۱۵ بهمن
۱۷ بهمن
۲۲ بهمن
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
𝑹𝒖𝒔𝒔𝒊𝒂𝒏 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒂𝒏𝒅𝒆𝒓𝒔🎖
Российские командирыru
𝑨𝒏𝒅𝒓𝒆𝒚 𝑴𝒐𝒓𝒅𝒗𝒊𝒄𝒉𝒆𝒗
Андрей Мордвичев
𝑺𝒆𝒓𝒈𝒆𝒚 𝑺𝒖𝒓𝒐𝒗𝒊𝒌𝒊𝒏
Сергей Суровикин
𝑽𝒂𝒍𝒆𝒓𝒚 𝑮𝒆𝒓𝒂𝒔𝒊𝒎𝒐𝒗
Валерий Герасимов
𝑨𝒍𝒆𝒙𝒂𝒏𝒅𝒆𝒓 𝑫𝒐𝒓𝒏𝒊𝒌𝒐𝒗
Александр Дорников
Российские командирыru
𝑨𝒏𝒅𝒓𝒆𝒚 𝑴𝒐𝒓𝒅𝒗𝒊𝒄𝒉𝒆𝒗
Андрей Мордвичев
𝑺𝒆𝒓𝒈𝒆𝒚 𝑺𝒖𝒓𝒐𝒗𝒊𝒌𝒊𝒏
Сергей Суровикин
𝑽𝒂𝒍𝒆𝒓𝒚 𝑮𝒆𝒓𝒂𝒔𝒊𝒎𝒐𝒗
Валерий Герасимов
𝑨𝒍𝒆𝒙𝒂𝒏𝒅𝒆𝒓 𝑫𝒐𝒓𝒏𝒊𝒌𝒐𝒗
Александр Дорников
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ بهمن
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
𝑼𝒌𝒓𝒂𝒊𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒂𝒏𝒅𝒆𝒓𝒔🎖
Українські командири🇺🇦
𝒀𝒖𝒓𝒊𝒊 𝑺𝒐𝒅𝒐𝒍
Юрій Содоль
𝑶𝒍𝒆𝒌𝒔𝒂𝒏𝒅𝒓 𝑷𝒂𝒗𝒍𝒊𝒖𝒌
Олександр Павлюк
𝑶𝒍𝒆𝒌𝒔𝒂𝒏𝒅𝒓 𝑺𝒚𝒓𝒔𝒌𝒚𝒊
Олександр Сирський
𝑲𝒚𝒓𝒚𝒍𝒐 𝑩𝒖𝒅𝒂𝒏𝒐𝒗
Кирило Буданов
Українські командири🇺🇦
𝒀𝒖𝒓𝒊𝒊 𝑺𝒐𝒅𝒐𝒍
Юрій Содоль
𝑶𝒍𝒆𝒌𝒔𝒂𝒏𝒅𝒓 𝑷𝒂𝒗𝒍𝒊𝒖𝒌
Олександр Павлюк
𝑶𝒍𝒆𝒌𝒔𝒂𝒏𝒅𝒓 𝑺𝒚𝒓𝒔𝒌𝒚𝒊
Олександр Сирський
𝑲𝒚𝒓𝒚𝒍𝒐 𝑩𝒖𝒅𝒂𝒏𝒐𝒗
Кирило Буданов
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ بهمن
۲۶ بهمن
۵ اردیبهشت
۵ اردیبهشت
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
᯽ - 𝗥𝗼𝗺𝗮𝗻𝗼𝘃 𝗧𝗲𝗮𝗺 | 𝙉𝙚𝙬 𝙂𝙖𝙢𝙚 - ᯽
─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─
‣ ⦏bookmark⦐ › 𝙏𝙞𝙩𝙡𝙚 ◟𝙰𝙶𝙴 𝙾𝙵 𝚂𝙰𝙼𝚄𝚁𝙰𝙸◞
‣ ⦏calendar⦐ › 𝘿𝙖𝙩𝙚 ◟𝙰𝙳 𝟷𝟻𝟻𝟶◞
‣ ⦏izakaya_lantern⦐ › 𝙂𝙚𝙣𝙧𝙚 ◟𝙰𝙳𝚅𝙴𝙽𝚃𝚄𝚁𝙴◞
‣ ⦏🧧⦐ › 𝙎𝙩𝙮𝙡𝙚 ◟𝚁𝙿𝙶◞
‣ ⦏🎖⦐ › 𝙂𝙖𝙢𝙚 𝙍𝙖𝙣𝙠 ◟𝐃◞
‣ ⦏performing_arts⦐ › 𝙈𝙤𝙤𝙙 ◟⛩◞
‣ ⦏busts_in_silhouette⦐ › 𝙋𝙡𝙖𝙮𝙚𝙧𝙨 ◟𝟷𝟸◞
‣ ⦏trumpet⦐ › 𝘼𝙪𝙙𝙞𝙚𝙣𝙘𝙚 ◟𝐃◞
✦𓂃𝑂𝑤𝑛𝑒𝑅 ‹ @Old_Edison ›
✦𓂃𝐶ℎ𝑎𝑛𝑒𝐿 ‹ @Legendry_war ›
─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─
─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─
‣ ⦏bookmark⦐ › 𝙏𝙞𝙩𝙡𝙚 ◟𝙰𝙶𝙴 𝙾𝙵 𝚂𝙰𝙼𝚄𝚁𝙰𝙸◞
‣ ⦏calendar⦐ › 𝘿𝙖𝙩𝙚 ◟𝙰𝙳 𝟷𝟻𝟻𝟶◞
‣ ⦏izakaya_lantern⦐ › 𝙂𝙚𝙣𝙧𝙚 ◟𝙰𝙳𝚅𝙴𝙽𝚃𝚄𝚁𝙴◞
‣ ⦏🧧⦐ › 𝙎𝙩𝙮𝙡𝙚 ◟𝚁𝙿𝙶◞
‣ ⦏🎖⦐ › 𝙂𝙖𝙢𝙚 𝙍𝙖𝙣𝙠 ◟𝐃◞
‣ ⦏performing_arts⦐ › 𝙈𝙤𝙤𝙙 ◟⛩◞
‣ ⦏busts_in_silhouette⦐ › 𝙋𝙡𝙖𝙮𝙚𝙧𝙨 ◟𝟷𝟸◞
‣ ⦏trumpet⦐ › 𝘼𝙪𝙙𝙞𝙚𝙣𝙘𝙚 ◟𝐃◞
✦𓂃𝑂𝑤𝑛𝑒𝑅 ‹ @Old_Edison ›
✦𓂃𝐶ℎ𝑎𝑛𝑒𝐿 ‹ @Legendry_war ›
─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
[ticket]~[𝗜𝗻𝗳𝗼𝗿𝗺𝗮𝘁𝗶𝗼𝗻]
https://rubika.ir/joinc/EHHEHFAJ0BXIZXGAXMDSZQFALCWAPCRC
[ticket]~[𝗖𝗵𝗮𝗿𝗮𝗰𝘁𝗲𝗿]
https://rubika.ir/joinc/EFHCGFGF0HPIVQBTHJVDGBCQDKCHJVYJ
[ticket]~[𝗥𝘂𝗹𝗲𝘀]
https://rubika.ir/joinc/EFHCGFEH0HIIBGJVHAJSGREEVPVNORQZ
https://rubika.ir/joinc/EHHEHFAJ0BXIZXGAXMDSZQFALCWAPCRC
[ticket]~[𝗖𝗵𝗮𝗿𝗮𝗰𝘁𝗲𝗿]
https://rubika.ir/joinc/EFHCGFGF0HPIVQBTHJVDGBCQDKCHJVYJ
[ticket]~[𝗥𝘂𝗹𝗲𝘀]
https://rubika.ir/joinc/EFHCGFEH0HIIBGJVHAJSGREEVPVNORQZ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
۲۰ اردیبهشت
۲۰ اردیبهشت
۲۰ اردیبهشت
۲۰ اردیبهشت
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
برای اطلاع از ساعت های استارت و امور گیم در این گپ عضو شید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
«غروب عزت»
از یکی از بازاریان ناگویا چنین روایت شد که: چند شب پیش بود که یوشیکادو شیبا به مسافرخانه تاکی وارد شد. همه میدونستن اون کیه. ردای مندرس خاندان شیبا رو که دیدیم، دلمون ریز ریز شد. شایعه بود که خاندانش سقوط کرده و حالا سایه شده، ولی هیچکس فکر نمیکرد جرأت برگشت به این ولایت رو داشته باشه. سحرگاه بود که صدای جیغ از مسافرخانه بلند شد. نه یک جیغ، چندین جیغ پشت سر هم. بعد سکوت. وقتی جرات کردیم نزدیک شویم، دیدیم همه کشته شدهاند. صاحب مسافرخانه، زنش، بچه سه سالش، اون مسافر پیره که همیشه توی گوشه مینشست، دو تا بازرگان که از ولایت همسایه اومده بودن، حتی خدمه. همه. 30 نفر. شیبا رفته بود، ولی داس زنجیریش رو توی سقف اتاق آخر فرو کرده بود، طوری که همه ببینند و بدونند چه کسی این کار را کرده.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه ناگویا روایت شد: از دیشب پوسترای تحت تعقیب شیبا رو زدن به هر دیواری. خود حکومت ناگویا دستور داده. نقاب زده توش، فقط چشماش پیداست. زیرش نوشته: «یوشیکادو شیبا، به اتهام قتل عام سی تن، تحت تعقیب. هر کس اطلاعات بدهد: 500 سکه. هر کس زنده تحویل دهد: 1000سکه. هر کس سر بریده بیاورد: 700 سکه.» اما مشتریایی که اینجا میآیند، همه میگویند یک چیز را: کی میتونه دست به چنین مردی بزنه؟ اونی که خاندانش را از دست داده، جایی برای رفتن ندارد، و یک شب، تنها، با یک داس زنجیری، 30 نفر را توی تاریکی قتل عام کرده؟ این پول را کسی نمیبینه. چون هرکی بره دنبالش، یا توی تاریکی گم میشه، یا برنمیگرده. بعضی از مشتریها میگن شیبا اصلاً فرار نکرده. هنوز تو همین ولایت اُواریه. منتظر کسی میمونه. شاید منتظر طلبی که هنوز تسویه نکرده.
از یکی از بازاریان ناگویا چنین روایت شد که: چند شب پیش بود که یوشیکادو شیبا به مسافرخانه تاکی وارد شد. همه میدونستن اون کیه. ردای مندرس خاندان شیبا رو که دیدیم، دلمون ریز ریز شد. شایعه بود که خاندانش سقوط کرده و حالا سایه شده، ولی هیچکس فکر نمیکرد جرأت برگشت به این ولایت رو داشته باشه. سحرگاه بود که صدای جیغ از مسافرخانه بلند شد. نه یک جیغ، چندین جیغ پشت سر هم. بعد سکوت. وقتی جرات کردیم نزدیک شویم، دیدیم همه کشته شدهاند. صاحب مسافرخانه، زنش، بچه سه سالش، اون مسافر پیره که همیشه توی گوشه مینشست، دو تا بازرگان که از ولایت همسایه اومده بودن، حتی خدمه. همه. 30 نفر. شیبا رفته بود، ولی داس زنجیریش رو توی سقف اتاق آخر فرو کرده بود، طوری که همه ببینند و بدونند چه کسی این کار را کرده.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه ناگویا روایت شد: از دیشب پوسترای تحت تعقیب شیبا رو زدن به هر دیواری. خود حکومت ناگویا دستور داده. نقاب زده توش، فقط چشماش پیداست. زیرش نوشته: «یوشیکادو شیبا، به اتهام قتل عام سی تن، تحت تعقیب. هر کس اطلاعات بدهد: 500 سکه. هر کس زنده تحویل دهد: 1000سکه. هر کس سر بریده بیاورد: 700 سکه.» اما مشتریایی که اینجا میآیند، همه میگویند یک چیز را: کی میتونه دست به چنین مردی بزنه؟ اونی که خاندانش را از دست داده، جایی برای رفتن ندارد، و یک شب، تنها، با یک داس زنجیری، 30 نفر را توی تاریکی قتل عام کرده؟ این پول را کسی نمیبینه. چون هرکی بره دنبالش، یا توی تاریکی گم میشه، یا برنمیگرده. بعضی از مشتریها میگن شیبا اصلاً فرار نکرده. هنوز تو همین ولایت اُواریه. منتظر کسی میمونه. شاید منتظر طلبی که هنوز تسویه نکرده.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
«دست خونین، دهان پر از برکت»
از یکی از دهقانان ولایت تانگو چنین روایت شد که: سه روز پیش بود که هوسوکاوا کاتسوموتو خودش سوار بر اسب به روستای ما آمد. نه با لشکر، نه با محافظ، تنها. فکر کردیم آمده مالیات بگیرد. اما دیدیم جلوی کلبه ناظر قدیمی ایستاد. ناظری که ده سال بود برنج ما را میخورد و به جای کمک، هر سال مالیات را بیشتر میکرد. هوسوکاوا بدون یک کلمه، شمشیرش را کشید و جلوی چشمان همه، سر آن مرد نالایق را از تن جدا کرد. تا غروب، سه ناظر دیگر هم در سه روستای همسایه همین سرنوشت را داشتند.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه قلعه میازو روایت شد: مردم از این کار هوسوکاوا حرف میزنند، اما نه با ترس، با لبخند. یک ماه از ماجرا نگذشته که قیمت برنج توی این ولایت پایین آمده، جادهها امنتر شده، و کسی جرأت نمیکند به مسافری که از راه میرسد چشم نامحرم بدوزد. بعضی از مشتریها میگویند هوسوکاوا دیوانه است که خودش دستش را به خون آلوده. اما بقیه میگویند: «همین دیوانگی ولایت ما را نجات داد. کدام ارباب دیگری حوصله میکند بیاید توی گل و خاک روستاهای ما، خودش قضاوت کند و خودش اعدام کند؟» یکی از پیرمردها دیشب گفت: «شمشیر هوسوکاوا برای نالایقها مرگ است و برای ما، زندگی. باشد که دستش هرگز نلرزد.»
از یکی از دهقانان ولایت تانگو چنین روایت شد که: سه روز پیش بود که هوسوکاوا کاتسوموتو خودش سوار بر اسب به روستای ما آمد. نه با لشکر، نه با محافظ، تنها. فکر کردیم آمده مالیات بگیرد. اما دیدیم جلوی کلبه ناظر قدیمی ایستاد. ناظری که ده سال بود برنج ما را میخورد و به جای کمک، هر سال مالیات را بیشتر میکرد. هوسوکاوا بدون یک کلمه، شمشیرش را کشید و جلوی چشمان همه، سر آن مرد نالایق را از تن جدا کرد. تا غروب، سه ناظر دیگر هم در سه روستای همسایه همین سرنوشت را داشتند.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه قلعه میازو روایت شد: مردم از این کار هوسوکاوا حرف میزنند، اما نه با ترس، با لبخند. یک ماه از ماجرا نگذشته که قیمت برنج توی این ولایت پایین آمده، جادهها امنتر شده، و کسی جرأت نمیکند به مسافری که از راه میرسد چشم نامحرم بدوزد. بعضی از مشتریها میگویند هوسوکاوا دیوانه است که خودش دستش را به خون آلوده. اما بقیه میگویند: «همین دیوانگی ولایت ما را نجات داد. کدام ارباب دیگری حوصله میکند بیاید توی گل و خاک روستاهای ما، خودش قضاوت کند و خودش اعدام کند؟» یکی از پیرمردها دیشب گفت: «شمشیر هوسوکاوا برای نالایقها مرگ است و برای ما، زندگی. باشد که دستش هرگز نلرزد.»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
«شبهای بیامان»
از یکی از بازرگانان کاماکورا چنین روایت شد که: دیگر کسی جرأت ندارد پس از غروب از خانه بیرون بزند. دو هفته است که راهزنها مثل گرگهای گرسنه به کاروانها و مسافران تنها حمله میکنند. هفته پیش، سه کاروان تجاری پشت سر هم غارت شدند. صاحبهایشان یا مردهاند یا اگر زندهاند، آرزوی مرگ میکنند. خودم دیدم شب سوم، مغازه پارچهفروشی همسایه را آتش زدند. صاحبش جلوی چشم زن و بچهاش سر بریده شد. نگهبانان شهر؟ تا جایی که یادم میآید، آخرین بار یک ماه پیش یکی از آنها را دیدم که مست توی گودال افتاده بود.
از یکی از دهقانان ولایت مینو که کالا به گیفو میبرد چنین روایت شد: گیفو دیگر آن قلعه تسخیرناپذیر سابق نیست. راهزنها در دل شب، حتی به کوچههای نزدیک قلعه هم نفوذ میکنند. دو شبی که من آنجا بودم، سه جیغ زنانه از سه جهت مختلف شهر بلند شد. صبح که شد، دو جنازه پیدا کردند. یکی از آنها دختر نوزده ساله بود که نامزدش سرباز قلعه بود. سربازها شمشیر کشیدند که به جنگ راهزنها بروند، اما فرمانده گفت دستور از بالا نیامده. مردم میگویند حاکم گیفو فقط به فکر جان خودش است و در قلعه پنهان شده.
از زبان یک پیشخدمت مهمانسرا در جاده بین کاماکورا و گیفو روایت شد: دیشب دو مسافر از راه رسیدند. هر دو زخمی بودند. گفتند کاروانشان را بیست راهزن زن و بچهاش توی چشم به هم زدنی غارت کردند. یکی از آنها گریه میکرد و میگفت: «به خدا اگر شوگان کاری نکند، تا یک ماه دیگر کسی جرأت نمیکند پا به این دو شهر بگذارد.» اما خبری که این روزها دهن به دهن میچرخد این است که شوگان دیگر حوصلهاش سر رفته. گفته اگر حاکم کاماکورا و حاکم گیفو تا یک هفته اوضاع را درست نکنند، خودش میآید و نه راهزنی میماند، نه حاکمی. یعنی سر هر دو روی نیزه میرود. بعضی از مشتریها میگویند حاکم گیفو همین حالا هم دارد وسایلش را جمع میکند تا فرار کند. اما به کجا؟ کل ژاپن دست کیست؟ شوگان هر جا که بروی، میتواند پیدایت کند.
از یکی از بازرگانان کاماکورا چنین روایت شد که: دیگر کسی جرأت ندارد پس از غروب از خانه بیرون بزند. دو هفته است که راهزنها مثل گرگهای گرسنه به کاروانها و مسافران تنها حمله میکنند. هفته پیش، سه کاروان تجاری پشت سر هم غارت شدند. صاحبهایشان یا مردهاند یا اگر زندهاند، آرزوی مرگ میکنند. خودم دیدم شب سوم، مغازه پارچهفروشی همسایه را آتش زدند. صاحبش جلوی چشم زن و بچهاش سر بریده شد. نگهبانان شهر؟ تا جایی که یادم میآید، آخرین بار یک ماه پیش یکی از آنها را دیدم که مست توی گودال افتاده بود.
از یکی از دهقانان ولایت مینو که کالا به گیفو میبرد چنین روایت شد: گیفو دیگر آن قلعه تسخیرناپذیر سابق نیست. راهزنها در دل شب، حتی به کوچههای نزدیک قلعه هم نفوذ میکنند. دو شبی که من آنجا بودم، سه جیغ زنانه از سه جهت مختلف شهر بلند شد. صبح که شد، دو جنازه پیدا کردند. یکی از آنها دختر نوزده ساله بود که نامزدش سرباز قلعه بود. سربازها شمشیر کشیدند که به جنگ راهزنها بروند، اما فرمانده گفت دستور از بالا نیامده. مردم میگویند حاکم گیفو فقط به فکر جان خودش است و در قلعه پنهان شده.
از زبان یک پیشخدمت مهمانسرا در جاده بین کاماکورا و گیفو روایت شد: دیشب دو مسافر از راه رسیدند. هر دو زخمی بودند. گفتند کاروانشان را بیست راهزن زن و بچهاش توی چشم به هم زدنی غارت کردند. یکی از آنها گریه میکرد و میگفت: «به خدا اگر شوگان کاری نکند، تا یک ماه دیگر کسی جرأت نمیکند پا به این دو شهر بگذارد.» اما خبری که این روزها دهن به دهن میچرخد این است که شوگان دیگر حوصلهاش سر رفته. گفته اگر حاکم کاماکورا و حاکم گیفو تا یک هفته اوضاع را درست نکنند، خودش میآید و نه راهزنی میماند، نه حاکمی. یعنی سر هر دو روی نیزه میرود. بعضی از مشتریها میگویند حاکم گیفو همین حالا هم دارد وسایلش را جمع میکند تا فرار کند. اما به کجا؟ کل ژاپن دست کیست؟ شوگان هر جا که بروی، میتواند پیدایت کند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
«آتش روی آب»
از یکی از باربران بندر اوساکا چنین روایت شد: سه شب پیش بود که صدای انفجار از دورترین نقطه بندر آمد. دو کشتی تجاری پرتغالی که تازه بارشان را تخلیه کرده بودند، طعمه دزدان دریایی شدند. میگویند دزدها از مه صبحگاهی استفاده کردند و قبل از اینکه کسی بفهمد چه شده، هر دو کشتی را آتش زدند و غرق کردند. خدمه کشتیها یا کشته شدند یا خودشان را به آب زدند. خودم یکی از آنها را که نجات پیدا کرد دیدم. موهایش سوخته بود و مدام زیر لب پرتغالی حرف میزد. کسی نمیفهمید چه میگوید، اما صدایش پر از نفرین بود.
از یکی از بازرگانان ناگویا چنین روایت شد: پرتغالیها دیگر حوصلهشان سر رفته. این سومین حمله در دو ماه اخیر است. دیروز یکی از کاپیتانهای آنها به نماینده شوگون گفته: «اگر شما نمیتوانید از کشتیهای ما محافظت کنید، ما خودمان از خودمان محافظت میکنیم.» و این یعنی چه؟ یعنی توپهای کشتیهایشان را میچرخانند سمت بنادر ژاپن. یکی از مشتریهای من که با پرتغالیها کار میکند، میگوید آنها نقشه همه بنادر بزرگ را کشیدهاند. میدانند کجا باید شلیک کنند که انبارهای برنج یک ماه بسوزد.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه بندر اوساکا روایت شد: شوگون دیوانه است از عصبانیت. دیشب فرستادهاش با اسب خسته رسید و گفت: «حاکم اوساکا و حاکم ناگویا تا یک هفته فرصت دارند دزدان دریایی را نابود کنند. اگر یک کشتی پرتغالی دیگر آسیب ببیند، نه فقط حاکمها، که خانوادههایشان هم روی نیزه میروند.» مشتریها میخندیدند که حاکم ناگویا تا حالا حتی قایق پارویی هم سوار نشده، چه برسد به اینکه بلد باشد جلوی دزدان دریایی بایستد. اما یکی از پیرمردها ساکت بود و بعد گفت: «شوخیش بکنید. اما اگر پرتغالیها به بنادر ما حمله کنند، نه کشتی تجاری میماند، نه شغلی، نه نانی. این را من در جنگ دیدهام. آتش که از دریا بیاید، فرار کردن هم فایده ندارد.»
از یکی از باربران بندر اوساکا چنین روایت شد: سه شب پیش بود که صدای انفجار از دورترین نقطه بندر آمد. دو کشتی تجاری پرتغالی که تازه بارشان را تخلیه کرده بودند، طعمه دزدان دریایی شدند. میگویند دزدها از مه صبحگاهی استفاده کردند و قبل از اینکه کسی بفهمد چه شده، هر دو کشتی را آتش زدند و غرق کردند. خدمه کشتیها یا کشته شدند یا خودشان را به آب زدند. خودم یکی از آنها را که نجات پیدا کرد دیدم. موهایش سوخته بود و مدام زیر لب پرتغالی حرف میزد. کسی نمیفهمید چه میگوید، اما صدایش پر از نفرین بود.
از یکی از بازرگانان ناگویا چنین روایت شد: پرتغالیها دیگر حوصلهشان سر رفته. این سومین حمله در دو ماه اخیر است. دیروز یکی از کاپیتانهای آنها به نماینده شوگون گفته: «اگر شما نمیتوانید از کشتیهای ما محافظت کنید، ما خودمان از خودمان محافظت میکنیم.» و این یعنی چه؟ یعنی توپهای کشتیهایشان را میچرخانند سمت بنادر ژاپن. یکی از مشتریهای من که با پرتغالیها کار میکند، میگوید آنها نقشه همه بنادر بزرگ را کشیدهاند. میدانند کجا باید شلیک کنند که انبارهای برنج یک ماه بسوزد.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه بندر اوساکا روایت شد: شوگون دیوانه است از عصبانیت. دیشب فرستادهاش با اسب خسته رسید و گفت: «حاکم اوساکا و حاکم ناگویا تا یک هفته فرصت دارند دزدان دریایی را نابود کنند. اگر یک کشتی پرتغالی دیگر آسیب ببیند، نه فقط حاکمها، که خانوادههایشان هم روی نیزه میروند.» مشتریها میخندیدند که حاکم ناگویا تا حالا حتی قایق پارویی هم سوار نشده، چه برسد به اینکه بلد باشد جلوی دزدان دریایی بایستد. اما یکی از پیرمردها ساکت بود و بعد گفت: «شوخیش بکنید. اما اگر پرتغالیها به بنادر ما حمله کنند، نه کشتی تجاری میماند، نه شغلی، نه نانی. این را من در جنگ دیدهام. آتش که از دریا بیاید، فرار کردن هم فایده ندارد.»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
۹ خرداد
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
«نامه گمشده در مه»
از یکی از دهقانان حومه ناگویا چنین روایت شد: سه روز پیش بود که شایعه به روستای ما رسید. گفتند یک روستا در شمال ولایت، نه یک روستا، از بین رفته. نه از آتش، نه از شمشیر. فقط ناپدید شده. کسی نبود که بگوید چه شده. بعد از دو روز، چند جوخه سامورایی از قلعه بیرون زدند و به سمت آن حوالی تاختند. من خودم دیدم. زرههایشان برق میزد، صورتهاشان مثل کسی بود که به مرگ میرود. برگشتند بعد از یک روز. اما ساکت بودند. خیلی ساکت. هیچکس جرأت نکرد بپرسد چی دیدند. فقط یکی از خدمه قلعه که دوست پسرعمه من است، در گوشم گفت: «هیچ نامه مالیاتی توی آن روستا نبود. هیچ اثری از دفتر مالیات. انگار هیچکس آنجا زندگی نمیکرده. اما یکی از نامههایی که پیدا شد...» لبش را گاز گرفت و رفت. نگفت آن نامه چه بود.
از یکی از بازرگانان بندر ناگویا که با پرتغالیها کار میکند چنین روایت شد: این روزها سربازهای ناگویا بیشتر از مشتری به سراغ من میآیند. میگردند، جعبهها را زیر و رو میکنند، میپرسند کی از این کالاها را خریده. دیروز فهمیدم چه خبر است. یک پرتغالی مخفیانه وارد خاک ژاپن شده بود. نه از راه رسمی، نه با اجازه. سربازها دنبالش بودند. به من گفتند اگر او را دیدم، چیزی نگویم وگرنه... بعد فهمیدم فقط یک پرتغالی نبوده، چند نفر بودند. همه مخفیانه. همه بدون اجازه. این یعنی چه؟ یعنی کسی آنها را دعوت کرده. کسی که جرأت دارد پشت سر شوگون، بیگانه به خاک بیاورد.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه نزدیک قلعه ناگویا روایت شد: دیشب یکی از کاتبان قلعه اینجا آمد. مست کردیمش. حرف زد. گفت آن نامهای که از روستای ناپدید شده پیدا کردهاند، یک نامه مالیاتی ساده نبوده. اسنادی بوده که دایمیوی ناگویا حتی نمیخواسته دست شوگان به آن برسد. اسنادی که اگر شوگان ببیند... نفسی کشید و لیوان را پر کرد. گفت: «شوگان به زودی وارد عمل میشود. فرقی نمیکند دزدها را پیدا کنند یا نه. شوگان میآید تا خودش بگردد.» گفتم پس چه فرقی میکند که آنها دنبال دزدها میگردند؟ خندید. خندهای که تهش بوی ترس میداد. گفت: «فرقش این است که اگر دست شوگان به آن نامه برسد، کسی نمیداند چه میشود. نه من میدانم، نه تو، نه حتی خود دایمیو. هیچکس. چون هیچکس آن نامه را نخوانده. فقط کسی که دزدیده میداند تویش چیست. و کسانی که فرستادهاند تا نامه را پس بگیرند. پرتغالیهای مخفی. جوخههای ناگویا. همه دنبال یک چیزند. اما هیچکس نمیداند اگر شوگان زودتر برسد، دنیا چه رنگ میشود.» صبح که شد، کاتب را کشته بودند توی اتاق پشتی. میخانه را هم بستند. الان پشت میز نشستهام و نمیدانم باید فرار کنم یا منتظر بمانم برای کسی که دیگر نمیآید.
از یکی از دهقانان حومه ناگویا چنین روایت شد: سه روز پیش بود که شایعه به روستای ما رسید. گفتند یک روستا در شمال ولایت، نه یک روستا، از بین رفته. نه از آتش، نه از شمشیر. فقط ناپدید شده. کسی نبود که بگوید چه شده. بعد از دو روز، چند جوخه سامورایی از قلعه بیرون زدند و به سمت آن حوالی تاختند. من خودم دیدم. زرههایشان برق میزد، صورتهاشان مثل کسی بود که به مرگ میرود. برگشتند بعد از یک روز. اما ساکت بودند. خیلی ساکت. هیچکس جرأت نکرد بپرسد چی دیدند. فقط یکی از خدمه قلعه که دوست پسرعمه من است، در گوشم گفت: «هیچ نامه مالیاتی توی آن روستا نبود. هیچ اثری از دفتر مالیات. انگار هیچکس آنجا زندگی نمیکرده. اما یکی از نامههایی که پیدا شد...» لبش را گاز گرفت و رفت. نگفت آن نامه چه بود.
از یکی از بازرگانان بندر ناگویا که با پرتغالیها کار میکند چنین روایت شد: این روزها سربازهای ناگویا بیشتر از مشتری به سراغ من میآیند. میگردند، جعبهها را زیر و رو میکنند، میپرسند کی از این کالاها را خریده. دیروز فهمیدم چه خبر است. یک پرتغالی مخفیانه وارد خاک ژاپن شده بود. نه از راه رسمی، نه با اجازه. سربازها دنبالش بودند. به من گفتند اگر او را دیدم، چیزی نگویم وگرنه... بعد فهمیدم فقط یک پرتغالی نبوده، چند نفر بودند. همه مخفیانه. همه بدون اجازه. این یعنی چه؟ یعنی کسی آنها را دعوت کرده. کسی که جرأت دارد پشت سر شوگون، بیگانه به خاک بیاورد.
از زبان یکی از ساقیهای میخانه نزدیک قلعه ناگویا روایت شد: دیشب یکی از کاتبان قلعه اینجا آمد. مست کردیمش. حرف زد. گفت آن نامهای که از روستای ناپدید شده پیدا کردهاند، یک نامه مالیاتی ساده نبوده. اسنادی بوده که دایمیوی ناگویا حتی نمیخواسته دست شوگان به آن برسد. اسنادی که اگر شوگان ببیند... نفسی کشید و لیوان را پر کرد. گفت: «شوگان به زودی وارد عمل میشود. فرقی نمیکند دزدها را پیدا کنند یا نه. شوگان میآید تا خودش بگردد.» گفتم پس چه فرقی میکند که آنها دنبال دزدها میگردند؟ خندید. خندهای که تهش بوی ترس میداد. گفت: «فرقش این است که اگر دست شوگان به آن نامه برسد، کسی نمیداند چه میشود. نه من میدانم، نه تو، نه حتی خود دایمیو. هیچکس. چون هیچکس آن نامه را نخوانده. فقط کسی که دزدیده میداند تویش چیست. و کسانی که فرستادهاند تا نامه را پس بگیرند. پرتغالیهای مخفی. جوخههای ناگویا. همه دنبال یک چیزند. اما هیچکس نمیداند اگر شوگان زودتر برسد، دنیا چه رنگ میشود.» صبح که شد، کاتب را کشته بودند توی اتاق پشتی. میخانه را هم بستند. الان پشت میز نشستهام و نمیدانم باید فرار کنم یا منتظر بمانم برای کسی که دیگر نمیآید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
۱۲ خرداد
۱۲ خرداد
𝐋𝐞𝐠𝐞𝐧𝐝𝐫𝐲 𝐰𝐚𝐫
WELCOME TO ZOBIN WAR GAME
Season2
𝗔 𝗴𝗮𝗺𝗲 𝗮𝗯𝗼𝘂𝘁 𝘄𝗮𝗿
𝘄𝗶𝘁𝗵𝗲 𝗸𝗶𝗮𝘃𝗮𝘀𝗵 𝗺𝗮𝗻𝗲𝗴𝗲
𝗪𝗵𝗶𝘁 𝗮 𝗳𝘂𝗹𝗹 𝗮𝗱𝗺𝗶𝗻 𝘁𝗲𝗮𝗺 𝗮𝗻𝗱
𝗔 𝗴𝗮𝗺𝗲 𝘄𝗵𝗶𝘁 𝘀𝘁𝗿𝗲𝘀 𝗳𝘂𝗹𝗹
𝗥𝗲𝗮𝗹 𝗘𝗾𝘂𝗶𝗽𝗺𝗲𝗻𝘁 | تجهیزات واقعیت
𝗠𝗼𝗱𝗲𝗿𝗻 𝘄𝗮𝗿 | جنگ جهانی مدرن
𝗪𝗵𝗶𝘁𝗲 𝗳𝘂𝗹𝗹 𝗮𝗱𝗺𝗶𝗻 𝗴𝗿𝗼𝘂𝗽
heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️
"For the first time, a Rubika text-based game admin and a season info bot have entered the channel — this is a revolution in text-based games."
ترجمه : برای اولین بار در گیم متنی روبیکا
ربات اداره چنل و اطلاعات سیزن وارد گیم شده است که تحولی بزرگ در متنی روبیکا است
heavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_sign
𝗖𝗼𝗺𝗶𝗻𝗴 𝘀𝗼𝗼𝗻...
Link link لینک چنل
@zobin_war
اگر لینک باز نشد آن را کپی کرده و و ارسال کنید تا باز شه
Season2
𝗔 𝗴𝗮𝗺𝗲 𝗮𝗯𝗼𝘂𝘁 𝘄𝗮𝗿
𝘄𝗶𝘁𝗵𝗲 𝗸𝗶𝗮𝘃𝗮𝘀𝗵 𝗺𝗮𝗻𝗲𝗴𝗲
𝗪𝗵𝗶𝘁 𝗮 𝗳𝘂𝗹𝗹 𝗮𝗱𝗺𝗶𝗻 𝘁𝗲𝗮𝗺 𝗮𝗻𝗱
𝗔 𝗴𝗮𝗺𝗲 𝘄𝗵𝗶𝘁 𝘀𝘁𝗿𝗲𝘀 𝗳𝘂𝗹𝗹
𝗥𝗲𝗮𝗹 𝗘𝗾𝘂𝗶𝗽𝗺𝗲𝗻𝘁 | تجهیزات واقعیت
𝗠𝗼𝗱𝗲𝗿𝗻 𝘄𝗮𝗿 | جنگ جهانی مدرن
𝗪𝗵𝗶𝘁𝗲 𝗳𝘂𝗹𝗹 𝗮𝗱𝗺𝗶𝗻 𝗴𝗿𝗼𝘂𝗽
heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️heavy_minus_sign️
"For the first time, a Rubika text-based game admin and a season info bot have entered the channel — this is a revolution in text-based games."
ترجمه : برای اولین بار در گیم متنی روبیکا
ربات اداره چنل و اطلاعات سیزن وارد گیم شده است که تحولی بزرگ در متنی روبیکا است
heavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_sign
𝗖𝗼𝗺𝗶𝗻𝗴 𝘀𝗼𝗼𝗻...
Link link لینک چنل
@zobin_war
اگر لینک باز نشد آن را کپی کرده و و ارسال کنید تا باز شه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA3Kدنبال کننده