رمان من 🥹✨
رمان من 🥹✨
85دنبال کننده
𝙔𝙤𝙪 𝙘𝙖𝙣 𝙞𝙢𝙞𝙩𝙖𝙩𝙚 𝙢𝙚...!
𝙗𝙪𝙩 𝙮𝙤𝙪 𝙘𝙖𝙣'𝙩 𝙗𝙚 𝙢𝙚(:🧸cherry_blossomthought_balloon.
↺تو ﻣﯾتوﻧى از ﻣن تقليد ڪﻧى𔘓↭🏳‍rainbowdroplet
↭⤹ولى ﻧﻣﯾتوﻧى ﻣن ﺑاﺷى⤸lollipopthought_balloon
𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕: 01/04/20 scissorsballoon
𝑰𝒏𝒇𝒐: @my__novelzap️🧡
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۴ شهریور
رمان من 🥹✨
رمان من 🥹✨
#پارت_99
نمیتونستم چیزی بگم ولی سعی کردم جیغ بکشم ک موفق هم شدم جیغ کشیدم همه رفتن رو هوا با زبون بند اومده گفتم : آ...آ...نابل
همگی از ترس دوباره وسیله هارو سریع جمع کردیم و الفرار اما باید بگم آنابل همینجوری عین گاو دنبالمون بود لعنتی بس نمی کرد ک رسیدیم ب ی جایی ک معلوم نبود کجاست آنابل هم پشت اون درختای خوفناک ی لبخند شیطانی زد و محو شد ...
آنالیز:بچه ها ی پل!!
پارسا: خب بیاید بریم...
مامانم:صب کن ببینم مگه نفمیدی نیلا چی گف ؟!
پارسا: خب گفت از رو مل رد شید دیگع
مامانم: دهنت سرویسjoy
گفت از رو پل رد شید ولی گفت از رو این رد نشید چون ی دروغ بزرگه باید ۵ کیلو متر دیگع هم بریم جلوneutral_face
آلیس: خب اره مامان ولی فک کنم دیگع همینجا یکم استراحت کنیم بعد راه بیوفتیم بهتره ن؟!
آنالیز: اوم
پارسا:خب اره این دوتا راس میگن تو نظرت چیه؟!
م.ا"مخفف مامان":خب ... باشه

بعد یهو متوجه شدیم الکس نیست همه نگران شدیم رفتیم دنبالش بگردیم ک یهو دیدم رفته لم داده کنار ی سنگ و خُروپفش کل منطقه رو برده هوا...

"نیم ساعت بعد"

نزدیکای غروب بود
چادر رو زدیم و آتیش رو روشن کردیم همه جمع شدیم کنار آتیش و داشتیم صحبت میکردیم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ شهریور
رمان من 🥹✨
رمان من 🥹✨
#پارت_100
"وایی رسیدیم ب پارت ۱۰۰🥺two_hearts"

"ویو مامان"
حرف از این افتاد ک کم کم سفرمون داره تموم میشه و...
یدفعه حس کردم آلیس یجوری شد رو بهش کردم و گفتم :دخترم چیزی شده؟!
آلیس: عا ... ن!
م.ا:اما صورتت اینک نشون نمیده.
آلیس : من خوبم.
وقتی بقیه رو نگاه کردم متوجه این حالت چهره تو الکس هم شدم از اونم پرسیدم ولی اونم جواب های آلیس رو بهم داد.
کم کم داشتم ب این دوتا شک میکردم و حس مادرانم داشت یچیزی بهم راجب آلیس میگفت اما اهمیتی ندادم و این حس رو خفه کردم.
همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم ک با صدای آنالیز ب خودم اومدم!
آنالیز: هی بیاین بازی کنیم.

جزئیات حال و هوای اون موقع: هوا خیلی سرد بود و هرکی ی پتو دورش بود ، آتیش حس خیلی خوبی ب همه میداد.

همگی موافقت کردیم.
آلیس: حالا چ بازی ایده ای داری؟!
آنی " همون آنالیز حوصله تایپ ندرمjoyneutral_face" :آره ، جرعت حقیقت !!
همه موافق بودن با این بازی پس شروع کردیم ....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ شهریور
رمان من 🥹✨
رمان من 🥹✨
#پارت_101

"ویو آلیس"

پارسا:خب حالا چی بچرخونیم؟!
من ی بطری برداشتم و گفتم ، اینو!
بطری رو چرخوندیم و چرخوندیم و بازی کردیم تا اینکه افتاد ب آنی و الکس ...
آنالیز کثافت هم با اون سوال هاشwoman🏻‍🦯neutral_face

آنی : جرعت یا حقیقت؟!
الکس:حقیقت.
آنی: خب خب خب عاقا پسر ی سوال دارم ازت بگو بینم تا حالا عاشق شدی؟!؟
الکس یکم مکث کرد انگار نمی‌دونست چی بگه و ب ت ت پ ت افتاده بود!
الکس: خب عم راستش خب من عاشق نمیدونم آخه عام چیزه فک نمی...کُکُ نَم ک این سوال رو بتونم جواب بدم

آنی: ای کلک پس شدی!!!
خب میخواستی حقیقت رو انتخاب نکنی بگو حالا ماعم بدونیم کیه!
الکس: خب عام...
عصبانی شدم از این حرفای آنی احساس می‌کردم داره الکس رو عذاب میده رو ب آنی کردم و گفتم: هی بس کن دیگه اگه بخواد میگه شاید دوست نداره بگه.
آنی: تو زر نزن این سوال منه و باید جواب بگیرم
منم گفتم: پوف آنی
آنی: دو دقه ببند ببینم چی میگه
منم ک یکوچولو دوست داشتم ببینم جواب الکس چیه دیگع زیاد پافشاری نکردم و گذاشتم آنی کارشو بکنه .

الکس:خب شما ک ول کن من نیستید پس از جواب من تعجب نکنید ، اوکی؟!
آنی: عوا چ روون حرف زدی تا همین چن ثانیه پیش ب ت ت پ ت افتاده بودی!
گفتم: بس کن دیگع
الکس گفت : خب من اره عاشق شدم.
انی: چن بار؟!
الکس: ۱ بار
انی: کی هس؟!
الکس: خب اون ی دختر خیلی مهربون هست و مث فرشته ها میمونه همونطور ک گفتم خوناشام هستم تونستم تشخیص بدم ک خون اون دختر خیلی شیرینه اما من تونستم موفق بشم جلوی خودمو بگیرم و اون دختر رو گاز نگیرم.
انی: او خب اسمش چیه؟!
الکس:عام اون ، اون اسمش.............
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ شهریور
رمان من 🥹✨
رمان من 🥹✨
#پارت_102

الکس: عام اون ، اون اسمش آلیس!
همون دختری ک توی این جمع نشسته.

"حرفای آلیس تو ذهنش"

خیلی شوکه شده بودم بغض داشت خفم می‌کرد.
نمیدونستم الان تو چ حالیم باید چ ریکشنی نشون بدم ...
اما من چی؟!
من دوسش دارم؟!
حس دوست داشتن چ شکلیه؟!
این عشقه ک الان قلبم داره تند تند میزنه؟!
من دوسش دارم؟!
واقعا دوسش دارم؟!
من هیچ جوابی برای این سوال ندارم این چ حسیه؟!
دوست داشتن اینه ک الان دوست دارم الان پیشش بشینم؟!
شاید!
نمیدونم.

تو همین فکرا بودم و با صدای کمی عصبانی بابام مواجه شدم .
بابا:خب بسه دیگه شب خوبی بود بریم بخوابیم شبتون بخیر.
چهرش ک خیلی عصبانی بود مامانمم خیلی شوکه بود آنالیز جا خورده بود و کمی هم داشت زیر لبی می‌خندید منم ک رنگ و روم پریده بود
همگی بلند شدیم و رفتیم تو چادر تا بخوابیم من رفتم گوشه کنار آنی خوابیدم.
موقع خواب همش داشتم ب حرف های الکس فکر میکردم.

"ریپیت تو ذهن الیس:
خب اون ی دختر خیلی مهربون هست و مث فرشته ها میمونه ... عام اون ، اون اسمش آلیس!
همون دختری ک توی این جمع نشسته.......

"پایان ریپیت"

همینجوری ک حرفاش تو ذهنم می‌پیچید خوابم برد.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان من 🥹✨
رمان من 🥹✨
85دنبال کننده
𝙔𝙤𝙪 𝙘𝙖𝙣 𝙞𝙢𝙞𝙩𝙖𝙩𝙚 𝙢𝙚...!
𝙗𝙪𝙩 𝙮𝙤𝙪 𝙘𝙖𝙣'𝙩 𝙗𝙚 𝙢𝙚(:🧸cherry_blossomthought_balloon.
↺تو ﻣﯾتوﻧى از ﻣن تقليد ڪﻧى𔘓↭🏳‍rainbowdroplet
↭⤹ولى ﻧﻣﯾتوﻧى ﻣن ﺑاﺷى⤸lollipopthought_balloon
𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕: 01/04/20 scissorsballoon
𝑰𝒏𝒇𝒐: @my__novelzap️🧡
مشاهده کانال پیام‌رسان