رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
118Kدنبال کننده
#رمان_رستا
فرنگی چموش رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی املاکی شارلاتان طلا فروش جذاب من پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری 11 اسپانسر من
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۴ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۴۴



بهت زده نگاه مونا کردم و بعد امیریل که حتی او هم جا خورده بود.
دستم مشت شد و دوست داشتم با همان چادر خفه اش کنم.

امیریل نگاهش بالا آمد و خیلی جدی گفت.
-این کار خصوصی در چه را ب. ط. ه ایه...؟! 


مونا معذب توی جایش جا به جا شد.
دست پاچگی اش کاملا مشهود بود که سمت من برگشت و نیم نگاهی خرجم کرد و دوباره سمت امیر برگشت.
-ببخشید پسرعمه اگه به خاطر رستا می....


امیر به میان حرفش آمد.
-به خاطر خانومم یا هر بیننده دیگه ای با این صراحت گفتن از اینکه بخواین خصوصی حرف بزنین ممکنه سوتفاهم ایجاد بشه...!


چنان با ان خانومم اولش ضعف کردم و نیشم باز شد که دیگر بقیه حرفش را نشنیدم یعنی اصلا برایم مهم نبود....
من همین امشب با امیریل تعطیلات که هیچ تا کره مریخ هم می رفتم...!


حلیمه خانوم به جانبداری از دخترش رو ترش کرد.
-وا امیریل جان این چه حرفیه به دخترم میزنی انگار استغفرالله از قصد گفته.... همش یه سوال بود بابت درس دانشگاهیش که شما زیادی حساسیت نشون میدی...!


امیریل در کمال جواب داد.
-کلی گفتم عمه جان که فردا روزی سوتفاهم برای هیچ کسی وجود نداشته باشه چون دوست ندارم خانومم رو حساس کنم و گذشته از اینها مونا خانوم نه  در رشته تحصیلی من نه در رشته کاری من درس نمی خونه که من راهنماییشون کنم...! 


مونا مات و مبهوت نگاه امیریل کرد و دیدم که چشمانش به اشک نشست و دلخور نگاهی به مادر کرد که عصبانی شدم و هیچ خوشم نیامد.
چادرش را مرتب کرد و با ببخشیدی نشست...

حلیمه خانم آتش گرفته که نتوانست ساکت بماند...
نگاه تیزی به امیر انداخت.
-خب از اولش می گفتی زنم حساسه اما از من به تو نصیحت... دختری که با همه مردا نشست و برخاست می کنه و توی این مهمونی و اون مهمونی باید جمعش کنی حق نداره به خاطر یه حرف ساده ناراحت بشه...!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۴۵



دوباره داشت من را پیش می کشید.
سریع نگاهی به اطراف کردم تا مامان ستاره نباشد که سایه آرام گفت: ستاره رفته تو اتاق مهمان بخوابه....!


حاج یوسف و امیرعلی اخم داشتند.
عمو رضا پیش مامان بود و عمه فرشته ماتش برده بود.
آقاجان و عزیز هم دست کمی از عمه فرشته نداشتند و نگاه ماتشان به حلیمه خانم بود.


همه سکوت کرده بودیم و حتی منی که زبانم جلوتر از خودم بود، نمی دانستم چه بگویم اما امیر سکوت را شکست..
-عمه خانوم لطفا احترام خودتون رو نگه دارین و نه به شعور من نه زنم توهین نکنین...!


صورتش از عصبانیت زیاد سرخ شده بود.
یک دفعه بلند شد و نگاه مات منم بهش بود که با اخم هایی درهم نگاهم مرد.
-رستا بلند شو ما می ریم...!


حاح یوسف اعتراض کرد.
-کجا پسرم...؟!

بلند شده که امیر رو به پدرش گفت: میرم که احترام ها حفظ بشه....!

سپس سمت حلیمه خانوم برکشت.
-اما عمه خانوم نه به شما نه به هیچ کس دیگه اجازه نمیدم که به زنم توهین کنه...!


از خوشی می خواستم صورت عصبانی و سرخ امیریل را بوسه باران کنم...!

سپس رو به حاج یوسف ادامه داد: ببخش حاج بابا شبتون رو هم خراب کردم ولی نتونستم ساکت بمونم و حرمت نگه دارم...!

سمت عمه فرشته چرخید.
-حاج خانوم شما هم ببخش...!


آرام سمتش رفتم که دستم را گرفت و با خداحافظی آرامی از خانه خارج شدیم...

نزدیک خانه ما ایستادیم و سمتش برگشتم.
از ذوق زیاد نتوانستم ساکت بمانم...
-امیر به خاطر امشب هرچی ازم بخوای نه بهت نمیگم، اصلا به دیده منت...!

امیر ابرویی بالا انداخت...
-هرچی بخوام...؟!

ذوق زده سر تکان دادم که با ژست جذابش رویم خم شد و با شرارت لب زد: از پشت میخوام میدی...؟!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۴۶



دهانم باز ماند.
من غلط کردم اصلا حرف زدم...!
به خدا که جوگیر شده بودم.

اخم کردم و دست به کمر تشر زدم.
-نخیر...! اصلا وظیفت بود ازم دفاع کردی...!

بعد راهم را گرفتم که بروم اما بازویم را چسبید.
-خودت گفتی هرچی بخوام بهم نه نمیگی...؟! 

-درسته گفتم ولی نه هر چیزی...! در ضمن آدم خوب نیست اینقدر فرصت طلب باشه...!

دستش را از رجپی بازویم برداشت.
-فعلا وقت ندارم باهات کل کل کنم، بهتره بری وسایلتو جمع کنی تا نیم ساعت دیگه راه می افتیم...!

ماتم برد.
-ولی مامانم چی...؟!

نیشخند زد: باهاش هماهنگم...!!!

*

-ای خرشانس بیشعور.... خوب خدا هواتو داره که همچین بشوره و پهن کنه...!

لباسم را داشتم داخل چمدان می گذاشتم که با صدای سایه برگشتم که سبد میوه و غذا دستش بود...

لبخند زدم به محبت های بی دریغ عمه فرشته...!
سمتش رفتم و قری به گردنم دادم...!
-آقامون دوست نداره کسی خانومش رو اذیت کنه...!


چینی به دماغش داد و سبد را توی بغلم کوبید.
-لطفا زر نزن عزیزم... عمه جانتان غذاتون رو فرستادن که توی راه میل بفرمایید...! خدا شانس بده...!


نیشم بیشتر باز شد.
-قربون عمم برم...! حلیمه جون در چه حاله...؟!

چشمان سایه درخشید.
-وقتی رفتین حاج یوسف هم رفت تو اتاقش ولی حلیمه جون و دخترش پرروتر از این حرفا هستن که اصلا به روی مبارکشون بیارن...!


سبد را روی زمین گذاشتم و با حرص نگاه سایه کردم...
-حسم به این مادر و دختر اصلا خوب نیست... می دونی تا این زنیکه، دخترشو نکنه تو پاچه شوهر من دست نمی کشه حتی با وجود منی که زن عقدی و قانونینشم...!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۴۷



سایه هم به مانند من حس خوبی نداشت.
-فعلا که تو زنشی و امیر هم طرف تو ولی دور بودن از این دوتا حداقل خودتون و اعصابتون در آرامشه...!


سری با تایید حرفش تکان دادم.
-حق با توئه...! کسی حرفی نزد...؟!


سایه شانه بالا انداخت.
-چه حرفی...؟! والا این دوتا روی هرچی آویزونه رو هم سفید کردن...! عماد هم فکر نمی کرد این زن تا این حد وقیح باشه...!


پوزخند زدم.
-هیچ کس باور نمی کنه اما دلم برای حاج یوسف میسوزه که خیلی به اخلاقیات پایبنده و درست برعکس خواهرش...!

-رستا خانوم کارت تموم نشد...؟!

با صدای امیر نگاهم را از سایه گرفتم و به پشت سرش دادم.
درست بود که کار حلیمه خانوم زشت بود اما امیر هم از غیبت کردن و کش دادن بیش از حد یک موضوعی بیزار بود.
-کارم تقریبا تمومه...!


امیر با خفظ اخمش نگاه سنگینی بهم کرد.
-غیبت کردن اصلا خوب نیست رستا خانوم....!

سایه بی خیال سمت امیر برگشت.
-هیچ کسی به اندازه خانوما از غیبت بعد از یه جنجال لذت نمی برن...! باید یه زن باشی تا بفهمی چه لذتی داره...!!!


امیر ابرویی بالا انداخت.
-عمادم مثل من از غیبت متنفره...!

سایه خندید.
-رستا هم مثل من عاشق غیبته...!

شلیک خنده ام هوا رفت.
امیر اخم کرد و داخل آمد که سایه در حین رفتن موذیانه چشم و ابرویی امد: از اون لباس کشو پایینی ها هم بردار لازمت میشه...!

امیر متعجب به رفتنش نگاه کرد...
-چه لباسی....؟!


سایه برگشت و ابتدا با نگاهی به من و سپس امیر آرام گفت: از همونایی که شب جمعه به کار میاد...!یعنی فردا شب لازمتون میشه فقط حین رفتن به نفعتونه با حلیمه خانوم برنخورین که وگرنه به بهانه پروژه های دانشگاهی دخترشون پشت سرتون راه افتادن....!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۴۸



-به سلامتی کجا قراره بریم...؟!

امیر در حالی که نگاهش به جاده بود، گفت: ویلای حاج یوسف...!

ابرو بالا انداختم.
-چی شد شما هوس تعطیلات به سرتون زد...؟!

-می خواستم با زنم تنها باشم و اینکه حداقل دو شب هم شده پیشم بخوابه چون خانوم حاضر نیست خالش رو تنها بزاره...!


پشت چشمی برایش نازک کردم.
-سرگرد مملکت و این قدر حسود اصلا خوب نیست.

گره ای توی ابروهایش انداخت.
-زن گرفتم که شبا تنها نباشم ولی برعکس شده...!

کاملا سمتش چرخیدم و خیره نیم رخش شدم.
-ببین فعلا نامزدیم وقتی عروسی گرفتیم بیا ادعای مالکیت کن...!


-عروسی هم می گیرم و اونوقته که باید همیشه پیش خودم باشی...!

چینی به دماغم دادم.
-نگو قراره از اون مردای غرغرویی بشی که صبح تا شب پای تی وی می شینن و اخبار می بینن...!

نیم نگاهی سمتم انداخت.
-از اون دسته مردایی میشم که صبح تا شب، شب تا صبح فقط با زنم ۰۰ می کنم...! جوری که حتی نذارم پاش از تخت پایین بزاره...!


متعجب و با دهانی باز نگاهش کردم...
-بخوای اینقدر از خودت کار بکشی دیگه نه از خودت چیزی میمونه نه ...!

به حالت صورتم خندید.
-نترس بیمه اش می کنم....! 

چشم باریک کردم.
-دارم چیزای جدیدی ازت می بینم جناب سرگرد که اصلا در واقعیت بهت نمیاد...!

چشمکی بهم زد.
-تازه نمی دونی یه سری فانتزی های  هم هست که دوست دارم به محض رسیدن روت پیاده کنم...!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۴۹



امیریل رد داده بود یا من این گونه حس می کردم.
-چطور ممکنه پسر حاجی ها هم فانتزی داشته باشن...؟!


خندید.
-گناه نکردیم که پسر حاجی هستیم یا اینکه احساساتمون رو جار نمی زنیم...! بالاخره هر آدمی یه فانتزی داره...!


عصبی می خندم.
-لابد اون گوی ها هم جزو فانتزی هات بوده...؟!


نیم نگاه دیگری بهم کرد.
-اون گوی ها فقط بخش کوچیکی از چیزهاییه که دوست دارم...!

متعجب پلک زدم.
-اوه... میشه بفرمایید بخشای بزرگترش شامل چه چیزهایی میشن...؟!

حالت صورتش شیطانی شد و نگاهش پلیدانه...
-فکر نکنم تو ازش خوشت بیاد...!


مثل خودش شرورانه نگاهش کردم.
-خیلی خب حالا که اینحوری میگی پس تموم فانتزی هایی که براش برنامه ریختی، منتفیه...!


ابروهایش بهم گره خورد.
-اونش رو دیگه من تصمیم می گیرم خانوم کوچولو...! شما فقط باید خودت رو آماده کنی تا هرچی من گفتم، بگی چشم...!

تابی به گردنم دادم.
-به همین خیال باش تا چشمی از دهنم دربیاد...!

لبخند موذیانه ای زد.
-کاری می کنم واسه .....به التماس بیفتی...!

حرصم گرفت.
می دانستم که بخواهد زورش را به رخم بکشد، حریفش نمی شوم.
-اصلا ببین من اجازه میدم بهم نزدیک بشی یا نه بعد تهدیدم کن...!

یک دفعه دست داغش را روی سی*نه ام گذاشت و فشار داد.
صدایش خشدار و زیادی بم بود.
-احتیاجی به اجازت نیست موطلایی، من بلدم چطوری صدای جیغت رو دربیارم که به التماس بیفتی...!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵٠



راست می گفت.
دست زیادی داغش روی سینه هایم و فشاری که به آنها می آورد باعث شد بدنم زودتر از آنچه که ازش انتظار داشت واکنش نشان دهد که با صدای نفس هایی که حبس شده بودند نگاه ماتم خیره لب کج شده اش شد...

چرا فراموش کرده بودم که او حتی مرا هم از خودم بیشتر بلد بود.

همیشه سکوت بهترین جواب بود که قصدم خاتمه دادن به بحث مسخره ای بود که راه انداخته و قصد عقب نشینی نداشت.

کمی توی جایم جا به جا شده و بی توحه به دست داغش رویم را سمت شیشه کردم و به بیرون و تاریکی مطلق ان خیره شدم...!

-هیچ وقت سعی نکن من و از خودت دور کنی چون بیشتر از اونچه که بهش فکر کنی بهت وصلم...!!!

*

صدای پیام گوشی ام روی مخم بود و می دانستم نیماست...
زودتر از آنچه که فکر می کردیم رسیده بودیم ویلای حاج یوسف...
امیریل هم داشت خبر رسیدنمان را به پدرش می داد که ناخودآگاه با اسم حلیمه خانم گوش ایستادم...

-عمه حلیمه چیکار کرده....؟!

نمی دانم پشت خط حاج یوسف چه گفت که امیریل ماتش برد.
-حاجی این آبجی شما عقل تو سرش هست...؟!

قطعا نیست...!
نه عقل دارد نه احساس فقط فکر ان است تا ان دختر دیوانه تر از خودش را به یکی قالب کند.

ظاهرا بحث شیرینی بود البته از نظر من که کاش امیر روی اسپیکر می زد.

جلو رفتم و در حالی که دستانم را پشت سر گذاشته بودم نگاهم را به امیر دادم که متوجه آمدنم شد و اخمش نصیبم...
-حاجی به خواهرت بگو موقعیت های بهتر برای دخترش هست منتهی قرار نیست برای مونا توی ستاد کاری پیدا کنم...!

فکم به زمین چسبید....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۱



نه انگار این زن تا اون دختر ترشیده بدبختش را توی پاچه امیر نکند دست بردار نیست.
انگار خودم باید وارد عمل شوم که کاری کنم دمشان را روی کولشان بگذارند و بروند...


امیر در حالی که نگاهش به من بود ابرویی بالا داد.
می دانم که حال از عصبانیت صورتم قرمز شده که این چنین نگاهم می کند.

-حاجی با خواهرت صحبت کن که دست از سر من برداره وگرنه مجبور میشم جور دیگه ای باهاشون حرف بزنم که اصلا خوشایند نیست... مونا خانم به درد ستاد یا حتی مددکار بودن زندان هم نمی خوره...!


گردن کج کردم.
امیر یل داشت در نهایت احترام با متانت ذاتی خودش که البته فقط این ورژن در مقابل دیگران اعمال می شد و آنها را از سر خود رفع می کرد.


با چشمانم داشتم برایش خط و نشان می کشیدم.
مونا داشت گند میزد به تعطیلاتمان...

نگاهش همچنان به من بود و با حاج یوسف خداحافظی کرد.

تماس را قطع کرد و گوشی را پایین آورد.
نتوانستم سکوت کنم.
-انگار این عمت تا دختر نکبتش و نبنده به ریش تو دست بر نمی داره...!


چشم غره ای بهم رفت.
-وقتی عصبانی میشی اصلا از ادبیاتت خوشم نمیاد...!

با حرص می خندم.
-عه چه جالب منم از او عمه شارلاتان و دختر نکبتش خوشم نمیاد...!

امیر جا خورد.
لحظه ای خندید اما بعد اخم کرد.
-رستا خانوم احترام بزرگتر کوچیکترو نگهدار لطفا...!


پشت چشمی برایش نازک کردم.
به حالت قهر رو برگرداندم.
-اون خدانگهداره که ایشــــــــااللـــــــــــــــــــــه همون خدا بزنه تو کمر جفتشون ولی من..... پدر و پدرجد این عمه و دخترش و بدجور درمیارم حالا ببین...!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۲




سمت پله ها قدم برداشتم که دستم از پشت کشیده شد.
-صبر کن ببینم چی تو سرته...؟!

دست به کمر شدم و با سلیطه بازی چشم و ابرویی آمدم.
-فعلا هیچی باید تصمیم بگیرم کدوم کار و عملی کنم...!


خنده اش گرفت.
-چرا من نمی تونم حریف تو بشم...؟!

براق شدم سمتش....
-مگه تونستی حریف اون نامادری بی ریخت سیندرلا و دختر زشتش بشی...؟! 


چشم درشت کرد.
-رستا فکر نمی کردم تا این حد بی ادب باشی...!

قدم رفته را برگشتم.
-چرا فکر می کنی احمق بودن با ادبی حساب میشه...؟!

-منظور من این نبود...!

-اون زن حق نداره تا وقتی که من هستم جایی برای دختر خرابش باز کنه....!

اخم کرد و لحنش هم بیش از حد جدی بود.
-علاوه بر بی ادبی، توهین هم داری می کنی...!


رسما با حرفش و طرفداری اش از عمه جادوگرش و دختر منگلش داغم کرد.

دیگر دست خودم نبود که صدایم را توی سرم انداختم و یک دستم به پهلو و ان یکی را توی هوا تکان دادم.

-نه خوشم باشه شوورم به جای طرفداری از زنش از اون عمه جادوگرش و دخترحرومزادش دفاع می کنه... من چه توهینی کردم وقتی خودم با چشمای خودم دیدم که اون جونور نکبت اومده بود تو اتاقت و با اون وضعیتی که چادرش از سر افتاده بود می خواست بغلت کنه....!

انگشت به سینه اش زدم و ادامه دادم.
-امیر تو داری به شعور من توهین می کنی....!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۳



امیر انگشتم را گرفت و قدمی سمتم برداشت.
-داری چیزی رو که اصلا مهم نیست زیادی بزرگ می کنی...!

باز هم مرا مقصر می دانست.
-می دونی چیه اصلا حرف زدن با تو اشتباهه وقتی می خوای منو مقصر بدونی...!


انگشتم را کشیدم و خواستم از کنارش رد شوم که دست دور ش..
کمم پیچید...
از پشت منو به تخت س‌
ینه اش چسباند.



سرش را کنار گوشم پایین آورد.
هرم نفس های گرمش به گردن و گوشم می خورد.
-کجا خانوم خانوما...؟! برای خودت خوب میبری و می دوزی، بعدش هم تنم می کنی و می خوای بری...!


سرم را کج کردم و از داغی نفس هایش چشم بستم.
-وقتی حرفم رو نمی فهمی و از عمت و دخترش طرفداری می کنی بمونم چی بگم...؟!


لبش روی شاهرگم نشست و بوسه  تنم را لرزاند.
مرا به خودش فش.ار داد و این بار جای
-خوشگله تو متوجه حرفم نشدی که اینجور خودت رو ناراحت کردی...!


چشمانم درشت شد.
-امیر من دارم می بینمت که چطور حرف می زنی و رفتار می کنی...؟!

توی آغوشش برم گرداند و صورتم را قاب دستانش کرد.
توی چشمانم زل زد.
-هیچ چیزی مهمتر از تو نیست اما یه وقتایی باید با سیاست رفتار کنی تا حساسیت ایجاد نشه....!

چینی به دماغم دادم.
-ببخشید ولی مثلا اون عمه جادوگرت می خواد چیکار کنه که بنده با سیاست رفتار کنم....اصلا لال میشم اولیا حضرت خاطرشون مکدر نشه...! 


خنده اش گرفت و به آنی چشمانش رنگ شیطنت گرفت.
-هرچی می خوام با ادب باشی، نمیشه...! من کار به عمم ندارم اما امشب با تو خیلی کارا دارم...!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۴



اخم کردم و با حرص نگاهش کردم.
در حالیکه سعی داشتم دستش را از دور کمرم باز کند،  تشر زدم.
-برو با عمت کار داشته باش،  تازه از خداشه دامادشم بشی و اون دختر میمونش رو بهت بده...!


خندید.
-ولی من زن خودم رو می خوام...!

تقلا کردم ولی حریفش نشدم.
-ولی من تو رو نمی خوام، حالا هم ولم کن تا داد نزدم...!


توجهی نکرد و دستم را کشید و سمت آشپزخانه برد.
-اول غذا بخوریم بعدش می تونیم توی آرامش حرف بزنیم...!


از پیشنهادش استقبال کردم چون خیلی گرسنه ام بود.

پشت میز نشستم و بدون توجه به نکته متعحبش منتظر شدم تا غذا گرم شده را توی ظرف بکشد و جلویم بگذارد...

در حالیکه غذا را توی ظرف ریخته و سمت مایکروویو می رفت، ابرویی بالا انداخت.
-بد نگذره جوجه طلایی...؟

پشت چشمی برایش نازک کردم.
-اومدم تعطیلات... تمیذارم بهم بد بگذره...!


ایستاده بهم نگاه کرد و حس توی نگاهش را دوست داشتم چون پر از محبت بود و شیطنت...
می دانستم امشب  قسر در بروم فردا گیرم می اندازد...
اصلا آمده بود تا فانتزی هایش را رویم پیاده کند....


صدای زنگ مایکروویو زده شد و امیر در حالیکه ظرف غذا را بیرون می کشید، گفت: مطمئنن منم نمیزارم بهت بد بگذره، فانتزی های زیادی دارم که روزی سه بار ۰۰ با دو راندو میتونه پر کنه...!!!


چشمانم درشت شد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۵



شانه بالا انداخت و بشقاب جوجه را هم جلویم گذاشت.
یا اشاره ای به غدایم گفت:  حالا جوش نزن، نمیزارم گشاد شی برعکس یه کار می کنم خودت پیش قدم بشی...!


چشم بستم.
عجب غلطی کردم با او همراه شدم...!

سعی کردم بی توجه بهش غذایم را بخورم و محل ندهم که او هم ساکت شده مشغول خوردن غذایش شد...

**

آخرین بشقاب را شستم و توی آبچکان گذاشتم.
امیر هم رفته بود و چمدان ها را داخل اتاق خودش بگذارد و بیاید که با دیدنش بدون حرف از کنارش گذشتم و خواستم به طبقه بالا بروم دستم را گرفت.

سمتش برگشتم که با تبسمی گفت: بیا یکم بشینیم..!

شانه بالا انداختم.
-ولی من خوابم میاد.


ابرویی بالا کرد.
-خوابت میاد یا نمی خوای پیش من بشینی...؟!

دست به سینه شدم.
-هر دوتاش...!

ابتدا قدری خیره نگاهم کرد و بعد بدون آنکه به حرفم توجهی کند  دستم را کشید و مرا به دنبال خود سمت تی وی برد...

به کارش اعتراض کردم.
-امیر من خوابم میاد، می فهمی...؟!


باز هم سکوت کرد تا به کاناپه رسیدیم...
با دیدن خوراکی ها روی میز بهت زده سمتش نگاهی انداختم که دستم را رها کرد و نشست.
-بشین رستا، می خوام فیلم ببینیم...!

سر عقب بردم و نفسم را سخت بیرون دادم.
-چرا نفهمی امیر... من نمی خوام پیشت بشینم، می فهمی...؟!

خیلی جدی گفت:
-من می خوام فیلم ببینم و تو هم مجبوری پیشم بشینی وگرنه بخوای بری بالا بخوابی،  باهم میریم می خوابیم ولی قبلش من دو بار با فانتزی هام روت پیاده می کنم که فکر کنم به خواب نکشه، بیهوش میشی...!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۶


راوی

-از نیما بگو رحیمی اون کثافت داره چه غلطی می کنه باز...؟!

رحیمی آرام گفت:
-قربان تموم این مدت زیر نظر بوده و کار مشکوکی نکرده جز پیام هاش به خانومتون که بی جواب موندن...!


وجود امیر لحظه ای چنان آرام گرفت و حس خوبی به قلبش سرازیر شد که لبخندی به لبش آورد.
-اون مهمونی چطوره...؟!


رحیمی گفت:  جناب سرگرد مثل بقیه مهمونی های که می گیرن فروش مواد و دختر البته یه سری کله گنده ها هم هستن که خود نیما لو داده بود.


امیر آرام سری تکان داد و از پشت پنجره خیره تاریکی رو به رویش شد.
-رحیمی یه دوتا از اون کله گنده ها شناسایی بشن این پرونده بعد سه سال می تونه بسته بشه...!


-همینطوره قربان اما مهم اینه که اون مهره های اصلی گیر بیفتن...!

-گوش کن رحیمی روز مهمونی فقط باید بتونیم یه چندتا از مهره هاشون رو شناسایی کنیم بدون هیچ درگیری...!


رحیمی بین گفتن و نگفتن حرفی مانده بود که سکوتش امیریل را به شک انداخت.
-چی ذهنت رو مشغول کرده رحیمی...؟!


رحیمی آرام گفت:  ببخشید جناب سرگرد اما انگار به واسطه نیما می خوان پای خانمتون رو پیش بکشن...!

-چی شده رحیمی دقیق حرف بزن...!

رحیمی نفسی آزاد کرد.
-نیما می خواد خانومتون رو به این مهمونی بکشونه تا از شما انتقام بگیره...!

خودش هم می دانست وگرنه چه اصراری بود نیما آنقدر برای بردن رستا به مهمانی پافشاری کند...؟!

-من خودم با بچه ها پیگیری می کنم فقط سعی کنین مهره های اصلی را شناسایی کنین و عکسشون رو هم برام بفرستین...!

تماس را قطع کرد و سمت رستای غرق در خواب رفت، یقه باز دخترک کنار رفته و سینه هایش بیرون زده بود که چشمان امیریل میخ آنها شد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️‍fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
– من زنِ نردبون نمیشممممم...اگر بشممم کشته میشمممم
وای ، وای neutral_face🤣exclamation
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۷



اخم کرد و چشم بست.
این وقت شب داشت هوایی می شد.
اصلا خودش هم در عجب بود که تا این حد دیوانه رستاست...

تنش داغ شده بود.
مثلا آمده بود تعطیلات به هوای خلوت های دو نفره نه اینکه دخترک راحت بخوابد...


دست توی موهایش برد و سعی کرد نگاه نکند اما نمی شد.
سی.
نه های بزرگ و بلورینش بدجور داشت توی چشمش فرو می رفت که سخت بود خودش را نگه دارد تا دستش دراز نشود و ان را نگیرد.


به سختی رویش را برگرداند و سمت تی وی رفت و ان را خاموش کرد.
همان اوایل فیلم دیدن خوابش برد.


چند نفس عمیق کشید و سمت دخترک برگشت.


با نگاهی شیفته به کارش خندید و به سختی خم شد و روی موهایش را بوسید.
-جون منی دختر...!


از پله ها بالا رفت که صدای پیامک گوشی رستا را شنید...
اخم کرد.
حتما سایه بود...!


وارد اتاقش شد و رستا را روی تخت گذاشت و گوشی را از توی جیبش بیرون کشید.
قفل ان را باز کرد و با دیدن اسم نیما اخم کرد.

پیام را باز کرد.
-جواب نمیدی خانوم خوشگله....؟! رستا جان من می خوام شما پارتنرم باشی بیا قشنگم... ببین دارم ازت خواهش می کنم...!!!!


انگار امیریل را روی آتش گذاشته بودند که به یکباره وجودش داغ شد و سوخت.
هجوم خون به مغز سرش را حس کرد.

بقیه پیام ها را خواند و با محتویاتش بدتر عصبانی شد که در این میان جواب ندادن های رستا کمی فقط کمی آرامش کرد...  

نتوانست آرام بماند و گوشی اش را از جیبش بیرون کشید و با حرص برای رحیمی نوشت...
-توی مهمونی فقط سعی کینن از نیما آتو گیر بیارین یا اگه آتویی ندیدین براش پاپوش درست کنین...! جزئیاتش رو برات میفرستم...!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۸



چشم باز کرد و نگاهش به دخترک زرد پوش رو به رویش افتاد که دلبرانه داشت رژ می زد.

رژ سرخابی اش را دو بار دیگر روی لب مالید و آنها را ماساژ داد.
سپس موهایش را یک طرف ریخته و با فرستادن بوسی برای خود دل از آینه کند و سمت در اتاق رفت که امیر طاقت نیاورد.
-کجا به سلامتی...؟!


صدایش خش داشت و هنوز تحت تاثیر خواب بود.
دخترک چشم درشت کرد.
-بیدارت کردم امیر...؟!


گره کمی به ابرویش داد و جدی گفت.
-می بینی که بیدار شدم...!

البته کمی هم از دیشب و زود به خواب رفتن رستا دلخور بود.
برای آمدن به تعطیلات برنامه ها داشت که فعلا اولینش به فنا رفته بود.


رستا ابرویی بالا انداخت.
امیر طلبکار بود و نگاهش هم دیگر بدتر از لحنش...
-خب بیدار شدی بیا پایین... من میرم صبحونه رو بچینم و تو هم بیا...!


امیر نیم خیز شد و آرنجش را ستون بدنش کرد.
-دیشب خواب رفتی...!


رستا متوجه لحنش نشد.
-مگه قرار بود خواب نرم...؟!

امیر اخمش غلیظ تر شد.
-قرار بود بعد از فیلم چیکار کنیم...؟!


دخترک دوهزاری اش افتاد و متوجه شد این ناکام ماندن اوقات این مرد را تلخ کرده...!!!
برای آزارش شانه بالا انداخت.
-خب خستم بود خواب رفتم در ضمن من قراری نداشتم....


امیر روی تخت نشست که رستا دستگیره در را چسبید.
-توله سگ من که قبلش بهت گفته بودم...!

رستا در را باز کرد و حین بیرون رفتن تشر زد.
-خیلی خب تو هم، انگار می خواد شق القمر کنه... بقیه روزا رو خو ازت نگرفتن که تو داری واسه ثانیه به ثانیش برنامه می ریزی...!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۵۹



امیر نگاه از بالا تا پایینی بهش انداخت و زیبایی چشمگیر دخترک باز دلش را به تب و تاب انداخت.
نیم تنه و دامن کوتاه زردرنگ با پوست سفید تنش و موهای طلایی اش تصویر زیبایی را خلق کرده که دوست داشت همانجا بلند شود و دخترک را خفت کند...

رستا با قیافه حق به جانبی حرفش را زد و امیر هم تا خواست حرف بزند، دخترک رفت.

هاج و واج به جای خالی رستا نگاه کرد و بعد چشم بست و نفسش را سخت بیرون داد.
-عمر منو کوتاه میکنی تو بچه...! خدا این چه بلایی بود تو جون من انداختی که با این هیکل گنده باید معطل نیم وجب آدم باشم که یه ذره هم ازم حساب نمیبره...!!!

با حرص پتو را کنار زد و بلند شد.
قرار نبود ناکام بماند،  بالاخره یک موقعیت پیدا می شد تا خفتش کرد.

***

تنها با یک ست رکابی شلوارک کوتاه سورمه ای رنگ پایین آمده بود و به عمد رکابی پوشیده بود تا هیکلش را توی چشم رستا فرو کند.

انگار بچه شده بود و واقعا دوست داشت نگاه خیره و داغ دخترک را روی خودش ببیند.

سمت آشپزخانه آمد که رستا را دید...
دخترک جلوی چشمانش خم شده که تا لباس زیر و بین پایش را دید و خودش غافلگیر شد...


آب دهان فرو داد و تنش داغ شد.
جلو رفت و دید که رستا روی سرامیک زانو زده و دارد شیشه های شکسته را جمع می کند...
-چی شده رستا....؟!


رستا ترسیده خواست برگردد که شیشه توی دستش رفت و با آخی که گفت امیر سمتش قدم تند کرد...

-نیا امیر لیوان شکسته...!

کنارش خم شد و زیر بغلش را گرفت.
بلندش کرد و با دیدن خون روی انگشتش نوچی کرد...
-دستت رو بریدی،  حواست کجاست...؟


نگاه رستا بالا آمد و روی بالاتنه اش نشست.
امیر اما دست زیر زانویش برد و روی دست بلندش کرد که دخترک با هیزی نگاهش کرد.
-س...س...ی شدی....؟!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
#پست۴۶۰



چشم هایش روی صورت غرق در خواب امیر چرخید.
لبخند پر عشقی زد و بی اراده خم شد و گونه اش را بوسید.

امیر با حس چیزی روی گونه اش بلافاصله چشم باز کرد و نیم خیز شد که رستا ترسیده عقب رفت و هینی کشید.

-چرا همچین می کنی دیوونه...؟! جفت پا پریدی وسط ابراز احساساتم...!


امیر اخم کرد.
خوابش سبک بود و به اندک صدا یا حرکتی سریع واکنش نشان می داد.
به واسطه شغلش بیشتر وقت ها مجبور بود حتی در خواب هم، حالت آماده باش باشد...!


با دیدن صورت ترسیده و پر حرص رستا لبخند زد.
-داشتی چیکار می کردی بچه که اینجوری ترسیدی ...؟!


رستا ابرو در هم کشید.
-خیلی بیشعوری امیر داشتم عشقم رو بهت ابراز می کردم که ری.. بهم... مثلا خواستم با شخصیت و خانومانه باشه اما اصلا می دونی چیه خوب بودن به تو نیومده...!


امیر خندید.
دستش را گرفت و سمت خودش کشید.

-بیا ببینم جغله تو بیداریم بهم ابراز کن...!


دخترک پشت چشمی برایش نازک کرد.
- دلم خواست توی خواب ماچت کنم که کردم، دیگه وقتی اونجور بلند شدی تموم حسمم پرید.


امیر نگاه پر احساسی بهش کرد و محو زیبایی ناز و ذاتی اش شد.
-دیشب رو دوست داشتی..؟! درد که نداری...؟!


رستا لحظه ای با اشاره مستقیم امیر خون به صورتش هجوم آورد و خجالت زده چشم دزدید.
-من فقط خواستم یه ماچت کنم امیر ولی داری پشیمونم می کنی...!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان رستا ...🥵🚷
رمان رستا ...🥵🚷
118Kدنبال کننده
#رمان_رستا
فرنگی چموش رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی املاکی شارلاتان طلا فروش جذاب من پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری 11 اسپانسر من
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان