۱۱ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۰
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همونجور که راه میرفتم گفتم؛
ــ بگـو میـشنوم...
عصبی از رفتارم بازومو از پشت کـشید..
تازه چشـماشو دیدم که از بی
خوابی پف کرده بود...
ــ بـاز چته؟ باز میخوای دادو هوار راه
بندازی؟!
بازومو رها کردو دستی به پشت گردنش
کشـید ، باز کم طاقت و عصبی شده بود..
اما از چی؟ نمیدونم!
آروم اما با همون ریخت ترسناک
لـ ـب زد؛
ــ وقتی میخوام حرف بزنم باید
تو چـشمام نگـاه کنی،شیرفهم شد؟!
پوزخندی زدم؛
ــ چشم عبـاس آقا امر دیگه!؟
ــ مسخـره بازی درنـیار رزان ،
باید بهم بگی دیـشب تو بیمـارستان
چیکـار داشتی!
دست به سینه یه قدم رفتم جلوتر
که زیر گردنش قرار گرفتم؛
ــ و اگه نگـم؟ میری چغلیمو پیش
مادام جونت میکنی آره؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همونجور که راه میرفتم گفتم؛
ــ بگـو میـشنوم...
عصبی از رفتارم بازومو از پشت کـشید..
تازه چشـماشو دیدم که از بی
خوابی پف کرده بود...
ــ بـاز چته؟ باز میخوای دادو هوار راه
بندازی؟!
بازومو رها کردو دستی به پشت گردنش
کشـید ، باز کم طاقت و عصبی شده بود..
اما از چی؟ نمیدونم!
آروم اما با همون ریخت ترسناک
لـ ـب زد؛
ــ وقتی میخوام حرف بزنم باید
تو چـشمام نگـاه کنی،شیرفهم شد؟!
پوزخندی زدم؛
ــ چشم عبـاس آقا امر دیگه!؟
ــ مسخـره بازی درنـیار رزان ،
باید بهم بگی دیـشب تو بیمـارستان
چیکـار داشتی!
دست به سینه یه قدم رفتم جلوتر
که زیر گردنش قرار گرفتم؛
ــ و اگه نگـم؟ میری چغلیمو پیش
مادام جونت میکنی آره؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجدد بازومو گرفتـو خشـن تو
صورتم غرید؛
ـــ رزان کفــرمو درنـیار نـزار
همینجــا داد بزنم بعد هممونو باهم
چال کنن!
با حرص درحالی که سعی در
آزاد کردن خودم داشتم گفتم؛
ـــ مگه تو سوال منو جـواب دادی؟ هــان؟
پلکـاشو عصبی محکـم چندبار
رو هم فشـار داد؛
ـــ چیــزی بین منو لیـلا نیـست بفهم.
پوزخندی زدم؛
ـــ آره دوبار...
ـــ اصـلا اگه هم باشه ،
به تو چه دخلی داره؟ مگه تو
مامور روابط مردمـی؟!
عصبی خندیدم؛
ـــ اهـااا پس توام ماموره نظارت
رفت و آمد مردم نباش...
به دنبال حرفم محکم بازومو
از دستش کـشیدم.
نمیدونستم دارم کجا میرم اما فقط
میخواستم از جواب دادن فرار کنم.
ـــ من میگم نره تو میگی بـدوش ...
چرا نمیفهمـی اگه این زنیکـه بفهمــه..
همینجور پشت سر من داشت
راه میرفت و عصبی حرف میزد ،
برگشـتم سمتـش که تقریبـا خورد بهم...
ـــ چیو بفهمـه؟ چرا انقد برات مهمه
که چی میفهمـه!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجدد بازومو گرفتـو خشـن تو
صورتم غرید؛
ـــ رزان کفــرمو درنـیار نـزار
همینجــا داد بزنم بعد هممونو باهم
چال کنن!
با حرص درحالی که سعی در
آزاد کردن خودم داشتم گفتم؛
ـــ مگه تو سوال منو جـواب دادی؟ هــان؟
پلکـاشو عصبی محکـم چندبار
رو هم فشـار داد؛
ـــ چیــزی بین منو لیـلا نیـست بفهم.
پوزخندی زدم؛
ـــ آره دوبار...
ـــ اصـلا اگه هم باشه ،
به تو چه دخلی داره؟ مگه تو
مامور روابط مردمـی؟!
عصبی خندیدم؛
ـــ اهـااا پس توام ماموره نظارت
رفت و آمد مردم نباش...
به دنبال حرفم محکم بازومو
از دستش کـشیدم.
نمیدونستم دارم کجا میرم اما فقط
میخواستم از جواب دادن فرار کنم.
ـــ من میگم نره تو میگی بـدوش ...
چرا نمیفهمـی اگه این زنیکـه بفهمــه..
همینجور پشت سر من داشت
راه میرفت و عصبی حرف میزد ،
برگشـتم سمتـش که تقریبـا خورد بهم...
ـــ چیو بفهمـه؟ چرا انقد برات مهمه
که چی میفهمـه!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلافه دستـی به پیـشونی و
موهای خوش حالتش کشـید؛
ـــ خـب آخه نفهــم اگه بفهمـه
که ما جز محل قرار جای دیگه
هم رفتـیم سرمونو میکنن زیر آب
میفهمــی؟!
دست به کمر طلبکارانه گفتم؛
ـــ اگه تو نگـی کی میخواد بفهمه؟!
با فک منقبض شده بازومو
محکم تو دستش فشـار داد؛
ـــ تو اینـارو نمـیشناسی رزان ...همین یه
شب پیش تو ماموریت مغز ده نفرو
پوکونــدن ... اینـجا خاله بازی نـیست...
سرمو عقـب آوردم و تو مردمـک
چشـمای که میلرزیــد نگاه کردم...
اگه انقد ترسناکـه چرا خودت اینـجایی
باربـد؟!.
همونجـور تو سکوت نگـاهی
که عمقش نگرانی بود رو رصد کردم.
ـــ اتـفاقی افتـاده سرگروه!؟
با شنـیدن صدای مادام
باربد بعد از مکثی بازومو ول کرد و
برگشت سمت لیلای و مهیاری که با
چشمـای مشکوک و ریز شده منتظر
جوابمون بودن....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلافه دستـی به پیـشونی و
موهای خوش حالتش کشـید؛
ـــ خـب آخه نفهــم اگه بفهمـه
که ما جز محل قرار جای دیگه
هم رفتـیم سرمونو میکنن زیر آب
میفهمــی؟!
دست به کمر طلبکارانه گفتم؛
ـــ اگه تو نگـی کی میخواد بفهمه؟!
با فک منقبض شده بازومو
محکم تو دستش فشـار داد؛
ـــ تو اینـارو نمـیشناسی رزان ...همین یه
شب پیش تو ماموریت مغز ده نفرو
پوکونــدن ... اینـجا خاله بازی نـیست...
سرمو عقـب آوردم و تو مردمـک
چشـمای که میلرزیــد نگاه کردم...
اگه انقد ترسناکـه چرا خودت اینـجایی
باربـد؟!.
همونجـور تو سکوت نگـاهی
که عمقش نگرانی بود رو رصد کردم.
ـــ اتـفاقی افتـاده سرگروه!؟
با شنـیدن صدای مادام
باربد بعد از مکثی بازومو ول کرد و
برگشت سمت لیلای و مهیاری که با
چشمـای مشکوک و ریز شده منتظر
جوابمون بودن....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۳
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مثل همـیشه خونـسرد جواب داد؛
ـــ نه اتفاقی نیفتـاده.
مهیـار با پوزخندی اشاره ای به
قیافه عصبی من کرد؛
ـــ مطمنـی؟ نگاه رزان اینو نمیگه ولی...
تصمیم گرفتم خودم جمع و جورش کنم.
ـــ من میخواستم نـیام ماموریت
ولی ایشون مجبورم کردن که بیام همین.
مادام ابروی بالا انداخت،همون
نیش خنده مسخره همیشگی رو لبش بود.
ـــ نـیای؟ از دستـورای من سرپیچی
میکنـی یعنی!؟
باربد چشم غره ای بهم رفت که یعنی حالا
بیا درستش کن ، اومدم ابروشو درست کنم
چشمشو درآوردم.
تو چرا خفه نمیـشی دختر ... موندیم چی
جواب بدیم که عباس آقا به دادمون رسید.
ـــ قربان چند نفر از گروه ویژه رو با
خودمون بیاریم!؟
مادام ـــ رزان و باربد باشن به کامی
هم بگـید بیاد.
عباس اقا چشمی گفت و به داخل
عمارت برگشت.
منو باربد یه نگاهی به هم انداختیم،
نمیدونم چرا ولی حس میکـردم دلش
میخواست همـینجــا پدر مادر منو به هم
پیوند بزنه... ://
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مثل همـیشه خونـسرد جواب داد؛
ـــ نه اتفاقی نیفتـاده.
مهیـار با پوزخندی اشاره ای به
قیافه عصبی من کرد؛
ـــ مطمنـی؟ نگاه رزان اینو نمیگه ولی...
تصمیم گرفتم خودم جمع و جورش کنم.
ـــ من میخواستم نـیام ماموریت
ولی ایشون مجبورم کردن که بیام همین.
مادام ابروی بالا انداخت،همون
نیش خنده مسخره همیشگی رو لبش بود.
ـــ نـیای؟ از دستـورای من سرپیچی
میکنـی یعنی!؟
باربد چشم غره ای بهم رفت که یعنی حالا
بیا درستش کن ، اومدم ابروشو درست کنم
چشمشو درآوردم.
تو چرا خفه نمیـشی دختر ... موندیم چی
جواب بدیم که عباس آقا به دادمون رسید.
ـــ قربان چند نفر از گروه ویژه رو با
خودمون بیاریم!؟
مادام ـــ رزان و باربد باشن به کامی
هم بگـید بیاد.
عباس اقا چشمی گفت و به داخل
عمارت برگشت.
منو باربد یه نگاهی به هم انداختیم،
نمیدونم چرا ولی حس میکـردم دلش
میخواست همـینجــا پدر مادر منو به هم
پیوند بزنه... ://
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این زنیکه از قصد منو باربدو میندازه باهم
میخواد ازمون اتو بگیره که منو
اخراج کنه ، ولی کور خوندی.
کامی اومد روبه روی مادام وایساد؛
ـــ قربان کاری با من داشتین!؟
مادام ـــ میخوام باهامون بیای.
ـــ چشـم.
لیلا با همون نگای مشـکوکش به
من درحالی که سوار ماشـین میشد گفت؛
ـــ بـاربد بیا برون ، کامی توام بیا با ما
مهیـار و رزان هم با ماشین دیگه...
باربـد غضبنـاک زیر لب باشهای گفت
و به سمت ماشین رفت.
کلافه نفسی سر دادم.
الان واقعا کی اینو تحمـل کنه ...
به سمت مهیـاری که با همون لبخـند
کثیف نگام میکرد رفتم.
پرو دستمو بالا اوردم؛
ـــ من میـرونم!
ابروی بالا انداخت و خندید؛
ـــ اوه راننده هم هستیـن شما...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این زنیکه از قصد منو باربدو میندازه باهم
میخواد ازمون اتو بگیره که منو
اخراج کنه ، ولی کور خوندی.
کامی اومد روبه روی مادام وایساد؛
ـــ قربان کاری با من داشتین!؟
مادام ـــ میخوام باهامون بیای.
ـــ چشـم.
لیلا با همون نگای مشـکوکش به
من درحالی که سوار ماشـین میشد گفت؛
ـــ بـاربد بیا برون ، کامی توام بیا با ما
مهیـار و رزان هم با ماشین دیگه...
باربـد غضبنـاک زیر لب باشهای گفت
و به سمت ماشین رفت.
کلافه نفسی سر دادم.
الان واقعا کی اینو تحمـل کنه ...
به سمت مهیـاری که با همون لبخـند
کثیف نگام میکرد رفتم.
پرو دستمو بالا اوردم؛
ـــ من میـرونم!
ابروی بالا انداخت و خندید؛
ـــ اوه راننده هم هستیـن شما...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لبخند ساختگـی زدم در جوابش ،
سویـیچ ماشینو انداخت تو دستـم و
نشـست تو ماشین.
به سمت ماشین که رفتم صدای
لاستیکـای ماشین باربـد مغزمو
منفجـر کرد.
با حرص برگشتم سمتی که داشت
با ماشین دور میشد:
ـــ بی شرف...یه دهنی من از تو
سرویـس کنم.
با حرص نشـستـم تو ماشـین ،
درحالی که کمر بندمو میبسـتم مهـیار
باز زر زد؛
ـــ مطمنـی میتونـی برونی؟
پوزخنـدی به حرفش زدم،ناسلامتی داداش
من بنگـاه ماشینـای خارجی رو داشت..
و از همون ده سالگـی بهم رانندگی
یاد داده بود.
ماشینـو از جاش کنـدم ، مهیار به صنـدلی
چـسبیدو در حالی که واقعا ترسیده بود...
یه نگاهش به من نگاه دیگش به
جاده بود؛
ــــ دختــر یواااش ...میخوای به
کشتنمــون بــدی!؟
با همون نگاه شرور دنده رو عوض کردم
کیلومتر رو به ۱۲۰ رسونده بودم...
ـــ آره..
وحـشت زده به کیلومتری که داشت
روی ۱۵۰ میرفت نگاه کرد؛
ـــ یعنــی چــی ...یواش تر رزااااان...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لبخند ساختگـی زدم در جوابش ،
سویـیچ ماشینو انداخت تو دستـم و
نشـست تو ماشین.
به سمت ماشین که رفتم صدای
لاستیکـای ماشین باربـد مغزمو
منفجـر کرد.
با حرص برگشتم سمتی که داشت
با ماشین دور میشد:
ـــ بی شرف...یه دهنی من از تو
سرویـس کنم.
با حرص نشـستـم تو ماشـین ،
درحالی که کمر بندمو میبسـتم مهـیار
باز زر زد؛
ـــ مطمنـی میتونـی برونی؟
پوزخنـدی به حرفش زدم،ناسلامتی داداش
من بنگـاه ماشینـای خارجی رو داشت..
و از همون ده سالگـی بهم رانندگی
یاد داده بود.
ماشینـو از جاش کنـدم ، مهیار به صنـدلی
چـسبیدو در حالی که واقعا ترسیده بود...
یه نگاهش به من نگاه دیگش به
جاده بود؛
ــــ دختــر یواااش ...میخوای به
کشتنمــون بــدی!؟
با همون نگاه شرور دنده رو عوض کردم
کیلومتر رو به ۱۲۰ رسونده بودم...
ـــ آره..
وحـشت زده به کیلومتری که داشت
روی ۱۵۰ میرفت نگاه کرد؛
ـــ یعنــی چــی ...یواش تر رزااااان...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۶
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سر پـیچ که رسـیدیـم گـازو کم کردمو
دسـتیو خوابوندم و فرمانو محکم
چرخونـدم.
صدای لاستـیکای ماشین تو کل کوه
پخـش شده بود و همینـطور جاشـونم
رو جاده مونده بود.
ـــ مگـه نگـفتی هرکـی از یه چـیزی لذت
میبـره ...خب منم از رانندگــی
لذت میبــرم.
در حالی که کمر بنـدو محکم گرفته بود و
عرق از سر و روش میچکیـد عربده زد؛
ـــ ایــن لذت بردن نــیست خودکـــشیه...
میفهمــی!!؟
تک خنده ای به قیافش کردمو با دیدن
ماشـین باربــد پامو رو پدال گاز فشـار
دادم...
حواسم به آمپر بود که بالا نره و موتورش
داغ نکنه ، باربد که معلوم بود از آیینه بغل
مارو دیده از قـصد بهم راه نمیداد...
تند تند چراغ میدادم که بره اونور اما
نمیـرفت تصمیم گرفتم بیخیالش بشم
و سر پیچ ازش جلو بزنم.
ـــ یواش برو ...الان میزنــی بهشون...
به درکی زیر لب گفتم ، به پـیچ که رسـیدم
باربد سرعتـشو کم کرد که از پیچ رد بشه
اما من گازو ول کردم دستیو دوباره
خوابوندم عقب ماشین که چرخــید دستـیو
سریع بالا دادم و تا اونجای که تونستــم
پدال گازو فـشار دادم....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سر پـیچ که رسـیدیـم گـازو کم کردمو
دسـتیو خوابوندم و فرمانو محکم
چرخونـدم.
صدای لاستـیکای ماشین تو کل کوه
پخـش شده بود و همینـطور جاشـونم
رو جاده مونده بود.
ـــ مگـه نگـفتی هرکـی از یه چـیزی لذت
میبـره ...خب منم از رانندگــی
لذت میبــرم.
در حالی که کمر بنـدو محکم گرفته بود و
عرق از سر و روش میچکیـد عربده زد؛
ـــ ایــن لذت بردن نــیست خودکـــشیه...
میفهمــی!!؟
تک خنده ای به قیافش کردمو با دیدن
ماشـین باربــد پامو رو پدال گاز فشـار
دادم...
حواسم به آمپر بود که بالا نره و موتورش
داغ نکنه ، باربد که معلوم بود از آیینه بغل
مارو دیده از قـصد بهم راه نمیداد...
تند تند چراغ میدادم که بره اونور اما
نمیـرفت تصمیم گرفتم بیخیالش بشم
و سر پیچ ازش جلو بزنم.
ـــ یواش برو ...الان میزنــی بهشون...
به درکی زیر لب گفتم ، به پـیچ که رسـیدم
باربد سرعتـشو کم کرد که از پیچ رد بشه
اما من گازو ول کردم دستیو دوباره
خوابوندم عقب ماشین که چرخــید دستـیو
سریع بالا دادم و تا اونجای که تونستــم
پدال گازو فـشار دادم....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتونـستم قیافه ای وا رفته باربــدو از
تو آینه ببینم،پوزخندی زدم ، مهیـار بهت
زده نگام کرد؛
ـــ دختـر تو دیگه کی هستی!
عینک دودیمو بالا سرم گذاشتمو
با اعتماد بنـفس گفتم؛
ـــ رزان رستــم نژاد!
آب گلوشو قورت دادو شیشه رو داد پایین ،
بنده خدا فکر کنم خودشو کثیف کرده باشه.
بعد از چند دقیقه مـهیار گفت
بزنم کنـار...
ماشـینو زدم تو خاکی که تازه باربد
اینا رسـیدن.
وارد یه جای از جنگـل که شدیم
ماشـینارو زدیم کنـار...
پیاده شدم و یه نگاه به کامی،باربد
و لیلا انداختم که به سمتمون اومدن...
کامی ـــ دختـر تو چه دسـت به
فرمـونی داری!
خنـدیدم به تعریفش و ممنونی زیر لب
گفتـم.
مادام پشت چشمـی نازک کردو بی توجه
جلوتر حرکت کرد.
مـهیار با همون رنگ پریـده دنـبالش رفت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتونـستم قیافه ای وا رفته باربــدو از
تو آینه ببینم،پوزخندی زدم ، مهیـار بهت
زده نگام کرد؛
ـــ دختـر تو دیگه کی هستی!
عینک دودیمو بالا سرم گذاشتمو
با اعتماد بنـفس گفتم؛
ـــ رزان رستــم نژاد!
آب گلوشو قورت دادو شیشه رو داد پایین ،
بنده خدا فکر کنم خودشو کثیف کرده باشه.
بعد از چند دقیقه مـهیار گفت
بزنم کنـار...
ماشـینو زدم تو خاکی که تازه باربد
اینا رسـیدن.
وارد یه جای از جنگـل که شدیم
ماشـینارو زدیم کنـار...
پیاده شدم و یه نگاه به کامی،باربد
و لیلا انداختم که به سمتمون اومدن...
کامی ـــ دختـر تو چه دسـت به
فرمـونی داری!
خنـدیدم به تعریفش و ممنونی زیر لب
گفتـم.
مادام پشت چشمـی نازک کردو بی توجه
جلوتر حرکت کرد.
مـهیار با همون رنگ پریـده دنـبالش رفت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۸
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کامی ـــ منم برم ...با باربد بیا...
به سمت مادام قدمای بلنـدی برداشت،باربدو
دیدم که سوییچو تو جیبش گذاشت
و به سمتم قدما سنگیـنی برداشت.
ـــ نگـفته بودی که رانندگی بـلدی.
بهم که رسید هم قدمم شد..
ـــ یه چـیزایی از دوستم یاد گرفتم...
ـــ اها ... مـهیار که چیـزی نگفت!؟
با به یاد آوردن قیافه اش بی اراده
خندیدم.
تیکه ای انداخت؛
ـــ پـس معلـومه چـیزای خوبی گفتـه...
برای اینکه حرصشو دربیارم گفتم؛
ـــ آره ... خیلی پسر بامزه ایه!
دست به جیب ایـستاد، اخمـای
سنگیـنشو باز به رخ کـشید.
ـــ چرا به من میگـی؟ از اون جلوی
دخترا تعریف کن نه من!
یه تای ابرومو بالا انداختم؛
ـــ اووو ، حالا چرا گارد میگـیری خانوم کوچولو!
از لفـظی که گفتم بی اراده خندید
اما سریع جمـعش کرد.
ـــ با این هیکـل و قیافه به من میگی
خانوم!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کامی ـــ منم برم ...با باربد بیا...
به سمت مادام قدمای بلنـدی برداشت،باربدو
دیدم که سوییچو تو جیبش گذاشت
و به سمتم قدما سنگیـنی برداشت.
ـــ نگـفته بودی که رانندگی بـلدی.
بهم که رسید هم قدمم شد..
ـــ یه چـیزایی از دوستم یاد گرفتم...
ـــ اها ... مـهیار که چیـزی نگفت!؟
با به یاد آوردن قیافه اش بی اراده
خندیدم.
تیکه ای انداخت؛
ـــ پـس معلـومه چـیزای خوبی گفتـه...
برای اینکه حرصشو دربیارم گفتم؛
ـــ آره ... خیلی پسر بامزه ایه!
دست به جیب ایـستاد، اخمـای
سنگیـنشو باز به رخ کـشید.
ـــ چرا به من میگـی؟ از اون جلوی
دخترا تعریف کن نه من!
یه تای ابرومو بالا انداختم؛
ـــ اووو ، حالا چرا گارد میگـیری خانوم کوچولو!
از لفـظی که گفتم بی اراده خندید
اما سریع جمـعش کرد.
ـــ با این هیکـل و قیافه به من میگی
خانوم!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۰۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریز خندیدمو آره ای زیر لب گفتم خواستم
به قدم زدن ادامه بدم که محکـم بازومو
گرفــتو منو کشـوند سمت خودش...
تقریبا تو بغلش فرو رفتـم.
وحـشت زده نگـاهش کردم که عصبی
یه اشاره به یه نقطه از زمین کرد؛
ـــ تـله کار گذاشتن واسه حیـوونا...
با ترس رد نگـاهشو گرفتم دیدم راسـت
میگه ...اگه پامو میگرفت فلجم میکرد...
داشتم همینجـور از ترس نـفس نفس
میزدم....
بازومو که هنوز قفل دستش بود
آروم تکون دادو نگـران نگاهم کرد؛
ـــ خـوبی؟ نتـرس چـیزی نـیست
من حواسم بهت هست!
با جمله اش انگـاری یه چیزی تو دلم تکون
خورد، انقد محکم گفت که بی اراده بهش
اطمـینان کردم.
ـــ مـمـنونم واقعا...
خواستم از دستـش آزاد شم اما دستمـو
گرفتو خودش جلو افتـاد.
این عوضی از این کارا هم بلد بودو لو
نمیداد!
نزدیکـای مادام و مهیار که شدیم سریع
دستمو در آوردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریز خندیدمو آره ای زیر لب گفتم خواستم
به قدم زدن ادامه بدم که محکـم بازومو
گرفــتو منو کشـوند سمت خودش...
تقریبا تو بغلش فرو رفتـم.
وحـشت زده نگـاهش کردم که عصبی
یه اشاره به یه نقطه از زمین کرد؛
ـــ تـله کار گذاشتن واسه حیـوونا...
با ترس رد نگـاهشو گرفتم دیدم راسـت
میگه ...اگه پامو میگرفت فلجم میکرد...
داشتم همینجـور از ترس نـفس نفس
میزدم....
بازومو که هنوز قفل دستش بود
آروم تکون دادو نگـران نگاهم کرد؛
ـــ خـوبی؟ نتـرس چـیزی نـیست
من حواسم بهت هست!
با جمله اش انگـاری یه چیزی تو دلم تکون
خورد، انقد محکم گفت که بی اراده بهش
اطمـینان کردم.
ـــ مـمـنونم واقعا...
خواستم از دستـش آزاد شم اما دستمـو
گرفتو خودش جلو افتـاد.
این عوضی از این کارا هم بلد بودو لو
نمیداد!
نزدیکـای مادام و مهیار که شدیم سریع
دستمو در آوردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation️
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation️
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
– من زنِ نردبون نمیشممممم...اگر بشممم کشته میشمممم
وای ، وای neutral_face🤣exclamation️
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
وای ، وای neutral_face🤣exclamation️
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۰
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باربد که متوجه شد چرا اینکارو
کردم چیزی نگفـت.
مادام با همون سلاح دستـش که داشت به
دوربینش نگاه میکرد و لای بوته ها معلوم
نبود دنـبال چی میگـرده گفت؛
ـــ شـما دوتا چرا انـقد دیر اومدیـن!؟
مـهیار که زیر درخـت نـشسته بود گفت؛
ـــ اون یکی خرگـوشه اونجاست...
باربد خونسرد دست به جیب گفت؛
ـــ باید محتـاط میومدیـم اینجـا پره تله بود.
لیلا ابروی بالا انداخت و یه تیر
انداخت سمت خرگــوشه اما نزد.
ــــ اها تله که هست اما نمیتونم خودمو
راضی کنم حرفتـو باور کنم.
باربد ـــ باور کردن واقعیت ها سخته.
کامی با نگاش میپرسیـد این مادام چشه
گیر داده بهتون ، شونه ای بالا انداختم ،
حسوده زنیکه!
نمیدونستم باربد چجوری خونـسرد
جوابشـو میداد.
باز دوتا تیر پـشت سرهم انداخت
و خرگوشه رو نزد.
عصبی سلاح رو زمین گذاشت.
مهیار ـــ چیکـار میکنـی لیلا ،
خرگوشه فرار کرد.
لیلا بی توجه به مهیـار اسلحه
رو سمت من گرفت و گفت؛
ـــ شنـیدم تیراندازیت خوبه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باربد که متوجه شد چرا اینکارو
کردم چیزی نگفـت.
مادام با همون سلاح دستـش که داشت به
دوربینش نگاه میکرد و لای بوته ها معلوم
نبود دنـبال چی میگـرده گفت؛
ـــ شـما دوتا چرا انـقد دیر اومدیـن!؟
مـهیار که زیر درخـت نـشسته بود گفت؛
ـــ اون یکی خرگـوشه اونجاست...
باربد خونسرد دست به جیب گفت؛
ـــ باید محتـاط میومدیـم اینجـا پره تله بود.
لیلا ابروی بالا انداخت و یه تیر
انداخت سمت خرگــوشه اما نزد.
ــــ اها تله که هست اما نمیتونم خودمو
راضی کنم حرفتـو باور کنم.
باربد ـــ باور کردن واقعیت ها سخته.
کامی با نگاش میپرسیـد این مادام چشه
گیر داده بهتون ، شونه ای بالا انداختم ،
حسوده زنیکه!
نمیدونستم باربد چجوری خونـسرد
جوابشـو میداد.
باز دوتا تیر پـشت سرهم انداخت
و خرگوشه رو نزد.
عصبی سلاح رو زمین گذاشت.
مهیار ـــ چیکـار میکنـی لیلا ،
خرگوشه فرار کرد.
لیلا بی توجه به مهیـار اسلحه
رو سمت من گرفت و گفت؛
ـــ شنـیدم تیراندازیت خوبه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلحه رو که تو هوا گرفته بود ناچار
از دستش گرفتم.
گیج شده گفتم؛
ـــ من که آخرین بار زدم تو پای خودم...
باربد چپ چپ نگاهم کرد ، لیلا به حرفم
خندید ، انگار بازم سوتی دادم.
ـــ پس متوجه ای که اشتباه
کردی درسته!؟
آب گلومو قورت دادم و با استرس
نگاهش
کردم ، نکنه منو بزنه!؟
باربد پادرمیونی کردو گفت؛
ـــ ایـشون برای اشتباهـشون تنـبیه
شده مادام.
ـــ ولی من تنبیهی ندیدم ... تو دیدی
مهـیار!؟
مهیار یه نگـاه به منی که مظلوم نگـاهش
میکردم و یه نگاه به لیلای که با چشماش
داشت خطو نشون میکـشید براش کرد ، به
من من افتاده بود.
ـــ خب....من... ممممن...خب...
لیلا دستاشو کوبید به هم و پیروزمندانه
رو به من گفت؛
ـــ خب بیـاید هم یه بازی کنیـم
هم رزانو تنبیـه کنیم.
وا رفته بودم،بازی؟ با تنبیه من؟!
کامی که انگار حوصله مسخره بازیای
مادامو نداشت از جاش بلند شدو گفت؛
ـــ قربان من یه سر میرم ماشینـارو چک
کنم...
مادام ـــ برو... به هرحال بازی دو نفرهاس!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلحه رو که تو هوا گرفته بود ناچار
از دستش گرفتم.
گیج شده گفتم؛
ـــ من که آخرین بار زدم تو پای خودم...
باربد چپ چپ نگاهم کرد ، لیلا به حرفم
خندید ، انگار بازم سوتی دادم.
ـــ پس متوجه ای که اشتباه
کردی درسته!؟
آب گلومو قورت دادم و با استرس
نگاهش
کردم ، نکنه منو بزنه!؟
باربد پادرمیونی کردو گفت؛
ـــ ایـشون برای اشتباهـشون تنـبیه
شده مادام.
ـــ ولی من تنبیهی ندیدم ... تو دیدی
مهـیار!؟
مهیار یه نگـاه به منی که مظلوم نگـاهش
میکردم و یه نگاه به لیلای که با چشماش
داشت خطو نشون میکـشید براش کرد ، به
من من افتاده بود.
ـــ خب....من... ممممن...خب...
لیلا دستاشو کوبید به هم و پیروزمندانه
رو به من گفت؛
ـــ خب بیـاید هم یه بازی کنیـم
هم رزانو تنبیـه کنیم.
وا رفته بودم،بازی؟ با تنبیه من؟!
کامی که انگار حوصله مسخره بازیای
مادامو نداشت از جاش بلند شدو گفت؛
ـــ قربان من یه سر میرم ماشینـارو چک
کنم...
مادام ـــ برو... به هرحال بازی دو نفرهاس!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم با چشـمام از باربد کمک میخواستـم
اما با نگاهش میگـفت صبر کن و تحمل داشته
باش.
لیلا یه اسلحه پر دستم داد
و اسلحه ای که خودش بهم داده بودو
گرفت و داد دست باربد؛
ـــ باید اون خرگوش رو بزنی ...اگه نزنی...
با ترس منتظر ادامه حرفـش شدم.
ـــ باربد باید به پات شلیـک کنه.
با وحشت نگاهی به باربد انداختم ، در کمال
ناباوری خونسرد بود!
مهیار هول هولکی اومد جلو و بازوی
لیلا رو گرفت؛
ــــ ولی لیلـا ...اون تازه پاش
خوب شده، خطرناکه...
لیلا ـــ یه نیروی ویژه اول باید یاد بگیره
از خودش محافظت کنه ، مگه نه رزان؟!
نه میتونستم سرپیچی کنم و نه
میتونستم
حرفی بزنم تنها شانسم این بود اون
خرگوش لعنتی رو بزنم...
نگاهی به باربد انداختم که ببینم نگاهش
چی میگه اما کاملا خونسرد بود.
با لرزی که تو دستام نشـسته بود اسلحـه رو
گرفتم و تو دوربینش دنـبال خرگوش
گـشتم...
کل بدنم داشت میلرزید...
نمیخوام دوباره اون دردو تجربه کنم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم با چشـمام از باربد کمک میخواستـم
اما با نگاهش میگـفت صبر کن و تحمل داشته
باش.
لیلا یه اسلحه پر دستم داد
و اسلحه ای که خودش بهم داده بودو
گرفت و داد دست باربد؛
ـــ باید اون خرگوش رو بزنی ...اگه نزنی...
با ترس منتظر ادامه حرفـش شدم.
ـــ باربد باید به پات شلیـک کنه.
با وحشت نگاهی به باربد انداختم ، در کمال
ناباوری خونسرد بود!
مهیار هول هولکی اومد جلو و بازوی
لیلا رو گرفت؛
ــــ ولی لیلـا ...اون تازه پاش
خوب شده، خطرناکه...
لیلا ـــ یه نیروی ویژه اول باید یاد بگیره
از خودش محافظت کنه ، مگه نه رزان؟!
نه میتونستم سرپیچی کنم و نه
میتونستم
حرفی بزنم تنها شانسم این بود اون
خرگوش لعنتی رو بزنم...
نگاهی به باربد انداختم که ببینم نگاهش
چی میگه اما کاملا خونسرد بود.
با لرزی که تو دستام نشـسته بود اسلحـه رو
گرفتم و تو دوربینش دنـبال خرگوش
گـشتم...
کل بدنم داشت میلرزید...
نمیخوام دوباره اون دردو تجربه کنم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۳
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عرق از کنار شقیقه ام سر میخورد
و طبیعتا استرسمو آشکار میکرد.
با دیدن خرگوش لای بوته یه
درصد ته دلم خوشحال شدم.
ناچـار تمرکزمو رو وسط دوربین گذاشتم،
انگشتمو رو ماشه ، و توی یه ثانیه
شلیـک کردم....
اما افـسوس خرگـوشه خیلی زرنگ تر
از این حرفا بود و قبل از اینکه تیر بهش
بخوره فرار کرد.
با همون قیافه شکـست خورده برگشـتم
سمت مادامی که شرورانه داشت نگاهم
میکرد.
مهیار ـــ لیلا تمومش کن اینکاراتو...
لیلا بی توجه به مهیار،ادامه داد؛
ـــ خب....نمیخوای حرفاتو ثابت کنی!؟
باربد پوزخندی به لیلا زد و اومد
سمت من با همون اسلحه...
آب گلومو قورت دادم و ناخواسته
یه قدم عقب رفتم...
باربد که حالا نزدیکم بود پچ زد؛
ـــ بهم اعتماد کن.
ـــ واقعا میخوای شلیک کنی!؟
باربد خونسرد گفت؛
ـــ مگه این دستـور خودتون نیست!؟
قلبـم داشت از سینهام میومد بیرون ،
عمدا جلوی تیری وایساده بودم که
ممکن بود فلجم کنه...
لیلا ـــ آره...خب شلیــک کن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عرق از کنار شقیقه ام سر میخورد
و طبیعتا استرسمو آشکار میکرد.
با دیدن خرگوش لای بوته یه
درصد ته دلم خوشحال شدم.
ناچـار تمرکزمو رو وسط دوربین گذاشتم،
انگشتمو رو ماشه ، و توی یه ثانیه
شلیـک کردم....
اما افـسوس خرگـوشه خیلی زرنگ تر
از این حرفا بود و قبل از اینکه تیر بهش
بخوره فرار کرد.
با همون قیافه شکـست خورده برگشـتم
سمت مادامی که شرورانه داشت نگاهم
میکرد.
مهیار ـــ لیلا تمومش کن اینکاراتو...
لیلا بی توجه به مهیار،ادامه داد؛
ـــ خب....نمیخوای حرفاتو ثابت کنی!؟
باربد پوزخندی به لیلا زد و اومد
سمت من با همون اسلحه...
آب گلومو قورت دادم و ناخواسته
یه قدم عقب رفتم...
باربد که حالا نزدیکم بود پچ زد؛
ـــ بهم اعتماد کن.
ـــ واقعا میخوای شلیک کنی!؟
باربد خونسرد گفت؛
ـــ مگه این دستـور خودتون نیست!؟
قلبـم داشت از سینهام میومد بیرون ،
عمدا جلوی تیری وایساده بودم که
ممکن بود فلجم کنه...
لیلا ـــ آره...خب شلیــک کن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باربد اسلحه رو به سمت پام گرفت،از
ترس پلکامو محکم رو هم فشار دادم.
بعد از شمارش معکوس باربد
بی اراده جیغی زدم،فکر کردم تیـر
خوردهام و صداش تو گوش خودم
از شدت درد نپیچیده....
اما با دیدن پام که سالم بود وا رفته به
نیش خنده لیلا نگاه کردم و باربدی که
خونسرد اسلحه رو چمنا انداخت...
مهیـار وحشت زده خواست به
سمتم بیاد اما لیلا مانعش شد.
لیلا ـــ الان پنجاه درصد از حرفات
باورم شد.
به دنبال حرفش به سمت ماشیـنا رفت..ـ
مهیار عصبی به دنبالش راه
افتاد به گمانم میخواست دعواش کنه....
پاهام از ترس سست شده بود
و به همین دلیل دوباره رو زمین فرود اومدم..
باربد از کوله پشتش
یه آب معدنی بهم داد؛
ـــ بیا آب بخور به خودت بیای.
درحالی که اشک تو چشام حلقه بسته بود
بطری دستـشو پس
زدمو سرمو بالا آوردم:
ـــ آب بخـورم؟ متوجهای که
چند دقیقه پـیش ممکن بود بمـیرم.
نفسی سر دادو دو زانو رو به
روم با فاصله ده سانتی نشست....
ـــ اینـقد شلوغش نکن رزان ...اون
اسلحه اصلا خالی بود!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باربد اسلحه رو به سمت پام گرفت،از
ترس پلکامو محکم رو هم فشار دادم.
بعد از شمارش معکوس باربد
بی اراده جیغی زدم،فکر کردم تیـر
خوردهام و صداش تو گوش خودم
از شدت درد نپیچیده....
اما با دیدن پام که سالم بود وا رفته به
نیش خنده لیلا نگاه کردم و باربدی که
خونسرد اسلحه رو چمنا انداخت...
مهیـار وحشت زده خواست به
سمتم بیاد اما لیلا مانعش شد.
لیلا ـــ الان پنجاه درصد از حرفات
باورم شد.
به دنبال حرفش به سمت ماشیـنا رفت..ـ
مهیار عصبی به دنبالش راه
افتاد به گمانم میخواست دعواش کنه....
پاهام از ترس سست شده بود
و به همین دلیل دوباره رو زمین فرود اومدم..
باربد از کوله پشتش
یه آب معدنی بهم داد؛
ـــ بیا آب بخور به خودت بیای.
درحالی که اشک تو چشام حلقه بسته بود
بطری دستـشو پس
زدمو سرمو بالا آوردم:
ـــ آب بخـورم؟ متوجهای که
چند دقیقه پـیش ممکن بود بمـیرم.
نفسی سر دادو دو زانو رو به
روم با فاصله ده سانتی نشست....
ـــ اینـقد شلوغش نکن رزان ...اون
اسلحه اصلا خالی بود!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با اشکای که حالا دو سه قطره اش ریخته بود
مشت کوبیدم تو سیـ ـنه اش،اما
تکون نخورد.
ـــ اگــه خالی نـبود چی..عوضــی..
دوتا دستامو با یه دستش تو هوا گرفتو
پشیمون نگاهم کرد؛
ـــ نمـیشد بهت اشاره کنم که خالیه ،
باید واقعی میترسیـدی که مادام دست
از سرمون ور داره....
با اینکه میدونستم حق با باربده اما دلم
میخواست دادو هوار راه بندازم
و استرسی که کشـیدمو یه جوری
خالی کنم.....
ـــ اگه پـر بود و دوباره اون
دردو میکــشیدم چی هــا...
باربد بعد از مکثی خیره به اشکام
تو یه حرکت منو کشوند
تو بــغل خودش...
درحالی که سرمو نوازش
میکرد آروم لب زد؛
ـــ اگه خالی نبود،فکر میکردی اون
اسلحه رو به سمتت میگـرفتم
سیب زمینی؟!
انقد بهت زده بودم از حرکت
و حرفاش اشکام یادم رفته بود.
سرمو عقب آوردم ببینم
واقعا خودشه که منو بـغل کرده ،
دیدم آره واقعا خوده باربده....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با اشکای که حالا دو سه قطره اش ریخته بود
مشت کوبیدم تو سیـ ـنه اش،اما
تکون نخورد.
ـــ اگــه خالی نـبود چی..عوضــی..
دوتا دستامو با یه دستش تو هوا گرفتو
پشیمون نگاهم کرد؛
ـــ نمـیشد بهت اشاره کنم که خالیه ،
باید واقعی میترسیـدی که مادام دست
از سرمون ور داره....
با اینکه میدونستم حق با باربده اما دلم
میخواست دادو هوار راه بندازم
و استرسی که کشـیدمو یه جوری
خالی کنم.....
ـــ اگه پـر بود و دوباره اون
دردو میکــشیدم چی هــا...
باربد بعد از مکثی خیره به اشکام
تو یه حرکت منو کشوند
تو بــغل خودش...
درحالی که سرمو نوازش
میکرد آروم لب زد؛
ـــ اگه خالی نبود،فکر میکردی اون
اسلحه رو به سمتت میگـرفتم
سیب زمینی؟!
انقد بهت زده بودم از حرکت
و حرفاش اشکام یادم رفته بود.
سرمو عقب آوردم ببینم
واقعا خودشه که منو بـغل کرده ،
دیدم آره واقعا خوده باربده....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۶
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قیافم نامحـسوس خندید بعد از مکثی
دستاشو از دور کــمرم برداشت...
از حالت دو زانو در اومد و ایستـاد..ـ
همونجور داشتم قامت بلندشو نگاه میکردم..
اخمای ساختگی کرد و درحالی که شوخ
طبعی قاطی صداش شده بود
دستشو به سمتم اورد؛
ـــ پـاشو ببینم گریه زاری نبینمـا...
پشت چشمی نازک کردمو بدون
کمک از دستش خودم از جام بلند شدم..ـ
کامی که تازه داشت به
سمتمـون میومد گفت؛
ـــ بچـها باید بریم... نمـ...
با دیدن من جملهش قطع شد،
با تعجب نگاهش کردیم...
ـــ رزان ، داره از دماغت خون میاد!!!
با عجله دماغمو گرفتم..
تازه حس گرمی خونو فهمیدم؛
ـــ واای آره ..دستمــال ...دستمـال بده...
باربد با عجله از کوله اش یه پارچه
تمیز در آورد.. درحالی که نگران
نگاهم میکرد گفت؛
ـــ چرا همش خون دماغ میشـی!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قیافم نامحـسوس خندید بعد از مکثی
دستاشو از دور کــمرم برداشت...
از حالت دو زانو در اومد و ایستـاد..ـ
همونجور داشتم قامت بلندشو نگاه میکردم..
اخمای ساختگی کرد و درحالی که شوخ
طبعی قاطی صداش شده بود
دستشو به سمتم اورد؛
ـــ پـاشو ببینم گریه زاری نبینمـا...
پشت چشمی نازک کردمو بدون
کمک از دستش خودم از جام بلند شدم..ـ
کامی که تازه داشت به
سمتمـون میومد گفت؛
ـــ بچـها باید بریم... نمـ...
با دیدن من جملهش قطع شد،
با تعجب نگاهش کردیم...
ـــ رزان ، داره از دماغت خون میاد!!!
با عجله دماغمو گرفتم..
تازه حس گرمی خونو فهمیدم؛
ـــ واای آره ..دستمــال ...دستمـال بده...
باربد با عجله از کوله اش یه پارچه
تمیز در آورد.. درحالی که نگران
نگاهم میکرد گفت؛
ـــ چرا همش خون دماغ میشـی!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
#پارت۲۱۷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شونه ای بالا انداختم؛
ـــ حتما مال استرسـه ...
مگه کی خون دماغ شدم؟!
کامی نچ نچی کرد و تاسف وار گفت؛
ـــ یعنـی واقعا خودت نمیدونــی
وقتی پاتو زدی خون دماغ شدی!؟
اهانی گفتم دستمـال رو بیشتر فشار دادم به
دماغم...
باربد دستشو که اندازه کل
صورتم بودو رو دستم گذاشت
و مجبورم کرد
دماغمو از بالا تر بگیرم.
ـــ از اینجـا بگـیر خب...
من ــ باشه خب ...حواسم نبود.
کامی که دید چیز مهمی نیست گفت؛
ـــ خب پس بریم سمت ماشین ،
مادام و مهیار که باهم رفتن.
به ماشین که رسیدیم باربد پشت فرمون
نشست ، کامی هم کنارش منم پشت
نشستـم، خوشبختانه خون
دماغم قطع شد..
در طول راه گهگاهی نگاهه
باربدو از آینه حس میکردم...
گمونم میخواست ببینه حالم خوبه یا نه..
واقعا استرس بدی بهم وارد شده بود.
کامی ـــ اینجا نگه دار ...
باربد در حالی که سرعتو کم میکرد گفت؛
ـــ چـرا؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شونه ای بالا انداختم؛
ـــ حتما مال استرسـه ...
مگه کی خون دماغ شدم؟!
کامی نچ نچی کرد و تاسف وار گفت؛
ـــ یعنـی واقعا خودت نمیدونــی
وقتی پاتو زدی خون دماغ شدی!؟
اهانی گفتم دستمـال رو بیشتر فشار دادم به
دماغم...
باربد دستشو که اندازه کل
صورتم بودو رو دستم گذاشت
و مجبورم کرد
دماغمو از بالا تر بگیرم.
ـــ از اینجـا بگـیر خب...
من ــ باشه خب ...حواسم نبود.
کامی که دید چیز مهمی نیست گفت؛
ـــ خب پس بریم سمت ماشین ،
مادام و مهیار که باهم رفتن.
به ماشین که رسیدیم باربد پشت فرمون
نشست ، کامی هم کنارش منم پشت
نشستـم، خوشبختانه خون
دماغم قطع شد..
در طول راه گهگاهی نگاهه
باربدو از آینه حس میکردم...
گمونم میخواست ببینه حالم خوبه یا نه..
واقعا استرس بدی بهم وارد شده بود.
کامی ـــ اینجا نگه دار ...
باربد در حالی که سرعتو کم میکرد گفت؛
ـــ چـرا؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🥀heart️fireـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز جاودان
به قلم فاطمه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان رز جاودان 😈📵
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA