۹ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت سی و چهارم
دقایقی پس از رفتن پریناز صدای زنگ موبایل بهمن که زیر تختخوابش افتاده بود به گوش رسید، او سعی کرد خم بشه تا برش داره اما چون درد شدیدی در ستون فقراتش داشت کف اتاق نشست و به کمک پا گوشی رو به سمت خودش کشید، شماره ناشناس بود، پرسید: بله شما؟ صدایی آشنا و دوست داشتنی از پشت خط پاسخ داد: سلام منم صدف... تو رو به خدا قطع نکن. بهمن با لحن سردی گفت: چی میخوای؟ مگه تو حرف حالیت نمیشه دختر... من دیگه ازت خوشم نمیاد فهمیدی. صدف گفت: به خدا از دیروز تا حالا دنبال راهی بودم که ازت یه خبری بگیرم. حالت الان چطوره؟ جای کتکهای سامان هنوز درد داره؟ بهمن جواب داد: من خوبم طوریم نیست. خب خداحافظ. صدف با التماس گفت: تو رو خدا بزار بیام پیشت، من دلم واست خیلی تنگ شده. بهمن پرسید: ببینم با شماره ی کدوم بدبختی باهام تماس گرفتی؟ تو الان کجایی... سیمین خانوم در جریانه که داری باهام صحبت میکنی؟! صدف جواب داد: نه، من یواشکی از خونه زدم بیرون، الانم دارم با گوشی یه خانومی توی خیابون باهات حرف میزنم، تو رو خدا آدرس بده بیام اونجا وگرنه خودمو می کشم. بهمن گفت: دیوونگی نکن... برگرد خونه تون. صدف با بغض جواب داد: یا امروز تو رو می بینم یا می میرم. بهمن ناچاراً آدرس آپارتمانش رو به صدف داد وقتی از اتاقش خارج شد و دید زیر کتری هنوز روشنه خندید: پری حواس جمع. سپس روی کاناپه سالن به انتظار صدف دراز کشید و به ساعت دیواری چشم دوخت.
سیمین که آن روز دیرتر از معمول از خواب بیدار شده بود، برای صرف صبحونه پشت میز نشست، سامان نیز با چشمان خواب آلود به او پیوست و گفت: دیشب بی خوابی اومده بود سراغم تازه دم سحر تازه خوابم برد، یهو چشمامو وا کردم دیدم ۹ شده! سیمین گفت: منم اصلاً نفهمیدم صبح کی پدرت رفت. سامان نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: صدف تنبل کجاست؟ با بابا صبحونه خورده یا هنوز خوابه؟! سیمین شونه هاشو بالا انداخت: نمیدونم... دیشب از بس سرم درد میکرد به کمک قرص خوابم برد. سپس از خدمتکار پرسید: جلال ساعت چند رفت؟ صدف صبحونه اش رو خورده؟ خدمتکار جواب داد: آقای وحدانی مثل همیشه ساعت هشت و نیم خونه رو ترک کردند، اما صدف خانوم برای صرف صبحونه حاضر نشدند، احتمالا هنوز توی اتاقشون هستند!
سیمین گفت: برو برای صبحونه صداش کن، طفلک دیشب شام هم نخورد. سامان آهی کشید: بخاطر بهمن ازم دلخوره، ای کاش می فهمید اون یه گرگه در لباس میش. سیمین گفت: منم هرچه باهاش صحبت میکنم بی فایده ست، میگه مرغ یه پا داره. سامان گفت: از بس بابا لوسش کرده... یه نگاه به نیلوفر بنداز، اون کجا و این کجا! نمیدونم این خواهر ما چی توی اون نمک نشناس دیده که هنوز به یادشه! بچه ای که معلوم نیست پدر و مادرش کی بودن از این بهتر نمیشه! سیمین سرشو به نشونه تاسف تکون داد: جلال گیر داده بود الا و بلا همین پسره. چقدر بهش گفتم حالا که میخوای ثواب کنی، حداقل خرج تحصیل یه دختر رو بده، شاید الان پیش خودمون نگهش میداشتیم و صدف هم از تنهایی در می اومد، قبول نکرد و نتیجه اش شد این بی چشم و رو... آخه بگو در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته! در همین لحظه خدمتکار برگشت و گفت: صدف خانوم تو اتاقشون نیستن!
قسمت سی و چهارم
دقایقی پس از رفتن پریناز صدای زنگ موبایل بهمن که زیر تختخوابش افتاده بود به گوش رسید، او سعی کرد خم بشه تا برش داره اما چون درد شدیدی در ستون فقراتش داشت کف اتاق نشست و به کمک پا گوشی رو به سمت خودش کشید، شماره ناشناس بود، پرسید: بله شما؟ صدایی آشنا و دوست داشتنی از پشت خط پاسخ داد: سلام منم صدف... تو رو به خدا قطع نکن. بهمن با لحن سردی گفت: چی میخوای؟ مگه تو حرف حالیت نمیشه دختر... من دیگه ازت خوشم نمیاد فهمیدی. صدف گفت: به خدا از دیروز تا حالا دنبال راهی بودم که ازت یه خبری بگیرم. حالت الان چطوره؟ جای کتکهای سامان هنوز درد داره؟ بهمن جواب داد: من خوبم طوریم نیست. خب خداحافظ. صدف با التماس گفت: تو رو خدا بزار بیام پیشت، من دلم واست خیلی تنگ شده. بهمن پرسید: ببینم با شماره ی کدوم بدبختی باهام تماس گرفتی؟ تو الان کجایی... سیمین خانوم در جریانه که داری باهام صحبت میکنی؟! صدف جواب داد: نه، من یواشکی از خونه زدم بیرون، الانم دارم با گوشی یه خانومی توی خیابون باهات حرف میزنم، تو رو خدا آدرس بده بیام اونجا وگرنه خودمو می کشم. بهمن گفت: دیوونگی نکن... برگرد خونه تون. صدف با بغض جواب داد: یا امروز تو رو می بینم یا می میرم. بهمن ناچاراً آدرس آپارتمانش رو به صدف داد وقتی از اتاقش خارج شد و دید زیر کتری هنوز روشنه خندید: پری حواس جمع. سپس روی کاناپه سالن به انتظار صدف دراز کشید و به ساعت دیواری چشم دوخت.
سیمین که آن روز دیرتر از معمول از خواب بیدار شده بود، برای صرف صبحونه پشت میز نشست، سامان نیز با چشمان خواب آلود به او پیوست و گفت: دیشب بی خوابی اومده بود سراغم تازه دم سحر تازه خوابم برد، یهو چشمامو وا کردم دیدم ۹ شده! سیمین گفت: منم اصلاً نفهمیدم صبح کی پدرت رفت. سامان نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: صدف تنبل کجاست؟ با بابا صبحونه خورده یا هنوز خوابه؟! سیمین شونه هاشو بالا انداخت: نمیدونم... دیشب از بس سرم درد میکرد به کمک قرص خوابم برد. سپس از خدمتکار پرسید: جلال ساعت چند رفت؟ صدف صبحونه اش رو خورده؟ خدمتکار جواب داد: آقای وحدانی مثل همیشه ساعت هشت و نیم خونه رو ترک کردند، اما صدف خانوم برای صرف صبحونه حاضر نشدند، احتمالا هنوز توی اتاقشون هستند!
سیمین گفت: برو برای صبحونه صداش کن، طفلک دیشب شام هم نخورد. سامان آهی کشید: بخاطر بهمن ازم دلخوره، ای کاش می فهمید اون یه گرگه در لباس میش. سیمین گفت: منم هرچه باهاش صحبت میکنم بی فایده ست، میگه مرغ یه پا داره. سامان گفت: از بس بابا لوسش کرده... یه نگاه به نیلوفر بنداز، اون کجا و این کجا! نمیدونم این خواهر ما چی توی اون نمک نشناس دیده که هنوز به یادشه! بچه ای که معلوم نیست پدر و مادرش کی بودن از این بهتر نمیشه! سیمین سرشو به نشونه تاسف تکون داد: جلال گیر داده بود الا و بلا همین پسره. چقدر بهش گفتم حالا که میخوای ثواب کنی، حداقل خرج تحصیل یه دختر رو بده، شاید الان پیش خودمون نگهش میداشتیم و صدف هم از تنهایی در می اومد، قبول نکرد و نتیجه اش شد این بی چشم و رو... آخه بگو در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته! در همین لحظه خدمتکار برگشت و گفت: صدف خانوم تو اتاقشون نیستن!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
سامان با تعجب پرسید: یعنی چه نیست! خب شاید رفته توالت... همه جا رو دیدی؟ خدمتکار سرش رو پایین انداخت و جواب داد: بله آقا... انگار آب شدن و رفتن توی زمین! سیمین با عصبانیت به خدمتکار گفت: پس تو چه غلطی میکنی، کی رفت، کجا رفت که تو ندیدیش! خدمتکار جواب داد: به خدا خانوم من اصلا متوجه نشدم کی رفتن. سامان سریع از پشت میز برخاست، به صدف زنگ زد اما گوشیش خاموش بود، سپس با نیلوفر تماس گرفت: سلام صبح بخیر، دیشب یا امروز صبح صدف بهت زنگ نزد؟ نیلوفر گفت: سلام عزیزم، نه چطور؟ اتفاقی افتاده؟ سامان جواب داد: بدون اطلاع خونه رو ترک کرده، قبلا بهت نگفته بوده قراره جایی بره، چون اون جز تو دوست صمیمی ای نداره!!! نیلوفر گفت: آخرین تماسی که باهام داشته دیروز عصر بوده، التماس میکرد به بهمن زنگ بزنم و حالشو بپرسم، اما من قبول نکردم. صدف آپارتمان بهمن رو بلده؟ سامان گفت: نه گمون نکنم آدرس جدیدش رو بدونه، مگر اینکه اون عوضی دعوتش کرده باشه، بالاخره چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق افتاد.
بهمن با شنیدن صدای زنگ آیفون و مشاهده چهره معصومانه دختر جلال در رو گشود. صدف به محض ورود با گریه به سمتش دوید، او رو در آغوش گرفت و گفت: الهی دست داداشم بشکنه، ببین چه به روزت آورده. بهمن با لبخند پرسید: صبحونه خوردی؟ صدف جواب داد: نه... میشه مثل وقتهایی که پیش ما می اومدی واسم نیمرو درست کنی؟ از اون مدل ها که داخل یه نون باگت رو خالی میکردی و توش تخم مرغ می شکستی! ای وای ببخش نه تو الان حالت خوش نیست، بشین من خودم بلدم درست کنم. او به سمت یخچال رفت دوتا تخم مرغ برداشت و ادامه داد: میدونم که بابا مجبورت کرد اون حرفها رو بهم بزنی. آخه چرا اونا از تو بدشون میاد؟! ببینم نون تست نداری؟ نمیدونم با نون بربری میشه درستش کرد! بهمن گفت: بزار واسه یه وقت دیگه... الان سفارش میدم برات صبحونه بیارن؟ بیا پیشم بشین واسم فقط حرف بزن و منم یه دل سیر نگاهت کنم.
سامان خشمگین به سمت آشپزخونه دوید و با کاردی بزرگ برگشت. سیمین جلوشو گرفت و با التماس گفت: دیوونه شدی... این کار رو نکن... بزار اول به بهمن زنگ بزنیم و بپرسیم صدف اونجاست! سامان با لحنی عصبی جواب داد: مطمئنم صدف احمق رفته پیش اون بی همه چیز، فقط می ترسم وقتی برسم دیگه دیر شده باشه مامان... پای آبروی خواهرم درمیونه، نمی فهمی! به خدا اگه فقط دستش به صدف خورده باشه می کشمش!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
بهمن با شنیدن صدای زنگ آیفون و مشاهده چهره معصومانه دختر جلال در رو گشود. صدف به محض ورود با گریه به سمتش دوید، او رو در آغوش گرفت و گفت: الهی دست داداشم بشکنه، ببین چه به روزت آورده. بهمن با لبخند پرسید: صبحونه خوردی؟ صدف جواب داد: نه... میشه مثل وقتهایی که پیش ما می اومدی واسم نیمرو درست کنی؟ از اون مدل ها که داخل یه نون باگت رو خالی میکردی و توش تخم مرغ می شکستی! ای وای ببخش نه تو الان حالت خوش نیست، بشین من خودم بلدم درست کنم. او به سمت یخچال رفت دوتا تخم مرغ برداشت و ادامه داد: میدونم که بابا مجبورت کرد اون حرفها رو بهم بزنی. آخه چرا اونا از تو بدشون میاد؟! ببینم نون تست نداری؟ نمیدونم با نون بربری میشه درستش کرد! بهمن گفت: بزار واسه یه وقت دیگه... الان سفارش میدم برات صبحونه بیارن؟ بیا پیشم بشین واسم فقط حرف بزن و منم یه دل سیر نگاهت کنم.
سامان خشمگین به سمت آشپزخونه دوید و با کاردی بزرگ برگشت. سیمین جلوشو گرفت و با التماس گفت: دیوونه شدی... این کار رو نکن... بزار اول به بهمن زنگ بزنیم و بپرسیم صدف اونجاست! سامان با لحنی عصبی جواب داد: مطمئنم صدف احمق رفته پیش اون بی همه چیز، فقط می ترسم وقتی برسم دیگه دیر شده باشه مامان... پای آبروی خواهرم درمیونه، نمی فهمی! به خدا اگه فقط دستش به صدف خورده باشه می کشمش!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت سی و پنجم
سیمین هرچه التماس کرد نتونست مانع رفتن پسرش بشه، سپس از خدمتکار خواست گوشی تلفن رو براش بیاره تا با شوهرش تماس بگیره: وای جلال کجایی... به دادمون برس، بدبخت شدیم. صدف از صبح غیبش زده و سامان هم با کارد رفته سراغ بهمن... قبل از اینکه اتفاقی بدی بیافته یه کاری بکن! جلال گفت: باشه، تو نگران نباش... من همین الان با بهمن تماس می گیرم ببینم صدف پیش اونه یا نه بعدش بهت خبر میدم! سیمین با عصبانیت گفت: یعنی چه خبر میدم تو چرا اینقدر خونسردی مرد... نمی فهمی چه بلایی سرمون اومده! دخترمون از خونه گذاشته رفته حتما اون پسره با چرب زبونی کشوندتش پیش خودش!
وقتی پیک صبحونه سفارشی بهمن رو آورد، صدف پرسید: این حقیقت داره که تو و پریناز باهم هستین؟ یعنی دیگه منو دوست نداری! بهمن گفت: اولا که تو رو دوست داشتم و خواهم داشت ثانیا پریناز فقط همخونه منه و در حال حاضر هیچ رابطه ای باهم نداریم. صدف مقداری از اُملت رو برداشت در دهانش گذاشت و گفت: اوووم خیلی خوشمزه ست این اسمش چیه به تبسم بگم از این به بعد واسم درستش کنه. بهمن با لبخند جواب داد: فریتاتا یه نوع اُملت ایتالیاییه. صدف چهره اش رو مچاله کرد و گفت: گمون نکنم تبسم بلد باشه بپزه اون خیلی خنگه. دلم میخواد بعداز اینکه ازدواج کردیم یه کافه بزنیم و باهم اداره اش کنیم البته پریناز دیگه نباید باشه ها. میدونی چیه سامان نسبت به تو حسادت میکنه و همش دروغ میگه، چون تو هم ازش خوشتیپ تری و هم با استعدادتر. راستی چرا نیلوفر شماره ات رو ازم گرفته بود، چه کارت داشت؟ من حس میکنم یه موضوعی رو از داداشم مخفی کرده. نظر تو چیه؟ چرا هیچی نمیگی همش که من حرف زدم! بهمن گفت: حالا که بعداز مدتها اومدی پیشم دوست ندارم راجع به بقیه حرف بزنیم. اوضاع دانشگاهت چطوره؟ چند واحد پاس کردی؟ صدف گفت: فقط پنج واحد... دیگه نمیخوام ادامه بدم. هی ببینم اتاق خوابت اون یکیه؟ بهمن سرشو به نشونه تایید تکون داد. صدف به داخل اتاق دوید و گفت: وای اینجا چقدر نامرتبه باید یه روز بیام به سلیقه خودم بچینمش. بهمن خندید: چون وقتی همه چیز مرتب باشه وسایلمو گم میکنم.
قسمت سی و پنجم
سیمین هرچه التماس کرد نتونست مانع رفتن پسرش بشه، سپس از خدمتکار خواست گوشی تلفن رو براش بیاره تا با شوهرش تماس بگیره: وای جلال کجایی... به دادمون برس، بدبخت شدیم. صدف از صبح غیبش زده و سامان هم با کارد رفته سراغ بهمن... قبل از اینکه اتفاقی بدی بیافته یه کاری بکن! جلال گفت: باشه، تو نگران نباش... من همین الان با بهمن تماس می گیرم ببینم صدف پیش اونه یا نه بعدش بهت خبر میدم! سیمین با عصبانیت گفت: یعنی چه خبر میدم تو چرا اینقدر خونسردی مرد... نمی فهمی چه بلایی سرمون اومده! دخترمون از خونه گذاشته رفته حتما اون پسره با چرب زبونی کشوندتش پیش خودش!
وقتی پیک صبحونه سفارشی بهمن رو آورد، صدف پرسید: این حقیقت داره که تو و پریناز باهم هستین؟ یعنی دیگه منو دوست نداری! بهمن گفت: اولا که تو رو دوست داشتم و خواهم داشت ثانیا پریناز فقط همخونه منه و در حال حاضر هیچ رابطه ای باهم نداریم. صدف مقداری از اُملت رو برداشت در دهانش گذاشت و گفت: اوووم خیلی خوشمزه ست این اسمش چیه به تبسم بگم از این به بعد واسم درستش کنه. بهمن با لبخند جواب داد: فریتاتا یه نوع اُملت ایتالیاییه. صدف چهره اش رو مچاله کرد و گفت: گمون نکنم تبسم بلد باشه بپزه اون خیلی خنگه. دلم میخواد بعداز اینکه ازدواج کردیم یه کافه بزنیم و باهم اداره اش کنیم البته پریناز دیگه نباید باشه ها. میدونی چیه سامان نسبت به تو حسادت میکنه و همش دروغ میگه، چون تو هم ازش خوشتیپ تری و هم با استعدادتر. راستی چرا نیلوفر شماره ات رو ازم گرفته بود، چه کارت داشت؟ من حس میکنم یه موضوعی رو از داداشم مخفی کرده. نظر تو چیه؟ چرا هیچی نمیگی همش که من حرف زدم! بهمن گفت: حالا که بعداز مدتها اومدی پیشم دوست ندارم راجع به بقیه حرف بزنیم. اوضاع دانشگاهت چطوره؟ چند واحد پاس کردی؟ صدف گفت: فقط پنج واحد... دیگه نمیخوام ادامه بدم. هی ببینم اتاق خوابت اون یکیه؟ بهمن سرشو به نشونه تایید تکون داد. صدف به داخل اتاق دوید و گفت: وای اینجا چقدر نامرتبه باید یه روز بیام به سلیقه خودم بچینمش. بهمن خندید: چون وقتی همه چیز مرتب باشه وسایلمو گم میکنم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
صدف روی تخت نشست و گفت: میشه یه چیزی از اتاقت بردارم آخه وقتی برگردم خونه دلم واست تنگ میشه، دیگه معلوم نیست کی بتونم بیام و ببینمت. مثلا این بالشت رو با خودم ببرم. صدای زنگ موبایل، بهمن رو به سمت خودش کشوند، او زیر چشم نگاهی به صدف که بالش رو محکم در آغوش گرفته بود انداخت و گفت: بفرمایید آقای وحدانی، دارم می شنوم! جلال پرسید: صدف اونجاست؟ بهمن جواب داد: بله... حدوداً یک ساعتی میشه که اینجاست. جلال گفت: ببینم تو که حرفی بهش نزدی؟ بهمن آهی کشید و گفت: نخیر... خب بزار حدس بزنم... حتما زنت نگران شده و پسرت هم طبق معمول منو مسبب تموم قضایا میدونه. جلال گفت: درسته، به شدتم عصبانیه، اگه اومد در رو باز نکن تا من برسم، حالا گوشی رو بده به صدف تا باهاش صحبت کنم. بهمن موبایل رو سمت صدف گرفت: بیا پدرت میخواد باهات حرف بزنه، مثل اینکه حسابی شهر رو بهم ریختی ها. صدف با بغض جواب داد: سلام بابا جون، به خدا من خودم یواشکی از خونه خارج شدم، بهمن هیچ تقصیری نداره، لطفاً دعواش نکن. جلال گفت: باشه دخترم، من حرفتو باور میکنم، همونجا بمون تا خودم بیام دنبالت. در همین لحظه زنگ در به صدا دراومد و وقتی چهره خشمگین سامان بر روی صفحه مانیتور آیفون تصویری نمایان شد بهمن با خنده گفت: به به سلام آقای رئیس حالتون چطوره؟ به خدا راضی به زحمتتون نیستم دم به دقیقه تا اینجا تشریف بیارید. سامان فریاد زد: در رو باز کن تا بیام زحمت رو بهت نشون بدم کثافت. بهمن با تمسخر جواب داد: اوه اوه چقدر خشن... آقای وحدانی اصلا خوشش نمیاد که پسرش همچین شخصیتی داشته باشه. سامان همچنان با صدایی بلند و معترضانه ادامه داد: چه بلایی سر صدف آوردی... به خدا اگه دست از پا خطا کرده باشی زنده نمیزارمت، بعدشم دیگه مهم نیست چه مجازاتی برام در نظر گرفته بشه. بهمن گفت: نه بابا جدی می فرمایید؟! فعلا که من بابت زخمها و کبودی های تنم ازت شاکی ام پس بهتره آقای رئیس تشریف ببرن شرکت تا زودتر پلیس رو خبر نکردم! سامان مجددا فریاد زد: می کشمت حرومزاده.
در همین لحظه جلال سر رسید و خطاب به پسرش گفت: هیس... چه خبره! اصلا باورم نمیشه پسرِ من، رفتاری در حد اراذل و اوباش داشته باشه. چرا به فکر آبروی خودت و خانواده ات نیستی! سامان گفت: چی میگی بابا... آبروی ما اون بالا پیش بهمنه، تو نمی شناسی که چه جانوریه!!! جلال گفت: اتفاقا من بهمن رو از تو هم بهتر می شناسم... بجای عربده و چاقوکشی، مثل یه فرد متشخص همراه من بیا و بابت کتکهایی که زدیش ازش عذرخواهی کن. سامان با حیرت نگاهی به پدرش انداخت و گفت: باورم نمیشه! غیرتت کجا رفته... ناموست دست یه نامحرمه و اونوقت تو اینجا ایستادی و منو سرزنش میکنی! اگه آنقدر بهمن رو قبولش داری پس چرا اجازه ندادی دامادت بشه! جلال گفت: من هنوزم روی حرف خودم هستم صدف نمی تونه با بهمن ازدواج کنه اما این برخورد تو هم در شأن خانواده وحدانی نیست. سامان با عصبانیت پشت فرمون نشست و از اونجا دور شد. جلال زنگ در رو فشرد و گفت: سلام منم باز کن. به محض ورود صدف با خوشحالی به سمتش دوید: مرسی بابا جون که حرفمو باور کردی. جلال دستشو سمت صورت بهمن برد و گفت: پای چشمت بدجوری کبود شده، به این زودی ها خوب نمیشه. بهمن لبخند تلخی زد و گفت: جراحتها و کبودی های ظاهری برطرف میشه آقای وحدانی ولی زخمی که توی قلبته و هیچکسی هم نمی بینتش هیچ درمانی نداره. جلال گفت: فعلا اون پریناز مزاحم رو از اینجا بیرونش کن تا سر فرصت باهم حرف بزنیم. سپس سمت دخترش چرخید: خب حالا زود باش بریم خونه که مادرت حسابی نگرانت شده. صدف بالش اتاق بهمن رو برداشت و از پدرش پرسید: اگه دوباره بیام اینجا عصبانی میشی؟ جلال با لبخند جواب داد: نه دخترم، هر وقت که دلت خواست، بهم بگو خودم میارمت. صدف چشمکی به بهمن زد و گفت: بالاخره راضیش میکنم که باهم ازدواج کنیم حالا ببین، به امید دیدار. بهمن گفت: فرشته کوچولوی من، تو هنوزم مثل بچگیهات پاک و معصومی مراقب خودت باش چون دنیا کثیف تر و بیرحمتر از اون چیزیه که فکرشو میکنی!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
در همین لحظه جلال سر رسید و خطاب به پسرش گفت: هیس... چه خبره! اصلا باورم نمیشه پسرِ من، رفتاری در حد اراذل و اوباش داشته باشه. چرا به فکر آبروی خودت و خانواده ات نیستی! سامان گفت: چی میگی بابا... آبروی ما اون بالا پیش بهمنه، تو نمی شناسی که چه جانوریه!!! جلال گفت: اتفاقا من بهمن رو از تو هم بهتر می شناسم... بجای عربده و چاقوکشی، مثل یه فرد متشخص همراه من بیا و بابت کتکهایی که زدیش ازش عذرخواهی کن. سامان با حیرت نگاهی به پدرش انداخت و گفت: باورم نمیشه! غیرتت کجا رفته... ناموست دست یه نامحرمه و اونوقت تو اینجا ایستادی و منو سرزنش میکنی! اگه آنقدر بهمن رو قبولش داری پس چرا اجازه ندادی دامادت بشه! جلال گفت: من هنوزم روی حرف خودم هستم صدف نمی تونه با بهمن ازدواج کنه اما این برخورد تو هم در شأن خانواده وحدانی نیست. سامان با عصبانیت پشت فرمون نشست و از اونجا دور شد. جلال زنگ در رو فشرد و گفت: سلام منم باز کن. به محض ورود صدف با خوشحالی به سمتش دوید: مرسی بابا جون که حرفمو باور کردی. جلال دستشو سمت صورت بهمن برد و گفت: پای چشمت بدجوری کبود شده، به این زودی ها خوب نمیشه. بهمن لبخند تلخی زد و گفت: جراحتها و کبودی های ظاهری برطرف میشه آقای وحدانی ولی زخمی که توی قلبته و هیچکسی هم نمی بینتش هیچ درمانی نداره. جلال گفت: فعلا اون پریناز مزاحم رو از اینجا بیرونش کن تا سر فرصت باهم حرف بزنیم. سپس سمت دخترش چرخید: خب حالا زود باش بریم خونه که مادرت حسابی نگرانت شده. صدف بالش اتاق بهمن رو برداشت و از پدرش پرسید: اگه دوباره بیام اینجا عصبانی میشی؟ جلال با لبخند جواب داد: نه دخترم، هر وقت که دلت خواست، بهم بگو خودم میارمت. صدف چشمکی به بهمن زد و گفت: بالاخره راضیش میکنم که باهم ازدواج کنیم حالا ببین، به امید دیدار. بهمن گفت: فرشته کوچولوی من، تو هنوزم مثل بچگیهات پاک و معصومی مراقب خودت باش چون دنیا کثیف تر و بیرحمتر از اون چیزیه که فکرشو میکنی!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت سی و ششم
صدف سوار ماشین جلال شد و گفت: بابا جونم عاشقتم که بر خلاف مامان و سامان به احساسم احترام گذاشتی و درکم کردی. پس اگه بهمن دوباره بیاد خواستگاریم بهش جواب مثبت میدی؟ جلال گفت: نمیدونم چرا تو و داداشت همش به فکر ازدواجین! آدم در همچین سن و سالی باید کلی برنامه برای زندگی آینده اش داشته باشه، دقیقا چیزی که من فرصت دستیابی بهش رو نداشتم، تا اومدم دست چپ و راستم رو بشناسم، سر سفره عقد نشستم. صدف با خنده گفت: اما تو که از ازدواج با مامان پولدار شدی، پس اگه ده سال هم می نشستی و برنامه ریزی میکردی نهایتش الان یه کارمند ساده بودی. جلال گفت: بله انکار نمیکنم که بعداز ازدواج با مادرت ثروتمند شدم اما بعدش اون کل موفقیت و زحمات منو نادیده گرفت، الانم تا تقی به توقی میخوره دارایی خودشو رو به رخم میکشه که اگه من نبودم تو هیچی نداشتی. صدف گفت: شاید تو بخاطر پول با مامان ازدواج کرده باشی اما بهمن واقعا عاشق منه و چشمش دنبال ثروت مون نیست. جلال برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنه گفت:میگم چطوره امروز پدر و دختر برای ناهار به یه رستوران بریم، نظر تو چیه؟ صدف گفت: ولی من تازه پیش بهمن اُملت خوردم، تا عصر هم اشتهاء ندارم. وای بابا خیلی خوشمزه بود، آخ اسمش یادم رفت فاریتا ماریتا یه همچین چیزی انگاری!
وقتی صدف همراه پدرش بالش به دست وارد خونه شد، سیمین با تعجب پرسید: واا اون بالش چیه همراه خودت آوردی؟! صدف با چشم غره ای جواب داد: وقتی اجازه نمیدی عشقمو ببینم مجبور میشم بالشش رو همراه خودم بیارم. سیمین خطاب به دخترش که با شادمانی به سمت اتاقش میرفت گفت: هی صبر کن ببینم، خجالت نکشیدی بدون اجازه من رفتی پیش اون نمک نشناس! واسه چی موبایلت خاموش بود و جواب نمیدادی چرا به فکر آبروی خانواده ات نیستی، من از استرس داشتم سکته میکردم. صدف گفت: یعنی اگه ازت اجازه می گرفتم میزاشتی برم پیش بهمن؟! تو اصلا به احساسات و عواطف دخترت توجهی نداری. سامان هر کاری دلش بخواد انجام میده ولی موقعیت من توی این خونه عین زندونی ها ست!
جلال کتش رو بر روی مبل رها کرد و گفت: سامان گاهی وقتها از حدش خارج میشه... با چاقو جلوی درِ آپارتمان داشته بهمن رو تهدید میکرده، با این کارهاش آبرو برای ما نگذاشته! سیمین با اعتراض گفت: تو اون پسره رو وارد زندگی ما کردی. صدها کودک والدینشون رو توی تصادف از دست میدن چرا فقط این یکی برات مهم بوده. جلال جواب داد: همشون برام مهم بودن، قبلا هم توضیح دادم بهمن به صورت رندوم انتخاب شد. در ضمن من از بابتش خیالم راحته صبح هم که زنگ زدی بهت گفتم اما تو و پسرت شلوغش کردین.
قسمت سی و ششم
صدف سوار ماشین جلال شد و گفت: بابا جونم عاشقتم که بر خلاف مامان و سامان به احساسم احترام گذاشتی و درکم کردی. پس اگه بهمن دوباره بیاد خواستگاریم بهش جواب مثبت میدی؟ جلال گفت: نمیدونم چرا تو و داداشت همش به فکر ازدواجین! آدم در همچین سن و سالی باید کلی برنامه برای زندگی آینده اش داشته باشه، دقیقا چیزی که من فرصت دستیابی بهش رو نداشتم، تا اومدم دست چپ و راستم رو بشناسم، سر سفره عقد نشستم. صدف با خنده گفت: اما تو که از ازدواج با مامان پولدار شدی، پس اگه ده سال هم می نشستی و برنامه ریزی میکردی نهایتش الان یه کارمند ساده بودی. جلال گفت: بله انکار نمیکنم که بعداز ازدواج با مادرت ثروتمند شدم اما بعدش اون کل موفقیت و زحمات منو نادیده گرفت، الانم تا تقی به توقی میخوره دارایی خودشو رو به رخم میکشه که اگه من نبودم تو هیچی نداشتی. صدف گفت: شاید تو بخاطر پول با مامان ازدواج کرده باشی اما بهمن واقعا عاشق منه و چشمش دنبال ثروت مون نیست. جلال برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنه گفت:میگم چطوره امروز پدر و دختر برای ناهار به یه رستوران بریم، نظر تو چیه؟ صدف گفت: ولی من تازه پیش بهمن اُملت خوردم، تا عصر هم اشتهاء ندارم. وای بابا خیلی خوشمزه بود، آخ اسمش یادم رفت فاریتا ماریتا یه همچین چیزی انگاری!
وقتی صدف همراه پدرش بالش به دست وارد خونه شد، سیمین با تعجب پرسید: واا اون بالش چیه همراه خودت آوردی؟! صدف با چشم غره ای جواب داد: وقتی اجازه نمیدی عشقمو ببینم مجبور میشم بالشش رو همراه خودم بیارم. سیمین خطاب به دخترش که با شادمانی به سمت اتاقش میرفت گفت: هی صبر کن ببینم، خجالت نکشیدی بدون اجازه من رفتی پیش اون نمک نشناس! واسه چی موبایلت خاموش بود و جواب نمیدادی چرا به فکر آبروی خانواده ات نیستی، من از استرس داشتم سکته میکردم. صدف گفت: یعنی اگه ازت اجازه می گرفتم میزاشتی برم پیش بهمن؟! تو اصلا به احساسات و عواطف دخترت توجهی نداری. سامان هر کاری دلش بخواد انجام میده ولی موقعیت من توی این خونه عین زندونی ها ست!
جلال کتش رو بر روی مبل رها کرد و گفت: سامان گاهی وقتها از حدش خارج میشه... با چاقو جلوی درِ آپارتمان داشته بهمن رو تهدید میکرده، با این کارهاش آبرو برای ما نگذاشته! سیمین با اعتراض گفت: تو اون پسره رو وارد زندگی ما کردی. صدها کودک والدینشون رو توی تصادف از دست میدن چرا فقط این یکی برات مهم بوده. جلال جواب داد: همشون برام مهم بودن، قبلا هم توضیح دادم بهمن به صورت رندوم انتخاب شد. در ضمن من از بابتش خیالم راحته صبح هم که زنگ زدی بهت گفتم اما تو و پسرت شلوغش کردین.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
صدف بالش بهمن رو کنار بالش خودش بر روی تخت قرار داد و سپس با نیلوفر تماس گرفت: سلام نیلو جون من امروز خیلی خوشحالم. نیلوفر گفت: سلام تو حالت خوبه؟ سامان که بهم زنگ زد و ازت خبری نداشت خیلی نگران شدم، واقعا رفته بودی پیش بهمن؟ صدف جواب داد: آره اون خیلی مهربونه اما بقیه نسبت بهش بدبین هستن. البته بابام گفته هر وقت که بخوام منو می بره پیشش. خدا رو چه دیدی شاید من و بهمن همزمان با تو و سامان ازدواج کردیم. نیلوفر گفت: نمیدونم چی باید بگم... اگه آقا جلال اجازه داده پس حتما اینطور صلاح دونسته.
عصر وقتی پریناز به خونه برگشت و بوی عطری زنونه به مشامش رسید، نگاهی به اطراف انداخت و از بهمن که روی کاناپه دراز کشیده بود و تلویزیون تماشا میکرد پرسید: کی اینجا بوده؟ از بوی عطرش مشخصه که مهمون امروزت آقا جلال نبوده. بهمن گفت: به تو مربوط نیست کی اینجا بوده و کی نبوده. زود باش وسایلت رو جمع کن و برو. پریناز اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: تو چه جور آدمی هستی بهمن! منه احمق رو بگو که داشتم به چه کسی دل می بستم... صبحی که ازم عذرخواهی کردی و خواستی پیشت بمونم با خودم گفتم پریناز بالاخره سختی به پایان رسید و بعداز مدتها یه مرد پیدا شد که بشه رویش حساب کرد؛ اما نه... تو ته نامردی هستی! اون از سامان که چون در گذشته فریب یه عوضی رو خوردم ولم کرد اینم از تو... فکر نکن از اون دخترهایی هستم که آویزون مردها بشم... بعداز اینکه توی شهرستان تنها شدم تصمیم گرفتم برگردم تهران بلکه سامان هنوز دلش پیشم باشه، داشتم سعی میکردم دوباره بهش نزدیک بشم که تو با دعوتِ اون و نامزدش گند زدی به همه چیز... با وجود همه اینا بخشیدمت و وقتی سامان کتکت زد و تو بخاطر جلال هیچ عکس العملی از خودت نشون ندادی دلم واست سوخت. ببینم چرا بخاطر اون مرد حاضری هر کاری انجام بدی؟ چه وعده ای بهت داده... دخترش صدف ؟!!! یعنی تو اون دختره شیرین عقل رو به من ترجیح میدی؟ چرا حرف نمیزنی لعنتی..!!!
بهمن با خشم به چشمان پریناز نگاه کرد، سپس سیلی محکمی بهش زد و گفت: خفه شو هرزه، حق نداری به صدف توهین کنی. پریناز درحالیکه با دست جای سرخ شده از سیلی بر گونه اش رو گرفته بود با گریه گفت: تو یه حیوونی بهمن.... هیچ وقت نمی بخشمت. سپس به طرف اتاق دوید، چمدونش رو بست و رفت. بهمن درحالیکه با اندوه فقط تماشاگر در بسته شده بود، آهی کشید و سپس با جلال تماس گرفت: سلام پریناز دیگه اینجا نیست. جلال گفت: آفرین حالا شدی یه پسر خوب، از اول هم نمی بایست اون دختره فضول رو به خونه ات می آوردی! میگم چطوره امشب باهم شام بخوریم، چون تو اوضاعت رو به راه نیست سفارش میدم غذا رو بیارن اونجا. بهمن گفت: مثل بچه های مهدکودکی با آب نبات چوبی گولم نزن. سهم منو بده تا دهانم رو برای همیشه ببندم. جلال گفت: الان دستم خالیه روی پروژه ساختمونی که سرمایه گذاری کردم، کل سودش مال تو فقط یکم صبر داشته باش. بهمن گفت: پروژه ات بخوره تو سرت من سهام کارخونه رو میخوام. جلال گفت: خودت خوب میدونی اونجا نمیشه واسه پدرِ سیمین بوده و الانم کل آمارشو داره. بهمن گفت: اوکی پس چطوره برای شامِ امشب سیمین خانوم رو هم دعوت کنم و بهش بگم که شوهرت علاوه بر سامان یه پسر دیگه هم داره!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
عصر وقتی پریناز به خونه برگشت و بوی عطری زنونه به مشامش رسید، نگاهی به اطراف انداخت و از بهمن که روی کاناپه دراز کشیده بود و تلویزیون تماشا میکرد پرسید: کی اینجا بوده؟ از بوی عطرش مشخصه که مهمون امروزت آقا جلال نبوده. بهمن گفت: به تو مربوط نیست کی اینجا بوده و کی نبوده. زود باش وسایلت رو جمع کن و برو. پریناز اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: تو چه جور آدمی هستی بهمن! منه احمق رو بگو که داشتم به چه کسی دل می بستم... صبحی که ازم عذرخواهی کردی و خواستی پیشت بمونم با خودم گفتم پریناز بالاخره سختی به پایان رسید و بعداز مدتها یه مرد پیدا شد که بشه رویش حساب کرد؛ اما نه... تو ته نامردی هستی! اون از سامان که چون در گذشته فریب یه عوضی رو خوردم ولم کرد اینم از تو... فکر نکن از اون دخترهایی هستم که آویزون مردها بشم... بعداز اینکه توی شهرستان تنها شدم تصمیم گرفتم برگردم تهران بلکه سامان هنوز دلش پیشم باشه، داشتم سعی میکردم دوباره بهش نزدیک بشم که تو با دعوتِ اون و نامزدش گند زدی به همه چیز... با وجود همه اینا بخشیدمت و وقتی سامان کتکت زد و تو بخاطر جلال هیچ عکس العملی از خودت نشون ندادی دلم واست سوخت. ببینم چرا بخاطر اون مرد حاضری هر کاری انجام بدی؟ چه وعده ای بهت داده... دخترش صدف ؟!!! یعنی تو اون دختره شیرین عقل رو به من ترجیح میدی؟ چرا حرف نمیزنی لعنتی..!!!
بهمن با خشم به چشمان پریناز نگاه کرد، سپس سیلی محکمی بهش زد و گفت: خفه شو هرزه، حق نداری به صدف توهین کنی. پریناز درحالیکه با دست جای سرخ شده از سیلی بر گونه اش رو گرفته بود با گریه گفت: تو یه حیوونی بهمن.... هیچ وقت نمی بخشمت. سپس به طرف اتاق دوید، چمدونش رو بست و رفت. بهمن درحالیکه با اندوه فقط تماشاگر در بسته شده بود، آهی کشید و سپس با جلال تماس گرفت: سلام پریناز دیگه اینجا نیست. جلال گفت: آفرین حالا شدی یه پسر خوب، از اول هم نمی بایست اون دختره فضول رو به خونه ات می آوردی! میگم چطوره امشب باهم شام بخوریم، چون تو اوضاعت رو به راه نیست سفارش میدم غذا رو بیارن اونجا. بهمن گفت: مثل بچه های مهدکودکی با آب نبات چوبی گولم نزن. سهم منو بده تا دهانم رو برای همیشه ببندم. جلال گفت: الان دستم خالیه روی پروژه ساختمونی که سرمایه گذاری کردم، کل سودش مال تو فقط یکم صبر داشته باش. بهمن گفت: پروژه ات بخوره تو سرت من سهام کارخونه رو میخوام. جلال گفت: خودت خوب میدونی اونجا نمیشه واسه پدرِ سیمین بوده و الانم کل آمارشو داره. بهمن گفت: اوکی پس چطوره برای شامِ امشب سیمین خانوم رو هم دعوت کنم و بهش بگم که شوهرت علاوه بر سامان یه پسر دیگه هم داره!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت سی و هفتم
جلال گفت: لجبازی نکن پسر جون یکمی صبر داشته باش، اگه سیمین موضوع رو بفهمه برای جفتمون بد میشه. بهمن گفت: تا کی باید صبر کنم؟ اگه من عاشق صدف نشده بودم که هرگز نمی فهمیدم پسر تو هستم! تازه سهامت از کارخونه در ازای تمام سالهایی که سامان توی پرِ قو بزرگ شد و من در بهزیستی هیچه. جلال گفت: چرا از این دیدگاه به قضیه نگاه نمیکنی که من می تونستم هیچ وقت به سراغت نیام و بعداز اینکه پدربزرگت مُرد مثل بچه های یتیم دیگه در بهزیستی بزرگ بشی. من همیشه دورادور ازت حمایت کردم، در واقع مقصر اصلی مادرت بود وقتی حامله شد ازش خواستم بچه رو از بین ببره اما گوشش بدهکار نبود و نگهت داشت. بهمن با عصبانیت گفت: دهنت رو ببند عوضی مقصر اصلی تویی که با داشتن زن و بچه زندگی یه دختر رو نابود کردی. ببین تا آخر همین هفته فرصت داری وگرنه اول از همه میرم به سامان میگم پدرش چجور آدمی بوده. جلال با شنیدن صدای ضربه هایی که به در نواخته میشد، به تماس با بهمن خاتمه داد. سیمین داخل اتاق شد و پرسید: یه ساعته با کی حرف میزنی خودتو توی اتاق حبس کردی؟! ای وای حسابی عرق کردی و رنگت پریده! نکنه اوضاع کارخونه نامساعده و ازم پنهونش میکنی! جلال فوری عرق پیشونی اش رو پاک کرد و جواب داد: نه نگران نباش کارخونه رو به راهه فقط خودم رو به راه نیستم، به گمونم اوضاع معده ام باز بهم ریخته. سیمین پرسید: ببینم جلال تو واقعا میخوای صدف رو بدی به بهمن؟! جلال گفت: نه بابا نمیشه یعنی مگه دیوونه ام که دخترم رو بدم بهش. سیمین نگاه سرزنش آمیزی به شوهرش انداخت و گفت: پس چرا الکی اُمیدوارش میکنی! دختره از فرط خوشحالی داره با دُمش گردو می شکنه. جلال گفت: من فقط بهش اجازه دادم هر وقتی دلش خواست بهمن رو ببینه همین. سیمین ابروهاشو درهم کشید: وااا بره پسره رو ببینه که چی؟! غیرتت کجا رفته مرد! دیوونه شدی، نمیگی یه وقت بینشون اتفاقی بیافته، چه خاکی به سرم بریزم. این کارهای احمقانه رو انجام میدی بعدش میگی چرا من و سامان شلوغش می کنیم.
آن شب سامان برای شام به خونه برنگشت، موبایلش رو هم جواب نمیداد. سیمین که نگران وضعیت پسرش شده بود با تندی خطاب به جلال گفت: این واقعا درسته که بخاطر اون پسره بی سر و پا بچه خودمون از خونه فراری بشه. جلال گفت: ای بابا همچین میگی فراری انگار از کشور خارج شده، احتمالا الان یا توی شرکته یا آپارتمانش... اون باید یاد بگیره که به پدرش احترام بزاره و دست از این تعصبهای بیجا برداره. صدف که خودش رو مسئول قضایای اخیر میدونست با نیلوفر تماس گرفت: سامان با ما قهر کرده، تو فقط می تونی راضیش کنی که برگرده و آشتی کنه. به خدا من و بهمن امروز هیچ کار بدی نکردیم، خودت که اخلاق سامان رو میدونی زودی غیرتی میشه. نیلوفر گفت: باشه عزیزم نگران نباش من سعی میکنم برش گردونم. او فوری مقداری از غذای باقی مونده شام رو گرم کرد و آماده رفتن شد. ایرج پرسید: این وقت شب کجا میخوای بری؟! نیلوفر جواب داد: سامان سر ماجرای بهمن و صدف با خانواده اش قهر کرده، گوشیش هم خاموشه. میخوام واسش غذا ببرم، باهاش صحبت کنم تا بلکه راضی بشه و برگرده. اول میرم شرکت اگه اونجا نبود احتمالا آپارتمانشه. ایرج گفت: خب صبر کن تا من با وانت برسونمت. آنها ابتدا به شرکت مراجعه کردند اما همه چراغها خاموش و کسی جوابگو نبود سپس به آپارتمان سامان رفتند. نیلوفر زنگ در رو فشرد. سامان با دیدن چهره نیلوفر که بر صفحه آیفون تصویری نقش بسته بود گفت: سلام تو چرا این وقت شب تنها اومدی؟ نیلوفر با لبخند جواب داد: تنها نیستم، ایرج منو رسونده، اونم نگرانته. ما برات غذا آوردیم. وقتی سامان دکمه آیفون رو زد تا در باز بشه، ایرج به نیلوفر گفت: تو برو بالا من همینجا منتظرت می مونم تا برگردی. نیلوفر گفت: ممنونم، تو خیلی خوب و مهربونی. همیشه همراهمی و ازم حمایت میکنی. ایرج گفت: عاشق بودن که فقط تصاحب فرد مورد علاقه نیست، این شادی و خوشبختیشه که در درجه اول اهمیت قرار داره!
قسمت سی و هفتم
جلال گفت: لجبازی نکن پسر جون یکمی صبر داشته باش، اگه سیمین موضوع رو بفهمه برای جفتمون بد میشه. بهمن گفت: تا کی باید صبر کنم؟ اگه من عاشق صدف نشده بودم که هرگز نمی فهمیدم پسر تو هستم! تازه سهامت از کارخونه در ازای تمام سالهایی که سامان توی پرِ قو بزرگ شد و من در بهزیستی هیچه. جلال گفت: چرا از این دیدگاه به قضیه نگاه نمیکنی که من می تونستم هیچ وقت به سراغت نیام و بعداز اینکه پدربزرگت مُرد مثل بچه های یتیم دیگه در بهزیستی بزرگ بشی. من همیشه دورادور ازت حمایت کردم، در واقع مقصر اصلی مادرت بود وقتی حامله شد ازش خواستم بچه رو از بین ببره اما گوشش بدهکار نبود و نگهت داشت. بهمن با عصبانیت گفت: دهنت رو ببند عوضی مقصر اصلی تویی که با داشتن زن و بچه زندگی یه دختر رو نابود کردی. ببین تا آخر همین هفته فرصت داری وگرنه اول از همه میرم به سامان میگم پدرش چجور آدمی بوده. جلال با شنیدن صدای ضربه هایی که به در نواخته میشد، به تماس با بهمن خاتمه داد. سیمین داخل اتاق شد و پرسید: یه ساعته با کی حرف میزنی خودتو توی اتاق حبس کردی؟! ای وای حسابی عرق کردی و رنگت پریده! نکنه اوضاع کارخونه نامساعده و ازم پنهونش میکنی! جلال فوری عرق پیشونی اش رو پاک کرد و جواب داد: نه نگران نباش کارخونه رو به راهه فقط خودم رو به راه نیستم، به گمونم اوضاع معده ام باز بهم ریخته. سیمین پرسید: ببینم جلال تو واقعا میخوای صدف رو بدی به بهمن؟! جلال گفت: نه بابا نمیشه یعنی مگه دیوونه ام که دخترم رو بدم بهش. سیمین نگاه سرزنش آمیزی به شوهرش انداخت و گفت: پس چرا الکی اُمیدوارش میکنی! دختره از فرط خوشحالی داره با دُمش گردو می شکنه. جلال گفت: من فقط بهش اجازه دادم هر وقتی دلش خواست بهمن رو ببینه همین. سیمین ابروهاشو درهم کشید: وااا بره پسره رو ببینه که چی؟! غیرتت کجا رفته مرد! دیوونه شدی، نمیگی یه وقت بینشون اتفاقی بیافته، چه خاکی به سرم بریزم. این کارهای احمقانه رو انجام میدی بعدش میگی چرا من و سامان شلوغش می کنیم.
آن شب سامان برای شام به خونه برنگشت، موبایلش رو هم جواب نمیداد. سیمین که نگران وضعیت پسرش شده بود با تندی خطاب به جلال گفت: این واقعا درسته که بخاطر اون پسره بی سر و پا بچه خودمون از خونه فراری بشه. جلال گفت: ای بابا همچین میگی فراری انگار از کشور خارج شده، احتمالا الان یا توی شرکته یا آپارتمانش... اون باید یاد بگیره که به پدرش احترام بزاره و دست از این تعصبهای بیجا برداره. صدف که خودش رو مسئول قضایای اخیر میدونست با نیلوفر تماس گرفت: سامان با ما قهر کرده، تو فقط می تونی راضیش کنی که برگرده و آشتی کنه. به خدا من و بهمن امروز هیچ کار بدی نکردیم، خودت که اخلاق سامان رو میدونی زودی غیرتی میشه. نیلوفر گفت: باشه عزیزم نگران نباش من سعی میکنم برش گردونم. او فوری مقداری از غذای باقی مونده شام رو گرم کرد و آماده رفتن شد. ایرج پرسید: این وقت شب کجا میخوای بری؟! نیلوفر جواب داد: سامان سر ماجرای بهمن و صدف با خانواده اش قهر کرده، گوشیش هم خاموشه. میخوام واسش غذا ببرم، باهاش صحبت کنم تا بلکه راضی بشه و برگرده. اول میرم شرکت اگه اونجا نبود احتمالا آپارتمانشه. ایرج گفت: خب صبر کن تا من با وانت برسونمت. آنها ابتدا به شرکت مراجعه کردند اما همه چراغها خاموش و کسی جوابگو نبود سپس به آپارتمان سامان رفتند. نیلوفر زنگ در رو فشرد. سامان با دیدن چهره نیلوفر که بر صفحه آیفون تصویری نقش بسته بود گفت: سلام تو چرا این وقت شب تنها اومدی؟ نیلوفر با لبخند جواب داد: تنها نیستم، ایرج منو رسونده، اونم نگرانته. ما برات غذا آوردیم. وقتی سامان دکمه آیفون رو زد تا در باز بشه، ایرج به نیلوفر گفت: تو برو بالا من همینجا منتظرت می مونم تا برگردی. نیلوفر گفت: ممنونم، تو خیلی خوب و مهربونی. همیشه همراهمی و ازم حمایت میکنی. ایرج گفت: عاشق بودن که فقط تصاحب فرد مورد علاقه نیست، این شادی و خوشبختیشه که در درجه اول اهمیت قرار داره!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
سامان وقتی در رو به رویش گشود، با تعجب پرسید: ببینم پس ایرج کجاست؟ نیلوفر گفت: توی وانت منتظرم نشسته، شاید در نگاه اول سرد و تلخ به نظر برسه اما در واقع خوش قلب و مهربونه، راستی توی این قابلمه یکمی لوبیا پلوئه، دستپخت ایرجه. اُمیدوارم که خوشت بیاد. سامان گفت: اول که قابلمه رو دستت دیدم فکر کردم قراره دستپخت همسر آینده ام رو بخورم. گمونم ایرج خان حسابی لوست کرده، البته خیلی خوبه آدم همچین برادری داشته باشه، فقط برام جای سواله که اگه آنقدر دوستت داره چرا برای عقد نمیخواد کنارت بمونه!!! نیلوفر سرشو پایین انداخت و سکوت کرد. سامان گفت: بگذریم قصد ناراحت کردنت رو نداشتم، به هر حال هرکدوم از ما یه غصه ای داریم. من به هیچ وجه از کارهای پدرم سر درنمیارم. اون فکر میکنه چون از نظر مالی از بهمن حمایت کرده بوده من نسبت بهش گارد گرفتم اما اینطور نیست. من حتی بعداز اینکه بهمن بخاطر خواستگاری از صدف از پدرم جواب رد شنید سعی کردم در شرکت موقعیت بهتری بهش بدم ولی متاسفانه اون روز به روز بدتر شد، بدون هماهنگی با من پریناز رو برد خونه اش و حتی خواست به تو تهمت بزنه. امروز هم که صدف رو کشوند پیش خودش. نیلوفر گفت: از صدف شنیدم آقا جلال اعتراضی با ارتباطشون نداره، خب اگه همدیگه رو دوست دارن چرا بهم نرسن! سامان گفت: مثل روز برام روشنه که صدف بعداز ازدواج با بهمن زندگیش نابود میشه اون اصلا فرد مسئولیت پذیری نیست. نکته عجیب اینجاست که پدرم هنوز با ازدواج اونا مخالفه، واقعا نمیدونم چی تو سرش میگذره!!!
نیلوفر پرسید: بهمن همکلاسی دانشگاهت بوده؟ سامان جواب داد: نه... اون تقریبا دوسالی ازم کوچیکتره، من دوازده سال داشتم و صدف چهار سال، یه روز که مثل همیشه دور میز ناهار نشسته بودیم، پدرم گفت تصمیم گرفته از یه پسر ده ساله توی بهزیستی حمایت کنه، مادرم اول موافق نبود ولی وقتی با اصرار پدرم مواجه شد قبول کرد. شرح حال پرونده بهمن اینطور بوده، مادرش در یه تصادف رانندگی کشته شد و پدربزرگش تا قبل از مرگ حدود ٩ سال ازش نگهداری کرد و بعدش به بهزیستی منتقل شد، تا قبل از هجده سالگی گاهی اوقات خانوادگی به دیدنش میرفتیم بعدشم که از بهزیستی دراومد پدرم نزدیک خونه مون براش یه آپارتمان اجاره کرد، اکثرا صبحونه، ناهار یا شام پیش ما می اومد، دانشگاه هم همینجا قبول شد. من مثل یه برادر دوستش داشتم حتی بعداز ماجرای جدایی ام از پریناز ارتباط ما صمیمانه تر شد. باهم باشگاه، کوه و مسافرت می رفتیم تا اینکه یه شب بعداز شام صدف رو از ما خواستگاری کرد. پدرم همون لحظه مخالفت خودش رو نشون داد، بهمن هم از خانواده ما فاصله گرفت، دیگه مثل قبل دل به کار نمی داد بعدش فهمیدم پدرم واسش یه آپارتمان خریده. مادرم به خیال اینکه در ازای صدف بوده اعتراضی نکرد اما حالا... آخه بگو پدرِ من واسه چی اجازه میدی دخترت دوباره بره به ملاقات بهمن که هوایی بشه!!!
در همین لحظه زنگ گوشی نیلوفر به صدا دراومد، نگاهی به صفحه اش انداخت و با دیدن اسم بهمن سریع خاموشش کرد. سامان پرسید: کی بود... چرا قطع کردی؟ نیلوفر با لکنت جواب داد: چیزه... ایرجه، میدونی که اونم مثل تو زود جوش میاره، بهم گفته بود از پنج دقیقه بیشتر نمونم اما از یه ریع هم گذشته. من دیگه برم، تو هم قول بده برگردی خونه و با پدرت آشتی کنی. نیلوفر به محض اینکه وارد آسانسور شد، موبایلش رو روشن کرد و با بهمن تماس گرفت: چرا بهم زنگ میزنی؟ من هیچ کاری با تو ندارم. دیگه مزاحم نشو. بهمن گفت: اوکی پس اگه قضیه ایرج رو به سامان بگم اشکالی نداره؟! نیلوفر پرسید: یعنی میخوای ازم حق السکوت بگیری؟! بهمن جواب داد: تو هرچی دلت خواست اسمشو بگذار. نیلوفر گفت: اما خودت خوب میدونی من هیچ پولی ندارم که بهت بدم. بهمن گفت: به سامان بگو سند آپارتمانش رو به نامت بزنه.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
نیلوفر پرسید: بهمن همکلاسی دانشگاهت بوده؟ سامان جواب داد: نه... اون تقریبا دوسالی ازم کوچیکتره، من دوازده سال داشتم و صدف چهار سال، یه روز که مثل همیشه دور میز ناهار نشسته بودیم، پدرم گفت تصمیم گرفته از یه پسر ده ساله توی بهزیستی حمایت کنه، مادرم اول موافق نبود ولی وقتی با اصرار پدرم مواجه شد قبول کرد. شرح حال پرونده بهمن اینطور بوده، مادرش در یه تصادف رانندگی کشته شد و پدربزرگش تا قبل از مرگ حدود ٩ سال ازش نگهداری کرد و بعدش به بهزیستی منتقل شد، تا قبل از هجده سالگی گاهی اوقات خانوادگی به دیدنش میرفتیم بعدشم که از بهزیستی دراومد پدرم نزدیک خونه مون براش یه آپارتمان اجاره کرد، اکثرا صبحونه، ناهار یا شام پیش ما می اومد، دانشگاه هم همینجا قبول شد. من مثل یه برادر دوستش داشتم حتی بعداز ماجرای جدایی ام از پریناز ارتباط ما صمیمانه تر شد. باهم باشگاه، کوه و مسافرت می رفتیم تا اینکه یه شب بعداز شام صدف رو از ما خواستگاری کرد. پدرم همون لحظه مخالفت خودش رو نشون داد، بهمن هم از خانواده ما فاصله گرفت، دیگه مثل قبل دل به کار نمی داد بعدش فهمیدم پدرم واسش یه آپارتمان خریده. مادرم به خیال اینکه در ازای صدف بوده اعتراضی نکرد اما حالا... آخه بگو پدرِ من واسه چی اجازه میدی دخترت دوباره بره به ملاقات بهمن که هوایی بشه!!!
در همین لحظه زنگ گوشی نیلوفر به صدا دراومد، نگاهی به صفحه اش انداخت و با دیدن اسم بهمن سریع خاموشش کرد. سامان پرسید: کی بود... چرا قطع کردی؟ نیلوفر با لکنت جواب داد: چیزه... ایرجه، میدونی که اونم مثل تو زود جوش میاره، بهم گفته بود از پنج دقیقه بیشتر نمونم اما از یه ریع هم گذشته. من دیگه برم، تو هم قول بده برگردی خونه و با پدرت آشتی کنی. نیلوفر به محض اینکه وارد آسانسور شد، موبایلش رو روشن کرد و با بهمن تماس گرفت: چرا بهم زنگ میزنی؟ من هیچ کاری با تو ندارم. دیگه مزاحم نشو. بهمن گفت: اوکی پس اگه قضیه ایرج رو به سامان بگم اشکالی نداره؟! نیلوفر پرسید: یعنی میخوای ازم حق السکوت بگیری؟! بهمن جواب داد: تو هرچی دلت خواست اسمشو بگذار. نیلوفر گفت: اما خودت خوب میدونی من هیچ پولی ندارم که بهت بدم. بهمن گفت: به سامان بگو سند آپارتمانش رو به نامت بزنه.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت سی و هشتم
وقتی نیلوفر با چهره ای غمگین سوار وانت شد، ایرج با اعتراض پرسید: مگه قرار نبود غذا رو بدی و برگردی پس چرا یک ساعت طول کشید؟! نیلوفر جواب داد: من که برای بردن غذا پیشش نرفته بودم! قصدم صحبت بود تا به خونه اش برگرده و با پدرش آشتی کنه. ایرج گفت: ولی از چهره ات مشخصه که نتونستی قانعش کنی! این آقا سامان آدم خیلی مغروریه. نیلوفر با بغض گفت: نه ناراحتیم مربوط به اون نیست، بهمن با من تماس گرفت، میگه باید در ازای رازی که میدونه بهش حق السکوت بدم. ایرج ابروهاشو درهم کشید: شیطونه میگه این سری من برم کتکش بزنم ها. نیلوفر گفت: ازم میخواد به سامان بگم خونه اش رو به نامم بزنه. ایرج گفت: اگه از همون اول واقعیتو... نیلوفر حرفشو برید: بسه دیگه لطفاً تکرارش نکن، سامان اگه بفهمه همه چیز بهم میخوره. ایرج گفت: اگه ولت کنه خیلی بهتره تا این طور عذاب بکشی. در ضمن از چی می ترسی اون بهمن که مدرکی از ما نداره فقط ازم شنیده که عاشقت هستم. نیلوفر گفت: شناسنامه ما مهمترین مدرکه. ایرج گفت: یکی از دلایلی که نمیخواستم موقع عقد پیشت باشم گرفتن شناسنامه از برادر عروس به عنوان شاهد بود اما بازم جای نگرانی نیست، من قبل از رفتن با سامان صحبت میکنم تا این بهمن فرصت طلب رو سر جایش بنشونم. نیلوفر گفت: نمی تونی یه هفته دیگه صبر کنی؟ ایرج جواب داد: نه صاحبکار باهام تماس گرفته که هرچه سریعتر خودمو برسونم، چون ممکنه کار و جای خوابی که گیرم اومده از دست بدم. فردا قبل از سفر به شرکت سامان میرم و به این کابوس خاتمه میدم.
جلال بعداز شام مشغول تماشای فوتبال بود که گوشیش زنگ خورد، به محض دیدن نام بهمن سریع از جایش برخاست و به اتاق سامان رفت: ساعت یازده شب هم دست از سرم برنمیداری؟! بهمن گفت: سلام بابا جون قرار بود شام رو با پسرت بخوری، پس چی شد؟! ترسیدی یه شب خونه نباشی زنت کتکت بزنه! جلال گفت: مزخرف نگو... من از کسی نمی ترسم. تو زبون آدمیزاد سرت نمیشه احمق، اگه سیمین ماجرا رو بفهمه، من کارخونه رو از دست میدم، اونوقت چیزی به تو هم نمیرسه! بهمن گفت: چندین ماهه به همه میگی برام آپارتمان خریدی اما هنوز سندش رو به نامم نزدی، اختیارش دستم نیست، اجازه ندادی پریناز رو پیش خودم نگهش دارم، مجبورم کردی دلشو بشکونم و بیرونش کنم. ببین آقای جلال وحدانی یا باهام راه میایی یا زندگی تو و پسرت رو تبدیل به جهنم میکنم. خدمتکار از سیمین که در اتاق خواب مشغول خواندن رُمان بود پرسید: ببخشید خانوم، فوتبال تموم شده تلویزیون رو خاموش کنم؟ سیمین گفت: آره... بازم این جلال جلوی تلویزیون خوابش برده! صداش کن بیاد سر جاش. خدمتکار گفت: ایشون نیم ساعتی میشه که توی اتاق آقا سامان هستن، در رو هم بستن. سیمین آهی کشید، کتاب رو کنار گذاشت، به سمت اتاق سامان رفت در رو باز کرد و با چهره مضطرب شوهرش مواجه شد: وااا تو انگاری یه طوربت میشه مرد! زده به سرت... اون از رفتار مشکوک عصر اینم از الان. چته راستشو بگو... چه گندی توی کارخونه زدی؟!
قسمت سی و هشتم
وقتی نیلوفر با چهره ای غمگین سوار وانت شد، ایرج با اعتراض پرسید: مگه قرار نبود غذا رو بدی و برگردی پس چرا یک ساعت طول کشید؟! نیلوفر جواب داد: من که برای بردن غذا پیشش نرفته بودم! قصدم صحبت بود تا به خونه اش برگرده و با پدرش آشتی کنه. ایرج گفت: ولی از چهره ات مشخصه که نتونستی قانعش کنی! این آقا سامان آدم خیلی مغروریه. نیلوفر با بغض گفت: نه ناراحتیم مربوط به اون نیست، بهمن با من تماس گرفت، میگه باید در ازای رازی که میدونه بهش حق السکوت بدم. ایرج ابروهاشو درهم کشید: شیطونه میگه این سری من برم کتکش بزنم ها. نیلوفر گفت: ازم میخواد به سامان بگم خونه اش رو به نامم بزنه. ایرج گفت: اگه از همون اول واقعیتو... نیلوفر حرفشو برید: بسه دیگه لطفاً تکرارش نکن، سامان اگه بفهمه همه چیز بهم میخوره. ایرج گفت: اگه ولت کنه خیلی بهتره تا این طور عذاب بکشی. در ضمن از چی می ترسی اون بهمن که مدرکی از ما نداره فقط ازم شنیده که عاشقت هستم. نیلوفر گفت: شناسنامه ما مهمترین مدرکه. ایرج گفت: یکی از دلایلی که نمیخواستم موقع عقد پیشت باشم گرفتن شناسنامه از برادر عروس به عنوان شاهد بود اما بازم جای نگرانی نیست، من قبل از رفتن با سامان صحبت میکنم تا این بهمن فرصت طلب رو سر جایش بنشونم. نیلوفر گفت: نمی تونی یه هفته دیگه صبر کنی؟ ایرج جواب داد: نه صاحبکار باهام تماس گرفته که هرچه سریعتر خودمو برسونم، چون ممکنه کار و جای خوابی که گیرم اومده از دست بدم. فردا قبل از سفر به شرکت سامان میرم و به این کابوس خاتمه میدم.
جلال بعداز شام مشغول تماشای فوتبال بود که گوشیش زنگ خورد، به محض دیدن نام بهمن سریع از جایش برخاست و به اتاق سامان رفت: ساعت یازده شب هم دست از سرم برنمیداری؟! بهمن گفت: سلام بابا جون قرار بود شام رو با پسرت بخوری، پس چی شد؟! ترسیدی یه شب خونه نباشی زنت کتکت بزنه! جلال گفت: مزخرف نگو... من از کسی نمی ترسم. تو زبون آدمیزاد سرت نمیشه احمق، اگه سیمین ماجرا رو بفهمه، من کارخونه رو از دست میدم، اونوقت چیزی به تو هم نمیرسه! بهمن گفت: چندین ماهه به همه میگی برام آپارتمان خریدی اما هنوز سندش رو به نامم نزدی، اختیارش دستم نیست، اجازه ندادی پریناز رو پیش خودم نگهش دارم، مجبورم کردی دلشو بشکونم و بیرونش کنم. ببین آقای جلال وحدانی یا باهام راه میایی یا زندگی تو و پسرت رو تبدیل به جهنم میکنم. خدمتکار از سیمین که در اتاق خواب مشغول خواندن رُمان بود پرسید: ببخشید خانوم، فوتبال تموم شده تلویزیون رو خاموش کنم؟ سیمین گفت: آره... بازم این جلال جلوی تلویزیون خوابش برده! صداش کن بیاد سر جاش. خدمتکار گفت: ایشون نیم ساعتی میشه که توی اتاق آقا سامان هستن، در رو هم بستن. سیمین آهی کشید، کتاب رو کنار گذاشت، به سمت اتاق سامان رفت در رو باز کرد و با چهره مضطرب شوهرش مواجه شد: وااا تو انگاری یه طوربت میشه مرد! زده به سرت... اون از رفتار مشکوک عصر اینم از الان. چته راستشو بگو... چه گندی توی کارخونه زدی؟!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
روز بعد وقتی سامان وارد شرکت شد پریناز رو در سالن دید، اما بدون توجه به او به اتاقش رفت. پریناز سریع داخل اومد و گفت: میدونم اخراج شدم و ازم متنفری، من دارم از تهران میرم اما قبل از رفتن وظیفه ام دونستم یه موضوعی رو بهت بگم. سامان پوزخندی زد و گفت: پس بهمن از خونه اش بیرونت کرد و دوباره آواره شدی! تو که تا دیروز پشتش مخفی بودی و شاخ و شونه می کشیدی. زود باش از اینجا برو من نه میخوام باهات حرف بزنم نه میخوام حرفتو بشنوم. پریناز گفت: از نیلوفر بپرس چرا فامیلی برادرش با خودش فرق داره، حتما الان میگی لابد مادرش دو دفعه ازدواج کرده اما بهت توصیه میکنم یه نگاه به شناسنامه هاشون بندازی اونوقت جواب این پرسش مشخص میشه. خدانگهدار. سامان گفت: هی صبر کن، تو از کجا میدونی؟! به خدا قسم اگه حرفت دروغ باشه روزگارت رو سیاه میکنم. پریناز گفت: همانطور که بهمن آمار منو درآورد و تحویل تو داد برای نیلوفر هم همین خواب رو دیده، مطمئنم روز عقد میخواد سوپرایزش کنه اما من دلم واست میسوزه و نمیخوام دوباره به خرج بیافتی.
سامان پس از شنیدن سخنان پریناز نفس در سینه اش حبس شد، دقایقی در اتاق قدم زد و سپس در رو گشود تا خارج بشه که ایرج رو مقابلش دید: سلام... آقای وحدانی، من امروز دارم از تهران میرم اما خواستم قبل از رفتن موضوعی رو خدمتت عرض کنم. سامان از آبدارچی خواست دوتا استکان چای با بیسکویت بیاره و سپس همراه ایرج به اتاقش برگشت: بفرمایید، پس بالاخره نیلوفر نتونست راضیتون کنه که برای عقد بمونید. بزارین دلیلش رو حدس بزنم چون می ترسید شناسنامه تون رو بشه و... ایرج حرف سامان رو نیمه تموم گذاشت: اتفاقاً خودم شخصاً شناسنامه ام رو برات آوردم تا اگه حرفهایی نابجا شنیدی زود قضاوت نکنی و به خواهرم تهمت هرزگی نزنی. اسم من ایرج طالب آبادیه و خواهرم نیلوفر رهنورد. سامان که با حیرت به ایرج چشم دوخته بود پرسید: از مادر یکی هستین؟ ایرج گفت: نه من و نیلوفر هیچ نسبت خونی نداریم. سامان ابروهاشو درهم فرو برد و گفت: پس چطور ادعا میکنی که نیلوفر خواهرت توئه؟ ایرج با لبخندی جواب داد: ما محرم رضاعی هستیم، مادر من فرزند دومش مُرده به دنیا اومد، اسما خانوم هم چون شیر کافی نداشت، نیلوفر شیر مادر منو خورد. از این طریق ما به هم محرم شدیم و خواهر و برادر محسوب میشیم. نیلوفر بعداز شنیدن ماجرای پریناز و تو می ترسید این قضیه رو مطرح کنه که مبادا حرفشو باور نکنی، بهمن هم میخواست به همین وسیله ازش حق السکوت بگیره اما من ترجیح دادم قبل از رفتن واقعیت رو از زبون خودم بشنوی، پس حالا که فهمیدی مراقب خواهرم باش تا با خیال راحت به دست تو بسپارمش و برم. سامان سرش رو به نشونه تایید تکون داد. وقتی ایرج از ساختمون شرکت خارج شد با نیلوفر تماس گرفت: دیگه نگران تهدید بهمن نباش من حلش کردم، از این به بعد فقط به زندگی و خوشبختیت فکر کن. نیلوفر اشک شوق در چشمانش حلقه بست و گفت: ایرج تو آنقدر خوبی که با هیچ کلمه ای نمیشه توصیفش کرد.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
سامان پس از شنیدن سخنان پریناز نفس در سینه اش حبس شد، دقایقی در اتاق قدم زد و سپس در رو گشود تا خارج بشه که ایرج رو مقابلش دید: سلام... آقای وحدانی، من امروز دارم از تهران میرم اما خواستم قبل از رفتن موضوعی رو خدمتت عرض کنم. سامان از آبدارچی خواست دوتا استکان چای با بیسکویت بیاره و سپس همراه ایرج به اتاقش برگشت: بفرمایید، پس بالاخره نیلوفر نتونست راضیتون کنه که برای عقد بمونید. بزارین دلیلش رو حدس بزنم چون می ترسید شناسنامه تون رو بشه و... ایرج حرف سامان رو نیمه تموم گذاشت: اتفاقاً خودم شخصاً شناسنامه ام رو برات آوردم تا اگه حرفهایی نابجا شنیدی زود قضاوت نکنی و به خواهرم تهمت هرزگی نزنی. اسم من ایرج طالب آبادیه و خواهرم نیلوفر رهنورد. سامان که با حیرت به ایرج چشم دوخته بود پرسید: از مادر یکی هستین؟ ایرج گفت: نه من و نیلوفر هیچ نسبت خونی نداریم. سامان ابروهاشو درهم فرو برد و گفت: پس چطور ادعا میکنی که نیلوفر خواهرت توئه؟ ایرج با لبخندی جواب داد: ما محرم رضاعی هستیم، مادر من فرزند دومش مُرده به دنیا اومد، اسما خانوم هم چون شیر کافی نداشت، نیلوفر شیر مادر منو خورد. از این طریق ما به هم محرم شدیم و خواهر و برادر محسوب میشیم. نیلوفر بعداز شنیدن ماجرای پریناز و تو می ترسید این قضیه رو مطرح کنه که مبادا حرفشو باور نکنی، بهمن هم میخواست به همین وسیله ازش حق السکوت بگیره اما من ترجیح دادم قبل از رفتن واقعیت رو از زبون خودم بشنوی، پس حالا که فهمیدی مراقب خواهرم باش تا با خیال راحت به دست تو بسپارمش و برم. سامان سرش رو به نشونه تایید تکون داد. وقتی ایرج از ساختمون شرکت خارج شد با نیلوفر تماس گرفت: دیگه نگران تهدید بهمن نباش من حلش کردم، از این به بعد فقط به زندگی و خوشبختیت فکر کن. نیلوفر اشک شوق در چشمانش حلقه بست و گفت: ایرج تو آنقدر خوبی که با هیچ کلمه ای نمیشه توصیفش کرد.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت سی و نهم
سامان پس از رفتن ایرج با نیلوفر تماس گرفت: سلام داداشت همین الان اینجا بود، همه چیز رو در مورد نسبت خودش باهات تعریف کرد، بعدش تو رو به من سپرد و رفت. نیلوفر گفت: میدونم منم قبل از تماست داشتم باهاش حرف میزدم، دلم میخواست خودم واقعیت رو برات تعریف کنم اما نمیدونم بهمن از کجا فهمید و تهدیدم کرد، منم ترسیدم که حرفمو باور نکنی. سامان گفت: یه جورایی بهت حق میدم چون وقتی از پریناز شنیدم شماها هیچ نسبت خونی باهم ندارید عصبانی شدم و میخواستم بیام ازت توضیح بخوام که ایرج به موقع رسید، بگذریم... میگم اگه احساس تنهایی میکنی میتونی مدتِ قبل از عقد رو با خانواده ما بگذرونی، به قدر کافی هم توی خونه مون اتاق داریم. نیلوفر گفت: نه ممنون من همینجا راحتم، نهایتش کمتر از دو هفته دیگه بهم می رسیم، با مادرت صحبت کن اگه تمایل داشت صدف رو بفرسته پیش من. آخه ما بهترین زن داداش و خواهر شوهر دنیاییم. سامان گفت: اگه یه وقت بهمن باهات تماس گرفت جوابشو نده و بلاکش کن. کاش آدم با پول میتونست این بشر رو از سر خودش باز کنه اما متاسفانه هرچه بهش بدی حریص تر میشه. در ضمن پریناز هم امروز داره از تهران میره، بهمن حتی به اونم وفا نکرد، اونوقت خواهر ساده لوح من هنوزم بهش دل بسته. نیلوفر گفت: همه این مسائل به کنار، تو دیشب بهم قول دادی امروز برای ناهار برمیگردی پیش خانواده ات و با پدرت آشتی میکنی، یادت که نرفته. سامان گفت: باشه اگه با برگشتن من به خونه مشکلات حل میشه حرفی ندارم!
پریناز وارد ترمینال مسافربری شده بود که گوشیش زنگ خورد، با دیدن نام بهمن با اعتراض پرسید: چیه... واسه چی بهم زنگ زدی، حتما آقا جلال خواسته بدونه زنده ام یا مرده؟! بهمن جواب داد: نه پرپری جون این بار واسه دلِ خودم زنگ زدم، از بابت رفتار زشت دیروزم ازت عذرخواهی میکنم، منو ببخش. پریناز گفت: تو روانیه بهمن... یه آدم دو شخصیتی! صبح ازم عذرخواهی میکنی عصر منو میزنی، دیگه دست از سرم بردار... از اولش اشتباه کردم برگشتم تهران، الانم دارم میرم شهرستان، اینجا اجاره خونه ها خیلی بالاست و من از پسش برنمیام. بهمن گفت: خواهش میکنم نرو همونجا که هستی بمون تا بیام دنبالت، تو اگه شهرستان هم برگردی کسی رو نداری! پریناز گفت: آها مثلا الان نگرانم شدی... پس چطور دلت اومد یه زن تنها رو از خونه ات پرتش کنی بیرون، به این فکر نکردی شبها رو کجا باید بخوابه؟! بهمن گفت: غلط کردم، اصلا وقتی اومدم پیشت هرچه خواستی منو بزن، فقط نرو و منتظرم بمون.
قسمت سی و نهم
سامان پس از رفتن ایرج با نیلوفر تماس گرفت: سلام داداشت همین الان اینجا بود، همه چیز رو در مورد نسبت خودش باهات تعریف کرد، بعدش تو رو به من سپرد و رفت. نیلوفر گفت: میدونم منم قبل از تماست داشتم باهاش حرف میزدم، دلم میخواست خودم واقعیت رو برات تعریف کنم اما نمیدونم بهمن از کجا فهمید و تهدیدم کرد، منم ترسیدم که حرفمو باور نکنی. سامان گفت: یه جورایی بهت حق میدم چون وقتی از پریناز شنیدم شماها هیچ نسبت خونی باهم ندارید عصبانی شدم و میخواستم بیام ازت توضیح بخوام که ایرج به موقع رسید، بگذریم... میگم اگه احساس تنهایی میکنی میتونی مدتِ قبل از عقد رو با خانواده ما بگذرونی، به قدر کافی هم توی خونه مون اتاق داریم. نیلوفر گفت: نه ممنون من همینجا راحتم، نهایتش کمتر از دو هفته دیگه بهم می رسیم، با مادرت صحبت کن اگه تمایل داشت صدف رو بفرسته پیش من. آخه ما بهترین زن داداش و خواهر شوهر دنیاییم. سامان گفت: اگه یه وقت بهمن باهات تماس گرفت جوابشو نده و بلاکش کن. کاش آدم با پول میتونست این بشر رو از سر خودش باز کنه اما متاسفانه هرچه بهش بدی حریص تر میشه. در ضمن پریناز هم امروز داره از تهران میره، بهمن حتی به اونم وفا نکرد، اونوقت خواهر ساده لوح من هنوزم بهش دل بسته. نیلوفر گفت: همه این مسائل به کنار، تو دیشب بهم قول دادی امروز برای ناهار برمیگردی پیش خانواده ات و با پدرت آشتی میکنی، یادت که نرفته. سامان گفت: باشه اگه با برگشتن من به خونه مشکلات حل میشه حرفی ندارم!
پریناز وارد ترمینال مسافربری شده بود که گوشیش زنگ خورد، با دیدن نام بهمن با اعتراض پرسید: چیه... واسه چی بهم زنگ زدی، حتما آقا جلال خواسته بدونه زنده ام یا مرده؟! بهمن جواب داد: نه پرپری جون این بار واسه دلِ خودم زنگ زدم، از بابت رفتار زشت دیروزم ازت عذرخواهی میکنم، منو ببخش. پریناز گفت: تو روانیه بهمن... یه آدم دو شخصیتی! صبح ازم عذرخواهی میکنی عصر منو میزنی، دیگه دست از سرم بردار... از اولش اشتباه کردم برگشتم تهران، الانم دارم میرم شهرستان، اینجا اجاره خونه ها خیلی بالاست و من از پسش برنمیام. بهمن گفت: خواهش میکنم نرو همونجا که هستی بمون تا بیام دنبالت، تو اگه شهرستان هم برگردی کسی رو نداری! پریناز گفت: آها مثلا الان نگرانم شدی... پس چطور دلت اومد یه زن تنها رو از خونه ات پرتش کنی بیرون، به این فکر نکردی شبها رو کجا باید بخوابه؟! بهمن گفت: غلط کردم، اصلا وقتی اومدم پیشت هرچه خواستی منو بزن، فقط نرو و منتظرم بمون.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
پریناز پرسید: خب گیریم که من موندم بعدش چی؟! چه تضمینی هست که دوباره منو از خونه بیرون نیاندازی؟! بهمن گفت: تصمیم دارم حقمو از جلال بگیرم، بعدش عقدت میکنم و میریم یه شهر دیگه که هیچکدومشون پیدامون نکنن. پریناز پوزخندی زد: هیچ کدوم از کارهات مثل آدمیزاد نیست... خدا میدونه
باز چه نقشه ای برام کشیدی، حتما قراره صبح عقد کنیم و عصر ازهم جدا بشیم! برو پی کارت دیوونه، من که میدونم تو هنوزم عاشق صدفی، دیروز هم که من خونه نبودم اون پیشت بوده. بهمن گفت: آره صدف اومده بوده اما من قصد ندارم باهاش ازدواج کنم، اگه یکمی صبر داشته باشی میام و همه چیز رو برات تعریف میکنم. این چند وقته خیلی فکر کردم تو تنها زنی هستی که میتونم به عنوان شریک زندگیم رویش حساب کنم. پریناز گفت: ای خدا باز داری خرم میکنی و منم که زود خام حرفهات میشم. به جهنم این بار هم بهت اعتماد میکنم، من روی نیمکت درب ورودی ترمینال منتظرت میشینم تا بیایی ولی اگه دیر کنی میرم ها. بهمن گفت: امشب واست یه لازانیا بپزم انگشتهاتو هم باهاش بخوری. پریناز خندید: آره ارواح عمه نداشتت، مگه تو جز لازانیا غذای دیگه هم بلدی بپزی!!!
پریناز بیش از دو ساعت منتظر بهمن شد و با خودش گفت: نیگاه تو رو خدا ببین پسره چطور منو سر کار گذاشته، لابد الانم روی کاناپه دراز کشیده و داره بهم میخنده! سپس با او تماس گرفت اما پاسخی دریافت نکرد، خواست تا زمان و مقصد اتوبوس بعدی رو بپرسه که ناگهان در دلش شور عجیبی افتاد: لعنت خدا بر شیطون... آخه پریناز چرا عاشقش شدی! او از همانجا تاکسی گرفت و خودشو به آپارتمان بهمن رسوند. علاوه بر اینکه همچنان موبایلش پاسخگو نبود، وقتی زنگ در رو هم فشرد و جوابی دریافت نکرد، بر دلشوره اش افزوده شد با توجه به اینکه هنوز کلید آپارتمان رو به بهمن برنگردونده بود وارد ساختمان شد و سپس درب واحد مربوطه رو گشود: آهای بهمن... تو خونه ای؟ هی کجایی نکنه باز یه بلایی سرِ خودت آوردی. او با اضطراب طول سالن رو طی کرد و خواست به سمت اتاق خواب بره که ناگهان نگاهش به طرف آشپزخونه چرخید، روی پیشخوان چند نایلون حاوی گوجه فرنگی، پیاز و بسته هایی از پنیر پیتزا، قارچ و لازانیا بود: ای بابا اون پنیر که همش از دست رفت، حداقل بگذارش داخل یخچال... معلوم نیست خودش کدوم گوریه! اما وقتی وارد آشپزخونه شد، صندلی رو افتاده و بهمن رو زیر میز یافت. دستهاشو به کمرش زد: پاشو مسخره... میخواستی منو بکشونی اینجا که بالاخره موفق شدی. چه کنم که من احمقم عاشقت شدم. هی بهمن پاشو دیگه داری اذیتم میکنی ها. اما وقتی توجه اش به تعدادی قرص و لیوانی آبمیوه بر روی میز جلب شد، ترس وجودش رو فرا گرفت، دست لرزونش رو به طرف بهمن برد و وقتی بدن سرد او رو لمس کرد اشک از چشمانش سرازیر شد.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
باز چه نقشه ای برام کشیدی، حتما قراره صبح عقد کنیم و عصر ازهم جدا بشیم! برو پی کارت دیوونه، من که میدونم تو هنوزم عاشق صدفی، دیروز هم که من خونه نبودم اون پیشت بوده. بهمن گفت: آره صدف اومده بوده اما من قصد ندارم باهاش ازدواج کنم، اگه یکمی صبر داشته باشی میام و همه چیز رو برات تعریف میکنم. این چند وقته خیلی فکر کردم تو تنها زنی هستی که میتونم به عنوان شریک زندگیم رویش حساب کنم. پریناز گفت: ای خدا باز داری خرم میکنی و منم که زود خام حرفهات میشم. به جهنم این بار هم بهت اعتماد میکنم، من روی نیمکت درب ورودی ترمینال منتظرت میشینم تا بیایی ولی اگه دیر کنی میرم ها. بهمن گفت: امشب واست یه لازانیا بپزم انگشتهاتو هم باهاش بخوری. پریناز خندید: آره ارواح عمه نداشتت، مگه تو جز لازانیا غذای دیگه هم بلدی بپزی!!!
پریناز بیش از دو ساعت منتظر بهمن شد و با خودش گفت: نیگاه تو رو خدا ببین پسره چطور منو سر کار گذاشته، لابد الانم روی کاناپه دراز کشیده و داره بهم میخنده! سپس با او تماس گرفت اما پاسخی دریافت نکرد، خواست تا زمان و مقصد اتوبوس بعدی رو بپرسه که ناگهان در دلش شور عجیبی افتاد: لعنت خدا بر شیطون... آخه پریناز چرا عاشقش شدی! او از همانجا تاکسی گرفت و خودشو به آپارتمان بهمن رسوند. علاوه بر اینکه همچنان موبایلش پاسخگو نبود، وقتی زنگ در رو هم فشرد و جوابی دریافت نکرد، بر دلشوره اش افزوده شد با توجه به اینکه هنوز کلید آپارتمان رو به بهمن برنگردونده بود وارد ساختمان شد و سپس درب واحد مربوطه رو گشود: آهای بهمن... تو خونه ای؟ هی کجایی نکنه باز یه بلایی سرِ خودت آوردی. او با اضطراب طول سالن رو طی کرد و خواست به سمت اتاق خواب بره که ناگهان نگاهش به طرف آشپزخونه چرخید، روی پیشخوان چند نایلون حاوی گوجه فرنگی، پیاز و بسته هایی از پنیر پیتزا، قارچ و لازانیا بود: ای بابا اون پنیر که همش از دست رفت، حداقل بگذارش داخل یخچال... معلوم نیست خودش کدوم گوریه! اما وقتی وارد آشپزخونه شد، صندلی رو افتاده و بهمن رو زیر میز یافت. دستهاشو به کمرش زد: پاشو مسخره... میخواستی منو بکشونی اینجا که بالاخره موفق شدی. چه کنم که من احمقم عاشقت شدم. هی بهمن پاشو دیگه داری اذیتم میکنی ها. اما وقتی توجه اش به تعدادی قرص و لیوانی آبمیوه بر روی میز جلب شد، ترس وجودش رو فرا گرفت، دست لرزونش رو به طرف بهمن برد و وقتی بدن سرد او رو لمس کرد اشک از چشمانش سرازیر شد.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت چهل
پریناز گریه کنان گفت: پاشو بهمن... پاشو نامرد مگه قول نداده بودی که میخوای باهام ازدواج کنی. من که داشتم می رفتم تو اصرار کردی بمونم، چرا؟ که شاهد مرگت باشم! که اینطور بیرحمانه تنهام بگذاری! او مدتی کنار جسم بی جان بهمن نشست و گریست سپس موبایلش رو از کیفش برداشت تا با اورژانس تماس بگیره اما نگاهش رو طرف خریدهای روی پیشخوان چرخوند و گفت: نه محاله بهمن خودکشی کرده باشه، اون میخواست بیاد دنبالم و واسم شام بپزه، حتما کار سامانه... وای خدای من ای کاش صبح ماجرای نیلوفر و برادر قلابی اش رو مطرح نمیکردم دفعه قبل هم بخاطر حرفهای من کتک خورد... اما سامان حق نداشت بکشتش. سرانجام او به این نتیجه رسید که با پلیس تماس بگیره: الو یکی کشته شده، لطفاً آدرس رو یادداشت بفرمایید.
نیلوفر که پس از رفتن ایرج احساس دلتنگی میکرد به تصویر مشترکش با او چشم دوخته شده بود که سامان تماس گرفت: عزیزم آماده شو که دارم میام دنبالت، شام خونه ما دعوتی. ناهار رو به تنهایی خوردم اما بنابه درخواستت تصمیم گرفتم به آغوش گرم خانواده برگردم. نیلوفر گفت: تصمیم درستی گرفتی عزیزم، داشتن خانواده و احترام به بزرگترها خیلی مهمه، وقتی به یاد مادرم می افتم که بخاطر موضوعات جزئی باهاش دعوا میکردم به خودم لعنت می فرستم. باید سعی کنی بعداز ازدواج هم مرتب بهشون سر بزنی تا جای خالیت رو حس نکنن. سامان گفت: خدارو شکر میکنم که تو رو سر راه من قرار داد. واقعا که هیچ کارش بدون دلیل نیست چون اگه از پریناز جدا نمیشدم همچین جواهری نصیبم نمیشد. نیلوفر خندید: دیگه داری اغراق میکنی.
همینکه صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس شنیده شد، ساکنین آپارتمان از روی کنجکاوی سرشون رو از پنجره بیرون انداختند و همهمه ای در گرفت. سرانجام یکی از زنهای همسایه از واحدش خارج و از ماموری که درحال ورود به آسانسور بود پرسید: ببخشید سرکار چه اتفاقی افتاده؟ چیزی دزدیده شده یا کسی رو کشتن؟! مامور جواب داد: به ما گزارش یه قتل در طبقه هفتم ساختمون رو دادند. پس از بررسی و تایید اگه نیاز بود برای تکمیل تحقیقات از ساکنین اینجا هم پرسش هایی به عمل میاد. زن لبشو گزید به داخل منزل برگشت و خطاب به شوهرش گفت: وای رستم به گمونم اون پسره که طبقه هفتمه کشته شده. یادته دیروز برات تعریف کردم یکی چاقو به دست جلوی در تهدیدش میکرد! حتما امروز رفته سراغش و سرشو از تنش جدا کرده!
قسمت چهل
پریناز گریه کنان گفت: پاشو بهمن... پاشو نامرد مگه قول نداده بودی که میخوای باهام ازدواج کنی. من که داشتم می رفتم تو اصرار کردی بمونم، چرا؟ که شاهد مرگت باشم! که اینطور بیرحمانه تنهام بگذاری! او مدتی کنار جسم بی جان بهمن نشست و گریست سپس موبایلش رو از کیفش برداشت تا با اورژانس تماس بگیره اما نگاهش رو طرف خریدهای روی پیشخوان چرخوند و گفت: نه محاله بهمن خودکشی کرده باشه، اون میخواست بیاد دنبالم و واسم شام بپزه، حتما کار سامانه... وای خدای من ای کاش صبح ماجرای نیلوفر و برادر قلابی اش رو مطرح نمیکردم دفعه قبل هم بخاطر حرفهای من کتک خورد... اما سامان حق نداشت بکشتش. سرانجام او به این نتیجه رسید که با پلیس تماس بگیره: الو یکی کشته شده، لطفاً آدرس رو یادداشت بفرمایید.
نیلوفر که پس از رفتن ایرج احساس دلتنگی میکرد به تصویر مشترکش با او چشم دوخته شده بود که سامان تماس گرفت: عزیزم آماده شو که دارم میام دنبالت، شام خونه ما دعوتی. ناهار رو به تنهایی خوردم اما بنابه درخواستت تصمیم گرفتم به آغوش گرم خانواده برگردم. نیلوفر گفت: تصمیم درستی گرفتی عزیزم، داشتن خانواده و احترام به بزرگترها خیلی مهمه، وقتی به یاد مادرم می افتم که بخاطر موضوعات جزئی باهاش دعوا میکردم به خودم لعنت می فرستم. باید سعی کنی بعداز ازدواج هم مرتب بهشون سر بزنی تا جای خالیت رو حس نکنن. سامان گفت: خدارو شکر میکنم که تو رو سر راه من قرار داد. واقعا که هیچ کارش بدون دلیل نیست چون اگه از پریناز جدا نمیشدم همچین جواهری نصیبم نمیشد. نیلوفر خندید: دیگه داری اغراق میکنی.
همینکه صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس شنیده شد، ساکنین آپارتمان از روی کنجکاوی سرشون رو از پنجره بیرون انداختند و همهمه ای در گرفت. سرانجام یکی از زنهای همسایه از واحدش خارج و از ماموری که درحال ورود به آسانسور بود پرسید: ببخشید سرکار چه اتفاقی افتاده؟ چیزی دزدیده شده یا کسی رو کشتن؟! مامور جواب داد: به ما گزارش یه قتل در طبقه هفتم ساختمون رو دادند. پس از بررسی و تایید اگه نیاز بود برای تکمیل تحقیقات از ساکنین اینجا هم پرسش هایی به عمل میاد. زن لبشو گزید به داخل منزل برگشت و خطاب به شوهرش گفت: وای رستم به گمونم اون پسره که طبقه هفتمه کشته شده. یادته دیروز برات تعریف کردم یکی چاقو به دست جلوی در تهدیدش میکرد! حتما امروز رفته سراغش و سرشو از تنش جدا کرده!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
پریناز به محض ورود مامورین آنها رو به طرف آشپزخونه هدایت کرد و با بغض گفت: در ظاهر ممکنه خودکشی باشه اما من مطمئنم که یکی توی آبمیوه اش سم ریخته. متاسفانه وقتی رسیدم دیگه بدنش سرد شده بود و کاری از دستم برنیومد تا برای نجاتش انجام بدم. مامور پرسید: شما اینجا زندگی میکنین؟ پریناز جواب داد: بله اما به دو هفته نمی رسه، دیروز باهم دچار اختلاف شدیم و امروز هم میخواستم برم شهرستان اما بعدش بهمن باهام تماس ازم عذرخواهی کرد و بهم پیشنهاد ازدواج داد، قرار بود بیاد عقبم و بَرَم گردونه اما هرچه منتظر شدم ازش خبری نشد، منم ترسیدم نکنه بلایی سرش اومده باشه بنابراین خودم برگشتم و چون کلید اینجا رو هنوز داشتم وارد شدم و... گریه سخنان پریناز رو نیمه تموم گذشت. مامور گفت: پس حتما علت کبودی روی بازو و صورتش رو می دونید. پریناز درحالیکه اشکهایش رو پاک میکرد جواب داد: بله یکی به اسم سامان وحدانی اومد اینجا و کتکش زد و چون پدر طرف قیّمش بوده بهمن خودشو مدیونش میدونست هیچ عکس العملی نشون نداد، اگه چک بفرمایید جای مشتهاش روی کمر و شکمش هم مشخصه. مامور پرسید: یعنی الان شما ادعا دارید بهمن فرشچی توسط سامان وحدانی به قتل رسیده؟! پریناز گفت: بله، لطفا یه نگاه به روی پیشخون بندازین، به نظرتون کسی که بخواد خودکشی کنه برای شام میره خرید و به دختر مورد علاقه اش پیشنهاد ازدواج میده؟! مامور گفت: بسیار خوب همراه ما به کلانتری بیاین که اظهاراتتون رو ثبت کنید، جسد هم برای پیگیری به پزشکی قانونی انتقال داده میشه. پریناز همراه ماموران درحال خروج از ساختمان بود که زن همسایه شوهرش رو صدا کرد: رستم بیا اینجا رو ببین یعنی این دختره کشتتش؟! یادته اون هفته که دیدمش بهت گفتم مشکوک میزنه. شوهرش ابروهاشو درهم فرو برد: به تو چه زن مگه پلیسی؟! هی این مشکوکه اون مشکوکه! از وقتی نقوی مدیر ساختمون شده همه چیز بهم ریخته کی میره و کی میاد مشخص نیست! سه ماهه دوربین مداربسته خرابه و هنوزم فکری براش نکرده باقی همسایه ها هم از اون بی خیال تر. حتما باید همچین اتفاقاتی رخ بده، بترسن و تکونی به خودشون بدن. اگه تا پایان سال اوضاع تغییر نکرد می فروشیم و میریم جایی که نگهبان داشته باشه.
سامان که همراه نیلوفر به منزل پدریش رسید، از مادرش پرسید: پس بابا کجاست؟ سیمین جواب داد: نمیدونم جدیداً چش شده، ظهری که برگشت یه سره رفت توی اتاقش و خوابید. از دیروز مشکوک میزنه به گمونم یه اتفاقی واسه کارخونه افتاده و داره ازم پنهونش میکنه حالا که تو برای آشتی اومدی از زیر زبونش بکش. می ترسم یه وقت بفهمم که دیر شده باشه. سامان گفت: چشم میگم ولی با اخلاقش که بهتر از من آشنایی وقتی حرفی رو بخواد پنهون کنه هیچ جوره نمیشه کشف کرد. چرا با یاوری تماس نمیگیری اون که از زیر و بم کارخونه خبر داره! سیمین گفت: حس میکنم مخفیانه داره با یکی قرارداد می بنده. جدیداً میره توی اتاق و تلفنی باهاش پچ پچ میکنه. سامان خندید: پس لابد طرف زنه! نیلوفر به نزد صدف رفت او رو در آغوش کشید و گفت: سلام حال رفیق ما چطوره؟ باز که اخمهات توهمه؟ صدف جواب داد: از مامان دلخورم، چی میشد واسه شامِ امشب بهمن رو هم دعوت میکرد. من در رسیدن تو به سامان کلی تلاش کردم اما اون نه تنها برای رسیدنم به بهمن هیچ کمکی نمیکنه بلکه کتکش هم میزنه و با چاقو میره سراغش که بکشتش! نیلوفر گفت: عزیزم آخه من بهت چی بگم. بهمن اون بتی ازش در ذهنت ساختی نیست. صدف رویش رو ازش برگردوند و با طعنه گفت: چون می خواست رازتو برای داداشم فاش کنه این حرفها رو میزنی. نیلوفر قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت: اما من و سامان دیگه هیچ موضوعی رو برای پنهون کردن ازهم نداریم. یه سوءتفاهمی درحال شکل گیری بود که برطرف شد. حالا بیا بریم پیش سیمین خانوم و قبل از سامان که اومده با پدرش آشتی کنه، آشتی کنی. همین که همگی دور میز شام جمع شدند، صدای زنگِ در شنیده شد، صدف با هیجان خاصی به سمت آیفون تصویری دوید: حتما بهمن اومده. سیمین متحیرانه از دخترش پرسید: واقعا بهمن اومده؟ صدف با بغض جواب داد: نه پلیس اومده.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
سامان که همراه نیلوفر به منزل پدریش رسید، از مادرش پرسید: پس بابا کجاست؟ سیمین جواب داد: نمیدونم جدیداً چش شده، ظهری که برگشت یه سره رفت توی اتاقش و خوابید. از دیروز مشکوک میزنه به گمونم یه اتفاقی واسه کارخونه افتاده و داره ازم پنهونش میکنه حالا که تو برای آشتی اومدی از زیر زبونش بکش. می ترسم یه وقت بفهمم که دیر شده باشه. سامان گفت: چشم میگم ولی با اخلاقش که بهتر از من آشنایی وقتی حرفی رو بخواد پنهون کنه هیچ جوره نمیشه کشف کرد. چرا با یاوری تماس نمیگیری اون که از زیر و بم کارخونه خبر داره! سیمین گفت: حس میکنم مخفیانه داره با یکی قرارداد می بنده. جدیداً میره توی اتاق و تلفنی باهاش پچ پچ میکنه. سامان خندید: پس لابد طرف زنه! نیلوفر به نزد صدف رفت او رو در آغوش کشید و گفت: سلام حال رفیق ما چطوره؟ باز که اخمهات توهمه؟ صدف جواب داد: از مامان دلخورم، چی میشد واسه شامِ امشب بهمن رو هم دعوت میکرد. من در رسیدن تو به سامان کلی تلاش کردم اما اون نه تنها برای رسیدنم به بهمن هیچ کمکی نمیکنه بلکه کتکش هم میزنه و با چاقو میره سراغش که بکشتش! نیلوفر گفت: عزیزم آخه من بهت چی بگم. بهمن اون بتی ازش در ذهنت ساختی نیست. صدف رویش رو ازش برگردوند و با طعنه گفت: چون می خواست رازتو برای داداشم فاش کنه این حرفها رو میزنی. نیلوفر قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت: اما من و سامان دیگه هیچ موضوعی رو برای پنهون کردن ازهم نداریم. یه سوءتفاهمی درحال شکل گیری بود که برطرف شد. حالا بیا بریم پیش سیمین خانوم و قبل از سامان که اومده با پدرش آشتی کنه، آشتی کنی. همین که همگی دور میز شام جمع شدند، صدای زنگِ در شنیده شد، صدف با هیجان خاصی به سمت آیفون تصویری دوید: حتما بهمن اومده. سیمین متحیرانه از دخترش پرسید: واقعا بهمن اومده؟ صدف با بغض جواب داد: نه پلیس اومده.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت چهل و یکم
سیمین ابروهایش رو بالا داد و از پشت میز برخاست: لابد زنگ واحد ما رو اشتباهی زدند، سپس به سمت آیفون رفت: سلام بفرمایید چه مشکلی پیش اومده؟ مامور جواب داد: لطفاً به آقای سامان وحدانی بگید تشریف بیارن پایین. سیمین با تعجب نگاهی به بقیه انداخت و گفت: بله همین الان میگم بیاد. نیلوفر پرسید: چه اتفاقی افتاده؟! با کی کار دارن؟ سیمین شونه هاشو بالا انداخت: نمیدونم... میگه سامان رو میخواد. سامان با لبخندی میز شام رو ترک کرد: تا شما برنج بکشین، برمیگردم. سیمین از صدف پرسید: ببینم تو که از بهمن نخواستی بخاطر کتک کاری از داداشت شکایت کنه؟! صدف گفت: نه اگه اون میخواست شکایت کنه همون روزی که کتک خورد میکرد. سامان جلوی درب پارکینگ حاضر شد و گفت: سلام سرکار من سامان وحدانی هستم، مشکلی پیش اومده؟ مامور جواب داد: شما شاکی دارید و باید برای پاسخگویی به یک سری شبهات همراه ما به کلانتری بیاین. سامان پرسید: کی ازم شکایت کرده؟! بهمن فرشچی؟ مامور گفت: نخیر، این فردی که نام بردید امروز فوت شده و خانوم پریناز ستوده از شما به جرم قتل ایشون شکایت کرده. سامان که از شنیدن خبر مرگ بهمن شوکه شده بود با لکنت گفت: ب...بهمن... مُرده! نه... نه... این امکان نداره. چطوری؟! مامور به ماشین پلیس اشاره کرد: به کلانتری که بیایید، اونجا همه چیز مشخص میشه. سامان اشک در چشمانش حلقه بست و با بغض گفت: بسیار خوب، اجازه بدید به خانواده ام اطلاع بدم و بعدش در اختیار شما هستم.
همگی پشت میز شام نشسته بودند که سامان با حالتی غمزده وارد خونه شد، برای لحظه ای نگاه او به نگاه مضطرب پدرش گره خورد و سپس گفت: من باید همراه پلیس برم. سیمین پرسید: پس یعنی واقعا اون بهمن چشم سفید ازت شکایت کرده؟ سامان با لحنی بغض آلود جواب داد: نه مامان... متاسفانه بهمن مُرده و پریناز... هنوز سخنش تمام نشده بود که صدف جیغ کشید و از هوش رفت. نیلوفر فوری به سمتش دوید: صدف... صدف جون. لطفا یکی با اورژانس تماس بگیره. سیمین که نیز از شنیدن این خبر شوکه شده بود به سامان گفت: باشه... باشه تو برو پسرم. سامان کت و موبایلش رو برداشت و به نیلوفر گفت: لطفا مراقب صدف باش تا من برگردم. وقتی سامان رفت، سیمین به شوهرش که همچنان پشت میز در سکوت نشسته بود با اعتراض گفت: تو چرا عینهو مجسمه اینجا نشستی و هیچی نمیگی مرد؟! زود باش برو ببین سامان رو کدوم کلانتری دارن می برن! جلال با حالتی سردرگم و قاشق به دست از روی صندلی برخاست که سیمین گفت: اون قاشق رو با خودت داری کجا می بری؟! تو رو خدا، ببین چه به روز خانواده مون اومده... این بهمن زنده و مُرده اش دست از سر ما برنمیداره!
قسمت چهل و یکم
سیمین ابروهایش رو بالا داد و از پشت میز برخاست: لابد زنگ واحد ما رو اشتباهی زدند، سپس به سمت آیفون رفت: سلام بفرمایید چه مشکلی پیش اومده؟ مامور جواب داد: لطفاً به آقای سامان وحدانی بگید تشریف بیارن پایین. سیمین با تعجب نگاهی به بقیه انداخت و گفت: بله همین الان میگم بیاد. نیلوفر پرسید: چه اتفاقی افتاده؟! با کی کار دارن؟ سیمین شونه هاشو بالا انداخت: نمیدونم... میگه سامان رو میخواد. سامان با لبخندی میز شام رو ترک کرد: تا شما برنج بکشین، برمیگردم. سیمین از صدف پرسید: ببینم تو که از بهمن نخواستی بخاطر کتک کاری از داداشت شکایت کنه؟! صدف گفت: نه اگه اون میخواست شکایت کنه همون روزی که کتک خورد میکرد. سامان جلوی درب پارکینگ حاضر شد و گفت: سلام سرکار من سامان وحدانی هستم، مشکلی پیش اومده؟ مامور جواب داد: شما شاکی دارید و باید برای پاسخگویی به یک سری شبهات همراه ما به کلانتری بیاین. سامان پرسید: کی ازم شکایت کرده؟! بهمن فرشچی؟ مامور گفت: نخیر، این فردی که نام بردید امروز فوت شده و خانوم پریناز ستوده از شما به جرم قتل ایشون شکایت کرده. سامان که از شنیدن خبر مرگ بهمن شوکه شده بود با لکنت گفت: ب...بهمن... مُرده! نه... نه... این امکان نداره. چطوری؟! مامور به ماشین پلیس اشاره کرد: به کلانتری که بیایید، اونجا همه چیز مشخص میشه. سامان اشک در چشمانش حلقه بست و با بغض گفت: بسیار خوب، اجازه بدید به خانواده ام اطلاع بدم و بعدش در اختیار شما هستم.
همگی پشت میز شام نشسته بودند که سامان با حالتی غمزده وارد خونه شد، برای لحظه ای نگاه او به نگاه مضطرب پدرش گره خورد و سپس گفت: من باید همراه پلیس برم. سیمین پرسید: پس یعنی واقعا اون بهمن چشم سفید ازت شکایت کرده؟ سامان با لحنی بغض آلود جواب داد: نه مامان... متاسفانه بهمن مُرده و پریناز... هنوز سخنش تمام نشده بود که صدف جیغ کشید و از هوش رفت. نیلوفر فوری به سمتش دوید: صدف... صدف جون. لطفا یکی با اورژانس تماس بگیره. سیمین که نیز از شنیدن این خبر شوکه شده بود به سامان گفت: باشه... باشه تو برو پسرم. سامان کت و موبایلش رو برداشت و به نیلوفر گفت: لطفا مراقب صدف باش تا من برگردم. وقتی سامان رفت، سیمین به شوهرش که همچنان پشت میز در سکوت نشسته بود با اعتراض گفت: تو چرا عینهو مجسمه اینجا نشستی و هیچی نمیگی مرد؟! زود باش برو ببین سامان رو کدوم کلانتری دارن می برن! جلال با حالتی سردرگم و قاشق به دست از روی صندلی برخاست که سیمین گفت: اون قاشق رو با خودت داری کجا می بری؟! تو رو خدا، ببین چه به روز خانواده مون اومده... این بهمن زنده و مُرده اش دست از سر ما برنمیداره!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
با رسیدن آمبولانس سیمین فقط همراه دخترش به بیمارستان رفت، نیلوفر به جلال که درحال ترک منزل بود گفت: میشه منم همراهتون بیام؟ آخه نگران وضعیت سامانم. جلال گفت: نه، ضرورتی نداره. اونجا فقط ازش چندتا سوال می پرسن و بعدشم برمیگرده. پسرِ من که قاتل نیست! با خروج جلال، نیلوفر با اندوه به میز شام خیره شده بود که خدمتکار به او گفت: نگران نباشین، خانواده وحدانی ثروتمندند با پول همه چیز رو درست میکنن. نیلوفر گفت: اما پول که نمی تونه مُرده رو زنده کنه! طفلک صدف واقعا عاشق بهمن بود. من حتم دارم کارِ خود پرینازه، از سامان شنیدم دیروز بهمن از خونه بیرونش کرد، حتما اونم خواسته تلافی کنه یا ممکنه رازی بین شون وجود داشته که ما ازش بی خبر بودیم. همینکه سامان وارد کلانتری شد پریناز فریاد زد: قاتل قاتل... بالاخره کار خودتو کردی؟! یکی از ماموران به او هشدار داد: خانوم کنار بایستید و آرامش خودتون رو حفظ کنید. سپس سامان رو به نزد سرگردی که مسئول رسیدگی شکایات جنایی بود برد.
سرگرد از سامان خواست که مقابلش بنشینه، سپس پرسید: امروز حدود ساعت یازده و نیم کجا بودی؟ سامان جواب داد: چون یکم ذهنم درگیر بود از شرکت زود زدم بیرون اما زمانِ دقیقش رو به خاطر ندارم. میشه بپرسم بهمن کجا و چجوری به قتل رسیده؟ سرگرد گفت: اینجا اومدی که من سوال کنم و شما جواب بدی. سامان گفت: بله حق با شماست، من منکر این نمیشم که با سامان درگیری لفظی و فیزیکی داشتم، اعتراف میکنم که کتکش زدم و حتی دیروز تهدیدش کردم اما هرگز قصد کشتنش رو نداشتم. ما سالهاست که باهم دوست هستیم... یعنی بودیم. سرگرد پرسید: اختلافت با بهمن فرشچی سر چه موضوعی بوده؟ سامان آب دهانش رو قورت داد و گفت: ناموسی... با اینکه میدونست پدرم موافق ازدواج اون و خواهرم نیست اما بازم دست بردار نبود، قصد داشت به نامزدم تهمت بزنه، این خانوم ستوده هم که ازم شاکیه و منو قاتل میدونه خودش باهاش همدست بوده. سرگرد گفت: همسایه ها شاهدن که تو دیروز با یه کارد آشپزخونه بهمن رو تهدید به مرگ کردی. سامان گفت: بله اما به منزلش نرفتم چون پدرم مانع ام شد، در ضمن همانطور که خدمتتون عرض کردم من فقط عصبی بودم. سرگرد گفت: در بررسی اولیه مرگ بهمن فرشچی خودکشی با مقدار زیادی قرص به نظر میرسه که وجود همون قرصها در داخل لیوان محتوی آبمیوه هم تایید شده اما ستوان تیزهوش ما لیوان دیگه ای رو در قفسه بالای سینک ظرفشویی یافته که قاتل چون دستپاچه بوده با دقت نشسته، ما اون لیوان رو به آزمایشگاه فرستادیم و هنوز جوابش رو نگرفتیم. ولی تجربه من در طول سالها فعالیت در زمینه جرم و جنایت میگه که اون لیوان محتوی سمی کشنده تر از قرص بوده. البته نشانه های دیگری هم برای منتفی دونستن خودکشی رو میشه ذکر کرد، فاصله زمان مرگ تا اطلاع رسانی به پلیس، خریدهای مقتول که روی پیشخوان آشپزخونه برای تدارک غذا برجا مانده و عشق برای ادامه به زندگی... سامان پرسید: منظورتون علاقه بهمن به خواهرمه؟ سرگرد جواب داد: خیر... پیشنهاد ازدواج به پریناز ستوده.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
سرگرد از سامان خواست که مقابلش بنشینه، سپس پرسید: امروز حدود ساعت یازده و نیم کجا بودی؟ سامان جواب داد: چون یکم ذهنم درگیر بود از شرکت زود زدم بیرون اما زمانِ دقیقش رو به خاطر ندارم. میشه بپرسم بهمن کجا و چجوری به قتل رسیده؟ سرگرد گفت: اینجا اومدی که من سوال کنم و شما جواب بدی. سامان گفت: بله حق با شماست، من منکر این نمیشم که با سامان درگیری لفظی و فیزیکی داشتم، اعتراف میکنم که کتکش زدم و حتی دیروز تهدیدش کردم اما هرگز قصد کشتنش رو نداشتم. ما سالهاست که باهم دوست هستیم... یعنی بودیم. سرگرد پرسید: اختلافت با بهمن فرشچی سر چه موضوعی بوده؟ سامان آب دهانش رو قورت داد و گفت: ناموسی... با اینکه میدونست پدرم موافق ازدواج اون و خواهرم نیست اما بازم دست بردار نبود، قصد داشت به نامزدم تهمت بزنه، این خانوم ستوده هم که ازم شاکیه و منو قاتل میدونه خودش باهاش همدست بوده. سرگرد گفت: همسایه ها شاهدن که تو دیروز با یه کارد آشپزخونه بهمن رو تهدید به مرگ کردی. سامان گفت: بله اما به منزلش نرفتم چون پدرم مانع ام شد، در ضمن همانطور که خدمتتون عرض کردم من فقط عصبی بودم. سرگرد گفت: در بررسی اولیه مرگ بهمن فرشچی خودکشی با مقدار زیادی قرص به نظر میرسه که وجود همون قرصها در داخل لیوان محتوی آبمیوه هم تایید شده اما ستوان تیزهوش ما لیوان دیگه ای رو در قفسه بالای سینک ظرفشویی یافته که قاتل چون دستپاچه بوده با دقت نشسته، ما اون لیوان رو به آزمایشگاه فرستادیم و هنوز جوابش رو نگرفتیم. ولی تجربه من در طول سالها فعالیت در زمینه جرم و جنایت میگه که اون لیوان محتوی سمی کشنده تر از قرص بوده. البته نشانه های دیگری هم برای منتفی دونستن خودکشی رو میشه ذکر کرد، فاصله زمان مرگ تا اطلاع رسانی به پلیس، خریدهای مقتول که روی پیشخوان آشپزخونه برای تدارک غذا برجا مانده و عشق برای ادامه به زندگی... سامان پرسید: منظورتون علاقه بهمن به خواهرمه؟ سرگرد جواب داد: خیر... پیشنهاد ازدواج به پریناز ستوده.
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت چهل و دوم
سامان لبخند تلخی زد و گفت: بهمن عجیب ترین آدمی بود که به عمرم دیدم، اصلا نمیشد فهمید چی توی ذهنش میگذره. دیروز به خواهرم زنگ زد که هنوز عاشقشه و امروز به پریناز تقاضای ازدواج داد! سرگرد گفت: به هرحال اگه شکایتی از این فرد داشتید می بایست از طریق قانونی اقدام می کردید. سامان گفت: حالا شما هم به این نتیجه رسیدید که من بهمن رو به قتل رسوندم! سرگرد گفت: ما فعلا شما رو به عنوان قاتل به اینجا فرا نخوندیم بلکه درحال حاضر با توجه به شواهد موجود مظنون اصلی پرونده هستید و تا تکمیل تحقیقات به بازداشتگاه انتقال داده میشد، البته می تونید با گذاشتن وثیقه آزاد و همچنان تحت نظر باشید یعنی اجازه خروج از شهر رو ندارید. سامان گفت: منظور شما از شواهد لیوان آبمیوه ست که ممکنه سمی بوده باشه؟ با توجه به اختلاف و درگیری اخیر من و بهمن، چطور میتونستم برم خونه اش، باهاش خوش و بش کنم و آبمیوه بخورم؟! من آنقدر از دستش عصبانی بودم که به محض دیدنش خیلی خودمو کنترل میکردم یه سیلی بهش میزدم! از کجا معلوم زن دیگه ای در زندگی بهمن وجود نداشته که وقتی فهمیده قراره ازدواج کنه رفته سراغش و با آبمیوه مسمومش کرده. سرگرد گفت: همینطور که قبلا توضیح دادم ما درحال تحقیق هستیم و رای نهایی در مورد شما صادر نشده. پس اگه واقعا جرمی مرتکب نشدید جای نگرانی نیست فقط کمی صبور باشید. سامان همراه سربازی در حال انتقال به بازداشتگاه بود که جلال سر رسید و گفت: دست نگه دارید، من از خونه همراه خودم سند آوردم.
جلال با گذاشتن سند به عنوان وثیقه سامان رو آزاد کرد، اما به محض خروج از کلانتری، پریناز به سمتشون دوید و گفت: احسنت بابای پولدارت برای آزادیت سند گذاشته... اما این آزادی موقتیه آقا سامان، من اجازه نمیدم خون بهمن پایمال بشه. جلال به پسرش گفت: ولش کن اهمیت نده، بزار هرچقدر میخواد توهین کنه. اون الان منتظر عکس العمل توئه که به دلایل شکایتش اضافه بشه. سامان آهی کشید و سوار ماشین پدرش شد، سپس پرسید: حال صدف چطوره؟ جلال گفت: قبل از ورود به کلانتری با مادرت صحبت کردم، زیر سِرُمه. میبینی پسر، وقتی خشم خودتو کنترل نمیکنی و میری خونه بهمن کتکش میزنی... سامان حرف پدرش رو قطع کرد: نحوه بازجویی تو دشوارتر و پر استرس تر از پلیسه. یادته ازت خواستم صدف رو امیدوار نکنی و اجازه ندی دیگه بهمن رو ببینه اما باهام مخالفت کردی، من میدونستم صدف فقط برای بهمن یه بازیچه ست... اون امروز صبح به پریناز پیشنهاد ازدواج داد، اگه الان هم زنده بود بازم فرقی به حال خواهرم نمیکرد.
قسمت چهل و دوم
سامان لبخند تلخی زد و گفت: بهمن عجیب ترین آدمی بود که به عمرم دیدم، اصلا نمیشد فهمید چی توی ذهنش میگذره. دیروز به خواهرم زنگ زد که هنوز عاشقشه و امروز به پریناز تقاضای ازدواج داد! سرگرد گفت: به هرحال اگه شکایتی از این فرد داشتید می بایست از طریق قانونی اقدام می کردید. سامان گفت: حالا شما هم به این نتیجه رسیدید که من بهمن رو به قتل رسوندم! سرگرد گفت: ما فعلا شما رو به عنوان قاتل به اینجا فرا نخوندیم بلکه درحال حاضر با توجه به شواهد موجود مظنون اصلی پرونده هستید و تا تکمیل تحقیقات به بازداشتگاه انتقال داده میشد، البته می تونید با گذاشتن وثیقه آزاد و همچنان تحت نظر باشید یعنی اجازه خروج از شهر رو ندارید. سامان گفت: منظور شما از شواهد لیوان آبمیوه ست که ممکنه سمی بوده باشه؟ با توجه به اختلاف و درگیری اخیر من و بهمن، چطور میتونستم برم خونه اش، باهاش خوش و بش کنم و آبمیوه بخورم؟! من آنقدر از دستش عصبانی بودم که به محض دیدنش خیلی خودمو کنترل میکردم یه سیلی بهش میزدم! از کجا معلوم زن دیگه ای در زندگی بهمن وجود نداشته که وقتی فهمیده قراره ازدواج کنه رفته سراغش و با آبمیوه مسمومش کرده. سرگرد گفت: همینطور که قبلا توضیح دادم ما درحال تحقیق هستیم و رای نهایی در مورد شما صادر نشده. پس اگه واقعا جرمی مرتکب نشدید جای نگرانی نیست فقط کمی صبور باشید. سامان همراه سربازی در حال انتقال به بازداشتگاه بود که جلال سر رسید و گفت: دست نگه دارید، من از خونه همراه خودم سند آوردم.
جلال با گذاشتن سند به عنوان وثیقه سامان رو آزاد کرد، اما به محض خروج از کلانتری، پریناز به سمتشون دوید و گفت: احسنت بابای پولدارت برای آزادیت سند گذاشته... اما این آزادی موقتیه آقا سامان، من اجازه نمیدم خون بهمن پایمال بشه. جلال به پسرش گفت: ولش کن اهمیت نده، بزار هرچقدر میخواد توهین کنه. اون الان منتظر عکس العمل توئه که به دلایل شکایتش اضافه بشه. سامان آهی کشید و سوار ماشین پدرش شد، سپس پرسید: حال صدف چطوره؟ جلال گفت: قبل از ورود به کلانتری با مادرت صحبت کردم، زیر سِرُمه. میبینی پسر، وقتی خشم خودتو کنترل نمیکنی و میری خونه بهمن کتکش میزنی... سامان حرف پدرش رو قطع کرد: نحوه بازجویی تو دشوارتر و پر استرس تر از پلیسه. یادته ازت خواستم صدف رو امیدوار نکنی و اجازه ندی دیگه بهمن رو ببینه اما باهام مخالفت کردی، من میدونستم صدف فقط برای بهمن یه بازیچه ست... اون امروز صبح به پریناز پیشنهاد ازدواج داد، اگه الان هم زنده بود بازم فرقی به حال خواهرم نمیکرد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفر که همچنان در منزل خانواده وحدانی به انتظار نشسته بود به محض ورود سامان و جلال نفس راحتی کشید و گفت: خدارو شکر که اونجا نگهت نداشتن، چند بار واست زنگ زدم اما موبایلت خاموش بود. سامان با لحنی سرد و خسته جواب داد: چون توی کلانتری جلوی در موبایل رو ازم گرفته بودن، یعنی تو اینو نمیدونی! چرا گذاشتی مامان همراه صدف بره. اون الان به قدر کافی بخاطر من اعصابش بهم ریخته ست. نیلوفر گفت: یعنی تو فکر میکنی من از عمد نرفتم؟! وقتی که آمبولانس رسید سیمین خانوم خودشون خواستن همراه صدف برن. سامان گفت: باشه حالا که گذشت، اگه دلت میخواد امشب همینجا بمون اگه هم میخوای بری خونه مانعت نمیشم. من خیلی خسته ام و ذهنم درگیره! میرم یه دوش بگیرم و دراز بکشم. نیلوفر که بعداز چندساعت انتظار توقع همچین برخوردی رو از سامان نداشت. مانتویش رو پوشید، از خدمتکارها خداحافظی کرد و به خونه اش برگشت.
صبح روز بعد جلال به بیمارستان نزد همسر و دخترش رفت اما سیمین به محض دیدن او گریه کنان گفت: نصف شب همینکه صدف چشماشو وا کرد جیغ زد و الانم با آرامبخش خوابیده. آخه این چه بلایی بود سرمون اومد! ای کاش همون موقع که بهمن ازش خواستگاری کرد قبول می کردیم، بهمن پروشگاهی و بی اصل و نسب بوده درست اما نیلوفر هم که فرق چندانی باهاش نداره. حالا نیست که سامان قراره با دختر خان ازدواج کنه. جلال سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت: آخه من چی به تو بگم زن! ببینم بهتر نیست صدف رو ببریم خونه. محیط بیمارستان روحیه اش رو بدتر میکنه. سیمین اشکهاشو پاک کرد: آره دکتر هم همینو میگه. راستی سامان چطوره؟ دیروز توی کلانتری که اذیت نشد؟ جلال گفت: نه، کاملاً خوبه، نگذاشتم پاش به بازداشتگاه برسه، با خودم سند برده بودم و همون موقع آزاد شد. سیمین با تعجب پرسید: کدوم سند... همه اسناد که توی کمده و کلیدش هم دست منه. جلال جواب داد: سند آپارتمان بهمن، هنوز به نامش نزده بودم.
نیلوفر موقع صرف صبحونه به جای خالی ایرج که معمولا هر روز مقابلش می نشست و به او لبخند میزد خیره شد و گفت: ای کاش اینجا بودی، من خیلی احساس تنهایی میکنم. سپس تصمیم گرفت تا با او تماس بگیره و حالش رو بپرسه که زنگ گوشیش به صدا در اومد و بر صفحه اش نام سامان درج شد: سلام استراحت کردی بهتر شدی؟ سامان گفت: از بابت رفتار دیشبم معذرت میخوام، خودت که دیدی یهو همه چیز بهم ریخت. مرگ بهمن، بیهوش شدن صدف و رفتنم به کلانتری به عنوان مظنون به قتل... با این اوصاف مجبوریم عقد رو عقب بندازیم. نیلوفر گفت: باشه درکت میکنم. صدف حالش بهتر شده؟ سامان گفت: از نظر جسمی خوبه اما روحی نه... مادرم قراره امروز برش گردونه، زنگ زدم بهت بگم که هم بیای اینجا تا کنارش باشی و هم اینکه قراره پلیس از کل اعضای خانواده ما سوالاتی راجع به بهمن بپرسه. نیلوفر با نگرانی گفت: اگه بگه چرا با بهمن تماس تلفنی داشتی چی جواب بدم! سامان گفت: نترس، واقعیتو بگو... نکنه بازم موضوعی هست که من ازش بی خبرم؟!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
صبح روز بعد جلال به بیمارستان نزد همسر و دخترش رفت اما سیمین به محض دیدن او گریه کنان گفت: نصف شب همینکه صدف چشماشو وا کرد جیغ زد و الانم با آرامبخش خوابیده. آخه این چه بلایی بود سرمون اومد! ای کاش همون موقع که بهمن ازش خواستگاری کرد قبول می کردیم، بهمن پروشگاهی و بی اصل و نسب بوده درست اما نیلوفر هم که فرق چندانی باهاش نداره. حالا نیست که سامان قراره با دختر خان ازدواج کنه. جلال سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت: آخه من چی به تو بگم زن! ببینم بهتر نیست صدف رو ببریم خونه. محیط بیمارستان روحیه اش رو بدتر میکنه. سیمین اشکهاشو پاک کرد: آره دکتر هم همینو میگه. راستی سامان چطوره؟ دیروز توی کلانتری که اذیت نشد؟ جلال گفت: نه، کاملاً خوبه، نگذاشتم پاش به بازداشتگاه برسه، با خودم سند برده بودم و همون موقع آزاد شد. سیمین با تعجب پرسید: کدوم سند... همه اسناد که توی کمده و کلیدش هم دست منه. جلال جواب داد: سند آپارتمان بهمن، هنوز به نامش نزده بودم.
نیلوفر موقع صرف صبحونه به جای خالی ایرج که معمولا هر روز مقابلش می نشست و به او لبخند میزد خیره شد و گفت: ای کاش اینجا بودی، من خیلی احساس تنهایی میکنم. سپس تصمیم گرفت تا با او تماس بگیره و حالش رو بپرسه که زنگ گوشیش به صدا در اومد و بر صفحه اش نام سامان درج شد: سلام استراحت کردی بهتر شدی؟ سامان گفت: از بابت رفتار دیشبم معذرت میخوام، خودت که دیدی یهو همه چیز بهم ریخت. مرگ بهمن، بیهوش شدن صدف و رفتنم به کلانتری به عنوان مظنون به قتل... با این اوصاف مجبوریم عقد رو عقب بندازیم. نیلوفر گفت: باشه درکت میکنم. صدف حالش بهتر شده؟ سامان گفت: از نظر جسمی خوبه اما روحی نه... مادرم قراره امروز برش گردونه، زنگ زدم بهت بگم که هم بیای اینجا تا کنارش باشی و هم اینکه قراره پلیس از کل اعضای خانواده ما سوالاتی راجع به بهمن بپرسه. نیلوفر با نگرانی گفت: اگه بگه چرا با بهمن تماس تلفنی داشتی چی جواب بدم! سامان گفت: نترس، واقعیتو بگو... نکنه بازم موضوعی هست که من ازش بی خبرم؟!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت چهل و سوم
نیلوفر گفت: نه، هرچه بود ایرج برات تعریف کرد، فقط ترسم از اینه که مبادا استرسم باعث سوءتفاهم بشه، چون پلیس ممکنه موقع پرس و جو مشکوک بشه. سامان گفت: نترس، اونا فقط چندتا سوال میخوان بپرسن و با تو کاری ندارن، مظنون اصلی منم. راستی ایرج واقعا از تهران رفته؟ نیلوفر با تعجب گفت: چطور؟! نکنه فکر میکنی ایرج قبل از سفر بهمن رو کشته! سامان گفت: نه بابا همانطور که خودت میگی ممکنه پلیس به هرچیزی مشکوک بشه شاید براشون سوال باشه که چرا بهمن دقیقا همون روزی که ایرج تهران رو ترک کرد کشته شد! نیلوفر گفت: ایرج همچین آدمی نیست، حتی تصورش هم غیرممکنه. اون که قبل از رفتنش اومد پیشت و همه چیز رو تعریف کرد دیگه چه لزومی داشته بره سراغ بهمن! به نظرم همه چیز زیر سر پرینازه!
با توجه به اینکه نیلوفر برای رفتن به نزد صدف عجله داشت تماس با ایرج رو به زمان دیگری موکول کرد، همینکه او وارد منزل خانواده وحدانی شد و سیمین رو اندوهگین دید پرسید: صدف از بیمارستان برگشته؟ میتونم برم اتاقش؟ سیمین با چشمانی اشک آلود جواب داد: آره یه ساعتی میشه که برش گردوندیم اما اصرار داره بره پیش بهمن. نیلوفر جون تو برو باهاش صحبت کن، بلکه آروم بشه. نیلوفر سرشو به نشونه احترام فرود آورد و به نزد دوستش رفت: سلام صدف جون، حالت چطوره؟ من خیلی نگرانت شده بودم. صدف با لبخند گفت: سلام نیلو... میشه در انتخاب پیرهن کمکم کنی، آخه امروز عصر میخوام برم پیش بهمن. به نظرت صورتی بپوشم یا یاسی؟ نیلوفر سرشو پایین انداخت و سکوت کرد. صدف ادامه داد: میشه موهامو ببافی و با روبان ببندی. نیلوفر با بغض گفت: باشه می بافم، ولی امروز بهمن نیست. از طرف شرکت سامان رفته ماموریت و احتمالا به این زودی ها هم برنمیگرده. صدف گفت: میشه بهش زنگ بزنی بگی زودی برگرده و بیاد خواستگاریم. نیلوفر دوستش رو در آغوش گرفت و گفت: باشه عزیزم بهش میگم. تا تو یکم استراحت کنی منم این پیرهن ها رو داخل کمد میگذارم.
صدف که خوابش برد، نیلوفر از اتاق خارج شد. سامان مشغول صحبت با مادرش بود که با دیدن او پرسید: چطوره؟ هنوزم بیتابی میکنه؟ نیلوفر آهی کشید و جواب داد: موقتا آروم شده و خوابیده، ناچاراً بهش گفتم بهمن رفته مسافرت. اون فراموش کرده بهمن مُرده یا شاید هم وانمود میکنه. بهتره تا خودش واقعیت رو نپذیرفته حرفی از مرگ بهمن نزنیم. سیمین گریه کنان گفت: همش تقصیر جلاله، اون بود که بهمن رو وارد زندگی ما کرد. اگه دخترم حالش خوب نشه، هیچ وقت نمی بخشمش.
قسمت چهل و سوم
نیلوفر گفت: نه، هرچه بود ایرج برات تعریف کرد، فقط ترسم از اینه که مبادا استرسم باعث سوءتفاهم بشه، چون پلیس ممکنه موقع پرس و جو مشکوک بشه. سامان گفت: نترس، اونا فقط چندتا سوال میخوان بپرسن و با تو کاری ندارن، مظنون اصلی منم. راستی ایرج واقعا از تهران رفته؟ نیلوفر با تعجب گفت: چطور؟! نکنه فکر میکنی ایرج قبل از سفر بهمن رو کشته! سامان گفت: نه بابا همانطور که خودت میگی ممکنه پلیس به هرچیزی مشکوک بشه شاید براشون سوال باشه که چرا بهمن دقیقا همون روزی که ایرج تهران رو ترک کرد کشته شد! نیلوفر گفت: ایرج همچین آدمی نیست، حتی تصورش هم غیرممکنه. اون که قبل از رفتنش اومد پیشت و همه چیز رو تعریف کرد دیگه چه لزومی داشته بره سراغ بهمن! به نظرم همه چیز زیر سر پرینازه!
با توجه به اینکه نیلوفر برای رفتن به نزد صدف عجله داشت تماس با ایرج رو به زمان دیگری موکول کرد، همینکه او وارد منزل خانواده وحدانی شد و سیمین رو اندوهگین دید پرسید: صدف از بیمارستان برگشته؟ میتونم برم اتاقش؟ سیمین با چشمانی اشک آلود جواب داد: آره یه ساعتی میشه که برش گردوندیم اما اصرار داره بره پیش بهمن. نیلوفر جون تو برو باهاش صحبت کن، بلکه آروم بشه. نیلوفر سرشو به نشونه احترام فرود آورد و به نزد دوستش رفت: سلام صدف جون، حالت چطوره؟ من خیلی نگرانت شده بودم. صدف با لبخند گفت: سلام نیلو... میشه در انتخاب پیرهن کمکم کنی، آخه امروز عصر میخوام برم پیش بهمن. به نظرت صورتی بپوشم یا یاسی؟ نیلوفر سرشو پایین انداخت و سکوت کرد. صدف ادامه داد: میشه موهامو ببافی و با روبان ببندی. نیلوفر با بغض گفت: باشه می بافم، ولی امروز بهمن نیست. از طرف شرکت سامان رفته ماموریت و احتمالا به این زودی ها هم برنمیگرده. صدف گفت: میشه بهش زنگ بزنی بگی زودی برگرده و بیاد خواستگاریم. نیلوفر دوستش رو در آغوش گرفت و گفت: باشه عزیزم بهش میگم. تا تو یکم استراحت کنی منم این پیرهن ها رو داخل کمد میگذارم.
صدف که خوابش برد، نیلوفر از اتاق خارج شد. سامان مشغول صحبت با مادرش بود که با دیدن او پرسید: چطوره؟ هنوزم بیتابی میکنه؟ نیلوفر آهی کشید و جواب داد: موقتا آروم شده و خوابیده، ناچاراً بهش گفتم بهمن رفته مسافرت. اون فراموش کرده بهمن مُرده یا شاید هم وانمود میکنه. بهتره تا خودش واقعیت رو نپذیرفته حرفی از مرگ بهمن نزنیم. سیمین گریه کنان گفت: همش تقصیر جلاله، اون بود که بهمن رو وارد زندگی ما کرد. اگه دخترم حالش خوب نشه، هیچ وقت نمی بخشمش.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
دقایقی بعد با صدای زنگِ در، ستوانی که بررسی تحقیق در مورد قتل بهمن رو برعهده داشت وارد شد، نگاهی به آن سه انداخت و گفت: از شما خواسته بودم همه اعضای خانواده حضور داشته باشن اما انگار... سیمین سریع گفت: فقط شوهرم نیست، صبح که از بیمارستان برگشتیم انگاری یه مشکلی برای کارخونه پیش اومد و رفت. دخترم هم در شرایطی نیست که بتونه پاسخگوی سوالات شما باشه. ستوان نگاهشو سمت نیلوفر چرخوند: شما هم دختر این خانواده هستید؟! قبل از اینکه نیلوفر جواب بده سامان گفت: اسم ایشون نیلوفر رهنورده و نامزد بنده هستن. ستوان گفت: آها پس نیلوفر شمایید. نیلوفر با لحنی مضطربانه پرسید: چطور مگه؟ ستوان گفت: با مقتول چندین تماس رد و بدل شده و همچنین پیامک های تهدید آمیز راجع به فردی به نام ایرج داشتید. سامان گفت: برادرش ایرج چون نام خانوادگی اش با نامزدم متفاوت بوده بهمن به قصد تهمت میخواسته ازش حق السکوت بگیره که سرانجام سوءتفاهم برطرف شد. سیمین نگاه سرزنش آمیزی به نیلوفر انداخت و سپس از پسرش پرسید: یعنی چه... پس چطور من در جریان نبودم! سامان گفت: موضوع مهمی نیست خودم بعدا برات توضیح میدم.
ستوان گفت: بسیار خوب... اگه صدف خانوم حالشون بهتر شد اطلاع بدید تا صحبتی با ایشون داشته باشم و البته به آقا جلال هم بگید در اسرع وقت برای پاسخگویی به چند پرسش حتما به کلانتری مراجعه کنند. همینکه ستوان در رو به قصد خروج گشود با جلال مواجه شد: سلام آقای وحدانی من دیگه داشتم میرفتم که خوشبختانه موفق به ملاقات با شما شدم. جلال گفت: شرمنده که دیر رسیدم، اما من که دیشب در کلانتری برای دادن سند خدمت سرگرد حاضر بودم، ازم چیزی نپرسیدند. ستوان گفت: بله چون دیشب فقط پسرتون فراخونده شد و ما در ابتدای تحقیقاتمون بودیم. جلال با لبخند گفت: بسیار عالی پس یعنی الان تحقیقاتتون تکمیل شده! ستوان گفت: خیر، برای اعلام نتیجه نهایی هنوز خیلی زوده، در بررسی صورت گرفته از دوربین مدار بسته مشاهده شده که شما بارها به آپارتمان مقتول رفت و آمد داشتید. جلال با قیافه ای حق به جانب گفت: اما دوربین مداربسته اون آپارتمان چندماهی میشه که خرابه!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
ستوان گفت: بسیار خوب... اگه صدف خانوم حالشون بهتر شد اطلاع بدید تا صحبتی با ایشون داشته باشم و البته به آقا جلال هم بگید در اسرع وقت برای پاسخگویی به چند پرسش حتما به کلانتری مراجعه کنند. همینکه ستوان در رو به قصد خروج گشود با جلال مواجه شد: سلام آقای وحدانی من دیگه داشتم میرفتم که خوشبختانه موفق به ملاقات با شما شدم. جلال گفت: شرمنده که دیر رسیدم، اما من که دیشب در کلانتری برای دادن سند خدمت سرگرد حاضر بودم، ازم چیزی نپرسیدند. ستوان گفت: بله چون دیشب فقط پسرتون فراخونده شد و ما در ابتدای تحقیقاتمون بودیم. جلال با لبخند گفت: بسیار عالی پس یعنی الان تحقیقاتتون تکمیل شده! ستوان گفت: خیر، برای اعلام نتیجه نهایی هنوز خیلی زوده، در بررسی صورت گرفته از دوربین مدار بسته مشاهده شده که شما بارها به آپارتمان مقتول رفت و آمد داشتید. جلال با قیافه ای حق به جانب گفت: اما دوربین مداربسته اون آپارتمان چندماهی میشه که خرابه!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
نیلوفــــــــــــر
قسمت چهل و چهارم
ستوان لبخند معناداری زد و گفت: عجیبه که شما از این قضیه اطلاع دارید! جلال ابروهایشو درهم کشید: بله، چون بهمن مثل پسرم بود، من هزینه تحصیلش رو از کودکی تقبل کردم، مرتباً بهش سر میزدم، جزئی از اعضای خانواده ما محسوب میشد. حتی جواب منفی به خواستگاریش از دخترم و اختلاف پسرم با اون دلیلی برای قطع ارتباطمون نبود، با این تفاصیل رفت و آمد من به آپارتمانش و دونستن برخی جزئیات از ساختمون چیز عجیبی به نظر نمیرسه. ستوان گفت: بسیار خوب، به محض اینکه اطلاعات جدیدی از چگونگی قتل یا رد آن به دست ما برسه با شما تماس گرفته میشه. جلال پرسید: دیروز شنیدم که جسد بهمن رو به پزشکی قانونی فرستادن! تکلیف خاکسپاری چی میشه؟ می تونیم تحویلش بگیریم و دفنش کنیم؟ ستوان جواب داد: بله، جنازه رو می تونین تحویل بگیرین فقط پروسه ای که برای نتیجه آزمایش یا کالبدشکافی انجام میشه زمان بره. جلال آهی کشید و گفت: متاسفانه با پول هم نمیشه سرنوشت بعضی آدمها رو تغییر داد، دلم میخواست تا زمان ازدواج حمایتش کنم ولی انگار قسمتش اینطور بود.
نیلوفر برای فرار از نگاه سنگین سیمین به اتاق صدف برگشت، دست نوازش بر موهایش کشید و گفت: نمیدونم چرا زمانی که فکر میکنی قراره همه چیز درست بشه، یهو خراب میشه! سامان کنار جلال که با ابروان گره کرده به فکر فرو رفته بود نشست و گفت: تو که در ازای دست کشیدن بهمن از صدف، یه واحد آپارتمان بهش داده بودی پس چرا بعداز یکسال از ملاقاتشون حمایت کردی؟! جلال گفت: لارم نمیدونم در هر موردی به تو پاسخگو باشم. سامان لبخند تلخی زد و گفت: اگه کار به دادگاه بکشه در مقابل سوال قاضی هم این جوابو میدی؟ جلال از جایش برخاست: من خسته ام، باید استراحت کنم.
وقتی جلال به اتاقش رفت، سیمین از پسرش پرسید: چی میگفت، بازم بحثتون شد؟ سامان جواب داد: حس میکنم یه موضوعی در مورد بهمن هست که بابا از ما مخفی کرده! سیمین با طعنه گفت: پنهون کاری به نوعی در خانواده وحدانی عادی شده. من از پلیس باید بشنوم که بهمن نیلوفر رو تهدید میکرده؟! چندین بار شاکی شدم که چرا ایرج برای عقد نمیخواد کنار خواهرش بمونه اما تو اهمیتی ندادی. بهمن از کجا فهمید که اونا نسبتی باهم ندارن؟! سامان گفت: همانطور که برای پلیس توضیح دادم یه سوءتفاهمی بوده که برطرف شده، نیلوفر و ایرج از طریق خوردن شیر یه مادر بهم محرمند، بهمن هم بخاطر اختلافش با من دنبال راهی میگشت تا مثلا از آب گل آلود ماهی بگیده و این ازدواج رو بهم بزنه.
قسمت چهل و چهارم
ستوان لبخند معناداری زد و گفت: عجیبه که شما از این قضیه اطلاع دارید! جلال ابروهایشو درهم کشید: بله، چون بهمن مثل پسرم بود، من هزینه تحصیلش رو از کودکی تقبل کردم، مرتباً بهش سر میزدم، جزئی از اعضای خانواده ما محسوب میشد. حتی جواب منفی به خواستگاریش از دخترم و اختلاف پسرم با اون دلیلی برای قطع ارتباطمون نبود، با این تفاصیل رفت و آمد من به آپارتمانش و دونستن برخی جزئیات از ساختمون چیز عجیبی به نظر نمیرسه. ستوان گفت: بسیار خوب، به محض اینکه اطلاعات جدیدی از چگونگی قتل یا رد آن به دست ما برسه با شما تماس گرفته میشه. جلال پرسید: دیروز شنیدم که جسد بهمن رو به پزشکی قانونی فرستادن! تکلیف خاکسپاری چی میشه؟ می تونیم تحویلش بگیریم و دفنش کنیم؟ ستوان جواب داد: بله، جنازه رو می تونین تحویل بگیرین فقط پروسه ای که برای نتیجه آزمایش یا کالبدشکافی انجام میشه زمان بره. جلال آهی کشید و گفت: متاسفانه با پول هم نمیشه سرنوشت بعضی آدمها رو تغییر داد، دلم میخواست تا زمان ازدواج حمایتش کنم ولی انگار قسمتش اینطور بود.
نیلوفر برای فرار از نگاه سنگین سیمین به اتاق صدف برگشت، دست نوازش بر موهایش کشید و گفت: نمیدونم چرا زمانی که فکر میکنی قراره همه چیز درست بشه، یهو خراب میشه! سامان کنار جلال که با ابروان گره کرده به فکر فرو رفته بود نشست و گفت: تو که در ازای دست کشیدن بهمن از صدف، یه واحد آپارتمان بهش داده بودی پس چرا بعداز یکسال از ملاقاتشون حمایت کردی؟! جلال گفت: لارم نمیدونم در هر موردی به تو پاسخگو باشم. سامان لبخند تلخی زد و گفت: اگه کار به دادگاه بکشه در مقابل سوال قاضی هم این جوابو میدی؟ جلال از جایش برخاست: من خسته ام، باید استراحت کنم.
وقتی جلال به اتاقش رفت، سیمین از پسرش پرسید: چی میگفت، بازم بحثتون شد؟ سامان جواب داد: حس میکنم یه موضوعی در مورد بهمن هست که بابا از ما مخفی کرده! سیمین با طعنه گفت: پنهون کاری به نوعی در خانواده وحدانی عادی شده. من از پلیس باید بشنوم که بهمن نیلوفر رو تهدید میکرده؟! چندین بار شاکی شدم که چرا ایرج برای عقد نمیخواد کنار خواهرش بمونه اما تو اهمیتی ندادی. بهمن از کجا فهمید که اونا نسبتی باهم ندارن؟! سامان گفت: همانطور که برای پلیس توضیح دادم یه سوءتفاهمی بوده که برطرف شده، نیلوفر و ایرج از طریق خوردن شیر یه مادر بهم محرمند، بهمن هم بخاطر اختلافش با من دنبال راهی میگشت تا مثلا از آب گل آلود ماهی بگیده و این ازدواج رو بهم بزنه.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
سرگرد از ستوان پرسید: ببینم نتیجه تحقیقات پرونده قتل بهمن فرشچی به کجا رسید؟ باهمه اعضای خانواده اش صحبت کردی؟ ستوان جواب داد: تقریباً... چونکه متاسفانه نتونستم با دخترشون صدف حرف بزنم یعنی به من گفتن پس از شنیدن خبر مرگ بهمن از نظر روحی بهم ریخته، با این حساب سامان وحدانی همچنان متهم ردیف اول پرونده ست. سرگرد پرسید: یعنی تو به دخترشون صدف مشکوکی؟ ستوان جواب داد: رفتن به منزل یه فرد و مسموم کردنش، قتلی از قبل برنامه ریزی شده ست و میتونه کار یک زن نیز باشه. سرگرد ابروهاشو بالا داد: یعنی تو به این نتیجه رسیدی چون صدف فهمیده بهمن قراره با پریناز ازدواج کنه اونو به قتل رسونده و حالا دچار عذاب وجدان شده؟! ستوان گفت: بله تا حدودی، البته اینا همش فرضیه ست، چون طبق نتیجه انگشت نگاری داخل آشپزخونه فقط اثر انگشت پریناز ستوده و خودِ بهمن بوده و فرد سوم و مجهول ما یا از بدو ورود دستکش به دست داشته یا با دقت تمامی نشونه ها رو قبل از خروجش پاک کرده و نکته مهم اینکه میدونسته دوربین مدار بسته اون آپارتمان معیوبه! سامان، صدف و جلال ممکنه باهم همدست بوده باشن و یا اگه یکی از اونها مرتکب این جنایت شده بقیه دارن ازش حمایت میکنن.
موقع شام سیمین به اتاق صدف رفت و گفت: دخترم بیا همراه ما غذا بخور، تبسم برات لازانیا پخته که خیلی دوست داری. صدف گفت: نه من فقط لازانیایی که بهمن بپزه میخورم. سیمین پرسید: خب پس چی میخوری بگم تبسم واست درست کنه؟ صدف رویش رو از مادرش برگردوند: هیچی... اشتهاء ندارم، برو بیرون. نیلوفر نگاهی به چهره غمگین سیمین انداخت و سپس خطاب به صدف گفت: میخوای باهم بریم آشپزخونه، از روی دستور غذاها یکی رو انتخاب و بپزیم؟ صدف گفت: باشه ولی به شرطی که از بهمن بخواین برگرده و فردا شام پیش ما باشه. سیمین با گریه از اتاق دخترش خارج شد و به جلال گفت: همش فکر میکنه بهمن زنده ست، می ترسم بهش بگم مُرده دوباره مثل دیشب جیغ بزنه و بیهوش بشه. جلال گفت: فردا میرم جسدشو تحویل میگیرم تا مقدمات تدفینش انجام بشه. شاید اگه صدف با چشمای خودش مراسم خاکسپاری بهمن رو ببینه، مرگش رو بپذیره. سامان گفت: به نظرم بهتره قبل از هر اقدامی اول با یه روانشناس صحبت کنیم.
روز بعد جلال زودتر از معمول منزل رو ترک کرد، پس از سامان، سیمین همراه صدف به کلینیک روانشناسی رفتند، نیلوفر داخل سالن مشغول تماشای تلویزیون بود که صدای زنگ در او رو به سمت آیفون کشوند: سلام روز بخیر، پستچی هستم، یه بسته برای خانوم صدف وحدانی آوردم. نیلوفر جواب داد: اما ایشون نیستن. پستچی گفت: مشکلی نداره، شیء قیمتی نیست، فقط کافیه تشریف بیارین امضاء کنید و تحویل بگیرید. نیلوفر فوری به نزد پستچی رفت و بسته ای رو تحویل گرفت که از طرف بهمن فرستاده شده بود!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
موقع شام سیمین به اتاق صدف رفت و گفت: دخترم بیا همراه ما غذا بخور، تبسم برات لازانیا پخته که خیلی دوست داری. صدف گفت: نه من فقط لازانیایی که بهمن بپزه میخورم. سیمین پرسید: خب پس چی میخوری بگم تبسم واست درست کنه؟ صدف رویش رو از مادرش برگردوند: هیچی... اشتهاء ندارم، برو بیرون. نیلوفر نگاهی به چهره غمگین سیمین انداخت و سپس خطاب به صدف گفت: میخوای باهم بریم آشپزخونه، از روی دستور غذاها یکی رو انتخاب و بپزیم؟ صدف گفت: باشه ولی به شرطی که از بهمن بخواین برگرده و فردا شام پیش ما باشه. سیمین با گریه از اتاق دخترش خارج شد و به جلال گفت: همش فکر میکنه بهمن زنده ست، می ترسم بهش بگم مُرده دوباره مثل دیشب جیغ بزنه و بیهوش بشه. جلال گفت: فردا میرم جسدشو تحویل میگیرم تا مقدمات تدفینش انجام بشه. شاید اگه صدف با چشمای خودش مراسم خاکسپاری بهمن رو ببینه، مرگش رو بپذیره. سامان گفت: به نظرم بهتره قبل از هر اقدامی اول با یه روانشناس صحبت کنیم.
روز بعد جلال زودتر از معمول منزل رو ترک کرد، پس از سامان، سیمین همراه صدف به کلینیک روانشناسی رفتند، نیلوفر داخل سالن مشغول تماشای تلویزیون بود که صدای زنگ در او رو به سمت آیفون کشوند: سلام روز بخیر، پستچی هستم، یه بسته برای خانوم صدف وحدانی آوردم. نیلوفر جواب داد: اما ایشون نیستن. پستچی گفت: مشکلی نداره، شیء قیمتی نیست، فقط کافیه تشریف بیارین امضاء کنید و تحویل بگیرید. نیلوفر فوری به نزد پستچی رفت و بسته ای رو تحویل گرفت که از طرف بهمن فرستاده شده بود!
ادامه دارد...
@Love_Stories_TM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های عاشقانه ❤️
warning️ برای شروع درمان صورتتون، تصمیم با شماست! اما...
یک سوال ازتون دارم: اگر امروز این مشکل رو حل نکنید، ۶ ماه بعد چه تغییری قراره اتفاق بیفته؟
small_orange_diamond مشکلات پوستی ادامه پیدا میکنه
small_orange_diamond زیبایی صورتت کمتر میشه
small_orange_diamond اعتمادبهنفستون پایینتر میاد
small_orange_diamond هزینههای درمان چند برابر میشهcry
white_check_mark همین الان یه تصمیم قطعی بگیر و آینده صورتت رو تضمین کنinnocent
red_circle برای مشاوره سریع و تخصصی
عدد small_blue_diamond 77small_blue_diamond و بفرس به آیدی زیرpoint_down point_down
@khosro_zarei070
@khosro_zarei070
arrow_down_small برای دیدن نتایج بیشتر وارد کانال زیر شوpoint_down point_down
https://rubika.ir/joinc/+EHEAGIEJ0QTCNRPLMHUAVNHLHSDDVJEI
یک سوال ازتون دارم: اگر امروز این مشکل رو حل نکنید، ۶ ماه بعد چه تغییری قراره اتفاق بیفته؟
small_orange_diamond مشکلات پوستی ادامه پیدا میکنه
small_orange_diamond زیبایی صورتت کمتر میشه
small_orange_diamond اعتمادبهنفستون پایینتر میاد
small_orange_diamond هزینههای درمان چند برابر میشهcry
white_check_mark همین الان یه تصمیم قطعی بگیر و آینده صورتت رو تضمین کنinnocent
red_circle برای مشاوره سریع و تخصصی
عدد small_blue_diamond 77small_blue_diamond و بفرس به آیدی زیرpoint_down point_down
@khosro_zarei070
@khosro_zarei070
arrow_down_small برای دیدن نتایج بیشتر وارد کانال زیر شوpoint_down point_down
https://rubika.ir/joinc/+EHEAGIEJ0QTCNRPLMHUAVNHLHSDDVJEI
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA8Kدنبال کننده
orange_book کانالی متفاوت برای طرفداران
green_book رمانهای عاشقانه ی ایرانی
blue_book همراه با ترانه های زیبا
no_entry_sign کپی ممنوع
_______________________
کانال دومpoint_down🏼
https://rubika.ir/joinc/DHCDFCCI0RZCGYRCFOYEPVDKOFNTICTI
تبلیغاتpoint_down🏼
@tabligh_channel_tm
_______________________
مشاهده کانال پیامرسانgreen_book رمانهای عاشقانه ی ایرانی
blue_book همراه با ترانه های زیبا
no_entry_sign کپی ممنوع
_______________________
کانال دومpoint_down🏼
https://rubika.ir/joinc/DHCDFCCI0RZCGYRCFOYEPVDKOFNTICTI
تبلیغاتpoint_down🏼
@tabligh_channel_tm
_______________________