۲۴ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۷
از اول تا آخر راه کسی با کسی حرف نزد تا وقتی ک رسیدیم به یه جایی مثل پیست مسابقه .
&پسر امروز مسابقه میدی؟
-اره
&حله منم میام پس
-بریم
+منم میام
-تو کج
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه هیون جین پرید وسط حرف الکس و گفت
&مشکلی نیس کمک راننده من میشینه
-ببرش فقط نبینمش
از اینکه هیون جین ازم دفاع میکنه احساس خوشحالی بهم دست داد
+ماشینت چیه؟
&با همین مسابقه میدم
+باشه .پس من میام جلو بشینم
&بیا
الکس از ماشین پیاده شد و رفت سوار به ماشین دیگه شد .
دیدم که یه دختر سوار ماشینش شد .
+دوست دختر الکسه؟
&نه به دختره هست که عاشق الکسه همه جا هم دنبال الکسه و هرکس به الکس نزدیک بشه نابود میکنه
خندم گرفت
هیون جینم خندید
&بریم؟
+بریم
رفتیم سمت خط شروع مسابقه و مثل بقیه پشت خط وایسادیم
شمارش معکوس شروع شد
۱
۲
۳
حرکتت
با صدای شلیک تفنگ همه ماشین ها شروع به حرکت کردن
همون اول نفر پنجم بودیم و الکس نفر اول
همه مثل چی کار میدادن
بعد چند دقیقه مسابقه نفر سوم شده بودیم
&نفر سومی که رد کردیم پدرش مافیای دونه ولی پدر تو مافیای اول . پدرش با پدر تو دشمنی داره
+او
همین طور که مسابقه میدادیم دیدم رنگ هیون جین پریده و هی پدال ترمز رو فشار میده و هی دستی رو میکشه
+چی شده؟؟؟
&ماشینم رو هک کردن
+واییییی
& ماشین هک شده ترمز و ترمز دستیم کار نمیکنه
+مسابقه سر چی بود؟؟
&پنجاه میلیون وون
+پنجاه میلیون وون؟؟؟ میخوای ترمز
کنی؟؟؟
&پس چی کار کنممم؟؟؟؟
+با شمارش من جاتو باهام عوض کن
&گواهینامه داری؟؟؟
+ارهههه
یک
دو
سه
با یه حرکت جامون رو عوض کردیم...
#برادرناتتی
Part-۷
از اول تا آخر راه کسی با کسی حرف نزد تا وقتی ک رسیدیم به یه جایی مثل پیست مسابقه .
&پسر امروز مسابقه میدی؟
-اره
&حله منم میام پس
-بریم
+منم میام
-تو کج
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه هیون جین پرید وسط حرف الکس و گفت
&مشکلی نیس کمک راننده من میشینه
-ببرش فقط نبینمش
از اینکه هیون جین ازم دفاع میکنه احساس خوشحالی بهم دست داد
+ماشینت چیه؟
&با همین مسابقه میدم
+باشه .پس من میام جلو بشینم
&بیا
الکس از ماشین پیاده شد و رفت سوار به ماشین دیگه شد .
دیدم که یه دختر سوار ماشینش شد .
+دوست دختر الکسه؟
&نه به دختره هست که عاشق الکسه همه جا هم دنبال الکسه و هرکس به الکس نزدیک بشه نابود میکنه
خندم گرفت
هیون جینم خندید
&بریم؟
+بریم
رفتیم سمت خط شروع مسابقه و مثل بقیه پشت خط وایسادیم
شمارش معکوس شروع شد
۱
۲
۳
حرکتت
با صدای شلیک تفنگ همه ماشین ها شروع به حرکت کردن
همون اول نفر پنجم بودیم و الکس نفر اول
همه مثل چی کار میدادن
بعد چند دقیقه مسابقه نفر سوم شده بودیم
&نفر سومی که رد کردیم پدرش مافیای دونه ولی پدر تو مافیای اول . پدرش با پدر تو دشمنی داره
+او
همین طور که مسابقه میدادیم دیدم رنگ هیون جین پریده و هی پدال ترمز رو فشار میده و هی دستی رو میکشه
+چی شده؟؟؟
&ماشینم رو هک کردن
+واییییی
& ماشین هک شده ترمز و ترمز دستیم کار نمیکنه
+مسابقه سر چی بود؟؟
&پنجاه میلیون وون
+پنجاه میلیون وون؟؟؟ میخوای ترمز
کنی؟؟؟
&پس چی کار کنممم؟؟؟؟
+با شمارش من جاتو باهام عوض کن
&گواهینامه داری؟؟؟
+ارهههه
یک
دو
سه
با یه حرکت جامون رو عوض کردیم...
#برادرناتتی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
رمان • Novel
بچه ها یه لینک ناشناس درست کردم . شما میتونید در مورد رمان بعدی نظر بدین .در مورد رمان برادر ناتنی میتونید نظر بدین . در مورد اینکه بقیه رمان برادر ناتنی رو چطور ادامه بدم میتونید نظر بدین و کلی چیز دیگه...
لینک point_down
https://harfeto.timefriend.net/17788449462351
منتظرمribbonsparkles
لینک point_down
https://harfeto.timefriend.net/17788449462351
منتظرمribbonsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
۲۵ اردیبهشت
۲۶ اردیبهشت
۲۶ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۸
فرمونو گرفتم و چرخوندم
پیچ بلندی بود
&هی هی مواظب باشش
+چیزی نمیشه
گازش رو گرفتم
یه دکمه روی سقف بود
+میدونی این چیه؟
&ن
+چییی . مگه ماشینت تقویتی نیس؟؟
&هست
+چطوری نمیدونی این سرعت ماشینت زیاد میکنه
&چییی واقعا؟
+بله
دکمه بالای سقف رو فشار دادم
&ددداری چی کار میکنی؟؟
چیزی نگفتم سرعتمو زیاد کردم
رسیدم به ماشین الکس
سرم رو چرخوندم و به داخل ماشین نگاه کردم
الکس را زده بود بهم
سرعتمو رو زیاد کردم
تقریبا نزدیکای خط پایان بودیم
(گزارش گر)
اوووو هیون جین داره اول میشه . وایسا ببینم اون اون کیه . کمک راننده ؟ هیون جین کمک راننده داره اووووو اون یه زنههههه
به خط پایان رسیدیم چون ترمز کار نمیکرد وقتی خط پایان رو رد کردم فرمون رو تاجایی که می تونستم چرخوندم
&شتتتتت
دستی رو کشیدم که دستی کار کرد
انگار یه جورایی کسی که مارو هم کرده بود که کردم
از ماشین پیاده شدم
همه با تعجب نگاه میکردن . یکهو همه شروع به دست زدن کرده
ماشین الکس رسید
از ماشین پیاده شد
اون دختر هم پیاده شد و اومد سمتم
از یقه ام گرفت
﷼هوییی زنیکه چطور جرعت میکنی از شوهرم جلو بزنی
یه مشت تو صورتم خوابوند
از دماغم خون میچکید هیون جین نزدیک شد
&هی لینا خوبی . وای دماغت
برگشت رو به اون دختره خراب گفت
&چطور جرعت میکنی دست رو لینا خواهر الکس بلند کنی؟؟هااا
﷼چ چ چ چ چییییی؟خواهر الکسسی
#برادرناتنی
Part-۸
فرمونو گرفتم و چرخوندم
پیچ بلندی بود
&هی هی مواظب باشش
+چیزی نمیشه
گازش رو گرفتم
یه دکمه روی سقف بود
+میدونی این چیه؟
&ن
+چییی . مگه ماشینت تقویتی نیس؟؟
&هست
+چطوری نمیدونی این سرعت ماشینت زیاد میکنه
&چییی واقعا؟
+بله
دکمه بالای سقف رو فشار دادم
&ددداری چی کار میکنی؟؟
چیزی نگفتم سرعتمو زیاد کردم
رسیدم به ماشین الکس
سرم رو چرخوندم و به داخل ماشین نگاه کردم
الکس را زده بود بهم
سرعتمو رو زیاد کردم
تقریبا نزدیکای خط پایان بودیم
(گزارش گر)
اوووو هیون جین داره اول میشه . وایسا ببینم اون اون کیه . کمک راننده ؟ هیون جین کمک راننده داره اووووو اون یه زنههههه
به خط پایان رسیدیم چون ترمز کار نمیکرد وقتی خط پایان رو رد کردم فرمون رو تاجایی که می تونستم چرخوندم
&شتتتتت
دستی رو کشیدم که دستی کار کرد
انگار یه جورایی کسی که مارو هم کرده بود که کردم
از ماشین پیاده شدم
همه با تعجب نگاه میکردن . یکهو همه شروع به دست زدن کرده
ماشین الکس رسید
از ماشین پیاده شد
اون دختر هم پیاده شد و اومد سمتم
از یقه ام گرفت
﷼هوییی زنیکه چطور جرعت میکنی از شوهرم جلو بزنی
یه مشت تو صورتم خوابوند
از دماغم خون میچکید هیون جین نزدیک شد
&هی لینا خوبی . وای دماغت
برگشت رو به اون دختره خراب گفت
&چطور جرعت میکنی دست رو لینا خواهر الکس بلند کنی؟؟هااا
﷼چ چ چ چ چییییی؟خواهر الکسسی
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۹
اعصابم خورد شد چطور جرعت میکنه دست روم بلند کنه . اصلا چرا الکس ازم دفاع نکرد؟
-هوی داری چی کار میکنی؟؟
﷼عشقم من فقط من فقط چیزه من
-احمق . حتی نمی تونی جمله بندی کنی
دختره شروع کرد به گریه کردن و عر زدن
دیگه جدی جدی قاطی کردم . یه مشت خوابوندم تو صورت دختره که مثل چی افتاد زمین
مثل چی از دماغم خون میومد
&خوبی؟؟بیا بریم دماغت رو پانسمان کنم
+اصلا عالی تر از این نمیشه
دنبال هیون جین راه افتادم . روی یه صندلی اشاره کرد
&بشین
نشستم که یه دستمال آورد و دماغم رو پاک کرد
رفت باند آورد و رو دماغم زد چند تا هم چسب به دماغم چسبوند
&تموم شد
+ممنون
بلند شدم
+منو میرسونی خونه تا کار دست اینا ندادم؟
&اره . سوار شو
رفتم سوار ماشین شدم
الکس هم اومد نشست چرخید سمت عقب
-ببینم دماغتو
+لازم نکرده
هیون جین هم نشست و ماشین حرکت کرد
-چی شد که ماشین دادی دست لینا
& ماشینمو هک کرده بودن
-چیی؟
&ترمز و ترمز دستیم از کار افتاده بود . لینا گفت جامون رو با هم عوض کنیم منم جامو عوض کردن و اون جوننونو نجات داد
الکس نیشخند زد
-پس پرنسس خانم وحشی رانندگی هم بلدن
-هیی با تو ام ها
الکس چرخید پشت که دید خوابیدم
-خوابه
&بزار بخوابه
|دید الکس|
رسیدیم عمارت خسته بودم
در ماشین و باز کردم . لینا رو صدا زدم
-پاشو پاشو لیناا
بیدار نشد
-تکونش دادم
بیدار. نشد
انگار خیلی خسته بود
رفتم نزدیک تر و بغلش کردم
-ممنون هیون جین میبینمت
&خواهش میکنم فعلا خدافظ الکس
-خدافظ
داشتم راه میرفتم که چشمم خورد به شکم باریکش
لعنتی لعنتی
صبر کن اون خواهرمه چنین چیزی امکان پذیر نیس این چ فکریه که به سرم زدهه
اه ه ه لعنتییی
نمی تونستم چشم از شکم باریکش بردارم
وارد عمل ت شدم
لینا خیلی سبک بود . مثل یه پر
از پله ها بالا رفتم در اتاقش رو باز کردم و بردمش سمت تختش . گذاشتمش رو تخت . روشو کشیدم و به دماغش نگاه کردم
دختره خراب دماغش رو نابود کرده
از اتاق رفتم بیرون
#برادرناتنی
Part-۹
اعصابم خورد شد چطور جرعت میکنه دست روم بلند کنه . اصلا چرا الکس ازم دفاع نکرد؟
-هوی داری چی کار میکنی؟؟
﷼عشقم من فقط من فقط چیزه من
-احمق . حتی نمی تونی جمله بندی کنی
دختره شروع کرد به گریه کردن و عر زدن
دیگه جدی جدی قاطی کردم . یه مشت خوابوندم تو صورت دختره که مثل چی افتاد زمین
مثل چی از دماغم خون میومد
&خوبی؟؟بیا بریم دماغت رو پانسمان کنم
+اصلا عالی تر از این نمیشه
دنبال هیون جین راه افتادم . روی یه صندلی اشاره کرد
&بشین
نشستم که یه دستمال آورد و دماغم رو پاک کرد
رفت باند آورد و رو دماغم زد چند تا هم چسب به دماغم چسبوند
&تموم شد
+ممنون
بلند شدم
+منو میرسونی خونه تا کار دست اینا ندادم؟
&اره . سوار شو
رفتم سوار ماشین شدم
الکس هم اومد نشست چرخید سمت عقب
-ببینم دماغتو
+لازم نکرده
هیون جین هم نشست و ماشین حرکت کرد
-چی شد که ماشین دادی دست لینا
& ماشینمو هک کرده بودن
-چیی؟
&ترمز و ترمز دستیم از کار افتاده بود . لینا گفت جامون رو با هم عوض کنیم منم جامو عوض کردن و اون جوننونو نجات داد
الکس نیشخند زد
-پس پرنسس خانم وحشی رانندگی هم بلدن
-هیی با تو ام ها
الکس چرخید پشت که دید خوابیدم
-خوابه
&بزار بخوابه
|دید الکس|
رسیدیم عمارت خسته بودم
در ماشین و باز کردم . لینا رو صدا زدم
-پاشو پاشو لیناا
بیدار نشد
-تکونش دادم
بیدار. نشد
انگار خیلی خسته بود
رفتم نزدیک تر و بغلش کردم
-ممنون هیون جین میبینمت
&خواهش میکنم فعلا خدافظ الکس
-خدافظ
داشتم راه میرفتم که چشمم خورد به شکم باریکش
لعنتی لعنتی
صبر کن اون خواهرمه چنین چیزی امکان پذیر نیس این چ فکریه که به سرم زدهه
اه ه ه لعنتییی
نمی تونستم چشم از شکم باریکش بردارم
وارد عمل ت شدم
لینا خیلی سبک بود . مثل یه پر
از پله ها بالا رفتم در اتاقش رو باز کردم و بردمش سمت تختش . گذاشتمش رو تخت . روشو کشیدم و به دماغش نگاه کردم
دختره خراب دماغش رو نابود کرده
از اتاق رفتم بیرون
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۱۰
ساعت نزدیکای ۳ شب بود . تیشرتم رو در آورده بودم و داشتم شرابمو مینوشیدم .
|دید لینا|
یکهو از خواب بیدار شدم . داشتم کابوس میدیدم
از ترس نفس نفس میزدم .
از رو تخت بلند شدم
کی منو آورده اتاق؟الکس؟ولش کن
رفتم سمت کمدم و شلوارم رو پوشیدم و تیشرت سفیدم رو تنم کردم .
تیشرت تا بالای زانوم بود جوراب نایک سفیدم رو هم پام کردم آخه کم خونی دارم و همیشه دست و پام سرده .
در اتاقمو باز کردم و از پله ها پایین رفتم
میخواستم وارد آشپز خونه شم آب بخورم که با الکس رو به رو شدم لباس تنش نبود از پشت خیلی بزرگ دیده میشه(صحنه الکسpoint_down) توجه نکردم و از بغلش رد شدم
-بیدار شدی؟
+اوهوم
سنگینی نگاش رو حس میکردم . از یخچال بطری آب رو برداشتم در بطری رو باز کردم . همه آبو سر کشیدم . خیلی تشنم بود . بطری رو انداختم سطل آشغال . وقتی خواستم برم یکهو الکس منو به دیوار چسبوند(کاری ک الکس با لینا کردpoint_down) و دستش رو روی دیوار گذاشت .
با چشمای خمارش به لبام نگاه میکرد
+د د داری چی کار میکنی؟
-کاری ک مدت ها بود میخواستم انجامش بدم
+چ چ چیی؟
صورتش رو نزدیک تر کرد
-بوسیدن پرنسس
+نزدیک نیا
داشت نزدیک و نزدیک تر میشد که پسش زدم و دویدم سمت طبقه بالا . رفتم داخل یه اتاق نفهمیدم اتاق می بود فقط در رو باز کردم و دویدم سمت بالکن و در رو بستم .
قلبم داشت میومد تو دهنم . این چی بودد
صدای قدمای پاش به گوش میرسید
-پرنسس کجایی
رفتم عقب تر که تو دید نباشم .
در اتاق باز شد
-اینجایی؟
دستم رو گذاشتم رو دهنم و چشمام رو بستم
دیگه صدایی نمیومد چشمام رو کمی باز کردم دیدم کسی نیست این ور و اون ور رو نگاه کردم ولی کسی نبود از بالکن اومد بیرون و داشتم میرفتم سمت در که احساس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته...
#برادرناتنی
Part-۱۰
ساعت نزدیکای ۳ شب بود . تیشرتم رو در آورده بودم و داشتم شرابمو مینوشیدم .
|دید لینا|
یکهو از خواب بیدار شدم . داشتم کابوس میدیدم
از ترس نفس نفس میزدم .
از رو تخت بلند شدم
کی منو آورده اتاق؟الکس؟ولش کن
رفتم سمت کمدم و شلوارم رو پوشیدم و تیشرت سفیدم رو تنم کردم .
تیشرت تا بالای زانوم بود جوراب نایک سفیدم رو هم پام کردم آخه کم خونی دارم و همیشه دست و پام سرده .
در اتاقمو باز کردم و از پله ها پایین رفتم
میخواستم وارد آشپز خونه شم آب بخورم که با الکس رو به رو شدم لباس تنش نبود از پشت خیلی بزرگ دیده میشه(صحنه الکسpoint_down) توجه نکردم و از بغلش رد شدم
-بیدار شدی؟
+اوهوم
سنگینی نگاش رو حس میکردم . از یخچال بطری آب رو برداشتم در بطری رو باز کردم . همه آبو سر کشیدم . خیلی تشنم بود . بطری رو انداختم سطل آشغال . وقتی خواستم برم یکهو الکس منو به دیوار چسبوند(کاری ک الکس با لینا کردpoint_down) و دستش رو روی دیوار گذاشت .
با چشمای خمارش به لبام نگاه میکرد
+د د داری چی کار میکنی؟
-کاری ک مدت ها بود میخواستم انجامش بدم
+چ چ چیی؟
صورتش رو نزدیک تر کرد
-بوسیدن پرنسس
+نزدیک نیا
داشت نزدیک و نزدیک تر میشد که پسش زدم و دویدم سمت طبقه بالا . رفتم داخل یه اتاق نفهمیدم اتاق می بود فقط در رو باز کردم و دویدم سمت بالکن و در رو بستم .
قلبم داشت میومد تو دهنم . این چی بودد
صدای قدمای پاش به گوش میرسید
-پرنسس کجایی
رفتم عقب تر که تو دید نباشم .
در اتاق باز شد
-اینجایی؟
دستم رو گذاشتم رو دهنم و چشمام رو بستم
دیگه صدایی نمیومد چشمام رو کمی باز کردم دیدم کسی نیست این ور و اون ور رو نگاه کردم ولی کسی نبود از بالکن اومد بیرون و داشتم میرفتم سمت در که احساس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته...
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ اردیبهشت
۲۷ اردیبهشت
۲۷ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۱۱
دستاش به شدت گرم بود
+ولم کن خواهش میکنم ولم کنن(گریه)
-گریه نکن پرنسس هنوز شروع نشده
+چ چ چییی؟نههه
منو بغل کرد(صحنه بغل کردنpoint_down) و بردتم طبقه پایین
+میخوای چی کار کنییی
-میفهمی پرنسس
از پله ها پایین میرفت و پایین میرفت
رسیدیم به یه استخر
-میای شنا کنیم؟
+چی؟معلومه ک نه
-برای چی
+از آب میترسم . از کاری تو هم میترسم
-باشه پس خودم دست به کار میشم
من پرت کرد تو استخر که ۳متر بود
شنا بلد نبودم داشتم غرق میشدم
از شدت ترس یخ زده بودم که احساس کردم یکی از پشت بغلم کرده . نگاهی به پایین انداختم که دیدم با دستای رگیش کمرم رو گرفته
منو برد بالای آب
منو برد سمت لبه استخر . چسبوندتم به لبه استخر و نزدیک تر شد
-گرم ت شد پرنسس
+ا ا اره
-خوبه
لبش رو نزدیک گردنم کرد . نفسهای داغش به گردنم برخورد میکرد
قلبم رو هزار میزد
-گنجشک کوچولو چرا انقدر قلبش تند میزنه؟
زبونم بند اومده بود . خیلی قدرت داشت زورم بهش نمیرسید
صورتش رو نزدیک و نزدیک تر کرد
-همیشه دلم میخواست لبای مارشمالوئیتو ببوسم
چشمام رو بستم .
لباش به لبام برخورد کرد...
#برادرناتنی
Part-۱۱
دستاش به شدت گرم بود
+ولم کن خواهش میکنم ولم کنن(گریه)
-گریه نکن پرنسس هنوز شروع نشده
+چ چ چییی؟نههه
منو بغل کرد(صحنه بغل کردنpoint_down) و بردتم طبقه پایین
+میخوای چی کار کنییی
-میفهمی پرنسس
از پله ها پایین میرفت و پایین میرفت
رسیدیم به یه استخر
-میای شنا کنیم؟
+چی؟معلومه ک نه
-برای چی
+از آب میترسم . از کاری تو هم میترسم
-باشه پس خودم دست به کار میشم
من پرت کرد تو استخر که ۳متر بود
شنا بلد نبودم داشتم غرق میشدم
از شدت ترس یخ زده بودم که احساس کردم یکی از پشت بغلم کرده . نگاهی به پایین انداختم که دیدم با دستای رگیش کمرم رو گرفته
منو برد بالای آب
منو برد سمت لبه استخر . چسبوندتم به لبه استخر و نزدیک تر شد
-گرم ت شد پرنسس
+ا ا اره
-خوبه
لبش رو نزدیک گردنم کرد . نفسهای داغش به گردنم برخورد میکرد
قلبم رو هزار میزد
-گنجشک کوچولو چرا انقدر قلبش تند میزنه؟
زبونم بند اومده بود . خیلی قدرت داشت زورم بهش نمیرسید
صورتش رو نزدیک و نزدیک تر کرد
-همیشه دلم میخواست لبای مارشمالوئیتو ببوسم
چشمام رو بستم .
لباش به لبام برخورد کرد...
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۱۱
بعد چندین دقیقه ولم کرد
-به آرزوم رسیدم
بغلم کرد و منو برد سمت پله های استخر
از پله ها رفتم بالا خیلی سردم بود . یه حوله برام آورد و انداخت روی دوشم
چ چ چ چرا این کارو کرد؟
خیلی عجیبه من خواهرشم .
اون عضله ها . اون سیکس پکش .و اون رگای دستش . خیلی خیلی آدمو جذب میکنه
داشت نزدیک تر میشد
+چی کار میکنی
-پلن بعدی
+نزدیک نیا
تقریبا بهم چسبیده بود که بلند شدم بدون اینکه حرفی بزنم رفتم بالا وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم که یه موقع نیاد تو .
+فردا دانشگاه دارم
رفتم حموم و دوش گرفتم . بعد یه ساعت اومدم بیرون و لباسام رو عوض کردم . باز هم همون شلوارک و تیشرت بلندم با یه جوراب نایک پوشیدم
رفتم رو تخت و دراز کشیدم
+لعنتی این چ سمی بوددد
گشنم بود یکم صبر کردم ک شاید بره بخوابه من برم آشپزخونه . ساعت نزدیکای۳بود
رفتم سمت در و بازش کردم به راهرو نگاهی انداختم کسی نبود از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم . نفس عمیقی کشیدم و رفتم سراغ یخچال بازش کردم که دیدم غذایی نیس
یه صدایی اومد
-دنبالم چی میگردی
سریع چرخیدم سمت پشت که با الکس روبه رو شدم
ریده بودم به خودم داشت نزدیک تر میشد
تقریبا دیگه چسبیده بود
چشام رو بستم و دستام رو جلو صورتم گرفتم .
دستم رو برداشتم و نگاهی به بالا کردم دیدم داره نگام میکنه
خندید
+خنده داره ؟
-خیلیی . داشتم ظرف برمیداشتم چی کار میکنی؟(خنده)
+گفتم باز ممکنه حمله کنی
از بغلم رد شد و رفت گاز رو روشن کرد و شروع به آشپزی کرد
رفتم رو صندلی نشستم
-تودل پختم
+خسته نباشی . خیلی خسته شدی نههه من گفتم این دو ساعته رو سر اجاق گازه داره چی درست میکنه
-وا زحمت کشیدماا
+خسته نباشییییییییی
#برادرناتنی
Part-۱۱
بعد چندین دقیقه ولم کرد
-به آرزوم رسیدم
بغلم کرد و منو برد سمت پله های استخر
از پله ها رفتم بالا خیلی سردم بود . یه حوله برام آورد و انداخت روی دوشم
چ چ چ چرا این کارو کرد؟
خیلی عجیبه من خواهرشم .
اون عضله ها . اون سیکس پکش .و اون رگای دستش . خیلی خیلی آدمو جذب میکنه
داشت نزدیک تر میشد
+چی کار میکنی
-پلن بعدی
+نزدیک نیا
تقریبا بهم چسبیده بود که بلند شدم بدون اینکه حرفی بزنم رفتم بالا وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم که یه موقع نیاد تو .
+فردا دانشگاه دارم
رفتم حموم و دوش گرفتم . بعد یه ساعت اومدم بیرون و لباسام رو عوض کردم . باز هم همون شلوارک و تیشرت بلندم با یه جوراب نایک پوشیدم
رفتم رو تخت و دراز کشیدم
+لعنتی این چ سمی بوددد
گشنم بود یکم صبر کردم ک شاید بره بخوابه من برم آشپزخونه . ساعت نزدیکای۳بود
رفتم سمت در و بازش کردم به راهرو نگاهی انداختم کسی نبود از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم . نفس عمیقی کشیدم و رفتم سراغ یخچال بازش کردم که دیدم غذایی نیس
یه صدایی اومد
-دنبالم چی میگردی
سریع چرخیدم سمت پشت که با الکس روبه رو شدم
ریده بودم به خودم داشت نزدیک تر میشد
تقریبا دیگه چسبیده بود
چشام رو بستم و دستام رو جلو صورتم گرفتم .
دستم رو برداشتم و نگاهی به بالا کردم دیدم داره نگام میکنه
خندید
+خنده داره ؟
-خیلیی . داشتم ظرف برمیداشتم چی کار میکنی؟(خنده)
+گفتم باز ممکنه حمله کنی
از بغلم رد شد و رفت گاز رو روشن کرد و شروع به آشپزی کرد
رفتم رو صندلی نشستم
-تودل پختم
+خسته نباشی . خیلی خسته شدی نههه من گفتم این دو ساعته رو سر اجاق گازه داره چی درست میکنه
-وا زحمت کشیدماا
+خسته نباشییییییییی
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۱۲
بعد تموم کردن غذا تشکر کردم و بلند شدم . داشتم از آشپز خونه خارج میشدم که الکس گفت
-هوی پرنسس فردا باید باهام بیای مهمونی
+کی من؟؟
-نه با خانم جنه ام بغلیت وایساده . اره دیگه با تو ام کسی دیگه ای تو خونه س؟
+آ باشه . مهمونی ساعت چنده
ـ۶
+اوکی
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم
رو تختم دراز کشیدم که چشمام شروع به گرم شدن کرد خیلی خسته بودم. خوابم برد
(فردا)
از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاه انداختم ۷ صبح
از رو تخت اومدم بیرون و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم . دست و صورتمو شستم . مسواک زدن و رفتم حموم . بعد نیم ساعت اومدم . رفتم سمت کمد لباسام تا لباس و شلوار و کفشم رو برای دانشگاه انتخاب کنم
یه تیشرت گشاد با یه شلوار بگ تنم کردم . جوراب نایکم رو پام کردم و جردنم رو پوشیدم
کمی آرایش کردم و رفتم پایین
وارد آشپز خونه شدم و در یخچال رو باز کردم . یه ماست میوه ای با موز +بلوبری برداشتم و آماده کردم
شروع کردم به خوردن که الکس وارد شد
-میرسونمت
+نمی خواد خودم میرم
-گفتم میرسونمت
اوففف
+باشه
بعد خوردن صبحانه طرفا رو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی
از آشپز خونه اومدم بیرون و وارد حیاط بزرگ عمارت شدم
-بریم
+بریم
دنبال الکس راه افتادم
رفتیم سمت یه فراری خوشگل
سوار شدیم و ماشین شروع به حرکت کرد
بعد ۱۰دقیقه رسیدم به دانشگاه
+او لی ست
-خدافظ
+خدافظ
از ماشین پیاده شدم و وارد حیاط دانشگاه شدم . فضای خیلی خوشگلی داشت رفتم رو یکی از نیمکت ها نشستم و گوشیم رو از تو کیفم در آوردم . دو دقیقه نشده هیچ دیدم یکی دستش رو گذاشت رو کردن
چرخیدم سمتش که با لیلی رو به رو شدم
+ع لیلیییییی
$لیناااااااااا
عمو بغل کردیم
+خوشحالم میبینمت
$منم همین طور
از بلند گو صدای گوش خراش نیومد
:دانشجویان عزیز لطفاً به سمت کلاس های خود حرکت کنید
با لیلی از رو نیمکت بلند شدیم و رفتیم داخل
وارد یه کلاس شدیم
$درست اومدیم
+اوهوم
رفتیم بالی ته کلاس نشستیم .
یکی وارد کلاس شد و رو سکو وایساد
٪سلام دانشجویان عزیز خوشحالم که این دانشگاه رو واسه ادامه تحصیل انتخاب کردین ... خب عزیزان خواستم بگم که شما کل روز هیچ معلمی ندارید شلوغ نکنید (خنده). فعلا خدافظ بچه ها
معلم از کلاس خارج شد
+به به
$آخخخ جون بریم بیرون
خواستم بلند شم که یکی دستش رو کوبید رو میزنم و جلوی رفتنم رو گرفت...
#برادرناتنی
Part-۱۲
بعد تموم کردن غذا تشکر کردم و بلند شدم . داشتم از آشپز خونه خارج میشدم که الکس گفت
-هوی پرنسس فردا باید باهام بیای مهمونی
+کی من؟؟
-نه با خانم جنه ام بغلیت وایساده . اره دیگه با تو ام کسی دیگه ای تو خونه س؟
+آ باشه . مهمونی ساعت چنده
ـ۶
+اوکی
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم
رو تختم دراز کشیدم که چشمام شروع به گرم شدن کرد خیلی خسته بودم. خوابم برد
(فردا)
از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاه انداختم ۷ صبح
از رو تخت اومدم بیرون و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم . دست و صورتمو شستم . مسواک زدن و رفتم حموم . بعد نیم ساعت اومدم . رفتم سمت کمد لباسام تا لباس و شلوار و کفشم رو برای دانشگاه انتخاب کنم
یه تیشرت گشاد با یه شلوار بگ تنم کردم . جوراب نایکم رو پام کردم و جردنم رو پوشیدم
کمی آرایش کردم و رفتم پایین
وارد آشپز خونه شدم و در یخچال رو باز کردم . یه ماست میوه ای با موز +بلوبری برداشتم و آماده کردم
شروع کردم به خوردن که الکس وارد شد
-میرسونمت
+نمی خواد خودم میرم
-گفتم میرسونمت
اوففف
+باشه
بعد خوردن صبحانه طرفا رو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی
از آشپز خونه اومدم بیرون و وارد حیاط بزرگ عمارت شدم
-بریم
+بریم
دنبال الکس راه افتادم
رفتیم سمت یه فراری خوشگل
سوار شدیم و ماشین شروع به حرکت کرد
بعد ۱۰دقیقه رسیدم به دانشگاه
+او لی ست
-خدافظ
+خدافظ
از ماشین پیاده شدم و وارد حیاط دانشگاه شدم . فضای خیلی خوشگلی داشت رفتم رو یکی از نیمکت ها نشستم و گوشیم رو از تو کیفم در آوردم . دو دقیقه نشده هیچ دیدم یکی دستش رو گذاشت رو کردن
چرخیدم سمتش که با لیلی رو به رو شدم
+ع لیلیییییی
$لیناااااااااا
عمو بغل کردیم
+خوشحالم میبینمت
$منم همین طور
از بلند گو صدای گوش خراش نیومد
:دانشجویان عزیز لطفاً به سمت کلاس های خود حرکت کنید
با لیلی از رو نیمکت بلند شدیم و رفتیم داخل
وارد یه کلاس شدیم
$درست اومدیم
+اوهوم
رفتیم بالی ته کلاس نشستیم .
یکی وارد کلاس شد و رو سکو وایساد
٪سلام دانشجویان عزیز خوشحالم که این دانشگاه رو واسه ادامه تحصیل انتخاب کردین ... خب عزیزان خواستم بگم که شما کل روز هیچ معلمی ندارید شلوغ نکنید (خنده). فعلا خدافظ بچه ها
معلم از کلاس خارج شد
+به به
$آخخخ جون بریم بیرون
خواستم بلند شم که یکی دستش رو کوبید رو میزنم و جلوی رفتنم رو گرفت...
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
۳۰ اردیبهشت
۳۰ اردیبهشت
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۱۳
﷼سلامم
+بازم تو؟بکس کنار میخوام رد شم
﷼ام ببین چیژه
دستش رو پس زدم و دنبال لی لی راه افتادم
رفتیم سمت ورزشگاه
وارد ورزشگاه شدیم روی یکی از صندلی های عقب نشستیم
که یه مرد پر قدرت اومد رو سکو و شروع به صحبت کرد
:سلام بچه ها. اومدن اسم افرادی ک میخوان تو مسابقه شرکت کنن رو یاداشت کنم. مسابقه آزاد هست اسم مسابقه مون خب کی شرکت میکنه
اول یه پسر دستش رو بلند کرد . دست و صورتش پر تتو بود
دومین نفر این طوری ک پیدا بود مثلا دختر کش بود
ووو
تقریبا۴۰نفری دست بلند کردن که منم دستم رو بلند کردم
:ع ا ا ام ع ع
+چیزی شده؟
:نه راستش تا به حال مبارز دختر ندیده بودم
»تو میخوای مسابقه بدی؟(قهقهه) حتما اول شکست میخوری
+میبینیم
:خب چیزه دخترم اسمت چیه
+جئون لینا
مرده تعجب کرده بود و خشکش زده بود . همهی افراد اونجا بهم زل زده بودم
+چیههه
یه دختره از اون ته داد زد
»تو خواهر الکسی؟؟؟
+اره ک چی
صدای جیغ همه دخترا در اومد
پسرا هم جوری نگاه میکردم ک انگار نه انگار آدم دیدن
:ث ث ثبت شدی ی ی . خ خب بچه ها میتونید برید زمان مسابقه هم بهتون میگم
از ورزشگاه خارج شدیم از بلند گو باز هم ی صدایی اومد
:خب عزیزان دانشگاه امروز تموم شد
حرکت کردیم به سمت خروجی
$داداش داری؟؟
+اره
$پشمام
داشتم از ورودی خارج میشدم که بکی منو به دیوار چسبوند
^سلام جیگر
+علیک
^بام میای سر قرار
نمی تونستم تکون بخورم که الکس از راه رسید و به مشت تو صورتش خوابوند
-خوبی
+ا اره ممنون
دستم رو گرفت و بردتم سمت ماشین
در رو واسم باز کرد
-بشین
انگار خیلی عصبی بود
اومد و نشست تو ماشین
-چی کار میکنیییی؟هاا
+کاری نکردم
-نرفته دوست پسر پیدا کردی؟؟؟
+دوست پسر چیه؟؟
-همون پسره
+بابا یهو منو کشید سمت خودش
-بدنت رو لمس کرددد میفهمی؟
+چی میگی
چیزی نگفت ولی چشماش آتیش داشت
رگاش زده بود بیرون
ماشین با سرعت شروع به حرکت کرد
+آروم تر برو چ خبره
-خفه شو
چیزی نگفتم
سکوت بدی بود
بعد چند دقیقه رسیدیم به عمارت
-واسه مهمونی امروز حق نداری کوتاه بپوشی فهمیدی؟؟وگرنه تنبیه بدنی در پیش داریی!
مچم رو گرفت و محکم فشار داد
-فهمیدی؟
از شدت درد چشمام پر شده بود
+ب ب باشهههه
وارد عمارت شدم . از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم
نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم که اشکام سرازیر شد
دستم به شدت درد میکرد...
(یک ساعت مانده به مهمانی)
رفتم حموم و خودمو تمیز کردم
رفتم سراغ کمد لباس هام ولی نرفتم سمت لباس های بلند... برعکس رفتم سراغ لباس
Part-۱۳
﷼سلامم
+بازم تو؟بکس کنار میخوام رد شم
﷼ام ببین چیژه
دستش رو پس زدم و دنبال لی لی راه افتادم
رفتیم سمت ورزشگاه
وارد ورزشگاه شدیم روی یکی از صندلی های عقب نشستیم
که یه مرد پر قدرت اومد رو سکو و شروع به صحبت کرد
:سلام بچه ها. اومدن اسم افرادی ک میخوان تو مسابقه شرکت کنن رو یاداشت کنم. مسابقه آزاد هست اسم مسابقه مون خب کی شرکت میکنه
اول یه پسر دستش رو بلند کرد . دست و صورتش پر تتو بود
دومین نفر این طوری ک پیدا بود مثلا دختر کش بود
ووو
تقریبا۴۰نفری دست بلند کردن که منم دستم رو بلند کردم
:ع ا ا ام ع ع
+چیزی شده؟
:نه راستش تا به حال مبارز دختر ندیده بودم
»تو میخوای مسابقه بدی؟(قهقهه) حتما اول شکست میخوری
+میبینیم
:خب چیزه دخترم اسمت چیه
+جئون لینا
مرده تعجب کرده بود و خشکش زده بود . همهی افراد اونجا بهم زل زده بودم
+چیههه
یه دختره از اون ته داد زد
»تو خواهر الکسی؟؟؟
+اره ک چی
صدای جیغ همه دخترا در اومد
پسرا هم جوری نگاه میکردم ک انگار نه انگار آدم دیدن
:ث ث ثبت شدی ی ی . خ خب بچه ها میتونید برید زمان مسابقه هم بهتون میگم
از ورزشگاه خارج شدیم از بلند گو باز هم ی صدایی اومد
:خب عزیزان دانشگاه امروز تموم شد
حرکت کردیم به سمت خروجی
$داداش داری؟؟
+اره
$پشمام
داشتم از ورودی خارج میشدم که بکی منو به دیوار چسبوند
^سلام جیگر
+علیک
^بام میای سر قرار
نمی تونستم تکون بخورم که الکس از راه رسید و به مشت تو صورتش خوابوند
-خوبی
+ا اره ممنون
دستم رو گرفت و بردتم سمت ماشین
در رو واسم باز کرد
-بشین
انگار خیلی عصبی بود
اومد و نشست تو ماشین
-چی کار میکنیییی؟هاا
+کاری نکردم
-نرفته دوست پسر پیدا کردی؟؟؟
+دوست پسر چیه؟؟
-همون پسره
+بابا یهو منو کشید سمت خودش
-بدنت رو لمس کرددد میفهمی؟
+چی میگی
چیزی نگفت ولی چشماش آتیش داشت
رگاش زده بود بیرون
ماشین با سرعت شروع به حرکت کرد
+آروم تر برو چ خبره
-خفه شو
چیزی نگفتم
سکوت بدی بود
بعد چند دقیقه رسیدیم به عمارت
-واسه مهمونی امروز حق نداری کوتاه بپوشی فهمیدی؟؟وگرنه تنبیه بدنی در پیش داریی!
مچم رو گرفت و محکم فشار داد
-فهمیدی؟
از شدت درد چشمام پر شده بود
+ب ب باشهههه
وارد عمارت شدم . از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم
نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم که اشکام سرازیر شد
دستم به شدت درد میکرد...
(یک ساعت مانده به مهمانی)
رفتم حموم و خودمو تمیز کردم
رفتم سراغ کمد لباس هام ولی نرفتم سمت لباس های بلند... برعکس رفتم سراغ لباس
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمان • Novel
های کوتاهم
چطور جرعت کرده به من زور بگه به لباس کوتاه سفید وبا یه کفش پاشنه بلند رنگ عنابی پوشیدم
عطر شیرین زدم و رفتم پایین سریع رفتم تو ماشین نشستم و منتظر موندم
الکس اومد و سوار ماشین شد
-مگه نگفتم کوتاه نپوششش ها
+به تو چه
-به من چه؟؟من دوست پسرتم
+چیییییی؟؟ چ غلطا من کی به شما جواب بله دادم؟
حرفی نزد و راه افتاد
بعد چندین دقیقه رسیدیم به مقصد
چیزی نگفت و پیاده شد
منم پیاده شدم و دنبالش راه افتادم
-دنبالم نیا برو هر غلطی میخوای انجام بده
+ولی تو گفتی بیام مهمونی
صداش رو بلند کرد
-گمشو نبینمت
ازش دور شدم و رفتم سمت بالکن و روی نباش نشستم . ویپ با طعم توت فرنگیم رو از تو کیفم برداشتم و شروع به کشیدن کردم
که یکی وارد بالکن شد
!اجازه دارم بشینم؟
+بفرمایید
! ببخشید ولی من دعواتون رو دیدم
+مشکلی نیس
!ا آن میخواید حسودی کنه؟
+نمی دونم
الکس اصلا بهم نگاه نمیکرد
!برید قسمت پخش شراب ها و دوتا شراب بگیرید برید با یه مرد غریبه شرابو میلی کنید . با هم صحبت کنید و بخندید . کم کم نزدیک تون میشه
+ممنون از راهنمایی تون . امکان هست اون فرد شما باشید؟
!اوکی
همون طور که گفتم رفتم سمت شرابا و دوتا شراب برداشتم رفتم تو بالکن . نوشیدنی رو دادم دست مرده و شروع به خوردن شراب ا کردیم. خندیدیم . صحبت کردیم
+ام من برم سرویس برمیگردم
!مشکلی نیس خدانگهدار من دیگه میرم
+ا باشه خدافظ
رفتم سمت سرویس که یکهو یکی دستم رو گرفت و شروع به کشیدن کرد
الکس بود
بردتم توی رختکن ته راهرو و پرده رو کشید
-داری چ غلطی میکنی هاا؟
+خودت گفتی گم شو منم گم شدم رفتم
-بیا یه پسررر؟
+اره خب
داشت با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد
-من یا اون زود باش
+هیچکدوم
-من یا اونننن
+ت توووو خوبه؟؟
نیشخند زد و نزدیک تر شد
-وقتی نبودم تنها شده بودی ن؟
+نه
رفتم کنار و خواستم از رختکن برم بیرون کرد دوباره منو کشید داخل
-چی شده ناراحتی؟یا قلبت تند میزنه
نتونستم جلوی خودمو بگیرم بغض تازه نمیداد صحبت کنم...
چطور جرعت کرده به من زور بگه به لباس کوتاه سفید وبا یه کفش پاشنه بلند رنگ عنابی پوشیدم
عطر شیرین زدم و رفتم پایین سریع رفتم تو ماشین نشستم و منتظر موندم
الکس اومد و سوار ماشین شد
-مگه نگفتم کوتاه نپوششش ها
+به تو چه
-به من چه؟؟من دوست پسرتم
+چیییییی؟؟ چ غلطا من کی به شما جواب بله دادم؟
حرفی نزد و راه افتاد
بعد چندین دقیقه رسیدیم به مقصد
چیزی نگفت و پیاده شد
منم پیاده شدم و دنبالش راه افتادم
-دنبالم نیا برو هر غلطی میخوای انجام بده
+ولی تو گفتی بیام مهمونی
صداش رو بلند کرد
-گمشو نبینمت
ازش دور شدم و رفتم سمت بالکن و روی نباش نشستم . ویپ با طعم توت فرنگیم رو از تو کیفم برداشتم و شروع به کشیدن کردم
که یکی وارد بالکن شد
!اجازه دارم بشینم؟
+بفرمایید
! ببخشید ولی من دعواتون رو دیدم
+مشکلی نیس
!ا آن میخواید حسودی کنه؟
+نمی دونم
الکس اصلا بهم نگاه نمیکرد
!برید قسمت پخش شراب ها و دوتا شراب بگیرید برید با یه مرد غریبه شرابو میلی کنید . با هم صحبت کنید و بخندید . کم کم نزدیک تون میشه
+ممنون از راهنمایی تون . امکان هست اون فرد شما باشید؟
!اوکی
همون طور که گفتم رفتم سمت شرابا و دوتا شراب برداشتم رفتم تو بالکن . نوشیدنی رو دادم دست مرده و شروع به خوردن شراب ا کردیم. خندیدیم . صحبت کردیم
+ام من برم سرویس برمیگردم
!مشکلی نیس خدانگهدار من دیگه میرم
+ا باشه خدافظ
رفتم سمت سرویس که یکهو یکی دستم رو گرفت و شروع به کشیدن کرد
الکس بود
بردتم توی رختکن ته راهرو و پرده رو کشید
-داری چ غلطی میکنی هاا؟
+خودت گفتی گم شو منم گم شدم رفتم
-بیا یه پسررر؟
+اره خب
داشت با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد
-من یا اون زود باش
+هیچکدوم
-من یا اونننن
+ت توووو خوبه؟؟
نیشخند زد و نزدیک تر شد
-وقتی نبودم تنها شده بودی ن؟
+نه
رفتم کنار و خواستم از رختکن برم بیرون کرد دوباره منو کشید داخل
-چی شده ناراحتی؟یا قلبت تند میزنه
نتونستم جلوی خودمو بگیرم بغض تازه نمیداد صحبت کنم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمان • Novel
صدام رو بردم بالا
+تو ت تو تووو به من زور میگی . اذیتم میکنییی میفهمی؟ دستمم که فشار میدی . مثل چی درد داره نیفهمی؟؟؟سرم داد میزنی میفهمییی؟ ل ل لعنتیییی میفهمی چی میگم؟ها
شروع به مشت زدن به سینش کردم و ادامه دادم
+اصلا ازت خوشم نمیاد . نمیفهمم فازت چیه
یکی بهم حمله کرده بعد تو میگی دوست پسرمههه؟؟
میخواستم ادامه بدم که منو تو آغوشش گرفت
نتونستم دیگه اشکام رو نگه دارم که بغضم ترکید
آسمان سرازیر شد و شروع به گریه کردن کردم
-هیش آروم باش دیگه اذیتت نمیکنم خوبه؟دیگه گریه نکن باشه؟لینا لینا آروم باش
منو از آغوشش در آورد و یکی از دوستاش رو دور کمرم گذاشت و اون یکی دستش رو روی صورتم
اشکام رو پاک کرد و گفت
-دیگع گریه نکن که نمیتونم تحمل کنم!باشه؟
سرم رو به نشانه باشه تموم دادم .
صورتش رو نزدیکم کرد و لباس رو نزدیک لبام کرد
بوسه رو شروع کرد..
#برادرناتنی
+تو ت تو تووو به من زور میگی . اذیتم میکنییی میفهمی؟ دستمم که فشار میدی . مثل چی درد داره نیفهمی؟؟؟سرم داد میزنی میفهمییی؟ ل ل لعنتیییی میفهمی چی میگم؟ها
شروع به مشت زدن به سینش کردم و ادامه دادم
+اصلا ازت خوشم نمیاد . نمیفهمم فازت چیه
یکی بهم حمله کرده بعد تو میگی دوست پسرمههه؟؟
میخواستم ادامه بدم که منو تو آغوشش گرفت
نتونستم دیگه اشکام رو نگه دارم که بغضم ترکید
آسمان سرازیر شد و شروع به گریه کردن کردم
-هیش آروم باش دیگه اذیتت نمیکنم خوبه؟دیگه گریه نکن باشه؟لینا لینا آروم باش
منو از آغوشش در آورد و یکی از دوستاش رو دور کمرم گذاشت و اون یکی دستش رو روی صورتم
اشکام رو پاک کرد و گفت
-دیگع گریه نکن که نمیتونم تحمل کنم!باشه؟
سرم رو به نشانه باشه تموم دادم .
صورتش رو نزدیکم کرد و لباس رو نزدیک لبام کرد
بوسه رو شروع کرد..
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
۳۰ اردیبهشت
۲ خرداد
۴ خرداد
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۱۴
تو کل راه اصلا باهاش حرف نزدم . نگاه های سنگینش رو حس میکردم .
-خب چیزه ببین ام ... اشتباه از من بود
اهمیت ندادن و از پنجره به بیرون نگاه میکردم .
یهو هوا بارونی شد . گوشیم شروع به لرزیدن کرد
گوشیم رو از تو کیفم در آوردم
-کیه؟
+به تو مربوط نیس
جواب دادم
+الو
×سلام دخترم کجایی
+سلام بابا تو راهم
×الکس پیشته؟
+اره
×اذیتت که نکرد
+کم و بیش
×هوففف . میخواستم بگم به مناسبت برگشتت به خونه فردا مهمونی داریم آما ه باشید
+باشه بابا
×فعلا دخترم
+فعلا
تماس قطع شد
-بابا چی میگفت
+میگه فردا مهمونیه آماده باشید
-مهمونی چی؟مناسبتش چیه؟
+برگشت من
بعد مدتی رسیدیم
بدون هیچ حرفی رفتم طبقه بالا دستم رو گذاشتم رو دستگیره در که حس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته
-بیب هنوز قهری؟
+دستت رو بردار
-ام خب میخوای از دلت در بیارم؟
+گمشو
-اتاق من یا اتاق تو؟
+اه برو بمیرررر هول
خندید و بغلم کرد
-خب بزار خودم انتخاب کنم
که صدای بابا از پایین اومد
+هاهااا ریدی
گذاشتتم زمین
-جبران ک میکنم عزیزم
دوتایی رفتیم پایین
×بچه ها مهمون داریم
-وای لعنتییی دختر دایی جن*ده
+ها؟
٪اوه بیبییییییی
میخواست الکس رو بغل کنه که الکس جا خالی داد
-دوس دختر دارم نزدیک نیا
٪چی؟؟؟؟
دختره شروع کرد به زار زدن
به الکس نگاه کردم
+این چ کاری بود؟؟
-عروسکم حسودی میکنه خب!
+عروسکت کیه؟
-با چشمای خمارش نگام میکرد و نزدیک تر اومد . لبش رو نزدیک گوشم کرد و گفت
-توو
یکهو گرمم شد
دیدم الکس میخنده و بهم نگاه میکنه
از در یه پسر زن خیلی باکلاس اومد و نزدیکم شد
/اووووو نوه عزیزمممم
بغلم کرد
منم بغلش کردم و گفتم
+مادربزرگگ
بعد اون یه پسر خوشگل وارد شد به همه سلام کرد ولی به الکس نه
تعجب کردم
نزدیکم شد و دستم رو گرفت
∆او چه خانم زیبایی
دستم رو کشیدم عقب
∆خودمو معرفی نکردم من یاوین پسر عموتم
+ا آهان خوش بختم
×خب به خاطر کم بود اتاق الکس و لینا تو یه اتاق میخوابن
الکس با نگاهی شیطانی بهم نگاه کرد و چشمک زد
یاوین و لالیگا هم تو ی اتاق
من و داداشم تو یه اتاق
مادربزرگ و مادر لالیگا تو یه اتاق
شب خوش
همه رفتن تو اتاقای خودشون . من و الکس موندیم
-خب خب خب
تمام توانم رو گذاشتم و دویدم
-هرچقدر بدوویی بازم بهت میرسم . اتاقامون یکیه ها
وای وای وای نهههههههه
#برادرناتنی
Part-۱۴
تو کل راه اصلا باهاش حرف نزدم . نگاه های سنگینش رو حس میکردم .
-خب چیزه ببین ام ... اشتباه از من بود
اهمیت ندادن و از پنجره به بیرون نگاه میکردم .
یهو هوا بارونی شد . گوشیم شروع به لرزیدن کرد
گوشیم رو از تو کیفم در آوردم
-کیه؟
+به تو مربوط نیس
جواب دادم
+الو
×سلام دخترم کجایی
+سلام بابا تو راهم
×الکس پیشته؟
+اره
×اذیتت که نکرد
+کم و بیش
×هوففف . میخواستم بگم به مناسبت برگشتت به خونه فردا مهمونی داریم آما ه باشید
+باشه بابا
×فعلا دخترم
+فعلا
تماس قطع شد
-بابا چی میگفت
+میگه فردا مهمونیه آماده باشید
-مهمونی چی؟مناسبتش چیه؟
+برگشت من
بعد مدتی رسیدیم
بدون هیچ حرفی رفتم طبقه بالا دستم رو گذاشتم رو دستگیره در که حس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته
-بیب هنوز قهری؟
+دستت رو بردار
-ام خب میخوای از دلت در بیارم؟
+گمشو
-اتاق من یا اتاق تو؟
+اه برو بمیرررر هول
خندید و بغلم کرد
-خب بزار خودم انتخاب کنم
که صدای بابا از پایین اومد
+هاهااا ریدی
گذاشتتم زمین
-جبران ک میکنم عزیزم
دوتایی رفتیم پایین
×بچه ها مهمون داریم
-وای لعنتییی دختر دایی جن*ده
+ها؟
٪اوه بیبییییییی
میخواست الکس رو بغل کنه که الکس جا خالی داد
-دوس دختر دارم نزدیک نیا
٪چی؟؟؟؟
دختره شروع کرد به زار زدن
به الکس نگاه کردم
+این چ کاری بود؟؟
-عروسکم حسودی میکنه خب!
+عروسکت کیه؟
-با چشمای خمارش نگام میکرد و نزدیک تر اومد . لبش رو نزدیک گوشم کرد و گفت
-توو
یکهو گرمم شد
دیدم الکس میخنده و بهم نگاه میکنه
از در یه پسر زن خیلی باکلاس اومد و نزدیکم شد
/اووووو نوه عزیزمممم
بغلم کرد
منم بغلش کردم و گفتم
+مادربزرگگ
بعد اون یه پسر خوشگل وارد شد به همه سلام کرد ولی به الکس نه
تعجب کردم
نزدیکم شد و دستم رو گرفت
∆او چه خانم زیبایی
دستم رو کشیدم عقب
∆خودمو معرفی نکردم من یاوین پسر عموتم
+ا آهان خوش بختم
×خب به خاطر کم بود اتاق الکس و لینا تو یه اتاق میخوابن
الکس با نگاهی شیطانی بهم نگاه کرد و چشمک زد
یاوین و لالیگا هم تو ی اتاق
من و داداشم تو یه اتاق
مادربزرگ و مادر لالیگا تو یه اتاق
شب خوش
همه رفتن تو اتاقای خودشون . من و الکس موندیم
-خب خب خب
تمام توانم رو گذاشتم و دویدم
-هرچقدر بدوویی بازم بهت میرسم . اتاقامون یکیه ها
وای وای وای نهههههههه
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان • Novel
[برادر ناتنی]
Part-۱۵
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق الکس شدم
شتتتتت چرا من و اون دوتایی...
اوفففف دختر بکش بیرون از این فکر
در اتاق باز شد
-بیب دیدی ک گفتم جبران میکنم؟
+چ چ چیو؟؟
در اتاق و قفل کرد
بهم نزدیک و نزدیک تر میشد
شتتتتتتت
کمرم رو گرفت
-اومممم بوی عطر توت فرنگیم همیشه منو مست میکنه
+چ چیزه برو عقب
-منتظر این لحظه بودم برم عقب ؟
لباش رو روی لبام قرار داد . هر موقع ک نگاهم میکرد ضربان قلبم میومد بالا چه برسه ببوستم
بعد چند دقیقه هر دومون نفس نفس میزدیم .
-خب بیا بریم راند بعد
که هلش دادم
+اه ولم کن دیگهههه
داشت نگام میکرد ولی اون نگاه . ناراحت شدنشو نشون میداد
-اوکی
رفت رو تخت نشست و کرواتشو در آورد . روی تخت دراز کشید و روش رو کرد اون ور
چراغو خاموش کردم و رفتم رو تخت و روم رو اون ور کردم
ساعت نزدیکای ۲ بود خوابم نمیبردددد
احساس میکردم ناراحت شد . اون فرد تسلیم بشویی نبود
رفتم نزدیکش
+قهری؟
جوابم رو نداد
+با تو ام
جواب نداد
برای اینکه ببینم بیداره رفتم سراغ کار دیگه ای
+حیف ک خوابی آخه میخواستم ک هرکاری میخوای باهام بکنی.
یهو چرخید سمتم و نگام کرد
-هرکاری
شتتتتت اون جوری نگام نکن
+ه ه ه هر کاری
اومد سمتم و روم خیمه زد بوسیدن رو شروع کرد و دکمه های پیراهنش رو باز کرد ...
دستش رو گذاشت رو گردنم
-تلافی وقتایی ک اذیتم میکردی رو امشب پس میدی
لباسامو باز کرد و انداخت اون ور
همه چی عادی بود که درد شدیدی حس کردم
+آییییییی
با گذاشتن لباش رو لبم صدام رو قطع کرد
-بیبببب هیششش!الان همه رو بیدار میکنی
+این چه کاری بود همه رو یه دفعه ای کردی تووووو
دیگه توان نداشتم. بیهوش شدم
چنان رو باز کردم
صبح بود
بغل تخت رو نگاه کردم که دیدم الکس مثل کووالا بغلم کرده
ل ل ل لباسم کوووو
چشمام رو بستم و یاد کارای دیشب افتادم
وای وای وای
خودمو از چنگش درآوردم و رفتم حموم
امروز روز مهمونی بود . یه دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون لباس خوشگلم رو پوشیدم و پاشنه بلندمم پوشیدم نگاهی به تخت کردم که دیدم الکس هنوز خوابه
بلند داد زدم
+هنوززززز خوابببببببییییی
الکس از خواب پرید
-چیشده چیشدههه
+دیر شده
بلند شد و رفت سمت سرویس منم رو تخت نشستم تا بیاد
#برادرناتنی
Part-۱۵
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق الکس شدم
شتتتتت چرا من و اون دوتایی...
اوفففف دختر بکش بیرون از این فکر
در اتاق باز شد
-بیب دیدی ک گفتم جبران میکنم؟
+چ چ چیو؟؟
در اتاق و قفل کرد
بهم نزدیک و نزدیک تر میشد
شتتتتتتت
کمرم رو گرفت
-اومممم بوی عطر توت فرنگیم همیشه منو مست میکنه
+چ چیزه برو عقب
-منتظر این لحظه بودم برم عقب ؟
لباش رو روی لبام قرار داد . هر موقع ک نگاهم میکرد ضربان قلبم میومد بالا چه برسه ببوستم
بعد چند دقیقه هر دومون نفس نفس میزدیم .
-خب بیا بریم راند بعد
که هلش دادم
+اه ولم کن دیگهههه
داشت نگام میکرد ولی اون نگاه . ناراحت شدنشو نشون میداد
-اوکی
رفت رو تخت نشست و کرواتشو در آورد . روی تخت دراز کشید و روش رو کرد اون ور
چراغو خاموش کردم و رفتم رو تخت و روم رو اون ور کردم
ساعت نزدیکای ۲ بود خوابم نمیبردددد
احساس میکردم ناراحت شد . اون فرد تسلیم بشویی نبود
رفتم نزدیکش
+قهری؟
جوابم رو نداد
+با تو ام
جواب نداد
برای اینکه ببینم بیداره رفتم سراغ کار دیگه ای
+حیف ک خوابی آخه میخواستم ک هرکاری میخوای باهام بکنی.
یهو چرخید سمتم و نگام کرد
-هرکاری
شتتتتت اون جوری نگام نکن
+ه ه ه هر کاری
اومد سمتم و روم خیمه زد بوسیدن رو شروع کرد و دکمه های پیراهنش رو باز کرد ...
دستش رو گذاشت رو گردنم
-تلافی وقتایی ک اذیتم میکردی رو امشب پس میدی
لباسامو باز کرد و انداخت اون ور
همه چی عادی بود که درد شدیدی حس کردم
+آییییییی
با گذاشتن لباش رو لبم صدام رو قطع کرد
-بیبببب هیششش!الان همه رو بیدار میکنی
+این چه کاری بود همه رو یه دفعه ای کردی تووووو
دیگه توان نداشتم. بیهوش شدم
چنان رو باز کردم
صبح بود
بغل تخت رو نگاه کردم که دیدم الکس مثل کووالا بغلم کرده
ل ل ل لباسم کوووو
چشمام رو بستم و یاد کارای دیشب افتادم
وای وای وای
خودمو از چنگش درآوردم و رفتم حموم
امروز روز مهمونی بود . یه دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون لباس خوشگلم رو پوشیدم و پاشنه بلندمم پوشیدم نگاهی به تخت کردم که دیدم الکس هنوز خوابه
بلند داد زدم
+هنوززززز خوابببببببییییی
الکس از خواب پرید
-چیشده چیشدههه
+دیر شده
بلند شد و رفت سمت سرویس منم رو تخت نشستم تا بیاد
#برادرناتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
۴ خرداد