⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
4Kدنبال کننده
ناشناس چنل:
https://harfenashenas.ir/message.php?name=Parastaremanii
رمان های نویسنده:
@Novels_MS
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۹ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
پارت جدید قلبامممheartghost
ری اکشن بالا باشه پارت بعد رو بزارم!!
یعنی حال پناه چطوره:)؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
سلاممم وقتتون بخیر قلباممheartfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
پارت داریمم هستین دیگه؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
#پَـــرسـتـآرِ_اِجـبـآریwoman🏼‍⚕️🤍 ◟
#PąRt_58

پریدم جلو و روپوشش رو چنگ زدم.

- بگو... بنال که حالش خوبه!
بگو نفس می‌کشه!

دکتر که از هیبتِ من ترسیده بود، با صدای لرزونی گفت:

- آقا... ما تمام تلاشمون رو کردیم.
ریه‌هاش خیلی آسیب دیده، دودِ سمی زیادی وارد بدنش شده.
سوختگی‌های دست و بدنش هم تقریبا عمیقه، ولی...

- ولی چی؟ جون بکن دکتر!

- برگشته... قلبش دوباره می‌زنه،
ولی رفته توی کما. وضعیتش اصلاً پایدار نیست. ممکنه تا چند ساعت دیگه... یا حتی چند دقیقه دیگه...

دستام از روی یقه‌ش شل شد. کما؟
پناهِ من... اون دختری که تا چند ساعت پیش داشت باهام لجبازی می‌کرد،
حالا بین زمین و آسمون معلق بود؟

دکتر راهش رو کشید و رفت و من موندم و یه خلاء بزرگ توی سی...نه‌ام.
برگشتم سمتِ پنجره‌ی بزرگِ راهرو که رو به شهر بود.
شب بود، ولی برای من خورشید دیگه هیچ‌وقت قرار نبود طلوع کنه،
مگر اینکه اون چشمای عسلی دوباره باز بشن.

گوشی‌ام توی جیبم لرزید. پیامی از آدمام بود: «منصور رو گرفتیم آقا. توی همون عمارت منتظریم.»

یه پوزخندِ تلخ زدم.
خونی که از شونه‌ام می‌چکید رو نادیده گرفتم و راه افتادم سمت پله‌ها.
خوب شد که زنده موندی منصور... چون قراره جهنم رو قبل از اینکه بمیری، همین‌جا روی زمین برات بسازم.

رسیدم کنارِ تختِ پناه که حالا داشتن منتقلش می‌کردن به بخش مراقبت‌های ویژه. یه لحظه ایستادم. خم شدم و پیشونیِ سردش رو بوسی...دم. بوی یاسِ سوخته می‌داد...

- منتظرم بمون پناه.
می‌رم کار رو تموم کنم و برگردم.
اگه بیدار شدی و نبودم...
بدون دارم تقاصِ قطره‌قطره خونی که ازت رفته رو می‌گیرم.

از بیمارستان زدم بیرون.
حالا دیگه آرادِ نگران مرده بود؛ فقط یه هیولا باقی مونده بود که تشنه‌ی خون بود.

•┈┈┈•𖧷•┈┈┈•
ᴊᴏɪɴ: @Novels_MScloudshell
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
پارت جدید تقدیم بهتون...ری اکشن زیاد باشه امروز بازم براتون پارت میزارمcherry_blossomheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
ری اکشن خیلی پایینه...از این به بعد اگه ری اکشن چنل زیاد باشه از این به بعد دو پارت میزارم براتون قشنگاممم قولheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
سلاممم بریم پارت بعد قشنگامheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
#پَـــرسـتـآرِ_اِجـبـآریwoman🏼‍⚕️🤍 ◟
#PąRt_59

رسیدم به خرابه‌های عمارت.
بوی سوختگی هنوز توی هوا بود و دودِ خاکستری مثل یه روحِ سرگردان بین ستون‌های شکسته می‌چرخید.
منصور رو وسطِ سالنی که زمانی سقفش آینه‌کاری بود، به یه صندلیِ آهنی بسته بودن. صورتش غرقِ خون بود، ولی هنوز اون پوزخندِ کثیفش رو داشت.

پیاده شدم. اسلحه رو توی دستم چرخوندم و با قدم‌های سنگین رفتم سمتش.
بادیگاردها راه رو برام باز کردن. سکوتِ عجیبی حاکم بود؛ انگار حتی کلاغ‌های روی درختا هم می‌دونستن قراره چه سلاخی‌ای راه بیفته.

ایستادم روبروش. سایه‌م افتاد روی صورتِ لرزونش. با نوکِ لوله‌ی داغِ اسلحه،
چونه‌ش رو آوردم بالا.

- خوش می‌گذره منصور؟ جات گرمه؟

منصور با صدایِ دورگه و خش‌داری خندید و یه تفِ خونی انداخت روی زمین.

- آراد... فکر کردی با کشتنِ من، اون دختره برمی‌گرده؟
صدایِ جیغاش هنوز توی گوشمه...
وقتی شعله‌ها داشت دورش می‌پیچید، داشت اسمِ تو رو صدا می‌زد!
ولی تو کجا بودی؟ داشتی دنبالِ سایه‌ی من می‌گشتی!

خون جلوی چشمام رو گرفت. با تهِ اسلحه کوبیدم توی دهنش که صدایِ خرد شدنِ دندوناش رو شنیدم.

- خفه شو! اسمش رو به اون زبونِ نجست نیار!

بنزین رو از دستِ یکی از بچه‌ها گرفتم و شروع کردم به ریختن دورِ صندلیش.
منصور تازه فهمید قضیه شوخی نیست. چشماش گرد شد و شروع کرد به دست و پا زدن.

- آراد... صبر کن... شوخی کردم... آراد، بیا حرف بزنیم!

- حرفامون رو زدیم منصور. الان وقتِ عمله. می‌خوام همون‌طوری که پناه سوخت، ذره‌ذره ذوب شدنت رو تماشا کنم.

فندک رو درآوردم. شعله‌ی کوچیکش توی سیاهیِ شب می‌درخشید.
درست همون لحظه که خواستم فندک رو بندازم، گوشی‌م توی جیبم مثل یه بمب ساعتی لرزید.

بادیگاردی که توی بیمارستان گذاشته بودم بود. با دستِ لرزون جواب دادم.
صدایِ بوقِ ممتدِ دستگاه‌های بیمارستان از پشتِ گوشی می‌اومد... یه صدایِ وحشتناک که یعنی قلب ایستاده!

- آقا... آقا بدبخت شدیم! خانم پناه... ایستِ قلبی کرد! دارن شوک می‌دن... دکتر می‌گه
دیگه تمومه... آقا برگردید...

دنیا دورِ سرم چرخید.
فندک از دستم افتاد روی زمین، ولی خوشبختانه روی بنزین‌ها نریخت. منصور که انگار فهمیده بود چی شده، دوباره زد زیرِ خنده.

- دیدی؟ دیدی گفتم؟ اون مُرد آراد!
پناهت خاکستر شد! حالا من رو بکش،
ولی با این حقیقت چیکار می‌کنی که اون رو تنهایی فرستادی به کام مرگ؟

•┈┈┈•𖧷•┈┈┈•
ᴊᴏɪɴ: @Novels_MScloudshell
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
New Partheartcherry_blossom
ری اکشن بالا باشه پارت بعد رو امروز براتون بزارم
یعنی چه بلایی سر دخترم اومده؟broken_heartsob
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
وقت بخیر دلبندم🫶🏻cherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
پارت داریمinnocent
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
#پَـــرسـتـآرِ_اِجـبـآریwoman🏼‍⚕️🤍 ◟
#PąRt_60

لحظه‌ی جنون بود.
اسلحه رو گرفتم سمتِ مغزِ منصور.
انگشتم روی ماشه بود. اگه می‌کشیدمش،
انتقامم کامل می‌شد.

ولی اگه می‌موندم، شاید برای آخرین بار نمی‌تونستم گ.رمایِ دستِ پناه رو حس کنم.

یک ثانیه... دو ثانیه...
تصویرِ چشمای پناه اومد جلوی چشمم. همون‌طوری که با بغض نگام می‌کرد.

داد زدم:

- زنده‌ش نگه دارید! تا من برسم حق نداره بمیره!

برگشتم سمتِ ماشین. بادیگاردم دوید دنبالم:

- آقا پس منصور چی؟

- ببندیدش پشتِ ماشین!
می‌کِشیمش تا بیمارستان!
اگه پناه بمیره، جنازه‌ی این عوضی رو همون‌جا جلوی درِ بیمارستان آتیش می‌زنم! حرکت کن!

ماشین با سرعتِ جنون‌آمیزی راه افتاد. منصور پشتِ ماشین روی زمین کشیده می‌شد و فریادهایِ گوشخراشش توی کلِ جاده می‌پیچید. من فقط زل زده بودم به جاده.

پناه... فقط یه دقیقه... فقط شصت ثانیه دیگه قلبِ لعنتیت رو زنده نگه دار.
من دارم میام پیشت... بمون پناه... بمون!

•┈┈┈•𖧷•┈┈┈•
ᴊᴏɪɴ: @Novels_MScloudshell
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
پـارت جدیـد جانـcherry_blossomـا🤭
ری اکشن بالا باشه عزیزانمheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
‹شـب بخیـــر ماهَـnew_moon_with_faceـم🤍›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
قشنگاممم متاسفانه امروز پارت نداریم🥹broken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
خــــno_entry_signطـرanguished

شکkم سبب به وجودآمدن خوابهایی... scream🥶
اگه از جن و موجودات عجیب می‌تر،،سی، اصلاً نیا… japanese_ogreexclamation
اینجا هر چی ببینی ممکنه تا صبح یادت نره fearful

skullpoint_right🏻https://///rubika.ir/////joinc/BJJDBGGH0ULWEPDXUALMHUAFWQKSEDHA0بزن رو9شjapanese_ogrescream

☠️ ورود برای ترسوها ممنleavesوع!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
ذهن ۱۰۰٪ کاربرها رو منفجر کرد! boom🤯🥶
باید نوع تمام ج/ن هارو بشناسیjapanese_ogre
همه چی از اون وقتی شروع شد که روی اسکلـت پایین کلیـک کردم point_down🏿scream

              ⠀⠀⢀⣤⣶⣿⣿⣿⣿⣶⣤⡀⠀⠀
               ⢀⣴⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣦⡀
              ⣼⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣹⣧
              ⣿⡇⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣻⣿
              ⢹⢹⠋⠁⠂⡙⣿⣿⢉⠔⠈⠙⣏⡏
              ⢠⣾⣀⣲⣼⣶⠋⠙⣶⣥⣖⣠⣿⡄
              ⠀⠙⣿⢿⣿⣏⣀⣀⣹⣿⡿⣿⠛⠁
              ⠀⠀⣿⣞⠛⠛⠟⠻⠛⠛⣳⣿⠀⠀
              ⠀⠀⢸⣿⣷⣶⣤⣤⣶⣾⣿⡇⠀⠀
              ⠀⠀⠀⠉⠻⠿⣿⣿⡿⠟⠉⠀⠀⠀

بـچه مچـه یه وقت کلیـک نکنه cold_sweatno_pedestrians🤞🏾
@Scarrystory_ir
@Scarrystory_ir
--------------------------------
#همکاری.800ویو.بارانheartpulse
10 مین پست آخر رعایت بشه
پاک نشهbangbang️_ @hamkaari_barann
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
سلاممم خوبین قلباممم؟
ببخشید ولی امشب هم پارت نداریم...من واقعا شرایط نداشتم و ندارم این چند روز از طرفی هم چون هم کنکور دارم هم نهایی یخورده سخت شده برام برای همین یکم زمان دارم و اون برای استراحتمه و خب امیدوارم درک کنید...اما فردا براتون جبران میکنم دوستون دارم شبتون بخیرheartrelieved🫶🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
دختر باشی و تــم روبــیــکات سـاده باشهjoy_catghost
بیا اینجا کلی تم #عاشقانه #دخترونه #پسرونه بردار همه تو کف روبیکات بموننimpheart️‍fire

                 بــزن رو تــمــی کــه دوسـت داری🥲point_down🏻
               - تـم روبـیـکـا فانتزی 🦊🧡•
               - تـم روبـیـکـا عاشقانه 🧚droplet
               - تـم روبـیـکـا انیمه‌ mouse2cloud️•
               - تـم روبـیـکـا گیم couple_with_heartheartpulse
               - تـم روبـیـکـا آیفونheart_eyes_catopen_hands

خـفـن‌تـررررررین تـم های روبیکا ایـنـجـاست،گـوشیت داره جـ"ـیغ میزنه یه تـم خـفـن مـیخادmassage🏻‍♀heart️‍fire
https://rubika.ir/joinc/+EDDJJICF0DUKPSULYXWIFNRRWAPMOSNQ
https://rubika.ir/joinc/+EDDJJICF0DUKPSULYXWIFNRRWAPMOSNQ

روبیـــکاتـو خـوشـمـل کـن عـروسـکsunglassesrevolving_heartssee_no_evil
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
.

   هـنـوزم #بکـگراند تـکراری مـیزاری پـس زمـینه گوشـیت؟ 🥲heart️‍fireseedling
با بکگراند آیفونش گوشیتو شبیه آیفون کن بدون اینکه کسی بفهمه 🥹sobtwo_hearts
https://rubika.ir/joinc/+EDDJJICF0DUKPSULYXWIFNRRWAPMOSNQ
رو پس زمینش کـ"ـراش زدم هر روز یکیشو میزارمjoy🤍point_up_2🏿
خدایی یکم به گوشیت برس خـز نباش🫨🫶🏻

--------------------------------
#همکاری.800ویو.بارانheartpulse
10 مین پست آخر رعایت بشه
پاک نشهbangbang️_ @hamkaari_barann
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
سلامممم بریم پارت بعد...🤧nail_care🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
#پَـــرسـتـآرِ_اِجـبـآریwoman🏼‍⚕️🤍 ◟
#PąRt_61

وقتی رسیدم جلویِ درِ اورژانس،
ترمز رو طوری زدم که ماشین دورِ خودش چرخید. بادیگاردهام ریختن بیرون.
منصور اون پشت،
بینِ خون و خاکستر دست و پا می‌زد، ولی من حتی نگاهش هم نکردم.

- بندازیدش همون‌جا کنارِ سطلِ آشغال!
اگه تا ده دقیقه‌ی دیگه برنگشتم، تمومش کنید!

با قدم‌های بلند، درهایِ برقیِ بیمارستان رو از جا کندم.
لباس‌های پاره‌م، صورتِ سوخته‌م و خونی که از شونه‌ام می‌چکید، باعث شده بود همه مثلِ موش فرار کنن.

دویدم سمتِ آی‌سی‌یو.
از پشتِ شیشه دیدم... دیدم که چهار تا پرستار دورِ تختِ پناه جمع شدن.
یکی‌شون داشت با قدرت روی قفسه‌ی سینه‌ی ظریفش می‌کوبید. دکتر فریاد می‌زد:

- دویست ژول! بزن!

صدایِ «بوووم»ِ دستگاهِ شوک و بالا پریدنِ بدنِ بی‌جونِ پناه... قلبم انگار با هر ضربه می‌خواست از سی...نه‌م کنده بشه.
دستگاهِ مانیتور یه خطِ صافِ ممتد رو نشون می‌داد.

- بیییییییییییییییییییییپ...

دنیا برام سیاه شد. مشتم رو کوبیدم به شیشه‌ی دوجداره.

- پناه! پناه چشمت رو باز کن!
تو حق نداری بری... تو باید بمونی تا من رو عذاب بدی! پناه، غلط کردم... بشنو... غلط کردم!

دکتر دوباره داد زد:

- سیصد ژول! شارژ کن... بزن!

دوباره بدنِ پناه تکون خورد، ولی اون خطِ لعنتی هنوز صاف بود. انگار روحِ پناه داشت بهم پوزخند می‌زد؛ انگار داشت می‌گفت: «دیدی آراد؟ دیدی آخرش زورِ مرگ از زورِ تو بیشتر بود؟»

من، آراد، کسی که یه خاورمیانه از اسمش می‌لرزید، حالا مثلِ یه بچه‌ی یتیم پشتِ شیشه زانو زده بودم.
یادِ آخرین باری افتادم که مچِ دستش رو محکم گرفتم...
یادِ اشکاش وقتی سرش داد زدم...
یادِ اون لحظه‌ای که بهش تهمت زدم.

- خدایا...

واژه‌ای که سال‌ها بود روی زبونم نچرخیده بود.

- خدایا، جاش من رو ببر.
اون هنوز هیچی از زندگی نفهمیده...
اون فقط پناهِ من بود، منِ عوضی پناهش رو ویران کردم...

پرستارها عقب کشیدن. دکتر سرش رو انداخت پایین و ساعت رو نگاه کرد تا زمانِ مرگ رو اعلام کنه.

- نــــــــه!

فریادم کلِ سالن رو لرزوند.
شیشه رو با یه لگدِ وحشیانه خرد کردم و پریدم توی اتاق.
پرستارها خواستن جلوم رو بگیرن، ولی مثلِ پرِ کاه پرتشون کردم اون‌طرف. رفتم بالای سرِ پناه. صورتش عینِ گچ سفید بود. دستایِ سردش رو گرفتم و با التماس ب...وس.یدم.

•┈┈┈•𖧷•┈┈┈•
ᴊᴏɪɴ: @Novels_MScloudshell
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
یک پارت طولانی تقدیم بهتون قشنگامم...ری اکشن فراموش نشه...🥹
سعی کردم طولانیش بکنم تا جای حداقل سه پارت بشه و این دوروز که پارت نزاشتم براتون جبران بشه...پارت بیشتر میخواین ری اکشن رو بالا ببرین تا پارت های بعد رو سریع تر بزارم براتونheart️🫶🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
دستبند حک چشم های یاheartpulseرت🥹revolving_hearts
قیمتاش عالیهههه🤌🥹
کجا دیدی این ستو برای وheartpulseلنتاین بدن فقط فقط 199 تومنneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_faceneutral_face
https://rubika.ir/joinc/BBACCDDD0TEVQAVSRACNHLLUGRTZESVK
دیگه وقتشه ز//ابطتونو رو محکم تر کنی و عکس چشماش و بندازی گرdدنت و دستت🥹eyes🫴🏿
وheartpulseلنتاین نزدیکهههه بدو بیا با اکسسوری های اینجا خوشحالش کنfire🫂
از خوشگل ترین ساعتای جهان :

https://rubika.ir/joinc/BBACCDDD0TEVQAVSRACNHLLUGRTZESVK

دستبند حک چشم های یاheartpulseرت🥹revolving_hearts
بهترین کادوهارو واسه عش^^قت از اینجا بگیرkissing_smiling_eyesheartpulse
پک اقتصادی واسه وheartpulseلنتاین نمیخوای؟🥹broken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
انگشتر پرنسسی فقط و فقط 40 هزارتومن 🩵nail_care🏻
من یه دختر ادایی‌ام ؛ آفکورس که دلیل ناز بودنم اکسسوری های  اینجاستcupidwoman🏻‍🦱 :>
اکسسوری هایی که فقد اینجا میتونی پیدا کنی🥹cherry_blossom
https://rubika.ir/joinc/BBACCDDD0TEVQAVSRACNHLLUGRTZESVK
این شاپ "خوشگل ترین "هارو موجود کردهeyes
دخترای ادایی اینجا ارزونترین آنلاین شاپ روبیکا با ارسالِ فوری🥸bangbang️🛍𓏲ּ ֶָ
https://rubika.ir/joinc/BBACCDDD0TEVQAVSRACNHLLUGRTZESVK
قشنگ ترین ترند رو از اینجا پیدا میکنی🤭🩵
ִֶָست های کاپـ//ـلی از 48 تومن🥹strawberry
وقتی از زیبایی حرف میزنم منظورم دقیقا همینه🥹
د،،لبرترین و جذاب‌ترین شاپ دخترونه و فانتزی خدایا نگا انگشتراشوsob ribbonsparkling_heart >>
عوووف قیمتاش عالیهههه🤌🥹
--------------------------------
#همکاری.800ویو.بارانheartpulse
10 مین پست آخر رعایت بشه
پاک نشهbangbang️_ @hamkaari_barann
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
⤹رمان پرستارِ اجباری🤍👩🏼‍⚕️⤸
4Kدنبال کننده
ناشناس چنل:
https://harfenashenas.ir/message.php?name=Parastaremanii
رمان های نویسنده:
@Novels_MS
مشاهده کانال پیام‌رسان