۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
نجم الدین شریعتی sweat_smilepensivejoyjoy
#طنز
#کربلا 🥺
╭══green_heart═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🤍══╯
#طنز
#کربلا 🥺
╭══green_heart═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🤍══╯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
مداحی جدید #حاج_مهدی_رسولی
شتر در خواب بیند پنبه دانه...
╭══green_heart═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🤍══╯
شتر در خواب بیند پنبه دانه...
╭══green_heart═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🤍══╯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
فقط میدان فیزیکی شهر به تنهایی کافی نیست
لازمه میدان غیر فیزیکی و مجازی هم اندکی
توسط مردم به دست گرفته و حمایت بشه
لازمه میدان غیر فیزیکی و مجازی هم اندکی
توسط مردم به دست گرفته و حمایت بشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
تا وقتی که روحیه دلسوزی و همدردی میان مردم جریان نداشته باشه؛ اتحاد، پوشالی خواهد بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
حمایت بی قید و شرط، پیش دستی در عمل نیکو، ارکان مهمی هستن
که کسی بهشون توجهی نداره
اصولا، محبتی و لطفی که فقط برای جبران لطفِ گذشته انجام بشه، ارزشی نداره چون خالص نیست
که کسی بهشون توجهی نداره
اصولا، محبتی و لطفی که فقط برای جبران لطفِ گذشته انجام بشه، ارزشی نداره چون خالص نیست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
ممکنه حرفام اشتباه باشه 🫴🏻
ولی این نظرات شخصی منه
ولی این نظرات شخصی منه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
جناب محترم شهردار تهران، آقای علیرضا زاکانی
╭══green_heart═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🤍══╯
╭══green_heart═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🤍══╯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
امام علی(ع) در جواب برخی که معاویه را زیرکتر از او میپنداشتند میفرماید : «به خدا سوگند، معاویه زیرکتر از من نیست ، لکن شیوه او مکاری و جنایت است . اگر مکر و حیله ، ناخوشایند نمیبود ، من زیرکترین مردم بودم»
نهجالبلاغه - خطبه 200
نهجالبلاغه - خطبه 200
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
beginnerروایت ازدواج عروس رهبر شهید (همسر آقا سید مجتبی ) که شهید شدند، از زبان پدر شهیده، آقای حداد عادل
sparkle️ #ازدواج پسر آقا (۱)
small_blue_diamond در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبیرستان است و میخواهد کنکور بدهد.»
question آن خانم گفته بود: «حالا نمیشود ما بیاییم دختر را ببینیم؟»
recycle️ خانم ما گفته بود: «نمیشود. اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. من نمیدانم چه کسی میخواهد بیاید!»
eight_spoked_asterisk️ آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبری هستم.»
small_blue_diamond خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم. صبر کنید با آقای دکتر صحبت میکنم، بعد شما را خبر میکنم.»
small_blue_diamond بعداً تماس گرفتند که ما حرفی نداریم. با خودمان میگفتیم شاید آنها آمدند ولی نپسندیدند. پس برای اینکه دختر هوایی نشود، بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند تا بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند. پس قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان. از قضا، خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود. ساعتی را خانم ما هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا میزنم و به دفتر میآورم بعد شما او را ببینید.» او را دیدند. دختر هم رفت سر کلاس. خانم آقا هم رفتند.
small_red_triangle چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره کردند. خوب نیامده.»
small_blue_diamond من بعداً گفتم: «خدا را شکر که دختر ما نفهمید؛ مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
small_blue_diamond يک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره میخواهیم بیاییم.
question خانم ما گفته بود: «خانم، چی شده دوباره میخواهید بیایید؟ آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده.»
recycle️ خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبی است و نمیتوانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهید، بیاییم.»
small_blue_diamond آن موقع، دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما، با یک قواره پارچه به عنوان هدیه تا عروس را ببینند و گفتوگو کنند. آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند، از دخترم پرسیدم: «نظرتان چیست؟» ایشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فکرهایت را بکن!»
🤝 بعد از چند روز رفتم پیش آقا. آقا فرمودند: «داریم خویش و قوم میشویم!»
interrobang️ گفتم: «چه طور؟!»
eight_spoked_asterisk️ گفتند: «اینها آمدند و پسندیدند و در گفتوگو به نتیجه رسیدهاند.» و پرسیدند: «نظر شما چیست؟»
small_blue_diamond گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست!»
eight_spoked_asterisk️ آقا گفتند: «نه، بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما وضع مناسبی است، ولی [وضع زندگی] ما اینجور نیست و اگر بخواهم تمام زندگیام را بار کنم، غیر از کتابهایم
يک وانت بار میشود. اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و يک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین میآیند و با من دیدار میکنند. من پول ندارم که خانه بخرم. يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی و يک طبقه را مجتبی زندگی میکند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود! يک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما يک زندگی این جوری داریم. شما این جوری زندگی نکردهاید، نسبتاً زندگی خوبی دارید؛ خونه دارید، زندگی دارید. حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود، مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. میخواهد روحانی شود و برود قم درس بخواند و زندگی بکند و... همه را بگو تا بداند.»
white_check_mark من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شديم.
small_blue_diamond آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران. ایشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگیشان را از آن در میآورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه، برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد، همان را مهریه دختر بگذارید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمیخوانم -تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهید، میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم، چون تا حالا برای مردم نخواندم پس برای عروسم هم نمیخوانم. بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشکالی هم ندارد. از نظر من اشکالی ندارد.
small_blue_diamond ما گفتیم: «نه آقا، این که نمیشود. ولی باشد. حالا من صحبت میكنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
eight_spoked_asterisk️ گفتند: «میتوانید مراسم عقد را در تالار بگیرید، ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
point_left ادامه در پست بعدی...
sparkle️ #ازدواج پسر آقا (۱)
small_blue_diamond در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبیرستان است و میخواهد کنکور بدهد.»
question آن خانم گفته بود: «حالا نمیشود ما بیاییم دختر را ببینیم؟»
recycle️ خانم ما گفته بود: «نمیشود. اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. من نمیدانم چه کسی میخواهد بیاید!»
eight_spoked_asterisk️ آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبری هستم.»
small_blue_diamond خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم. صبر کنید با آقای دکتر صحبت میکنم، بعد شما را خبر میکنم.»
small_blue_diamond بعداً تماس گرفتند که ما حرفی نداریم. با خودمان میگفتیم شاید آنها آمدند ولی نپسندیدند. پس برای اینکه دختر هوایی نشود، بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند تا بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند. پس قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان. از قضا، خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود. ساعتی را خانم ما هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا میزنم و به دفتر میآورم بعد شما او را ببینید.» او را دیدند. دختر هم رفت سر کلاس. خانم آقا هم رفتند.
small_red_triangle چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره کردند. خوب نیامده.»
small_blue_diamond من بعداً گفتم: «خدا را شکر که دختر ما نفهمید؛ مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
small_blue_diamond يک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره میخواهیم بیاییم.
question خانم ما گفته بود: «خانم، چی شده دوباره میخواهید بیایید؟ آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده.»
recycle️ خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبی است و نمیتوانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهید، بیاییم.»
small_blue_diamond آن موقع، دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما، با یک قواره پارچه به عنوان هدیه تا عروس را ببینند و گفتوگو کنند. آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند، از دخترم پرسیدم: «نظرتان چیست؟» ایشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فکرهایت را بکن!»
🤝 بعد از چند روز رفتم پیش آقا. آقا فرمودند: «داریم خویش و قوم میشویم!»
interrobang️ گفتم: «چه طور؟!»
eight_spoked_asterisk️ گفتند: «اینها آمدند و پسندیدند و در گفتوگو به نتیجه رسیدهاند.» و پرسیدند: «نظر شما چیست؟»
small_blue_diamond گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست!»
eight_spoked_asterisk️ آقا گفتند: «نه، بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما وضع مناسبی است، ولی [وضع زندگی] ما اینجور نیست و اگر بخواهم تمام زندگیام را بار کنم، غیر از کتابهایم
يک وانت بار میشود. اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و يک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین میآیند و با من دیدار میکنند. من پول ندارم که خانه بخرم. يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی و يک طبقه را مجتبی زندگی میکند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود! يک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما يک زندگی این جوری داریم. شما این جوری زندگی نکردهاید، نسبتاً زندگی خوبی دارید؛ خونه دارید، زندگی دارید. حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود، مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. میخواهد روحانی شود و برود قم درس بخواند و زندگی بکند و... همه را بگو تا بداند.»
white_check_mark من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شديم.
small_blue_diamond آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران. ایشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگیشان را از آن در میآورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه، برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد، همان را مهریه دختر بگذارید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمیخوانم -تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهید، میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم، چون تا حالا برای مردم نخواندم پس برای عروسم هم نمیخوانم. بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشکالی هم ندارد. از نظر من اشکالی ندارد.
small_blue_diamond ما گفتیم: «نه آقا، این که نمیشود. ولی باشد. حالا من صحبت میكنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
eight_spoked_asterisk️ گفتند: «میتوانید مراسم عقد را در تالار بگیرید، ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
point_left ادامه در پست بعدی...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
sparkle️ #ازدواج پسر آقا (۲)
point_left ادامه پست قبلی...
small_blue_diamond گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح میدانید.
eight_spoked_asterisk️ فرمودند: «میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد جا میشوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت میکنیم.»
small_blue_diamond ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمیگیرد. ما حتی قوم و خويشهای درجه اولمان را نمیتوانستیم دعوت کنیم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور. ایشان از غیر فامیلشان هم، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک رقم غذا نیز درست کردیم.
🟢 قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر میخواهم، نه ساعت میخواهم و نه چیز دیگری.»
small_blue_diamond من هم گفتم حداقل يک حلقه که میگیرد. آقا گفتند: «چه کار کنم، مجتبی؟!»
🟢 آقا مجتبی گفت: «نمیخواهم.» بعد، آقا يک انگشتر عقیق داشت. گفتند: «این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده. اگر دخترتان قبول میکند، من این را هدیه میدهم به ایشان. ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.»
small_blue_diamond پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود. دادیم یک انگشترسازی و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان. این شد حلقه داماد.
small_blue_diamond به آقا گفتم: «توی همه این مسائل احتیاط کردیم. دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.»
eight_spoked_asterisk️ آقا فرمودند: «دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.»
small_blue_diamond ما داشتیم در همان ايام عروسی میگرفتیم برای پسرمان و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه، قبل از آنکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد.
eight_spoked_asterisk️ آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی میدهم و شما هم يک فرش.»
small_blue_diamond مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول کشید، تا آمدند عروس را ببرند، خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه. دیدیم آقا همینطور بیدار نشستهاند منتظرند که عروس را بیاورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود میدانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما، من هم بدرقهاش کنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.»
ok_hand ما تعجب کرده بودیم و فکر نمیکردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را میخواهند بیاورند.
small_blue_diamond خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود، غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقای دکتر، امشب شام هم نداشتیم. من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟ یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم. گفتم که بیاور. حالا یک چیزی میخوریم!»
white_check_mark بعد هم که دخترمان وارد شد، آقا نشستند و چند دقیقهای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند، خوشآمد گفتند. بعد برگشتیم.
speech_balloon راوی: دکتر غلامعلی حداد عادل، پدر عروس رهبر شهید انقلاب
books منبع: کتابچه قائد اُمت، کاری از اندیشکده راهبردی سعداء
#رهبر_شهید
point_left ادامه پست قبلی...
small_blue_diamond گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح میدانید.
eight_spoked_asterisk️ فرمودند: «میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد جا میشوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت میکنیم.»
small_blue_diamond ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمیگیرد. ما حتی قوم و خويشهای درجه اولمان را نمیتوانستیم دعوت کنیم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور. ایشان از غیر فامیلشان هم، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک رقم غذا نیز درست کردیم.
🟢 قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر میخواهم، نه ساعت میخواهم و نه چیز دیگری.»
small_blue_diamond من هم گفتم حداقل يک حلقه که میگیرد. آقا گفتند: «چه کار کنم، مجتبی؟!»
🟢 آقا مجتبی گفت: «نمیخواهم.» بعد، آقا يک انگشتر عقیق داشت. گفتند: «این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده. اگر دخترتان قبول میکند، من این را هدیه میدهم به ایشان. ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.»
small_blue_diamond پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود. دادیم یک انگشترسازی و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان. این شد حلقه داماد.
small_blue_diamond به آقا گفتم: «توی همه این مسائل احتیاط کردیم. دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.»
eight_spoked_asterisk️ آقا فرمودند: «دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.»
small_blue_diamond ما داشتیم در همان ايام عروسی میگرفتیم برای پسرمان و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه، قبل از آنکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد.
eight_spoked_asterisk️ آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی میدهم و شما هم يک فرش.»
small_blue_diamond مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول کشید، تا آمدند عروس را ببرند، خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه. دیدیم آقا همینطور بیدار نشستهاند منتظرند که عروس را بیاورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود میدانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما، من هم بدرقهاش کنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.»
ok_hand ما تعجب کرده بودیم و فکر نمیکردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را میخواهند بیاورند.
small_blue_diamond خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود، غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقای دکتر، امشب شام هم نداشتیم. من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟ یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم. گفتم که بیاور. حالا یک چیزی میخوریم!»
white_check_mark بعد هم که دخترمان وارد شد، آقا نشستند و چند دقیقهای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند، خوشآمد گفتند. بعد برگشتیم.
speech_balloon راوی: دکتر غلامعلی حداد عادل، پدر عروس رهبر شهید انقلاب
books منبع: کتابچه قائد اُمت، کاری از اندیشکده راهبردی سعداء
#رهبر_شهید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
قهرمان من 🖤🥀
╭══sparkles═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🏴══╯
#جان_فدا #سیدالشهدای_خدمت
#شهید_جمهور_حجت_الاسلام_و_المسلمین_سید_ابراهیم_رئیسی
╭══sparkles═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🏴══╯
#جان_فدا #سیدالشهدای_خدمت
#شهید_جمهور_حجت_الاسلام_و_المسلمین_سید_ابراهیم_رئیسی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ تیر
جوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
heart_eyeso️ بشناسیم ، سرهنگ ابراهیم ذوالفقاری
سخنگوی نظامی قرارگاه خاتم الانبیاء در ایران
small_red_triangle_down شاید این روزها اسمش را شنیده باشی ،
اما داستان او فراتر از چند بیانیه نظامی است.
یک فرمانده جوان ، در دهه چهارم زندگی ،
مسلط به چهار زبان : فارسی ، عربی ، انگلیسی و حتی عبری …
کسی که پیام پاسخ را ، به زبان خودِ دشمن منتقل میکند.
او فقط یک نظامی نیست …
لیسانس ریاضیات دارد ، دکترای فلسفه غرب ،
و حافظ قرآن است .
اما نقطه عطف ماجرا جایی بود که
بزرگترین فرماندهان در یک روز ترور شدند …
و همه گفتند ایران تکیه گاهش را از دست داده .
در همان لحظه ، او صدای ایستادگی شد …
و گفت :
« این جنگ را میدان تعیین میکند ، نه شبکههای اجتماعی »
در کمتر از یک هفته ،
از یک سخنگوی نظامی به چهرهای تاثیرگذار در رسانههای خاورمیانه تبدیل شد .
اما دلیل توجه مردم چه بود ؟
نه فقط تواناییهایش …
بلکه امیدی که ایجاد کرد .
امید به ظهور یک فرمانده جوان ،
که هم حکمت دارد ، هم اقتدار …
☫ ╭┈──── seedling
╰─┈➤
╭══🥀═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🖤══╯
سخنگوی نظامی قرارگاه خاتم الانبیاء در ایران
small_red_triangle_down شاید این روزها اسمش را شنیده باشی ،
اما داستان او فراتر از چند بیانیه نظامی است.
یک فرمانده جوان ، در دهه چهارم زندگی ،
مسلط به چهار زبان : فارسی ، عربی ، انگلیسی و حتی عبری …
کسی که پیام پاسخ را ، به زبان خودِ دشمن منتقل میکند.
او فقط یک نظامی نیست …
لیسانس ریاضیات دارد ، دکترای فلسفه غرب ،
و حافظ قرآن است .
اما نقطه عطف ماجرا جایی بود که
بزرگترین فرماندهان در یک روز ترور شدند …
و همه گفتند ایران تکیه گاهش را از دست داده .
در همان لحظه ، او صدای ایستادگی شد …
و گفت :
« این جنگ را میدان تعیین میکند ، نه شبکههای اجتماعی »
در کمتر از یک هفته ،
از یک سخنگوی نظامی به چهرهای تاثیرگذار در رسانههای خاورمیانه تبدیل شد .
اما دلیل توجه مردم چه بود ؟
نه فقط تواناییهایش …
بلکه امیدی که ایجاد کرد .
امید به ظهور یک فرمانده جوان ،
که هم حکمت دارد ، هم اقتدار …
☫ ╭┈──── seedling
╰─┈➤
╭══🥀═════ღ❦ღ══╮
@Mr_sMojtabaKhamenei
╰══ღ❦ღ═════🖤══╯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKAجوانان پیرو حضرت آقـا سیدمجتبی خامنهای مُدَّظلهُالعالی💚
162دنبال کننده
🟢تأسیس : ۲۳/اسفند/۱۴۰۴
باز ارسالِ محتوای کانال حلاله ، نه ب کپی!+1🏻white_check_mark
مُدَّ ظِــلُّــهُ العالی: به معنی «سایه ی بلندش پایدار باد🫀»
یادداشت های یک دائم الدانشجو که میان شهادت آنی و درجا و زندگی که با وجود سختی ها خیلی دوستش دارد ، بی درنگ انتخابش شهادت است
مشاهده کانال پیامرسانباز ارسالِ محتوای کانال حلاله ، نه ب کپی!+1🏻white_check_mark
مُدَّ ظِــلُّــهُ العالی: به معنی «سایه ی بلندش پایدار باد🫀»
یادداشت های یک دائم الدانشجو که میان شهادت آنی و درجا و زندگی که با وجود سختی ها خیلی دوستش دارد ، بی درنگ انتخابش شهادت است