریایی ...
به دکمه شلوارم رسیدم که توی صورتم خم شد.
- میخوای چیو ثابت کنی؟ من با چاک س ین ه دست و پاهام شل نمیشه ...آفتاب بزنه سوار قایقت میکنم.
تا طلوع آفتاب کلی فرصت داشتم.
از قدیم گفتن مزهی دختر که زیر زبون بره دیگه نمیشه از طعمش دست کشید.
- فعلا مجبورم اینجا مهمون کابین کاپیتان باشم ...خب بالاخره باید مزد اقامتم رو بدم.
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_4
دندون هاش رو روی هم سایید.
- میخوای مزد بدی؟ من اهل معامله نیستم ...میخوای زنده بمونی با عقلت زندگی کن نه با تنت ...
من از بازی کردن خسته بودم، میخواستم تسلیم بشم و ببازم.
دست روی رون های عضله ایش که شلوار جذب تمامش رو به نمایش گذاشته بود کشیدم.
- هوم ...
دستم کم کم سمت کمربند شلوارش رفت که دستم رو به عقب پس زد.
- من از بازی خوشم نمیاد، زانو بزن!
مطیع روی زانو هام نشستم که از جا بلند شد و خودش سگک کمربندش رو باز کرد و پایین کشید.
با دیدنش محو شدم
که با عصبانیت غرید :
- منتظر چی؟ شروع کن!
برای پشیمونی دیر بود نه؟
آب دهنم رو قورت دادم
- ناخدا چی دیده که اینجوری دیونه شده ؟
موهای بلندم رو از پشت دور مشتش چرخوند و جوابی نداد که بعد چند دقیقه آروم گفتم:
- شاید یه پری دریایی که میخواد واسه موندن توی بغل کاپیتان هر کاری بکنه ...
موهام رو محکم کشید و غرید:
- زبون نریز کارتو بکن!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_4
دندون هاش رو روی هم سایید.
- میخوای مزد بدی؟ من اهل معامله نیستم ...میخوای زنده بمونی با عقلت زندگی کن نه با تنت ...
من از بازی کردن خسته بودم، میخواستم تسلیم بشم و ببازم.
دست روی رون های عضله ایش که شلوار جذب تمامش رو به نمایش گذاشته بود کشیدم.
- هوم ...
دستم کم کم سمت کمربند شلوارش رفت که دستم رو به عقب پس زد.
- من از بازی خوشم نمیاد، زانو بزن!
مطیع روی زانو هام نشستم که از جا بلند شد و خودش سگک کمربندش رو باز کرد و پایین کشید.
با دیدنش محو شدم
که با عصبانیت غرید :
- منتظر چی؟ شروع کن!
برای پشیمونی دیر بود نه؟
آب دهنم رو قورت دادم
- ناخدا چی دیده که اینجوری دیونه شده ؟
موهای بلندم رو از پشت دور مشتش چرخوند و جوابی نداد که بعد چند دقیقه آروم گفتم:
- شاید یه پری دریایی که میخواد واسه موندن توی بغل کاپیتان هر کاری بکنه ...
موهام رو محکم کشید و غرید:
- زبون نریز کارتو بکن!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_5
دروغ چرا؟ من ناشی بودم.
تا حالا با کسی نبودم که بلد باشم
- من بزرگ ترین چیزی که تا حالا توی دهنم بردم قاشقه؟ چجوری اینو بخورمش؟
موهام رو رها کرد که بی اختیار روی زمین وا رفتم.
- دفعه بعد که خواستی یه مردی رو اینجوری دیونه کنی، اول ببین دهن کوچولوت از پسش بر میاد یا نه؟!
توی جام صاف ایستادم که بی اختیار لرزیدم
- خب شاید دهنم از پسش بر نیاد ...اما خودم از پسش بر میام...
توی یک حرکت دست هام رو از پشت به هم چسبوند
- شک دارم بتونه!
دست هام رو با کراواتش گره زد که خودم رو به جلو خم کردم
- امتحانش کن ...
- اوممممم، پس کاپیتان هم دلش میخواد!
نفسش رو کلافه بیرون داد و یک ضرب روی تختش پرتم کرد.
- صدات در نیاد!
لعنتی داشتم از این همه نزدیکیش دیونه میشدم
کشتی حسابی سرد بود اما بدنش داغ ...مثل کوره آتیش.
نگاهم لحظه ای از روش برداشته نشد که نزدیکم شد
- همینجوری میخوای بدون مقدمه پیش بری؟
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_5
دروغ چرا؟ من ناشی بودم.
تا حالا با کسی نبودم که بلد باشم
- من بزرگ ترین چیزی که تا حالا توی دهنم بردم قاشقه؟ چجوری اینو بخورمش؟
موهام رو رها کرد که بی اختیار روی زمین وا رفتم.
- دفعه بعد که خواستی یه مردی رو اینجوری دیونه کنی، اول ببین دهن کوچولوت از پسش بر میاد یا نه؟!
توی جام صاف ایستادم که بی اختیار لرزیدم
- خب شاید دهنم از پسش بر نیاد ...اما خودم از پسش بر میام...
توی یک حرکت دست هام رو از پشت به هم چسبوند
- شک دارم بتونه!
دست هام رو با کراواتش گره زد که خودم رو به جلو خم کردم
- امتحانش کن ...
- اوممممم، پس کاپیتان هم دلش میخواد!
نفسش رو کلافه بیرون داد و یک ضرب روی تختش پرتم کرد.
- صدات در نیاد!
لعنتی داشتم از این همه نزدیکیش دیونه میشدم
کشتی حسابی سرد بود اما بدنش داغ ...مثل کوره آتیش.
نگاهم لحظه ای از روش برداشته نشد که نزدیکم شد
- همینجوری میخوای بدون مقدمه پیش بری؟
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_6
دست هام بسته بود و نمیتونستم حرکتی کنم و نگاه اون پر از خشم اش بود .
- باس باهام راه می آمدی کوچولو حالا باید تاوان بدی ...
مردد لب زدم:
- اول یکم منو ماچ و بوس کن بعد شروع کن ..
روم خم شد و کنار گوشم پرسید:
- مگه نگفتی دختری؟ این چیزا رو از کجا میدونی؟
با لحن ل وند مثل خودش جواب دادم:
- نخوردیم نون گندم، دیدیم دست مردم!
سیلی سنگینی بهم زد
- عادت ندارم با دختری که با پای خودش میای توی تختم، معاشقه کنم!
با عصبانیت غریدم :
- خودت منو پرت کردی روی تخت ...من که نیومدم؛ بعدشم اونی که قراره لذت ببره تویی جناب کاپیتان ...هرچی خیس، لذت شما بیشتر!
انگار حرف هام داشت ذره ذره غرور مردونهش رو زیر پا میذاشت که لباسمو رو بی امان از پام بیرون کشید و نگاه موشکافانهش روم چرخید.
- هوم ...پسندیدی؟ میدونستی پری دریایی ها واقعا پرین؟
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_6
دست هام بسته بود و نمیتونستم حرکتی کنم و نگاه اون پر از خشم اش بود .
- باس باهام راه می آمدی کوچولو حالا باید تاوان بدی ...
مردد لب زدم:
- اول یکم منو ماچ و بوس کن بعد شروع کن ..
روم خم شد و کنار گوشم پرسید:
- مگه نگفتی دختری؟ این چیزا رو از کجا میدونی؟
با لحن ل وند مثل خودش جواب دادم:
- نخوردیم نون گندم، دیدیم دست مردم!
سیلی سنگینی بهم زد
- عادت ندارم با دختری که با پای خودش میای توی تختم، معاشقه کنم!
با عصبانیت غریدم :
- خودت منو پرت کردی روی تخت ...من که نیومدم؛ بعدشم اونی که قراره لذت ببره تویی جناب کاپیتان ...هرچی خیس، لذت شما بیشتر!
انگار حرف هام داشت ذره ذره غرور مردونهش رو زیر پا میذاشت که لباسمو رو بی امان از پام بیرون کشید و نگاه موشکافانهش روم چرخید.
- هوم ...پسندیدی؟ میدونستی پری دریایی ها واقعا پرین؟
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_7
از جونم سیر شده بودم که مقابل این مرد پر جذبه داشتم از خودم تعریف میکردم
- تمومش کن! من از دختر های سرتق خوشم نمیاد.
چشم هام رو مظلوم کردم
- پس جناب ملوان از دختر های مظلوم و خجالتی خوشش میاد! باشه ...از الان همونی میشم که تو میخوای.
نفسش رو کلافه بیرون داد
- هنوز کاری نکردم اینطوری شدی !
لبم رو به دندون گرفتم.
- خب چیکار کنم؟ مرد هیکلی عضله ای که اینجوری دست ها رو ببنده و تشنه بزاره هر دختری رو دیونه میکنه.
اون مغرور بود.
نشون نمیداد خوشش اومده یا مورد پسندش واقع شدم ...اما از نگاه خیرهش روی اجزای بدنم میتونستم بفهمم.
لحظه ای خجالت به سراغم اومد.
اون تنها مردی بود که توی زندگی داشت اینجوری نگاهم می کرد اون درست چند دقیقه بعد از این که شناختمش.
- کی بهت گفته اینجوری زبون بریزی مرد ها خوششون میاد؟
چشم هام رو ریز کردم
- لازم نیست کسی بگه، همه مرد ها همینن!
با دست محکم دهنم رو گرفت که جا خوردم.
- من همه نیستم، جلوم خفه خون بگیر از سر و صدا خوشم نمیاد!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_7
از جونم سیر شده بودم که مقابل این مرد پر جذبه داشتم از خودم تعریف میکردم
- تمومش کن! من از دختر های سرتق خوشم نمیاد.
چشم هام رو مظلوم کردم
- پس جناب ملوان از دختر های مظلوم و خجالتی خوشش میاد! باشه ...از الان همونی میشم که تو میخوای.
نفسش رو کلافه بیرون داد
- هنوز کاری نکردم اینطوری شدی !
لبم رو به دندون گرفتم.
- خب چیکار کنم؟ مرد هیکلی عضله ای که اینجوری دست ها رو ببنده و تشنه بزاره هر دختری رو دیونه میکنه.
اون مغرور بود.
نشون نمیداد خوشش اومده یا مورد پسندش واقع شدم ...اما از نگاه خیرهش روی اجزای بدنم میتونستم بفهمم.
لحظه ای خجالت به سراغم اومد.
اون تنها مردی بود که توی زندگی داشت اینجوری نگاهم می کرد اون درست چند دقیقه بعد از این که شناختمش.
- کی بهت گفته اینجوری زبون بریزی مرد ها خوششون میاد؟
چشم هام رو ریز کردم
- لازم نیست کسی بگه، همه مرد ها همینن!
با دست محکم دهنم رو گرفت که جا خوردم.
- من همه نیستم، جلوم خفه خون بگیر از سر و صدا خوشم نمیاد!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_8
وای که هیچ جوره نمیخواست غرور لعنتیش رو کنار بزاره.
- باشه خب، چرا دعوام میکنی!
حداقل بگو اسمت چیه؟
سیلی به رون پام کوبید.
- اسممو میخوای چیکار؟
لبم رو جلو دادم.
- خب باید بدونم وقتی دارم ن اله میکنم اسم کیو صدا بزنم و التماسش کنم تا تند تر ...
میون کلامم پرید و نذاشت حرف بعدیم رو بزنم.
- عثمان!
اسمش هم مثل خودش باعث میشد رعشه به جونم بیوفته.
- اگه بگم عثی ناراحت میشی؟
چشم هاش رو کلافه روی هم فشار داد.
- خب باشه میگم عثمان، عصبی نشو ...
پر حرفیم بهش اجازه نداده بود روی کارش تمرکز کنه و حواسش رو جمع کرد و هدفم گرفت که ترسیده چشم هام رو روی هم فشار دادم.
- آخ ...
بلند قهقهه زد
- من که هنوز کاری نکردم که صدات در اومد !
ملحفه سفید تخت رو چنگ زدم.
- میترسم! میشه یهویی شروع نکنید؟ یواش یواش شروع کن ...
باز پر حرفی کردم و این بار جدی جدی بالشت رو توی صورتم فرود آورد.
دیگه هیچی نمیتونستم ببینم و فقط متوجه میشدم که محکم بالا پایین میشدم
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_8
وای که هیچ جوره نمیخواست غرور لعنتیش رو کنار بزاره.
- باشه خب، چرا دعوام میکنی!
حداقل بگو اسمت چیه؟
سیلی به رون پام کوبید.
- اسممو میخوای چیکار؟
لبم رو جلو دادم.
- خب باید بدونم وقتی دارم ن اله میکنم اسم کیو صدا بزنم و التماسش کنم تا تند تر ...
میون کلامم پرید و نذاشت حرف بعدیم رو بزنم.
- عثمان!
اسمش هم مثل خودش باعث میشد رعشه به جونم بیوفته.
- اگه بگم عثی ناراحت میشی؟
چشم هاش رو کلافه روی هم فشار داد.
- خب باشه میگم عثمان، عصبی نشو ...
پر حرفیم بهش اجازه نداده بود روی کارش تمرکز کنه و حواسش رو جمع کرد و هدفم گرفت که ترسیده چشم هام رو روی هم فشار دادم.
- آخ ...
بلند قهقهه زد
- من که هنوز کاری نکردم که صدات در اومد !
ملحفه سفید تخت رو چنگ زدم.
- میترسم! میشه یهویی شروع نکنید؟ یواش یواش شروع کن ...
باز پر حرفی کردم و این بار جدی جدی بالشت رو توی صورتم فرود آورد.
دیگه هیچی نمیتونستم ببینم و فقط متوجه میشدم که محکم بالا پایین میشدم
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
پارت جدید نفسـام ...firesunglasses
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_9
حسش خیلی عجیب بود.
خیس ...لزج ...داغ ...
ناخودآگاه نالیدم:
- اههههه ...
صدام باعث خشن بودنش شد
لعنتی داشت از خود بیخودم میکرد
به زور بالشت روی از روی صورتم پس زدم:
- پس چرا وایسادی؟
کراوات رو از دور دستم باز کرد.
- حوصله دردسر ندارم!
حالا دست هام آزاد شده بود میتونستم خودرم رو بیشتر بهش نزدیک کنم.
دروغ چرا؟ اون مرد جذابی بود و من دیونه خودش کرده بود
ذره ای ازش فاصله گرفتم و وادارش کردم دراز بکشه و من روی پاهای نشستم.
آروم سمتش رفتم :
- داری چه غلطی میکنی؟
سرم رو روی شونه اش گذاشتم
- کاری نمیکنم، فقط میخوام اینجوری بغلت کنم!
کمرم رو محکم گرفت تا منو از خودش جدا و همینطور غرید:
- نامزدم خوشش نمیاد یه دختر غریبه پا توی کشتی بزاره و بخواد اینجوری بیاد تو بغلم ...بکش کنار!
نامزد داشت؟
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_9
حسش خیلی عجیب بود.
خیس ...لزج ...داغ ...
ناخودآگاه نالیدم:
- اههههه ...
صدام باعث خشن بودنش شد
لعنتی داشت از خود بیخودم میکرد
به زور بالشت روی از روی صورتم پس زدم:
- پس چرا وایسادی؟
کراوات رو از دور دستم باز کرد.
- حوصله دردسر ندارم!
حالا دست هام آزاد شده بود میتونستم خودرم رو بیشتر بهش نزدیک کنم.
دروغ چرا؟ اون مرد جذابی بود و من دیونه خودش کرده بود
ذره ای ازش فاصله گرفتم و وادارش کردم دراز بکشه و من روی پاهای نشستم.
آروم سمتش رفتم :
- داری چه غلطی میکنی؟
سرم رو روی شونه اش گذاشتم
- کاری نمیکنم، فقط میخوام اینجوری بغلت کنم!
کمرم رو محکم گرفت تا منو از خودش جدا و همینطور غرید:
- نامزدم خوشش نمیاد یه دختر غریبه پا توی کشتی بزاره و بخواد اینجوری بیاد تو بغلم ...بکش کنار!
نامزد داشت؟
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_10
لحظه ای عذاب وجدان سراغم اومد.
اما در کسری از ثانیه ذهنم خالی شد ...من میخواست منو از خودش برونه و داشت دست به دامن دروغ میشد.
- اگر نامزدت بفهمه با یه دختر غریبه خوابیدی چی؟
سیبک گلوش پر جذبه بالا پایین شد که بی اختیار سمتش جذب شدم و بوس ه آروم روش گذاشتم.
- فکر میکردم مرد های دریا بوی ماهی میدن، الان میفهمم بوی عطر کاپیتان بلک میدن!
پچ زدنم کنار گوشش باعث شد خودش رو منقبض کنه و دستش دور کمرم حلقه شد..
- بهت گفتم از بازی کردن خوشم نمیاد ...
آروم جلو صورتش نوازش کرد گفتم :
- این اسمش بازی نیست! با دریا نوردی فرقی نمیکنه ...مثل دریا خیسه ...بکنی توش موج میزنه ...بریزی توش سونامی میاد ...بمالیش سیل میاد ...لیس بزنی ممکنه توش غرق بشی ...
تک تک جمله هام گوش کرد و نگاهش خمار شد که دست هام رو دور گردنش حلقه کردم.
- لعنت بهت ...لعنت بهت ...
طوری خودش محکم بهم چسبوند که بلند جیغ زدم
- آخخخخخ ..!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_10
لحظه ای عذاب وجدان سراغم اومد.
اما در کسری از ثانیه ذهنم خالی شد ...من میخواست منو از خودش برونه و داشت دست به دامن دروغ میشد.
- اگر نامزدت بفهمه با یه دختر غریبه خوابیدی چی؟
سیبک گلوش پر جذبه بالا پایین شد که بی اختیار سمتش جذب شدم و بوس ه آروم روش گذاشتم.
- فکر میکردم مرد های دریا بوی ماهی میدن، الان میفهمم بوی عطر کاپیتان بلک میدن!
پچ زدنم کنار گوشش باعث شد خودش رو منقبض کنه و دستش دور کمرم حلقه شد..
- بهت گفتم از بازی کردن خوشم نمیاد ...
آروم جلو صورتش نوازش کرد گفتم :
- این اسمش بازی نیست! با دریا نوردی فرقی نمیکنه ...مثل دریا خیسه ...بکنی توش موج میزنه ...بریزی توش سونامی میاد ...بمالیش سیل میاد ...لیس بزنی ممکنه توش غرق بشی ...
تک تک جمله هام گوش کرد و نگاهش خمار شد که دست هام رو دور گردنش حلقه کردم.
- لعنت بهت ...لعنت بهت ...
طوری خودش محکم بهم چسبوند که بلند جیغ زدم
- آخخخخخ ..!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
۲۰ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_11
پر تنش بهم خیره شد.
- همینو میخواستی؟
درد داشتم ...به درد حسابی اما این چیزی نبود که کاپیتان بابتش منو توی کشتی نگه داره.
- ع اح ...آره ...بیشتر ...عمیق تر ...
موهام رو لای دست هاش پیچد
داشت هوش از سرم میرفت
صدای نفسام بلند تر شد
- کاپیتان ...منم صاحب ...میشه بیام تو؟
تند پیراهنش رو پوشید و جلوی در رفت که زیر پتو پناه گرفتم و صدای باز شدن درب رو شنیدم.
- چی شدی؟
صدای مرد جوونی با لحن شوخ پیچید:
- چرا هول کردی کاپیتان؟ نگران نباشید ...من به کسی نمیگم شما داشتید فیلم خاکبرسری نگاه میکردید! درک میکنم ...توی دریا دختر پیدا نمیشه ...باید با همین چیز ها ...
صدای پر جذبه عثمان هوا رفت:
- کارتو بگو!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_11
پر تنش بهم خیره شد.
- همینو میخواستی؟
درد داشتم ...به درد حسابی اما این چیزی نبود که کاپیتان بابتش منو توی کشتی نگه داره.
- ع اح ...آره ...بیشتر ...عمیق تر ...
موهام رو لای دست هاش پیچد
داشت هوش از سرم میرفت
صدای نفسام بلند تر شد
- کاپیتان ...منم صاحب ...میشه بیام تو؟
تند پیراهنش رو پوشید و جلوی در رفت که زیر پتو پناه گرفتم و صدای باز شدن درب رو شنیدم.
- چی شدی؟
صدای مرد جوونی با لحن شوخ پیچید:
- چرا هول کردی کاپیتان؟ نگران نباشید ...من به کسی نمیگم شما داشتید فیلم خاکبرسری نگاه میکردید! درک میکنم ...توی دریا دختر پیدا نمیشه ...باید با همین چیز ها ...
صدای پر جذبه عثمان هوا رفت:
- کارتو بگو!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_12
اون برعکس کاپیتان خیلی خونسرد به نظر میرسید که باز خندید:
- کاری نداشتم، فقط میخواستم بهتون بگم صدای موبایلتون تا بیرون کابین میاد ...شاید دوست نداشته باشید بچه های کشتی بشنون!
چشمم رو یواشکی بیرون آوردم که عثمان جدی شد:
- باشه، شب بخیر!
درب رو طوری بهم زد که بنده خدا بی شک ترسید.
مردد از زیر پتو بیرون اومدم و خواستم چیزی بگم که بهم اخم کرد و انگشت جلوی بینیش گذاشت.
- صدات در نیاد!
تند سر تکون دادم که اشاره کرد رو تخت دراز بکشم
چشمم رو بهش دوختم و آروم پچ زدم:
- میشه دوباره بوسم کنی ترسیدم ...
آروم نزدیک شد کامی ازم گرفت
متعجب گفت :
- خون اومده!
نترسیدم ...خب بالاخره چیز عجیبی نبود!
- گفتم که دخترم...
نزدیکم شد باز کارش از سر گرفت
بدن عضلانیش روم انداخت و...
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_12
اون برعکس کاپیتان خیلی خونسرد به نظر میرسید که باز خندید:
- کاری نداشتم، فقط میخواستم بهتون بگم صدای موبایلتون تا بیرون کابین میاد ...شاید دوست نداشته باشید بچه های کشتی بشنون!
چشمم رو یواشکی بیرون آوردم که عثمان جدی شد:
- باشه، شب بخیر!
درب رو طوری بهم زد که بنده خدا بی شک ترسید.
مردد از زیر پتو بیرون اومدم و خواستم چیزی بگم که بهم اخم کرد و انگشت جلوی بینیش گذاشت.
- صدات در نیاد!
تند سر تکون دادم که اشاره کرد رو تخت دراز بکشم
چشمم رو بهش دوختم و آروم پچ زدم:
- میشه دوباره بوسم کنی ترسیدم ...
آروم نزدیک شد کامی ازم گرفت
متعجب گفت :
- خون اومده!
نترسیدم ...خب بالاخره چیز عجیبی نبود!
- گفتم که دخترم...
نزدیکم شد باز کارش از سر گرفت
بدن عضلانیش روم انداخت و...
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_13
با صدای کنترل شده نالیدم:
- آههه ...یکم یواش تر ...!
بی توجه بهم کارش پیش برد
- اوففف ...چجوری انقدر بزرگ ؟ مگه نمیگن واسه مرد های ایرانی کوچولوعه؟
پر غرور کنار گوشم پچ زد:
- وقتی پیشتم وراجی نکن!
به شکمم خیره شدم و لبم رو گزیدم.
- چرا رو شکمم؟
سیلی بهم زد.
- که شکمت بالا بیاد؟
دستمال کاغذی روی شکمم کوبید تا خودم رو تمیز کنم و لبه تخت نشست.
- مگه نباید کاپیتان های کشتی جنتلمانه رفتار کنن؟ خب باید خودت منو تمیز کنی دیگه!
جدی و پر غرور سمتم چرخید.
- من ازین کارا برای دختری جز زن خودم انجام نمیدم!
بهم بر خورد.
منو واقعا یه آدم ج ....میدید که برای یک شب موندن توی کشتیش خودم رو در اختیارش گذاشتم.
- باشه! مهم نیست ...بالاخره قرار نیست اولین بار همه دخترا رویایی باشه!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_13
با صدای کنترل شده نالیدم:
- آههه ...یکم یواش تر ...!
بی توجه بهم کارش پیش برد
- اوففف ...چجوری انقدر بزرگ ؟ مگه نمیگن واسه مرد های ایرانی کوچولوعه؟
پر غرور کنار گوشم پچ زد:
- وقتی پیشتم وراجی نکن!
به شکمم خیره شدم و لبم رو گزیدم.
- چرا رو شکمم؟
سیلی بهم زد.
- که شکمت بالا بیاد؟
دستمال کاغذی روی شکمم کوبید تا خودم رو تمیز کنم و لبه تخت نشست.
- مگه نباید کاپیتان های کشتی جنتلمانه رفتار کنن؟ خب باید خودت منو تمیز کنی دیگه!
جدی و پر غرور سمتم چرخید.
- من ازین کارا برای دختری جز زن خودم انجام نمیدم!
بهم بر خورد.
منو واقعا یه آدم ج ....میدید که برای یک شب موندن توی کشتیش خودم رو در اختیارش گذاشتم.
- باشه! مهم نیست ...بالاخره قرار نیست اولین بار همه دخترا رویایی باشه!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ بهمن
۲۲ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_14
انگار تازه یادش اومد من اولین بارم بود که دستمال رو برداشت و محکم روی شکمم کشید.
- آیییی ...آروم تر پوستم زخم شد!
سیبک گلوش بالا پایین شد و در کمال خونسردی زیر لب زمزمه کرد:
- واسه کسی ناز کن که خریدارش باشه ...نه من!
چه بی مهر ...
انتظار دیگه ای هم نمی شد داشت.
بابام میگفت مرد دریا محبتی براش نمیمونه، همشون اینجورین.
با تمیز کردن شکمم، دستمال رو توی سطل اشغالش پرت کرد.
- میخوام برم کابین کنترل ...وای به حالت از توی این اتاق در بیای یا صدا در بیاری!
تخت سر تکون دادم که از جاش بلند شد و لباسش رو مرتب پوشید.
واقعا یونیفرم کاپیتانی به تنش مینشست.
- اگر جیشم گرفت چی؟
به درب گوشه کابین اشاره کرد.
- دستشویی اونجاست!
لبم رو دندون گرفتم و دوباره پرسیدم:
- گشنم شد چی؟ من از دیروز که سوار کشتی شدم چیزی نخوردم.
متفکر بهم خیره شد.
انگار داشت توی ذهنش دنبال راه حلی میگشت که با اخم جواب داد:
- برات غذا میارم! از جات تکون نخوری.
قبل از این که بهونه بعدی رو بتراشم کابین رو ترک کرد که گیج به سقف خیره شدم.
کشتی انقدر بزرگ و محکم بود که تکونی احساس نمیکردم اما دچار دریا زدگی شده بودم و حالت تهوع داشت به معدهم فشار می آورد.
شاید اسم این حس گرسنگی بود ...شاید هم ضعف بعد از خونریزی
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_14
انگار تازه یادش اومد من اولین بارم بود که دستمال رو برداشت و محکم روی شکمم کشید.
- آیییی ...آروم تر پوستم زخم شد!
سیبک گلوش بالا پایین شد و در کمال خونسردی زیر لب زمزمه کرد:
- واسه کسی ناز کن که خریدارش باشه ...نه من!
چه بی مهر ...
انتظار دیگه ای هم نمی شد داشت.
بابام میگفت مرد دریا محبتی براش نمیمونه، همشون اینجورین.
با تمیز کردن شکمم، دستمال رو توی سطل اشغالش پرت کرد.
- میخوام برم کابین کنترل ...وای به حالت از توی این اتاق در بیای یا صدا در بیاری!
تخت سر تکون دادم که از جاش بلند شد و لباسش رو مرتب پوشید.
واقعا یونیفرم کاپیتانی به تنش مینشست.
- اگر جیشم گرفت چی؟
به درب گوشه کابین اشاره کرد.
- دستشویی اونجاست!
لبم رو دندون گرفتم و دوباره پرسیدم:
- گشنم شد چی؟ من از دیروز که سوار کشتی شدم چیزی نخوردم.
متفکر بهم خیره شد.
انگار داشت توی ذهنش دنبال راه حلی میگشت که با اخم جواب داد:
- برات غذا میارم! از جات تکون نخوری.
قبل از این که بهونه بعدی رو بتراشم کابین رو ترک کرد که گیج به سقف خیره شدم.
کشتی انقدر بزرگ و محکم بود که تکونی احساس نمیکردم اما دچار دریا زدگی شده بودم و حالت تهوع داشت به معدهم فشار می آورد.
شاید اسم این حس گرسنگی بود ...شاید هم ضعف بعد از خونریزی
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
#عروسک_کوچولو...!firedroplet🤫
#پارت_15
#
***
- هی دختر ...بلند شو یه چیزی بخور!
چشم هام رو بی اختیار مالیدم و توی جام تکونی خوردم.
- اسمم پریاعه نه هی دختر ...
لباسش رو مقابلم در اورد و بی خیال به ظرف غذا اشاره کرد.
- مگه فرقی هم میکنه؟ بخور تا ننداختمت توی دریا!
بینیم رو چین دادم.
چقدر عصبانی بود ...
با میل قاشقی رو توی دهنم فرو بردم که منتظر بهم خیره شد.
- به چی نگاه میکنی؟
سیبک گلوش بالا پایین شد و ساعتش رو روی میز کوبید.
- به حماقتت ...کی بهت یاد داده بود پاشی بیای کشتی؟
پشت پلکی براش نازک کردم.
- خب ...همه میرن توی کشتی که فرار کنن!
مشتش رو عصبی دیوار کنارش کوبید.
- تو اومدی توی نفتکش، اینو حالیته؟ از جونت سیری؟
تند سر تکون دادم و غذام رو پس زدم..
- اونجا هم میموندم باز هم قرار بود بمیرم، فرقش چیه؟ حداقلش اینجا یه کاپیتان خوشتیپ منو میکشه ...
چشم هام رو ریز کردم و با شیطنت ادامه دادم:
- البته که قبلش هم منو ج.......ر میده، مگه نه؟!
از حرف هام به تنگ اومد و دست بین موهای مجعدش کشید.
- همینجوری به وراجی ادامه بدی یه کاری میکنم که زیرم جون بدی!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
#پارت_15
#
***
- هی دختر ...بلند شو یه چیزی بخور!
چشم هام رو بی اختیار مالیدم و توی جام تکونی خوردم.
- اسمم پریاعه نه هی دختر ...
لباسش رو مقابلم در اورد و بی خیال به ظرف غذا اشاره کرد.
- مگه فرقی هم میکنه؟ بخور تا ننداختمت توی دریا!
بینیم رو چین دادم.
چقدر عصبانی بود ...
با میل قاشقی رو توی دهنم فرو بردم که منتظر بهم خیره شد.
- به چی نگاه میکنی؟
سیبک گلوش بالا پایین شد و ساعتش رو روی میز کوبید.
- به حماقتت ...کی بهت یاد داده بود پاشی بیای کشتی؟
پشت پلکی براش نازک کردم.
- خب ...همه میرن توی کشتی که فرار کنن!
مشتش رو عصبی دیوار کنارش کوبید.
- تو اومدی توی نفتکش، اینو حالیته؟ از جونت سیری؟
تند سر تکون دادم و غذام رو پس زدم..
- اونجا هم میموندم باز هم قرار بود بمیرم، فرقش چیه؟ حداقلش اینجا یه کاپیتان خوشتیپ منو میکشه ...
چشم هام رو ریز کردم و با شیطنت ادامه دادم:
- البته که قبلش هم منو ج.......ر میده، مگه نه؟!
از حرف هام به تنگ اومد و دست بین موهای مجعدش کشید.
- همینجوری به وراجی ادامه بدی یه کاری میکنم که زیرم جون بدی!
------------------------lemon-------------------------
- @ROMAN_AROSK 🦧
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ بهمن
رمان عروسک کوچولو••😈📵🩵
²پارت جدید قلبـام ..firesunglasses
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA5Kدنبال کننده
رمان عروسک کوچولو صاحبخونه جذاب ارایشگر خشن من بچه مدرسه ای عروس فراری زید نیم وجبی من قرص قمر سه قلو های کراش خونه ته باغ محرم منی ترکم نکن به من بگو عمو دخمل تپل نزدیکم نشو متهم من حیا کن پشمک حاجی تو ناموس منی بچه مرد دیونه من بلای جونم مربی سختگیر لمس بی پروا اقای مهندس فرنگی چموش
مشاهده کانال پیامرسان