رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
326Kدنبال کننده
#رمان_پسر_داییم_نردبونه
پارت جدید رئیس بیمارستان پیتزای کی بودی پسر پولدار دانشگاه یه یک شب رویایی من دلبر عرب جیغ نزن حوری بهشتی تو گوریل منی رئیس بانک جذاب دوشیزه ناپاک من ثمر خجالت نکش سالیوان منی دلبر قاضی گناهم باش شنل قرمزی ژیکان انبه کوچولو
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۹ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت267

با لبخند بهم نگاه کرد و گفت
– نمیدونم چرا از اولشم انقدر حس خوب بهت داشتم ..
از اولشم ازت خوشم میومد!
انگار با همه فرق داشتی ..

دستم و زیر چونم زدم و گفتم
+ نگفتی ..
از کی عاشقم شدی؟

خندید و گفت
– نمیدونم ..
شاید همون روزی که با اون لباس جذاب تو عروسی نوا دیدمت ، دلم برات رفت

کمی مکث کردم و گفتم
+ عروسی نوا که ۵ سال پیش بود!

پلکاش و بهم زد
– فکر کنم ، ۱۴ سالت بود!
ولی مثل قرص ماه بودی ..
همونجا دلم برات رفت!!

+ پس چرا همون موقع نیومدی جلو؟

روی بینیم زد و گفت
– چون کوچولو بودی قلبم ..
هر و از بر تشخیص نمیدادی
میومدم جلو که چی بشه؟؟
که نزارم زندگی کنی؟

+ تو ۵ سال پیش ، ۲۲ ، ۲۳ سالت بود نیهاد!!
یعنی میخوای بگی از اونموقع کسی و توی قلبت ..

پلکاش و بهم زد
– راه ندادم ..
و راه نمیدم!!

لبخندی زدم که سرم و عمیق بوسـ.....ـید!
چشمام و بستم
عشقی که نیهاد بهم میداد ، برام خیلی عجیب و خاص بود ..
تو حس و حال خودمون بود که صدای جیغ جیغ نوا اومد
– نمیخواید تشریفتون و بیارییید؟؟
بیاید بریم بابا!
سرد شد ..

نگاهم به نیهاد افتاد که نوا دوباره با جیغ گفت
– نمیاید ، خودم پشت فرمون میشینم میرما ..

+ وای که چقدر جیغ میزنی نوا!

بعد با خنده رو به نیهاد گفتم
+ پاشو ..
پاشو آقا پسر ، پاشو بند و بساطمون و جمع کنیم بریم ..

نیهاد آروم گفت
– دوست دارم!!

قند توی دلم آب شد که گفت
– تو برو تو ماشین ، سرده!
من خودم وسیله ها رو جمع میکنم میام..

+ بزار کمکت کنم

– نه تو برو!!
خودم میام ..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت270

مامان با حرص نگام کرد و گفت
– هنوز نشستی؟
د پاشو دختر ..

+ نمیشه من نیام ، مامان؟؟

– تولده لیاست ، ناراحت میشن

+ به تخ....

مامان چپ چپ نگاهم کرد
– چی گفتی؟

سرفه أی کردم
+ هی..هیچی ، چیزی گفتم اصلا؟

– همین حرفا رو زدی ، غنچه هم یاد گرفته

+ اون بخاطر مامان بی تربیتشه ..

مامان فوری گفت
– خیله خب ، با من کَل ننداز دیگه ..
پاشو ، بابات برسه حاضر نباشیم ، پوستمون کندست ها..

+ نوام میاد؟

– یذره اذیت میشد ..
دیشبم که شمال بودید ، خوب نخوابیده بود
گفت میخوابه و نمیاد..

پوفی کردم که مامان دوباره گفت
– زود باش ، مهوا!

و از اتاق خارج شد ..
آش کشک خالم بود ..چی بگم؟
گوشیم و دستم و گرفتم و به نیهاد زنگ زدم!
فوری جواب دادم
– جانم؟

+ کجایی؟

– باشگاهم عزیزم ، برای تمرین دادن اومدم!

پوفی کردم
+ تو هم شب ، میای؟

– کجا؟

+ تولد لیا ..

– خیلی ازش خوشم میاد ، پاشم بیام؟

+ منم نمیخوام برم ، مامان مجبورم کرده نیهاد ..
چیکار کنم؟

– خب میخوای منم بیام ، تنها نباشی؟

+ واقعا میای؟

– تو بخوای ، آره!!

لبخندی زدم و گفتم
+ پس اونجا ببینمت

– باشه عزیزم ، میبینمت!
فعلا!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت271

مامان نگاهی به موهای کرلی شدم انداخت و گفت
– تو که نمیومدی ..

+ دیگه چیکار کنم؟
اصرار کردید!
دیدم زشته روی مادرِ عزیز و گرامیم و زمین بزنم

مامان با خنده نگاهم کرد و گفت
– خوشگل شدیا ..

چشمام برق زد
+ جدی میگی؟

– آره ، این دامن صورتیه با این شومیز گره آبیه هم خیلی بهت میاد!

با فیس و افاده گفتم
+ نظر لطفته مامان جون!

مامان با خنده گفت
– وای ، شبیه لیا نشو ..

بلند زیر خنده زدم
+ خوب اداش و در آوردم!
الان امشب میخواد اینجوری ازتون تشکر کنه ..

با کفش های پاشنه دارم ، قدمی برداشتم و با ناز گفتم
– مرسی عمه جون ..

مامان بلند خندید و گفت
– خدا نکشتت وزه!!

نخودی خندیدم که همون لحظه صدای زنگ اومد
مامان فوری گفت
– بابات اومد ..
بدو بریم تا عصبی نشده!

+ چیزه ، به قیافه و شکل و شَمایلم گیر نده؟

– شما قهرمانی ، فعلا حق داری هرجور میخوای بپوشی و بری بیای ..
کسی هم حق نداره بهت گیر بده

چشمام برقی زد و گفت
+ انقدر خوشم میاد ، پشتمی مامان جون!!

– خودت و لوس نکن ، بدو بریم

فوری با مامان ، سوار ماشین بابا شدیم
بابا از آینه نگاهی بهم کرد که سرم و پایین انداختم..
دوباره سرم و بالا گرفتم که دیدم بابا همچنان داره نگام میکنه!
ابرویی بالا دادم و گفتم
+ رژم پررنگ نیست به خدا!
نوده بابا ..

بعد دوباره گفتم
+ موهامم ..خب همه دایی هامن ، برای چی بپوشونشمشون ..
البته اگه ناراحتی ، مینی اسکارف دارما
سر میکنم

بابا با خنده گفت
– نه ..
خانوم شدی!!

ابرو بالا دادم
+ یا خدا ، جدی أی الان بابا جون؟

– آره!
الان دیگه وقت شوهرته!!

+ کی من و میگیره آخه

بابا چشمکی زد و گفت
– از خداشونم باشه ..
شاهزاده سوار بر اسب سفید باید بیاد ، تا بدمت بهش بابا جان

بعد روی فرمون زد و آروم خوند
– یه دختر دارم ، شاه نداره ..
صورتی داره ، ماه نداره!
از خوشگلی تا نداره ..
به کس کسونش نمیدم ، به همه نشونش نمیدم ..

و من انگار توی دلم قند میساییدن!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت272

توی مهمونی ، بابا کنارم نشسته بود..
آروم در گوشم گفت
– یه چیزی میگم ، پررو نشیا ..

+ چی بابا؟

– من بهت افتخار میکنم بابا جان!!

با لبخند گفتم
+ پررو شدم ..

– نیشت و ببند!
قهرمان که هستی ، خانومم که هستی
طرز لباس پوشیدنت مثل آدمیزاده!
نه مثل این لیا ..
الله اکبر ، همه جاش و ریخته بیرون!

با خنده گفتم
+ بلأخره باید خاطرخواه پیدا کنه دیگه ..
همه که مثل دخترت قهرمان نیستن ، خواستگارا براشون صف بکشن

– والا ما که ندیدیم ..

+ بابا!

بابا خندید
چشمم به در بود
نیهاد اینا هنوز نیومده بودن!
کاش زودتر بیان ..
حدأقل با نهال گرم صحبت میشم
از این فضای کدری که توش هستم ، خسته ‌شدم
همون ثانیه بود که زنگ در زده شد!!
نیما ، برادر کوچیک لیا ، بدو بدو به سمت در رفت و در و باز کرد!
چند ثانیه بعد ، دایی ، بعدش زندایی مهدیه و نیهاد و نهال وارد شدن!!
با دیدن نیهاد ، برق از سه فاز سرم پرید!
به چه حقی بازوهای درشت و خفنش و ریخته بود بیرون؟
ولی چقدر جذاب شده بود!!
با دایی و زندایی احوالپرسی کردم
نیهاد نزدیکم شد و دستش و به سمتم گرفت و بلند گفت
– چطوری دخترعمه؟

دستش و توی دستم محکم فشردم و آروم گفتم
+ تو کم از لیا نداریا پسردایی!
ریختی بیرون چرا؟

خندید و گفت
– خوشگل شدیا!!

اخم کردم
+ نمیتونی خرم کنی ، قبل از تو بابا حسابی قربون صدقم رفته!!
دیگه تو باید جواب پس بدی آقا نیهاد

– من که دربست در اختیار شماأم خانوم کوچولو ..

+ خیله خب ، ول کن بینم دست و!!
چشم همه رومونه ..

نیهاد سرفه أی کرد و دستش و رها کرد
نهال و تو آغوشم گرفتم ، که نهال گفت
– نوا کو؟

+ بچم حالش خوب نبود ، رفت خونشون!
نمیتونه بیاد

– ای بابا!!

بعد آروم گفت
– ببینم امشب میتونید خار چشم لیا و کس و کارش بشید ، یا نه!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت273

سر شام بودیم که یکهو زندایی سمیه(مادر لیا) ، رو به زندایی مهدیه(مادر نیهاد) کرد و گفت
– مهدیه جون ..
به نظرم دیگه وقتشه یه سری چیزا رو علنی کنیم

زندایی مهدیه نگاه متعجبی انداخت و گفت
– چی و سمیه جان؟

– بلأخره جوونن خب ، علنیش کنیم و رسمی باشه بهتره..

نگاهم به لیا افتاد!
گل از گلش شکفته بود و به نیهاد زل زده بود!
نیهادم دقیقا روبروی من بود ..
همینطوری که داشت غذاش و میخورد ، انگار توی گلوش پرید و تند تند سرفه کرد!
تند تند ، براش از توی پارچ آب ریختم و به دستش دادم
ازم گرفت که لیا گفت
– خوبی نیهاد؟

نیهاد فقط دستش و بالا آورد و چیزی نگفت!!
دایی (بابای نیهاد) ، فوری گفت
– حالا سر شام وقت مناسبش نیست

زندایی سمیه دوباره با پررویی گفت
– وقت مناسب و ما تعین میکنیم خب ..
از این وقت مناسب تر؟
همه جمعن!
همه هم قراره شاهد باشن ..

بعد ادامه داد
– خودتون میدونید ، لیا پدر نداره
خیلی وقت پیشا پدرش و از دست داده!!
من وظیفمه جای پدر و مادر و براش پر کنم

ناخودآگاه پوزخندی زدم و آروم گفتم
+ مثلا اگه بابای لیا زنده بود ، براش میرفت خواستگاری؟

نیهاد خندش گرفته بود که زندایی سمیه با حرص گفت
– چیزی گفت مهوا جان؟

سرم و بالا گرفتم
جسارتش و داشتم
میخواستم همین حرفم و بلند تر بگم که مامان فوری گفت
– نه سمیه جان!!
با خودش بود ..

زندایی نفسی کشید و گفت
– خب نظرتون چیه؟
من نمیخوام پشت دختر من حرف باشه ..

پوزخندی زدم و گفتم
+ حالا انگار دخترش فرشته ی بی باله!!

نهال هم ریز خندید که مامان نیشگونی ازم گرفت و چشم غره اومد
که لال شم"
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت274

زندایی مهدیه شونه أی بالا انداخت و گفت
– سمیه جون!
اگه چیزی باشه ، خودمون حتما مزاحمتون میشیم

ایول !!
زندایی رسما قهوه أیش کرد ..
لیا فوری گفت
– یه چیزایی که هست زنمو ، نمیتونید نادیدش بگیرید..

با اهمی گفتم
+ چیزه ..
این پسره که باید خواهان باشه و خواستگار باشه لیا جون!
نیهاد بنده خدا یه گوشه داره نون و ماستش میخوره

مامان با حرص نگاهم کرد که آروم گفتم
+ چیه مامان؟

مامان فقط پوفی کرد و گفت
– بزار بریم خونه!!

نگاهم به نیهاد افتاد
چرا صم و بکم نشسته بود؟
نکنه از این بساط خوشش میاد؟؟
خب یه چیزی بگو
یه چیزی بگو لال شن...
نیهاد نفسش و بیرون داد و گفت
– ببخشید ..من بهتره که برم!!

لیا فوری گفت
– کجا میری نیهاد؟

نیهاد اخمی کرد و گفت
– بهتره نباشم ، نمیخوام خدای نکرده بی احترامی أی اتفاق بیوفته!!

و خواست بره که بابا بهش اشاره کرد که بشینه..
زندایی سمیه گفت
_ نیهاد جان
تو چرا ساکتی پسرم؟

اهو..
هنور هیچی نشده ، پسرم؟؟
بعد ادامه داد
– خب حرف دلت و بزن ، از کی خجالت میکشی؟؟
از بابات؟
یا از من؟
ما در جریانیم عزیزم ، بگو!!

دوباره نتونستم زبونم و نگه دارم و گفتم
+ خب شاید حرف دلش این نیست ..

اینبار مامان توی جمع بهم توپید و گفت
– مهوا جان!!
به ما ربطی نداره مادر ، بهتره دخالت نکنیم

اشک توی چشمم جمع شد
به من ربط داشت!!
به من ربط داشت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت275

ولی باید لال میشدم!
بیشتر از این ادامه پیدا میکرد ، هم مامان ، هم بابا..
هم بقیه بهمون شک میکردن!
پس فقط سکوت کردم و با بغض غذام و قورت دادم ..
بعد از شام!
همه توی پذیرایی جمع شده بودن و داشتن باهم حرف میزدن
منم حوصله ی عشو...ه خرکی های نامحسوسی که لیا واسه نیهاد میومد و نداشتم ..
بزار انقدر عشوه بیاد که بمیره!!
دختره ی آویزونه پسر ندیده ..
تحمل اون فضا واسم خوده خوده عذاب بود
از جام بلند شدم و به سمت حیاطشون رفتم!
ته حیاط یه تاب کوچیکی داشتن ، روی اون نشستم و زانوهام و توی بغلم جمع کردم ..
و یه فکر عین خوره مدام توی مغزم بود!
نیهاد چرا زبون باز نکرد و حرف نزد؟
از اون وضع بدشم نمیومد انگاری ..
یکهو دستی دور ک....مرم حلقه شد!
ترسیده سیخ شدم که نیهاد در گوشم گفت
– نترس ، منم!!

+ دیوونه ..
برو اونور ، یکی میبینتمون!!

– اوم..
زیرزمینشون جای مناسبیه ، کسی هم نمیبیتمون..
نظرته؟

با حرص گفتم
+ همین مونده ، بیام تو زیر زمین خونه ی زندایی و لیای تحفهههه!!
نمیخواد

– بیا بچه ، میخوام از دل کوچیکت در بیارم..

+ چی و اونوقت؟

– قیافت زار میزنه ، ازم ناراحتی!

+ فاصله بگیر نیهاد ..
برام اهمیتی نداری ..

نیشگ...ونی از کم...رم گرفت و گفت
– خیله خب!

و یکهو روی دستش بلندم کرد ..
جیغ خفیفی کشـیدم که توی همون حالت ، ل....باش و محکم روی ل......م فشار داد و همینطور که م......ک میزد ، وارد زیر زمینشون شد !!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت276

وارد زیر زمین شدیم و در و کشید ..
من و روی زمین گذاشت ، ولی لب.....اش و از ل.....بام جدا نکرد که با دست و پا زدن ، بهش فهموندم که جدا کنه
کمی خودش و فاصله داد و گفت
– جونم؟

+ تو زیر زمین خونه ی لیا اینا آخه؟
جا قحطه؟
بعدشم ، مثل اینکه یادت رفت ، من ازت دلخورم ..
دلمم باهات صاف نشده

– خب میخوام صافش کنم دیگه ..

+ اینجوری؟

– میخوام یه کاری کنم ، دیگه غر نزنی!!

و دستش و روی دیوار زیر زمین گذاشت و من و به دیوار چ.....ـبوند ، و لـ......اش روی گ......م قرار گرفت
خفه خون گرفتم انگاری ..
فقط پر از حس خوب شدم و همه ی وجودم نبض زد!
آروم و بی اختیار گفتم
+ نیهاد؟

سرش و فاصله داد
– جان نیهاد؟

و من و دوباره توی بغ..ـ...لش بلند کرد و پ.....اهام دورش حلقه شد
سرش و به داخ....ل لباسم برد و چند دقیقه ی بعد فقط صدای من توی فضا میپیچید!!
بعد از کمی ور رفتنش با...هام ، ازم جدا شد و نفس عمیق کشید و گفت
– دوست داشتی؟

+ دیوونه أی ..

– قایمکی مزش بیشتره دخترعمه!!

+ هم دیوونه أی ، هم نردبووون

– جون ، خیلی وقت بود بهم نگفته بودی نردبونااا!!

+ میگم ، تا جونت در آرد

خندید و پیشونیش و به پیشـ...ونیم نزدیک کرد و گفت
– میدونی چرا اینجا اینکار و کردم؟
چون بهت ثابت کنم که من تو رو میخوام!!
نه اون عفریته رو..
شیر فهم شد؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت277

دیوونه بود!!
نیهاد دیوونه بود و این و پذیرفته بودم
یه وقتایی بچم خل میشد ، کارای عجیب غریب میکرد
اینم گذاشتم به حساب خل و چلیش ..
اول من به داخل خونه برگشتم ، و بعد از چند دقیقه نیهاد اومد!!
دایی فوری به نیهاد گفت
– کجا بودی بابا جان؟

– عه...یکی از دوستام کارم داشت ، اومد اینجا
دم در پیش اون بودم

با خنده و زیر چشمی نگاهش کردم
هنوز که هنوز بود ، داشت لبش و با زبون ل.....س میزد که طعم لـ.....ـب من و میداد
مامان یکهو صدام زد و گفت
– مهوا؟

به سمتش برگشتم
+ جان؟

– به چی میخندی؟

رد نگاهم و دنبال کرد و به نیهاد رسید که گفتم
+ هیچی ..
چیزه ، این دوستش که میگه رفته پیشش ، شاید دوست دخترش بوده..

مامان اخم کرد
– این وصله ها به نیهادِ ما نمیچسبه!
پاک تر از این حرفاست

پورخندی زدم!
خبر نداری مادر من ..
برادرزاده ی عزیزت ، توی زیر زمین داشت با دختر نازنینت چیکار میکرد!
مامان با اخم گفت
– خنده داره؟

+ چیزه..
اینکه انقدر بهش اطمینان دارید خنده داره
والا خوده خدا هم به پیامبر خودش انقدر اطمینان نداشت که شما به این نردبون دارید

– باز گفتی؟
میخوای بفهمه شر به پا کنه؟
اونهمه ترکه که ازش خوردی ، بست نبود؟

فقط خندیدم که مامان گفت
– دو ساعته داریم دنبالت میگردیم ، کجا رفته بودی؟

+ توی حیاط ، روی تاب اومدم
حوصله ی عش...وه های لیا جون و نداشتم ..

– خیله خب ، بپوش میخوایم بریم!!

+ باشه ، فقط من یه سرویس برم؟

– برو ، زود بیا

بدو توی سرویس دوییدم
در اصل سرویس بهونه بود!
سوزشی رو ، روی گ...ردنم احساس میکردم ، احساس میکردم نیهاد کـ.....ـبودشون کرده
میخواستم اون و چک کنم!!
توی آینه ی سرویس ، نگاهی به گـ...ـردنم انداختم!!
واویلاااا ..
این چه مهری بود این پسره روی گردنم زده بود؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت278

اگه مامان و بابا ببیننن که شرف برام نمیمونه ..
الان چیکارش کنم این لکه ی ننگ و؟؟
وایِ من ..
کرم پودرم همراهم نداشتم که بپوشونمش!!
در سرویس و باز کردم
نهال داشت رد میشد که تند صداش زدم
+ نهال؟؟
نهال؟

فوری به سمتم برگشت و گفتم
– جونم؟

+ چیزه..یه دقیقه میخوای؟

– پـ.....ـیود شدی؟
پـ....ـد میخوای؟

+ نه بابا ، پـ...د چیه؟

نزدیک سرویس شد که گفت
+ کسی که نیست؟

– نچ..

+ کرم پودر داری؟

پلکاش و بالا پرید
– داریم میریم خونه قربونت برم
مهمونی تمومه ، کرم پودر میخوای چیکار؟

+ داری یا نه؟

– دارم ، ولی ..

+ جونِ مهوا برو بردار بیارش..
شرفم رفت!!

– چیشده مگه؟

بعد چشماش و ریز کرد و چشمش به گردنم خورد و هینی کشید و گفت
– گردنت ، چیشده؟؟

پوفی کردم و زیر لب گفتم
+ خدا لعنتت کنه نیهاد..

نهال رو هوا ، حرف من و زد و شنید و گفت
– شت ..
کار نیهاده؟؟

بعد یکهو زیر خنده زد و من با تعجب بهش زل زدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت279

با اخم گفتم
+ نهال واقعا الان داری میخندی؟

با خنده گفت
– وای ..

+ زهرمار!!
برو یه چی بردار بیار ، بپوشونم این و..
یکی میاد میبینه شرف برام نمیمونه

با خنده ی بیشتر گفت
– چشم ..چشم ..چشم

با جیغ مانندی گفتم
+ مییرییی یا خودم و دار بزنم؟
بدو..

نهال همینطور که میخندید ، به سمت اتاق رفت ..
منم در سرویس و بستم و همونجا موندم!!
خدایا ..
تو که گرگعلی تری نیهاد!!
همون لحظه تقه أی به در خورد
با ذوق به اینکه نهاله ، در و باز کردم و گفتم
+ بدش من ، زود باش ..

نیهاد پشت در بود!
بهم زل زد و گفت
– چی و بده بهت؟

با اخم نگاهش کردم
+ الان اومدی اینجا چیکار؟؟

– هیچی والا ، اومدم برم دستشویی..

+ برو یه جا دیگه برو دستشویی ، برو!

– وا ..
کجا برم مهوا؟
خل شدی؟

+ برو نیهاد ، به خدا ضربه فنیت میکنمااا


– چیشده؟
چرا سرویس گیر کردی؟!

مکثی کرد و گفت
– وضعیت قرمزه؟

+ نخیر ، وضعیت بادمجونی رو به کبوده!!!

متعمب ابرو بالا انداخت
– این و دیگه نمیدونستم
چقدر بدبختی دارید شما دخترا ، اینم هست؟؟

حرصی گفتم
+ برو ببین این خواهر کم عقلت کجا موند نیهاد!!
برو حرصم نده..

همون لحظه نهال با کرم پودر رسید
فوری کرم پودر و ازش گرفتم و دوباره تو دستشویی چپیدم

- گفت.. گفتی باهام ازد"و"اج میکنی!
سرد نگـ،ـاهم کرد و با بی رحـ،ـ،می لـ،ـب زد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت280

بعد از اینکه یه کم به گردنم سر و سامون دادم!
از سرویس خارج شدم
نیهاد دم در سرویس ایستاده بود!
اهمی کردم و گفتم
+ بیا برو..
نریزه!

با اخم نگاهم کرد
– این کارا چیه میکنی مهوا؟
دو ساعته رفتی سرویس که چی بشه؟

+ داشتم گند کاریه جنابعالی رو حل و فصل میکردم

– گند کاری من؟

گردنم و بهش نشون دادم
+ ببین!!
ببین چیکار کردی ..

دستی به روش کشیدم و فوری گفت
– بمیرم الهی ..
نمیخواستم اینجوری شه

+ حالا که شده ..
حدأقل اینجوری باهام برخورد نکن

آب دهنش و قورت داد و گفت
– میسوزه هم؟

+ نخیر ..

– بمیرم!!

و خواست روش و ببو....سه که با دیدن لیا که داشت از دور میومد
فوری از خودم دورش کردم و گفتم
+ لیاست ، برو عقب وایستا

لیا با ناز به سمتمون اومد و رو به من گفت
– مامان و بابات دارن میرن!
نمیخوای بری پییششون؟
آخه دم سرویس داری مخ میزنی؟

کلافه نگاهش کردم و تا خواستم حرفی بزنم
نیهاد فوری گفت
– مهوا ..
برو دیگه!
برو منتظرتن ..

به سمت نیهاد برگشتم
+ آخه خندم میگیره ، کی به کی داره از مخ زنی حرف میزنه
تو که سر سفره شام رسما خواستگاری کردی که حرف اضافی نزن

لیا هم تا خواست چیزی بگه ، نیهاد بهش توپید
– یه کلمه حرف بزنیاا!!
شر و دعوا راه نندازید

بعد با داد رو به من گفت
– برو مهوا..
برو!!

صدای بابا هم اومد
– دخترم نمیای بریم؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت281

توی ماشین که نشستیم ، انگار بابا فهمیده بود کلافه أم!
برای همین از توی آینه نگاهی انداخت و گفت
– چیه بابا جان؟
پکری؟

سری تکون دادم
+ چی؟

– خوبی؟

+ آره بابا ، آره ، چرا بد باشم؟

مامان با حرص گفت
– منم جاش بودم ، خوب میبودم!
دیدی دخترت و؟
چشم دریده تو از کی تا حالا اینجوری شدی؟
این بلبل زبونیا چی بود سر سفره؟؟

+ وای مامان ، باز شروع نکن

– صبر کن ببینم
چی چی و شروع نکن؟
آبروم رفت

با حرص گفتم
+ چیکارم داری الان مامان؟
میخوای دور بزنیم بریم ازشون عذر خواهی کنیم

– اصلا چرا اونجوری جوابشون و دادی؟
اصلا تو چیکاره أی؟
علف باید به دهن بزی شیرین میومده که اومده
من و تو چیکاره أیم؟

+ خیلی شییرین اومده ، خیلی ..

با کنایه گفتم که مامان با حرص گفت
– الان زندایی فکر میکنه ، تو حسودی میکنی
یا مثلا به نیهاد چشم داری ..
نمیدونه که بلبل زبونی ، نمیتونی جلوی زبونت و نگه داری

بابا به طرفداری از من گفت
– بس کن زن
چیکارش داری بچم و؟
اتفاقا خوب جوابشون و داد ..
دخترشون و میخوان قالب کنن به نیهاد!!
آخه یکی نیست بگه ، در و تخته باید بهم بخوره دیگه ..
نیهاد اونقدر سر به زیر و آقا و مظلوم
لیا اونقدر پررو و بی ادب ..

بعد رو به من گفت
– خوب کردی بابا!

مامان دست به سینه گفت
– همین دیگه ..
پدر دختری ، آبروی من و پیش فک و فامیلم ببرید

ترجیح دادم فقط صدای غرغرای مامان و بشنوم و جوابی ندم!
چون مغزم نمیکشید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت282

برق اتاقم خاموش بود و روی تختم دراز کشیده بودم!
هنوز به خواب عمیق نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد
نیم نگاهی انداختم:
نیهاد بود !
جواب دادم و خواب آلود گفتم
+ شما ساعت خواب نداری؟

– خواب بودی؟

+ نه پس ..داشتم گلای قالی و میشمردم

– ببخشید!

+ هوم؟

– بی خواب میشی ، بی ادبم میشی فکر کنم..

+ تا دلت بخواد
کجاش و دیدی تازه!!

نیهاد مکثی کرد و گفت
– ببخشید دیر وقت زنگ زدم عزیزم ، نمیخواستم از خواب بیدارت کنم
خودم خوابم نمیبرد

+ خب چیکار کنم؟
بیام شیرت بدم تا بخوابی؟

اصلا حواسم نبود که دارم با نیهاد حرف میزنم و هانا نیست که اینجوری باهاش حرف بزنم!!
یکهو با خنده گفت
– جون ..
بله!
اگه میتونی ، حتما ..

+ وای ، از دهنم پرید ، پررو نشو!!

نیهاد دوباره گفت
– حس میکردم ازم ناراحتی ، ولی همینکه باز داری باهام کَل میندازی ، یعنی دلخور نیستی

+ سر لیا؟

– آره ، گفتم شاید قهر کنی!!

+ یکی دیگه تو کفته و داره بهت طناب میده ، من چرا باهات قهر کنم؟

– آفرین ، ببین ، دختر عاقل خودمی!!

+ حالا ..هندونه زیر بغلت گذاشتما پررو نشو ها!
ولی خوشم اومد که خواستی از سر میز پاشی بری ..
تازه از این بیشتر خوشم اومد که به حرف بابام گوش دادی و نشستی!!

نیهاد با ذوق گفت
– پس خودم و تو دلت جا کردم؟

+ هعی...تا حدودی!!

– جونم ..

+ خب دیگه ، مزاحمی
میشه بری ، بزاری بخوابم؟ چشمام نمیبینه به خدا

– باشه عزیزم ، مواظب خودت باش ، شبت بخیر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت283


صبح اولِ وقت ، با صدای گریه ی مامان از خواب بیدار شدم ..
ترسیده بودم و صورتم سفید شده بود!
قلبم تند میزد
اولین چیزی که از ذهنم رد شد ..
این بود که نکنه بچه ی نوا سقط شده باشه!!
بدو به سمت پذیرایی رفتم
مامان روی مبل نشسته بود و گریه میکرد
ترسیده گفتم
+ مامان...مامان ، چیشده؟؟

مامان نگاهی بهم انداخت و گفت
– بمیرم ، بیدارت کردم؟

+ قلبم داره از جاش در میاد
چیشده مامان؟؟

مامان بینش و بالا کشید
– خانوم جون ، حالش خوب نیست

+ خانوم جون؟ ، مامانِ بابا رو میگی؟

– آره ، الان عمت زنگ زد ، گفت بیمارستان بستریه و حالش خوب نیست

نفسم و صدادار بیرون دادم و گفتم
+ وای مامان ..
فکر کردم واسه نوا و بچش اتفاقی افتاده!!
ترسیدم ..

– ببخشید عزیزم

مامان ، همیشه مامانِ بابا رو خیلی دوست داشت
میگفت به گردنم خیلی حق داره!
و خیلی دوستش داشت ..
و الان برای همین انقدر ناراحت بود!
با غم نگاهش کردم و گفتم
+ خب الان چرا گریه میکنی فداتشم؟
کاری از دستت بر میاد؟

– باید زنگ بزنم بابات بیاد ، بریم شهرستان
باید بریم ، پیشش باشیم!!

بعد نگاهم کرد و گفت
– برو مامان ، برو وسیله هات و جمع کن ، بابات اومد بریم

آب دهنم و قورت دادم
+ من چرا بیام مامان؟

– نمیشه اینجا تنها ولت کنیم که!
باید بیای ..

+ مامان من نمیتونم روستا بمونم!
اصلا اینترنت نداره ، حوصلم سر میره ..

– اذیت نکن مهوا
باید بریم

+ خب نمیشه من نیام؟
به خدا نمیتونم بیام ، تازه تمرینای باشگاهمم امروز فرداست ، شروع شه باید برم
خیلی وقته تمرین نداشتیم
بدنم از آمادگی میوفته به خدا!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت284

مامان پوفی کرد و گفت
– خب کجا بزاریمت بمونی؟

+ هیج جا..
خونه ی خودمون مگه چشه؟
همینجا میمونم

– تک و تنها؟
شب اول ، تختت و خراب کردی ..

با اعتراض گفتم
+ مامان ..

– تو ترسویی ، من تو رو خوب میشناسم

کمی مکث کردم و بعد گفتم
+ اصلا میرم پیش نوا میمونم ، هوم؟

– نوا؟
نوا خودشم تو خونه ی شوهر نمیتونه تحمل کنه!!
بچهاش و با زور تحمل میکنه
بعد تو میخوای بری اونجا تلپ شی؟؟

با ناله گفتم
+ من شهرستان نمیام!
به خدا از باشگاه میمونم ..بدنم از آمادگی میوفته ، نمیتونم بیام

مامان پوفی کرد و گفت
– بزار یه زنگ به زنداییت بزنم..

+ کدوم زندایی؟

– زندایی مهدیه ، اونجا بمونی خیالم راحت تره
نهالم هست
باهم میرید ، میاید ، خیالم راحته!!

آب دهنم و قورت دادم
یعنی میگه خونه ی نیهاد اینا بمونم؟؟
من هنوز تو افکار خودم بودم که مامان به زندایی مهدیه زنگ زد و گوشی و روی بلندگو گذاشت و گفت
– سلام مهدیه جان ، خوبی عزیزم؟

– سلام ریحانه جون ، قربونت برم ، تو خوبی؟
بچها خوبن؟

– قربون شما ، بد نیستیم ..
راستش حال مامانِ احمد یه کم خوب نیست ، باید بریم شهرستان!
من اینجا دلم طاقت نمیاره ، باید پیشش باشم

– ای وای ، خدا بد نده!

– ایشالا که نمیده ..
راستش واسه این مزاحم شدم!!
مهوا پاش و تو یه کفش کرده ، نمیخواد با ما بیاد شهرستان
میگه میخوام تک و تنها تو خونه بمونم!
ولی خب نمیتونم تنها ولش کنم

تا قبل از اینکه مامان چیزی بگه ، زندایی گفت
– خونتون چرا؟
مگه ما مردیم؟
خب بیاد اینجا ، بیاد پیش ما بمونه ..
به خدا میزاریمش روی چشمامون ..

– وای ، قربونت برم که انقدر مهربونی زنداداش ..
اگه زحمتتون نمیشه که..

زندایی وسط حرف مامان پرید
– مهوا رحمته ، این چه حرفیه؟
بهش بگید حاضر باشه ، غروب یا به نیهاد یا به داییش میگم بیاد دنبالش!!

– باشه عزیزم ، ممنون

و تماس و قطع کرد و نگاهی به من انداخت و گفت
– اگه با ما نمیای ، باید خونه ی داییت اینا بمونی ، میمونی اونجا؟

تند سرم و تکون دادم!
من که از خدام بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت286

نیهاد با عصبانیت و رگ هایی که م..تورم شده بود داخل شد!!
با خنده به قیافه ی عصبیش نگاه کردم که ابرویی بالا داد و گفت
– کجاست اون نره خر؟

کشیده گفتم
+ جان؟؟
نره خر؟
با کی أی الان؟

– با همونی که اینجاست ، بگو کجاست مهوا!
به جون خودت ، پیداش کنم گردنش و شکوندم

با قهقهه گفتم
+ والا توی این خونه ، جز تو نره خری وجود نداره

– کفر من و بالا نیار
میدونی که سگ شم ، پاچه میگیرم
جمع کن خودت و مهوا..

+ جوون!
غیرتی شدنش و ..
بخوریمت آقای رفیعی ..

خشمگین تر نگاهم کرد که گفتم
+ کسی جز تو اینجا وجود نداره آقای محترم!!

انگار فهمید که داشتم سر به سرش میزاشتم!
با حرص گفت
– مهوا ؟

+ جان؟
غیرتی شدی؟؟ ای خدا ..

– بچه أی آخه؟
این چه ایسگا گیریه مزخرفیه آخه؟

و با حرص و عصبانیت روی مبل نشست
نه ، مثل اینکه حسابی بهش برخورده و ناراحت شده!
آب دهنم و قورت دادم و یه لیوان آب از یخچال براش ریختم و به سمتش رفتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت287

زیر پاش نشستم و گفتم
+ یه کم بخور ..سکته میکنی الان!

و همچنان خنده رو لبام بود که با حرص گفت
– من مسخره ی توأم؟

+ ناراحت شدی؟

– نه پس ، میخوام پاشم برات بشکن بزنم ..
این چه کـ.....شری بود گفتی؟؟
قلبم اومد تو دهنم ..

دستش و گرفتم
+ میخواستم یه کم اذیتت کنم

– اذیت؟
انقدر عصبانی بودم که میتونستم سر خودتم یه بلایی بیارم
بعد تو میگی میخواستم اذیتت کنم؟

غمگین گفتم
+ جون مهوا ، ناراحت نباش

– قسم نخور!!
جون خودت و قسم نخور

آب و به سمتش گرفتم
+ یه کم بخور ..آروم شی

کمی از آب و سر کشید و بعد توی چشمام زل زد و گفت
– دفعه ی آخرت باشه مهوا!
دفعه ی آخرت باشه از این شوخی ها میکنی ، خب؟

مظلوم گفتم
+ قول نمیدم

– مهوا

+ باشه ، باشه ، داد نزن ، قول میدم

و بوسه ی محکمی روی گونش زدم که با ته خندی گفت
– برو لباسات و جمع کن بریم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت288

زندایی به گرمی در آغوشم گرفت و گفت
– خوش اومدی قربونت برم

+ ممنون زندایی

نیهاد پشت سرم ، چمدونم و وارد خونه کرد که گفتم
+ من واقعا مزاحم شدم ، ببخشید

– چی و ببخشم قربونت برم؟
تو تاج سری ..

بعد رو به نیهاد گفت
– اتاق خودمون و برای مهوا خالی کردم ، چمدونش و بزار اونجا

سریع گفتم
+ نه توروخدا!
من مزاحم نمیشم ..
من توی پذیرایی و رو مبل هم راحتم که بخوابم
توروخدا خودتون و اذیت کنید
یا تو اتاق نهال میمونم

زندایی با خنده گفت
– نهال ، شوهرم که کنه
با شوهرش تو یه اتاق نمیتونه بمونه
دو روزه دعواشون میشه!

+ نهال اینجوریام نیست آخه ..

نیهاد فوری گفت
– چرا ، دقیقا همین مدلیاست!
بری تو اتاقش ، دو ساعت بگذره تازه چهره ی واقعیش و نشون میده

+ به هر حال ، من دوست ندارم اتاق شما و دایی رو اشغال کنم
من رو مبل میخوابم

نیهاد فوری گفت
– پس من برگ چغندرم؟
وسایلت و میزارم تو اتاق خودم ، من خودم رو مبل میخوابم

زندایی متعجب گفت
– تو که رو اتاقت حساس بودی مامان!
پشه ی ماده نمیزاری داخلش بره ..

نیهاد با خنده گفت
– دیگه چیکار کنم؟
بچه ی صغیره دیگه ، یه جا باید جاش کنیم

+ بیشعور ..

نیهاد خندید و گفت
– بیا ، وسیله هات و اتاق من بچین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت289

وارد اتاق نیهاد شدم که خودشم وارد شد و گفت
– فقط ..
لطفا با دمپایی رو تختم نرو

به سمتش برگشتم و دست به کمر گفتم
+ مگه تو خونه ی خودمون ، با دمپایی رو تخت میرم؟

– والا از شما بعیـد نیست !!

+ نیهاد ..

خندید
– هیش ، اینجوری با حرص صدام نزن
بامزه تر میشیا !

+ خب مثلا بامزه بشم ، چی میشه؟

شونه بالا انداخت
– یه دفعه دیدی ، خورده شدی ..

+ گمشو ..
خونه ی خودتونیم ، جلو مامان ، بابات ..

– ولی الان کجایی؟
تو اتاق من عزیزم ..

+ اوه ، اوه قرار باشه از این بازیا در بیاری ، میرم پیش دایی جونم میخوابم اصلا

خواستم از در خارج شم که دستش و دور کمرم انداخت و سفت نگهم داشت و گفت
– کجا میری؟

+ هر جا ، تو اتاق شما که خطر تهدیدم میکنه ، نمیمونم!

– تو خوده ، خطری ، بعد خطرم تهدیدت میکنه؟؟

با خنده نگاهش کردم و گفتم
+ نمیخوای یه کم فاصله بگیری از من؟
به خدا یکی میبینتمون ، زشت میشه ها!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت290

– نخیر ، خبری از فاصله نیست مهوا خانووم!
شما بیخِ ریش بنده أید این چند وقت ..

خنده أی کردم که صدای زندایی اومد که گفت
– بچها؟
نمیاید ناهار بخورید؟

فوری سعی کردم ، دست نیهاد و از دورم باز کنم
+ بزار برم به مامانت کمک کنم ..

دستش و باز نمیکرد که روی دستش کوبیدم و گفتم
+ میشنوی؟؟

– اول بوس من و بده!!

عه؟
از این خبرا نیستاا ، کی گفته من باید دم به دقیقه به این نردبون بوس بدم؟؟
فوری از زیر دستش در رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم و حالت مظلوم و بامزه أی گرفتم ، یه کم باید حالش و جا بیارم و با اعتراض گفتم
+ زندایی ، نیهاد من و اذیت میکنه ..

زندایی نگاهی به نیهاد انداخت و گفت
– زشته مادر ، مهوا رو اذیت نکن

نیهاد متعجب گفت
– من که کاریش ندارم

+ چرا ، چرا زندایی
همین الان داشت گیسام و میکشید!!

زندایی با اعتراض گفت
– هنوز عادتت و ترک نکردی؟
کشتی این بچه رو بس که گیساش و کشیدی!!
انقدر اذیتش نکن

نیهاد فقط متعجب نگاهم میکرد که گفتم
+ چیزه ، میشه من بیام اتاق شما بمونم؟
من از این نردبون میترسم ..

نیهاد با اعتراض گفت
– نهه ، تو اتاق من میمونی!!

با خنده و شیطنت گفتم
+ پس جلوی مامانت قول بده ، اذیتم نمیکنی

چشماش و درشت کرد و گفت
– اذیتت نمیکنم
قول!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت291

فوری رو به زندایی گفتم
+ قول دادا زندایی ، نزنه زیر قولش؟

زندایی با خنده گفت
– از بچگیش زیاد قول فیک میداد فداتشم

هینی کشیدم و گفتم
+ یعنی چی؟

– هروقت دیدی داره اذیتت میکنه ، برو شکایتش و پیش داییت کن
ازش کلی حرف شنوی داره

نیهاد سری تکون داد و رو به من گفت
– من چشمای تو رو در میارم مهوا خانوم ..
حالا ببین!

دستم و روی دهنم گذاشتم و گفتم
+ میبینیش زندایی؟
تهدید میکنه

زندایی سری تکون داد
– شما دو نفر تا همیشه تام و جِری باقی میمونید
قرار نیست عوض شید و بزرگ شید!
وقت زن گرفتن و شوهر کردنتونه ها ..

نیهاد با اعتراض گفت
– مهوا وقت شوهرشه؟
نخیر!
هنوز بچست ..

+ نه پس ، تو وقت زن گرفتنه؟؟
که گیساش و بکشی؟؟
تو بچه نیستی ؟
اصلا ببینم ، کی زن نردبونی مثل تو میشه؟

– خیلیا ..

+ مثلا؟

– مثلا ، تو ..

دستم و جلوی دهنم گذاشتم و فوری به زندایی اشاره زدم
ولی انگار زندایی نشنید چی گفتیم
و مشغول کشیدن غذاش بود!
نفسم و بیرون دادم ..
از دست نیهاد
تو هعی سوتی بده ، من جمعش کنم ..
زندایی به سمت تراس رفت تا یه کمی ترشی بیاره که نیهاد نزدیکم شد و گفت
– مامانم و دیدی ، خووب زبونی در آوردیا

+ من از اولم زبون داشتم!!
دو متر ..
اندازه ی قد تو حتی ، نردبوون

– یه کار دستت میدم ، حالا ببین!

چشمام و درشت کردم که فقط خندید
چه فکرایی تو سرش میگذشت؟؟
خدا میدونه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت293

عروسک اتاق نهال و تابی دادم و رو بهش گفتم
+ هنوزم این عروسکات و داری؟

نهال خندید و گفت
– همونایی که به هیچکس نمیدادمشون ، حتی به تو ..

+ بله!
از اول خسیس بودی ..

نهال فوری گفت
– راستی ، تو چرا نیومدی تو اتاق من؟
پیش من بمونی؟؟

+ میخواستم بیام ..
ولی خب حرفای قشنگی در موردت نزدن ..

نهال زیر خنده زد و گفت
– شبا تو خواب حرف میزنم ، شاید به اون خاطر گفتن

+ جدی حرف میزنی؟
چیا میگی حالا؟؟

– چرت و پرت ..
هرچی به دهنم بیااد!
سر همین مامان میترسه کسی و بزاره کنارم بخوابه
چون شاید کل رازای زندگی و رو کنم

خندیدم و گفتم
+ دیوونه ..

– حالا خان داداش ما چه دست و دلباز شده!!
به من که اجازه نمیده ، پام و تو اتاقش بزارم!
رفتنی بیرون ، در اتاقش و قفل میکنه
حالا چطوری تو قراره تو اتاقش بمونی؟
اصلا رو تختش بخوابی؟
مگه میشه؟

شونه بالا انداختم و گفتم
+ فعلا که اجازه داده!!

نهال با خنده گفت
– ببین ، کِیه که زنداداشم بشی مهوا خانوم!!

+ باز چرت گفتی؟

همون لحظه نیهاد وارد اتاق شد ، که نهال با اعتراض گفت
– بلد نیستی در بزنی داداشم؟

– وقت خوابه!
پاشید ..پاشید بخوابید

بعد رو به من با چشم و ابرو گفت
– تو هم پاشو برو تو اتاق بخواب!
میخوایم چراغ ها رو خاموش کنیم

وا ، این چه علاقه أی به خوابیدن من داره؟
اصلا شاید دلم بخواد تا صبح با نهال بیدار بمونم و فیلم ببینم!
به اون چه؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه.🤍🐾
326Kدنبال کننده
#رمان_پسر_داییم_نردبونه
پارت جدید رئیس بیمارستان پیتزای کی بودی پسر پولدار دانشگاه یه یک شب رویایی من دلبر عرب جیغ نزن حوری بهشتی تو گوریل منی رئیس بانک جذاب دوشیزه ناپاک من ثمر خجالت نکش سالیوان منی دلبر قاضی گناهم باش شنل قرمزی ژیکان انبه کوچولو
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان