۳ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_462
نگاهم از گوشی سمت میز رفت
میزی که با صبر و حوصله چیده بودم
میخواستم
از خودش بخوام بهم توضیح بده
اما نه..
توضیحشم به دردم نمیخورد اینجوری..
اول به ذهنم رسید
میز رو به هم بریزم
ولی حتی جونی برای این کار نداشتم
فقط خودم رو رسوندم به اتاق
و روی تخت دراز کشیدم
بالش ارمین رو تو بغلم کشیدم
همینکه عطرش
زیر بینیم پیچید
بغضم ترکید
مشغول گریه کردن شدم...
تصور اینکه ارمین بهم خیانت کنه
خود خود مرگ بود!
نزدیک ساعت سه و چهار صبح بود
که با صدای چرخش کلید توی قفل
سریع اشک هام رو پاک کردم
و پتو رو روی سرم کشیدم
عمرا اگه میذاشتم بفهمه
به خاطرش تا این ساعت بیدار موندم
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
#پارت_462
نگاهم از گوشی سمت میز رفت
میزی که با صبر و حوصله چیده بودم
میخواستم
از خودش بخوام بهم توضیح بده
اما نه..
توضیحشم به دردم نمیخورد اینجوری..
اول به ذهنم رسید
میز رو به هم بریزم
ولی حتی جونی برای این کار نداشتم
فقط خودم رو رسوندم به اتاق
و روی تخت دراز کشیدم
بالش ارمین رو تو بغلم کشیدم
همینکه عطرش
زیر بینیم پیچید
بغضم ترکید
مشغول گریه کردن شدم...
تصور اینکه ارمین بهم خیانت کنه
خود خود مرگ بود!
نزدیک ساعت سه و چهار صبح بود
که با صدای چرخش کلید توی قفل
سریع اشک هام رو پاک کردم
و پتو رو روی سرم کشیدم
عمرا اگه میذاشتم بفهمه
به خاطرش تا این ساعت بیدار موندم
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_463
خودم رو آماده کرده بودم
تا بیاد بالاسرم
نگام کنه.. نازم کنه..
ب..ب..وستم!
اما زکی خیال باطل!
صدای باز و بسته شدن در
و بعدش صدای دوش حموم اومد
اشکام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن
که صورتم رو به بالش فشردم
مبادا صدام به گوشش برسه..
نفهمیدم چقدر تو حموم موند
و چقدر گریه کردم
تا خوابم برد..
چشم که باز کردم
نگاهم به ساعت خورد
نیم ساعت دیگه نوبت سونوگرافی داشتم
بلند شدم و سریع لباس پوشیدم
به فکر اینکه ارمین نیست
از سمت اشپزخونه رفتم
اما صداش میخکوبم کرد
- دیارا نیم ساعت دیگه میره دکتر
راس ده اینجا باشی..
نمیدونم شخص پشت خط چی گفت
اما ارمین جواب داد
- یکی دو ساعتی که دیارا نیست
برامون کافیه..
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
#پارت_463
خودم رو آماده کرده بودم
تا بیاد بالاسرم
نگام کنه.. نازم کنه..
ب..ب..وستم!
اما زکی خیال باطل!
صدای باز و بسته شدن در
و بعدش صدای دوش حموم اومد
اشکام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن
که صورتم رو به بالش فشردم
مبادا صدام به گوشش برسه..
نفهمیدم چقدر تو حموم موند
و چقدر گریه کردم
تا خوابم برد..
چشم که باز کردم
نگاهم به ساعت خورد
نیم ساعت دیگه نوبت سونوگرافی داشتم
بلند شدم و سریع لباس پوشیدم
به فکر اینکه ارمین نیست
از سمت اشپزخونه رفتم
اما صداش میخکوبم کرد
- دیارا نیم ساعت دیگه میره دکتر
راس ده اینجا باشی..
نمیدونم شخص پشت خط چی گفت
اما ارمین جواب داد
- یکی دو ساعتی که دیارا نیست
برامون کافیه..
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_464
قلبم... میزد اصلا؟
نمیدونم
مات مونده بودم
دو ساعتی
که نبودم برای چی کافی بود؟
حتی تصورش لرزی به تنم انداخت
میخواست بیارتش اینجا؟
تو خونه من؟ رو تخت من؟
زیر گوش اونم نجوای عاشقانه میکرد
ذهنم پرشده بود از سوال..
سوالایی که اگه میپرسیدمشون
یه مشت دروغ تحویل میگرفتم
اسمم رو که صدا زد..
از جا پریدم
برگشتم سمت اتاق
و جلوی ایینه
خودم رو مشغول اماده شدن نشون دادم..
در باز شد
با دیدنم لبخند زد
- عه.. بیداری؟
دست خودم نبود
سرد شده بودم ازش..
پوزخند زدم
- ترجیح میدادی خواب باشم؟
متوجه کنایه کلامم نشد
جلو اومد
و نوچی کرد
- من ترجیح میدادم خواب باشی
مثل زیبای خفته بیدار کنم..
پیشونیم رو ب..وس..ید
- با بو..س..ه هام!
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
#پارت_464
قلبم... میزد اصلا؟
نمیدونم
مات مونده بودم
دو ساعتی
که نبودم برای چی کافی بود؟
حتی تصورش لرزی به تنم انداخت
میخواست بیارتش اینجا؟
تو خونه من؟ رو تخت من؟
زیر گوش اونم نجوای عاشقانه میکرد
ذهنم پرشده بود از سوال..
سوالایی که اگه میپرسیدمشون
یه مشت دروغ تحویل میگرفتم
اسمم رو که صدا زد..
از جا پریدم
برگشتم سمت اتاق
و جلوی ایینه
خودم رو مشغول اماده شدن نشون دادم..
در باز شد
با دیدنم لبخند زد
- عه.. بیداری؟
دست خودم نبود
سرد شده بودم ازش..
پوزخند زدم
- ترجیح میدادی خواب باشم؟
متوجه کنایه کلامم نشد
جلو اومد
و نوچی کرد
- من ترجیح میدادم خواب باشی
مثل زیبای خفته بیدار کنم..
پیشونیم رو ب..وس..ید
- با بو..س..ه هام!
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_465
پارت 465 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EFGIJBEI0CMKDQMZGXTJWYYOVIVUGNNV
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#پارت_465
پارت 465 رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/EFGIJBEI0CMKDQMZGXTJWYYOVIVUGNNV
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_465
نوچی کرد
- من ترجیح میدادم خواب باشی
مثل زیبای خفته بیدار کنم..
پیشونیم رو ب..وس..ید
- با بو..س..ه هام!
عوقم گرفت..
ارمینی که منو از حفظ بود
خم به ابروم میاومد
میفهمید دلیلش چیه کجا؟
و این ارمینی
که حتی متوجه تلخیم نمیشد کجا؟
این حجم از بی اهمیت بودن..
محال بود هضمش کنم!
پسش زدم
- دیرمه باید برم.. سونوگرافی دارم
منتطر جوابش نموندم
و کیفم رو چنگ زدم
از خونه بیرون دویدم
اما سنگینی
نگاهش رو از پنجره حس میکردم
حیاط رو هم رد کردم
حتی چند قدم از خونه فاصله گرفتم
پشت ستون منتظر شدم
امروز تکلیفش رو مشخص میکردم
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
#پارت_465
نوچی کرد
- من ترجیح میدادم خواب باشی
مثل زیبای خفته بیدار کنم..
پیشونیم رو ب..وس..ید
- با بو..س..ه هام!
عوقم گرفت..
ارمینی که منو از حفظ بود
خم به ابروم میاومد
میفهمید دلیلش چیه کجا؟
و این ارمینی
که حتی متوجه تلخیم نمیشد کجا؟
این حجم از بی اهمیت بودن..
محال بود هضمش کنم!
پسش زدم
- دیرمه باید برم.. سونوگرافی دارم
منتطر جوابش نموندم
و کیفم رو چنگ زدم
از خونه بیرون دویدم
اما سنگینی
نگاهش رو از پنجره حس میکردم
حیاط رو هم رد کردم
حتی چند قدم از خونه فاصله گرفتم
پشت ستون منتظر شدم
امروز تکلیفش رو مشخص میکردم
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_466
بیست دقیقه ای میشد که منتظرش بودم
هر ثانیه
اندازه صد سال میگذشت
کلافه چشم بستم
که یهو دستی پشتم قرار گرفت
از جا پریدم
وحشت زده چرخیدم به عقب
که مهتاب نیشش باز شد
- اینجا چیکار میکنی؟
با طعنه به خونه اشاره زد
- بفرما تو دم در بده..
گلویی صاف کردم
- سلام خوبی؟ چخبر؟
جفت ابروهاش بالا پرید
سر تا پام رو برانداز کرد
و مشکوک لب زد
- قیافهت شبیه وقتایی شده
که میخوای بپیچونیم!
نمیتونستم بهش بگم..
حداقل نه تا وقتی که کامل مطمئن نشدم
خنده مسخره ای تحویلش دادم
- نه بابا چه پیچوندنی؟
برای طبیعی تر شدن دروغم
گوشی رو بالا اوردم
- داشتم اینجا اسنپ میگرفتم...
بیشتر تعجب کرد
- اسنپ چرا؟
پس ماشین خودت کو؟
هوف لعنت به من
دروغ بهتر نداشتم تحویلش بدم؟
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
#پارت_466
بیست دقیقه ای میشد که منتظرش بودم
هر ثانیه
اندازه صد سال میگذشت
کلافه چشم بستم
که یهو دستی پشتم قرار گرفت
از جا پریدم
وحشت زده چرخیدم به عقب
که مهتاب نیشش باز شد
- اینجا چیکار میکنی؟
با طعنه به خونه اشاره زد
- بفرما تو دم در بده..
گلویی صاف کردم
- سلام خوبی؟ چخبر؟
جفت ابروهاش بالا پرید
سر تا پام رو برانداز کرد
و مشکوک لب زد
- قیافهت شبیه وقتایی شده
که میخوای بپیچونیم!
نمیتونستم بهش بگم..
حداقل نه تا وقتی که کامل مطمئن نشدم
خنده مسخره ای تحویلش دادم
- نه بابا چه پیچوندنی؟
برای طبیعی تر شدن دروغم
گوشی رو بالا اوردم
- داشتم اینجا اسنپ میگرفتم...
بیشتر تعجب کرد
- اسنپ چرا؟
پس ماشین خودت کو؟
هوف لعنت به من
دروغ بهتر نداشتم تحویلش بدم؟
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
#پارت_کامل_PDFرمان 🩷angerfire
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_467
منتظر توجیه جدیدم نموند
و اشاره زد
- خیلی خب حالا که بیکاری
بیا بریم خرید..
پس برای همین اومده بود اینجا..
سریع اعتراض کردم
- اما..
اهمیتی نداد
فاصلهش رو باهام به صفر رسوند
و دستم رو گرفت
- اعتراض نباشه.. گمشو بریم
برگشتم به در خونه نگاه کردم
امروز قرار بود مچشو بگیرم
با کشیده شدنم توسط مهتاب
از خونه فاصله گرفتم
به زور کشوند و برد تو ماشینش نشوندم
کمی که گذشت
پرسید
- چرا نمیگی این روزا چته
چونهم لرزید
- ارمین داره بهم خیانت میکنه..
ترمز تیزی گرفت
که اگه به لطف کمربند نبود
با صورت رفته بودم تو شیشه!
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
. .🥃cherry_blossom
#پارت_467
منتظر توجیه جدیدم نموند
و اشاره زد
- خیلی خب حالا که بیکاری
بیا بریم خرید..
پس برای همین اومده بود اینجا..
سریع اعتراض کردم
- اما..
اهمیتی نداد
فاصلهش رو باهام به صفر رسوند
و دستم رو گرفت
- اعتراض نباشه.. گمشو بریم
برگشتم به در خونه نگاه کردم
امروز قرار بود مچشو بگیرم
با کشیده شدنم توسط مهتاب
از خونه فاصله گرفتم
به زور کشوند و برد تو ماشینش نشوندم
کمی که گذشت
پرسید
- چرا نمیگی این روزا چته
چونهم لرزید
- ارمین داره بهم خیانت میکنه..
ترمز تیزی گرفت
که اگه به لطف کمربند نبود
با صورت رفته بودم تو شیشه!
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
. .🥃cherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
#پارت_کامل_PDFرمان 🩷angerfire
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_468
با بهت پرسید
- الان چی گفتی؟
چرخیدم سمتش
بغضم ترکید
- خودم شنیدم داشت به دختره میگفت
امروز بره خونه..
چند ثانیه پوکر نگاهم کرد
و یکدفعه خندید
- دوربین مخفیه؟
اهمیتی بهش ندادم
و از ته دل هق زدم..
منتظر دلداری دادنش بودم
که دنده عقب رفت
شوکه سر بلند کردم
- چیکار میکنی؟
با غیض دور زد
- برمیگردیم خونه شما..
باید با چشمای خودمون بیینیم
فینفینی کردم
که توپید
- خودتو جمع و جور کن!
سر تکون دادم
و اشک هام رو پاک کردم
با رسیدن به خونه
پاورچین پاورچین پله ها رو بالا رفتیم
پشت در که رسیدم
قلبم بیقرار میکوبید
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
#پارت_468
با بهت پرسید
- الان چی گفتی؟
چرخیدم سمتش
بغضم ترکید
- خودم شنیدم داشت به دختره میگفت
امروز بره خونه..
چند ثانیه پوکر نگاهم کرد
و یکدفعه خندید
- دوربین مخفیه؟
اهمیتی بهش ندادم
و از ته دل هق زدم..
منتظر دلداری دادنش بودم
که دنده عقب رفت
شوکه سر بلند کردم
- چیکار میکنی؟
با غیض دور زد
- برمیگردیم خونه شما..
باید با چشمای خودمون بیینیم
فینفینی کردم
که توپید
- خودتو جمع و جور کن!
سر تکون دادم
و اشک هام رو پاک کردم
با رسیدن به خونه
پاورچین پاورچین پله ها رو بالا رفتیم
پشت در که رسیدم
قلبم بیقرار میکوبید
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
‹ مَحـرم مَـنـی...!!🤫no_pedestrians ›
#پارت_469
دستم سمت دستگیره رفت
که صداش باعث شد
خشکم بزنه
- عجله کن در بیار..
زمانمون کمه زنم برمیگرده یه کم دیگه..
من بودم..
زن خاکبرسرش من بودم!
مهتاب ماتش برده و نگاهم کرد
که بی صدا لب زدم
- مه..تاب.. حالم... بده!
اینو گفتم و همونجا افتادم
اخرین چیزی که شنیدم
صدای جیغ مهتاب بود
و باز شدن یهویی در...
چشم بستم تا حتی نگاهم نیفته به ارمین
تا نبینم اون دختری که کنارشه
کیه و چه شکلیه!
با صدای صحبت هایی بالا سرم
پلک هام رو باز کردم
محیط بیمارستان رو
در لحظه شناختم
به روپوش دکتر چنگ زدم
- خانم دکتر بچهم...
با اطمینان پلک زد
- خطر رفع شد عزیزم..
هم خودت و هم بچه سالمید!
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
#پارت_469
دستم سمت دستگیره رفت
که صداش باعث شد
خشکم بزنه
- عجله کن در بیار..
زمانمون کمه زنم برمیگرده یه کم دیگه..
من بودم..
زن خاکبرسرش من بودم!
مهتاب ماتش برده و نگاهم کرد
که بی صدا لب زدم
- مه..تاب.. حالم... بده!
اینو گفتم و همونجا افتادم
اخرین چیزی که شنیدم
صدای جیغ مهتاب بود
و باز شدن یهویی در...
چشم بستم تا حتی نگاهم نیفته به ارمین
تا نبینم اون دختری که کنارشه
کیه و چه شکلیه!
با صدای صحبت هایی بالا سرم
پلک هام رو باز کردم
محیط بیمارستان رو
در لحظه شناختم
به روپوش دکتر چنگ زدم
- خانم دکتر بچهم...
با اطمینان پلک زد
- خطر رفع شد عزیزم..
هم خودت و هم بچه سالمید!
⋆⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧾⧿⧿⧿⧿⧿⧿⧿⋆
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان محرم منی🤫🚷
#پارت_کامل_PDFرمان 🩷angerfire
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA20Kدنبال کننده
#رمان_محرم_منی
رمان محرم منی
#رمان_محرم_منی
ژیکان گوسفند منه تو گوریل منی رئیس شوهرم این امیر بگیره استاد خبیث من آرومت میکنم شوهر عمه چی ساخته شوهر داعشی وکیل برادرزاده ناتنی نویسنده خوردنی رمان عاشقانه پزشک فسقلی زن زلیل نیستم ارباب دختر رعیت سرایدارزبون دراز جوجه وکیل سرتق همسایه زورگو
مشاهده کانال پیامرسانرمان محرم منی
#رمان_محرم_منی
ژیکان گوسفند منه تو گوریل منی رئیس شوهرم این امیر بگیره استاد خبیث من آرومت میکنم شوهر عمه چی ساخته شوهر داعشی وکیل برادرزاده ناتنی نویسنده خوردنی رمان عاشقانه پزشک فسقلی زن زلیل نیستم ارباب دختر رعیت سرایدارزبون دراز جوجه وکیل سرتق همسایه زورگو