دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
83دنبال کننده
sunflower«صفحه‌ی اصلی مطهره حیدری»sunflower
#پاکی‌وپلیدیpoint_down🏻crystal_ball
{مشاهده صفحه روبینو}
#ردپای‌شیطان
#نمسیس
#معشوقه‌ی‌فراری‌استاد«دوفصلی»
#جانا
.
درحال تایپ:دلبرجان kisswine_glass📿
.
cherry_blossom این‌جا با هم دنیای آرامش و انگیزه و ماجراجویی می‌سازیم🥰v🏻
@motahareh_heydari

xهرگونه کپی حتی باذکر نام نویسنده پیگردقانونی والهی داردx
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت375
#مطهره_حیدری

دستم و پایین آوردم و خنده کنان گفتم: هیچی همین‌طوری الکی خنده‌مون گرفت.
خندید و به بهادر نگاه کرد.
- روبه روی هم نشستید، با نگاه‌هاتون چی رد و بدل می‌کنید که از دیدِ ما پنهونه شیطون‌ها؟
جلوی خنده‌م و گرفتم.
باز شیطنت آقاجون گل کرد.
بهادر با این‌که می‌دیدم یه کم خجالت زده شده گفت: پرسیدن نداره آقاجون، شما عالم در عالمید.
مامان بهادر مجلس و سمت خودش کشید.
- بچه‌م قرار گرفته، این سال‌ها آروم و قرار توی چشم‌هاش نداشت، امروز که دیگه به طرز عجیبی چشم‌هاش برق می‌زنند، مادرم می‌فهمم، چی شده؟
لبم جمع شد و بهادر زیر چشمی بهم نظر انداخت.
سکوت کردیم و طفره رفتیم.
جو سنگینی بینمون حاکم شده بود. انگار عمو هم به دنبال جواب بود که منتظر نگاهمون می‌کرد.
صدایی جز راویِ مستند که شرح حال یه سنجاب رو می‌گفت نبود.
قلبم آغشته به استرس می‌تپید.
دوست دارم بهادر ماجرا رو بگه اما خب، چه میشه کرد که صبر پیشه کرده.
داشتم دست و پا می‌زدم یه جوری اوضاع رو بپیچونم تا دروغم نشه که بهادر به حرف اومد: یه مسئله‌ای وجود داره ان شاء الله زمانش برسه میگم اما الان لطفا اصرار نکنید که حرفم و باز کنم.
عمو بی‌مخالفت سری تکون داد و زن عمو اخمی روی پیشونیش نشست. بلند شد و با چهره‌ای مکدر سینی و سبد سبزی رو برداشت و از هال بیرون رفت.
نگاه بهادر که به نگاهم گره خورد چشم و ابرو رفتم، جوری که بهش بفهمونم دیدی راست گفتم؟

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت376
#مطهره_حیدری


یه دفعه از جاش بلند شد و رفت که چشم‌هام گرد شدند.
- بهادر؟ کجا میری؟
چرخید سمتم. فکر کردم الان میگه پیش مامانم ولی گفت: میرم اون یکی عمارت لباس عوض کنم.
از جام بلند شدم.
- منم باهات میام، این مقنعه داره اذیتم می‌کنه.
سری جنبوند. خواست بره که سریع مانعش شدم: چاییت!
برگشت و خم شد. حینی که وایساده چای می‌خورد منم دو زانو چاییم و با یه قند حل و فصلش کردم.
عمو: زود بیاین که غذا از دهن نیوفته.
بهادر: چشم.
باهم از هال بیرون اومدیم.
- گلبانو اگه حرفم ناحقه بگو.
سینی دستم بود که ببرم بذارم توی آشپزخونه اما صدای زن عمو و حرفش وسط راه متوفقم کرد. لباس بهادر رو هم گرفتم تا توی دید نره.
- من‌که می‌دونم چی توی سر بهادر می‌گذره اما خودت یه کم فکر کن ببین جور درمیاد؟ دلبر می‌خواد آزاد بگرده اما پسر من کسیه که اعتقاداتش براش مهمند، این دوتا صد درجه باهم توفیر دارند، آبشون نمیشه تو یه جوب بره، تو با دخترت حرف بزن، منم با پسرم حرف می‌زنم، بیا منصرفشون کنیم، تصمیمشون آخر و عاقبت نداره.
فکم چفت شده بود و قلبم پر از آشوب.
چشمم به بهادر بود اما چشم‌های اون بسته و یه دستش توی مشتِ اون دستش اسیر بود و فشار می‌داد.
- ما که هنوز مطمئن نیستیم ملوک! از کجا معلوم منظور بهادر یه چیز دیگه نباشه؟ اگه قبل از مشخص شدن بریم حرف بزنیم چهره‌ی خوبی نداره!

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت377
#مطهره_حیدری


به یک دفعه بهادر جا گذاشت و رفت. اومدم صداش بزنم اما منصرف شدم.
با خلقی تنگ شده سمت آشپزخونه قدم برداشتم.
اخم‌هام درهم بود که وارد شدم. گردن هردو سریع به سمتم چرخید. صدای جز و ولز شامی میومد و مامان هم پای گاز وایساده بود. زن عمو هم جلوی اپن.
سینی رو گذاشتم کنار ظرفشویی و بدون شستن هیچی راهی که اومدم رو برگشتم.
مامان: دلبر؟
- میرم لباس عوض کنم.
زود از آشپزخونه فرار کردم و خودم و به در ورودی رسوندم.
صندل‌های پاشنه بلندم رو پوشیدم و از ساختمون بیرون زدم.
همین که در رو بستم دوون دوون از پله‌ها پایین اومدم.
عمارت رو که دور زدم بهادر رو دیدم که رفت توی خونه‌شون.
از گرمی خورشید دستم و جلوی صورتم گرفتم.
به ساختمون که رسیدم پله‌ها رو بالا رفتم و بدون وقفه در توریش و باز کردم و دستگیره‌ی در چوبی رو پایین بردم.
وارد شدم و در رو بستم. کفش‌هام و درآوردم و همون‌جا کنار دیوار انداختم.
فضا گرم بود. انگار که تازه، بهادر که اومده کولر روشن شده.
مقنعه رو از سرم کندم و یه نفس راحت کشیدم.
به سمت پله‌ها می‌رفتم که موهای ریخته شده روی صورتم و بالای سرم بردم.
یه اضطراب و حال بد افتاده بود به جونم.
خیالم از بابت عمو راحته اما از قرار معلوم مامان بهادر به رابطه‌مون رضا نمیده.
این باعث نمیشه از تصمیمم پشیمون بشم، نه اصلا ولی این‌جور که بوش میاد یه چالش بزرگ روبه رومونه.
طبقه‌ی بالا رسیدم. در اتاق بهادر بسته بود.
توی اتاق مهمان رفتم و مانتوم و از تنم درآوردم.
کیف دور کمرم و باز کردم و کنار مانتو، روی تخت انداختم.
بعد از این‌که تاپ و شلوارمم از تنم کندم با همون نیمه برهنگیم دراز کشیدم روی تخت و دست‌هام و زیر سرم بردم.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت378
#مطهره_حیدری

هم خسته بودم، هم کوفته.
دستم روی شکمم نشست.
شکمم آشوب بود، جوری که می‌فهمیدم یه موجود داره داخلش رشد می‌کنه. موجودی که نتیجه‌ی بی بند و باریِ گذشته‌مه، بی‌حد و مرز بودنم.
اگه مامان بهادر بفهمه، حتی اگه یه درصدم احتمال داشته باشه موافقت کنه، دیگه این کار رو نمی‌کنه.
نکنه تصمیم و به شهاب بگم و بخواد برای جدایی انداختن بینمون آدم اجیر کنه تا مدارک کارهای این چند ماهم و برسونه دستش؟! حس می‌کنم همچین آدمی باشه.
دلم از استرس بهم پیچید که صورتم به هم ریخت.
رو پهلوی راست خوابیدم و دستم و زیر بالشت بردم.
این‌قدر که امروز استرس خوردم اشتهای ناهار ندارم.
گشنه‌م هست اما بدون اشتها.
قبلا برای پرت کردن حواسم خودم و با رابطه مشغول می‌کردم ولی حالا هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسه جز خوابیدن.
روی تخت نشستم و تای پتو رو باز کردم.
کشیدم روی خودم و خوابیدم. خنکی پتو تا عمق جونم نفوذ می‌کرد و لذت خاصی بهم می‌داد.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت. خواب به چشم‌هام نمیومد.
هر دم ذهنم بیشتر درگیر سالی که بهم گذشت می‌شد.
آشناییم با فرزاد درست شبیه رمان‌های مافیایی بود اما داستانمون به خوبی اون‌ها تموم نشد.
اگه کشته نمی‌شد شاید تا حالا باهاش ازدواج کرده بودم.
ولی چه عجیب سرنوشت من و رسوند به مردی که سیزده سال توی عاشقیم غرق بوده.
مردی که هنوزم مطمئن نیستم لیاقتش و دارم یا نه.
اون‌قدر خوبه که شرمم می‌گیره عاشقش باشم.
غیر ارادی لبخند روی لبم نشست.
لایقش باشم یا نه مهم نیست، دوست دارم داشته باشمش.
چه‌قدر الان دلم می‌خواد بدون هیچ مرزی برم توی اتاقش و بگم بذار تو بغلت بخوابم. مطمئنم لذت بخش‌ترین خواب توی عمرم میشه.
توی اوهام خودم می‌گشتم و با بهادر خاطره سازی می‌کردم که تقه‌ای به در زده شد و وحشیانه از ذهنم بیرونم کشید.
از ترس با شتاب روی تخت نشستم و به زور نفسم بالا اومد.
- دلبرجان؟ می‌تونم بیام داخل؟
لبخندم رنگ گرفت اما این دفعه بزرگ‌تر.
- آره بیا.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت379
#مطهره_حیدری

تا یادم افتاد لختم چشم‌هام گرد شدند. از اون‌جایی که وقت بلند شدن نداشتم چه برسه به لباس پوشیدن، سریع خوابیدم و پتو رو تا زیر گردنم بالا کشیدم.
در رو باز کرد و قبل از این‌که پاش و بذاره داخل تا من و دید تعجب کرد. موهاش کمی نم بودند. لباس و شلوارش و هم با لباس و شلوار خونگی عوض کرده بود.
- سردته؟ تب داری؟
- نه فقط دراز کشیدم خستگیم در بره.
ابروهاش برگشتند پایین. اومد تو و در رو باز گذاشت.
- برای همچین روزی سیزده سال صبر کردم پس اجازه نمیدم حساسیت مادرم ما رو از هم جدا کنه.
تبسمی مهمون لبم شد.
دست‌هاش و توی جیب‌های شلوار ورزشیش فرو کرده و سرش و پایین اندخته بود.
زل زدم بهش. بی‌حرف، توی سکوت.
اون‌قدر طولانی شد که از بالای چشم نگاهم کرد.
- درباره‌ی چیزی که شنیدیم، حرفی نداری که بگی؟
- اول روت و بکن اون طرف لباس بپوشم.
اون گرد شدن لحظه‌ای چشم‌هام و دیدم که به خنده افتادم.
عقب عقب به سمت در رفت.
- پس میرم بیرون، پوشیدی صدام بزن.
برای اولین بار اذیتش نکردم: باشه.
زود رفت بیرون و در رو هم بست.
آروم و زیر لبی خندیدم. پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم. پارکت خنک شده بود و جون می‌داد روش راه بری.
در کشوی کمد رو باز کردم. خواستم آستین کوتاه بپوشم اما نگاه‌های چپ چپ مامان بهادر یادم افتاد.
به جاش یه شومیز یاسی پوشیدم و شلوار گشاد مشکی هم پام کردم. توی تابستون هر چی پیرهن و شلوار گشادتر خنک‌تر.
دستی به موهام کشیدم و بعد صداش زدم.
- بیا تو.
با کمی تعلل در رو باز کرد و برگشت داخل.
تخت رو دور زدم و لبش نشستم.
- این‌قدر که امروز گرما زده شدم گفتم یه چند دقیقه باد به تنم بخوره.
- کارت درست نبود، امکان داره سرما بخوری.
زبون ریختم: وقتی قراره پرستار مهربونی مثل تو داشته باشم پس بذار بخورم.
خنده به لبش اومد.
زدم کنارم.
- بشین.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت380
#مطهره_حیدری

نظری به تخت و بعد من انداخت. تردید رو می‌شد توی چشم‌هاش دید.
- دیگه لخـ*ـت که نیستم بشین!
درآخر تسلیم شد و اومد با فاصله ازم نشست.
نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور.
- این‌قدر که امروز روز سختی داشتم و توی دادگاه فقط استرس کشیدم دلم می‌خواد دست‌هات و باز کنی و بذاری توی بغلت آروم بشم.
بازم سرش پایین افتاد. با دست چپش مشت راستش و فشرد.
- باور کن خودمم بیشتر از هر چیزی این و می‌خوام اما این اواخر بیش از حد از مرزهام رد شدم و این آزارم میده، دوست ندارم لذتی رو تجربه کنم که حس گناه تلخش می‌کنه.
بدون این‌که لحظه‌ای به چیزی که می‌خوام بگم فکر کنم گفتم: چیزی که می‌خوام بگم در حد یه پیشنهاده با این‌که نمی‌دونم درسته گفتنش یا نه اما به خاطر خودت این و میگم، برای این‌که این‌قدر عذاب وجدان نداشته باشی و حس گناهی بینمون نباشه یه محرمیت چند وقته بشیم!
سرش با شتاب به سمتم چرخید و چشم‌های بهت زده‌ش روی چشم‌هام ثابت موندند.
- همه دیگه خواسته‌ی دلت و فهمیدند، زودتر قضیه رو مطرح کن و از مامانت بخواه برای این‌که خودمون درست و غلط رو تشخیص بدیم یه مدت نامزد بشیم.
- این طوری می‌خوای کاملاً کنترل و ازم بگیری؟ که دیگه خط قرمزی نباشه و دلی که داره له له می‌زنه برات محدودیتی نداشته باشه؟ نه دلبر!
جوابش به مزاجم خوش نیومد که اخم‌هام در هم رفت.
- به‌خاطر بچه این و میگی؟
- ابداً نه!
لحنم غیر ارادی کمی تند شد: اوکی پس من که همین دلبرم، کارهامم که همینه، خودت و با حس گناهت تنها می‌ذارم، صرفا به خاطر خودت گفتم پس اگه بازم شیطنت کردم نگو چرا چون من نمی‌تونم مثل تو خط قرمزی بینمون بکشم؛ من برای لمس کردنت، بوسیدنت، بغل کردنت حریصم و هیچ محدودیتی حالیم نمیشه.
پس بند حرفم دست به سینه و اخم کرده پشت کردم بهش.
صدای نفس عمیقش و شنیدم.
- اول ناهار بخوریم و استراحت کنیم، شب مفصل حرف می‌زنیم، قبوله؟
حوصله‌ی اصرار نداشتم پس لج بازی نکردم.
چرخیدم سمتش.
- قبوله.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت381
#مطهره_حیدری

****
توی سکوت، ظرف‌هایی که مامان کفی کرده بود رو آب می‌کشیدم و می‌ذاشتم روی اپن.
زن عمو هم کنار دستم ظرف‌ها رو خشک می‌کرد.
فقط من بودم و اون.
آخرین بشقاب رو شستم و شیر آب و بستم.
رفتم سمت حوله‌ی بنفشی که به دستگیره‌ی کابینت وصل بود. برداشتمش و باهاش دست‌هام و خشک کردم.
پیش بند رو از تنم درآوردم و به جالباسی‌ای که کنار یخچال به دیوار وصل بود آویزون کردم.
- دلبر؟
از صدای زن عمو دلم هری ریخت.
به ناچار چرخیدم طرفش.
- بله.
به اپن تکیه داد.
- تو و بهادر قرار مداری باهم گذاشتید؟
از فشارِ استرس دست‌هام و محکم توی هم قفل کردم.
سکوتم داشت طولانی و معنادار می‌شد که به حرف اومدم: لطفاً از خود بهادر بپرسید.
و خواستم فرار کنم که حرفش مانعم شد.
- هانیه بهادر رو دوست داره.
بی‌محابا گفتم: می‌دونم، بهادر هم می‌دونه.
شدید یکه خورد.
- می‌دونه و براش مهم نیست؟
حس کردم نباید می‌گفتم. لبم و گزیدم.
زد به پشت دستش.
- انگار دیگه پسر من نیست!
تند اومد سمتم که نفسم برید.
برخلاف تصورم از جلوم رد شد و از آشپزخونه بیرون رفت.
- بهادر؟
اوه نه! لعنت بهم چرا گفتم؟
دویدم بیرون. به سرعت خودش و به هال رسوند.
بهادر کنار عمو بالشت انداخته و دراز کشیده بود که نشست و به مبل تکیه داد.
- جانم.
مثل عزرائیل بالا سر بیچاره وایساد.
- تو از علاقه‌ی هانیه بهت خبر داری؟
چشم‌های بهادر درشت شدند اما فوری سر پایین انداخت.
عمو تعجب کرده بود که نشست.
- چی داری میگی ملوک؟!
با فاصله از زن عمو و پشت سرش به ستون تکیه دادم.
- پسرت خیلی خوب می‌دونه چی میگم.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت382
#مطهره_حیدری

کوبید به شونه‌ش.
- حرف بزن بگو اون پسری که من بزرگ کردم، اون پسری که حاضر نبود دل بشکنه کجاست؟
متوجه دست بهادر شدم. مشت شده بود.
عمو از جا بلند شد و زن عمو رو عقب‌تر برد.
- چرا دو قاشق چیزی که خورده رو براش زهر می‌کنی؟!
نگاه زن عمو رو ندیدم اما از صداش فهمیدم که چه‌قدر عصبیه.
- من دیگه تحمل این طفره رفتن‌هاش و ندارم، پنج ساله که روی مادرش و زمین می‌ندازه، می‌دونه هانیه‌ی طفلی خاطرش و می‌خواد و دم نمی‌زنه!
اون‌قدر اعصابم ضعیف شده که حالا با کوچیک‌ترین سر و صدا داره بدنم از درون می‌لرزه!
زیر دلمم ریز دردی افتاده توش و خداکنه بزرگ‌تر نشه.
نگران به آقاجون نظر انداختم. عمو میگه استرس براش سمه.
با اخم‌هایی درهم روی مبل سه نفره پا دراز کرده و بالشتی پشت کمرش بود.
عمو: بذار، صحبت می‌کنیم، بی‌خودی اعصاب خودت و داغون نکن.
مامان از کنار زن عمو گذشت. به من که رسید بازوم و گرفت و زمزمه کرد: بیا بریم، به ما ربط نداره.
اومدم مخالفت کنم که بهادر بالاخره بلند شد.
چهره‌ی مردونه‌ش عصبی نبود اما جدی و قاطع چرا.
- خدا نیاره روزی که دل بنده‌ای رو بشکنم اما از کنترل من خارجه، نمی‌تونم پا بذارم روی دل خودم که سیزده سال سوخته و دم نزده، خودم با هانیه صحبت می‌کنم، متقاعدش می‌کنم که به درد هم نمی‌خوریم.
خنده‌ی زن عمو حرصیم کرد.
- به درد هم نمی‌خورید؟ چه کسی شبیه تر از هانیه به تو؟ همه چیزتون با هم، هم خونی داره مخصوصاً اعتقاداتتون، من نمی‌دونم از نظر تو تفاهم یعنی چی!
عمو معترض شدم: ملوک! تو که نمی‌تونی به زور این وصلت و سر بدی.
- اما نمی‌تونمم شاهد این باشم که دستی دستی خودش و بی‌آبرو کنه! من‌که می‌دونم کی رو می‌خواد!
سرم با چشم‌های پر از اشک پایین افتاد و قلبم مچاله شد.
مامان تا حرف از من شد دیگه صلح و صفا یادش رفته.
- یعنی داری میگی دختر من میشه بی‌آبرویی؟!
- حرف من یه چیز دیگه‌ست، ازدواج پسر معتقد من با دختر آزاد شما بی‌آبروییه.
آقاجون بلند گفت: استغفرالله! بس کنید!
بهادر: مامان...

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت383
#مطهره_حیدری


پریدم توی حرفش اونم با لحنی که توی تلخی فرو رفته بود: اگه بابام بود بازم می‌تونستید جلوش همچین حرفی بزنید؟ بی‌پدرم که...
بغض نذاشت ادامه‌ی حرفم و بگم که فوری دویدم سمت در. حس کردم مامان دنبالم اومد.
برای اولین بار صدای حرصی بهادر رو برای مادرش شنیدم: دستتون دردنکنه مامان جان، واقعاً دست مریزاد!
پاهام و توی دمپایی‌ای که از اون عمارت پوشیدم بردم و یه ضرب در رو باز کردم.
وجودم پر شده بود از بغض و خشم.
فقط می‌خواستم از این عمارت بزنم بیرون.
اون‌قدر غضبناک قدم برمی‌داشتم که حسابی از مامان دور شده بودم.
بی‌وقفه وارد عمارت عمو شدم و خودم و به اتاقم رسوندم.
شومیزم رو با تاپ و مانتوی مشکی عوض کردم.
شلوار لی آبیم و پوشیدم و تاپم و داخلش بردم.
داشتم دکمه‌ش و می‌بستم که یکی وارد اتاق شد.
بهادر بود که نفس نفس می‌زد.
چشم ازش گرفتم و دکمه رو توی درزش بردم و به دنبال شال آبی کشو رو زیر و رو کردم.
- نرو خونه‌ی دوستت، باهام بیا باغ.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت384
#مطهره_حیدری

- بیام چی‌کار کنم؟ تو بشینی یه گوشه منم بشینم یه گوشه‌ی دیگه؟ فقط حرف بزنیم؟
شال و انداختم روی سرم.
- نه ممنون، فکر نکنم این چیزا آرومم کنه!
به سمت جالباسی رفتم.
- فکر می‌کنی حتما باید نوازش یا فراتر از اون باشه که آروم بشی؟ این زندانیه که ذهنت برات ساخته، که هروقت احساس درموندگی کردی لنگر بندازی به چنین کارهایی یا خوردن چیزی که هوش و حواس و ازت بگیره، باور کن اگه از زندانت بیای بیرون می‌بینی خیلی چیزهای دیگه وجود داره که می‌تونه آرومت کنه.
کیفم و برداشتم و روی دوشم انداختم.
با تمسخر گفتم: مثل چی؟ مگه چیز دیگه‌ای هم وجود داره؟
- مثل یه موسیقی شاد، مثل یه فیلم طنز، مثل شهربازی رفتن یا هر کاری که بهت حس خوبی میده، اشتباهت این‌جاست که خیال می‌کنی خودت قادر نیستی حالت و خوب کنی و حتما یه نفر دیگه باید بیاد و این‌کار رو برات انجام بده.
نفسم و با حرص و کلافگی بیرون فرستادم و بند کیف و از شونه‌م پایین آوردم.
رفتم سمت تخت و نشستم روش. همون‌جا لب تخت دراز کش خوابیدم.
بهم نزدیک شد و سمت چپم وایساد.
- خسته نشدی از این همه کلافگی؟ از این همه غمگین بودن؟
- چرا شدم.
- نمی‌خوای به نسخه‌ی شادتر از الانت تبدیل بشی؟ قوی‌تر از الانت؟
کم رمق خندیدم.
- شبیه تبلیغات حرف می‌زنی!
خندید.
نشست کنارم که نگاهم همراهش پایین اومد.
- نمی‌دونم اصلا میشه یا نه.
تسبمی، مهربونی چشم‌هاش و بیشتر کرد.
- میشه، آدم به‌خاطر بی‌هدفی گیج و حیرونه، باید یه هدفی برای آینده‌ت انتخاب کنی، یادمه توی بچگی دوست داشتی کارگاه خیاطی داشته باشی، لباس بدوزی، الان چی؟
- وقتی که بابام فوت کرد از هر چیزی که به این محله ربط پیدا می‌کرد بدم اومد، حتی از آرزوهام، حسابداری رو دوست نداشتم، زوری خوندم چون می‌گفتند حقوق خوبی داره.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت385
#مطهره_حیدری

- اما الان خیلی به نفعت شده که حساب و کتاب بلدی، برای مزونت خیلی خوب میشه.
اخم خندونی کردم.
- حالا کی گفته می‌خوام مزون بزنم؟
- نمی‌خوای؟ دوست نداری رویای بچگیت و به واقعیت تبدیل کنی؟
بین خواستن و نخواستن گیر کردم.
دست‌هام و زیر سرم بردم و به سقف خیره شدم، سقفی که رگه‌های طلایی میون سفیدی‌هاش بود.
- باغ که بهت برسه اون‌قدر درآمد داری که اول بری حرفه‌ای آموزش ببینی و بعد مزونت و تاسیس کنی، تازه کارآفرینی هم می‌کنی و این خیلی خوبه، میشی خانم رئیس.
حتی فکر بهش، چنان شور و شوقی تو دلم انداخت که وجودم پر شد از یه حس ناب، یه حس لذت بخش، یه انگیزه.
لبخند عمیقی که مهمون لبم شد رو نتونستم کنترلش کنم.
- داری احساسش می‌کنی نه؟ انگیزه، امید برای زندگی.
با شعف نگاهش کردم.
- لعنت به دشمنت حاجی!
با یه حرکت بلند شدم و پریدم و بغلش کردم که خشکش زد.
حلقه‌ی دست‌هام و دور گردنش سفت‌ کردم.
- من تو رو نداشتم چی کار می‌کردم هان؟
چشم‌هام و بستم و از این فرصتی که برای بغل کردنش نصیبم شده بود نهایت استفاده رو بردم.
بوی بابونه‌ی موهاش توی مشامم می‌پیچید و گرمی تنش روی بدنم... حرارتش و دوست داشتم چون به طور عجیبی در عین بی‌قراری آرامش هم بهم می‌داد.
نهایتاً دو سه بار زد به کمرم که پوکر فیس عقب کشیدم و دو زانو نشستم.
- همین؟
از سر لجش سه بارم من کوبیدم به کمرش و یه چشم غره هم بهش رفتم.
خنده به لبش اومد. انگشتش و به لبش کشید تا کنترلش کنه.
چشم‌هام و ریز کردم و اشاره‌م و طرفش گرفتم.
- آخرش تلافیِ همه‌ی این روزها رو سرت درمیارم، بترس از روزی که هیچ بهونه‌ای دیگه نداشته باشی.
بازم خندون نگاهم کرد.
نفس پر حرصی کشیدم و از تخت پایین اومدم.
- والا دنیا برعکس شده من دارم اینا رو به یه پسر میگم!
کشو رو باز کردم و شال و چپوندم داخلش.
- از رفتن منصرف شدی؟

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت386
#مطهره_حیدری

- آره، نمیشه که هر بار مثل بچه‌ها فرار کنم، عوضش می‌خوام بخوابم تا آخر شب سرحال باشم.
- مگه... آخر شب قراره چی بشه؟
همراه با لبخند موذیانه‌ای که زدم مانتوم و از تنم درآوردم که طبق معمول نگاهش و ازم گرفت.
- قراره بیام سراغت.
یه ابروش تیک مانند بالا پرید و چشم‌هاش باز تر شده فوری به سمتم بالا اومدند.
خندیدم و مانتو رو تا کردم.
به سمت در رفت. بازم فرار از بحثی که خودمم نمی‌دوستم به جا ختم میشه.
- من برم مزاحم خوابت نشم.
خودم و کشتم تا نخندم.
- ببینم در اتاقت و قفل کردی ازت دلخور میشم حاجی!
دستگیره رو گرفت و با یه نگاهی که سعی می‌کرد معترض باشه چرخید.
- به قول آقا جون، یه کم حیا به خودت بگیر دختر!
خنده کنان گفتم: من حیام واسه تو ریخته حاج بهادر.
یه دفعه مامان وارد اتاق شد که نطقم که هیچی، شیطنتمم بسته شد.
چپ چپ نگاهم کرد. انگار که بحثمون و شنیده بود.
- هر چی گفتم وارد صحبتتون نشم نشد، تو خجالت نمی‌کشی این‌جوری معذبش می‌کنی؟
بازم خنده بهم هجوم آورد که لبم و محکم گزیدم.
حتی خود بهادر هم خنده‌ش گرفته بود.
- ممنونم زن عمو جان، مثل یه رحمت اومدید.
تهدیدوار چشم‌هام و ریز کردم اما بدجنسیش گل کرده بود.
- خواهش می‌کنم پسرم، وظیفه‌مه که تو رو از دخترم حفظ کنم.
پقی خنده از دهنم بیرون پرید که سریع دستم و روی دهنم گذاشتم.
چشم غره‌ای بهم رفت.
- من نمی‌دونم بهادر عاشق چیِ تو مونده.
چشم‌هام گرد شدند و صدام از تعجب بالا رفت: مامان!
چادرش و جلوتر کشید.
- یامان! کم اذیتش کن.
چشم پر حرصم و انداختم روی بهادری که از نگه داشتنش خنده‌ش سرخ شده بود.
- می‌خوای بخوابی بخواب، بیدار شدی بیا عمارت آقاجون باید باهات حرف بزنم.
- بسم الله!
- زن عمو شما هم مثل مامانم مخالفید؟
دیگه چهره‌ش رنگی از خنده نداشت.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت387
#مطهره_حیدری

مامان نفس عمیقی کشید.
- چی بگم، از یه طرف نمی‌خوام سنگ جلو پاتون بندازم از یه طرف به ملوک حق میدم.
اخم‌هام شدید به هم گره خوردند.
- چه حقی آخه؟
رو کرد سمتم.
- ببین دلبر، ملوک راست میگه، نگاه به الانتون نکن، اختلاف اعتقادیِ شما وقتی زیر یه سقف میرید خودش و نشون میده، ملوکم یه مادره، حق داره نگران حرف و حدیثی که صددرصد پشت بهادر درمیاد باشه، مثلا فرض می‌گیریم میرید یه منطقه‌ی دیگه‌ی تهران زندگی می‌کنید کنایه نمی‌شنوید اما آقاجون و بقیه چی؟ اون‌ها که نمی‌تونند به‌خاطر این قضیه خونه و زندگیشون رو جمع کنند برند یه جای دیگه!
از جبهه گیری کوتاه اومده بودم. به طرز حرص‌آوری هم قانع شده بودم.
اومدم اون طرف تخت و نشستم روش.
- خب چی‌کار کنیم؟ نمیشه که از هم دست بکشیم!
چشم‌های بهادر هم ناآروم بودند و پر از نگرانی.
- دارم میرم که بزرگ‌ها دور هم بشینیم اختلاط کنیم ببینیم به کجا می‌رسیم، نیازی هم نیست شما بیاین، فقط جایی نرید، خونه باشید که اگه نیاز شد بیاین پیشمون.
سری تکون دادم و بهادر گفت: رو چشم.
بازم چپ چپ نگاهم کرد.
- با همچین وضعی هم جلوی بهادر نگرد، داداشت که نیست.
باز هم شیطنتم جون گرفت.
دست‌هام و پشت سرم گذاشتم.
- اما قراره شوهرم بشه.
سر بهادر پایین افتاد و لبخندش ذوقش و به رخ کشید.
مامان سری به چپ و راست تکون داد.
- تا رفتی دبی و برگشتی زبونت هیولا شده! این‌قدر این کارهات و، این وضع پوششت و ادامه بده تا وصلت گرفتنتون بشه غیر ممکن! چه‌جور عاشقی هستی که نمی‌خوای برای کوتاه اومدن ملوک حتی یه ذره وضع پوششت و درست کنی؟ نمیگم حجاب بگیر، که اگه حریفت می‌شدم می‌گفتم اما حداقل مانتو پوشیدنت و درست کن! این‌قدر دار و ندارت رو ننداز بیرون! به خدا گناهه، هم برای خودت هم برای مردی که تو رو می‌بینه! حق الناسه که باعث گناه یه نفر دیگه هم بشی بفهم!
این و گفت و با حرصی که داشت از اتاق بیرون رفت.
کیش و مات شده ساکت موندم.
از قیافه‌ی بهادر حس می‌کردم اونم با مامانم موافقه.
سر به زیر گفت: خوب بخوابی.
و از اتاق بیرون رفت و در رو هم با خودش بست.
نفسم و با شدت فوت کردم و از روی تخت بلند شدم.
چرا چیزی به ذهنم نمیاد که قانع بشم حرف‌های مامان و رد کنم؟
یعنی دارم خودخواه بازی درمیارم؟
بهادر خیلی از چیزهاش و به‌خاطر من از دست بده اما من متقابلا هیچ چیزی رو به‌خاطرش کنار نذارم؟
این‌جوری دیگه نمیشه زندگی مشترک!
میشه زندگی‌ای که فقط اون میده و من می‌گیرم.
بازم نفسم و با فشار بیرون فرستادم.
چی‌کار باید انجام بدم؟
📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت388
#مطهره_حیدری

«راوی»
در این سلول تنگ و دلگیر روی تخت نشسته بود.
آرنج‌هایش روی زانو بودند و فکرش بیرون از این‌جا.
موهایش ساده شانه شده بودند و دیگر خبری از آن لباس‌های مارک‌دار نبود.
فضای زندان به قدری برایش سخت بود که هر دم خود را در خاطرات گم می‌کرد.
ذهنش را همچون دفتری ورق می‌زد. از زمان آشنایی‌اش با دلبر تا به امروز.
قلبش به قدری لبریز از عشق بود که دیگر جایی برای بی‌رحمی گذشته نداشت. بی‌رحمی‌ای که پدرش به او آموخته بود تا بتواند بعد از او رئیس شود اما زمانی که خسته از دستور شنیدن، لگد زد به تمام خواسته‌ها و امیال پدرش و نه فقط لاس وگاس بلکه آمریکا رو ترک کرد.
در خیالاتش غرق بود که ناگهان دست سنگینی پشت گردنش کوبیده شد و وحشیانه به زمان حال آوردش.
نگاه تندش بالا آمد که با چهره‌ی موذی الکس روبه رو شد.
- خیلی دلم می‌خواد بکشمت شهاب.
درحال تخمه شکستن نشست روی تختش.
شهاب نفسی تند و حرص‌آلودی کشید و کمرش را صاف کرد.
همان‌طور که گردنش را ماساژ می‌داد گفت: کاش لال می‌شدی صدات و نمی‌شنیدم.
با خونسردی تمام خندید.
- اوهوع! طلبکارم هستی! تو بر علیه من شهادت دادی یا من بر علیه تو؟ حیف که اون شب نمایشگاه دستور ندادم بکشنت.
شهاب خسته از پرت و پلا گویی‌های همیشگی‌اش پاهایش را روی تخت بالا آورد اما تا قصد کرد دراز بکشد صدایی از بلندگو سر و صدای راهرو را خواباند.
- شهاب افخمی، ملاقاتی داری.
ابروهای الکس بالا پریدند و تخمه در بین دندان‌هایش ماند.
خیالی در سر شهاب پیچید که جانی تازه گرفت.
لبخندی روی لبش نشست و سریع از جا برخواست.
- دلبر!
دوید سمت میله‌ها. الکس با نفرت گفت: آره بدو برو، ولی از من می‌شنوی این دختره‌ی هفت خط تو رو هم داره بازی میده، فکر می‌کنی اتفاقی خودش و انداخته توی زندگیت؟


📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت389
#مطهره_حیدری

شهاب چرخی به چشم‌هایش داد و هم زمان با پوشیدن دمپایی زیرلب گفت: فقط بلده زر بزنه!
دستبند به دست و با سربازی راهروهای زندان را طی کرد تا آن‌که به اتاق ملاقاتی خصوصی رسید.
با همان دست‌های بسته موهایش را مرتب کرد.
دوست نداشت آشفته به نظر بیاید.
سرباز در اتاق را باز کرد و هل داد اما تا چشمش به داخل افتاد بند دلش پاره شد و تنش یخ زد.
مرد پشت صندلی با ابهت خاصی بدنِ تنومندش را به صندلی تکیه داد و یه مشتش را روی میز گذاشت.
ته ریش سفید و کمی بورش... آن ابروی طرف راستش که خطی گوشه‌اش افتاده بود.
سرباز دستبندش را باز می‌کرد که سریع نگاه مشوش شده‌اش را به زمین داد.
سرباز کارش را تمام کرد و کنار در ایستاد.
پای رفتن به داخل نداشت، آمادگی هم صحبتی با پدرش را که دیگر اصلاً!
در نهایت به ناچار، پاهای سستش را تکان داد و وارد شد اما به هیچ وجه به پدرش نگاه نکرد.
سرباز هم در را بست.
- بعد از دست گلِ به این قشنگی که به آب دادی بایدم نخوای توی چشم‌هام نگاه کنی!
چشم‌هایش بسته و دندان‌هایش روی هم فشرده شدند.
سال‌ها بود که از این اخلاق پدرش آسوده شده بود.
حق به جانب، همه چیزدان و بی‌درک.
تلاش کرد مقاوم و قوی باشد.
سرش را بالا آورد.
- بعد از پنج سال سراغم و گرفتی، این همه راه اومدی ایران که سرزنشم کنی؟ چرا اومدی؟
ابروی راستش تیک مانند بالا پرید. به صندلی جلویش اشاره کرد.
- بشین.
یکی به دو نکرد و جلوتر آمد. صندلی آهنی را بیرون کشید و نشست.
از همان نگاه‌های بی‌تفاوت و جدی‌ای که از پدرش یاد گرفته بود را به خود گرفت.
دوست نداشت ضعفش را ببیند.
به ناگاه خنده‌ای به لب یاشار آمد.
- هنوزم باورم نمیشه!
- چیش غیر قابل باوره؟
به یک باره عصبانیت درونش در صورتش نمایان شد.
- این‌که پسر من خودش و تو همچین چاهی انداخته باشه! اونم کدوم یک از پسرهام! شهاب! توی آمریکا چی کم داشتی که اومدی دبی با یه بی سر و پا شریک شدی؟
نفس کشید تا حرصش را کنترل کند.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت390
#مطهره_حیدری


روی میز خم شد و انگشتش را به فلز کوبید.
- قصدم فقط کمک بود و درمقابلش هم پول خوبی گرفتم، تو هیچ یک از کارهاش هم دخالت نداشتم، فقط امینش بودم همین! حالا هم اتفاقی نیوفتاده، پسر کوچیکت خیر شده و مدارکی آورده که حبسم و کوتاه می‌کنه، بعد هم بیرون میام و به زندگی عادیم ادامه میدم.
یاشار عصبی سری به چپ و راست تکان داد و انگشت‌هایش را روی میز کوبید.
- عادی هان؟ می‌خوام بدونم حالا که مشتری‌هات فهمیدند به جای آمریکا توی زندان سر می‌کنی این زندگی عادی رو برات نگه می‌دارند یا نه!
به معنای واقعی احساس سقوط کرد و قدرت چهره‌اش درهم شکست.
زبانش از وحشت لکنت گرفت: امـ... امکان نداره! هـ... همین صبح... همین صبح خبرش و گرفتم...
- دو ساعت پیش شریکت به شاهان زنگ زده ازش درخواست کمک کرده، انگاری رسانه‌ها تحت فشارش گذاشتند و مشتری‌ها پی در پی زنگ می‌زنند.
با فشار عصبی‌ای که به وجودش زد آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و پی در پی دست‌هایش را روی موهایش کشید.
بدون مدرک ادعای پدرش را باور کرد چون خوب می‌دانست هرگز دروغ نمی‌گوید. از دروغ به شدت بیزار بود.
ضربان قلبش جنون‌وار شده بود و تنش داشت ضعف می‌رفت.
پدرش خم شد و دست روی شانه‌اش گذاشت و خفیف فشرد.
- بهت قول میدم شرکتت و نجات بدم.
سرش از شوک، با شتاب بالا آمد.
- زحماتت و برات حفظ می‌کنم اما یه شرط دارم.
به سختی صدایش را آزاد کرد.
- چه شرطی؟
- قراردادهات و هرجور شده نگه می‌دارم، به شریکت از هر جهت کمک می‌کنم تا ورشکسته نشید اما به محض آزادی باید برگردی خونه.
بلافاصله خشم بیشتری آتشش زد که پر غضب بلند شد.
- من نمی‌خوام برگردم، چرا به خواسته‌م احترام نمی‌ذاری؟

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت391
#مطهره_حیدری

یاشار سعی کرد ملایم صحبت کند تا بیشتر از این لجباز نشود.
- می‌تونی از اون‌جا شرکتت و اداره کنی، شهاب به بودنت نیاز دارم، برنگردی نابود می‌شیم.
عصبی خندید و دور اتاق قدم زد. از فرط عصبانیت داشت می‌سوخت.
- دارم کارهات و جفت و جور می‌کنم برات حبس نبرند و فقط جزای نقدی باشه، یا اگه می‌برند چند ماهی بیشتر طول نکشه، این‌دفعه به‌خاطر علاقه‌ی شخصیم نمیگم برگردی شهاب، باید به‌خاطر من، مادرت، خانواده‌ت برگردی و به جای من رئیس بشی، من دیگه تواناییش و ندارم.
- شاهان پس چیه هان؟ پسر تو نیست؟ دست پرورده‌ی تو نیست؟
- شاهان به اندازه‌ی تو قوی و زیرک نیست که بتونه از پس خطر جدید بربیاد، تو واقعاً می‌خوای تار و مار شدن خانواده‌ت و ببینی؟
از فشار عصبی دست‌هایش را محکم به شقیقه‌هایش کشید.
سکوت کرد و در چشمان پدرش دقیق شد.
ثانیه‌ای بعد گفت: یه چیز بدجور ترسوندتت، تا حالا این‌طوری ندیده بودمت، چی شده؟
یاشار از بی‌قراریِ پنهانِ وجودش بلند شد و دستش را به ته ریشش کشید.
- هاکان... دخترش و رئیس کرده.
شهابی که از هیچ کجا بی‌خبر بود بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.
- خب این کجاش ترس داره؟ راحت‌تر میشه زمینش زد که! فرصت خوبی گیرت اومده نیازی هم به من نداری.
یاشار تکخنده‌ای کرد و به او نزدیک شد.
- تو تا حالا گیسو رو دیدی؟
- هاکان هیچ وقت دخترش و به کسی نشون نداده، اگه دیگه تو این چند سالی که نبودم شماها دیده باشینش.
- هیچ یک از خانواده‌ها صورتش و ندیدند، الانم که رئیس شده چهره‌ش و می‌پوشونه اما هنوز نیومده گرد و خاک راه انداخته.
- من نمی‌فهمم یه دختر کجاش ترس داره! مخصوصا دختری که مثل ترسوها صورتش و نشون نمیده.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت392
#مطهره_حیدری

- این دختر یه دختر معمولی نیست، توی گروهشون بهش می‌گند بی‌قلب، ما هم بهش می‌گیم شبح، چون هویتش مشخص نیست راحت می‌تونه بینمون نفوذ کنه، همین هفته‌ی پیش کاری که پدرش می‌ترسید انجام بده رو به شکل تمیز و زیرکانه‌ای انجام داد، گروه ماریو رو از هم پاشوند و خودش ماریو رو کشت...
بی‌تفاوتی‌اش خوابید و حسابی جا خورد.
- هاکان به‌خاطر دخترش به قدری قدرت گرفته که داره میشه سر راس مافیاها، بیشتر معامله‌ها رو دستش گرفته، تنها تویی که می‌تونی نقطه‌ی مقابل گیسو بشی.
شهاب دو دل شده بود اما نه به قدری که بخواهد قبول کند.
- این دلایل برای برگشت من کافی نیست، همه چیزم رو توی دبی رها کنم اونم به‌خاطر قدرت تو؟! هرگز! کامرانم از پس شرکت برمیاد احتیاجی به کمکت نیست.
با اخم‌هایی درهم چرخید و به سمت در قدم برداشت.
بس بود این ملاقات پر از استرس.
باید پیش رئیس زندان می‌رفت و درخواست می‌کرد اجازه دهد با خارج از کشور تماس بگیرد.
یاشار کلافه چشم بست و نفس کشید.
وقتش بود مقدمه را کنار بگذارد.
شهاب به نزدیکی در رسیده بود که گفت: هدف بعدی نابودیش ماییم.
پاهای شهاب میخ زمین شدند و چشم‌هایش گرد.
نفسش هم برید.
- سیاستِ دختر هاکان، سیاست انتقامه، هیجده سال پیش چهار تا از گروه‌های مافیا برای مذاکره دور هم جمع شده بودیم، یه دفعه بینمون بحث راه افتاد و مذاکره شد میدون جنگ، وسط درگیری مادرش کشته شد، حالا که قدرت گروهشون و به دست گرفته تک تک خانواده‌هایی که اون روز حضور داشتند رو از بین می‌بره، با ماریو شروع کرده و بعدیش هم قطعا ماییم!
این‌جا بود که دیگر دلش لرزید و از ترس و وحشت اراده‌ش سست شد.
الکی نبود، بحث جانِ خانواده‌ش بود.
دست‌هایش مشت شدند.
اما دلبر چه؟ او را که نمی‌توانست وارد این جنگ کند!
میان آشفتگی ذهنش داشت دست و پا می‌زد که دست پدرش روی شانه‌اش نشست.
- برای اولین بار بهت حق انتخاب میدم، می‌ذارم تصمیم بگیری اما اگه به خانواده‌ت پشت کنی دیگه خانواده‌ای برات باقی نمی‌مونه که حتی ازشون بدت بیاد... پس فردا دوباره میام دیدنت، خداحافظ پسرم.
فشاری به شانه‌اش وارد کرد و زودتر دستگیره را گرفت و پایین کشید.
در را که باز کرد سرباز جلوی اتاق ایستاد.
نگاه گذرایی به پسرش انداخت. پسری که آشکار نمی‌کرد چه‌قدر دوستش دارد و چه‌قدر دلتنگ او بوده است.
ثانیه‌ای نگاهشان درهم تلاقی کرد و سپس رفت و شهاب را در این آشفته بازار وجودش تنها گذاشت.
📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت393
#مطهره_حیدری

«راوی»
پشت درخت تنومندی پنهان شده و حیاط ویلای جنگلی را با آن چشم‌های سرد می‌نگریست.
عسل چشم‌هایش کاملا در تناقض با وجودش بود.
همیشه می‌گویند چشم عسلی‌ها، مخصوصا اگر دختر باشند شیرین و طنازند اما او همچون عسل زهرآلودی بود که تلخی از وجودش می‌چکید.
دستکش‌های چرمی‌اش را از کنار پهلویش برداشت و دست‌هایش را با آن‌ها پوشاند.
اسلحه‌اش را از کمر شلوارش بیرون کشید و صدا خفه کن را متصل کرد.
لباس مشکی و کاملا تنپوشش را درون شلوارش برد و آستین‌های سه ربعش را بالاتر کشید.
باز هم ویلا را زیر نظر گرفت.
مردک فاسد و لجن روی صندلی دراز کشیده بود و با زنی که رویش نشسته و بدنش را با روغن ماساژ می‌داد لاس می‌زد.
زن و بچه‌ی بیچاره‌اش را با دروغی تحت عنوان سفر ضروری فریب داده و آمده بود تا با یک فاحشه وقت‌گذرانی کند!
اطراف ویلا را پایید. سه نگهبانش نزدیکشان ایستاده بودند.
یک ماه کامل این قاضی مفسد را زیر نظر گرفته و آمارش را ریز به ریز به دست داشت.
نفسی گرفت و از پشت درخت بیرون آمد.
جنگل کنارش آرام بود، حتی نسیمِ خنک هم آرام می‌وزید برعکس او که طغیانی درونش داشت.
از دیوار کوتاه گذشت که نگهبانی رفتنش را مانند شبحی دید، همان‌قدر سریع!
پشت در ایستاد. نگهبان منتظر گذرش بود که دیگر او را ندید و اخم‌هایش درهم کشیده شد.
ثانیه‌ای بعد در به صدا درآمد.
دست‌های زن روی بدن مرد ثابت ماندند و نگاه همگی به سمت در آمد.
نگهبانی که این شبح را دیده بود به سمت در راهی شد و مشکوک شده اسلحه‌اش را از دور کمرش بیرون کشید.
پشت در ایستاد و گفت: کی هستی؟
- سلام، این‌جا قاضی ویلیام زندگی می‌کنه؟


📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت394
#مطهره_حیدری


- بله، چه‌طور؟
- امکانش هست باهاشون صحبت کنم؟ پیشنهاد خیلی عالی‌ای براشون دارم.
- چند لحظه صبر کن.
چرخید و به سمت اربابش قدم برداشت.
حرف گیسو را که برایش بازگو کرد چشم‌هایش درخشیدند و آن طمع سیری ناپذیرش بیدار شد.
- بیارش پیشم.
- اطاعت.
پشت در برگشت که گیسو صدای قدم‌هایش که روی سنگ ریزه‌ها برداشته می‌شدند شنید.
قفل در که باز شد خود را آماده کرد. در باز شد اما نگهبان کسی روبه رویش ندید. سرش را که بیرون آورد او را لبخند به لب و درحالی که دست‌هایش پشت سرش بودند کنار دومین لنگ در دید.
- ارباب اجازه دادند بیای داخل.
- عالیه! اما قبلش می‌خواستم با شما صحبت کنم، امکان هست؟
آن‌قدر فریبنده حرف می‌زد که طرف را اغوا می‌کرد.
نگهبانی که از صدا و لهجه‌ی آمریکایی زیبای او خوشش آمده بود قدم بیرون گذاشت.
- البته.
یه دستش را از پشت سرش بیرون آورد و اشاره کرد نزدیک‌تر شود. تا به او رسید و از دید نگهبان‌های دیگر خارج شد به یک باره لبخندش تبدیل به سرمای شدیدی در نگاهش شد و تا نگهبان بفهمد قصدش چیست اسلحه‌ را زیر چانه‌اش گذاشت و شلیک کرد.
مغزش از هم پاشید و با چانه‌ای نابود شده روی زمین افتاد و خون از صورتش بیرون جست.
اسلحه را پشت کمرش پنهان کرد و لبخند را به لبش برگرداند.
از روی جنازه رد شد و جلوی در ایستاد.
دو نگهبان دیگر اخم کرده از این‌که همکارشان کجا رفت دستشان را به اسلحه‌ی زیر کتشان گرفتند.
گیسو قدم داخل گذاشت که نگهبان مو بور سریع به رویش اسلحه کشید و داد زد: جلو نیا.
فاصله‌یشان زیاد بود و اگر گیسو شلیک می‌کرد فایده‌ای نداشت.
متقابلا صدایش را بالا برد: اما همکارت گفت می‌تونم با قاضی صحبت کنم!
همان‌طور جلو می‌آمد که باز هم داد زد: باهاش چی‌کار کردی؟
گیسو چهره‌ی سردرگمی به خود گرفت.
- چی میگی؟! قبل از اومدن دیدم پاکت سیگار بیرون کشید حتما داره سیگار می‌کشه.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت395
#مطهره_حیدری

از کنار قاضی داشت رد می‌شد که قاضی دست روی سینه‌اش گذاشت و بی‌حوصله گفت: اه دیمن! چرا با این بانوی زیبا تندی می‌کنی؟ زیک اولین بارش نیست که موقع وظیفه‌اش سیگار می‌کشه!
بعد رو به گیسو گفت: بیا جلوتر.
نگهبان معترض شد: اما قربان...
با نگاه تندی که نثارش شد زبان به کام گرفت ولی شش دونگ حواسش را به این گرگ در لباس بره جمع کرد.
جلوتر از قاضی ایستاد و گیسو هم در دو قدمی او.
زنک فاحشه به طرفی رفت که شکارچی‌وار زیر نظرش گرفت.
دختر بچه‌ای به همراه نگهبانی دیگر از ساختمون بیرون آمد و به سمت آن زن دوید و با ذوق گفت: مامان، ببین چی کشیدم!
نفرت بیشتری در قلبش شعله کشید. آخرین نگاه مادرش را هنوزم به خاطر داشت. قبل رفتن به قتلگاهش بازوهای کوچکش را گرفت و با آن چشم‌های زیبای دریایی‌اش گفت: قول میدم قبل از این‌که خوابت ببره برگردیم و برات قصه بگم، دختر خوبی باش و دنیز رو اذیت نکن.
- خب بانوی جوان...
صدای رقت انگیز قاضی رویش را به سمتش برگرداند.
دو طرف لباسش را کنار زده و شکم نسبتا بزرگ و مودارش را بیرون انداخته بود.
- کسی آدرس این ویلای من و نداره، چه‌طوری پیداش کردی؟ تنهایی هم که بلند شدی اومدی، خطرناکه!
حرفش را با لبخند منزجرانه‌ای می‌زد و خشم پنهانی گیسو را شعله‌ورتر می‌کرد.
- من هر کسی نیستم، مو رو از ماست بیرون می‌کشم.
نگهبان کنارشان به آن یکی اشاره‌ای کرد تا بیاید جایش بایستد که بتواند برود سراغ زیک.
گیسو که متوجه ایما و اشاره‌هایشان شد خود را آماده کرد.
اسلحه را در دستش فشرد. تا نگهبان رسید و آن یکی قدم برداشت با مهارت حیرت انگیزی که داشت در یک پلک به هم زدن، بدون لحظه‌ای توقف، به طور حرفه‌ای به سر نگهبان اولی و دومی شلیک کرد و تا آن یکی بخواهد عکس العملی نشان دهد قاضی را با قدرت چرخاند و اسلحه را زیر گلویش گذاشت.
صدای جیغ زن بلند شد و وحشت‌زده صورت دخترش را درون سینه‌اش پنهان کرد.
قاضی تا سردی اسلحه را روی پوستش احساس کرد نفسش برید و به وضوح لرزید.
نگهبان دو دستی اسلحه را چسبید و درحالی که هنوزم شکه بود از راه مسالمت آمیز وارد شد: کار اشتباهی نکن، هر چیزی که هست می‌تونیم حلش کنیم، خب؟


📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت396
#مطهره_حیدری


گیسو از همان لبخندهای فریبنده‌اش را زد.
- درسته می‌تونیم، فقط از رئیستون چندتا سوال دارم، اگه اسلحه‌ت و بذاری زمین قول میدم سوالم و بپرسم و برم.
- باهم اسلحه رو می‌ذاریم، منم قول میدم بعد از پرسیدن سوال‌هات بذارم بری.
در دل خندید. واقعاً فکر می‌کرد با هالو طرف است؟
قاضی تته پته کنان گفت: کی هستی دختر؟ چی از جونم می‌خوای؟
مردِ نسبتا بزرگ جثه‌ای بود اما حتی نمی‌توانست زیر دست گیسو جم بخورد!
دختر و این‌قدر قوی؟! ترسناک است!
اسلحه رو به گلوی قاضی فشرد که از ترس چشم‌هایش را روی هم فشار داد.
- اسلحه‌ت و از خودت دور می‌کنی یا نه؟
زن درحالی که از ترس به گریه افتاده بود گفت: می‌خوای بکشتش؟ بذار دیگه.
نگهبان این و آن پا شد. به شدت تردید داشت.
چشم‌های این دختر بی‌قدری بی‌رحمی را به رخ می‌کشیدند که حس می‌کرد قلبی ندارد!
درآخر تسلیم شد. با احتیاط خم شد و اسلحه را زمین گذاشت.
- با پا بزن دور کن.
دست‌هایش را بالا گرفته بود که این کار را انجام داد.
- خوبه.
قاضی را مجبور به حرکت کرد.
- همگی داخل، اون‌جا حرف می‌زنیم.
نگهبان محتاطانه عقب عقب رفت.
زن با صورتی خیس از اشک دخترش را بغل کرد و به همراه نگهبان عقب قدم برداشت. وجودش مانند بیدِ طوفان‌زده می‌لرزید و هر آن امکان داشت به‌خاطر کفش پاشنه بلندش بیوفتد.
وارد ویلا شدند. لوکس بود و طلایی‌سفید.
گیسو راضی از اوضاع لبخند زد.
- ممنون که باهام راه اومدی و...
به سرعت غافلگیرش کرد و با یک شلیک به وسط پیشانی‌اش، وجودش را از این دنیا کند که باز هم جیغ زن اوج گرفت و این‌بار دخترش هم به گریه افتاد.
با تموم خشم و نفرتش لگدی به کمر قاضی زد که چند متر آن طرف‌تر پرت شد و با آخ بلندی روی زمین افتاد.
تنش می‌لرزید زمانی که فوری چرخید و به سمت کاناپه خود را عقب کشید.
- کی... کی تو رو فرستاده؟

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت397
#مطهره_حیدری


با لذت ترسش را تماشا کرد.
زن میان گریه‌اش گفت: لطفاً بذار من و دخترم بریم.
چندشش شد که صورتش درهم رفت.
با اسلحه به زن اشاره کرد.
- به‌خاطر همچین عفریته‌ای زن به اون خوبی رو دور می‌زنی؟
قاضی خودش را تا روی کاناپه بالا کشید.
- تو... تو از زندگی من هیچی نمی‌دونی.
دست‌هایش را پشت سرش برد و گامی برداشت. این حرکت عادتش بود.
- به قدری می‌دونم که بخوام بکشمت اما بهت یه شانس میدم تا زنده بمونی و به رشوه گرفتن‌های کثیفت ادامه بدی.
آب دهنش را به سختی بلعید. دهنش خشک شده بود و تنش ضعف می‌رفت.
- چی می‌خوای؟
گیسو به زن نگاه کرد. چه آرایش غلیظی هم روی صورتش پیاده کرده و حالا به‌خاطر گریه سیاهی زیر چشم‌هایش را در بر گرفته بود.
- بشین کنارش.
مخالفتی نکرد و سریع به حرفش گوش داد.
دخترش درآغوشش می‌لرزید که سعی می‌کرد با محکم بغل کردنش کمی به او احساس امنیت بدهد.
- بهم بگو هیجده سال پیش کی نقشه ریخته بود تا گروه‌ها رو به جون هم بندازه، کی از این قضیه نفع می‌برد.
از سوالش گیج شد.
- درمورد چی حرف می‌زنی؟ چه اتفاقی؟
به قدری چشم‌هایش سرد بودند که به زور نظرش را روی آن‌ها نگه می‌داشت.
- واضح‌تر میگم، منابعی بهم گفتند هیجده سال پیش وقتی که همسر هاکان دمیر و یکی از رئسای گروه‌های مافیایی که تو مهمونی حضور داشتند کشته شدند، رئیس یکی دیگه از گروه‌ها به اسم یاشار افخمی متهم شد، پسرای اون رئیس و هاکان برعلیه‌ش شکایت کردند اما یاشار از زیر مجازات قسر در رفت و جالب این‌جاست که تو قاضی دادگاه بودی...
حالا دیگر خوب دانسته بود این دختر به دنبال چه چیز است! اما چرا؟ به او چه ربطی داشت؟
- بهم بگو یاشار واقعا بی‌گناه بود یا تو رو خریده بود؟ اگه حقیقت و بهم نگی قسم می‌خورم دوباره میام سراغت.

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
wine_glass
📿wine_glass
wine_glass📿wine_glass

{#دلبرجان}
#پارت398
#مطهره_حیدری

بین گفتن حقیقت و نگفتنش تردید کرد.
اگر می‌گفت یاشار جانش را می‌گرفت اگر نمی‌گفت این دختر.
- تو کی هستی؟ چرا دنبال این قضیه‌ی کهنه‌ای؟
پوزخند تلخی کنج لبش نشست.
- کهنه!... فرض کن آدم کش دختر هاکانم که بهم دستور داده اگه حرف نزنی یا دروغ بگی درجا بکشمت، هم تو رو هم خانواده‌ت و!
حرف از دختر هاکان شد و وجودش تکان محکمی خورد.
ضربان قلبش به قدری وحشیانه بود که هر لحظه امکان داشت واقعاً سکته کند. با داشتن پنجاه سال این امر بعید هم نبود.
- اگه... اگه بگم یاشار من و زنده نمی‌ذاره.
- یاشار قرار نیست بفهمه تو به کسی چیزی گفتی، پس حرف بزن تا نزده به سرم و یه جات و سوراخ نکردم.
تهدیدش به قدری جدی آمد که تصمیم گرفت قفل دلش را باز کند.
- به هرکسی که برات عزیزه قسم می‌خوری که هر سه نفرمون رو زنده بذاری؟
- قسم می‌خورم.
نفس لرزانی کشید و لب مبل نشست.
دست‌هایش محکم درهم قفل شده بودند.
- وقتی پرونده‌ی یاشار دست من سپرده شد، وکیلش اومد سراغم، پیشنهاد مبلغ بالایی داد، ازم می‌خواست هرطور که شده اربابش و تبرعه کنم.
نفرت، چنان در نگاهش نشستند که باز هم خوف کرد.
- منم... منم اون موقع به پول نیاز داشتم، قبل از اون هم رشوه‌ای نگرفته بودم، برام سخت بود، مجبور شدم قبول کنم.
پلک‌های گیسو بسته و دستش مشت شد.
غرید: پس یاشار توطئه چیده بوده.
- درسته، قصدش این بود عمر رو بکشه اما کشته شدن همسر هاکان جزو نقشه نبود، یه اتفاق بود.
حالا تارگتش را فهمیده بود. هدفش مشخص شده بود تا تمرکز کند برایش. مانند زهر آرام آرام به درونشان نفوذ می‌کرد و به یک دفعه تمامشان را در برمی‌گرفت و از بین می‌برد.
چشم‌هایش را باز کرد و بلافاصله به سمت قاضی و از آن شلیک کرد که جیغ و فریادشان خانه را لرزاند.
دختر بچه وحشت کرده و گریه کنان دستش را روی پای مادرش که خون از آن روانه بود گذاشت و هق زد: مامان.
زن با آن‌که از درد می‌لرزید دستش را کنار صورتش گذاشت و لبخند زد: چیزی نیست عسلم، خوب میشم.
چشم پر خون قاضی به گیسو بود و دستش روی بازوی دریده با گلوله‌اش.
- بفهمم از امروز چیزی برای کسی تعریف کردی دفعه‌ی بعدی که بیام سراغت بهت رحم نمی‌کنم.
و خطاب به زن گفت: شانس آوردی بچه داری وگرنه به‌خاطر خیانتت به هم جنس خودت اونم به‌خاطر یه جنس مخالف، گلوله رو توی مغزت فرو می‌کردم.
این را گفت و با تمام کینه‌ای که از یاشار در دل داشت ساختمان را ترک کرد.
این قصه سر درازی خواهد داشت!
آن‌چنان که همه چیز سریع و بی‌رحم اتفاق افتاد قاضی با نگاه به رفتنش زمزمه کرد: مثل یه شبح بی‌قلب اومد و رفت!

این شما و این شخصیت جدید که دیگه توی این فصل چیزی درموردش گفته نمیشهgrimacinggrin فقط یه کوچولو اومد طوفان کرد و رفتjoy

📿
wine_glass📿
📿wine_glass📿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
قشنگا رمان تا به این‌جا چه‌طوره؟ نظرات قشنگتون رو برام توی ناشناس بفرستید heart_eyesheartpoint_down🏻
https://harfeto.timefriend.net/16842371330903
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
دلبـــرجان|مطهره‌حیــدری
83دنبال کننده
sunflower«صفحه‌ی اصلی مطهره حیدری»sunflower
#پاکی‌وپلیدیpoint_down🏻crystal_ball
{مشاهده صفحه روبینو}
#ردپای‌شیطان
#نمسیس
#معشوقه‌ی‌فراری‌استاد«دوفصلی»
#جانا
.
درحال تایپ:دلبرجان kisswine_glass📿
.
cherry_blossom این‌جا با هم دنیای آرامش و انگیزه و ماجراجویی می‌سازیم🥰v🏻
@motahareh_heydari

xهرگونه کپی حتی باذکر نام نویسنده پیگردقانونی والهی داردx
مشاهده کانال پیام‌رسان