۱۵ بهمن
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت64
تقریبا تا ساعت ۲ خوابیدم و بعد از بیدار شدن تصمیم گرفتم برم حمومو پیدا کنم و یه دوش سرپایی بگیرم تا خستگی راه از تنم بیرون بره .
در اتاقو که باز کردم با صدایی که شنیدم یه لحظه هنگ کردم .
+ نه مریم جون خدا عمرت بده ، اتفاقا با طیاره خیلی راحت اومدم ، اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه دور تو طیاره قرآنو ختم کردم ، از بس تکون تکون میخورد . گرخیدم .
- حالا خدا رو شکر که سالمید حاج خانوم ، راستی چرا زنگ نزدید محسن یا حاج مهدی بیان دنبالتون .
+ نخواستم اذیت بشه براشون خواهر ، خودم ادرسو از حاج مرتضی گرفته بودم دیگه یه سر تاکسی گرفتم اومدم .
وا خدا مرگم بده بی بی رسید . داره به مریم خانومم که همسن عروسشه میگه خواهر ، خداییش خودشو همسن من میبینه ، عجیبه بهش نگفت خاله یا عمه .
خدا شاهده از بی بی بعید نیست .
سریع از پله ها پایین رفتم تا قبل از اینکه از دوران جنینی تا همین دو روز پیشم رو برای مریم خانوم تعریف نکرده حواسشو پرت کنم .
+ ای وای بی بی جان شما کی رسیدین؟
چه به موقع .
- عه وا تویی بهلول ، چه آدم شدی . نشناختمت .
لبخند مضحکی زدم و رو به مریم خانوم گفتم .
+ خودتون که میدونین بی بی جان خیلی شوخه مامان .
بی بی دست به کمر گفت .
- مامان و یامان ، مامان و زهر هلاهل ، خدا از رو زمین محوت نکنه بهلول . پری بیچاره ۳۰ سال تر و خشکت کرد با اینکه همچین اش دهن سوزیم نیست ، دهن کجت نچرخید بهش بگی مامان ، الان برا من چه مامان مامانی راه انداخته . خاک تو سر شوهر ندیدت کنن.
مریم خانوم سرفه مصلحتی کرد و گفت .
+ به منم نمیگفت مامان حاج خانوم خودم اصرار کردم .
- دیگه بدتر ، از راه نرسیده عین شمر وایسادی بالا سر بچم به طفل معصوم امر و نهی میکنی .
خدا منو مرگ بده الان بی بی از راه نرسیده مهر طلاق رو میزنه پای شناسنامم.
راستی من مگه 30 سالمه ؟
@PesareHajiiiii
تقریبا تا ساعت ۲ خوابیدم و بعد از بیدار شدن تصمیم گرفتم برم حمومو پیدا کنم و یه دوش سرپایی بگیرم تا خستگی راه از تنم بیرون بره .
در اتاقو که باز کردم با صدایی که شنیدم یه لحظه هنگ کردم .
+ نه مریم جون خدا عمرت بده ، اتفاقا با طیاره خیلی راحت اومدم ، اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه دور تو طیاره قرآنو ختم کردم ، از بس تکون تکون میخورد . گرخیدم .
- حالا خدا رو شکر که سالمید حاج خانوم ، راستی چرا زنگ نزدید محسن یا حاج مهدی بیان دنبالتون .
+ نخواستم اذیت بشه براشون خواهر ، خودم ادرسو از حاج مرتضی گرفته بودم دیگه یه سر تاکسی گرفتم اومدم .
وا خدا مرگم بده بی بی رسید . داره به مریم خانومم که همسن عروسشه میگه خواهر ، خداییش خودشو همسن من میبینه ، عجیبه بهش نگفت خاله یا عمه .
خدا شاهده از بی بی بعید نیست .
سریع از پله ها پایین رفتم تا قبل از اینکه از دوران جنینی تا همین دو روز پیشم رو برای مریم خانوم تعریف نکرده حواسشو پرت کنم .
+ ای وای بی بی جان شما کی رسیدین؟
چه به موقع .
- عه وا تویی بهلول ، چه آدم شدی . نشناختمت .
لبخند مضحکی زدم و رو به مریم خانوم گفتم .
+ خودتون که میدونین بی بی جان خیلی شوخه مامان .
بی بی دست به کمر گفت .
- مامان و یامان ، مامان و زهر هلاهل ، خدا از رو زمین محوت نکنه بهلول . پری بیچاره ۳۰ سال تر و خشکت کرد با اینکه همچین اش دهن سوزیم نیست ، دهن کجت نچرخید بهش بگی مامان ، الان برا من چه مامان مامانی راه انداخته . خاک تو سر شوهر ندیدت کنن.
مریم خانوم سرفه مصلحتی کرد و گفت .
+ به منم نمیگفت مامان حاج خانوم خودم اصرار کردم .
- دیگه بدتر ، از راه نرسیده عین شمر وایسادی بالا سر بچم به طفل معصوم امر و نهی میکنی .
خدا منو مرگ بده الان بی بی از راه نرسیده مهر طلاق رو میزنه پای شناسنامم.
راستی من مگه 30 سالمه ؟
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ بهمن
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت65
+وا حاج خانوم من کی به مهلا جان امر و نهی کردم هنوز چند ساعت بیشتر نیست اومده که از وقتی هم اومده خواب بوده و تازه بیدار شد .
من چقدر با این دختر وقت گذروندم که بتونم بهش امر و نهی کنم .
پریدم وسط حرفش و هول هولکی گفتم
- گفتم بهتون که بی بی شوخه ، هیچی تو دلش نیست ، این حرفا رو هم محض خنده میزنه تا از همین اول با هم صمیمی باشیم ، با مظلومیت تمام به بی بی زل زدم و گفتم :
مگه نه بی بی ؟
بعد از چند ثانیه مکث چشم غره ای بهم رفت و با لبخند تصنعی گفت :
+ همینطوره ، شوخی کردم ، به دل نگیر مریم خانوم .
- خدا عمرت بده حاج خانوم باید میرفتی بازیگر میشدی ، خدا شاهده باورم شد .
مریم جون همینطوری داشت از اندر احوالاتش میگفت که با یه صدا همه سرها برگشت سمت در .
+ سلام ، سلام ، دیر که نکردم ؟
به دختر قد کوتاه تقریبا ۱/۲۰ با صورت تپل و چشمای کشیده که یه چادر هم سرش بود .
مریم خانوم رفت به استقبالش و با خنده گفت .
- تو کی به موقع اومدی که این دفعه دومت باشه دختر ؟
+ یعنی الان دیگه کارا تمومه همه چی آماده اس فقط من کم بودم که سفره رو پهن کنید ؟
- اره والا ، دیدم دیر کردی خودم همه کارارو کردم ، حالا ولش کن بیا میخوام عروس قشنگمو بهت معرفی کنم .
احساس کردم از این جمله ی مریم جون خوشش نیومد ، نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخند تصنعی بهم نزدیک شد
مریم جون به من اشاره کرد و گفت .
+ عروس عزیزم مهلا جان و ایشون هم مادربزرگشون گل بی بی .
ایشونم که میبینین دختر عمه ی محسنه ریحانه جان
با شنیدن اسمش انگار تموم بدنم یه باره یخ بست .
پس ریحانه اینه ؟ دختره ی یک و بیستی .
با لبخند تصنعی بهش سلام کردم .
اونم با همون نفرت که از نگاهش پیدا بود سلام کرد و خوش آمد گفت .
مریم جون پرید وسط دوئلمون و گفت .
+ بی بی جان سر پا خسته شدن ، بیایین بشینین .
همگی رفتیم سمت کاناپه های وسط سالن و نشستیم .
مریم جون رفت تو آشپزخونه چایی بیاره .
بعد از چند ثانیه سکوت
ریحانه لبخند مزخرفی زد و گفت .
- خب ، مهلا جان چه خبر ، با محسن چجوری تا میکنی ؟
+ منظورتون آقا محسنه ؟
- منو محسن این حرفا رو نداریم عزیزم از بچگی با هم بزرگ شدیم .
بی بی نگاه گذرایی بهش انداخت و گفت .
+ ولی دیگه شرایطش فرق کرده عزیز جان ، الان زن داره شاید زنش نخواد کسی شوهرشو با اسم کوچیک صدا کنه ، مخصوصا اگه زن جماعت باشه . خودت که میدونی خانوما رو این مسائل حساسن .
- وا ؟
@PesareHajiiiii
+وا حاج خانوم من کی به مهلا جان امر و نهی کردم هنوز چند ساعت بیشتر نیست اومده که از وقتی هم اومده خواب بوده و تازه بیدار شد .
من چقدر با این دختر وقت گذروندم که بتونم بهش امر و نهی کنم .
پریدم وسط حرفش و هول هولکی گفتم
- گفتم بهتون که بی بی شوخه ، هیچی تو دلش نیست ، این حرفا رو هم محض خنده میزنه تا از همین اول با هم صمیمی باشیم ، با مظلومیت تمام به بی بی زل زدم و گفتم :
مگه نه بی بی ؟
بعد از چند ثانیه مکث چشم غره ای بهم رفت و با لبخند تصنعی گفت :
+ همینطوره ، شوخی کردم ، به دل نگیر مریم خانوم .
- خدا عمرت بده حاج خانوم باید میرفتی بازیگر میشدی ، خدا شاهده باورم شد .
مریم جون همینطوری داشت از اندر احوالاتش میگفت که با یه صدا همه سرها برگشت سمت در .
+ سلام ، سلام ، دیر که نکردم ؟
به دختر قد کوتاه تقریبا ۱/۲۰ با صورت تپل و چشمای کشیده که یه چادر هم سرش بود .
مریم خانوم رفت به استقبالش و با خنده گفت .
- تو کی به موقع اومدی که این دفعه دومت باشه دختر ؟
+ یعنی الان دیگه کارا تمومه همه چی آماده اس فقط من کم بودم که سفره رو پهن کنید ؟
- اره والا ، دیدم دیر کردی خودم همه کارارو کردم ، حالا ولش کن بیا میخوام عروس قشنگمو بهت معرفی کنم .
احساس کردم از این جمله ی مریم جون خوشش نیومد ، نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخند تصنعی بهم نزدیک شد
مریم جون به من اشاره کرد و گفت .
+ عروس عزیزم مهلا جان و ایشون هم مادربزرگشون گل بی بی .
ایشونم که میبینین دختر عمه ی محسنه ریحانه جان
با شنیدن اسمش انگار تموم بدنم یه باره یخ بست .
پس ریحانه اینه ؟ دختره ی یک و بیستی .
با لبخند تصنعی بهش سلام کردم .
اونم با همون نفرت که از نگاهش پیدا بود سلام کرد و خوش آمد گفت .
مریم جون پرید وسط دوئلمون و گفت .
+ بی بی جان سر پا خسته شدن ، بیایین بشینین .
همگی رفتیم سمت کاناپه های وسط سالن و نشستیم .
مریم جون رفت تو آشپزخونه چایی بیاره .
بعد از چند ثانیه سکوت
ریحانه لبخند مزخرفی زد و گفت .
- خب ، مهلا جان چه خبر ، با محسن چجوری تا میکنی ؟
+ منظورتون آقا محسنه ؟
- منو محسن این حرفا رو نداریم عزیزم از بچگی با هم بزرگ شدیم .
بی بی نگاه گذرایی بهش انداخت و گفت .
+ ولی دیگه شرایطش فرق کرده عزیز جان ، الان زن داره شاید زنش نخواد کسی شوهرشو با اسم کوچیک صدا کنه ، مخصوصا اگه زن جماعت باشه . خودت که میدونی خانوما رو این مسائل حساسن .
- وا ؟
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ بهمن
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت66
- حالا بگذریم بخاطر این پرسیدم چون احساس کردم محسن خیلی لاغر تر از زمانی شده که اینجا بود .
+ مگه دیدیش ؟
- اره عزیزم خودش منو تا اینجا رسوند و کاری براش پیش اومد و رفت .
به به چشمم روشن محسن چشم و دل پاک ، اسب نجیب ، شیهه کش پاکدامن ،
برای من حجب و حیا و حلال حروم میکنی
اونوقت برای این دختره ی تفلون راننده شخصی میشی . دارم برات ، الله شاهد دی ، خاکتو به توبره میکشم . به من میگن مهلا ناتاشا .
مریم جون از آشپزخونه خارج شد و رو به من گفت :
+ مهلا جان ، دخترم یه زنگ بزن ببین شوهرت کجاست ؟ میخوام ناهارو بکشم .
- لازم نیست ، گویا به ریحانه جـــــان گفتن کار دارن .
+ وا ؟ چه کاری ؟
ریحانه با چاپلوسی گفت :
- گفت میره تا جایی و زود برمیگرده .
خون خونمو میخورد ، میخواستم پاشم از هم بپاشونمش ، برای آقا محسنم دارم .
بی بی داشت با تمام حواسش دختره رو آنالیز میکرد انگار تا عمق دل و روده اش رو هم میدید .
بعد از چند ثانیه نگاهی به من انداخت و گفت :
+خاک تو سر هر کسی که نتونه دارایی هاشو نگه داره . و بزارتش برا لاشخورا .
@PesareHajiiiii
- حالا بگذریم بخاطر این پرسیدم چون احساس کردم محسن خیلی لاغر تر از زمانی شده که اینجا بود .
+ مگه دیدیش ؟
- اره عزیزم خودش منو تا اینجا رسوند و کاری براش پیش اومد و رفت .
به به چشمم روشن محسن چشم و دل پاک ، اسب نجیب ، شیهه کش پاکدامن ،
برای من حجب و حیا و حلال حروم میکنی
اونوقت برای این دختره ی تفلون راننده شخصی میشی . دارم برات ، الله شاهد دی ، خاکتو به توبره میکشم . به من میگن مهلا ناتاشا .
مریم جون از آشپزخونه خارج شد و رو به من گفت :
+ مهلا جان ، دخترم یه زنگ بزن ببین شوهرت کجاست ؟ میخوام ناهارو بکشم .
- لازم نیست ، گویا به ریحانه جـــــان گفتن کار دارن .
+ وا ؟ چه کاری ؟
ریحانه با چاپلوسی گفت :
- گفت میره تا جایی و زود برمیگرده .
خون خونمو میخورد ، میخواستم پاشم از هم بپاشونمش ، برای آقا محسنم دارم .
بی بی داشت با تمام حواسش دختره رو آنالیز میکرد انگار تا عمق دل و روده اش رو هم میدید .
بعد از چند ثانیه نگاهی به من انداخت و گفت :
+خاک تو سر هر کسی که نتونه دارایی هاشو نگه داره . و بزارتش برا لاشخورا .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
۸ اسفند
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت67
حالم خیلی خوب بود گل بی بی هم هی پارازیت مینداخت توش
هی قطع و وصل میشدم خدا شاهده .
میخواستم پاشم عین جان سینا ریحانه رو بکشم گوشه ی رینگ ضربه فنیش کنم که در سالن باز شد .
و ریشوی پر پشم با قامتی سرو مانند وارد سالن شد .
احساس کردم مردمک چشمم قلبی شد ، فتبارک الله احسن الخالقین .
داشتم خر تیپ و قیافش میشدم که یادم اومد راننده شخصی این دختره شده . پسره ی پر پشم ریشوی راننده ی دو متریه بی اخلاقه خوشتیپه حال بهم زن ، اه
چشمش که به بیبی افتاد از تعجب داشت شاخ در میاورد
نزدیکش شد و گفت
+ سلام بی بی جان خوش اومدین ، واقعا تعجب کردم ، چه زود رسیدین ؟
- بله که زود میام انتظار داری این طفل معصوم شبیه گوسفند رو بسپرم دست توئه گرگ صفت ؟
محسن لبخندی زد و گفت :
+ باز چه خطایی از من سر زده بی بی جان که انقدر دلتون پره ؟
- ساکت ، ساکت ، به من نگو بی بی جان ها خدا شاهده میام هتکتو بتک میکنم .
پسره ی هیز .
گفتم تو بسیجیی ، دین و ایمون سرت میشه ، بهلولو به راه راست هدایت میکنی
نمیدونستم یکی هم باید باشه تا خودتو جمع و جور کنه .
@PesareHajiiiii
حالم خیلی خوب بود گل بی بی هم هی پارازیت مینداخت توش
هی قطع و وصل میشدم خدا شاهده .
میخواستم پاشم عین جان سینا ریحانه رو بکشم گوشه ی رینگ ضربه فنیش کنم که در سالن باز شد .
و ریشوی پر پشم با قامتی سرو مانند وارد سالن شد .
احساس کردم مردمک چشمم قلبی شد ، فتبارک الله احسن الخالقین .
داشتم خر تیپ و قیافش میشدم که یادم اومد راننده شخصی این دختره شده . پسره ی پر پشم ریشوی راننده ی دو متریه بی اخلاقه خوشتیپه حال بهم زن ، اه
چشمش که به بیبی افتاد از تعجب داشت شاخ در میاورد
نزدیکش شد و گفت
+ سلام بی بی جان خوش اومدین ، واقعا تعجب کردم ، چه زود رسیدین ؟
- بله که زود میام انتظار داری این طفل معصوم شبیه گوسفند رو بسپرم دست توئه گرگ صفت ؟
محسن لبخندی زد و گفت :
+ باز چه خطایی از من سر زده بی بی جان که انقدر دلتون پره ؟
- ساکت ، ساکت ، به من نگو بی بی جان ها خدا شاهده میام هتکتو بتک میکنم .
پسره ی هیز .
گفتم تو بسیجیی ، دین و ایمون سرت میشه ، بهلولو به راه راست هدایت میکنی
نمیدونستم یکی هم باید باشه تا خودتو جمع و جور کنه .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اسفند
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت68
پریدم وسط حرف بی بی و گفتم .
+ حالا راجب این موضوع بعدا حرف میزنیم بی بی جان فعلا بریم ناهار بخوریم شما هم خسته ی راهین.
بی بی نگاه غضبناکی بهم انداخت و گفت
- باشه بهلول من حرفی نمیزنم دهنمو میبندم
ولی بعداً وقتی با یه بچه برگشتی خونه حاج احمد و این پسره هم رفت پی یللی تللیش. حق نداری آبغوره بگیری .
مریم خانوم که داشت موشکافانه بی بی رو آنالیز میکرد ناباورانه نگاهی سمت من انداخت که با لبخند مصنوعی سعی کردم متقاعدش کنم که بی بی داره شوخی میکنه .
اونم لبخند ارومی زد و گفت :
+ خدا بهتون عمر طولانی بده حاج خانم ، از وقتی که اومدین انگار خونمون روح گرفته .
یه جوری هم شوخی میکنین که آدم شک میکنه یه لحظه که این روی شوخ طبعتونه یا جدی ؟.
بی بی لا اله الا اللهی زیر لب گفت و رفت سمت آشپزخونه .
ریحانه میزو حاضر کرده بود و داشت پارچ دوغ رو از تو یخچال بیرون میاورد.
بی بی بالای میز نشست و مریم خانوم هم سمت چپش نشست و محسن سمت دیگه ی میز منم دو دل بودم که آیا بغل دست محسن پر پشم بشینم یا مریم کماندو
که در کمال ناباوری دیدم ریحانه با پارچ دوغ بغل دست راننده شخصیش محسن پر پشم نشست .
منم عین اسکولا وسط آشپزخونه خشکم زده بود
بی بی که دید ریحانه بغل دست محسن نشست صورتش سرخ و سفید شد و داشت تموم تلاششو میکرد که دهنشو باز نکنه
منم برای اینکه فعلا عروس نمونه و ساده و گیج و نفهم و پپه و اسکولی به نظر بیام و اون روی سگم به این زودی عیان نشه رفتم و بغل مریم خانوم نشستم .
محسن که عین خیالش نبود و داشت برای خودش غذا میکشید هم حالمو بدتر میکرد ، خدایی بعضی وقتا فکر میکنم این بشر عین گوسفنده و هیچ چیزی به اسم احساس و عاطفه و عشق درش وجود نداره.
بی بی بعد از چند ثانیه که اولین قاشق از برنجشو تو دهنش گذاشت شروع کرد به سرفه کردن و اشاره به سینک ظرفشویی .
مریم خانوم گفت.
+ محسن پسرم برای بی بی دوغ بریز .
بی بی در حال سرفه کردن گفت :
- نه ، نه دوغ نه آب !
سریع پاشدم براش آب بیارم که دستشو دراز کرد سمتم و محکم دستمو گرفت .
ریحانه که دید بی بی دستمو گرفته ناچار بلند شد و رفت سمت سینک تا آب بیاره .
بی بی در کمال ناباوری سرفه اش قطع شد و گفت :
- هی پسر برو اونور تر بهلول بیاد کنارت بشینه از اینور حواسش به منم باشه .
محسن با حالتی که گیج شده بود .
بشقابشو برداشت رفت سر جای ریحانه نشست و منم کنار دست اون و نزدیک بی بی نشستم .
و با چشمکی که بی بی زد تازه فهمیدم این همه فیلم بازی کردن برای چی بود .
ریحانه هم مغموم لیوان آب رو داد دست بی بی و رفت کنار مریم خانوم نشست.
بی بی گفت .
+ خواهر نعنا این آبو خالی کن میخوام دوغ بخورم .
دختره خون خونشو میخورد بلند شد و آبو خالی کرد و برای بی بی دوغ ریخت و گفت .
+ بفرمایید ، راستی اسمم ریحانه ست نه نعنا .
بی بی شونه ای بالا انداخت و گفت :
- حالا چه فرقی داره علف علفه دیگه خواهر .
و این خواهر گفتنش اندازه صد تا ترکش که توی جای جای بدن فرو رفته باشه برای ریحانه درد داشت .
@PesareHajiiiii
پریدم وسط حرف بی بی و گفتم .
+ حالا راجب این موضوع بعدا حرف میزنیم بی بی جان فعلا بریم ناهار بخوریم شما هم خسته ی راهین.
بی بی نگاه غضبناکی بهم انداخت و گفت
- باشه بهلول من حرفی نمیزنم دهنمو میبندم
ولی بعداً وقتی با یه بچه برگشتی خونه حاج احمد و این پسره هم رفت پی یللی تللیش. حق نداری آبغوره بگیری .
مریم خانوم که داشت موشکافانه بی بی رو آنالیز میکرد ناباورانه نگاهی سمت من انداخت که با لبخند مصنوعی سعی کردم متقاعدش کنم که بی بی داره شوخی میکنه .
اونم لبخند ارومی زد و گفت :
+ خدا بهتون عمر طولانی بده حاج خانم ، از وقتی که اومدین انگار خونمون روح گرفته .
یه جوری هم شوخی میکنین که آدم شک میکنه یه لحظه که این روی شوخ طبعتونه یا جدی ؟.
بی بی لا اله الا اللهی زیر لب گفت و رفت سمت آشپزخونه .
ریحانه میزو حاضر کرده بود و داشت پارچ دوغ رو از تو یخچال بیرون میاورد.
بی بی بالای میز نشست و مریم خانوم هم سمت چپش نشست و محسن سمت دیگه ی میز منم دو دل بودم که آیا بغل دست محسن پر پشم بشینم یا مریم کماندو
که در کمال ناباوری دیدم ریحانه با پارچ دوغ بغل دست راننده شخصیش محسن پر پشم نشست .
منم عین اسکولا وسط آشپزخونه خشکم زده بود
بی بی که دید ریحانه بغل دست محسن نشست صورتش سرخ و سفید شد و داشت تموم تلاششو میکرد که دهنشو باز نکنه
منم برای اینکه فعلا عروس نمونه و ساده و گیج و نفهم و پپه و اسکولی به نظر بیام و اون روی سگم به این زودی عیان نشه رفتم و بغل مریم خانوم نشستم .
محسن که عین خیالش نبود و داشت برای خودش غذا میکشید هم حالمو بدتر میکرد ، خدایی بعضی وقتا فکر میکنم این بشر عین گوسفنده و هیچ چیزی به اسم احساس و عاطفه و عشق درش وجود نداره.
بی بی بعد از چند ثانیه که اولین قاشق از برنجشو تو دهنش گذاشت شروع کرد به سرفه کردن و اشاره به سینک ظرفشویی .
مریم خانوم گفت.
+ محسن پسرم برای بی بی دوغ بریز .
بی بی در حال سرفه کردن گفت :
- نه ، نه دوغ نه آب !
سریع پاشدم براش آب بیارم که دستشو دراز کرد سمتم و محکم دستمو گرفت .
ریحانه که دید بی بی دستمو گرفته ناچار بلند شد و رفت سمت سینک تا آب بیاره .
بی بی در کمال ناباوری سرفه اش قطع شد و گفت :
- هی پسر برو اونور تر بهلول بیاد کنارت بشینه از اینور حواسش به منم باشه .
محسن با حالتی که گیج شده بود .
بشقابشو برداشت رفت سر جای ریحانه نشست و منم کنار دست اون و نزدیک بی بی نشستم .
و با چشمکی که بی بی زد تازه فهمیدم این همه فیلم بازی کردن برای چی بود .
ریحانه هم مغموم لیوان آب رو داد دست بی بی و رفت کنار مریم خانوم نشست.
بی بی گفت .
+ خواهر نعنا این آبو خالی کن میخوام دوغ بخورم .
دختره خون خونشو میخورد بلند شد و آبو خالی کرد و برای بی بی دوغ ریخت و گفت .
+ بفرمایید ، راستی اسمم ریحانه ست نه نعنا .
بی بی شونه ای بالا انداخت و گفت :
- حالا چه فرقی داره علف علفه دیگه خواهر .
و این خواهر گفتنش اندازه صد تا ترکش که توی جای جای بدن فرو رفته باشه برای ریحانه درد داشت .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ فروردین
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت69
خلاصه با چهره ای بشاش ناهارمو خوردم و برای خودشیرینی گفتم که من و ریحانه ظرفارو میشوریم و بقیه هم قبول کردن و رفتن تو سالن تا ما ظرفارو بشوریم و چایی براشون ببریم .
- خب ریحانه جون تو ظرفارو بشور منم میزو تمیز میکنم .
نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت .
+ یه موقع اذیت نشی مهلا جون موقع دستمال کشیدن میز .
با لبخند گفتم
-خیلی ممنون از نگرانیت عزیزم پس میز رو هم تو دستمال بکش ، منم میشینم پیشت خستگی در میکنم عزیزم .
خون خونشو میخورد از چهرش معلوم بود ،
ولی لبخندی زد و گفت
+ باشه عزیزم
پشت کرد به من و مشغول شستن ظرفا شد
منم یه پامو انداختم رو اون یکی پام
احساس خانم تناردیه رو داشتم که داره از کوزت بیگاری میکشه ، ولی خدایی داشتم کیف میکردم .
یهو ریحانه گلوشو صاف کرد و در همون حالی که داشت ظرفارو کفمالی میکرد گفت :
+راستی مهلا جان چجوری با محسن آشنا شدی ؟
فهمیدم میخواد حرف بکشه بخاطر همین قضیه رو کاملا رمانتیک و نیمه جنایی جلوه دادم و شروع کردم به تعریف کردن .
- ای وای عزیزم چه سئوال خوبی پرسیدی
راستش یه روز داشتم از ددر برمیگشتم خونه که کمی مونده بود که برسم به در خونمون دو سه تا جانی تبهکار جلوم سبز شدن و هی اصرار پشت اصرار که خانوم خوشگله کیفتو رد کن بیاد و اگه کیفتو ندی خودتو میدزدیم و گروگان میگیریم تا از بابات پول بگیریم .
هی از من اصرار که منو ببرید پولو از بابام بگیرید نصف ، نصف
هی از اونا هم انکار که نه پشیمون شدیم نمیبریمت .
راستش نفهمیدم چرا نبردنم ولی خدایی خیلی هیجان انگیز میشد شبیه تو فیلما
بعدش یهو در حیاطمون باز شد و یه پسر خوش قد و بالا و رعنا و رشید که آدم تو طویله چشماش غرق میشد عین جبار سینگ اومد بیرون و تا چشمش بهم خورد جو گیر شد و هتکشونو بتک کرد الله شاهد دی عین فیلمای هندی هی به در و دیوار و آسفالت میکوبیدشون آخرشم پا شدن دمشونو گذاشتن رو کولشون و الفرار .
محسن جونمم نزدیکم شد که ببینه چیزیم نشده که خدا رو شکر هیچیم نشده بود فقط یکم وضعیت روحی و جسمی و عاطفیم قاراشمیش شده بود یهو کاغذام از دستم افتادن رو زمین خم شدم که ورشون دارم اونم خم شد کمکم کنه که دیسک پنجمم خیر ندیده گرفت و تو اون حالت خشک شدم
سرمو بلند کردم دیدم محسن عین بز نه چیزه برت پیت زل زده بهم همون موقع دیدم مردمک چشمش قلبی شد و یه دل نه صد دل عاشقم شد
دیگه هر کاری کردم نتونستم خودمو از دستش خلاص کنم
میگفت مهلی جونم یا تو یا مرگ ، چند بارم اومد دم درمون معرکه گرفت یه کیسه کود حیوانی خالص هم آورده بود و میگفت اگه زنم نشی با همین خود خودکشی میکنم و اونقدر میخورم تا صدای بلا نسبت خر و گاو بدم
منم که خیلی دلرحمم گفتم خودتو نکش بابا زنت میشم
دیگه این شد که الان اینجام .
در همون حال که داشت بشقاب رو آب میکشید برگشت طرفم و گفت :
+ جدی میگی ؟ ولی محسن چیز دیگه ای میگفت .
- محسن خیلی ...اهم اهم .... چیزه عزیزم محسن که نمیاد بهت بگه خودمو کشتم تا مهلا رو بهم بدن نا سلامتی مرده غرور داره
ولی از من بشنو محسن رسماً خودشو خاک کرد ریخت زیر دمپاییام تا بهش جواب مثبت دادم .
@PesareHajiiiii
خلاصه با چهره ای بشاش ناهارمو خوردم و برای خودشیرینی گفتم که من و ریحانه ظرفارو میشوریم و بقیه هم قبول کردن و رفتن تو سالن تا ما ظرفارو بشوریم و چایی براشون ببریم .
- خب ریحانه جون تو ظرفارو بشور منم میزو تمیز میکنم .
نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت .
+ یه موقع اذیت نشی مهلا جون موقع دستمال کشیدن میز .
با لبخند گفتم
-خیلی ممنون از نگرانیت عزیزم پس میز رو هم تو دستمال بکش ، منم میشینم پیشت خستگی در میکنم عزیزم .
خون خونشو میخورد از چهرش معلوم بود ،
ولی لبخندی زد و گفت
+ باشه عزیزم
پشت کرد به من و مشغول شستن ظرفا شد
منم یه پامو انداختم رو اون یکی پام
احساس خانم تناردیه رو داشتم که داره از کوزت بیگاری میکشه ، ولی خدایی داشتم کیف میکردم .
یهو ریحانه گلوشو صاف کرد و در همون حالی که داشت ظرفارو کفمالی میکرد گفت :
+راستی مهلا جان چجوری با محسن آشنا شدی ؟
فهمیدم میخواد حرف بکشه بخاطر همین قضیه رو کاملا رمانتیک و نیمه جنایی جلوه دادم و شروع کردم به تعریف کردن .
- ای وای عزیزم چه سئوال خوبی پرسیدی
راستش یه روز داشتم از ددر برمیگشتم خونه که کمی مونده بود که برسم به در خونمون دو سه تا جانی تبهکار جلوم سبز شدن و هی اصرار پشت اصرار که خانوم خوشگله کیفتو رد کن بیاد و اگه کیفتو ندی خودتو میدزدیم و گروگان میگیریم تا از بابات پول بگیریم .
هی از من اصرار که منو ببرید پولو از بابام بگیرید نصف ، نصف
هی از اونا هم انکار که نه پشیمون شدیم نمیبریمت .
راستش نفهمیدم چرا نبردنم ولی خدایی خیلی هیجان انگیز میشد شبیه تو فیلما
بعدش یهو در حیاطمون باز شد و یه پسر خوش قد و بالا و رعنا و رشید که آدم تو طویله چشماش غرق میشد عین جبار سینگ اومد بیرون و تا چشمش بهم خورد جو گیر شد و هتکشونو بتک کرد الله شاهد دی عین فیلمای هندی هی به در و دیوار و آسفالت میکوبیدشون آخرشم پا شدن دمشونو گذاشتن رو کولشون و الفرار .
محسن جونمم نزدیکم شد که ببینه چیزیم نشده که خدا رو شکر هیچیم نشده بود فقط یکم وضعیت روحی و جسمی و عاطفیم قاراشمیش شده بود یهو کاغذام از دستم افتادن رو زمین خم شدم که ورشون دارم اونم خم شد کمکم کنه که دیسک پنجمم خیر ندیده گرفت و تو اون حالت خشک شدم
سرمو بلند کردم دیدم محسن عین بز نه چیزه برت پیت زل زده بهم همون موقع دیدم مردمک چشمش قلبی شد و یه دل نه صد دل عاشقم شد
دیگه هر کاری کردم نتونستم خودمو از دستش خلاص کنم
میگفت مهلی جونم یا تو یا مرگ ، چند بارم اومد دم درمون معرکه گرفت یه کیسه کود حیوانی خالص هم آورده بود و میگفت اگه زنم نشی با همین خود خودکشی میکنم و اونقدر میخورم تا صدای بلا نسبت خر و گاو بدم
منم که خیلی دلرحمم گفتم خودتو نکش بابا زنت میشم
دیگه این شد که الان اینجام .
در همون حال که داشت بشقاب رو آب میکشید برگشت طرفم و گفت :
+ جدی میگی ؟ ولی محسن چیز دیگه ای میگفت .
- محسن خیلی ...اهم اهم .... چیزه عزیزم محسن که نمیاد بهت بگه خودمو کشتم تا مهلا رو بهم بدن نا سلامتی مرده غرور داره
ولی از من بشنو محسن رسماً خودشو خاک کرد ریخت زیر دمپاییام تا بهش جواب مثبت دادم .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ فروردین
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت70
میخواستم موضوع رو گسترده تر کنم تا کاملا حس کنه مالکیت صد درصد رو محسن دارم که مریم جون پارازیت گونه از تو پذیرایی داد زد دخترا چایی چی شد ؟
منم عین فنر پریدم کنار سماور و قوری و استکانا رو برداشتم و رفتم سمت پذیرایی و در همون حال به ریحانه گفتم .
+ عزیزم ظرفارو تمیز بشوری ها بعدا میزم دستمال بکش بیا .
صدایی ازش در نیومد . منم همون فرمونو گرفتم رفتم مستقیم رو مبل کنار محی گنگستر نشستم
همین که چایی رو ریختم تو استکان اول مریم خانوم گفت ،
- به به ، ماشاالله به عروس گلم چه چایی دم کردی
ولی نمیدونست چایی رو هم ریحانه دم کرده
منم یه ذره دستپاچه شدم و فنجون چایی رو بردم سمت محسن که دستم لرزید و چایی چپ شد روش ، البته کل فنجون نه فقط نصفش شایدم یکم از نصف بیشتر ، به هر حال یه ذره چایی ته فنجون مونده بود
محسن اخ دردناکی گفت و مریم خانومم زد رو گونه ش و اومد نزدیک پسرش و گفت خاک به سرم محسن چی شدی پسرم ؟
محسن که از شدت درد اخماشو تو هم کشیده بود با همون حالت گفت . هیچی نیست مادر خوبم .
بی بی هم اونورتر بیخیال لم داده بود رو مبل
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت .
+چیزی نیست خواهر این چیزا باید برای محسن طبیعی بشه باید عادت کنه حتی به بلاهای بیشتر از این مثل قطع نخاع ، یا سندروم دست و پای بی قرار یا سکته های ریز و درشت
کسی که با این دختر زندگی کنه باید مرگو بزاره جلو چشمش روزی سه الی شیش بار هم اشهدشو بخونه .
محسن لبخند منزجری زد و گفت .
- چیزی نیست بی بی جان حواسش نبود .
بی بی چشمی تو کاسه چرخوند وزیر لب مشغول ذکر گفتن شد .
بعد از چند ثانیه گفت ؛
+ عین بز زل نزنین به من پاشو با شوهرت برو یه پمادی چیزی بزن به پاش خوب شه
مریم خانوم با دستپاچگی و نگرانی گفت ؛
-آ... آ... آره ، بی بی جان راست میگن .
ناچار بلند شدم و دنبال محسن دو حنجره راه افتادم
نگم براتون از اتاقش و دیزاین و حال و هوای عرفانیش
یه اتاق شیک با دیزاین سفید و سیاه یه تخت بزرگ دو نفره کمد سفید و سیاه عسلی های همون رنگی یه طرف دیوار هممیز مطالعه و قفسه کتاب بود که در بود از کتابای قطور و چند جلدی تابلویی که یه شعر روش نوشته بود که واقعا خیلی در هم بر هم بود شرمنده نتونستم بخونم و.....
+اگه تفتیشتون تموم شد بفرمایید بنشینید
- اهم اهم چیزه یه مگس تو اتاق بود داشتم با چشم غیر مسلح دنبالش میکردم .
+ آهان ، پس اگه مگستون رفته بفرمایید بشینید
چشم غره ای براش رفتم و رو صندلی نشستم
-خب پاچتو بده بالا آق پسر .
+ چی ؟
@PesareHajiiiii
میخواستم موضوع رو گسترده تر کنم تا کاملا حس کنه مالکیت صد درصد رو محسن دارم که مریم جون پارازیت گونه از تو پذیرایی داد زد دخترا چایی چی شد ؟
منم عین فنر پریدم کنار سماور و قوری و استکانا رو برداشتم و رفتم سمت پذیرایی و در همون حال به ریحانه گفتم .
+ عزیزم ظرفارو تمیز بشوری ها بعدا میزم دستمال بکش بیا .
صدایی ازش در نیومد . منم همون فرمونو گرفتم رفتم مستقیم رو مبل کنار محی گنگستر نشستم
همین که چایی رو ریختم تو استکان اول مریم خانوم گفت ،
- به به ، ماشاالله به عروس گلم چه چایی دم کردی
ولی نمیدونست چایی رو هم ریحانه دم کرده
منم یه ذره دستپاچه شدم و فنجون چایی رو بردم سمت محسن که دستم لرزید و چایی چپ شد روش ، البته کل فنجون نه فقط نصفش شایدم یکم از نصف بیشتر ، به هر حال یه ذره چایی ته فنجون مونده بود
محسن اخ دردناکی گفت و مریم خانومم زد رو گونه ش و اومد نزدیک پسرش و گفت خاک به سرم محسن چی شدی پسرم ؟
محسن که از شدت درد اخماشو تو هم کشیده بود با همون حالت گفت . هیچی نیست مادر خوبم .
بی بی هم اونورتر بیخیال لم داده بود رو مبل
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت .
+چیزی نیست خواهر این چیزا باید برای محسن طبیعی بشه باید عادت کنه حتی به بلاهای بیشتر از این مثل قطع نخاع ، یا سندروم دست و پای بی قرار یا سکته های ریز و درشت
کسی که با این دختر زندگی کنه باید مرگو بزاره جلو چشمش روزی سه الی شیش بار هم اشهدشو بخونه .
محسن لبخند منزجری زد و گفت .
- چیزی نیست بی بی جان حواسش نبود .
بی بی چشمی تو کاسه چرخوند وزیر لب مشغول ذکر گفتن شد .
بعد از چند ثانیه گفت ؛
+ عین بز زل نزنین به من پاشو با شوهرت برو یه پمادی چیزی بزن به پاش خوب شه
مریم خانوم با دستپاچگی و نگرانی گفت ؛
-آ... آ... آره ، بی بی جان راست میگن .
ناچار بلند شدم و دنبال محسن دو حنجره راه افتادم
نگم براتون از اتاقش و دیزاین و حال و هوای عرفانیش
یه اتاق شیک با دیزاین سفید و سیاه یه تخت بزرگ دو نفره کمد سفید و سیاه عسلی های همون رنگی یه طرف دیوار هممیز مطالعه و قفسه کتاب بود که در بود از کتابای قطور و چند جلدی تابلویی که یه شعر روش نوشته بود که واقعا خیلی در هم بر هم بود شرمنده نتونستم بخونم و.....
+اگه تفتیشتون تموم شد بفرمایید بنشینید
- اهم اهم چیزه یه مگس تو اتاق بود داشتم با چشم غیر مسلح دنبالش میکردم .
+ آهان ، پس اگه مگستون رفته بفرمایید بشینید
چشم غره ای براش رفتم و رو صندلی نشستم
-خب پاچتو بده بالا آق پسر .
+ چی ؟
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ فروردین
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت71
- میگم پاچه شلوارتو بده بالا بی زحمت ببینم چت شده
+لازم نیست بابا شما برو من خودم رفع و رجوعش میکنم .
هوووف اعصابمو بهم می ریزه این پسر
چقدر ناز داره
سریع خم شدم و پاچه شلوارشو دادم بالا
هینی کشید
واقعاً بد سوخته بود منم با بالا زدن یهویی پاچش وضعشو بدتر کردم
جیگرم عین جیگر زلیخا جلز ولز میکرد از دیدن این صحنه
ولی حقشه خوبش شد تا اون باشه وعده وعید سر خرمن به دخترا نده و راننده شخصی نشه
-پماد کو ؟
+چی ؟
- وای محسن کر شدی میگم پماد کو ؟
چند لحظه هردومون سکوت کردیم انگار از اینکه اسمشو عین آدم صدا زدم هم خودم کپ کردم هم اون
بعد از چند لحظه گفت ؛
+تو ... تو کشو میزه .
بلند شدم و پمادو آوردم و با حساسیت روی جای سوختگی مالیدم
دستمو عین دکترا جلوش گرفتم و گفتم گاز استریل
- فکر نکنم داشته باشیم خانم دکتر
+ باند؟
- اونم نداریم .
+ هووووف پس چی دارین ؟ فردا زخمت عفونت کنه، تب کنی ،چرک و کثافت ازش بزنه بیرون، بگنده ،بیفتی گوشه اتاق، ببریمت دکتر بگه دیر شده پاتو ببرن فلج شی من چیکار کنم ؟
داشت با دهن باز بهم نگاه میکرد که منم یاد فیلمای هندی افتادم شالمو جر دادم باهاش زخمشو بستم موهامم اومده بودن رو صورتم
خلاصه نگم براتون فضا کاملا بالیوودی بود.
سرمو بلند کردم که آروم موهامو از رو صورتم زد کنار و گفت .
- میدونستی موهات خیلی قشنگن ؟
+نه فقط تو میدونستی .
- چیزی شده مهلا خانم احساس میکنم یه خورده ناراحتی ؟
+ نه اتفاقا چیزی نشده محسن آآآآآقاااا
آقا رو عمدا کشیده گفتم که یادش نره دوست ندارم مهلا خانوم صدام بزنه .
- خب خدارو شکر که مشکلی نداری.
+ میتونی پاشی بریم پایین یا کولت کنم ؟
لبخندی زد و گفت :
- نه میتونم نا سلامتی جبار سینگم سه نفرو با هم میزنم .
هیییع ، وای خدایا چرت و پرتایی که به ریحانه گفتمو شنیده .
- راستی یه سئوال چطور میشه تشخیص داد مردمک چشم طرف قلبی شده ؟
خودمو زدم به کوچه معروف علی چپ و گفتم .
+ وا من از کجا بدونم حرفا میزنی ها . میای یا برم همینجا بمونی تو تنهاییت بپوسی ؟
خنده بلندی کرد و گفت باشه باشه میام .
@PesareHajiiiii
- میگم پاچه شلوارتو بده بالا بی زحمت ببینم چت شده
+لازم نیست بابا شما برو من خودم رفع و رجوعش میکنم .
هوووف اعصابمو بهم می ریزه این پسر
چقدر ناز داره
سریع خم شدم و پاچه شلوارشو دادم بالا
هینی کشید
واقعاً بد سوخته بود منم با بالا زدن یهویی پاچش وضعشو بدتر کردم
جیگرم عین جیگر زلیخا جلز ولز میکرد از دیدن این صحنه
ولی حقشه خوبش شد تا اون باشه وعده وعید سر خرمن به دخترا نده و راننده شخصی نشه
-پماد کو ؟
+چی ؟
- وای محسن کر شدی میگم پماد کو ؟
چند لحظه هردومون سکوت کردیم انگار از اینکه اسمشو عین آدم صدا زدم هم خودم کپ کردم هم اون
بعد از چند لحظه گفت ؛
+تو ... تو کشو میزه .
بلند شدم و پمادو آوردم و با حساسیت روی جای سوختگی مالیدم
دستمو عین دکترا جلوش گرفتم و گفتم گاز استریل
- فکر نکنم داشته باشیم خانم دکتر
+ باند؟
- اونم نداریم .
+ هووووف پس چی دارین ؟ فردا زخمت عفونت کنه، تب کنی ،چرک و کثافت ازش بزنه بیرون، بگنده ،بیفتی گوشه اتاق، ببریمت دکتر بگه دیر شده پاتو ببرن فلج شی من چیکار کنم ؟
داشت با دهن باز بهم نگاه میکرد که منم یاد فیلمای هندی افتادم شالمو جر دادم باهاش زخمشو بستم موهامم اومده بودن رو صورتم
خلاصه نگم براتون فضا کاملا بالیوودی بود.
سرمو بلند کردم که آروم موهامو از رو صورتم زد کنار و گفت .
- میدونستی موهات خیلی قشنگن ؟
+نه فقط تو میدونستی .
- چیزی شده مهلا خانم احساس میکنم یه خورده ناراحتی ؟
+ نه اتفاقا چیزی نشده محسن آآآآآقاااا
آقا رو عمدا کشیده گفتم که یادش نره دوست ندارم مهلا خانوم صدام بزنه .
- خب خدارو شکر که مشکلی نداری.
+ میتونی پاشی بریم پایین یا کولت کنم ؟
لبخندی زد و گفت :
- نه میتونم نا سلامتی جبار سینگم سه نفرو با هم میزنم .
هیییع ، وای خدایا چرت و پرتایی که به ریحانه گفتمو شنیده .
- راستی یه سئوال چطور میشه تشخیص داد مردمک چشم طرف قلبی شده ؟
خودمو زدم به کوچه معروف علی چپ و گفتم .
+ وا من از کجا بدونم حرفا میزنی ها . میای یا برم همینجا بمونی تو تنهاییت بپوسی ؟
خنده بلندی کرد و گفت باشه باشه میام .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت72
همین که از اتاق خارج شدیم ریحانه رو دیدم که داره با عجله از پله ها بالا میاد .
یه فکر خفن زد به سرم که حالشو بگیرم .
برگشتم طرف محسن که داشت در اتاقو میبست و پشتش بهم بود .
همین که برگشت طرفم الکی تعادلمو مثلا از دست دادم و افتادم تو بغلش .
یه جوری شوکه شد که نتونست هیچ حرکتی بکنه فقط منو محکم گرفته بود که زمین نخورم و مستقیم زل زده بود تو چشام
ولی خداییش عجب چشمای گیرایی داره شوهرم.
توبه استغفرالله
من که پشتم به پله ها بود نمیتونستم چیزی ببینم که آیا ریحانه ما رو دید یا نه ولی انشالله به امید حق علیه باطل دیده باشه و یه کز حسابی هم خورده باشه .
محسن بعد از چند ثانیه گفت
+ مهلا خانم خوبی ؟
دیدم جام راحته پس سعی کردم فیلممو ادامه بدم
الکی چینی به ابرو هام دادم و گفتم نه پام پیچ خورده فکر نمیکنم بتونم راه برم
+ ای بابا بد شد که ، اصلا نمیتونی تکون بخوری ؟
- نه دیگه یه پام پوکیده فقط یکیش سالم مونده .
+ میخوای بری تو اتاقم دراز بکشی ؟ استراحت کنی ؟
- میترسم مامانت ناراحت شه که نرفتم پیششون ،
+ نه بابا این چه حرفیه ، دستتو بده به من آروم بیا
دستشو گرفتم و از قصد خیلی کوچیک ، کوچیک قدم برمی داشتم ، نمیدونم چرا اما واقعا احساس میکنم بهش علاقه مند شدم .
ازاخلاقش از خصوصیاتش ، نماز خوندنش ، قرآن خوندنش، نجابتش ، من تموم این بشر رو که یه روزی ضدش بودم الان با بند بند وجودم دوست دارم
اما اون چی ؟
اون که قول موندن و ازدواج به ریحانه داده
نمیدونم چیکار کنم گیج شدم .
+ میتونی رو تخت دراز بکشی
- آ... آره فقط دستمو بگیر .
+ باشه آروم بشین بعد دراز بکش .
آروم رو تخت دراز کشیدم یه حسی بهم میگفت تموم احساستو بهش بگو نزار تو دلت بمونه و بعدا پشیمون شی که چرا نگفتی .
چون واقعا با وجود ریحانه حتی اگه یه درصد هم امکان ادامه این رابطه وجود داشت الان کاملا جدا شدنمون قطعیه .
از یه طرفی هم میترسم غرورمو بزارم کنار و همه چیو بهش بگم اما اون بی رحمانه منو پس بزنه و ریحانه رو ترجیح بده .
هوووف . نمیدونم بگم یا نه .
+ چیزی لازم نداری ؟ میرم گل بی بی رو بفرستم یه نگاهی به پات بندازه .
استراحت کن .
داشت میرفت سمت در ، عزممو جزم کردم و با تموم احساسی که تو قلبم نسبت بهش داشتم صداش زدم .
- محـســــن !
@PesareHajiiiii
همین که از اتاق خارج شدیم ریحانه رو دیدم که داره با عجله از پله ها بالا میاد .
یه فکر خفن زد به سرم که حالشو بگیرم .
برگشتم طرف محسن که داشت در اتاقو میبست و پشتش بهم بود .
همین که برگشت طرفم الکی تعادلمو مثلا از دست دادم و افتادم تو بغلش .
یه جوری شوکه شد که نتونست هیچ حرکتی بکنه فقط منو محکم گرفته بود که زمین نخورم و مستقیم زل زده بود تو چشام
ولی خداییش عجب چشمای گیرایی داره شوهرم.
توبه استغفرالله
من که پشتم به پله ها بود نمیتونستم چیزی ببینم که آیا ریحانه ما رو دید یا نه ولی انشالله به امید حق علیه باطل دیده باشه و یه کز حسابی هم خورده باشه .
محسن بعد از چند ثانیه گفت
+ مهلا خانم خوبی ؟
دیدم جام راحته پس سعی کردم فیلممو ادامه بدم
الکی چینی به ابرو هام دادم و گفتم نه پام پیچ خورده فکر نمیکنم بتونم راه برم
+ ای بابا بد شد که ، اصلا نمیتونی تکون بخوری ؟
- نه دیگه یه پام پوکیده فقط یکیش سالم مونده .
+ میخوای بری تو اتاقم دراز بکشی ؟ استراحت کنی ؟
- میترسم مامانت ناراحت شه که نرفتم پیششون ،
+ نه بابا این چه حرفیه ، دستتو بده به من آروم بیا
دستشو گرفتم و از قصد خیلی کوچیک ، کوچیک قدم برمی داشتم ، نمیدونم چرا اما واقعا احساس میکنم بهش علاقه مند شدم .
ازاخلاقش از خصوصیاتش ، نماز خوندنش ، قرآن خوندنش، نجابتش ، من تموم این بشر رو که یه روزی ضدش بودم الان با بند بند وجودم دوست دارم
اما اون چی ؟
اون که قول موندن و ازدواج به ریحانه داده
نمیدونم چیکار کنم گیج شدم .
+ میتونی رو تخت دراز بکشی
- آ... آره فقط دستمو بگیر .
+ باشه آروم بشین بعد دراز بکش .
آروم رو تخت دراز کشیدم یه حسی بهم میگفت تموم احساستو بهش بگو نزار تو دلت بمونه و بعدا پشیمون شی که چرا نگفتی .
چون واقعا با وجود ریحانه حتی اگه یه درصد هم امکان ادامه این رابطه وجود داشت الان کاملا جدا شدنمون قطعیه .
از یه طرفی هم میترسم غرورمو بزارم کنار و همه چیو بهش بگم اما اون بی رحمانه منو پس بزنه و ریحانه رو ترجیح بده .
هوووف . نمیدونم بگم یا نه .
+ چیزی لازم نداری ؟ میرم گل بی بی رو بفرستم یه نگاهی به پات بندازه .
استراحت کن .
داشت میرفت سمت در ، عزممو جزم کردم و با تموم احساسی که تو قلبم نسبت بهش داشتم صداش زدم .
- محـســــن !
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
۱۶ اردیبهشت
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت73
به وضوح میتونستم از پشت سر هم شوکه شدنش رو احساس کنم .
بعد از چند لحظه به خودش اومد و برگشت طرفم .
چشماش یه حالت عجیبی داشت منم تموم احساسمو سعی کردم از تو چشمام بهش منتقل کنم .
+ جا ... ب.... بله مهلا خانم .
لعنت بر شیطون هنوزم دهنش نمیچرخه بگه جانم انگار پولیه حرف زدنش .
- راستش میخوام یه چیز مهمی رو بهت بگم .
+ چیز مهم ؟ راستش منم میخوام یه موضوعی رو با شما در میون بزارم اما فعلا حالت خوب نیست ، یکم بهتر شی حرف میزنیم .
- ن ... نه .. نه اتفاقا خیلی هم خوبم دلم میخواد همین الان حرف بزنیم .
+ خیلی خب باشه ولی الان تقریبا نیم ساعته اینجاییم بنظرت زشت نیست ، بی بی اینا پایین منتظرمونن . حداقل من برم بگم شما پات پیچ خورده بعد برمیگردم پیشت حرف بزنیم ، باشه ؟
- هوووف خیلی خب فقط زود بیا .
+ باشه چشم .
اینو گفت و از اتاق خارج شد .
دل تو دلم نیست که حرفامو بهش بزنم
بهش بگم دوسش دارم ، بگم پا به پاش میمونم ، بگم حتی مثل خودش میشم ، نماز میخونم ، قرآن میخونم ، با وقار میشم .
چند بار حرفایی که قرار بود بهش بزنم رو با خودم مرور کردم ولی نیومد .
چندین و چند بار دیگه هم تکرار شون کردم ولی بازم نیومد .
نمیدونم چجوری خوابم برده بود .
با صدای در اتاق از خواب پریدم فکر کردم محسنه .
اما با دیدن گل بی بی و مریم خانوم ذوقم کور شد .
مریم خانوم با دیدنم لبخند نگرانی زد و گفت :
+ بالاخره بیدار شدی دخترم ؟ خوبی ؟ حالت بهتره ؟ پات خیلی درد میکنه ؟
با شنیدن حرفاش تازه یادم افتاد که چرا اینجام .
لبخند تصنعی زدم و گفتم .
- ممنونم مریم جون خیلی بهترم پامم دیگه درد نمیکنه .
+ خدا رو شکر عزیزم ، محسن که گفت پات آسیب دیده خیلی نگرانت شدم ، خدا شاهده چشمتون زدن ، از صبح که اومدین یه راست بلا داره سرتون میاد ، اون از زانوی بچم محسن ، اینم از پای تو . من برم یه اسپند دود کنم براتون ، چیزی لازم داری برات بیارم دخترم ؟
- نه نه خیلی ممنونم .
مریم خانوم که از اتاق بیرون رفت بی بی رو تخت نشست و بدون سئوال جواب گفت :
- خاک تو سرت ، واقعا خاک تو سرت بهلول که باید هر دقیقه از یه گوشه جمعت کنم ، بلد نیستی نه عین آدم راه بری ، نه عین آدم بشینی ، نه پاشی ، نه شوهرداری کنی ، من تا کی برات زنده ام بچه ، چرا بزرگ نمیشی ؟
+ وا بی بی مگه چیکار کردم ؟
- هیچی عزیزم ، هیچ کاری نکردی ، فقط داری شوهرتو دو دستی تقدیم اون دختره ی نچسب میکنی .
+ یعنی چی بی بی ؟ منظورت چیه ؟ محسن کجاست .
- صبح بخیر بهلول ، تازه یادت اومد سراغ شوهرتو بگیری ؟
باید به حضور مبارکت عرض کنم که شوهرت با اون دختره الان معلوم نیست کجان ، تو هم عین جنازه افتادی رو تخت .
+ چی ؟ میشه واضح تر بگی بی بی ، تو رو خدا .
- باشه واضح میگم ، وقتی تو و اون پسره دیر کردین و مریم هم به دختره گفت چایی ریخته رو زانوی محسن ، اونم بدو بدو اومد بالا که ببینه پسره چشه ، ولی فورا بدو بدو دوباره از پله ها اومد پایین و گفت یه کاری براش پیش اومده و باید بره ، هر چی مریم اصرار کرد که محسن برسونتش قبول نکرد و کیفشو برداشت رفت ، بعد از چند دقیقه که محسن اومد پایین ، مریم بهش گفت که اون دختره با عجله رفته و ازش خواست بره پیداش کنه و ببرتش خونه ، اونم رفت دنبال دختره و هنوزم بر نگشته .
حالا تو هم خوب دراز بکش دخترم که دنیا رو آب ببره تو رو خواب میبره .
با شنیدن حرفای بی بی ، تموم حس خوبی که داشتم ، تموم احساساتی که میخواستم با عشق به محسن تقدیم کنم به یکباره محو شدن . حالم خیلی بد شد . میدونستم اون صحنه رو دیده بخاطر همین رفته .
بی بی از اتاق بیرون رفت و منو با هزار تا فکر و خیال تنها گذاشت .
انگار تازه داشتم درک میکردم که عشقش چیه ، که چه شرطی رو قبول کردم و ته این رابطه به هیچ جا نمیرسه .
از تختش پایین اومدم و به سمت اتاقی که صبح روش استراحت کرده بودم رفتم .
تو راهرو بودم که صدای گوشیم رو از تو اتاق شنیدم ، شاید حاجیه یا پری جون ، از صبح باهاشون حرف نزدم .
پا تند کردم سمت گوشیم که رو عسلی بود .
با دیدن اسم « ریشوی ناز نازی » قلبم شروع کرد به تند تند زدن ، نه میتونستم عاشقش باشم ، نه از ته دل ازش متنفر باشم . این اولین باری بود که بهم زنگ میزد ولی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و جوابشو ندم ، که فکر نکنه هالو ام و چیزی حالیم نیست .
بهتره بره با همون دختره ی نامتعادل بگرده.
بعد از اینکه تماس قطع شد دیدم که نه بابا ، اولین بار نیست حاج محسن زنگ زده این ۹ امین باریه که زنگ زده و من جواب ندادم ، خوبه گوشیمو تو این اتاق جا گذاشته بودم وگرنه تحمل نمیکردم بعد از ۹ بار زنگ زدن جوابشو ندم و تو همون زنگ دوم ، سوم جواب میدادم .
@PesareHajiiiii
به وضوح میتونستم از پشت سر هم شوکه شدنش رو احساس کنم .
بعد از چند لحظه به خودش اومد و برگشت طرفم .
چشماش یه حالت عجیبی داشت منم تموم احساسمو سعی کردم از تو چشمام بهش منتقل کنم .
+ جا ... ب.... بله مهلا خانم .
لعنت بر شیطون هنوزم دهنش نمیچرخه بگه جانم انگار پولیه حرف زدنش .
- راستش میخوام یه چیز مهمی رو بهت بگم .
+ چیز مهم ؟ راستش منم میخوام یه موضوعی رو با شما در میون بزارم اما فعلا حالت خوب نیست ، یکم بهتر شی حرف میزنیم .
- ن ... نه .. نه اتفاقا خیلی هم خوبم دلم میخواد همین الان حرف بزنیم .
+ خیلی خب باشه ولی الان تقریبا نیم ساعته اینجاییم بنظرت زشت نیست ، بی بی اینا پایین منتظرمونن . حداقل من برم بگم شما پات پیچ خورده بعد برمیگردم پیشت حرف بزنیم ، باشه ؟
- هوووف خیلی خب فقط زود بیا .
+ باشه چشم .
اینو گفت و از اتاق خارج شد .
دل تو دلم نیست که حرفامو بهش بزنم
بهش بگم دوسش دارم ، بگم پا به پاش میمونم ، بگم حتی مثل خودش میشم ، نماز میخونم ، قرآن میخونم ، با وقار میشم .
چند بار حرفایی که قرار بود بهش بزنم رو با خودم مرور کردم ولی نیومد .
چندین و چند بار دیگه هم تکرار شون کردم ولی بازم نیومد .
نمیدونم چجوری خوابم برده بود .
با صدای در اتاق از خواب پریدم فکر کردم محسنه .
اما با دیدن گل بی بی و مریم خانوم ذوقم کور شد .
مریم خانوم با دیدنم لبخند نگرانی زد و گفت :
+ بالاخره بیدار شدی دخترم ؟ خوبی ؟ حالت بهتره ؟ پات خیلی درد میکنه ؟
با شنیدن حرفاش تازه یادم افتاد که چرا اینجام .
لبخند تصنعی زدم و گفتم .
- ممنونم مریم جون خیلی بهترم پامم دیگه درد نمیکنه .
+ خدا رو شکر عزیزم ، محسن که گفت پات آسیب دیده خیلی نگرانت شدم ، خدا شاهده چشمتون زدن ، از صبح که اومدین یه راست بلا داره سرتون میاد ، اون از زانوی بچم محسن ، اینم از پای تو . من برم یه اسپند دود کنم براتون ، چیزی لازم داری برات بیارم دخترم ؟
- نه نه خیلی ممنونم .
مریم خانوم که از اتاق بیرون رفت بی بی رو تخت نشست و بدون سئوال جواب گفت :
- خاک تو سرت ، واقعا خاک تو سرت بهلول که باید هر دقیقه از یه گوشه جمعت کنم ، بلد نیستی نه عین آدم راه بری ، نه عین آدم بشینی ، نه پاشی ، نه شوهرداری کنی ، من تا کی برات زنده ام بچه ، چرا بزرگ نمیشی ؟
+ وا بی بی مگه چیکار کردم ؟
- هیچی عزیزم ، هیچ کاری نکردی ، فقط داری شوهرتو دو دستی تقدیم اون دختره ی نچسب میکنی .
+ یعنی چی بی بی ؟ منظورت چیه ؟ محسن کجاست .
- صبح بخیر بهلول ، تازه یادت اومد سراغ شوهرتو بگیری ؟
باید به حضور مبارکت عرض کنم که شوهرت با اون دختره الان معلوم نیست کجان ، تو هم عین جنازه افتادی رو تخت .
+ چی ؟ میشه واضح تر بگی بی بی ، تو رو خدا .
- باشه واضح میگم ، وقتی تو و اون پسره دیر کردین و مریم هم به دختره گفت چایی ریخته رو زانوی محسن ، اونم بدو بدو اومد بالا که ببینه پسره چشه ، ولی فورا بدو بدو دوباره از پله ها اومد پایین و گفت یه کاری براش پیش اومده و باید بره ، هر چی مریم اصرار کرد که محسن برسونتش قبول نکرد و کیفشو برداشت رفت ، بعد از چند دقیقه که محسن اومد پایین ، مریم بهش گفت که اون دختره با عجله رفته و ازش خواست بره پیداش کنه و ببرتش خونه ، اونم رفت دنبال دختره و هنوزم بر نگشته .
حالا تو هم خوب دراز بکش دخترم که دنیا رو آب ببره تو رو خواب میبره .
با شنیدن حرفای بی بی ، تموم حس خوبی که داشتم ، تموم احساساتی که میخواستم با عشق به محسن تقدیم کنم به یکباره محو شدن . حالم خیلی بد شد . میدونستم اون صحنه رو دیده بخاطر همین رفته .
بی بی از اتاق بیرون رفت و منو با هزار تا فکر و خیال تنها گذاشت .
انگار تازه داشتم درک میکردم که عشقش چیه ، که چه شرطی رو قبول کردم و ته این رابطه به هیچ جا نمیرسه .
از تختش پایین اومدم و به سمت اتاقی که صبح روش استراحت کرده بودم رفتم .
تو راهرو بودم که صدای گوشیم رو از تو اتاق شنیدم ، شاید حاجیه یا پری جون ، از صبح باهاشون حرف نزدم .
پا تند کردم سمت گوشیم که رو عسلی بود .
با دیدن اسم « ریشوی ناز نازی » قلبم شروع کرد به تند تند زدن ، نه میتونستم عاشقش باشم ، نه از ته دل ازش متنفر باشم . این اولین باری بود که بهم زنگ میزد ولی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و جوابشو ندم ، که فکر نکنه هالو ام و چیزی حالیم نیست .
بهتره بره با همون دختره ی نامتعادل بگرده.
بعد از اینکه تماس قطع شد دیدم که نه بابا ، اولین بار نیست حاج محسن زنگ زده این ۹ امین باریه که زنگ زده و من جواب ندادم ، خوبه گوشیمو تو این اتاق جا گذاشته بودم وگرنه تحمل نمیکردم بعد از ۹ بار زنگ زدن جوابشو ندم و تو همون زنگ دوم ، سوم جواب میدادم .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
۲۰ اردیبهشت
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت74
دو تا پیام هم داشتم که هر دو تاشم از طرف خودش بود .
بدون معطلی بازشون کردم .
اولی رو نوشته بود ؛
سلام ، عذر میخوام یه کاری برام پیش اومد ، مجبور شدم برم ، بیام توضیح میدم ، شما استراحت کن ، شب حرف میزنیم .
پیام دومم باز کردم .
میشه لطفاً جواب بدی؟
مرتیکه ی راننده شخصی ، منو قال گذاشت رفت ،
الآنم هی زنگ میزنه ، پیام میده ، که کار برام پیش اومده و از این چرت و پرتا ، بیچاره کارشم خیلی مهم بوده حتما ، رفته با ریحانه جونش یه دوری بزنه ، آخه خیلی وقته از هم دور بودن .
اونوقت منه احمق فکر کردم این رابطه رو میتونیم جدی کنیم ، تازه میخواستم به عشقم نسبت بهش اعتراف کنم .
مهلای بدبخت ، مهلای بیچاره ، خاک تو سرت که فکر کردی میتونی برای خودت با این بشر زندگی بسازی ، اون فقط منتظر یه فرصته که از شرت خلاص شه و با ریحانه جونش ازدواج کنه .
یه نفس عمیق کشیدم و سر و وضعمو مرتب کردم .
رفتم پایین ، حاج مهدی و حاج مرتضی هم اومده بودن ، با دیدن من هر دوشون لبخند زدن و با محبت بهم خوش آمد گفتن .
حاج مرتضی گفت ؛
+دخترم اینجا غریبی نکنیا ، دیگه اینجا خونه ی خودته ، دخترمم به جمع این خانواده اضافه شده ، بعد از دیدن عروسیتون دیگه چیزی از خدا نمیخوام و برای مرگ حاضرم .
- خدا نکنه حاج آقا ، انشالله سایه تون سالیان سال بالای سر خانوادتون باشه .
+ زنده باشی دخترم .
مریم خانوم از آشپزخونه خارج شد و با دیدن من گفت .
+ آ آ دخترم چرا از تخت بلند شدی ، شامتو میاوردم تو اتاقت .
- خیلی ممنون مریم جون لازم نیست دیگه خوب شدم
حاج مهدی نگاه متعجبی به من کرد و گفت ؛
+ خیر باشه چت شده دخترم مریض شدی ؟
- نه ، نه حاج آقا فقط پام پیچ خورده بود که استراحت کردم و الان خیلی بهترم .
+ آهان ، خدا رو شکر که بهتری ، بیشتر مراقبت کن دخترم .
- چشم
مریم خانوم لبخند مهربانانه ای زد و گفت ؛
+ خیلی خب پس بیایین شام بخوریم تا سرد نشده ، گل بی بی هم تنها تو آشپزخونه مونده زشته.
حاج مرتضی یا الله گویان از روی مبل بلند شد و آروم آروم رفت سمت آشپزخونه ، پشت سرشم حاج مهدی حرکت کرد و وارد آشپزخونه شدن
یهو در سالن باز شد و محسن با چهره ای کلافه وارد شد .
فقط من تو سالن بودم .
ازش رو گرفتم و بدون هیچ حرفی به سمت آشپزخونه حرکت کردم .
بعد از چند ثانیه مکث صدام زد .
+ مهلا خانوم.
بهش اهمیتی ندادم و بازم به راهم ادامه دادم .
+ میشه خواهش کنم یه لحظه صبر کنی .
بازم به راهم ادامه دادم.
+ خواهش میکنم ، مهلـــــا
کپ کردم ، یخ زده ، انگار همون لحظه قلبم از طپش افتاد ، شایدم اصلا به یه دنیای دیگه وارد شدم .
آخه مگه میشه شنیده اسمت از زبون یه نفر انقد لذت بخش باشه ، انقد متفاوت باشه ،
به خدا که یه جوری صدام زد عاشق اسمم شدم . خدایا این چه حسیه من دارم .
دیگه نتونستم بی محلی کنم .
برگشتم سمتش ، یه جوری بهم خیره شده بود که انگار تموم احساس دنیا رو ریختن تو چشماش .
بعد از چند ثانیه به خودش اومد و بهم نزدیک شد .
+ واقعا معذرت میخوام ، میدونم چقدر منتظرم موندی ، توضیح میدم برات ،
- نه اصلا منتظر نموندم، چرا منتظر باشم ؟ مگه قرار بود چی بشه ؟
نگاه متعجب ، و متفکری بهم انداخت و گفت .
+ میشه قهر نکنی ، بیا بریم بیرون حرف بزنیم چون هم من قرار بود راجب موضوعی باشما حرف بزنم ، هم شما گفتی که حرف داری .
-ولی من دارم میرم شام بخورم ، همه تو آشپزخونه منتظرن ، راجب حرف زدن هم منصرف شدم چیز مهمی نبود ، لازم نیست خودتو اذیت کنی .
+ شام رو بیرون میخوریم ، راضی کردن بقیه هم با من ، شما فقط برو لباس بپوش من با حاجی اینا هماهنگ میکنم ، تو ماشین منتظرتم .
لبخند کم جوانی رو لبم اومد ، سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاق که لباس بپوشم ، اونم رفت تو آشپزخونه، خدایا یعنی قراره چی بشه؟ میخواد چی بگه بهم ؟ شاید اونم دوستم داره ؟ شاید میخواد بهم بگه که دوستم داره ؟ بگه ازدواجمون همیشگی باشه ؟ بگه مهلا همیشه کنارم بمون .
وای خدا چی میشه اونوقت .
قول میدم اگه اینجوری بشه ، تا ابد کنارش بمونم و همین امشب به عشقی که بهش دارم اعتراف کنم .
@PesareHajiiiii
دو تا پیام هم داشتم که هر دو تاشم از طرف خودش بود .
بدون معطلی بازشون کردم .
اولی رو نوشته بود ؛
سلام ، عذر میخوام یه کاری برام پیش اومد ، مجبور شدم برم ، بیام توضیح میدم ، شما استراحت کن ، شب حرف میزنیم .
پیام دومم باز کردم .
میشه لطفاً جواب بدی؟
مرتیکه ی راننده شخصی ، منو قال گذاشت رفت ،
الآنم هی زنگ میزنه ، پیام میده ، که کار برام پیش اومده و از این چرت و پرتا ، بیچاره کارشم خیلی مهم بوده حتما ، رفته با ریحانه جونش یه دوری بزنه ، آخه خیلی وقته از هم دور بودن .
اونوقت منه احمق فکر کردم این رابطه رو میتونیم جدی کنیم ، تازه میخواستم به عشقم نسبت بهش اعتراف کنم .
مهلای بدبخت ، مهلای بیچاره ، خاک تو سرت که فکر کردی میتونی برای خودت با این بشر زندگی بسازی ، اون فقط منتظر یه فرصته که از شرت خلاص شه و با ریحانه جونش ازدواج کنه .
یه نفس عمیق کشیدم و سر و وضعمو مرتب کردم .
رفتم پایین ، حاج مهدی و حاج مرتضی هم اومده بودن ، با دیدن من هر دوشون لبخند زدن و با محبت بهم خوش آمد گفتن .
حاج مرتضی گفت ؛
+دخترم اینجا غریبی نکنیا ، دیگه اینجا خونه ی خودته ، دخترمم به جمع این خانواده اضافه شده ، بعد از دیدن عروسیتون دیگه چیزی از خدا نمیخوام و برای مرگ حاضرم .
- خدا نکنه حاج آقا ، انشالله سایه تون سالیان سال بالای سر خانوادتون باشه .
+ زنده باشی دخترم .
مریم خانوم از آشپزخونه خارج شد و با دیدن من گفت .
+ آ آ دخترم چرا از تخت بلند شدی ، شامتو میاوردم تو اتاقت .
- خیلی ممنون مریم جون لازم نیست دیگه خوب شدم
حاج مهدی نگاه متعجبی به من کرد و گفت ؛
+ خیر باشه چت شده دخترم مریض شدی ؟
- نه ، نه حاج آقا فقط پام پیچ خورده بود که استراحت کردم و الان خیلی بهترم .
+ آهان ، خدا رو شکر که بهتری ، بیشتر مراقبت کن دخترم .
- چشم
مریم خانوم لبخند مهربانانه ای زد و گفت ؛
+ خیلی خب پس بیایین شام بخوریم تا سرد نشده ، گل بی بی هم تنها تو آشپزخونه مونده زشته.
حاج مرتضی یا الله گویان از روی مبل بلند شد و آروم آروم رفت سمت آشپزخونه ، پشت سرشم حاج مهدی حرکت کرد و وارد آشپزخونه شدن
یهو در سالن باز شد و محسن با چهره ای کلافه وارد شد .
فقط من تو سالن بودم .
ازش رو گرفتم و بدون هیچ حرفی به سمت آشپزخونه حرکت کردم .
بعد از چند ثانیه مکث صدام زد .
+ مهلا خانوم.
بهش اهمیتی ندادم و بازم به راهم ادامه دادم .
+ میشه خواهش کنم یه لحظه صبر کنی .
بازم به راهم ادامه دادم.
+ خواهش میکنم ، مهلـــــا
کپ کردم ، یخ زده ، انگار همون لحظه قلبم از طپش افتاد ، شایدم اصلا به یه دنیای دیگه وارد شدم .
آخه مگه میشه شنیده اسمت از زبون یه نفر انقد لذت بخش باشه ، انقد متفاوت باشه ،
به خدا که یه جوری صدام زد عاشق اسمم شدم . خدایا این چه حسیه من دارم .
دیگه نتونستم بی محلی کنم .
برگشتم سمتش ، یه جوری بهم خیره شده بود که انگار تموم احساس دنیا رو ریختن تو چشماش .
بعد از چند ثانیه به خودش اومد و بهم نزدیک شد .
+ واقعا معذرت میخوام ، میدونم چقدر منتظرم موندی ، توضیح میدم برات ،
- نه اصلا منتظر نموندم، چرا منتظر باشم ؟ مگه قرار بود چی بشه ؟
نگاه متعجب ، و متفکری بهم انداخت و گفت .
+ میشه قهر نکنی ، بیا بریم بیرون حرف بزنیم چون هم من قرار بود راجب موضوعی باشما حرف بزنم ، هم شما گفتی که حرف داری .
-ولی من دارم میرم شام بخورم ، همه تو آشپزخونه منتظرن ، راجب حرف زدن هم منصرف شدم چیز مهمی نبود ، لازم نیست خودتو اذیت کنی .
+ شام رو بیرون میخوریم ، راضی کردن بقیه هم با من ، شما فقط برو لباس بپوش من با حاجی اینا هماهنگ میکنم ، تو ماشین منتظرتم .
لبخند کم جوانی رو لبم اومد ، سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاق که لباس بپوشم ، اونم رفت تو آشپزخونه، خدایا یعنی قراره چی بشه؟ میخواد چی بگه بهم ؟ شاید اونم دوستم داره ؟ شاید میخواد بهم بگه که دوستم داره ؟ بگه ازدواجمون همیشگی باشه ؟ بگه مهلا همیشه کنارم بمون .
وای خدا چی میشه اونوقت .
قول میدم اگه اینجوری بشه ، تا ابد کنارش بمونم و همین امشب به عشقی که بهش دارم اعتراف کنم .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
رمان پسر حاج آقا 📿
لطفاً ، لطفاً ، لطفاً
ری اکشنا رو بترکونید که منم پر انرژی پارت بزارم
تنها خواسته ی من از شما همینه .
حاضرید ؟؟؟؟؟+1
@PesareHajiiiii
ری اکشنا رو بترکونید که منم پر انرژی پارت بزارم
تنها خواسته ی من از شما همینه .
حاضرید ؟؟؟؟؟+1
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت 75
سریع حاضر شدم .
سعی کردم یه تیپ متفاوت بزنم تیپی که محسن دوست داشته باشه ، اما متأسفانه هیچ چیز به درد بخوری نداشتم ، در اولین فرصت باید حتما برم خرید و یه سری لباس و مانتوی جلو بسته و بلند بگیرم .
کم کم باید تغییر کنم .
مانتوی مشکی رنگی پوشیدم با شال کالباسی و کیف همرنگش موهامم تا حدودی پوشوندم .
از پله ها که پایین رفتم محسن نبود و بقیه هم تو آشپزخونه در حال گفتگو و خوردن غذا بودن ، صدای محسن از بینشون نیومد ، حدس زدم تو ماشین باشه ، بدون خداحافظی سریع رفتم سمت در و کتونیامو پوشیدم .
خیلی هیجان داشتم ، اونقدر که دستام یخ کرده بودن .
همین که در حیاط رو باز کردم ، دیدم تو ماشینش دم در منتظره ، یه نفس عمیق کشیدم و سوار شدم .
خودمو بازم به بیخیالی زدم و رومو برگردوندم سمت شیشه .
اونم ماشینو روشن کرد و بدون هیچ حرفی راه افتاد .
بعد از چند دقیقه ، جوری که میخواست سر بحثو باز کنه گفت ؛
+ چیزه .... ولی خداییش روز اولی چه طوفانی شروع شد اون از من که سوختم ، شما که پات پیچ خورد ، بی بی که غذا پرید تو گلوش .....
- شما که افتادی دنبال ریحانه .
+ چی ؟
- هیچی
+ نه واقعا میخوام بدونم منظورتون چی بود .
- لطفاً فعلا با من حرف نزن ، خیلی دارم سعی میکنم ریلکس باشم ، یهو منفجر میشم اون چرت و پرتایی که نباید بگمو میگم ها .
با تعجب داشت نگام میکرد ، بعد از چند ثانیه سرشو برگردوند و دیگه حرفی نزد .
پسره ی راننده شخصی .
حدودا بعد از نیم ساعت که سراسر به سکوت گذشت بالاخره ماشینو نگه داشت و گفت ؛
+ پیاده شید بریم شام بخوریم حرف میزنیم .
بازم سکوت کردم ، از ماشین پیاده شدم و دنبالش راه افتادم ، وارد یه باغ شدیم که وسطش یه رستوران بود .
تو باغ هم میز و صندلی گذاشته بودن و ریسه بسته بودن به درختا ، واقعا خیلی جذاب بود .
بدون حرف راهمو کج کردم سمت یکی از میز ها که تقریبا دورتر از بقیه بود و نزدیک یه آبنما بود .
سریع رفتم کنار آبنما نشستم . بعد از چند دقیقه تازه یادم افتاد که محسنی هم وجود داره ، نگاه کردم دیدم تقریبا دیگه به در رستوران رسیده ، وقتی در رو باز کرد برگشت پشت سرشو نگاه کرد ، انگار شوکه شده باشه ، هر چی چشم چرخوند منو ندید ، باز از همون راهی که رفته بود برگشت یکم که نزدیک تر شد دستی براش تکون دادم .
معلوم بود که به نفس راحت کشید ، پا تند کرد سمتم .
+ شما نمیگی گم میشی یهو ول میکنی میری ؟ مگه اینجا ها رو میشناسی آخه ؟
- چرا گم بشم مگه بچم ؟ اینجا ها رو هم یاد میگیرم خیلی سخت نیست .
+ خیلی خب لطفاً هر جایی میخوای بری قبلش به من اطلاع بده .
- چرا باید اطلاع بدم ؟ خودم چلاقم ؟
+ با شما نمیشه دو کلوم حرف حساب زد .
بلند شید بریم تو .
- نمیام ، اینجا رو دوست دارم ، میخوام اینجا بشینم .
+ هوووف ، خیلی خب پس حداقل بلند شید رو صندلی بشینید مریض میشید.
چشم غره ای بهش رفتم و بلند شدم رو صندلی ، کمی اونورتر نشستم .
اونم روبروی من نشست .
بعد از چند دقیقه گارسون اومد و منو رو آورد .
+ چی میخورید ؟
من بدون نگاه کردن به منو گفتم جوجه .
محسنم همونو سفارش داد .
- خب چی میخواستی بگی ؟ زود بگو سرم درد میکنه .
درد نمیکردا داشتم یه جورایی خودمو به بی خیالی میزدم وگرنه داشتم از ذوق اینکه قراره بگه دوستم داره با دار فانی بای بای میکردم .
+ اول شاممونو بخوریم بعدا حرف میزنیم .
بازم سکوت کردم .
+ پاتون بهتره ؟
- اره
+ چه خوب ،خدا رو شکر .
چیزی کم و کسر ندارید ؟
- نخیر به مرحمت شما همه چی فراهمه .
سری تکون داد و دیگه تا آوردن غذا چیزی نگفت .
از بس هیجان داشتم سریع غذامو خوردم تا بریم سر اصل مطلب .
ولی اون انگار اصلا میلی به غذا خوردن نداشت .
غذاشو خورده نخورده ول کرد و گفت ؛
+ میشه قدم بزنیم .
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و از جام بلند شدم .
بعد از چند دقیقه قدم زدن گفت ؛
+ انگار میخواستید یه حرفی به من بزنید .
@PesareHajiiiii
سریع حاضر شدم .
سعی کردم یه تیپ متفاوت بزنم تیپی که محسن دوست داشته باشه ، اما متأسفانه هیچ چیز به درد بخوری نداشتم ، در اولین فرصت باید حتما برم خرید و یه سری لباس و مانتوی جلو بسته و بلند بگیرم .
کم کم باید تغییر کنم .
مانتوی مشکی رنگی پوشیدم با شال کالباسی و کیف همرنگش موهامم تا حدودی پوشوندم .
از پله ها که پایین رفتم محسن نبود و بقیه هم تو آشپزخونه در حال گفتگو و خوردن غذا بودن ، صدای محسن از بینشون نیومد ، حدس زدم تو ماشین باشه ، بدون خداحافظی سریع رفتم سمت در و کتونیامو پوشیدم .
خیلی هیجان داشتم ، اونقدر که دستام یخ کرده بودن .
همین که در حیاط رو باز کردم ، دیدم تو ماشینش دم در منتظره ، یه نفس عمیق کشیدم و سوار شدم .
خودمو بازم به بیخیالی زدم و رومو برگردوندم سمت شیشه .
اونم ماشینو روشن کرد و بدون هیچ حرفی راه افتاد .
بعد از چند دقیقه ، جوری که میخواست سر بحثو باز کنه گفت ؛
+ چیزه .... ولی خداییش روز اولی چه طوفانی شروع شد اون از من که سوختم ، شما که پات پیچ خورد ، بی بی که غذا پرید تو گلوش .....
- شما که افتادی دنبال ریحانه .
+ چی ؟
- هیچی
+ نه واقعا میخوام بدونم منظورتون چی بود .
- لطفاً فعلا با من حرف نزن ، خیلی دارم سعی میکنم ریلکس باشم ، یهو منفجر میشم اون چرت و پرتایی که نباید بگمو میگم ها .
با تعجب داشت نگام میکرد ، بعد از چند ثانیه سرشو برگردوند و دیگه حرفی نزد .
پسره ی راننده شخصی .
حدودا بعد از نیم ساعت که سراسر به سکوت گذشت بالاخره ماشینو نگه داشت و گفت ؛
+ پیاده شید بریم شام بخوریم حرف میزنیم .
بازم سکوت کردم ، از ماشین پیاده شدم و دنبالش راه افتادم ، وارد یه باغ شدیم که وسطش یه رستوران بود .
تو باغ هم میز و صندلی گذاشته بودن و ریسه بسته بودن به درختا ، واقعا خیلی جذاب بود .
بدون حرف راهمو کج کردم سمت یکی از میز ها که تقریبا دورتر از بقیه بود و نزدیک یه آبنما بود .
سریع رفتم کنار آبنما نشستم . بعد از چند دقیقه تازه یادم افتاد که محسنی هم وجود داره ، نگاه کردم دیدم تقریبا دیگه به در رستوران رسیده ، وقتی در رو باز کرد برگشت پشت سرشو نگاه کرد ، انگار شوکه شده باشه ، هر چی چشم چرخوند منو ندید ، باز از همون راهی که رفته بود برگشت یکم که نزدیک تر شد دستی براش تکون دادم .
معلوم بود که به نفس راحت کشید ، پا تند کرد سمتم .
+ شما نمیگی گم میشی یهو ول میکنی میری ؟ مگه اینجا ها رو میشناسی آخه ؟
- چرا گم بشم مگه بچم ؟ اینجا ها رو هم یاد میگیرم خیلی سخت نیست .
+ خیلی خب لطفاً هر جایی میخوای بری قبلش به من اطلاع بده .
- چرا باید اطلاع بدم ؟ خودم چلاقم ؟
+ با شما نمیشه دو کلوم حرف حساب زد .
بلند شید بریم تو .
- نمیام ، اینجا رو دوست دارم ، میخوام اینجا بشینم .
+ هوووف ، خیلی خب پس حداقل بلند شید رو صندلی بشینید مریض میشید.
چشم غره ای بهش رفتم و بلند شدم رو صندلی ، کمی اونورتر نشستم .
اونم روبروی من نشست .
بعد از چند دقیقه گارسون اومد و منو رو آورد .
+ چی میخورید ؟
من بدون نگاه کردن به منو گفتم جوجه .
محسنم همونو سفارش داد .
- خب چی میخواستی بگی ؟ زود بگو سرم درد میکنه .
درد نمیکردا داشتم یه جورایی خودمو به بی خیالی میزدم وگرنه داشتم از ذوق اینکه قراره بگه دوستم داره با دار فانی بای بای میکردم .
+ اول شاممونو بخوریم بعدا حرف میزنیم .
بازم سکوت کردم .
+ پاتون بهتره ؟
- اره
+ چه خوب ،خدا رو شکر .
چیزی کم و کسر ندارید ؟
- نخیر به مرحمت شما همه چی فراهمه .
سری تکون داد و دیگه تا آوردن غذا چیزی نگفت .
از بس هیجان داشتم سریع غذامو خوردم تا بریم سر اصل مطلب .
ولی اون انگار اصلا میلی به غذا خوردن نداشت .
غذاشو خورده نخورده ول کرد و گفت ؛
+ میشه قدم بزنیم .
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و از جام بلند شدم .
بعد از چند دقیقه قدم زدن گفت ؛
+ انگار میخواستید یه حرفی به من بزنید .
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت76
یکم مکث کردم و گفتم ؛
- چیز مهمی نبود اول تو حرفتو بزن .
+ باشه من میگم اما بعد از من شمام باید حرفتو بزنی .
- خیلی خب ، منتظرم بگو .
+راستش چجوری بگم ، یه حرفیه که برام گفتنش خیلی سخته اما باید بگم ، نمیخوام این تعهدی که نسبت به شما دارم رو پایمال کنم یا بهش خیانت کنم . بخاطر همین نمیخوام هیچ چیزی رو ازتون پنهان کنم .
خودتونم میدونید که ازدواجمون یه جورایی فرمالیته ست یه تعهد کوتاه مدته، چون همونطور که خودتون گفتید ما با هم هیچ تفاهمی نداریم و من هم نمیخوام شما رو مجبور به ادامه دادن یه زندگی تحمیلی کنم ،
این ازدواج هم صرفاً بخاطر خواسته ی غیر معقول پدربزرگامونه وگرنه من هیچوقت نمیخوام و نمیتونم با احساس هیچ دختری بازی کنم یا باعث ناراحتیش بشم ،ته این ازدواج به هیچ جا نمیرسه چون واقعا ما هیچ اشتیاقی به این وصلت نداشتیم و هیچ تفاهمی هم با هم نداریم .
لال شدم ، گیج شدم ، خورد شدم ، شکستم .
نمیدونم چطور یه آدم میتونه انقد سنگدل باشه ، شایدم من خیلی احمقم ، آره مهلا تو خیلی ساده ای ، خیلی احمقی که فکر کردی این بشر بهت علاقه داره ، ساده ای که میخواستی تموم احساستو براش رو کنی و اون عین یه تیکه آشغال تو رو پس بزنه .
نمیتونستم حرف بزنم ، یعنی میخواستم اما قدرت تکلم نداشتم ، هضم کردن این حرفا برام خیلی سخت بود .
+ راستی یه چیز دیگه هم هست که باید بگم .
نمیخوام هیچ چیز پنهونی از هم داشته باشیم . هر چی نباشه فعلا شما همسر منی و من و شما تعهداتی نسبت به هم داریم .
هیستریک وار خندیدم ، از اون خنده هایی که بغض آلودن ، همون خنده هایی که قلب آدمو میفشرن
+ من قراره بعد از طلاق با ریحانه ازدواج کنم . یعنی قرار بود نامزد کنیم که این ماجرا پیش اومد و همه چیز به هم خورد ، اون همه ماجرا رو میدونه و یه جورایی فداکاری کرده که قبول کرده من و شما ازدواج کنیم .
از ماجرای من و اون همه ی خانواده خبر دارن ، ولی به درخواست حاج مرتضی و حاج محمد اینطور شد که من و شما با هم ازدواج کنیم و من اون رو فراموش کنم ، ولی همونطور که خودتون میدونین این ازدواج صوریه و به زودی قراره هر کدوممون زندگی جدیدی برای خودمون بسازیم .
امیدوارم شما هم با کسی که دوستش داری ازدواج کنی و خوشبخت بشی ،
نمیدونم چم شد دنیا دور سرم میچرخید ، نتونستم تحمل کنم ، داشتم میترکیدم ،
- باشه ، باشه حاج آقا ، متوجه شدم ، کاملا حق با شماست ، شما دین و ایمون سرت میشه ، ولی من یه بی دین احمقم ، حق داری ، من زیادی خودمو کوچیک کردم .
+ ببینید مهلا خانم
- ساکت شو ، لطفاً حرف نزن ، تو هیچی نیستی ، هیچی ، فهمیدی ؟
زن عقدیتو مهلا خانوم صدا میکنی ، باهاش کتابی حرف میزنی که بگی با حجب و حیایی
ولی اون دختره رو ریحانه صدا میزنی ، لیاقتت همون دختره ی نامتعادله. خاک تو سر جفتتون .
سرخ شده بودم ، داشتم نفس نفس میزدم . نگاه ترسیده ای بهم انداخت و گفت ؛
+ دلیل این رفتارتون رو نمیفهمم ؟ ناراحت شدین از حرفام ؟ چرا ؟
@PesareHajiiiii
یکم مکث کردم و گفتم ؛
- چیز مهمی نبود اول تو حرفتو بزن .
+ باشه من میگم اما بعد از من شمام باید حرفتو بزنی .
- خیلی خب ، منتظرم بگو .
+راستش چجوری بگم ، یه حرفیه که برام گفتنش خیلی سخته اما باید بگم ، نمیخوام این تعهدی که نسبت به شما دارم رو پایمال کنم یا بهش خیانت کنم . بخاطر همین نمیخوام هیچ چیزی رو ازتون پنهان کنم .
خودتونم میدونید که ازدواجمون یه جورایی فرمالیته ست یه تعهد کوتاه مدته، چون همونطور که خودتون گفتید ما با هم هیچ تفاهمی نداریم و من هم نمیخوام شما رو مجبور به ادامه دادن یه زندگی تحمیلی کنم ،
این ازدواج هم صرفاً بخاطر خواسته ی غیر معقول پدربزرگامونه وگرنه من هیچوقت نمیخوام و نمیتونم با احساس هیچ دختری بازی کنم یا باعث ناراحتیش بشم ،ته این ازدواج به هیچ جا نمیرسه چون واقعا ما هیچ اشتیاقی به این وصلت نداشتیم و هیچ تفاهمی هم با هم نداریم .
لال شدم ، گیج شدم ، خورد شدم ، شکستم .
نمیدونم چطور یه آدم میتونه انقد سنگدل باشه ، شایدم من خیلی احمقم ، آره مهلا تو خیلی ساده ای ، خیلی احمقی که فکر کردی این بشر بهت علاقه داره ، ساده ای که میخواستی تموم احساستو براش رو کنی و اون عین یه تیکه آشغال تو رو پس بزنه .
نمیتونستم حرف بزنم ، یعنی میخواستم اما قدرت تکلم نداشتم ، هضم کردن این حرفا برام خیلی سخت بود .
+ راستی یه چیز دیگه هم هست که باید بگم .
نمیخوام هیچ چیز پنهونی از هم داشته باشیم . هر چی نباشه فعلا شما همسر منی و من و شما تعهداتی نسبت به هم داریم .
هیستریک وار خندیدم ، از اون خنده هایی که بغض آلودن ، همون خنده هایی که قلب آدمو میفشرن
+ من قراره بعد از طلاق با ریحانه ازدواج کنم . یعنی قرار بود نامزد کنیم که این ماجرا پیش اومد و همه چیز به هم خورد ، اون همه ماجرا رو میدونه و یه جورایی فداکاری کرده که قبول کرده من و شما ازدواج کنیم .
از ماجرای من و اون همه ی خانواده خبر دارن ، ولی به درخواست حاج مرتضی و حاج محمد اینطور شد که من و شما با هم ازدواج کنیم و من اون رو فراموش کنم ، ولی همونطور که خودتون میدونین این ازدواج صوریه و به زودی قراره هر کدوممون زندگی جدیدی برای خودمون بسازیم .
امیدوارم شما هم با کسی که دوستش داری ازدواج کنی و خوشبخت بشی ،
نمیدونم چم شد دنیا دور سرم میچرخید ، نتونستم تحمل کنم ، داشتم میترکیدم ،
- باشه ، باشه حاج آقا ، متوجه شدم ، کاملا حق با شماست ، شما دین و ایمون سرت میشه ، ولی من یه بی دین احمقم ، حق داری ، من زیادی خودمو کوچیک کردم .
+ ببینید مهلا خانم
- ساکت شو ، لطفاً حرف نزن ، تو هیچی نیستی ، هیچی ، فهمیدی ؟
زن عقدیتو مهلا خانوم صدا میکنی ، باهاش کتابی حرف میزنی که بگی با حجب و حیایی
ولی اون دختره رو ریحانه صدا میزنی ، لیاقتت همون دختره ی نامتعادله. خاک تو سر جفتتون .
سرخ شده بودم ، داشتم نفس نفس میزدم . نگاه ترسیده ای بهم انداخت و گفت ؛
+ دلیل این رفتارتون رو نمیفهمم ؟ ناراحت شدین از حرفام ؟ چرا ؟
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
۲ خرداد
رمان پسر حاج آقا 📿
#پارت77
+مگه خودتون نبودین که میگفتین زودتر کار رو تموم کنیم و جدا شیم ؟ الان چرا اینجوری میکنین ؟ چرا عصبانی میشین ؟
- چون ... من ... چون ... دو
مهلا به خودت بیا ، مهلا به خودت بیا دختر . ارزششو نداره.
+خب چون چی ؟
- چون من هنوز زن عقدیتم و تو میای جلو روی من میگی ریحانه اله و بله .
کاری بهتون ندارم خوشبخت شید، درسته ،! من و تو هیچ وجه مشترکی با هم نداریم و من بی صبرانه منتظرم از این دردسر بزرگ خلاص شم و یه زندگی با کسی که عاشقمه و منم عاشقشم بسازم .
داشتم عین چی دروغ تحویلش میدادم ، من خیلی دوستش داشتم ، نمیدونم از کجا اینجوری عشقش به قلبم نفوذ کرده بود که حالا اینشکلی بخاطر عشقش دارم خورد میشم .
کمی مکث کرد ، انگار که جا خورده باشه ، بعد صداشو صاف کرد و گفت ؛
+ درسته ، کاملا حق با شماست ، ولی این حجم از عصبانیتتون رو درک نمیکنم .
- معلومه که درک نمیکنی ، تو هیچ چیز رو درک نمیکنی ، هر چی نباشه من الان زنتم ، و برای کسایی که دور و برمونن هم همینطوره .
ولی تو انتظار داری هر روز از صبح اون دختره ی نامتعادل بیاد خونه بعد تو بیفتی دنبالش ببریش دور دور ، منم بشینم نگاتون کنم ؟
مسخره نیست ؟
میدونی از چی میسوزم ؟ از اینکه امروز که اولین روز بود اومدم اینجا ، اونقدر بهم ارزش ندادی که دو دقیقه بشینی کنارم تا با هم حرف بزنیم .
از همون صبح راه افتادی دنبال دختره تا قبل از اینکه بیاییم اینجا.
هه اینجا اومدنمونم بخاطر اونه .
+ اینطور نیست مهلا خا....
- به ولله اگه یه بار دیگه خانوم بچسبونی تنگ اسمم همینجا خودم و خودتو آتیش میزنم .
این کارارم بخاطر این میکنی که ریحانه جونت به حسن نیتت پی ببره اره ؟
دیگه نه منو مهلا خانم صدا بزن ، نه باهام کتابی حرف بزن . حالم بهم میخوره ، نگران نباش ، خودم به ریحانه جونت میگم چیزی بینمون نیست . میگم نگران نباشه شاهزاده ش پیشکش خودش .
چه دروغگوی ماهری شدم ، فقط برای درآوردن حرصش ، برای اینکه خلا دوست نداشته شدنم رو پر کنم .
با حالت غمگینی داشت نگاهم میکرد ، به سختی جلوی اشکامو گرفته بودم .
با بغض گفتم ؛
- من مانع عشقتون نمیشم ، فقط تا زمان طلاق بیا مثل یه زن و شوهر عادی رفتار کنیم ، بخاطر حاج مرتضی ،بخاطر بی بی ،
چون نمیخوام رفتارمون جلوی اونا باعث بشه قضیه رو بفهمن.
اینم بدون من فقط بخاطر خواسته ی حاج محمد و بابام اینجام ،وگرنه یه ثانیه هم کنارت نمیمونم .
+ حق با شماست ، دیگه بهتره بریم .
سری تکون دادم و برگشتم کیفمو از سر میز برداشتم و رفتم سمت ماشین .
اونم رفته بود پول غذا رو حساب کنه .
سوار ماشین شدم و سرمو چسبوندم به شیشه ، حالم بد بود ، خیلی بد . توانایی هضم این حجم از اعتراف رو نداشتم ، اونم درست زمانی که میخواستم به عشقی که بهش دارم اعتراف کنم ، درست زمانی که حس کردم واقعا کسی رو دوست دارم و فکر میکردم اونم دوستم داره ، یهو همه چی آوار شد رو سرم .
اونقدر گیج بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.
@PesareHajiiiii
+مگه خودتون نبودین که میگفتین زودتر کار رو تموم کنیم و جدا شیم ؟ الان چرا اینجوری میکنین ؟ چرا عصبانی میشین ؟
- چون ... من ... چون ... دو
مهلا به خودت بیا ، مهلا به خودت بیا دختر . ارزششو نداره.
+خب چون چی ؟
- چون من هنوز زن عقدیتم و تو میای جلو روی من میگی ریحانه اله و بله .
کاری بهتون ندارم خوشبخت شید، درسته ،! من و تو هیچ وجه مشترکی با هم نداریم و من بی صبرانه منتظرم از این دردسر بزرگ خلاص شم و یه زندگی با کسی که عاشقمه و منم عاشقشم بسازم .
داشتم عین چی دروغ تحویلش میدادم ، من خیلی دوستش داشتم ، نمیدونم از کجا اینجوری عشقش به قلبم نفوذ کرده بود که حالا اینشکلی بخاطر عشقش دارم خورد میشم .
کمی مکث کرد ، انگار که جا خورده باشه ، بعد صداشو صاف کرد و گفت ؛
+ درسته ، کاملا حق با شماست ، ولی این حجم از عصبانیتتون رو درک نمیکنم .
- معلومه که درک نمیکنی ، تو هیچ چیز رو درک نمیکنی ، هر چی نباشه من الان زنتم ، و برای کسایی که دور و برمونن هم همینطوره .
ولی تو انتظار داری هر روز از صبح اون دختره ی نامتعادل بیاد خونه بعد تو بیفتی دنبالش ببریش دور دور ، منم بشینم نگاتون کنم ؟
مسخره نیست ؟
میدونی از چی میسوزم ؟ از اینکه امروز که اولین روز بود اومدم اینجا ، اونقدر بهم ارزش ندادی که دو دقیقه بشینی کنارم تا با هم حرف بزنیم .
از همون صبح راه افتادی دنبال دختره تا قبل از اینکه بیاییم اینجا.
هه اینجا اومدنمونم بخاطر اونه .
+ اینطور نیست مهلا خا....
- به ولله اگه یه بار دیگه خانوم بچسبونی تنگ اسمم همینجا خودم و خودتو آتیش میزنم .
این کارارم بخاطر این میکنی که ریحانه جونت به حسن نیتت پی ببره اره ؟
دیگه نه منو مهلا خانم صدا بزن ، نه باهام کتابی حرف بزن . حالم بهم میخوره ، نگران نباش ، خودم به ریحانه جونت میگم چیزی بینمون نیست . میگم نگران نباشه شاهزاده ش پیشکش خودش .
چه دروغگوی ماهری شدم ، فقط برای درآوردن حرصش ، برای اینکه خلا دوست نداشته شدنم رو پر کنم .
با حالت غمگینی داشت نگاهم میکرد ، به سختی جلوی اشکامو گرفته بودم .
با بغض گفتم ؛
- من مانع عشقتون نمیشم ، فقط تا زمان طلاق بیا مثل یه زن و شوهر عادی رفتار کنیم ، بخاطر حاج مرتضی ،بخاطر بی بی ،
چون نمیخوام رفتارمون جلوی اونا باعث بشه قضیه رو بفهمن.
اینم بدون من فقط بخاطر خواسته ی حاج محمد و بابام اینجام ،وگرنه یه ثانیه هم کنارت نمیمونم .
+ حق با شماست ، دیگه بهتره بریم .
سری تکون دادم و برگشتم کیفمو از سر میز برداشتم و رفتم سمت ماشین .
اونم رفته بود پول غذا رو حساب کنه .
سوار ماشین شدم و سرمو چسبوندم به شیشه ، حالم بد بود ، خیلی بد . توانایی هضم این حجم از اعتراف رو نداشتم ، اونم درست زمانی که میخواستم به عشقی که بهش دارم اعتراف کنم ، درست زمانی که حس کردم واقعا کسی رو دوست دارم و فکر میکردم اونم دوستم داره ، یهو همه چی آوار شد رو سرم .
اونقدر گیج بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.
@PesareHajiiiii
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA