°Nepenthe°
°Nepenthe°
4Kدنبال کننده
روایتگر تاریک‌ترین عشق‌ها و پیچیده‌ترین رازها.
ژانر: عاشقانه، پلیسی، جنایی
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران @TB_MIKEY3 @TB_OTAKU
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۹ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
#Part:

177 part Nepenthe:

کلافه نگاهش کردم و سرم را تکان دادم :« ولی آخه ...

پرید وسط حرفم:« گفتم که حلش میکنیم ...

گوشی اش را گرفت و زنگ زد به پدربزرگش

«مرسام»

تک خنده ای کرد و گفت:« چه عجب...نوه ی عزیزم !»

دستی به موهایم کشیدم و گفتم:« سلام بابابزرگ ..یه سوالی داشتم ...

صدایش از پشت تلفن پیچید تو گوشم: خوب بیا خونمون شام ازم بپرس!

قدم برداشتم و به درخت تکیه دادم :« نه موقعیت ندارم ..ببخشید ...میخواستم بدونم..

پرید وسط حرفم :« یا میای یا به من چه!»

سپس تلفن را قطع کرد که با تعجب زل زدم به صحفه ی موبایل...

سرم را کلافه تکون دادم و رفتم پیش یاس:«بریم خونه ی پدربزرگم ...

با تعجب نگاهم کرد که گفتم:« نمیتونم بهش بگم نه ...

آرام خندید و بلند شد:« باشه بریم ...

«آبکام رادپور(پدربزرگ مرسام)»

لبخندی زدم و دستام رو بهم جفت کردم که یاس همچنان به عکس هاش نگاه میکرد که ادامه دادم:« عکس های خانومم رو دیوار رو خیلی دوست داری ؟»

خجالت کشید که قهوه ام را سر کشیدم :« چیزی نیست ع ...فقط سوال پرسیدم ...

مرسام فنجونش رو گذاشت پایین و گفت:« پدربزرگ ... نکیهان اسیره ...چطوری میشه نجاتش داد؟»

«سلین»

کلافه خمیازه ای کشیدم و سرم را گذاشتم بر روی تکیه گاه مبل:« کی میشه تو بری از این خونه...

تک خنده ای کرد درحالی که به فیلم خیره شده بود ...

دوباره درست نشستم و زل زدم به صفحه ی تلویزیون

«ثامر»

مدتی نگذشته بود که سرش بر روی شانه ام قرار گرفت درحالی که غرق در خواب بود ...

لبخندی بر روی ل..بانم نقش بست و پس از خاموش کردن تلویزیون آرام بغ...لش کردم و قدم برداشتم به سمت اتاق خواب...

«نکیهان»

فورا پس از نوبتم شدن تلفن را برداشتم و اولین شماره ای که برداشتم شماره ی عزیز ترین شخص زندگیم بود ...
بعد مدت ها بالاخره تونستیم زنگ بزنیم و معلوم نیست بار دیگه کی میشه ...


با شنیده شدن صداش بازم لبخند به ل..بانم برگشت درحالی که قلبم به حدی میتپید که صداش تو مغزم دائم پلی میشد ...

زمزمه کردم:« جان دل نکیهان ‌....
ادامه دارد ...

#رمان
#کپی_دارای_پیگرد_قانونی
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
#نویسنده_جانا
..........fireworks...........

@Nepentehome12345
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
#part:

178 part Nepenthe :

«سلین»

با شنیدن صدام پاهام سست شد و یکی شد با افتادن بر روی زمین درحالی که ثامر میدوید به سمتم ...

بدون توجه به دردی که افتادم زمین گوشی را دوباره چنگ زدم و با بغض تو گلوم زمزمه کردم:« ن...ن...

آرام مانند خودم زمزمه کرد:« اره ..من همون دیو#ونه ی توام...

نفسم به سختی بالا میومد که ثامر شونه هامو گرفت و منو کشید سمت خودشو خمشگین گفت:« کیه؟»

پسش زدم و با نفس نفس زمزمه کردم:« نکیهان ... کی میای....ب..بیا پیش من ...

اشک از صورتم می‌بارید بر روی گونه هایم..با صدای بغض آلودش زمزمه کرد:« میام ....زود ...قول میدم ... م...من--

با گرفته شدن گوشی ام توسط ثامر خشمگین با چشمانم تارم نگاهش کردم که گفت:« تو کی هستی که مزاحم سلین میشی؟»

اخمانش رفت تو هم که عصبی گوشی ام را ازش گرفتم و قدم برداشتم به سمت اتاقم:« مزاحم حرف زدن من با عش...قم نشو ..!»

در را محکم کوبیدم و نشستم بر روی تخت :« ن..نکیهان ...

خمشگین زمزمه کرد:« کی بود دختر بابا؟»

تک خنده ی غمگینی کردم به خاطر اینکه حتی در عصبانیت هم قشنگ صدام می‌کنه :« پسر دوست بابامه ...چون پدر و مادرم رفتن شهرستان اومده پیشم باشه ...

صدایش بم تر و عصبی تر شد برای گوش هایم:« می‌دونی که من خوشم نمیاد یه پسر دیگه کنارت باشه درسته ؟»

«نکیهان»

دلم میخواست در این لحظه در آغو..شش بگیرم و فریاد بزنم فقط مال خودمه ولی جز محکم گرفتن تلفن کار دیگه ای نمیتونم انجام بدم ...

از پشت تلفن با خنده ای غمگین گفت:« من جز تو... با پسری گرم گرفتم؟ من وقتی مردی مثل تو دارم نیازی دارم ؟

تک خنده ای کردم و آرام زمزمه کردم:« ای شیرین زبون یشمی چشم...

آرام می‌خندید که برای قلب من مرهمی قطعی بود ...

با اشاره ی سرباز لبخندم از بین رفت و سرم را انداختم پایین :« مراقب خودت باش ... باشه؟»

صدایش در گوشم پیچید:« تو کسی هستی که باید مراقب باشید...من حالم خوب میشه ...

سرم را گذاشتم بر روی شیشه و زمزمه کردم:« من دیگه باید برم ....

فورا پرید وسط حرفم :« این آخرین تلفنی نیست که بهم میزنی درسته؟»

آب دهنم را به زور قورت دادم و سعی کردم حالم رو خوب جلوه بدم:« در اولین فرصت حتما با تو تماس میگیرم ...

صدایش آرام تر شده بود :« من منتظرت میمونم ...پس... خدانگهدار... آقا ..نه نه ..نکیهان.

هنوزم سختشه اسمم رو آقا نگه ...

آرام گفتم:« من خیلی.... ولی با قطع شدن تلفن لبخند غمگینی زدم :« دوستت دارم ....

تلفن رو گذاشتم جاش ...بازم نشد بهت بگم که نفسم بند نفس های تو هستش ....

«سلین»

لبخندی زدم و از اتاق اومدم بیرون که با چهره ی عصبی ثامر رو به رو شدم که جلویم ایستاده بود ...

با تعجب نگاهش کردم که عصبی زل زد به چشمانم:« اینی که واسش منو پس میزنی کدوم گو..ریه که نمیاد تو رو عروس کنه؟...واست نفس نفس بزنه وقتی تو رو داخل لباس عروس میبینه؟؟؟

با تعجب زل زده بودم بهش و آرام زمزمه کردم:« تو چرا عصبی میشی ؟..من که ربطی به تو ندارم ....

قدمی برداشت سمتم و فریاد زد :« چند بار باید بفهمونمت که من چرا اینجام ؟ فکر کردی من نوکر باباتم تو رو عین بادیگارد این ور اون ور ببرم؟ پس حتما تو لع..نتی برام حک..م قلب رو داری!

با شوک بهش فقط زل زده بودم به چشمان مشکی رنگ سرگردانش رو صورتم ...

رویش را ازم برگرداند و کتش را گرفت و رفت بیرون ...

«یاس»

دست گذاشتم جلو صورتم که بهش نگاه نکنم وقتی که اومد ...

درحالی که نفس نفس میزد صدام زد:« یاس!»

دستام را آوردم پایین که داشت میدوید به سمتم ..فورا دستانش را گذاشت رو صورتم و بند بند وجودم را بررسی کرد و دائم می‌گفت:« خوبی؟ چیزیت نشده؟ »

با بغض به ماشین و شخصی که باهاش تصادف کرده بودم و حالا عصبی بود اشاره کردم که سرش را تکان داد و گفت:« هزینه اش رو میدم ..ماشین اصلا مهم نیست ..ولی اگه تو یه خراش برداری قلب من ایست می‌کنه...

«سلین»

ساعت تقریبا سه صبح رو نشون میداد درحالی که چشمانم خواب آلود بود در کوبیده شده را باز کردم و با دو چشم خمار و صورتی سرخ رو به رو شدم ...

به دیوار تکیه داده بود و مس..ت و گیج زل زده بود بهم ...

قدمی عقب برداشتم که اومد داخل خانه و کرواتش را در اورد و دور دستش پیچید :« سلین ...

دستش را گذاشت دو طرفم بر روی تکیه گاه مبل وقتی از پشت برخورد کردم به مبل و نشستم بر روی پارچه ی نرم مبل ...

صورتش را نزدیکم کرد که با ترس زل زدم به چشمان مس..تش که قطرات اشک ازش شروع به سرازیر شدن کردند :« میشه منم دوست داشته باشی؟» ...
ادامه دارد ...
#رمان
#کپی_دارای_پیگرد_قانونی
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
#نویسنده_جانا
..........fireworks...........

@Nepentehome12345
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
#part :

179 part Nepenthe :

روم را ازش برگردوندم و گفتم:« برو عقب ثامر ... قلب من جایی واسه تو نداره...

صورتش را بهم نزدیک کرد و سعی کرد بتونم صورتش را ببینم که به سمت چپ روم را برگردوندم ولی بار ها و بار ها که صورتم را به چپ و راست میچرخوندم اونم صورتش را دوباره رو به رو صورتم قرار میداد ...

عصبی زل زدم به چشمان اشک دارش :« چه غل..طی میکنی؟؟؟»

با بغضی که داشت از ته گلو زمزمه کرد:« نگفتی ... میشه منم دوست داشته باشی ؟»

جلوم زانو زد و دستانش را گذاشت بر روی پاهایم که نفسم را کلافه دادم بیرون:«نه من دوستت ندارم!»

چانه ام را گرفت و مقداری بلند ولی همچنان نشسته بود ...

«ثامر»

چشمانم را بستم مقابلش و ل...ب هایم را بر روی ل...بان شخصی گذاشتم که آرزو داشتم در قلبش جا بگیرم ...

شیرینی ل...ب هایش حتی با اینکه منو نمی‌خواد ولی ... بازم دلرباست ...

انتظار داشتم سر جاش بمونه ولی با سی...لی که بهم زد صورتم به سمت راست برگشت ..

با چشمانی که تار میشد از اشک زل زدم بهش که فریاد زد:« چطور به خودت اجازه همچنین کاری رو میدی؟؟باید از کارت پشیمون باشی»

عوق زد و داشت با دستانش ل..بانش را دست میکشید تا پاک بشه ...

خواستم حرفی بزنم ولی با سرگیجه ای که گرفتم سرم را گذاشتم بر روی پاهایش و دستانش را محکم در دست گرفتم ...

چشمانم آرام داشت بسته میشد با نفس عمیقی گفتم:« هرگز ...پشیمون نخواهم شد ...

«سلین»

ل..ب پایینم را آنقدر محکم گاز گرفته بودم که خو..ن ازش سرازیر شده بود ... به همراه اشک هایم مانند باران بر روی صورتش می‌چکید...

نکیهان... من میخوام الان اینجا باشی...ازم داره سو...استفاده میشه ...نیازت دارم ...

درد شدیدی که در قلبم پیچیده بود باعث میشد نفسم بند بیاد ولی آنقدر من را محکم گرفته بود که نمیزاشت بلند شم و به قرص ها دسترسی پیدا کنم ...

«نکیهان»

هم سلولی ام که پزشک بود و بار ها زخم هایم را درمان کرده بود همراهشان باید می‌رفت که لبخندی زد و دست برایمان تکان داد:« خدانگهدار...

برایش دست تکان دادم و زمزمه کردم:« خوش به حالت که آزاد میشی....

چشمانش غمگین بود و این برایم عجیب تر میشد که مگه آزاد نمیخواد بشه ؟

به محض خارج شدنش از هم سلولی دیگرم سوال پرسیدم:« کجا بردنش؟ آزاد شد--

حرفم با صدای ش..لیک گلو..له بند آمد که دراز کشید بر روی تخت:« فکر کنم جوابت رو گرفتی ...

زل زدم بهش :« چ..چیشد؟»

پوزخند غمگینی زد و گفت :« اره آزاد شده ... ولی با گ..لوله ... نوبت من و تو هم میرسه ....

ادامه دارد ...
#رمان
#کپی_دارای_پیگرد_قانونی
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
#نویسنده_جانا
..........fireworks...........

@Nepentehome12345
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
#part:

180 part Nepenthe:

«سلین»

محکم دسته ی مبل را گرفتم درحالی که نفسم را به سختی بیرون میدادم و هولش دادم عقب که تکیه داد به تکیه گاه مبل ‌...

افتادم زمین و با چهاردست و پا رفتم سمت آشپزخانه و جعبه قرص هایم را باز کردم ولی با این دستان لرزان دائم قرص ها از دستم میوفتادن و دوباره بازشان میکردم ...

بالاخره تونستم دوتا قرص زیر زبونی گذاشتم تو دهنم و دراز کشیدم کف آشپزخانه ...

«ثامر»

آرام چشمانم را باز کردم و خمیازه ای کشیدم ... پیراهنم را باز کردم و از تنم در آوردم و درحالی که پس گردنم را می..ما...لیدم زمزمه کردم:« سلین؟...

رفتم تو اتاقش ولی نبود که فریاد زدم :« سلین!؟»

تند قدم برداشتم داخل پذیرایی که سراسیمه از کف آشپزخانه بلند شد ..

دستانش را گرفتم و گفتم:« چ..چرا اینجا بودی؟»

دستش را از تو دستم کشید و هولم داد کنار که با تعجب نگاهش کردم و زمزمه کردم:« چ..چرا این جوری رفتار میکنی؟»

خمشگین زد به قفسه سینه ام و فریاد زد:« مثل اینکه یادت نمیاد دیشب چیکار کردی!»

دستم را گذاشتم بر روی پیشانی ام و چشمانم را بستم که ادامه داد:« چطور با خودت فکر کردی که میتونی همچین کاری کنی؟ مثلا چون خارج درس خوندی خیلی چیزا حالیته؟»

«نویسنده»

دختری که خمشگین بود و از درون پر از طوفان احساسات ... و پسری که جز شرمندگی چیزی نداشت ولی عاشقانه ان دختر عصبانی که فقط فریاد میزد را میخواست ...

سلین درحالی که گونه هایش از خشم هم رنگ دانه های انار سرخ شده بود فریاد زد:« باید از خودت شرمنده باشی!»

آرام دستانش را دورش حلقه کرد و شرمسار از بین ل..بانش نجوا کرد:« من ..از کارم شرمنده نیستم .‌‌...

دائم به قفسه سینه اش مشت میزد تا شاید لغو...ش این مرد شل شود ولی بار ها محکم تر میشد .‌.

دخترک نام عشقش را صدا میزد و او فقط نفس هایش در گردن دختر دفع میشد ...

دختر می‌گفت باید ولم کنی و ازم طلب بخشش کنی ولی پسر بار ها تکرار میکرد که شرمسار نیست ..‌ می‌گفت عشقش به دختر جایی واسه شرمندگی ندارد...

در آخر حلقه دورشان باز شد ولی سی‌...لی محکمی گونه ی پسر را نوازش کرد ..

ولی اینبار جا رفتن یقه ی لباس دختر را محکم گرفت و کمی او را بالا کشید و باز هم ل...بانش را گذاشت رو ل..ب های سلین ...

سعی داشت فرار کند ولی با دیدن چهره ی شوکه پدر و مادرش تمام بدنش یخ کرد...

ولی ثامر حاضر نبود ولش کند ...
ادامه دارد ...
#رمان
#کپی_دارای_پیگرد_قانونی
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
#نویسنده_جانا
..........fireworks...........

@Nepentehome12345
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
#part:

181 part Nepenthe:

و در آخر وقتی سلین را ول کرد دیگر خشم از صورت پدر و مادر دخترک فوران میکرد...

رفت به سمتشان و احترام گذاشت ...

خواست از خانه برود بیرون که پدر سلین یقه اش را گرفت ...

صدای جیغ هر دو آن ها را به سمت سلین برگرداند که اکنون بر روی زمین افتاد بود و مادرش فریاد میزد ..

«سلین»

آرام چشمانم را باز کردم ... درحالی که تار میدیدم دستم را بالا آوردم تا موهای بر روی صورتم را کنار بزنم که متوجه سرم در دستم شدم ...

پس تو بیمارستانم.... نفس عمیقی کشیدم که در اتاق باز شد و چهره ای که اصلا دلم نمی‌خواست ببینم جلوم ظاهر شد ...

قبل اینکه متوجه بیداری من بشه چشمانم را بستم ...

صدای جیر جیر نشستنش بر روی صندلی کنار تختم آمد به همراه زمزمه اش:« سلین ...

دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم اسمم را به زبون نیار ... ولی ترجیح دادم خودم را به بیهوشی بزنم ...:« من ... فکر میکنم نوع اعتراف کردنم بهت اشتباه بود ...جا اینکه ...بیام با خانواده ام خواستگاری تو... خودم تو رو متنفر تر کردم از خودم ... من...ازت متاسفم ....ولی ...باور کن...آنقدر دوستت دارم ...که حاضر نیستم ... از بو...سیدن تو شرمسار باشم ..

خشمگین دستانم را زیر پتو مشت کردم که دستش را گذاشت بر روی دستم:« میدانم نمیتونم جای اونی باشم که دوستش داری ولی .... من یعنی لایق عشق تو نیستم ؟ باور کن منم آنقدر بد نیستم ...

صدای قدم هایش در گوشم پیچید که زمزمه کردم:« پس بهتره دیگه نبینمت!»

با شوک برگشت سمت منی که حالا داشتم نگاهش میکردم ..

به سختی نشستم بر روی تخت :« بهتره دیگه نبینمت ..این جوری نشون میدی که بد نیستی... فهمیدی؟

قدمی به سمتم برداشت و از بین دندان های جفت شده اش غرید:« چرا؟فقط بگو چرا!؟»

«نکیهان»

به سی..گاری که در دستم سوختگی ایجاد کرده بود پوزخندی زدم و باز هم شروع کردم به نوشتن ... آنقدر مینویسم تا بتونم انجامش بدم ...

به شخص جدیدی که در سلولمون مونده بود نگاهش کردم که لبخند غمگینی بهم زد ...

لبخند زدم و سرم را براش تکان دادم:« نگران نباش...

«یاس»

سوار ماشین شدم و اس...لحه را در کیف گذاشتم و نگاهی به افراد و مرسام کردم :« افراد رو مستقر کردم ... سه روز طول می‌کشه برسیم ... به محض رفتن داخل و نتونستیم با پول پس بگیریمش میریزن داخل ...

«ثامر»

بر روی تخت دراز کشیدم و به اتاق پر از عکس هایش نگاه کردم ...همان عکس های که بریده شده بودن هر قسمتی جز سلین .... درحالی که اشک از گوشه چشمم ریخته می‌شد بر روی پارچه ی مخملی بالشت ...

«چون سرنوشت من و تو جداعه ...»

جدا؟...واقعا این طور فکر میکنی؟....

ادامه دارد ...
#رمان
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
#کپی_دارای_پیگرد_قانونی
#نویسنده_جانا
..........fireworks...........

@Nepentehome12345
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
می‌خوام تو پارت بعدی در مورد دو نفر بیشتر بنویسم . به سلیقه خودتون به نظرسنجی ها پاسخ بدید که پارت براتون جذاب تر بشه🫶
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
دو نفر را انتخاب کنید تو این دوتا نظرسنجی 🫶
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
تا شب نظر بدید که نظر سنجی دیگه ای در مورد با این دوتا انجام بدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
خوب حالا درمورد اخلاقیات سلین و نکیهان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
چشم پس شد سلین و نکیهان . ورژن سلین عصبی و نکیهان عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
#part:

182 part Nepenthe:

«سلین»

در خانه را باز کردم و وارد پذیرایی شدم که با دیدن پدر و مادرم در جنب و جوش تعجب کردم ..:« میشه بپرسم چه خبره اینجا!؟..

مادرم درحالی که شیرینی می‌چید بر روی ظرف گفت:« داره برات خواستگار میاد ...

کتاب های که خریداری شده ام بر روی زمین افتاد وقتی تمام بدنم می‌لرزید :« م..مگه نگفتم من خواستگار نمیخوام؟» ...

پدرم گلدان را بر روی زمین گذاشت و خونسرد نگاهم کرد :« بیشتر دختر های روستا همسن تو حداقل یه بچه دارن ولی تو همه را پس میزنی ... فکر میکنی مردم درموردت چی میگن؟»

خشمگین نفسم را بیرون دادم و زمزمه کردم:« پدر! تو می‌دونی من به نظر مردم هیچ اهمیتی نمیدم ! »

مادرم دست از چیدن شیرینی برداشت و با تعجب نگاهم کرد که ادامه دادم:« بهتون که گفتم من منتظر کی هستم! پس دلیل این رفتار ها چیه؟»

پدرم درحالی که بر روی مبل می‌نشست گفت:« آها اون سرگرد؟ کجاست پس؟»

نفسم را عصبی دادم بیرون که دوباره گفت:« حتما تاحالا ازدواج کرده و تو رو فراموش کرده!..دختر ساده لوح منو باش!»

دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم و عصبی فریاد زدم :« مثل اینکه آلزایمر گرفتی پدر! بهت گفته بودم که اون رفته ل..ب مرز ! »

پدرم بلند شد با چشمانی گشاد شده از فریادم و اخم هایش دوباره در هم رفت:« صدات رو بیار پایین سلین!»

مادرم آمد سمتم و گفت:« تاکی میخوای منتظرش باشی؟ نزدیک دو سال میشه که منتظرشی سلین ...

خشمگین درحالی که قلبم تند میزد زمزمه کردم:« تا هر چه قدر هم طول بکشه ! تا ابد ..!»

پدرم پوزخندی زد و قدمی سمتم برداشت :« واقعا ساده لوح هستی ! اصلا به فکر ابرو خانواده هستی؟ حتما فکر میکنن دخترشون مشکلی داره که ازدواج نمیکنه!»

رو به رو پدرم ایستادم و زل زدم به چشمانش:« آبرویی که برابر با بد...بختی من باشه هر چه زود تر بریزه بهتره !»

پدرم خشمگین عربده‌ کشید:« مثل اینکه از اون پسره یاد گرفتی هار بشی و جلو پدرت ایست کنی! قبل اون حتی صدات در نمی اومد!»

درحالی که صدا قلبم را در کل سرم می‌شنیدم کوتاه نیومدم:« شاید ولی شما از کی یاد گرفتید که سرنوشت بچه هاتون رو پای ابرو فدا کنین؟»

دستش را آورد بالا تا س..یلی بهم بزنه ولی دستش را باز آورد پایین و رفت عقب:« همین که گفتم ..شب خواستگار برات میاد و به نفعته قبول کنی !»

مادرم را نگاه کردم و غریدم:« خواستگار من کیه؟»

مادرم دستی بر روی شانه ام گذاشت و آرام نامش را گفت که احساس میکردم کل سرم دارد منفجر میشود ...

:« پدر! اگر برات بودن من در اینجا مشکلی داره بگو من !»

زل زد به صورتم و غرید:« کجا داری بری دختره ی خیره سر؟»

پوزخندی زدم و زمزمه کردم:« همون سرگردی که ازش بد میگی خونه برام گذاشته!»

پدرم دستم را محکم گرفت و گفت:« امشب جواب مثبت میدی و آنقدر باهاش میمونی که موهات هم رنگ دندون هات بشه! آرزو به دل برگشتن نکیهان میمونی! حالا هم برو گم..شو تو اتاقت!»

قدم برداشتم سمت اتاقم و گفتم:« شک نکن پدر...قبل اینکه منو تو رخت عروسی ببینی باید ک...فنم رو بسپاری به خاک!»

(نویسنده :« این فقط یک رمان است و احترام به پدر و مادر جز واجبات ‌. و پدر و مادر بد فرزندان را نمی‌خواهند . پس منظور بد نگیرید و در زندگی واقعی استفاده نکنید . با تشکر »)

«نکیهان»

درحالی که نفسم را حبس کرده بودم سعی میکردم ز..خم را ب...خیه کنم .. قطرات خو..ن از بازویم مانند عرق بر روی پیشانی ام می‌ریخت ولی نه به اندازه اشک های سرگردانم...

هم سلولی ام فکر میکرد من از درد اشک میریزم ولی ... من اشک میریزم به خاطر شکستی که دوباره از ندیدن دخترکم خوردم ...

این بار پایم تیر خورد ..دفعه ی بعدی شاید سرم ... ولی ارزش دیدن تو را دارد مگه نه دلبرک؟..

سوزن را بر روی زمین گذاشتم و باند را برداشتم درحالی که رنگ بر رو نداشتم .. به سختی باند را پیچیدم و تکیه دادم به دیوار ...

اشک ها صورتم را خیس می‌کردند که هم سلولی ام گفت:« خیلی درد داری؟»

پوزخند غمگینی زدم و زمزمه کردم:« اره خیلی ... آنقدر درد میکند که دلم میخواهد قلبم را از جایش بکنم ‌...دلم لک میزند واسه چشم های سبز رنگش .. واسه لبخند قشنگش... که پر می‌کنه قفسه سینه ام را از پروانه ....

درحالی که این حرف هارا میزدم متوجه بودم که او هم مانند من اشک در چشمانش جمع شده بود ..:« چرا گریه میکنی؟»


آرام سخن گفت:« به خاطر عشق بین شما دوتا....
ادامه دارد ...
#رمان
#کپی_دارای_پیگرد_قانونی
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
#نویسنده_جانا
..........fireworks...........

@Nepentehome12345
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
پارت نووووو🫶ری اکشن فراموش نشه هاheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
𝓦𝓮𝓵𝓬𝓸𝓶𝓮 𝓣𝓸 𝓜𝔂 𝓒𝓱𝓪𝓷𝓷𝓮𝓵 —͟͟͞͞𖣘
✧・゚: *✧・゚*:・゚✧*:・゚✧: *✧・゚*:・゚✧*:・゚✧✧・゚: *✧・゚*:・゚✧*

تو شرایط فعلی کشور دنبال چنلی میگردی با این فعالیت ها؟
ادیت از دو انیمه ماندگار و دوست داشتنی موریارتی و بانگوsparkles🫀

ست ها و پک های بی‌نظیر از کاراکتر هاnew_moon_with_facedizzy

چالش های جذاب و سرگرم کننده برای ممبر های دوستدار رقابتzapchocolate_bar


آپلود فیکشن به زودی بعد بالا رفتن آمار)
فیکشن به صورت پارت های پی دی افی آپلود میشه و هر پارت تا 10 صحفهsparkles🤩

پس چرا معطلی؟خوشحال میشم در کنار هم مثل یک خانواده باشیمsparkles
𝓜𝔂 𝓒𝓱𝓪𝓷𝓷𝓮𝓵 —͟͟͞͞𖣘 @chuuyaw
𝓜𝔂 𝓒𝓱𝓪𝓷𝓷𝓮𝓵 —͟͟͞͞𖣘 @chuuyaw
𝓜𝔂 𝓒𝓱𝓪𝓷𝓷𝓮𝓵 —͟͟͞͞𖣘 @chuuyaw
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
کنیچوا کاواییheart

عاشق مانهوا هستی ولی نمیدونی چی بخونی؟؟
کدوم مانهوا  با ژانری که من می‌خوام بهتر🧐
کدوم مانهوا آرت بهتری داره confused

انیمه دوست داری؟؟🥰
ولی نمیدونی چه انیمه ای ببینی؟؟
چه انیمه های با چه ژانر هوایی معروف هست؟؟
آخر انیمه ای میخوای در دسترست باشه؟؟

خب همه در چنل پایین هست🫡point_down
@Manhwa__Anime
بدو بیا جا نمونیrunner‍♀

راستی درخواست هم معرفی میکنیم ، تازه فعالیت های مثل پیک ، میکس ، و کلی فعالیت جذاب دیگه هم داریم🤫dizzydizzy
90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ اردیبهشت
°Nepenthe°
°Nepenthe°
تـو ایـن بی نتـی دنبالـ ادیتـ های گاد انـیـمـه ایـ میـگـردیـinterrobang
پس چرا این چنلو نداری؟
⏝࣭֯︶‌‌⏝̟֯︶‌⏝۪֯︶‌‌᮫⏝࣭֯︶
⛩️𒉭𝗧𝗛𝗘 𝗠𝗢𝗡𝗦𝗧𝗘𝗥⛩️
╭•┄‌࣭┄┄‌࣭┄┄┄‌┄ֹ┄‌࣭┄┄┄‌࣭┄┄‌࣭┄┄┄‌┄ֹ┄‌࣭┄⊹
اینجا منبعـ پروفـ/ ادیتـ/ و آهنگـ هایـ𝄞🛐...
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ

ی چنل برای اوتاکو های اصیلـjp

⛩️ @TheManstr ⛩️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
°Nepenthe°
°Nepenthe°
4Kدنبال کننده
روایتگر تاریک‌ترین عشق‌ها و پیچیده‌ترین رازها.
ژانر: عاشقانه، پلیسی، جنایی
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران @TB_MIKEY3 @TB_OTAKU
مشاهده کانال پیام‌رسان