۲۴ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت بیست و هفتم
موقع برگشت اُمید به چهره غمگین سروین که از شیشه ماشین به بیرون چشم دوخته بود، نگاهی کرد و گفت: هنوزم بخاطر حرفهای بابام ناراحتی، من که قبلش ازت عذرخواهی کرده بودم. همش تقصیر من شد، نمی بایست تو رو وارد مسائل خانوادگی خودم میکردم. سروین جواب داد: مادرت همش نگران تو و پدرته، حس میکنه یه موضوعی رو ازش مخفی کردین، بخاطر همینم سعی داره ازم علتشو بپرسه اما من فقط لبخند میزنم و وانمود میکنم معنی حرفهاشو نمی فهمم. اگه هانا رو همراه خودت می آوردی ازش میخواستی نقش بازی کنه یا پای عشقت می موندی؟ البته طبق قرارداد پدرت اجازه داری بدون ازدواج رسمی و بچه دار شدن تا ابد با هر دختری که هم سطح خانواده تون نیست زندگی کنی. اُمید با عصبانیت گفت: بسه دیگه... به خیالت تو فقط با امضاء قرارداد تحقیر شدی؟! تو چند وقت دیگه میری ولی من می مونم و مشکلاتم. سروین با لبخند تلخی گفت: اشتباه از خودته از این به بعد اول موقعیت زندگی دختره رو ببین و بعد عاشقش شو. اُمید گفت: چون هنوز عاشق نشدی راحت اینطور حرف میزنی. برای لحظه ای نگاه آن دو بهم گره خورد، سروین مجددا سرشو برگردوند و گفت: از کجا میدونی تابحال عاشق نشدم؟! اُمید با تعجب پرسید: یعنی قبلا عاشق شدی؟ اما تو که میگفتی هیچکی جز اون پسر کتابفروش توی زندگیت نیست که ازش متنفری! سروین ابروهاشو درهم کشید: اووه چته... همچین گارد می گیری که انگار منو خریدی! من فقط گفتم تو از کجا میدونی تا بحال عاشق نشدم که از جانب خودت حرف میزنی! اگه عشقت عشق بود که هانا نمیزاشت با دوست پسر سابقش بره، دختره حتما یه نقصی ازت دیده بود که بی خیال ثروتت شد! اُمید با چشم غره ای جواب داد: اون نمیدونست من از خانواده ثروتمندی هستم. سروین خندید: وای خدا پس به هر دو طرف دروغ تحویل دادی. البته تو بدون کمکِ پدرتم وضع مالیت خوبه مگه نه؟ شاید هم به هانا گفته بودی توی شرکت اتومبیل سازی فقط یه خدمتکاری! اُمید آهی کشید و گفت: عجب غلطی کردم ازت خواستم باهام راحت باشی، زود باش برگرد به تنظیمات کارخونه!
صبح پنج شنبه اُمید به سروین که میخواست چای دم بگذاره گفت: نمیخواد صبحونه درست کنی، بیرون یه چیزی میخوریم و بعدش میریم لواسون. سروین با تعجب گفت: واا پس تکلیف لباس عروس و آرایش چی میشه نکنه قراره جلوی مهمونای خانواده بزرگ میلانی با شال و مانتو بشینم! اُمید جواب داد: نه، بابام از قبل با آرایشگر هماهنگ کرده یه سری لباس عروس هم میارن همونجا انتخاب کن و بپوش. سروین با لبخند معناداری گفت: آها که اینطور پس قرار نیست مثل توی فیلمها داماد بره آرایشگاه دنبال عروسش! اُمید گفت: نه در واقع این رسم خانوادگی ماست و قبل از عقد داماد نباید عروس رو در لباس سفیدش ببینه. سروین پرسید: خب حالا اگه این عاقد تقلبی شما ازم سوال کنه آیا وکیلم چی باید جوابشو بدم... یس، یا، بله، آره، آها؟ اُمید با خنده گفت: در این مورد آزادی فقط نه نگو. آنها پس از صرف صبحونه به ویلای زیبای میلانی که برای جشن رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود رفتند. سروین نگاهی به آذین های درختان سرو و کاج انداخت و خطاب به اُمید گفت: حالا که تزئینات اینجا شبیه کریسمس شده بهتره جای عاقد بابانوئل بیاری، هاها فرزندم چه هدیه ای میخوای بهت بدم؟ منم میگم اگه توی کوله هدایات اُمید موجوده بده اگه هم نداری ناچاراً آرزو رو برمیدارم.
قسمت بیست و هفتم
موقع برگشت اُمید به چهره غمگین سروین که از شیشه ماشین به بیرون چشم دوخته بود، نگاهی کرد و گفت: هنوزم بخاطر حرفهای بابام ناراحتی، من که قبلش ازت عذرخواهی کرده بودم. همش تقصیر من شد، نمی بایست تو رو وارد مسائل خانوادگی خودم میکردم. سروین جواب داد: مادرت همش نگران تو و پدرته، حس میکنه یه موضوعی رو ازش مخفی کردین، بخاطر همینم سعی داره ازم علتشو بپرسه اما من فقط لبخند میزنم و وانمود میکنم معنی حرفهاشو نمی فهمم. اگه هانا رو همراه خودت می آوردی ازش میخواستی نقش بازی کنه یا پای عشقت می موندی؟ البته طبق قرارداد پدرت اجازه داری بدون ازدواج رسمی و بچه دار شدن تا ابد با هر دختری که هم سطح خانواده تون نیست زندگی کنی. اُمید با عصبانیت گفت: بسه دیگه... به خیالت تو فقط با امضاء قرارداد تحقیر شدی؟! تو چند وقت دیگه میری ولی من می مونم و مشکلاتم. سروین با لبخند تلخی گفت: اشتباه از خودته از این به بعد اول موقعیت زندگی دختره رو ببین و بعد عاشقش شو. اُمید گفت: چون هنوز عاشق نشدی راحت اینطور حرف میزنی. برای لحظه ای نگاه آن دو بهم گره خورد، سروین مجددا سرشو برگردوند و گفت: از کجا میدونی تابحال عاشق نشدم؟! اُمید با تعجب پرسید: یعنی قبلا عاشق شدی؟ اما تو که میگفتی هیچکی جز اون پسر کتابفروش توی زندگیت نیست که ازش متنفری! سروین ابروهاشو درهم کشید: اووه چته... همچین گارد می گیری که انگار منو خریدی! من فقط گفتم تو از کجا میدونی تا بحال عاشق نشدم که از جانب خودت حرف میزنی! اگه عشقت عشق بود که هانا نمیزاشت با دوست پسر سابقش بره، دختره حتما یه نقصی ازت دیده بود که بی خیال ثروتت شد! اُمید با چشم غره ای جواب داد: اون نمیدونست من از خانواده ثروتمندی هستم. سروین خندید: وای خدا پس به هر دو طرف دروغ تحویل دادی. البته تو بدون کمکِ پدرتم وضع مالیت خوبه مگه نه؟ شاید هم به هانا گفته بودی توی شرکت اتومبیل سازی فقط یه خدمتکاری! اُمید آهی کشید و گفت: عجب غلطی کردم ازت خواستم باهام راحت باشی، زود باش برگرد به تنظیمات کارخونه!
صبح پنج شنبه اُمید به سروین که میخواست چای دم بگذاره گفت: نمیخواد صبحونه درست کنی، بیرون یه چیزی میخوریم و بعدش میریم لواسون. سروین با تعجب گفت: واا پس تکلیف لباس عروس و آرایش چی میشه نکنه قراره جلوی مهمونای خانواده بزرگ میلانی با شال و مانتو بشینم! اُمید جواب داد: نه، بابام از قبل با آرایشگر هماهنگ کرده یه سری لباس عروس هم میارن همونجا انتخاب کن و بپوش. سروین با لبخند معناداری گفت: آها که اینطور پس قرار نیست مثل توی فیلمها داماد بره آرایشگاه دنبال عروسش! اُمید گفت: نه در واقع این رسم خانوادگی ماست و قبل از عقد داماد نباید عروس رو در لباس سفیدش ببینه. سروین پرسید: خب حالا اگه این عاقد تقلبی شما ازم سوال کنه آیا وکیلم چی باید جوابشو بدم... یس، یا، بله، آره، آها؟ اُمید با خنده گفت: در این مورد آزادی فقط نه نگو. آنها پس از صرف صبحونه به ویلای زیبای میلانی که برای جشن رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود رفتند. سروین نگاهی به آذین های درختان سرو و کاج انداخت و خطاب به اُمید گفت: حالا که تزئینات اینجا شبیه کریسمس شده بهتره جای عاقد بابانوئل بیاری، هاها فرزندم چه هدیه ای میخوای بهت بدم؟ منم میگم اگه توی کوله هدایات اُمید موجوده بده اگه هم نداری ناچاراً آرزو رو برمیدارم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
سحر، سروین رو به اتاق بزرگی برد و گفت: هانا خانوم همین الان براتون کافی میارم، چند دقیقه دیگه هم آرایشگر میاد و با خودش لباسهای عروس میاره. سروین با خودش گفت: خودمونیم ها الکی الکی داریم عروس میشیم! درسته که واقعی نیست ولی خوبیش به اینه نه جهیزیه میخواد، نه شناسنامه، همه ی هزینه ها هم پای خودشونه، من فقط باید بگم بله! او پس از انتحاب یکی از لباسها و میکاپ همراه سحر به نزد گلاره رفت: هالو مامان. گلاره با لبخند گفت: سلام هانای قشنگم مثل ماه شدی. بیا جلوتر خوب ببینمت. ای کاش در همچین روزی پدر و مادرت هم در جمع ما بودند. من از محمد خواستم عجله نکنه تا شاید اونا خودشون رو به ایران برسونن اما اصرار داشت که الا و بلا همین پنج شنبه جشن برگزار بشه و ممکنه شما به آلمان برگردین؟ آره واقعا همینطوره؟ سروین که نمیدونست چه جوابی بده سکوت کرد، گلاره پرسید: چرا حرف نمیزنی؟ از چی ناراحتی؟ ببینم نکنه پدر و مادرت با ازدواج شما مخالفن و محمد اینو ازم مخفی کرده؟! سروین گفت: ناین، اونها کیلی اُمید دوست داشت. من برای بیماری شوما ناراحت هست. گلاره گفت: معمولا پدر و مادرها موقع ازدواج، دخترشون رو به داماد می سپارن و ازش میخوان مراقبش باشه، اما حالا من میخوام ازت قول بگیرم که مراقب پسرم باشی و خوشبختش کنی. این جوری منم با خیال راحت... سروین دستشو مقابل دهان گلاره به نشونه توقف سخنش نگه داشت و گفت: ناین مامان شوما ماند با بابا. گلاره گفت: خسته ام، بهتره یکم استراحت کنم تا موقع عقد بتونم کنارتون باشم.
سرانجام میهمانان در محیط زیبای باغ حضور یافتند، اُمید همراه فیلمبردار وارد اتاقی که سروین به انتظار نشسته بود شد و به محض دیدن او با لبخند گفت: اصلا فکر نمیکردم از اون دختر غرغرو و لجباز همچین پری دریایی دربیاد الحق که پدرم آرایشگر ماهری رو انتخاب کرده. سروین زیر چشم نگاهی به دوربین انداخت، بعد درِ گوشش گفت: کوفت به زبان آلمانی چی میشه؟! اُمید خندید، سپس همراه او به سمت باغ و مدعوین رفت، کنارش مقابل سفره عقد نشست ولی آنجا با دیدن چهره خوشحال مادرش بغض گلویش رو فشرد. گلاره به خیال اینکه اُمید با هانا ازدواج کرده به شوهرش گفت: محمد ما خیلی خوش شانس بودیم که همچین عروسی نصبیمون شد. محمد لبخند تلخی زد و گفت: بله عزیزم حق با توئه.
ساعت یک بامداد سروین همراه اُمید به خونه برگشت، او درحالیکه به اتاق میرفت گفت: دیدی آخرش این رفیقت بهروز نیومد، فردا حتماً بهش زنگ بزن و بگو خیلی نامردی، سپس جلوی آینه نشست تاجش رو از روی موهایش برداشت و خواست آرایشش رو پاک کنه که اُمید داخل اتاق اومد، سروین با لبخند گفت: شب بخیر دیگه دیر وقته جفتمون امروز خیلی خسته شدیم، صبح راجع بهش حرف میزنیم. اما اُمید نزدیکتر رفت به چشمانش خیره شد: نه همین حالا حرف بزنیم. سروین نگاهشو ازش دزدید و گفت: چت شده، داری منو می ترسونی ها... نکنه فکر کردی واقعا زن و شوهر شدیم؟! اُمید پرسید: اگه واقعا بخوایم بشیم چی؟ سروین آب دهانشو قورت داد: منظورت رو نمی فهمم. اُمید گفت: من عاشقت شدم، میخوام تو رو از بابات خواستگاری کنم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
سرانجام میهمانان در محیط زیبای باغ حضور یافتند، اُمید همراه فیلمبردار وارد اتاقی که سروین به انتظار نشسته بود شد و به محض دیدن او با لبخند گفت: اصلا فکر نمیکردم از اون دختر غرغرو و لجباز همچین پری دریایی دربیاد الحق که پدرم آرایشگر ماهری رو انتخاب کرده. سروین زیر چشم نگاهی به دوربین انداخت، بعد درِ گوشش گفت: کوفت به زبان آلمانی چی میشه؟! اُمید خندید، سپس همراه او به سمت باغ و مدعوین رفت، کنارش مقابل سفره عقد نشست ولی آنجا با دیدن چهره خوشحال مادرش بغض گلویش رو فشرد. گلاره به خیال اینکه اُمید با هانا ازدواج کرده به شوهرش گفت: محمد ما خیلی خوش شانس بودیم که همچین عروسی نصبیمون شد. محمد لبخند تلخی زد و گفت: بله عزیزم حق با توئه.
ساعت یک بامداد سروین همراه اُمید به خونه برگشت، او درحالیکه به اتاق میرفت گفت: دیدی آخرش این رفیقت بهروز نیومد، فردا حتماً بهش زنگ بزن و بگو خیلی نامردی، سپس جلوی آینه نشست تاجش رو از روی موهایش برداشت و خواست آرایشش رو پاک کنه که اُمید داخل اتاق اومد، سروین با لبخند گفت: شب بخیر دیگه دیر وقته جفتمون امروز خیلی خسته شدیم، صبح راجع بهش حرف میزنیم. اما اُمید نزدیکتر رفت به چشمانش خیره شد: نه همین حالا حرف بزنیم. سروین نگاهشو ازش دزدید و گفت: چت شده، داری منو می ترسونی ها... نکنه فکر کردی واقعا زن و شوهر شدیم؟! اُمید پرسید: اگه واقعا بخوایم بشیم چی؟ سروین آب دهانشو قورت داد: منظورت رو نمی فهمم. اُمید گفت: من عاشقت شدم، میخوام تو رو از بابات خواستگاری کنم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت بیست و هشتم
سروین که انتظار چنین درخواستی رو از اُمید نداشت برای لحظاتی مات و مبهوت به او چشم دوخت و سپس گفت: نه نمیشه، خواهش میکنم برو بیرون. اُمید پرسید: چرا؟ بخاطر اون قرارداد مسخره؟ یادته خودت به من گفتی یه مرد مستقل بخاطر عشقش میتونه از ثروت خانوادگیش هم بگذره. اگه با من ازدواج کنی همراه خودم می برمت آلمان، میتونی همونجا بری دانشگاه و حتی تا دکترا هم ادامه تحصیل بدی. پس خیالت از جانب من راحت باشه. سروین اشک از چشمانش سرازیر شد: آخه تو که هیچی از من نمیدونی. اُمید گفت: خب بگو تا بدونم، قضیه اون پسر کتابفروشه یا اینکه خودت منو نمیخوای؟ سروین اشکهاشو پاک کرد: مگه میشه پسری مثل تو رو نخواست!
اُمید با لبخند پرسید: پس مشکل کجاست؟ سروین با بغض جواب داد: من هرچی راجع به خانواده ام برات تعریف کردم دروغ بود. بهروز هم هیچ نسبتی با من نداره. اُمید گفت: آها یعنی منظورت اینه که توی بهزیستی بزرگ شدی؟ سروین سرشو به نشونه منفی تکون داد: من از خونه ام فرار کردم. اُمید با تعجب پرسید: چرا؟ مگه چه کار کرده بودی؟ نکنه یکی از اعضای خانواده ات رو کشتی؟ سروین گفت: وای بسه چقدر سوال می پرسی، کلافه ام کردی. من دوتا خواهر بزرگتر از خودم دارم بابام بخاطر اینکه اونا بی خیال دانشگاه بشن جفتشون رو مجبور کرد شوهر کنن. چون من نمیخواستم سرنوشتم مثل خواهرهام بشه، بعد از نتیجه قبولی دانشگاه از خونه زدم بیرون. اُمید ابروهاشو بالا داد و گفت: منو بگو که به داشتن پدر روشنفکرت حسودیم شده بود. خب ببینم رفیق ما بهروز این وسط چه کاره بوده که تو سر از خونه من درآوردی؟! سروین جواب داد: بهروز یه مدتی با کامیون برادرزنش کار میکرد، هفته قبل که اتفاقی اومده بود خونه مون تا جهیزیه خواهرم رو ببره منم یواشکی توی یه کمد کهنه که بابام بهش داده بود مخفی شدم و همراهش اومدم.
اُمید زد زیر خنده: به به چه دختر ماجراجویی، لابد بابات نشونی ات رو داده به پلیس که پیدات کنن و بَرِت گردونن، تو هم می ترسی من به جرم آدمربایی دستگیر بشم. سروین گفت: نه اون دیگه منو دختر خودش نمیدونه حتی از طریق خواهرم پیغام فرستاده که از ارث محروم میکنه. اُمید گفت: خب مگه مشکل پدرت این نیست که تو شوهر کنی. میام تو رو ازش خواستگاری میکنم، جهیزیه ام هم لازم نیست. به گمونم هر پدرزنی همچین دامادی رو روی هوا میزنه. سروین گفت: اگه بفهمه من یه هفته باهات توی یه خونه بودم که روزگارمو سیاه میکنه. اُمید با لبخند گفت: اتفاقا همین میشه برگ برنده ما، اینجوری بخاطر حفظ آبروی خانوادگی هم که شده زودتر تو رو به من میده. سروین گفت: ما توی یه شهر کوچیک زندگی میکنیم رسم و رسومات اونجا خیلی سختگیرانه تره، یه پسر تنها که نمی تونه بره خواستگاری، حداقل باید پدر و یا مادرش همراهش باشن. گلاره خانوم که بنده خدا بیماره و فکر میکنه امشب پسرش با هانا ازدواج کرده، می مونه پدرِ تو که اونم به هیچ وجه منو به عنوان عروسش نمی پذیره، جه برسه که بخواد بیاد خواستگاریم. غیر از اینکه مجددا یه عقد تقلبی راه بیاندازی.
قسمت بیست و هشتم
سروین که انتظار چنین درخواستی رو از اُمید نداشت برای لحظاتی مات و مبهوت به او چشم دوخت و سپس گفت: نه نمیشه، خواهش میکنم برو بیرون. اُمید پرسید: چرا؟ بخاطر اون قرارداد مسخره؟ یادته خودت به من گفتی یه مرد مستقل بخاطر عشقش میتونه از ثروت خانوادگیش هم بگذره. اگه با من ازدواج کنی همراه خودم می برمت آلمان، میتونی همونجا بری دانشگاه و حتی تا دکترا هم ادامه تحصیل بدی. پس خیالت از جانب من راحت باشه. سروین اشک از چشمانش سرازیر شد: آخه تو که هیچی از من نمیدونی. اُمید گفت: خب بگو تا بدونم، قضیه اون پسر کتابفروشه یا اینکه خودت منو نمیخوای؟ سروین اشکهاشو پاک کرد: مگه میشه پسری مثل تو رو نخواست!
اُمید با لبخند پرسید: پس مشکل کجاست؟ سروین با بغض جواب داد: من هرچی راجع به خانواده ام برات تعریف کردم دروغ بود. بهروز هم هیچ نسبتی با من نداره. اُمید گفت: آها یعنی منظورت اینه که توی بهزیستی بزرگ شدی؟ سروین سرشو به نشونه منفی تکون داد: من از خونه ام فرار کردم. اُمید با تعجب پرسید: چرا؟ مگه چه کار کرده بودی؟ نکنه یکی از اعضای خانواده ات رو کشتی؟ سروین گفت: وای بسه چقدر سوال می پرسی، کلافه ام کردی. من دوتا خواهر بزرگتر از خودم دارم بابام بخاطر اینکه اونا بی خیال دانشگاه بشن جفتشون رو مجبور کرد شوهر کنن. چون من نمیخواستم سرنوشتم مثل خواهرهام بشه، بعد از نتیجه قبولی دانشگاه از خونه زدم بیرون. اُمید ابروهاشو بالا داد و گفت: منو بگو که به داشتن پدر روشنفکرت حسودیم شده بود. خب ببینم رفیق ما بهروز این وسط چه کاره بوده که تو سر از خونه من درآوردی؟! سروین جواب داد: بهروز یه مدتی با کامیون برادرزنش کار میکرد، هفته قبل که اتفاقی اومده بود خونه مون تا جهیزیه خواهرم رو ببره منم یواشکی توی یه کمد کهنه که بابام بهش داده بود مخفی شدم و همراهش اومدم.
اُمید زد زیر خنده: به به چه دختر ماجراجویی، لابد بابات نشونی ات رو داده به پلیس که پیدات کنن و بَرِت گردونن، تو هم می ترسی من به جرم آدمربایی دستگیر بشم. سروین گفت: نه اون دیگه منو دختر خودش نمیدونه حتی از طریق خواهرم پیغام فرستاده که از ارث محروم میکنه. اُمید گفت: خب مگه مشکل پدرت این نیست که تو شوهر کنی. میام تو رو ازش خواستگاری میکنم، جهیزیه ام هم لازم نیست. به گمونم هر پدرزنی همچین دامادی رو روی هوا میزنه. سروین گفت: اگه بفهمه من یه هفته باهات توی یه خونه بودم که روزگارمو سیاه میکنه. اُمید با لبخند گفت: اتفاقا همین میشه برگ برنده ما، اینجوری بخاطر حفظ آبروی خانوادگی هم که شده زودتر تو رو به من میده. سروین گفت: ما توی یه شهر کوچیک زندگی میکنیم رسم و رسومات اونجا خیلی سختگیرانه تره، یه پسر تنها که نمی تونه بره خواستگاری، حداقل باید پدر و یا مادرش همراهش باشن. گلاره خانوم که بنده خدا بیماره و فکر میکنه امشب پسرش با هانا ازدواج کرده، می مونه پدرِ تو که اونم به هیچ وجه منو به عنوان عروسش نمی پذیره، جه برسه که بخواد بیاد خواستگاریم. غیر از اینکه مجددا یه عقد تقلبی راه بیاندازی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
اُمید گفت: این سری دیگه نمیشه تقلب کرد، چون برای بردنت به آلمان باید حتما همسرم باشی و اینکه اگه برای تحصیل بخوای بری باید اجازه شوهر و یا پدرتو داشته باشی، اونوقت دستمون رو میشه. من صبح با بابام حرف میزنم و میگم در ازای کل ثروتش همراهم بیاد منزل پدرت و تو رو برای پسرش خواستگاری کنه. سروین این بار عاشقانه در چشمان اُمید غرق شد و پرسید: واقعا رسیدن به من ارزش این همه دردسر رو داره؟ اُمید جواب داد: اگه نداشت که همون روز اول از خونه بیرون می انداختمت. باید اعتراف کنم وقتی از بهروز شاکی شدم که چرا دختری شیرین عقل رو برام فرستاده، تو با نحوه رفتارت شرمندگیم رو دوچندان کردی و من ازت خوشم اومد. سروین گفت: آخ آخ ولی من همون لحظه دلم میخواست خفه ات کنم ولی مجبور بودم با اخلاق گندت بسازم و بسوزم. چیپس با ماست موسیر نمیخورم، فقط قهوه میخوام، اُملت شوره... اَه اَه چه پسر خودخواهی. اُمید پوزخندی زد: منو بگو که فکر میکردم چه دختر مهربون و رئوفی هستی نگو مار توی خونه ام نگه داشته بودم. سروین خندید: ولی اون لحظه که فنجون چینی گرون قیمتت رو شکوندم و تو جای عصبانیت نگران بریدن دستم شدی ازت خوشم اومد، راستی یه موضوع دیگه هم هست که نمیدونی پسر کتابفروش وجود خارجی نداره، اون تماس تلفنی رستوران موقع صبحونه بهروز بود که من اسمشو ببعی ذخیره کردم، تازه اسم منم توی گوشیش ساسانه. اُمید با خنده به پنجره اشاره کرد: آنقدر حرف زدیم متوجه گذر زمان نشدیم، نگاه آفتاب طلوع کرده. 🌤
آنها تا ظهر خوابیدند و بعداز صرف ناهار به لواسون رفتند، سروین به محض دیدن محمد، محترمانه سلام کرد اما او با نگاه خشمگینی از کنارش گذشت. اُمید که متوجه برخورد پدرش شده بود به سروین گفت: نگران نباش تو برو پیش مامان، من باهاش صحبت میکنم. محمد در باغ قدم میزد که اُمید به نزدش رفت: میشه خصوصی باهم صحبت کنیم. محمد با لبخندی معنادار گفت: مگه الان جای عمومی هستیم حرفتو بزن! اُمید گفت: منظورم از خصوصی جایی بود که کسی صدامون رو نشنوه. محمد همراه پسرش به اتاق مطالعه اش رفت و پرسید: این چه موضوع مهمیه که هیچ کسی نباید بشنوه؟! به گمونم ما قبلا حرفهامون رو زدیم مگه اینکه مطلب جدیدی باشه. اُمید جواب داد: بله جدید و البته مهم. من میخوام واقعی با سروین ازدواج کنم، ازت خواهش میکنم همراهم بیایی و اونو از پدرش خواستگاری کنی. محمد فریاد زد: تو دیوونه شدی، من هرگز همچین کاری انجام نمیدم. اون دختره فریبت داده تا از ازدواج با تو به ثروت خانوادگیت برسه. اُمید گفت: اما بابا من در ازای بخشیدن ثروت خانوادگیم میخوام سروین رو به دست بیارم. ♡
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
آنها تا ظهر خوابیدند و بعداز صرف ناهار به لواسون رفتند، سروین به محض دیدن محمد، محترمانه سلام کرد اما او با نگاه خشمگینی از کنارش گذشت. اُمید که متوجه برخورد پدرش شده بود به سروین گفت: نگران نباش تو برو پیش مامان، من باهاش صحبت میکنم. محمد در باغ قدم میزد که اُمید به نزدش رفت: میشه خصوصی باهم صحبت کنیم. محمد با لبخندی معنادار گفت: مگه الان جای عمومی هستیم حرفتو بزن! اُمید گفت: منظورم از خصوصی جایی بود که کسی صدامون رو نشنوه. محمد همراه پسرش به اتاق مطالعه اش رفت و پرسید: این چه موضوع مهمیه که هیچ کسی نباید بشنوه؟! به گمونم ما قبلا حرفهامون رو زدیم مگه اینکه مطلب جدیدی باشه. اُمید جواب داد: بله جدید و البته مهم. من میخوام واقعی با سروین ازدواج کنم، ازت خواهش میکنم همراهم بیایی و اونو از پدرش خواستگاری کنی. محمد فریاد زد: تو دیوونه شدی، من هرگز همچین کاری انجام نمیدم. اون دختره فریبت داده تا از ازدواج با تو به ثروت خانوادگیت برسه. اُمید گفت: اما بابا من در ازای بخشیدن ثروت خانوادگیم میخوام سروین رو به دست بیارم. ♡
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت بیست و نهم
محمد با تعجب گفت: هنوز یه هفته نشده که این دختره رو دیدی مگه چقدر ازش شناخت داری که حاضری ثروت خانوادگیتو پاش بدی. احساسی تصمیم نگیر پسر... اُمید جواب داد: ولی من فکرهامو کردم اگه سروین واقعا زنم بشه بعدها از دروغ گویی به مامان احساس پشیمونی نمیکنم. محمد لبخند تلخی زد و گفت: آینده ات رو بخاطر مادرت تباه نکن، من باهاش حرف میزنم و میگم این نمایش فقط برای خوشحالی تو بوده، حقیقت تلخ بهتر از دروغ شیرینه. اُمید گفت: اما عشق من نسبت به سروین حقیقیه. محمد آهی کشید و گفت: نمیدونم چی بگم، شاید اگه فرزند دیگه ای غیر از تو داشتم گرفتن همچین تصمیمی آسون تر میشد، خودت خوب میدونی چه بخوای و چه نخوای دار و ندار من مال توئه و... اُمید حرف پدرشو نیمه تموم گذاشت: نه، من سهمم رو از شما گرفتم، هزینه تحصیلم از بچگی تا دانشگاه باقیش دیگه پای خودمه، این دلیل نمیشه چون در خانواده ثروتمندی متولد شدم، خودم هیچ تلاشی نکنم و فقط خوش بگذرونم. درسته که بخشی از این ثروت از پدربزرگ بهت رسیده پس لزومی نداره بعداز تو حتما به من منتقل بشه. من توی آلمان شغل و خونه دارم و فرد مستقلی هستم، از برج تهران هم فقط بطور سالانه استفاده میکنم. بهتره این ثروت خرج آدمهای فقیر بشه، مثلا یکیش مثل بهروز که بخاطر پول پیش اجارهِ خونه نتونسته واسه خودش جشن عروسی بگیره، خیلی از خانواده ها هستن که توان پرداخت هزینه درمان و یا تهیه جهیزیه برای دخترهاشون رو ندارن.
محمد گفت: بله درسته ولی دلیل نمیشه همون آدمهایی که میگی دست روی دست بگذارن تا افرادی مثل ما بهشون کمک کنیم و تو که پسر منی از این ثروت بی نصیب بمونی! در همین لحظه سحر دوان دوان به طرف اتاق مطالعه دوید و گفت: شماها اینجایید، بیاین... گلاره خانوم حالشون خیلی بده. اُمید سریع در رو گشود: مامان چش شده؟ سحر جواب داد: داشتن با هانا حرف میزدن که یهو بیهوش شدن. محمد با لحنی مضطربانه پرسید: به دکترش زنگ زدی؟ سحر گفت: نخیر یعنی چشم همین الان میزنم ولی می ترسم تا خودشو برسونه زبونم لال...! اُمید گفت: نه من همین الان با اورژانس تماس می گیرم و با دکترش صحبت میکنم. سروین با چشمان اشک آلود کنار تخت گلاره نشسته بود که محمد همراه پسرش داخل شد و با خشم خطاب به او گفت: تو برو بیرون. سروین با بغض نگاهی به اُمید انداخت و سپس از اتاق خارج شد. دقایقی بعد آمبولانس رسید. اُمید به سروین گفت: ما باید بریم بیمارستان، تو همینجا بمون، اگه هم راحت نیستی به بختیار بگو برسونتت تهران. سروین گفت: باشه، دلم میخواست منم همراهتون می اومدم ولی ترجیح میدم در همچین موقعی جلوی چشم پدرت نباشم. لطفا از حال مادرت منو بی خبر نگذار. پس از اینکه گلاره به بیمارستان منتقل شد، سروین داخل باغ مشغول قدم زدن بود که سحر به نزدش اومد: هانا خانوم برای شام چی میخورید تا به آشپز بگم بپزه؟ سروین گفت: ناین... من شام میل نداشت. سحر شونه هاشو بالا انداخت و به داخل ساختمون برگشت. یکی از خدمتکارها به نام نگین از او پرسید: چی شد.. واسش چی ببریم؟ چرا داخل ساختمون نمیاد! سحر گفت: دلواپس حال گلاره خانومه و میگه اشتهاء نداره. نگین گفت: منم بدجوری دلشوره گرفتم، حس میکنم گلاره خانوم دیگه برنمیگرده. سحر ابروهاشو درهم کشید: زبونتو گاز بگیر. زود باش برو اتاق خانوم رو مرتب کن ایشون دوباره برمیگرده.
قسمت بیست و نهم
محمد با تعجب گفت: هنوز یه هفته نشده که این دختره رو دیدی مگه چقدر ازش شناخت داری که حاضری ثروت خانوادگیتو پاش بدی. احساسی تصمیم نگیر پسر... اُمید جواب داد: ولی من فکرهامو کردم اگه سروین واقعا زنم بشه بعدها از دروغ گویی به مامان احساس پشیمونی نمیکنم. محمد لبخند تلخی زد و گفت: آینده ات رو بخاطر مادرت تباه نکن، من باهاش حرف میزنم و میگم این نمایش فقط برای خوشحالی تو بوده، حقیقت تلخ بهتر از دروغ شیرینه. اُمید گفت: اما عشق من نسبت به سروین حقیقیه. محمد آهی کشید و گفت: نمیدونم چی بگم، شاید اگه فرزند دیگه ای غیر از تو داشتم گرفتن همچین تصمیمی آسون تر میشد، خودت خوب میدونی چه بخوای و چه نخوای دار و ندار من مال توئه و... اُمید حرف پدرشو نیمه تموم گذاشت: نه، من سهمم رو از شما گرفتم، هزینه تحصیلم از بچگی تا دانشگاه باقیش دیگه پای خودمه، این دلیل نمیشه چون در خانواده ثروتمندی متولد شدم، خودم هیچ تلاشی نکنم و فقط خوش بگذرونم. درسته که بخشی از این ثروت از پدربزرگ بهت رسیده پس لزومی نداره بعداز تو حتما به من منتقل بشه. من توی آلمان شغل و خونه دارم و فرد مستقلی هستم، از برج تهران هم فقط بطور سالانه استفاده میکنم. بهتره این ثروت خرج آدمهای فقیر بشه، مثلا یکیش مثل بهروز که بخاطر پول پیش اجارهِ خونه نتونسته واسه خودش جشن عروسی بگیره، خیلی از خانواده ها هستن که توان پرداخت هزینه درمان و یا تهیه جهیزیه برای دخترهاشون رو ندارن.
محمد گفت: بله درسته ولی دلیل نمیشه همون آدمهایی که میگی دست روی دست بگذارن تا افرادی مثل ما بهشون کمک کنیم و تو که پسر منی از این ثروت بی نصیب بمونی! در همین لحظه سحر دوان دوان به طرف اتاق مطالعه دوید و گفت: شماها اینجایید، بیاین... گلاره خانوم حالشون خیلی بده. اُمید سریع در رو گشود: مامان چش شده؟ سحر جواب داد: داشتن با هانا حرف میزدن که یهو بیهوش شدن. محمد با لحنی مضطربانه پرسید: به دکترش زنگ زدی؟ سحر گفت: نخیر یعنی چشم همین الان میزنم ولی می ترسم تا خودشو برسونه زبونم لال...! اُمید گفت: نه من همین الان با اورژانس تماس می گیرم و با دکترش صحبت میکنم. سروین با چشمان اشک آلود کنار تخت گلاره نشسته بود که محمد همراه پسرش داخل شد و با خشم خطاب به او گفت: تو برو بیرون. سروین با بغض نگاهی به اُمید انداخت و سپس از اتاق خارج شد. دقایقی بعد آمبولانس رسید. اُمید به سروین گفت: ما باید بریم بیمارستان، تو همینجا بمون، اگه هم راحت نیستی به بختیار بگو برسونتت تهران. سروین گفت: باشه، دلم میخواست منم همراهتون می اومدم ولی ترجیح میدم در همچین موقعی جلوی چشم پدرت نباشم. لطفا از حال مادرت منو بی خبر نگذار. پس از اینکه گلاره به بیمارستان منتقل شد، سروین داخل باغ مشغول قدم زدن بود که سحر به نزدش اومد: هانا خانوم برای شام چی میخورید تا به آشپز بگم بپزه؟ سروین گفت: ناین... من شام میل نداشت. سحر شونه هاشو بالا انداخت و به داخل ساختمون برگشت. یکی از خدمتکارها به نام نگین از او پرسید: چی شد.. واسش چی ببریم؟ چرا داخل ساختمون نمیاد! سحر گفت: دلواپس حال گلاره خانومه و میگه اشتهاء نداره. نگین گفت: منم بدجوری دلشوره گرفتم، حس میکنم گلاره خانوم دیگه برنمیگرده. سحر ابروهاشو درهم کشید: زبونتو گاز بگیر. زود باش برو اتاق خانوم رو مرتب کن ایشون دوباره برمیگرده.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
سروین روی نیمکتی در باغ نشست و به درختهای کاج خیره شد و به فکر فرو رفت: همه چیز از شوخی یهو شکل جدی به خودش گرفت، نمیدونم فردا باید برای دانشگاه ثبت نام کنم یا منتظر خواستگاری اُمید باشم؟! بعید میدونم پدرش با ازدواج ما موافقت کرده باشه چون همچین غضبناک نگاهم میکرد که انگار من مسئول بیماری همسرش هستم، با صدای زنگ موبایل و نام اُمید سروین پرسید: چی شد... گلاره خانوم چطوره؟ اُمید با لحنی غمگین جواب داد: رفته توی کما... دکتر میگه دیگه کاری از دستش ساخته نیست. سروین گفت: وای نه باورم نمیشه، اون حالش خوب بود، داشت با من حرف میزد. اُمید با بغض گفت: دیشب از ازدواج ما خیلی خوشحال بود، چشماش از شادی برق میزد. سروین منو ببخش، بابام خیلی ناراحته، فعلا نمی تونیم به شهرتون بریم و تو رو از پدرت خواستگاری کنیم. سروین گفت: به هیچ وجه انتظار ندارم در چنین شرایطی به فکر ازدواج باشی. فعلا پدر و مادرت مهمتر هستن. من همین حالا برمیگردم تهران، آخه فردا باید برای دانشگاه ثبت نام کنم. تو هم لطفا کنار خانواده ات باش.
بختیار سروین رو به تهران برگردوند، وقتی او با کلید درِ واحد طبقه یازدهم از برج رو گشود به یاد اولین روزی افتاد که وارد آنجا شده بود. حالا دیگه هیچ وسیله ای برایش جذاب و رویایی به نظر نمی رسید. فقط تصویر اُمید رو از روی میزِ تلفن برداشت، در آغوشش فشرد، روی کاناپه دراز کشید و به خواب رفت. وقتی چشمانشو گشود روز جدیدی آغاز شده بود. عکس رو با دقت به سرجایش برگردوند. چند لقمه نون و مربا با چای خورد و سپس به دانشگاه رفت و برای ثبت نام مدارکش رو ارائه داد، او تازه به خونه رسیده بود که پروین تماس گرفت: سلام امروز شنبه ست دانشگاه رفتی و ثبت نام کردی؟ خوابگاه کی بهت میدن؟ سروین گفت: آره ثبت نام کردم ولی از خوابگاه نپرسیدم. یعنی دیگه نیاز بهش نداشتم آخه هنوز اینجام و صاحبش هم به من پیشنهاد ازدواج داده. پروین با تعجب گفت: واا یعنی همون پسر ثروتمنده رو میگی؟! اونوقت تو چی جوابشو دادی؟ سروین گفت: به نظرت جز بله چی باید بگم، ما عاشق هم هستیم. اگه باهاش ازدواج کنم می تونم برم آلمان و اونجا درس بخونم. اُمید میخواد بیاد منو از بابام خواستگاری کنه. پروین گفت: خوشا به حالت، من که تصمیم دارم از آرش جدا بشم، اما هنوز جرات نکردم راجع به این قضیه به مامان و بابا حرفی برنم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
بختیار سروین رو به تهران برگردوند، وقتی او با کلید درِ واحد طبقه یازدهم از برج رو گشود به یاد اولین روزی افتاد که وارد آنجا شده بود. حالا دیگه هیچ وسیله ای برایش جذاب و رویایی به نظر نمی رسید. فقط تصویر اُمید رو از روی میزِ تلفن برداشت، در آغوشش فشرد، روی کاناپه دراز کشید و به خواب رفت. وقتی چشمانشو گشود روز جدیدی آغاز شده بود. عکس رو با دقت به سرجایش برگردوند. چند لقمه نون و مربا با چای خورد و سپس به دانشگاه رفت و برای ثبت نام مدارکش رو ارائه داد، او تازه به خونه رسیده بود که پروین تماس گرفت: سلام امروز شنبه ست دانشگاه رفتی و ثبت نام کردی؟ خوابگاه کی بهت میدن؟ سروین گفت: آره ثبت نام کردم ولی از خوابگاه نپرسیدم. یعنی دیگه نیاز بهش نداشتم آخه هنوز اینجام و صاحبش هم به من پیشنهاد ازدواج داده. پروین با تعجب گفت: واا یعنی همون پسر ثروتمنده رو میگی؟! اونوقت تو چی جوابشو دادی؟ سروین گفت: به نظرت جز بله چی باید بگم، ما عاشق هم هستیم. اگه باهاش ازدواج کنم می تونم برم آلمان و اونجا درس بخونم. اُمید میخواد بیاد منو از بابام خواستگاری کنه. پروین گفت: خوشا به حالت، من که تصمیم دارم از آرش جدا بشم، اما هنوز جرات نکردم راجع به این قضیه به مامان و بابا حرفی برنم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت سی ام
سروین با تعجب گفت: بعداز چهار سال میخوای جدا شی! شما که ظاهراً باهم خوب بودین! پروین آهی کشید و گفت: خودت داری میگی ظاهراً... ما در این چهارسال فقط به عنوان زن و شوهر سعی داشتیم همدیگه رو تحمل کنیم تا اینکه خانواده ی آرش بخاطر نوه دار شدن تحت فشار گذاشتنش. وقتی تکلیف خودمون مشخص نیست اونوقت چطور بچه دار بشیم! سروین جواب داد: تقصیر خودته عزیزم چون که شهامت نه گفتن رو نداشتی، حالا هم دیر نشده از آرش بخواه طلاقت بده و دوباره از اول شروع کن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست. یادته چند روز پیش ازم انتقاد میکردی که چرا از خونه فرار کردم؟! پروین گفت : آره یادمه، اما حرفهایی هم که تو میزنی با عقل سلیم همخونی نداره، آخه چطور ممکنه ظرف یه هفته پسری ثروتمند ازت درخواست ازدواج کنه؟! سروین گفت: آها پس به خیالت من خالی بستم... باشه وقتی اُمید اومد به خواستگاریم اونوقت می فهمی حرفها واقعیت داشته یا نه. تا دیروز می ترسیدم همراهش به خونه مون برگردم و به بابام نشونش بدم اما حالا برای اثبات اینکه غیر از اون زندگی که ما داشتیم دنیای دیگه ای هم وجود داره لحظه شماری میکنم.
با صدای باز شدن در و ورود اُمید با چشمان اشک آلود، سروین به تماس با خواهرش خاتمه داد و نگاهشو به سمت او چرخوند: سلام چه خبر؟ مادر چطوره؟ اُمید با گریه جواب داد: همه چیز تموم شد، مامان برای همیشه رفت. سروین که به این زودی انتظار چنین خبری رو نداشت گفت: متاسفم تسلیت میگم، گلاره خانوم زن نازنینی بود. اُمید با حالتی درمانده روی یکی از مبلها نشست و با بغض گفت: بابام خوب می شناختش و میدونست تا اینجا هم که دوام آورده فقط چشم به راه من و ازدواجم بوده. خیلی درد می کشید و از همه مخفی میکرد. سروین کنارش نشست، سرشو روی شونه اش گذاشت و گفت: مادرت شب عروسی تو رو به من سپرد، نمیدونم میتونم به قولی که بهش دادم عمل کنم یا نه؟! اما اُمید جوابی نداد و به اتاقش رفت. سروین چند دقیقه بعد با یه فنجون قهوه به نزدش رفت و گفت: می دونم احتیاج داری تنها باشی و درکت میکنم، اما بهتره همچین موقعی کنار پدرت بمونی و تنهاش نگذاری.
قسمت سی ام
سروین با تعجب گفت: بعداز چهار سال میخوای جدا شی! شما که ظاهراً باهم خوب بودین! پروین آهی کشید و گفت: خودت داری میگی ظاهراً... ما در این چهارسال فقط به عنوان زن و شوهر سعی داشتیم همدیگه رو تحمل کنیم تا اینکه خانواده ی آرش بخاطر نوه دار شدن تحت فشار گذاشتنش. وقتی تکلیف خودمون مشخص نیست اونوقت چطور بچه دار بشیم! سروین جواب داد: تقصیر خودته عزیزم چون که شهامت نه گفتن رو نداشتی، حالا هم دیر نشده از آرش بخواه طلاقت بده و دوباره از اول شروع کن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست. یادته چند روز پیش ازم انتقاد میکردی که چرا از خونه فرار کردم؟! پروین گفت : آره یادمه، اما حرفهایی هم که تو میزنی با عقل سلیم همخونی نداره، آخه چطور ممکنه ظرف یه هفته پسری ثروتمند ازت درخواست ازدواج کنه؟! سروین گفت: آها پس به خیالت من خالی بستم... باشه وقتی اُمید اومد به خواستگاریم اونوقت می فهمی حرفها واقعیت داشته یا نه. تا دیروز می ترسیدم همراهش به خونه مون برگردم و به بابام نشونش بدم اما حالا برای اثبات اینکه غیر از اون زندگی که ما داشتیم دنیای دیگه ای هم وجود داره لحظه شماری میکنم.
با صدای باز شدن در و ورود اُمید با چشمان اشک آلود، سروین به تماس با خواهرش خاتمه داد و نگاهشو به سمت او چرخوند: سلام چه خبر؟ مادر چطوره؟ اُمید با گریه جواب داد: همه چیز تموم شد، مامان برای همیشه رفت. سروین که به این زودی انتظار چنین خبری رو نداشت گفت: متاسفم تسلیت میگم، گلاره خانوم زن نازنینی بود. اُمید با حالتی درمانده روی یکی از مبلها نشست و با بغض گفت: بابام خوب می شناختش و میدونست تا اینجا هم که دوام آورده فقط چشم به راه من و ازدواجم بوده. خیلی درد می کشید و از همه مخفی میکرد. سروین کنارش نشست، سرشو روی شونه اش گذاشت و گفت: مادرت شب عروسی تو رو به من سپرد، نمیدونم میتونم به قولی که بهش دادم عمل کنم یا نه؟! اما اُمید جوابی نداد و به اتاقش رفت. سروین چند دقیقه بعد با یه فنجون قهوه به نزدش رفت و گفت: می دونم احتیاج داری تنها باشی و درکت میکنم، اما بهتره همچین موقعی کنار پدرت بمونی و تنهاش نگذاری.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
دو روز بعد مراسم خاکسپاری برگزار شد، سروین به محمد تسلیت گفت اما او هیچ اهمیتی نداد که همین امر باعث زمزمه ای در بین حضار شد ( قدم عروس خارجیه نحس بوده/ آره والا به یه روز نکشید گلاره مُرد/ درسته که دکترها جوابش کرده بودن ولی نه که به این سرعت تموم کنه/ ازدواج نبود که زهر بود/ میگم نکنه بدشگونیش به کل فامیل کشیده بشه) با شنیدن این حرفها سروین از بقیه فاصله گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد، در همین لحظه کژال به نزدش اومد، دستمالی از کیفش درآورد و گفت: بیا هانا جون، محلشون نده، اصلا وانمود کن زبونشون رو به هیچ وجه نمی فهمی. ببینم تو فارسی رو از اُمید یاد گرفتی یا با کمک کتاب و اپلیکیشن آموزشی؟ سروین اشکهایش رو پاک کرد و گفت: کیلی سالها شد، من زبان فارسی کیلی دوست داشت. کژال گفت: من مدتهاست سعی دارم فرانسوی یاد بگیرم ولی هنوز توی حروف الفباش موندم، یعنی تا کلاس نری و زور بالای سرت نباشه نمیشه چیزی یاد گرفت. الان متوجه کل حرفهام شدی؟ سروین سرشو تکون داد و سکوت کرد. کژال گفت: لابد خانواده ات توی آلمان ثروتمندن که با پسر میلانی ازدواج کردی، میگم میشه با اُمید صحبت کنی یکی از واحدهای ساختمونی پدرشو به ما بده؟ البته الان پول نداریم ولی بعدا به مرور میدیم. صد دفعه از بهروز خواستم به رفیقت بگو اما توجهی نمیکنه، خب رفاقت به درد همین وقتها میخوره دیگه. راستی ببخش واسه عروسی تون نیومدیم، یعنی گل و هدیه گرفته بودیم ها ولی بهروز یهو گلاب به روت دل پیچه شد، منم موندم ازش پرستاری کنم.
سروین نگاه معناداری به او انداخت و به نزد اُمید برگشت: میشه من نیام لواسون و برم تهران؟ اُمید گفت: یه سری از فامیل قراره همراه ما بیان و شام بمونن اونوقت نمیگن چرا عروس خانواده نیست؟ سروین گفت: اونا همین الانش هم به قدر کافی پشت سرم دارن حرف میزنن. اُمید گفت: برای من مهم نیست کی چی میگه پس تو هم توجه نکن. اگه بابام هم ناراحته و جوابتو نمیده باید شرایطش درک کنی، جمعه راضیش کرده بودم همراهم بیاد و تو رو از پدرت خواستگاری کنه که با فوت مادرم همه چیز بهم ریخت، من فرصتم محدوده دو هفته دیگه باید برگردم آلمان، خودت با پدرت حرف بزن تا اجازه بده عقدت کنم وگرنه فعلا نمی تونم تو رو همراه خودم ببرم.
ادامه دارد..
@Love_Stories_TM
سروین نگاه معناداری به او انداخت و به نزد اُمید برگشت: میشه من نیام لواسون و برم تهران؟ اُمید گفت: یه سری از فامیل قراره همراه ما بیان و شام بمونن اونوقت نمیگن چرا عروس خانواده نیست؟ سروین گفت: اونا همین الانش هم به قدر کافی پشت سرم دارن حرف میزنن. اُمید گفت: برای من مهم نیست کی چی میگه پس تو هم توجه نکن. اگه بابام هم ناراحته و جوابتو نمیده باید شرایطش درک کنی، جمعه راضیش کرده بودم همراهم بیاد و تو رو از پدرت خواستگاری کنه که با فوت مادرم همه چیز بهم ریخت، من فرصتم محدوده دو هفته دیگه باید برگردم آلمان، خودت با پدرت حرف بزن تا اجازه بده عقدت کنم وگرنه فعلا نمی تونم تو رو همراه خودم ببرم.
ادامه دارد..
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت سی و یکم
سروین گفت: تو اونو نمی شناسی اگه بابام رضایت بده بود که اجازه میداد برم دانشگاه و من مجبور نمیشدم از خونه فرار کنم. میدونم غمت چقدر بزرگه ولی تو رو خدا تنهام نگذار، مسیر زندگی من مثل خیابون یکطرفه ست، اگه برگردم جریمه میشم، حتی ممکنه دیگه هرگز نتونم ببینمت. اُمید گفت: من بخاطرت حاضر شدم از ثروت خانوادگیم بگذرم و بابامو متقاعد کنم اما تو بخاطر من چه کار کردی؟! حتی حاضر نیستی یک قدم هم برداری. سروین گفت: ولی این تو بودی که به من پیشنهاد ازدواج دادی. اُمید گفت: بله درسته، منم که انکار نمیکنم میگم فعلا شرایط زندگیم برای اومدن به شهر شما مساعد نیست، بابا بعداز فوت مامان دچار افسردگی شده خودِ تو هم ازم خواستی تنهاش نگذارم. سروین با دلخوری گفت: تو که قراره دو هفته دیگه برگردی اونوقت کی میخواد کنارش باشه؟! اُمید گفت: تا موقع رفتنم قطعا کمی آرومتر میشه، عمو هم بهش سر میزنه. تو همین امروز با پدرت تماس بگیر و همه چیز رو بگو، من هزینه ایاب و ذهابش با هواپیما رو تقبل میکنم. وقتی هم رسید یه ماشین با راننده در اختیارش میگذارم، اوکی؟ سروین سرشو به نشونه تایید تکون داد، او درحالیکه زیر چشم کژال و بهروز رو از نظر میگذروند، سوار ماشین شد و به انتظار اُمید نشست.
دقایقی بعد کژال همراه بهروز به نزدش اومد و با لبخند گفت: مجددا سلام هانا جون، آقا اُمید از ما خواست برای ناهار همراه شما به لواسون بیایم. خودشم همین الان با آقا محمد دارن میان اوناهاش... بهروز گفت: ای بابا چقدر حرف میزنی بشین دیگه. کژال گفت: واا من که حرفی نزدم! وقتی اُمید همراه پدرش رسید به سروین که روی صندلی جلویی نشسته بود گفت: لطفاً برو پشت پیش کژال و بهروز تا بابام اینجا بنشینه. سروین سریع پیاده شد، در رو برای محمد باز کرد اما او بدون اینکه حتی نگاهش کنه به جایش نشست. کژال گفت: آقای میلانی مجددا تسلیت، خدا رحمت کنه گلاره خانومو، روحشون شاد، هرچی خاک ایشونه عمر شما باشه. واقعا حیف شدن ای کاش زمانیکه که میخواستیم به آپارتمان جدیدمون بریم در قید حیات بودن و از ایشون پذیرایی می کردیم. مادرم میگه هر دیدی یه بازدیدی هم باید داشته باشه. بهروز با آرنج به پهلوی همسرش زد: هیس... بسه دیگه، باز شروع کردی؟! اُمید گفت: نه بهروز، اتفاقاً خیلی خوب شد کژال خانوم موضوع آپارتمان رو مطرح کرد، قراره بخشی از سهم من از ثروت خانوادگی مون برای افرادی که مشکل مسکن دارن در نظر گرفته بشه. کژال که از شنیدن چنین خبری با دُمش گردو می شکست سعی کرد هیجانش رو کنترل کنه، سپس دستهاشو بالا گرفت و گفت: خداوندا آقا اُمید، همسرشون هانا و پدرشون رو از گزندهای روزگار حفظ بفرما، سروین با تعجب نگاهش کرد و او ادامه داد: اگه بهروز هم یه کار درست درمون پیدا کنه دیگه خیالم راحت میشه، آخه مامانم اینا میگن شغل شوهرت به طبقه خانوادگی ما نمیخوره! بهروز گفت: اُمیدجان میشه لطفاً رادیو پیامو بگیری تا اخبار رو بشنویم.
قسمت سی و یکم
سروین گفت: تو اونو نمی شناسی اگه بابام رضایت بده بود که اجازه میداد برم دانشگاه و من مجبور نمیشدم از خونه فرار کنم. میدونم غمت چقدر بزرگه ولی تو رو خدا تنهام نگذار، مسیر زندگی من مثل خیابون یکطرفه ست، اگه برگردم جریمه میشم، حتی ممکنه دیگه هرگز نتونم ببینمت. اُمید گفت: من بخاطرت حاضر شدم از ثروت خانوادگیم بگذرم و بابامو متقاعد کنم اما تو بخاطر من چه کار کردی؟! حتی حاضر نیستی یک قدم هم برداری. سروین گفت: ولی این تو بودی که به من پیشنهاد ازدواج دادی. اُمید گفت: بله درسته، منم که انکار نمیکنم میگم فعلا شرایط زندگیم برای اومدن به شهر شما مساعد نیست، بابا بعداز فوت مامان دچار افسردگی شده خودِ تو هم ازم خواستی تنهاش نگذارم. سروین با دلخوری گفت: تو که قراره دو هفته دیگه برگردی اونوقت کی میخواد کنارش باشه؟! اُمید گفت: تا موقع رفتنم قطعا کمی آرومتر میشه، عمو هم بهش سر میزنه. تو همین امروز با پدرت تماس بگیر و همه چیز رو بگو، من هزینه ایاب و ذهابش با هواپیما رو تقبل میکنم. وقتی هم رسید یه ماشین با راننده در اختیارش میگذارم، اوکی؟ سروین سرشو به نشونه تایید تکون داد، او درحالیکه زیر چشم کژال و بهروز رو از نظر میگذروند، سوار ماشین شد و به انتظار اُمید نشست.
دقایقی بعد کژال همراه بهروز به نزدش اومد و با لبخند گفت: مجددا سلام هانا جون، آقا اُمید از ما خواست برای ناهار همراه شما به لواسون بیایم. خودشم همین الان با آقا محمد دارن میان اوناهاش... بهروز گفت: ای بابا چقدر حرف میزنی بشین دیگه. کژال گفت: واا من که حرفی نزدم! وقتی اُمید همراه پدرش رسید به سروین که روی صندلی جلویی نشسته بود گفت: لطفاً برو پشت پیش کژال و بهروز تا بابام اینجا بنشینه. سروین سریع پیاده شد، در رو برای محمد باز کرد اما او بدون اینکه حتی نگاهش کنه به جایش نشست. کژال گفت: آقای میلانی مجددا تسلیت، خدا رحمت کنه گلاره خانومو، روحشون شاد، هرچی خاک ایشونه عمر شما باشه. واقعا حیف شدن ای کاش زمانیکه که میخواستیم به آپارتمان جدیدمون بریم در قید حیات بودن و از ایشون پذیرایی می کردیم. مادرم میگه هر دیدی یه بازدیدی هم باید داشته باشه. بهروز با آرنج به پهلوی همسرش زد: هیس... بسه دیگه، باز شروع کردی؟! اُمید گفت: نه بهروز، اتفاقاً خیلی خوب شد کژال خانوم موضوع آپارتمان رو مطرح کرد، قراره بخشی از سهم من از ثروت خانوادگی مون برای افرادی که مشکل مسکن دارن در نظر گرفته بشه. کژال که از شنیدن چنین خبری با دُمش گردو می شکست سعی کرد هیجانش رو کنترل کنه، سپس دستهاشو بالا گرفت و گفت: خداوندا آقا اُمید، همسرشون هانا و پدرشون رو از گزندهای روزگار حفظ بفرما، سروین با تعجب نگاهش کرد و او ادامه داد: اگه بهروز هم یه کار درست درمون پیدا کنه دیگه خیالم راحت میشه، آخه مامانم اینا میگن شغل شوهرت به طبقه خانوادگی ما نمیخوره! بهروز گفت: اُمیدجان میشه لطفاً رادیو پیامو بگیری تا اخبار رو بشنویم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
آن روز پس از صرف ناهار در ویلای خانواده میلانی، سروین جمع حاضرین در سالن رو ترک کرد و به طرف باغ رفت، کنار درخت کاج روی نیمکت نشست و پس از اینکه با دقت به اطرافش نگاه کرد با شماره منزل تماس گرفت، پس از چند بوق مادرش پاسخ داد: بله بفرمایید. سروین برای لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت: سلام مامان منم سروین. مرضیه با لحنی خشمگین گفت: زهرمار... معلومه تو کدوم گوری هستی؟! سروین گفت: تو که خبرمو از پروین داری، پس چرا دیگه می پرسی! نگران من نباش، به خدا جای بدی نیستم، تو خوبی؟ بابا چطوره؟ مرضیه با بغض جواب داد: میخوای چطور باشم، یه چشمم اشکه و یه چشمم خون! بابات منو مقصر رفتنت میدونه و مرتب سرکوفت میزنه! توی جشن عروسی نسرین، به زور لبخند میزدم و هرکسی که سراغتو ازم میگرفت میگفتم بخاطر سرماخوردگی و تب شدید خونه موندی، اما تا کی میشه مخفی کرد! سروین گفت: مامان یکی هست که به من پیشنهاد ازدواج داده، وضع مالیش هم خیلی خوبه، میخواست بیاد خونه مون و منو از بابا خواستگاری کنه اما از شانس بد، مادرش فوت شد. مرضیه گفت: یعنی چه یکی بهت پیشنهاد ازدواج داده؟! این چه عاشق شدنیه که یه هفته ای اتفاق افتاده. سروین گفت: میدونم شاید عجیب به نظر برسه اما اگه تو و بابا بتونین بیاین اینجا با چشم خودتون ببینیدش حتما رضایت میدین، در فرصت مناسب باقی ماجرا رو هم براتون تعریف میکنم. مرضیه گفت: بابات از دستت خیلی عصبانیه، حتی اجازه ندارم اسمتو دیگه به زبون بیارم اونوقت چطور بهش بگم آقا بیا بریم تهران؟! بعدشم مگه پدرِ دختر میره خواستگاری پسر؟ سروین گفت: آخه اُمید فقط دو هفته ایرانه و باید برگرده آلمان، واسه همین نمیخواد بعداز مرگ مادرش پدرشو تنها بگذاره.
مرضیه گفت: این حرفها برای خودِ من قابل هضم نیست چه برسه به اینکه به پدرت بگم! بهتره دست از لجاجت برداری و به خونه برگردی. یه نگاه به زندگی خواهرات بیانداز هر دو ازدواج کردن و خوشبخت شدن ولی تو چی؟! سروین گفت: چه خوشبختی مامان... پروین رو مجبور کردین با آرش ازدواج کنه و حالا زندگیش به بن بست برسه، اونا تصمیم گرفتن از هم جدا بشن. مطمئنم چند وقت دیگه همین ماجرا برای نسرین اتفاق می افته. مرضیه گفت: این مزخرفات چیه؟! پروین اگه مشکلی داشت من حتما می فهمیدم. سروین جواب داد: خودش بهم گفته، میتونی ازش بپرسی. مرضیه گفت: بابات برگشته خونه من دیگه نمیتونم حرف بزنم، باید قطع کنم. سروین گفت: تو رو خدا باهاش حرف بزن، مگه اصرار نداشت شوهر کنم، خب اینجوری هم با مرد ایده آلم ازدواج میکنم و هم درسمو میخونم. به محض ورود احمد، مرضیه سریع تلفن رو قطع کرد و با لکنت گفت: س... سلام آقا خوش اومدی، ناهار خوردین یا غذا براتون گرم کنم؟ احمد وقتی همسرشو دستپاچه دید پرسید: ببینم داشتی با کی حرف میزدی تا منو دیدی قطعش کردی؟ مرضیه جواب داد: هیچکی یعنی کبری خانوم بود، پسرش رفته سربازی اونم داشت بخاطر دوری ازش با من درد و دل میکرد! احمد نگاهی به شماره تماس روی تلفن انداخت، سپس با شماره های موبایل خودش مقایسه کرد و فریاد زد: مگه نگفته بودم دیگه حق نداری به اون دختره چشم سفید زنگ بزنی.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
مرضیه گفت: این حرفها برای خودِ من قابل هضم نیست چه برسه به اینکه به پدرت بگم! بهتره دست از لجاجت برداری و به خونه برگردی. یه نگاه به زندگی خواهرات بیانداز هر دو ازدواج کردن و خوشبخت شدن ولی تو چی؟! سروین گفت: چه خوشبختی مامان... پروین رو مجبور کردین با آرش ازدواج کنه و حالا زندگیش به بن بست برسه، اونا تصمیم گرفتن از هم جدا بشن. مطمئنم چند وقت دیگه همین ماجرا برای نسرین اتفاق می افته. مرضیه گفت: این مزخرفات چیه؟! پروین اگه مشکلی داشت من حتما می فهمیدم. سروین جواب داد: خودش بهم گفته، میتونی ازش بپرسی. مرضیه گفت: بابات برگشته خونه من دیگه نمیتونم حرف بزنم، باید قطع کنم. سروین گفت: تو رو خدا باهاش حرف بزن، مگه اصرار نداشت شوهر کنم، خب اینجوری هم با مرد ایده آلم ازدواج میکنم و هم درسمو میخونم. به محض ورود احمد، مرضیه سریع تلفن رو قطع کرد و با لکنت گفت: س... سلام آقا خوش اومدی، ناهار خوردین یا غذا براتون گرم کنم؟ احمد وقتی همسرشو دستپاچه دید پرسید: ببینم داشتی با کی حرف میزدی تا منو دیدی قطعش کردی؟ مرضیه جواب داد: هیچکی یعنی کبری خانوم بود، پسرش رفته سربازی اونم داشت بخاطر دوری ازش با من درد و دل میکرد! احمد نگاهی به شماره تماس روی تلفن انداخت، سپس با شماره های موبایل خودش مقایسه کرد و فریاد زد: مگه نگفته بودم دیگه حق نداری به اون دختره چشم سفید زنگ بزنی.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت سی و دوم
مرضیه گفت: به خدا احمد آقا خودِ سروین به من زنگ زد، براتون سلام هم رسوند. احمد با خشم گفت: بیخود کرد، اون دیگه دختر من نیست. مرضیه با التماس گفت: احمد آقا تو رو خدا حرص و جوش نخور، باز فشار خونت میره بالا، بشین یه چایی واست بریزم. احمد گفت: مگه تو و دخترهات آرامش هم برام میگذارید؟! اگه قراره همش عذاب بکشم همون بهتر که سکته کنم و بمیرم. مرضیه گفت: واا این چه حرفیه، خدا سایه شما از سرِ ما کم نکنه. سروین نادونی کرده، بخشش از بزرگترهاست، پیش پای شما هم زنگ زده بود که بگه خودشم پشیمونه و میخواد برای دست بوسی تون برگرده. احمد ابروهایش رو درهم کشید و گفت: بهش بگو آخر هفته با آقای براتی هماهنگ میکنم تا واسه پسرش خسرو بیاد خواستگاری، اگه اومد که هیچ وگرنه دیگه هرگز... مرضیه حرف شوهرش رو قطع کرد: سروین میگه یکی بهش پیشنهاد ازدواج داده و اونم منتظر اجازه شماست. احمد مجددا با چهره ای برافروخته فریاد زد: ببینم تو الان چی گفتی؟!
مرضیه با صدایی لرزون جواب داد: وای تو رو خدا احمد آقا عصبانی نشو... آخه اینجوری که نمیشه باهات حرف زد. سروین میگه یه پسری هست که وضع مالیش هم روبه راهه میخواسته بیاد پیش شما ازش خواستگاری کنه ولی مادرش مُرده و گرفتاره، اگه صلاح می دونید خودتون برید و ببینیدش. احمد همچنان با لحنی عصبی گفت: از اولش هم میدونستم درس و مشق بهونه ست که این دخترها پاشون به بیرون از خونه باز بشه و بین جماعت رسوای خاص و عامم کنن. اگه جای اینها چندتا پسر داشتم الان عصای دستم میشدن نه بلای جونم. حالا چه جوابی به براتی بدم بگم دخترم دیگه دختر نیست! مرضیه لبشو گزید: نگید تو رو خدا احمد آقا...سروین به فکر آبروی خودش و خانواده اشه وگرنه زنگ نمیزد که ازتون اجازه بگیره. احمد درحالیکه از خونه خارج میشد گفت: از زیر زبونش بکش ببین چه غلطی کرده، بعدشم هرطوری که شده حتی با دروغ، برش گردون خونه وگرنه طلاقت میدم.
قسمت سی و دوم
مرضیه گفت: به خدا احمد آقا خودِ سروین به من زنگ زد، براتون سلام هم رسوند. احمد با خشم گفت: بیخود کرد، اون دیگه دختر من نیست. مرضیه با التماس گفت: احمد آقا تو رو خدا حرص و جوش نخور، باز فشار خونت میره بالا، بشین یه چایی واست بریزم. احمد گفت: مگه تو و دخترهات آرامش هم برام میگذارید؟! اگه قراره همش عذاب بکشم همون بهتر که سکته کنم و بمیرم. مرضیه گفت: واا این چه حرفیه، خدا سایه شما از سرِ ما کم نکنه. سروین نادونی کرده، بخشش از بزرگترهاست، پیش پای شما هم زنگ زده بود که بگه خودشم پشیمونه و میخواد برای دست بوسی تون برگرده. احمد ابروهایش رو درهم کشید و گفت: بهش بگو آخر هفته با آقای براتی هماهنگ میکنم تا واسه پسرش خسرو بیاد خواستگاری، اگه اومد که هیچ وگرنه دیگه هرگز... مرضیه حرف شوهرش رو قطع کرد: سروین میگه یکی بهش پیشنهاد ازدواج داده و اونم منتظر اجازه شماست. احمد مجددا با چهره ای برافروخته فریاد زد: ببینم تو الان چی گفتی؟!
مرضیه با صدایی لرزون جواب داد: وای تو رو خدا احمد آقا عصبانی نشو... آخه اینجوری که نمیشه باهات حرف زد. سروین میگه یه پسری هست که وضع مالیش هم روبه راهه میخواسته بیاد پیش شما ازش خواستگاری کنه ولی مادرش مُرده و گرفتاره، اگه صلاح می دونید خودتون برید و ببینیدش. احمد همچنان با لحنی عصبی گفت: از اولش هم میدونستم درس و مشق بهونه ست که این دخترها پاشون به بیرون از خونه باز بشه و بین جماعت رسوای خاص و عامم کنن. اگه جای اینها چندتا پسر داشتم الان عصای دستم میشدن نه بلای جونم. حالا چه جوابی به براتی بدم بگم دخترم دیگه دختر نیست! مرضیه لبشو گزید: نگید تو رو خدا احمد آقا...سروین به فکر آبروی خودش و خانواده اشه وگرنه زنگ نمیزد که ازتون اجازه بگیره. احمد درحالیکه از خونه خارج میشد گفت: از زیر زبونش بکش ببین چه غلطی کرده، بعدشم هرطوری که شده حتی با دروغ، برش گردون خونه وگرنه طلاقت میدم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
سروین همچنان غمگین روی نیمکت نشسته بود که اُمید به نزدش اومد: پس تو اینجایی، من بخاطرت کل ساختمون رو گشتم. سروین گفت: با مادرم حرف زدم اما گمون نکنم فایده ای داشته باشه، اون نمی تونه پدرمو متقاعد کنه، یعنی هیچ وقت نتونسته. یه عمره که فقط از دستوراتش اطاعت کرده و نه به زبون نیاورده. اُمید گفت: تو فعلا تلاشو بکن اگه نتیجه نداد، هفته دیگه قبل از رفتن به آلمان میرم شهرتون و با پدرت حرف میزنم، اگه راضی شد که اُمیدوارم بشه، مجبوریم یه مدت دور از هم بمونیم تا که موقع تعطیلات کریسمس برگردم، اونوقت عقدت میکنم و با خودم می برمت. سروین لبخند تلخی زد و همراه او به سالن پذیرایی برگشت. پس از خداحافظی و خروج بستگان، محمد نیز به اتاقش برای استراحت رفت. اُمید از سحر خواست تا یکی از اتاقهای طبقه بالا رو برای سروین آماده کنه. آن شب محمد شام رو در اتاقش خورد و سر میز حاضر نشد، اُمید با اینکه میدونست دلیل غیب پدرش بخاطر حضور سروینه اما علت آن رو افسردگی عنوان کرد.
مجلس ترحیم در تهران برگزار شد، سروین در مسجد کنار کژال نشسته بود که با صدای زنگ موبایل سریع از آنجا خارج شد، تلفن از منزل بود: سلام مامان دو روزه که منتظرتم با بابا حرف زدی؟ اما وقتی به جای جواب فقط صدای گریه شنید، با اضطراب پرسید: چی شده مامان... چرا گریه میکنی؟ بابا طوریش شده؟ مرضیه گفت: پروین خودکشی کرده الانم توی کماست، هرچه زودتر خودتو برسون. سروین با شنیدن این خبر نفس در سینه اش حبس شد برای لحظاتی مات و مبهوت به اطرافش چشم دوخت، سپس دوان دوان به داخل مسجد برای یافتن اُمید برگشت: لطفاً بیا بیرون باید باهم صحبت کنیم. اُمید از او پرسید: چی شده؟ چرا قیافه ات عین گچ سفیده؟ سروین جواب داد: خواهرم خودکشی کرده حالش خیلی بده، من باید برم. اُمید گفت: نگران نباش طوری نمیشه، من فردا صبح خودم می رسونمت، اگه هم نشد برات بلیط می گیرم. سروین با التماس گفت: نه من همین حالا باید برم می ترسم دیر بشه و نتونم ببینمش. اُمید گفت: آخه عزیز من بودن و نبودن تو که در بهبودش تاثیری نداره. اجازه بده مجلس تموم بشه.
سروین فریاد زد: تو فقط به فکر خانواده خودت هستی... وقتی بخاطر مادرت رفتی بیمارستان من هیچ اعتراضی نکردم و مرتب جویای حالش بودم اما تو برات مهم نیست که خواهرم بمیره. اُمید گفت: این چه حرفیه... مگه میشه مهم نباشه، خودت می بینی درگیر مجلس ترحیمم، خیلی خب باشه حالا که خیلی عجله داری به راننده میگم تو رو تا ترمینال برسونه که با اولین اتوبوس برگردی. فقط به محض اینکه رسیدی باهام تماس بگیر. راننده سروین رو به ترمینال برد اما چون هیچ اتوبوسی برای همان ساعت در دسترس نبود، با ماشین سواری او رو راهی شهرش کرد. صبح روز بعد سروین به خونه رسید، سراسیمه در رو گشود، داخل شد و مادرش رو مشغول نظافت حیاط دید: سلام مامان... پروین چطوره؟ مرضیه گفت: پروین خوبه و خونه شوهرشه. سروین پرسید: یعنی حالش خوب شد و برش گردوندند؟ مرضیه جارو رو کنار گذاشت و جواب داد: من مجبور شدم بهت دروغ بگم تا برگردی!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
مجلس ترحیم در تهران برگزار شد، سروین در مسجد کنار کژال نشسته بود که با صدای زنگ موبایل سریع از آنجا خارج شد، تلفن از منزل بود: سلام مامان دو روزه که منتظرتم با بابا حرف زدی؟ اما وقتی به جای جواب فقط صدای گریه شنید، با اضطراب پرسید: چی شده مامان... چرا گریه میکنی؟ بابا طوریش شده؟ مرضیه گفت: پروین خودکشی کرده الانم توی کماست، هرچه زودتر خودتو برسون. سروین با شنیدن این خبر نفس در سینه اش حبس شد برای لحظاتی مات و مبهوت به اطرافش چشم دوخت، سپس دوان دوان به داخل مسجد برای یافتن اُمید برگشت: لطفاً بیا بیرون باید باهم صحبت کنیم. اُمید از او پرسید: چی شده؟ چرا قیافه ات عین گچ سفیده؟ سروین جواب داد: خواهرم خودکشی کرده حالش خیلی بده، من باید برم. اُمید گفت: نگران نباش طوری نمیشه، من فردا صبح خودم می رسونمت، اگه هم نشد برات بلیط می گیرم. سروین با التماس گفت: نه من همین حالا باید برم می ترسم دیر بشه و نتونم ببینمش. اُمید گفت: آخه عزیز من بودن و نبودن تو که در بهبودش تاثیری نداره. اجازه بده مجلس تموم بشه.
سروین فریاد زد: تو فقط به فکر خانواده خودت هستی... وقتی بخاطر مادرت رفتی بیمارستان من هیچ اعتراضی نکردم و مرتب جویای حالش بودم اما تو برات مهم نیست که خواهرم بمیره. اُمید گفت: این چه حرفیه... مگه میشه مهم نباشه، خودت می بینی درگیر مجلس ترحیمم، خیلی خب باشه حالا که خیلی عجله داری به راننده میگم تو رو تا ترمینال برسونه که با اولین اتوبوس برگردی. فقط به محض اینکه رسیدی باهام تماس بگیر. راننده سروین رو به ترمینال برد اما چون هیچ اتوبوسی برای همان ساعت در دسترس نبود، با ماشین سواری او رو راهی شهرش کرد. صبح روز بعد سروین به خونه رسید، سراسیمه در رو گشود، داخل شد و مادرش رو مشغول نظافت حیاط دید: سلام مامان... پروین چطوره؟ مرضیه گفت: پروین خوبه و خونه شوهرشه. سروین پرسید: یعنی حالش خوب شد و برش گردوندند؟ مرضیه جارو رو کنار گذاشت و جواب داد: من مجبور شدم بهت دروغ بگم تا برگردی!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت سی و سوم
سروین گفت: باورم نمیشه مامان، تو منو از تهران کشوندی اینجا و حالا میگی دروغ بوده؟! چطور می تونی آنقدر بیرحم باشی، من در طول مسیر بخاطر خواهرم همش دعا میخوندم و اشک می ریختم. در همین لحظه احمد به حیاط اومد، با غضب نگاهی به دخترش انداخت و گفت: من از مادرت خواستم تا قصوری که در تربیتت داشته رو جبران کنه. سروین با لحنی معترضانه فریاد زد: اشتباه از من بود که بهش اعتماد کردم چون اون هرگز هیچ اختیاری برای تربیت دخترهاش نداشته. مرضیه لبشو گزید: خجالت بکش دختر، صداتو روی بزرگترت بلند نکن. اما سروین ادامه داد: بزرگتری که برای احساسات کوچکترش هیچ ارزشی قائل نباشه قابل احترام نیست. در همین لحظه احمد با یک سیلی او رو بر زمین انداخت و گفت: دختره گیس بریده، میزان تربیت رو میشه از رنگ موهات فهمید، خدا میدونه از وقتی رفته چه بی حیایی ها که نکرده. سروین گریه کنان گفت: به خدا قسم من هیچ خطایی انجام ندادم بابا... اُمید پسر خیلی خوبیه، اما تو و مامان حتی اجازه نمیدین حرفمو بزنم و از خودم دفاع کنم.
احمد سروین به داخل خونه هُل داد، موبایلش رو ازش گرفت و او رو در اتاق حبس کرد، سپس کلید رو به همسرش داد و گفت: حواست بهش باشه، به پروین یا نسرین هم زنگبزن بیان اینجا و عصر ببریدش دکتر ببینید چه غلطی کرده، اگه مشکلی نداشت فردا به براتی میگم بیاد خواستگاری، باید هرچه سریعتر شوهر کنه وگرنه بخاطر بی آبرویی هاش نمی تونم توی در و همسایه سرمو بالا بگیرم. مرضیه گفت: چشم احمد آقا هرچه شما بفرمایید. سروین گریه کنان با مشت و لگد به در کوبید: مامان تو رو خدا منو از اینجا دربیار، باید برگردم، دانشگاه ثبت نام کردم و اُمید منتظرمه. مرضیه گفت: بسه دیگه خسته شدم از دست همه تون، گناه نکردم که دختر به دنیا آوردم. سروین با التماس گفت: مامان جون حداقل موبایلمو بده واسه اُمید زنگ بزنم. مرضیه گفت: موبایلت دستِ من نیست، بابات با خودش برده، بزار پروین عصری بیاد شاید بتونه راضیش کنه. سروین گفت: به خدا اگه بخوای منو به پسر براتی بدی قبل از اینکه دستش به من بخوره، خودمو میکشم.
قسمت سی و سوم
سروین گفت: باورم نمیشه مامان، تو منو از تهران کشوندی اینجا و حالا میگی دروغ بوده؟! چطور می تونی آنقدر بیرحم باشی، من در طول مسیر بخاطر خواهرم همش دعا میخوندم و اشک می ریختم. در همین لحظه احمد به حیاط اومد، با غضب نگاهی به دخترش انداخت و گفت: من از مادرت خواستم تا قصوری که در تربیتت داشته رو جبران کنه. سروین با لحنی معترضانه فریاد زد: اشتباه از من بود که بهش اعتماد کردم چون اون هرگز هیچ اختیاری برای تربیت دخترهاش نداشته. مرضیه لبشو گزید: خجالت بکش دختر، صداتو روی بزرگترت بلند نکن. اما سروین ادامه داد: بزرگتری که برای احساسات کوچکترش هیچ ارزشی قائل نباشه قابل احترام نیست. در همین لحظه احمد با یک سیلی او رو بر زمین انداخت و گفت: دختره گیس بریده، میزان تربیت رو میشه از رنگ موهات فهمید، خدا میدونه از وقتی رفته چه بی حیایی ها که نکرده. سروین گریه کنان گفت: به خدا قسم من هیچ خطایی انجام ندادم بابا... اُمید پسر خیلی خوبیه، اما تو و مامان حتی اجازه نمیدین حرفمو بزنم و از خودم دفاع کنم.
احمد سروین به داخل خونه هُل داد، موبایلش رو ازش گرفت و او رو در اتاق حبس کرد، سپس کلید رو به همسرش داد و گفت: حواست بهش باشه، به پروین یا نسرین هم زنگبزن بیان اینجا و عصر ببریدش دکتر ببینید چه غلطی کرده، اگه مشکلی نداشت فردا به براتی میگم بیاد خواستگاری، باید هرچه سریعتر شوهر کنه وگرنه بخاطر بی آبرویی هاش نمی تونم توی در و همسایه سرمو بالا بگیرم. مرضیه گفت: چشم احمد آقا هرچه شما بفرمایید. سروین گریه کنان با مشت و لگد به در کوبید: مامان تو رو خدا منو از اینجا دربیار، باید برگردم، دانشگاه ثبت نام کردم و اُمید منتظرمه. مرضیه گفت: بسه دیگه خسته شدم از دست همه تون، گناه نکردم که دختر به دنیا آوردم. سروین با التماس گفت: مامان جون حداقل موبایلمو بده واسه اُمید زنگ بزنم. مرضیه گفت: موبایلت دستِ من نیست، بابات با خودش برده، بزار پروین عصری بیاد شاید بتونه راضیش کنه. سروین گفت: به خدا اگه بخوای منو به پسر براتی بدی قبل از اینکه دستش به من بخوره، خودمو میکشم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
اُمید تا ظهر منتظر شد اما هیچگونه تماس و پیامی از جانب سروین دریافت نکرد، بنابراین برایش زنگ زد ولی موبایل خاموش بود، او از راننده پرسید: ببینم خودت دیدی که سوار ماشین شد؟ راننده جواب داد: بله آقای میلانی، حتی مراقب این بودم که قراره با چه سرنشین هایی همسفر بشه، یه زن و شوهر حدوداً سی و چندساله که یه دختر مدرسه ای داشتند. میخواین با ترمینال تماس بگیرم و ببینم مسافرها به مقصد رسیدند؟! اگه هم خدایی نکرده یه وقت نرسیده باشن از پلیس راه بپرسم؟ اُمید گفت: آره پیگیری کن و فوری به من اطلاع بده. دقایقی بعد راننده به نزد اُمید برگشت و گفت: ماشین ساعت ۹ صبح به مقصد رسیده و الانم درحال برگشته، بالطبع مسافرها سالمن و تصادفی هم رخ نداده. اُمید گفت: باشه ممنون. محمد که پسرش رو نگران می دید پرسید: چی شده؟ این دختره هم رفته و دوست پسر سابقشو پیدا کرده؟ اُمید گفت: نه هیچ پسری در زندگی سروین نیست، احتمالاً یه سره رفته بیمارستان. فقط اُمیدوارم خواهرش نمُرده باشه. محمد گفت: نترس بخاطر پول هم که شده برمیگرده، صبر کن هر اتفاقی اُفتاده باشه تا صبح زنگ میزنه.
مرضیه با دخترهاش تماس گرفت، ماجرا رو تعریف کرد و ازشون خواست به منزل پدری شون بیان. پروین به محض ورود نگاهی به درِ بسته اتاق انداخت و با اعتراض به مادرش گفت: آخه این چه کاریه؟ سروین که دیگه بچه نیست، بزرگ شده بگذارین خودش برای آینده اش تصمیم بگیره. مرضیه گفت: هیس... انگار تازه خوابش برده، از بس جیغ و فریاد زد کلافه شدم، برو سر و وضعشو ببین موهاش شده رنگ هویج و کلی هم آرایش کرده، آخه توی محل یکی چشمش بهش بیافته نمیگه دختر آقای علوی چرا اینجوری شده؟! باید قبل از خواستگاریِ فردا موهاشو به رنگ قدیم برگردونیم. همینکه نسرین به جمعشون اضافه شد، سروین فریاد زد: این در رو باز کنین، مامان، پروین، نسرین.
پروین از مادرش خواست: بزار دختره بیاد بیرون... مگه نگفتی میخوای ببریش دکتر، پس باید از اتاق دربیاد یا نه؟ مرضیه در رو گشود و سروین گریه کنان خودشو در آغوش خواهرش انداخت: پری کمکم کن، نزار اینجا بمونم. نسرین با لبخند گفت: وای خدا ببین چه خوشگل شده، شبیه آن شرلیه. پروین نگاه سرزنش آمیزی به خواهرش انداخت و سپس به سروین گفت: آخه تو که خودتو زرنگ میدونی، چرا همون اول با من تماس نگرفتی که بپرسی؟! سروین با بغض جواب داد: چه میدونستم که مامان داره فریبم میده! مرضیه گفت: من تقصیری ندارم، باباتون مجبورم کرد اگه سروینو برش نگردونم طلاقم میده، یکمی هم به من حق بدین اگه قبول نمیکردم اونوقت با پنجاه سال سن باید برمیگشتم خونه پدرم؟! سروین گفت: حتما اُمید الان نگرانم شده، باید هر طور شده باهاش تماس بگیرم. نسرین پرسید: شماره اش چنده؟ بده به من تا با گوشیم بهش زنگ بزنم. سروین آهی کشید و جواب داد: متاسفانه شماره رو از بر نیستم، تازه کوله ام هم توی تهران جا مونده. پروین گفت: باید اول طبق خواسته بابا پیش بریم یه کم که آروم شد، اونوقت ما درخواستمون رو مطرح می کنیم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
مرضیه با دخترهاش تماس گرفت، ماجرا رو تعریف کرد و ازشون خواست به منزل پدری شون بیان. پروین به محض ورود نگاهی به درِ بسته اتاق انداخت و با اعتراض به مادرش گفت: آخه این چه کاریه؟ سروین که دیگه بچه نیست، بزرگ شده بگذارین خودش برای آینده اش تصمیم بگیره. مرضیه گفت: هیس... انگار تازه خوابش برده، از بس جیغ و فریاد زد کلافه شدم، برو سر و وضعشو ببین موهاش شده رنگ هویج و کلی هم آرایش کرده، آخه توی محل یکی چشمش بهش بیافته نمیگه دختر آقای علوی چرا اینجوری شده؟! باید قبل از خواستگاریِ فردا موهاشو به رنگ قدیم برگردونیم. همینکه نسرین به جمعشون اضافه شد، سروین فریاد زد: این در رو باز کنین، مامان، پروین، نسرین.
پروین از مادرش خواست: بزار دختره بیاد بیرون... مگه نگفتی میخوای ببریش دکتر، پس باید از اتاق دربیاد یا نه؟ مرضیه در رو گشود و سروین گریه کنان خودشو در آغوش خواهرش انداخت: پری کمکم کن، نزار اینجا بمونم. نسرین با لبخند گفت: وای خدا ببین چه خوشگل شده، شبیه آن شرلیه. پروین نگاه سرزنش آمیزی به خواهرش انداخت و سپس به سروین گفت: آخه تو که خودتو زرنگ میدونی، چرا همون اول با من تماس نگرفتی که بپرسی؟! سروین با بغض جواب داد: چه میدونستم که مامان داره فریبم میده! مرضیه گفت: من تقصیری ندارم، باباتون مجبورم کرد اگه سروینو برش نگردونم طلاقم میده، یکمی هم به من حق بدین اگه قبول نمیکردم اونوقت با پنجاه سال سن باید برمیگشتم خونه پدرم؟! سروین گفت: حتما اُمید الان نگرانم شده، باید هر طور شده باهاش تماس بگیرم. نسرین پرسید: شماره اش چنده؟ بده به من تا با گوشیم بهش زنگ بزنم. سروین آهی کشید و جواب داد: متاسفانه شماره رو از بر نیستم، تازه کوله ام هم توی تهران جا مونده. پروین گفت: باید اول طبق خواسته بابا پیش بریم یه کم که آروم شد، اونوقت ما درخواستمون رو مطرح می کنیم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت سی و چهارم
مرضیه خطاب به کوچکترین دخترش گفت: زود باش یه مانتوی بلندتر تنت کن، شالتو هم جوری بزار سرت که رنگ موهات دیده نشه. سروین گفت: تغییر رنگ موهام واسه این بود که نقش نامزد خارجی اُمید رو بازی کنم تا به مادر مریضش قبل از مرگ نشونم بده. پروین پرسید: پس خودِ نامزد اصلیه چی شد؟ سروین جواب داد: موقع پرواز توی فرودگاه ترکش کرد. نسرین خندید: اونم عاشق نامزد بدلی شد. سروین گفت: میخواستیم با پدرش بیایم اینجا ولی مرگ مادرش همه چیز رو خراب کرد. زنه مریض بود اما فکرشو نمیکردم به این زودی بمیره. مرضیه چادرشو سر کرد و گفت: پاشین دخترها بریم پیش خانوم دکتر تقوی مطبش سر چهار راهه. سروین ابروهاشو درهم فرو برد و خواست مخالفت کنه که پروین انگشتش رو به نشونه سکوت بر روی بینی اش قرار داد: بریم آبجی، من بهت قول میدم کمکت کنم.
موقع برگشت از مطبِ دکتر، احمد با پروین تماس گرفت: رفتید دکتر؟ نتیجه چی شد؟ پروین جواب داد: سلام باباجون، بله رفتیم، مشکلی وجود نداره، البته ما حرف سروین رو باور کرده بودیم فقط برای اینکه به شما ثابت بشه براتون از پزشک برگه گرفتیم. احمد گفت: من همین الان با آقای براتی تماس می گیرم که فردا عصر همراه زن و پسرش بیاد خواستگاری. پروین گفت: حالا چه عجله ایه... شما تازه دختر شوهر دادین. احمد گفت: اتفاقاً در مورد خواهرت خیلی هم دیر شده. به مادرت بگو خونه رو تمیز کنه، منم شب موقع اومدن میوه و شیرینی می گیرم. پروین نگاهی به خواهرش که ملتمسانه به او چشم دوخته بود انداخت و سپس از پدرش خواست: پس لطفاً شما هم موبایل سروینو بهش برگردونین. احمد جواب داد: نخیر اون موبایل تا بعداز عقد پیشم می مونه. پروین گفت: هنوز خواستگاری انجام نشده، حالا کو تا عقد! احمد گفت: از قبل قرار گذاشته بودیم شیرینی بخورن و چند روز بعدشم یه صیغه محرمیت خونده بشه. پروین آهی کشید و گفت: حداقل اجازه بدین امشب بیاد پیش من، مامان ازم خواسته موهاشو رنگ کنم. احمد با عصبانیت جواب داد: بفرستمش پیشت که فراریش بدی! پروین گفت: چه فراری باباجون، اگه بخوایم بفرستیمش بره که همین الانشم می تونیم. احمد گفت: از شوهرت اجازه بگیر امشبو خونه ما کنار خواهرت بمون.
قسمت سی و چهارم
مرضیه خطاب به کوچکترین دخترش گفت: زود باش یه مانتوی بلندتر تنت کن، شالتو هم جوری بزار سرت که رنگ موهات دیده نشه. سروین گفت: تغییر رنگ موهام واسه این بود که نقش نامزد خارجی اُمید رو بازی کنم تا به مادر مریضش قبل از مرگ نشونم بده. پروین پرسید: پس خودِ نامزد اصلیه چی شد؟ سروین جواب داد: موقع پرواز توی فرودگاه ترکش کرد. نسرین خندید: اونم عاشق نامزد بدلی شد. سروین گفت: میخواستیم با پدرش بیایم اینجا ولی مرگ مادرش همه چیز رو خراب کرد. زنه مریض بود اما فکرشو نمیکردم به این زودی بمیره. مرضیه چادرشو سر کرد و گفت: پاشین دخترها بریم پیش خانوم دکتر تقوی مطبش سر چهار راهه. سروین ابروهاشو درهم فرو برد و خواست مخالفت کنه که پروین انگشتش رو به نشونه سکوت بر روی بینی اش قرار داد: بریم آبجی، من بهت قول میدم کمکت کنم.
موقع برگشت از مطبِ دکتر، احمد با پروین تماس گرفت: رفتید دکتر؟ نتیجه چی شد؟ پروین جواب داد: سلام باباجون، بله رفتیم، مشکلی وجود نداره، البته ما حرف سروین رو باور کرده بودیم فقط برای اینکه به شما ثابت بشه براتون از پزشک برگه گرفتیم. احمد گفت: من همین الان با آقای براتی تماس می گیرم که فردا عصر همراه زن و پسرش بیاد خواستگاری. پروین گفت: حالا چه عجله ایه... شما تازه دختر شوهر دادین. احمد گفت: اتفاقاً در مورد خواهرت خیلی هم دیر شده. به مادرت بگو خونه رو تمیز کنه، منم شب موقع اومدن میوه و شیرینی می گیرم. پروین نگاهی به خواهرش که ملتمسانه به او چشم دوخته بود انداخت و سپس از پدرش خواست: پس لطفاً شما هم موبایل سروینو بهش برگردونین. احمد جواب داد: نخیر اون موبایل تا بعداز عقد پیشم می مونه. پروین گفت: هنوز خواستگاری انجام نشده، حالا کو تا عقد! احمد گفت: از قبل قرار گذاشته بودیم شیرینی بخورن و چند روز بعدشم یه صیغه محرمیت خونده بشه. پروین آهی کشید و گفت: حداقل اجازه بدین امشب بیاد پیش من، مامان ازم خواسته موهاشو رنگ کنم. احمد با عصبانیت جواب داد: بفرستمش پیشت که فراریش بدی! پروین گفت: چه فراری باباجون، اگه بخوایم بفرستیمش بره که همین الانشم می تونیم. احمد گفت: از شوهرت اجازه بگیر امشبو خونه ما کنار خواهرت بمون.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
داستان های عاشقانه ❤️
وقتی پروین به مکالمه با پدرش خاتمه داد، سروین با لبخند تلخی گفت: میدونستم قبول نمیکنه اونوقت تو هی بگو بابای ما انعطاف پذیره. ببین آبجی تنها راه نجاتم همین حالاست، تو و نسرین حواس مامانو پرت کنین تا من در برم، باید برگردم تهران. پروین گفت: اینجوری بازم همه چی به نقطه سرخط میرسه. بزار بریم خونه فکرهامونو روی هم بریزیم و دنبال راه چاره باشیم. سروین گفت: مگه بابا راهی هم برام باقی میگذاره. از لج منم شده یه روز بعد از خواستگاری منو میده به پسر براتی. نسرین گفت: آخ من دیگه باید برگردم خونه، مادرِ رحمان امشب مهمون داره. پس از جدا شدن نسرین از آنها پروین از مغازه لوازم آرایشی یه رنگ موی قهوه ای خرید، سپس همراه مادرش و سروین به خونه پدریش برگشت. مرضیه سریع به آشپزخونه رفت و گفت: تا تو موی خواهرتو رنگ میکنی منم غذا می پزم، به آرش زنگ بزن واسه شام بیاد اینجا. پروین گفت: نه ولش کن یه پیام بهش میدم که امشب پیش شما هستم، اونم میره خونه مادرش. مرضیه اخمهاشو درهم کشید: واا این چه طرز برخورد با شوهرته؟! من سی ساله دارم با پدرت زندگی میکنم جز چشم آقا چیزی بهش نگفتم. سروین پوزخندی زد: بله دیگه چون اون به تو فقط به چشم یه برده نگاه کرده، اصلا یه دفعه شده نظرتو راجع به مسائل زندگی بپرسه؟ امثال بابای من فکر میکنن با ازدواج و مهریه جسم و روح زن رو خریدن!
مرضیه اشک توی چشمانش جمع شد و گفت: مهریه کجا بود؟! به خیالت مثل بعضی از زنهای امروزی پول از باباتون گرفتم؟! یه روز بدون اینکه دیده باشمش منو نشوندن پای سفره عقد! مادرم همیشه نصیحتم میکرد مبادا روی حرف شوهرت حرف بزنی مبادا به خانواده اش بی احترامی کنی منم سالها سوختم و ساختم. سروین گفت: و تو هم همون قانون رو برای ما پیاده کردی. چرا ساکتی پری بهش بگو که زتدگیت با آرش به بن بست رسیده بگو که میخوای ازش جدا شی. پروین بدون هیچ پاسخی به حیاط رفت و لب پله نشست. سروین به نزدش اومد و گفت: اینطور که به نظر می رسه انگار مشکل تو حادتر از منه! پروین گفت: اما مشکل من که جدید نیست، از همون روز اول عقد بوده، حتی پارسال تا پای خودکشی هم پیش رفتم. سروین گفت: خب برو درخواست طلاق بده. پروین گفت: ازش خواستم در ازای بخشیدن مهریه طلاقم بده تقریبا راضی شده بود اما بعدش زد زیرش. هر وقت که میره خونهِ مادرش از این رو به اون رو میشه. پاشو آبجی بریم تا بابا نیومده موهاتو رنگ کنم. سروین همراه خواهرش به داخل اتاق رفت، آهی کشید و روی صندلی نشست، پروین با براش شروع به رنگ کردن موهایش کرد که ناگهان سروین گفت: آها فهمیدم بهروز. پروین با تعجب پرسید: وااا بهروز دیگه کیه؟ تو که گفتی اسم پسره اُمیده! سروین جواب داد: آره، ولی بهروز همونه که منو رسوند تهران. میگفت یکی از رفقاش توی باربری آقا غلامه. پس حتما شماره اش رو داره. باید بهش زنگ بزنم و بگم به اُمید خبر بده که من اینجا گیر افتادم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
مرضیه اشک توی چشمانش جمع شد و گفت: مهریه کجا بود؟! به خیالت مثل بعضی از زنهای امروزی پول از باباتون گرفتم؟! یه روز بدون اینکه دیده باشمش منو نشوندن پای سفره عقد! مادرم همیشه نصیحتم میکرد مبادا روی حرف شوهرت حرف بزنی مبادا به خانواده اش بی احترامی کنی منم سالها سوختم و ساختم. سروین گفت: و تو هم همون قانون رو برای ما پیاده کردی. چرا ساکتی پری بهش بگو که زتدگیت با آرش به بن بست رسیده بگو که میخوای ازش جدا شی. پروین بدون هیچ پاسخی به حیاط رفت و لب پله نشست. سروین به نزدش اومد و گفت: اینطور که به نظر می رسه انگار مشکل تو حادتر از منه! پروین گفت: اما مشکل من که جدید نیست، از همون روز اول عقد بوده، حتی پارسال تا پای خودکشی هم پیش رفتم. سروین گفت: خب برو درخواست طلاق بده. پروین گفت: ازش خواستم در ازای بخشیدن مهریه طلاقم بده تقریبا راضی شده بود اما بعدش زد زیرش. هر وقت که میره خونهِ مادرش از این رو به اون رو میشه. پاشو آبجی بریم تا بابا نیومده موهاتو رنگ کنم. سروین همراه خواهرش به داخل اتاق رفت، آهی کشید و روی صندلی نشست، پروین با براش شروع به رنگ کردن موهایش کرد که ناگهان سروین گفت: آها فهمیدم بهروز. پروین با تعجب پرسید: وااا بهروز دیگه کیه؟ تو که گفتی اسم پسره اُمیده! سروین جواب داد: آره، ولی بهروز همونه که منو رسوند تهران. میگفت یکی از رفقاش توی باربری آقا غلامه. پس حتما شماره اش رو داره. باید بهش زنگ بزنم و بگم به اُمید خبر بده که من اینجا گیر افتادم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت سی و پنجم
پروین پرسید: یعنی اُمید، بهروز رو می شناسه؟ سروین گفت: آره باهم دوست هستن، پدرِ بهروز کارگر خانواده شون بوده. پروین به فکر فرو رفت و گفت: پس اگه اُمید هم نگرانت باشه به بهروز زنگ میزنه. سروین گفت: آره حتی بهروز آدرس اینجا رو بلده، بین خودمون باشه، در اصل من توی کمدی که بابا بهش داده بود مخفی شدم و با کامیونش به تهران رفتم. پروین زد زیر خنده، در همین لحظه احمد همراه دامادش آرش وارد شد. پروین به محض دیدن شوهرش آهی کشید و به سروین گفت: نیم ساعت دیگه برو موهاتو بشور. احمد خطاب به مرضیه گفت: مهمون داریم، آرش چون نتونست دوری زنشو تحمل کنه اومد شامو با ما بخوره. پروین لبخندی از روی تمسخر زد و بدون توجه به آرش به نزد مادرش رفت: موهای سروینو رنگ کردم، توی آشپزخونه کاری مونده که من انجام بدم؟ مرضیه گفت: اول این چندتا ظرفهارو بشور بعد برو سفره رو پهن کن.
وقتی پروین سفره به دست وارد سالن شد، آرش پرسید: بعداز شام همراهم میای خونه؟ پروین جواب داد: نه، من که توی پیامک برات توضیح دادم نمی تونم خواهرمو تنها بگذارم. آرش گفت: اما اون که تنها نیست، مثل همیشه با پدر و مادرشه، این منم که تنهام. پروین پوزخندی زد: تنها...! نیست که قبلا باهم بودیم! آرش گفت: خب تو خودت خواستی، تختت رو ازم جدا کردی و حالا معترضی. پروین نگاهی به پدرش که از توالت خارج میشد انداخت و سپس خطاب به آرش گفت: هیس... یه وقت بابام می شنوه. احمد کنار سفره نشست و گفت: بیا بشین آقا آرش... هی ببینم پروین پس شام کو؟ مادرت توی آشپزخونه داره چه کار میکنه؟ ساعت از ۹ گذشت. پروین جواب داد: داره برنج رو توی دیس میکشه. احمد گفت: خب پس برو کمکش غذا رو بیار دیگه. پروین گفت: چشم الان میارم. اما هنور چند قدمی دور نشده بود که احمد پرسید: خواهرت کجاست؟ پروین جواب داد: توی اتاقشه، موهاشو رنگ کردم، منتظره زمانش بگذره که بره حموم.
وقتی پروین دیس برنج رو از آشپزخونه برداشت و همراه مرضیه پای سفره نشست. آرش گفت: به به قیمه پلو... خیلی وقت بود که نخورده بودم. احمد ابروهاشو بالا داد: چرا خیلی وقت، خب به زنت بگو برات بپزه. پروین سریع توی یه بشقاب پلو کشید: من اینو واسه سروین می برم. مرضیه گفت: نه بزار برای بعد، با شکم پر میره حموم و اذیت میشه. احمد درحالیکه کمی ترشی در بشقابش میگذاشت گفت: حاج آقا مفیدی رو که می شناسین، جهیزیه پروین و نسرین رو از فروشگاه لوازم خونگی اون گرفتم، هشت تا نوه داره، امروز اومد مغازه و چندتا جعبه میوه برای عروسی نوه بزرگش سفارش داد، وقتی بهش تبریک گفتم دعا کرد ایشالا برای نوه های شما... اما کو نوه؟! بهتره دیگه به فکر باشین. الان پنجاه و هفت سالمه اگه سال دیگه به دنیا بیاد و هجده سالش بشه من هفتاد و شش سالم شده.
قسمت سی و پنجم
پروین پرسید: یعنی اُمید، بهروز رو می شناسه؟ سروین گفت: آره باهم دوست هستن، پدرِ بهروز کارگر خانواده شون بوده. پروین به فکر فرو رفت و گفت: پس اگه اُمید هم نگرانت باشه به بهروز زنگ میزنه. سروین گفت: آره حتی بهروز آدرس اینجا رو بلده، بین خودمون باشه، در اصل من توی کمدی که بابا بهش داده بود مخفی شدم و با کامیونش به تهران رفتم. پروین زد زیر خنده، در همین لحظه احمد همراه دامادش آرش وارد شد. پروین به محض دیدن شوهرش آهی کشید و به سروین گفت: نیم ساعت دیگه برو موهاتو بشور. احمد خطاب به مرضیه گفت: مهمون داریم، آرش چون نتونست دوری زنشو تحمل کنه اومد شامو با ما بخوره. پروین لبخندی از روی تمسخر زد و بدون توجه به آرش به نزد مادرش رفت: موهای سروینو رنگ کردم، توی آشپزخونه کاری مونده که من انجام بدم؟ مرضیه گفت: اول این چندتا ظرفهارو بشور بعد برو سفره رو پهن کن.
وقتی پروین سفره به دست وارد سالن شد، آرش پرسید: بعداز شام همراهم میای خونه؟ پروین جواب داد: نه، من که توی پیامک برات توضیح دادم نمی تونم خواهرمو تنها بگذارم. آرش گفت: اما اون که تنها نیست، مثل همیشه با پدر و مادرشه، این منم که تنهام. پروین پوزخندی زد: تنها...! نیست که قبلا باهم بودیم! آرش گفت: خب تو خودت خواستی، تختت رو ازم جدا کردی و حالا معترضی. پروین نگاهی به پدرش که از توالت خارج میشد انداخت و سپس خطاب به آرش گفت: هیس... یه وقت بابام می شنوه. احمد کنار سفره نشست و گفت: بیا بشین آقا آرش... هی ببینم پروین پس شام کو؟ مادرت توی آشپزخونه داره چه کار میکنه؟ ساعت از ۹ گذشت. پروین جواب داد: داره برنج رو توی دیس میکشه. احمد گفت: خب پس برو کمکش غذا رو بیار دیگه. پروین گفت: چشم الان میارم. اما هنور چند قدمی دور نشده بود که احمد پرسید: خواهرت کجاست؟ پروین جواب داد: توی اتاقشه، موهاشو رنگ کردم، منتظره زمانش بگذره که بره حموم.
وقتی پروین دیس برنج رو از آشپزخونه برداشت و همراه مرضیه پای سفره نشست. آرش گفت: به به قیمه پلو... خیلی وقت بود که نخورده بودم. احمد ابروهاشو بالا داد: چرا خیلی وقت، خب به زنت بگو برات بپزه. پروین سریع توی یه بشقاب پلو کشید: من اینو واسه سروین می برم. مرضیه گفت: نه بزار برای بعد، با شکم پر میره حموم و اذیت میشه. احمد درحالیکه کمی ترشی در بشقابش میگذاشت گفت: حاج آقا مفیدی رو که می شناسین، جهیزیه پروین و نسرین رو از فروشگاه لوازم خونگی اون گرفتم، هشت تا نوه داره، امروز اومد مغازه و چندتا جعبه میوه برای عروسی نوه بزرگش سفارش داد، وقتی بهش تبریک گفتم دعا کرد ایشالا برای نوه های شما... اما کو نوه؟! بهتره دیگه به فکر باشین. الان پنجاه و هفت سالمه اگه سال دیگه به دنیا بیاد و هجده سالش بشه من هفتاد و شش سالم شده.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ تیر
داستان های عاشقانه ❤️
آرش زیر چشم نگاه معناداری به همسرش انداخت و سپس به پدر زنش گفت: ماشالله آقا احمد حساب و کتابتون هم خوبه ها، به روی چشم به فکر هستیم. پروین با چشم غره ای از پای سفره برخاست و گفت: من میرم ببینم سروین چه کار میکنه. دیگه باید موهاشو بشوره. احمد ابروهاشو درهم کشید: تو کنار شوهرت بشین، شاید چیزی نیاز داشته باشه، مادرت میره. پس از اینکه سروین موهایش رو شست و خشک کرد. مرضیه برایش غذا برد و گفت: بیا قیمه پلو بخور تا واسه مجلس فردا جون بگیری. سروین گفت: وقتی من اون پسره رو انتخاب نکردم، از اتاق هم بیرون نمیام. خودتون می برین و می دوزین اونوقت من این وسط بیام چه کار؟! هیچ آدم عاقلی خسرو رو به اُمید ترجیح نمیده، فقط کافیه تو و بابا یه دفعه ببینیدش. بعداز شام پروین با اصرار آرش و همچنین پدرش مجبور شد به خونه اش برگرده، موقع خداحافظی سروین از او خواست: تو رو خدا شماره بهروز رو پیدا کن و باهاش تماس بگیر. می ترسم اُمید به خیال اینکه فراموشش کردم ازم دلخور شده باشه. پروین خواهرش رو بوسید و گفت: باشه آبجی فردا صبح سعی میکنم برم سراغ آقا غلام.
آرش وقتی همراه همسرش به منزل برگشت گفت: قبل از اینکه بری توی اتاقتو در رو ببندی صبر کن باهم حرف بزنیم. پروین گفت: اما من همه حرفهامو زدم، پس خودتو خسته نکن. آرش گفت: باشه اگه منو نمیخوای طلاقت میدم، دیگه از سرزنش های تو و خانواده ام خسته شدم، فقط نمیدونم جواب پدرتو چی بدم، دیدی که امشب چجوری با حسرت از نوه های دوستش حرف میزد. گاهی وقتها دلم براش میسوزه. پروین گفت: ای کاش دلت برای سروین هم میسوخت، طفلک با اینکه به شخص دیگه ای علاقه داره مجبوره با خسرو ازدواج کنه. آرش گفت: دلم که قطعا میسوزه اما کاری از دستم ساخته نیست. پروین گفت: فردا صبح برو به باربری آق غلام، پرس و جو کن ببین کدوم یکی از راننده ها بهروز دلزنده رو می شناسه؟ شماره اش رو ازش بگیر و بیار. آرش گفت: باشه سعی میکنم پیداش کنم.
اُمید که از عدم پاسخگویی سروین نگران شده بود، شب همینکه محمد برای خواب به اتاقش رفت، ویلا رو به قصد تهران ترک کرد و برج خودش رفت. در رو گشود، به خیال اینکه شاید سروین برگشته باشه نگاهی به اتاق ها انداخت اما وقتی نتیجه ای نگرفت با خودش گفت: یعنی الان کجاست؟ اگه خواهرش هم فوت شده باشه حداقل باید بهم خبر بده! او ناچاراً کوله سروین رو باز کرد، تموم وسایلش رو کف اتاق ریخت و بین آنها برگه ثبت نامش رو یافت. روی آن آدرس و شماره منزل نیز درج شده بود، او ابتدا نگاهی به ساعت که از یازده میگذشت انداخت و پس از کمی فکر با شماره مربوطه تماس گرفت. بعداز چند بوق مرضیه از پشت خط پرسید: بله بفرمایید. اُمید گفت: سلام شرمنده که دیر وقت مزاحم شدم. من با خانوم سروین علوی کار دارم، میشه گوشی رو بدید بهش؟ مرضیه با صدای آرومی پرسید: شما کی هستین که این وقت شب باهاش کار دارین؟ اُمید با لکنت جواب داد: من... من کوله اش رو پیدا کردم. شناسنامه و مدارک تحصیلی اش هم داخلشه. شماره موبایل ایشون گرفتم ولی خاموشه، چون دیدم اینا خیلی مهمن دیر وقت مزاحم شدم. مرضیه گفت: باشه صبر کنین الان صداش میکنم که بیاد. او آهسته به سمت اتاق دخترش رفت: سروین یکی پشت خطه میگه کوله ات رو پیدا کرده؟ سروین ابتدا با حیرت به مادرش خیره شد و سپس به طرف تلفن دوید. احمد که مشغول تماشای تلویزیون بود پرسید: چه خبره؟ سروین گفت: هیچی پروینه چون موبایل ندارم خونه زنگ زده: الو سلام پری جون. اُمید گفت: پری کیه دیوانه، من که مُردم از دلواپسی، چرا گوشیت خاموشه. سروین با بغض گفت: شب بخیر پری، منم دوستت دارم، شماره ات رو بگو یادداشت کنم بعدا واست زنگ میزنم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
آرش وقتی همراه همسرش به منزل برگشت گفت: قبل از اینکه بری توی اتاقتو در رو ببندی صبر کن باهم حرف بزنیم. پروین گفت: اما من همه حرفهامو زدم، پس خودتو خسته نکن. آرش گفت: باشه اگه منو نمیخوای طلاقت میدم، دیگه از سرزنش های تو و خانواده ام خسته شدم، فقط نمیدونم جواب پدرتو چی بدم، دیدی که امشب چجوری با حسرت از نوه های دوستش حرف میزد. گاهی وقتها دلم براش میسوزه. پروین گفت: ای کاش دلت برای سروین هم میسوخت، طفلک با اینکه به شخص دیگه ای علاقه داره مجبوره با خسرو ازدواج کنه. آرش گفت: دلم که قطعا میسوزه اما کاری از دستم ساخته نیست. پروین گفت: فردا صبح برو به باربری آق غلام، پرس و جو کن ببین کدوم یکی از راننده ها بهروز دلزنده رو می شناسه؟ شماره اش رو ازش بگیر و بیار. آرش گفت: باشه سعی میکنم پیداش کنم.
اُمید که از عدم پاسخگویی سروین نگران شده بود، شب همینکه محمد برای خواب به اتاقش رفت، ویلا رو به قصد تهران ترک کرد و برج خودش رفت. در رو گشود، به خیال اینکه شاید سروین برگشته باشه نگاهی به اتاق ها انداخت اما وقتی نتیجه ای نگرفت با خودش گفت: یعنی الان کجاست؟ اگه خواهرش هم فوت شده باشه حداقل باید بهم خبر بده! او ناچاراً کوله سروین رو باز کرد، تموم وسایلش رو کف اتاق ریخت و بین آنها برگه ثبت نامش رو یافت. روی آن آدرس و شماره منزل نیز درج شده بود، او ابتدا نگاهی به ساعت که از یازده میگذشت انداخت و پس از کمی فکر با شماره مربوطه تماس گرفت. بعداز چند بوق مرضیه از پشت خط پرسید: بله بفرمایید. اُمید گفت: سلام شرمنده که دیر وقت مزاحم شدم. من با خانوم سروین علوی کار دارم، میشه گوشی رو بدید بهش؟ مرضیه با صدای آرومی پرسید: شما کی هستین که این وقت شب باهاش کار دارین؟ اُمید با لکنت جواب داد: من... من کوله اش رو پیدا کردم. شناسنامه و مدارک تحصیلی اش هم داخلشه. شماره موبایل ایشون گرفتم ولی خاموشه، چون دیدم اینا خیلی مهمن دیر وقت مزاحم شدم. مرضیه گفت: باشه صبر کنین الان صداش میکنم که بیاد. او آهسته به سمت اتاق دخترش رفت: سروین یکی پشت خطه میگه کوله ات رو پیدا کرده؟ سروین ابتدا با حیرت به مادرش خیره شد و سپس به طرف تلفن دوید. احمد که مشغول تماشای تلویزیون بود پرسید: چه خبره؟ سروین گفت: هیچی پروینه چون موبایل ندارم خونه زنگ زده: الو سلام پری جون. اُمید گفت: پری کیه دیوانه، من که مُردم از دلواپسی، چرا گوشیت خاموشه. سروین با بغض گفت: شب بخیر پری، منم دوستت دارم، شماره ات رو بگو یادداشت کنم بعدا واست زنگ میزنم.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
داستان های عاشقانه ❤️
خیابان یکطرفه arrow_up️
قسمت سی و ششم
مرضیه که حدس میزد موضوع از چه قراره وقتی دخترش به اتاقش برگشت به نزدش رفت و پرسید: ببینم این یارو که زنگ زد کی بود؟ تو واقعا کوله ات رو گم کردی یا تهران جا گذاشتی؟ سروین مادرشو در آغوش کشید و با التماس گفت: تو رو خدا نگذار بابا بفهمه. من وانمود کردم دارم با پروین حرف میزنم. مرضیه گفت: ولی اگه بابات بفهمه قیامت به پا میکنه. سروین گفت: اگه تو حرف نزنی اون از کجا میخواد بفهمه؟! مرضیه گفت: به خیالت بابات اجازه میده زن اون پسره بشی؟ سروین گفت: اونم نباید دلش به این خوش باشه که زن خسرو براتی بشم. اگه تا الانم اینجا موندم و دوباره برنگشتم فقط بخاطر اُمیده، میخوام منو از بابام خواستگاری کنه وگرنه فرار برام کاری نداره، یه بار در رفتم دوباره هم می تونم.
صبح وقتی پروین از خواب برخاست آرش در منزل نبود، او طبق معمول به آشپزخونه رفت، کتری رو پُر از آب کرد و روی اجاق گاز قرار داد، سپس تا به جوش آمدنش غرق در اخبار صفحات مجازی شد، در همین لحظه آرش با یک ظرف حلیم به خونه برگشت، آن رو همراه یک برگه کاغذ بر روی میز قرار داد و گفت: صبح زود رفتم باربری غلام شماره بهروز رو از همون راننده ای که رفیقش بوده گرفتم. پروین با لبخندی از روی رضایت پرسید: این حلیم به چه مناسبته؟ آرش جواب داد: حلیم که دیگه مناسبت نمیخواد، خواستم صبحونه امروز متفاوت باشه، خب من دیرم شده باید برم. پروین با تعجب گفت: واا مگه خودت حلیم نمیخوری؟ بشین الان چایی هم میزارم. آرش گفت: نه تو بخور، اگه چیزی تهش موند بزار واسه شب که برگشتم. پروین که برای اولین بار دیدگاهش نسبت به شوهرش تغییر کرده بود با لحنی ملایم گفت: مرسی که بخاطر من و سروین صبح زود پاشدی و رفتی دنبال شماره تلفن.
پروین بلافاصله پس از اینکه آرش خونه رو ترک کرد با بهروز تماس گرفت. کژال درحال ریختن چای در استکان بود که با صدای زنگ موبایل مثل همیشه نگاهشو به سمت آن کشوند و خطاب به شوهرش گفت: جواب ندی ها شماره ناشناسه. کیان میگه حواستون باشه جدیداً زنگ میزنن میگن توی قرعه کشی برنده شدین بعدشم از همین طریق کلاهبرداری میکنن. بهروز گفت: بله خان داداشت درست میگه اما اون در صورتیکه که از ما اطلاعات بگیره و یا لینک بده. حتما این طرف کار واجبی داره که مرتب زنگ میزنه. کژال گفت: باشه جوابشو بده ولی صداشو بزن روی اسپیکر منم بشنوم.
قسمت سی و ششم
مرضیه که حدس میزد موضوع از چه قراره وقتی دخترش به اتاقش برگشت به نزدش رفت و پرسید: ببینم این یارو که زنگ زد کی بود؟ تو واقعا کوله ات رو گم کردی یا تهران جا گذاشتی؟ سروین مادرشو در آغوش کشید و با التماس گفت: تو رو خدا نگذار بابا بفهمه. من وانمود کردم دارم با پروین حرف میزنم. مرضیه گفت: ولی اگه بابات بفهمه قیامت به پا میکنه. سروین گفت: اگه تو حرف نزنی اون از کجا میخواد بفهمه؟! مرضیه گفت: به خیالت بابات اجازه میده زن اون پسره بشی؟ سروین گفت: اونم نباید دلش به این خوش باشه که زن خسرو براتی بشم. اگه تا الانم اینجا موندم و دوباره برنگشتم فقط بخاطر اُمیده، میخوام منو از بابام خواستگاری کنه وگرنه فرار برام کاری نداره، یه بار در رفتم دوباره هم می تونم.
صبح وقتی پروین از خواب برخاست آرش در منزل نبود، او طبق معمول به آشپزخونه رفت، کتری رو پُر از آب کرد و روی اجاق گاز قرار داد، سپس تا به جوش آمدنش غرق در اخبار صفحات مجازی شد، در همین لحظه آرش با یک ظرف حلیم به خونه برگشت، آن رو همراه یک برگه کاغذ بر روی میز قرار داد و گفت: صبح زود رفتم باربری غلام شماره بهروز رو از همون راننده ای که رفیقش بوده گرفتم. پروین با لبخندی از روی رضایت پرسید: این حلیم به چه مناسبته؟ آرش جواب داد: حلیم که دیگه مناسبت نمیخواد، خواستم صبحونه امروز متفاوت باشه، خب من دیرم شده باید برم. پروین با تعجب گفت: واا مگه خودت حلیم نمیخوری؟ بشین الان چایی هم میزارم. آرش گفت: نه تو بخور، اگه چیزی تهش موند بزار واسه شب که برگشتم. پروین که برای اولین بار دیدگاهش نسبت به شوهرش تغییر کرده بود با لحنی ملایم گفت: مرسی که بخاطر من و سروین صبح زود پاشدی و رفتی دنبال شماره تلفن.
پروین بلافاصله پس از اینکه آرش خونه رو ترک کرد با بهروز تماس گرفت. کژال درحال ریختن چای در استکان بود که با صدای زنگ موبایل مثل همیشه نگاهشو به سمت آن کشوند و خطاب به شوهرش گفت: جواب ندی ها شماره ناشناسه. کیان میگه حواستون باشه جدیداً زنگ میزنن میگن توی قرعه کشی برنده شدین بعدشم از همین طریق کلاهبرداری میکنن. بهروز گفت: بله خان داداشت درست میگه اما اون در صورتیکه که از ما اطلاعات بگیره و یا لینک بده. حتما این طرف کار واجبی داره که مرتب زنگ میزنه. کژال گفت: باشه جوابشو بده ولی صداشو بزن روی اسپیکر منم بشنوم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
داستان های عاشقانه ❤️
بهروز گفت: بله بفرمایید. پروین از پشت خط پرسید: ببخشین من دارم با آقای بهروز دلزنده حرف میزنم دیگه درسته؟ قبل از اینکه بهروز بخواد جواب بده کژال با اعتراض گفت: تو خیلی بیخود میکنی، با شوهرم چه کار داری؟ پروین که از نحوه برخورد کژال سر در گم شده بود گفت: سلام خانوم... من خواهرِ سروینم کار مهمی با آقا بهروز دارم، میتونم با خود ایشون صحبت کنم. کژال گفت: سروین دیگه کدوم خریه، اشتباه گرفتی، فوری قطع کن وگرنه شماره ات رو میدم به کلانتری تا... بهروز میون حرف همسرش پرید: صبر کن ببینم چی میگه، سلام خانوم من بهروزم. اما کژال تلفن رو قطع کرد: چشمم روشن، حدس میزدم داری یه غلطی میکنی که بهت مشکوک بودم. بهروز گفت: ای بابا این چه رفتاریه، آبرو برام نگذاشتی. سروین همون هاناست. کژال با تعجب گفت: چی هانا نامزد اُمید؟! داری بچه گول میزنی. اون که خارجیه پس چطور اسم دیگه اش سروینه و خواهرش هم فارسی حرف میزنه! بهروز گفت: اونی که تو دیدی نه اسمش هاناست، نه نامزد اُمیده... یه دختر شهرستانیه که بخاطر دانشگاه اومده تهران. کژال دستهاشو به کمرش زد: اونوقت تو از کجا می شناسیش؟ خواهرش چرا شماره ات رو داره؟!
بالاخره بهروز مجبور شد همه ماجرا رو برای همسرش تعریف کنه و سپس با پروین تماس بگیره: سلام خانوم شرمنده، یه سوءتفاهمی به وجود اومده بود که برطرف شد. حالا بفرمایید من حرفهاتون رو می شنوم. پروین جواب داد: سروین بخاطر دروغی که مادرم راجع به من گفته اومده خونه، اما پدرم دیگه اجازه برگشت بهش نمیده، امروز عصر هم قراره واسش خواستگار بیاد. لطفا به اُمید اطلاع بدید که کمکش کنه. پس از پایان مکالمه، کژال گفت: ای بابا می مُردی از اول برای منم تعریف میکردی. زود باش به اُمید خبر بده اینجوری قضیه آپارتمانی هم که میخواد به ما بده قطعی میشه. اصلا اون گوشی وامونده رو بده، خودم واسش زنگ میزنم: الو سلام صبح بخیر آقا اُمید، من کژالم. اُمید گفت: سلام خانوم صبح شما هم بخیر، چی شده نکنه برای بهروز اتفاقی افتاده؟ کژال گفت: نخیر چطور مگه؟! اُمید جواب داد: آخه وقتی شما با شماره اش تماس گرفتین نگران شدم. پس حالش خوبه؟ کژال گفت: بله و الانم سُر و مُر و گُنده مقابلم ایستاده، غرض از مزاحمت دادن یه خبر مهم بوده. همین الان خواهر سروین زنگ زد و از ما خواست به شما خبر بدیم که رفته خونه پدرش و اونجا گیر اُفتاده. اُمید گفت: بله منم فهمیدم دیشب باهاش حرف زدم. کژال نگاهی به چهره بهروز که با تمسخر به او چشم دوخته بود انداخت و سپس گفت: یعنی اینو هم میدونین که قراره امروز واسش خواستگار بیاد؟! اُمید با تعجب گفت: چی خواستگار!!! کژال چشمکی به شوهرش زد و سپس با غرور جواب داد: بله دیدین اینو نمیدونستین، خواستم بهتون خبر بدم که اگه به موقع دست بکار نشید، باباش شوهرش میده.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
بالاخره بهروز مجبور شد همه ماجرا رو برای همسرش تعریف کنه و سپس با پروین تماس بگیره: سلام خانوم شرمنده، یه سوءتفاهمی به وجود اومده بود که برطرف شد. حالا بفرمایید من حرفهاتون رو می شنوم. پروین جواب داد: سروین بخاطر دروغی که مادرم راجع به من گفته اومده خونه، اما پدرم دیگه اجازه برگشت بهش نمیده، امروز عصر هم قراره واسش خواستگار بیاد. لطفا به اُمید اطلاع بدید که کمکش کنه. پس از پایان مکالمه، کژال گفت: ای بابا می مُردی از اول برای منم تعریف میکردی. زود باش به اُمید خبر بده اینجوری قضیه آپارتمانی هم که میخواد به ما بده قطعی میشه. اصلا اون گوشی وامونده رو بده، خودم واسش زنگ میزنم: الو سلام صبح بخیر آقا اُمید، من کژالم. اُمید گفت: سلام خانوم صبح شما هم بخیر، چی شده نکنه برای بهروز اتفاقی افتاده؟ کژال گفت: نخیر چطور مگه؟! اُمید جواب داد: آخه وقتی شما با شماره اش تماس گرفتین نگران شدم. پس حالش خوبه؟ کژال گفت: بله و الانم سُر و مُر و گُنده مقابلم ایستاده، غرض از مزاحمت دادن یه خبر مهم بوده. همین الان خواهر سروین زنگ زد و از ما خواست به شما خبر بدیم که رفته خونه پدرش و اونجا گیر اُفتاده. اُمید گفت: بله منم فهمیدم دیشب باهاش حرف زدم. کژال نگاهی به چهره بهروز که با تمسخر به او چشم دوخته بود انداخت و سپس گفت: یعنی اینو هم میدونین که قراره امروز واسش خواستگار بیاد؟! اُمید با تعجب گفت: چی خواستگار!!! کژال چشمکی به شوهرش زد و سپس با غرور جواب داد: بله دیدین اینو نمیدونستین، خواستم بهتون خبر بدم که اگه به موقع دست بکار نشید، باباش شوهرش میده.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
داستان های عاشقانه ❤️
round_pushpinتنکابن (شهسوار)
۳۰۰ متر زمین
۴۸۰ متر بنا
دو واحد ۷۲ متری
یک واحد ۱۶۰ متری
گرمایش پکیج سرمایش اسپیلت
تراس قابل چیدمان
پارکینگ اختصاصی و انباری
دسترسی عالی
سند تفکیکی و مجزا
moneybagقیمت کل ۲۳ میلیارد
شماره تماس
۰۹۱۱۲۹۵۶۸۱۰
جهت برقراری ارتباط به آیدی زیر پیام دهیدpoint_down🏻
@amlak_tehranshomal
لینک ورود به کانالpoint_down
@amlak_tehranshomal59
۳۰۰ متر زمین
۴۸۰ متر بنا
دو واحد ۷۲ متری
یک واحد ۱۶۰ متری
گرمایش پکیج سرمایش اسپیلت
تراس قابل چیدمان
پارکینگ اختصاصی و انباری
دسترسی عالی
سند تفکیکی و مجزا
moneybagقیمت کل ۲۳ میلیارد
شماره تماس
۰۹۱۱۲۹۵۶۸۱۰
جهت برقراری ارتباط به آیدی زیر پیام دهیدpoint_down🏻
@amlak_tehranshomal
لینک ورود به کانالpoint_down
@amlak_tehranshomal59
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
داستان های عاشقانه ❤️
مادر شوهر بلا گرفته ام صورتش پر لک قهوه ای بود همیشه حسرت پوست من رو می خورد یه روز که من و جاریمو دعوت کرده بود واسه شام رفتم دیدم هر چی طلا داشته آویزون کرده صورتش هم مثل ملکه های مصر میدرخشه ... من و جاریم هم دهنمون وا مونده بود ولی هرچی پرسیدیم چیکار کردی میگفت دعای مخصوصی خوندم که اجازه ندارم بهتون بگم چون آداب خاصی داره.....این دعا رو باید تا چهل شب بخونی تا چهره رو نورانی کنه.... خلاصه با اصرار ما قرار شد آدابش رو بگه ... گفت باید تا چهل روز به کسی که قراره دعا رو در اختیارتون قرار بده خدمت کنید ....خلاصه من و جاریم هرروز میرفتیم خونه اش و همه جارو بشور بساب میکردیم حتی پرده ها و فرش هاشم شستیم روز سی و ششم بود خوشحال بودم که فقط چهار روز مونده نشستم یه چایی بخورم بعد برم حیاط رو آب و جارو کنم یهو توی گوشیم دیدم......
ادامه داستان جذاب منور خاتون رو در کانال زیر بخونیدpoint_down🏻point_down🏻point_down🏻point_down🏻
@Baranbeauty1363
@Baranbeauty1363
ادامه داستان جذاب منور خاتون رو در کانال زیر بخونیدpoint_down🏻point_down🏻point_down🏻point_down🏻
@Baranbeauty1363
@Baranbeauty1363
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA8Kدنبال کننده
orange_book کانالی متفاوت برای طرفداران
green_book رمانهای عاشقانه ی ایرانی
blue_book همراه با ترانه های زیبا
no_entry_sign کپی ممنوع
_______________________
کانال دوم (زاپاس)point_down🏼
https://rubika.ir/joinc/DHCDFCCI0RZCGYRCFOYEPVDKOFNTICTI
تبلیغاتpoint_down🏼
@tabligh_channel_tm
_______________________
مشاهده کانال پیامرسانgreen_book رمانهای عاشقانه ی ایرانی
blue_book همراه با ترانه های زیبا
no_entry_sign کپی ممنوع
_______________________
کانال دوم (زاپاس)point_down🏼
https://rubika.ir/joinc/DHCDFCCI0RZCGYRCFOYEPVDKOFNTICTI
تبلیغاتpoint_down🏼
@tabligh_channel_tm
_______________________