رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
116Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۰۵



مثل همون موقعا که وقتی جنسای اسی رو میبردم مارلیک و حصارک می‌فروختم و  برگشتنی ۲ تا بربری خاش خاشی میخریدم

  میرفتم خونه و با بابا و هادی نیمرو میزدیم بر بدن.

همون حس خوب رو داشتم.

نونا اونقدر داغ بود که دستم رو میسوزوند ولی به عشق نیمرو با هادی تحملش میکردم.

انگشتاش آروم آروم پایین اومد.

چرا اونشب ایزد عوض شده.

نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میفته.

خیره بودم به لب هاش.

اونم همین طور.

شستش ل..ب پای..ینم رو که لم..س کرد چشمام از نیش اشک نم دار شد.

نگاهم با تردید و داغ بالا رفت و روی اون دو تا گوی قهوه ای نشست.

اما نگاهش روی لب..م بود،بی حواس.

پرت.

گر گرفته.

لب...م رو لم...س کرد و با دو انگشت چونه ام رو گرفت.

صورتم رو بالا تر گرفت .

انگار که می‌خواست در دسترسش باشم.

نگاهش خیره به ل..ب هام بود و  بدون اینکه اجازه بگیره سرش رو پایین آورد.


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۰۶



اونقدر بهم نزدیک شده بود که صدای نفس هاش رو می‌شنیدم.

رخ تو رخ بودیم.

چشمام نمیتونست از دیدن اون مرد خوشتیپ دست برداره.

مست بودم اما معنی اون نگاه رو میفهمیدم.

حسرتش ۵ سال تمام باهام بود.

براش رویا پردازی کرده بودم.

دل دل میزدم براش.

توی دلم صدایی بهم نهیب زد:

-ازش فاصله بگیر

اون زن داره و تو رو نمیخواد

صاحب قلبش زن دیگه ایه


اما با حرکتی که کرد قلبم برای یه لحظه ایستاد.

شاید هم یه ضربان جا انداخت.

دستش به آرومی زیر موهام سر خورد و گ..ردنم رو لم..س کرد.

درست مثل فیلما.

درست مثل همون ص..حنه های رمانتیک که دلم  براش قنج میزد.

گرمی دستش رو روی پوست حساسم حس میکردم.

د...اغ بود.

درست مثل من.

حتی نفس هاش هم د..اغ و گر گرفته بود.

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۰۷



پشت گ..ردنم رو گرفته بود تا عقب نکشم و فرار نکنم.

میدونست هوران آهوی فراریه.

تن..م که بین بازوهاش لرزید هیس کشداری کشید.

انگار صبرش  سر اومده بود.

توی چشم بر هم زدنی  ل...ب هاش به حدی نزدیک شد که نفس هاش پخش می‌شد روی صورتم.

خشکم زده بود.

نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته.

البته که میفهمیدم اما نمیخواستم که بفهمم.

مات و گیج به این فکر میکردم داره برای اذیت کردنم نقشه میکشه.

مثل همیشه میخواد شکنجه ام کنه.

میخواد از تحقیرم لذت ببره.

میخواد هوران رو م...ست و خمار و بی تاب ول کنه تا جون بده.

میخواد با نب...وسیدنم آب یخ بریزه روی ت...نم.

اما ‌اشتباه میکردم.

ل....ب های درشت و مردونه اش بعد از هزار و هشتصد و نود و چهار روز و ۱۱ ساعت و چند دقیقه و ثانیه روی ل....ب هام نشست.

من حتی ساعت ها و دقیقه ها رو برای اون ب....وسه شمرده بودم.

ل....ب هاش به نرمی ل.....ب های تشنه ام رو لم....س کرد.

خیلی نرم.

به نرمی پرواز قو روی دریاچه.

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۰۸


حسی که داشتم خ..امه ای و ن..رم بود.

مثل راه رفتن رو ابرا.

اولین ب..وسه ی عمرم شیرین بود.

طعم ش..راب گی..لاس میداد.

دست ایزد گ..ردنم رو لم...س کرد و با دست دیگه کم..رم رو گرفت.

دستشاش تنم رو مح...اصره کرده بودن.

یه محاصره تن..گ .

ت‌..نم رو به خودش چس...بوند و صدای نفس نفس  زدنم حریص ترش میکرد.


یه مرد برای اولین بار هوران رو میب....وسید.

مردی که عاشقش بودم.

شکنجه گری که همون چند ساعت پیش برام غیرتی شده بود و هیچ وقت فکر نمیکردم اون لحظه رو کنارش تجربه کنم.


دستش چنان محکم گردنم رو گرفته بود که انگار میترسید فرار کنم.

ضربان قلبش گوشم رو داشت کر میکرد.

تند و محکم میکوبید،حسش میکردم.

انگار که قلب اون توی قفسه سینه ی خودم میکوبید.


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۰۹


ل..ب های تشنه ام رو مس..ح می‌کشید.


با انگشت گوشم رو ن...وازش میکرد و دست دور ک...مرم اجازه نمی‌داد فاصله بگیرم.

بغض مثل یه گلوله کوچیک برفی نشست توی گلوم.

دلم می‌خواست گریه کنم.

بغضم تا چشمام بالا اومد  و نیش زد.

شوهرم بعد از پنج سال من رو ب...وسیده بود و نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم.

قلبم تحمل اون حجم از احساسات رو نداشت.

وقتی ازم جدا شد نه مثل رمانای عاشقانه نفس کم آورده بودم.

نه ل...ب هام متورم بود.

فقط قلبم جوری محکم میکوبید که میترسیدم از زور هیجان وایسه.

سرم رو با خجالت پایین ننداختم.

چون میخواستم لحظه به لحظه اش رو توی ذهنم ثبت کنم.

ازم که فاصله گرفت شبیه تش..نه ای که به اب ن...یاز داره دستش به طرف لیوان رفت.


هر دو پ..یک رو پر کرد و همزمان بالا رفتیم.

انگار احتیاج داشتیم فراموش کنیم.

فراموش کنیم هوران رو نمیخواد و این اولین  ب..وسه ست.


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۰
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۱


مس..ت و پ..اتیل بودم و دلم میرفت برای اون مدل نگاه کردنش.

شایدم مس..ت..ی توهم داشت.

والا ایزد که هوران رو نمیدید.

خنده ای کردم و لیوانم رو به طرفش گرفتم.


جمع ،جمع خوبا بود.

هوران و ایزد و کلبه ای که شاهد اولین تپش های قلب ایزد بود.

شک نداشتم با گوشای خودم شنیده بودم.

ضربان قلبش محکم و قوی بود.

ل.یوانش رو به لی.وان کوبید و باز  انگشت بالا اومد.

شستش  به نرمی زیر چشمام رو لمس کرد.

تا خط مژه ام بالا رفت و نگاهش خیره موند به چشمام :

-به سلامتی چشمات که میشه واسش ابد کشید

برای چشمای من پی..ک زده بود؟

حرفای جدیدی ازش می‌شنیدم.

فردا که مس..تی از سرش میپرید باز همون دیو دو سر میشد.

ولی دروغ چرا...

چیزی توی ماهیچه سمت چپ قفسه سینه ام به تقلا افتاده بود.

مثل یه درد بی درمون.

مثل یه غده بدخیم که داشت سر باز میکردم .

مس..تی ایزد رو تا حالا ندیده بودم.

فکر نمیکردم بیجنبه تر از من باشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۲



میدونستم نباید دیگه بخورم.

عقل از سرم که میپرید دیگه چیزی یادم نمی‌اومد.

ال.کل به هوران نمیساخت.

اما مگه میشد کنار ایزد بشینم و نخورم.

مگه میشد گرمای تن..ش رو حس کنم و دا..غ نشم.

وقتی لیوان رو سرکشیدم خم شد و یه چیزی  از ته مشما در آورد.

خوراکی بود.
مزه خوبی هم داشت.

اما نمیفهمیدم چیه.

فقط چون ایزد توی دهنم گذاشته بود بهم عجیب می‌چسبند.

خودشم خورد و دوباره پی..ک رو پر کرد.

نمیخواستم بخورم ولی توان پس زدنش رو نداشتم.

مس..ت مس...ت بودم،به قول هادی سیاه م..ست.

اما توی همون حالت مست و لایعقل هم میفهمیدم ایزد،ایزد همیشگی نیست.

اونم م..ست بود.
ولی ایزد که مس..ت نمیکرد.

اصلا تا حالا ندیده بودم بخوره.
یا سیگار بکشه.

یا لب به مواد بزنه.

پاستوریزه بود اما هفت خط عالم.

توی گرمایی که توی تن..م موج میزد یهو لرز کردم .

ایزد با دست روی پاش کوبید:

-بیا اینجا گرم...ت کنم!


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۳


گیج و منگ بهش خیره شدم.

من حالم خ..راب بود و ایزد یه چیزیش میشد.

شایدم واقعا مس...ت بودم.

توهم بود.

خیال میکردم.

وقتی دوباره روی پاش ضربه زد نگاهم از پایین به طرف چشمای لامذهبش کشیده شد‌

خجالت میکشیدم روی پاه...اش بشینم.

از سنم گذشته بود دل به همچون کارایی ببندم.

هوران بشینه روی پ..ای مردی که ۵ سال تمام کت..ک ازش خورده بود؟

شایدم  توی دعوا به سر ایزد ضربه خورده بود.

میخواستم مخالفت کنم که دست توی گ...ودی ک..مرم انداخت و ت‌....نم رو روی پ..اهاش کشید.

مثل پر کاه بلندم کرده بودم.

کاپیتان توتونچی اون شب قسم به قتلم خورده بود.

می‌خواست قاتل قلب بینوای هوران بشه.

قلبی که چهار نعل تدی سینه ام میکوبید.

تند و پر صدا.

میترسیدم صدای قلب بی جنبه ام رو بشنوه و بی آبرو بشم.

اما اون بی توجه به حال خرابم پتوی کهنه رو دورم پیچید و اجازه داد توی ب...غلش فرو برم.

بغ..ل بزرگ و گرم و مردونه اش.


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۴


با آرامش کِز کرده بودم توی بغ..لش  و از اون حس خوب ل..ذت میبردم.

شایدم خواب میدیدم، توی م...ستی حواس درست و حسابی ای نداشتم.

دستش رو محکم تر دور تن...م پیچید و سرش رو پایین آورد:

-گ..رم شدی ؟
دیگه سردت نیست؟
میخوای بخاری رو بیشتر کنم؟


نگاهم رو به چشماش دوختم،چرا اونشب باهام بازی میکرد.

چرا مهربون شده بود،چرا کتک نمیزد.

بیشتر توی ب...غلش فرو رفتم و سرم رو بالا انداختم:

-خیلی گرمه...ب..غل...ت گرمه..‌.

میخواستم بگم کاش میشد تا ابد همونجا بمونم ،ولی حرفم رو قورت دادم تا رسوای دو عالم نشم.

وقتی سرش رو نزدیک تر اورد و نفس هاش رو کنار گوشم حس کردم فهمیدم من اهل رها کردن اون مرد نیستم.

من بعد از اون شب دیگه ادم سابق نمیشدم.

ل...ب هاش رو به گ...وشم چسبوند و اروم زمزمه کرد:

-بد نیست بعضی وقتا گاردت و بیاری پایین و بهم تکیه کنی!

-من...میترسم گاردم و بیارم پایین

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۵

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۶


نگاهم بالا رفت و توی چشماش نشست.

اون شب چرا صبح نمیشد.

خواب زیبایی که میدیدم چرا اونقدر واقعی به نظر میرسید.

ل..ب هام رو با زبون تر کردم و گفتم:
-چشمام؟

چه سوال عجیبی!

ایزد هم مثل من توی حال خودش نبود والا نه بغ..لم میکرد ،نه باهام نوشی...دنی میخورد.

حرفای عاشقانه که اصلا و ابدا .

نگاه گیجم روی لیوانم موند.
لیوانم دهنی بود.

ته مونده رنگ رژم روش دیده میشد اما انگار وسواس لعنتیش دیگه اهمیت نداشت.

ایزد هیچ وقت دهنی کسی رو نمی‌خورد، حتی النازی که عاشقش بود.

خیره به نوشیدنی بودم که
پ..یک رو به لب..م چسبوند و خیره به چشمام از قسمت ده..نی خودش توی دهن..م ریخت .


اون نوشیدنی برام گوارا بود.
مثل شهد و عسل به جونم می‌نشست.

توی زندگیم اشتباه زیاد داشتم و ایزد یکی از اون ها بود.


ازدواجم یعنی بدبخت کردن اون مرد.
مردی که عشق دیگه ای توی زندگیش داشت.

زندگیش رو نابود کردم تا خودم رو از منجلاب و کثافت نجات بدم و حالا دیگه برای جبران دیر بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۷


قطره نوشیدنی از کنار ل..بم شره میکرد اما قبل از اینکه با دست..م پاکش کنم س..رش رو جل..و آورد.

نفسم برای یه لحظه قطع شد وقتی اون حرکت رو زد.

آروم آروم ردش رو پاک کرد و بالا اومد.

ت.نم از حرکتش م.ور م.ور میشد.
چقدر حساس شده بودم.

لب..م رو که به ک.....ام گرفت اه عمیقی کشیدم.
قلبم شروع کرده بود به لرزیدن.

من اون حرکت رو فقط توی فیلما دیده بودم و چقدر دوستش داشتم.


طعم ش.‌راب رو بهم هدیه میداد.

بی هوا و دیوانه وار

این بار وحش‌‌یانه و خ...شن.

شبیه یه قطره آب توی گرمای کویر طوافم میکرد.

حرکاتش این دفعه جنون آمیز بود.

نفسم توی بغ..لش به شماره افتاده بود.

تنم دا..غ بود و ح...رم نفس هاش مثل آتیش جهنم سوزاننده.

کاش تا ابد مس...ت میموندیم .
من معتاد اون ب....وسه شده بودم.


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۸



اون روی ایزد خان توتونچی رو باور نداشتم.

ن..وازش هاش رو.

ب..وسه هاش رو.

نگاه های نفس بُرش رو.

هیچ وقت اونجوری ندیده بودمش.

وقتی ل....ب پایینم رو مثل یه گوشت خوشمزه به دن....دون گرفت توی وجودم چیزی به لرزه در اومد.

همزمان دستش رو تنگ تر دورم پیچید و بازوهاش مثل یه طناب محکم محصورم کرد.

حصار تن..گی برام ساخته بود که نمیخواستم ازش فرار کنم.

زندانبانم خوب من رو میب.....وسید.

وقتی ازم جدا شد چشمام خم...ار شده بود.

بی نفس سرم رو روی شونه اش گذاشتم و چشم بستم.

به سختی اکسیژن به ریه هام میرسید.

حصار دور ت...نم  نمیذاشت ازش دور شم تا بلکه مغزم به کار بیفته.

سرم رو بالا گرفتم و نگاهم روی ریش هاش چرخید .

ریش هایی که پر پشت و بلند نبودن اما بهش می‌اومد و چهره اش رو مرموز تر و مردونه تر میکرد.

نگاهم که قفل ل....ب هاش شد کنج ل..بش به طرف بالا رفت.

میفهمیدم افکار شیطانی ای توی سرش چرخ میزنه.

خیلی خبیث شده بود.

سرم رو تکون دادم تا از اون فکر بیام بیرون ،اما طعم ب....
وسه اش توی دهنم م..زه کرده بود.

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️‍fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
– من زنِ نردبون نمیشممممم...اگر بشممم کشته میشمممم
وای ، وای neutral_face🤣exclamation
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۱۹


اون چه حسی بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم.

حتی نمیتونستم پس بزنمش.

بیرون رفتن از بغلش که اصلا کار هوران نبود.

من همون دختری بودم که ایزد رو نامحرم میدونستم.


فکر میکردم سهم من نیست.
شوهر خودم حسابش نمیکردم.

با حرکت کردنش از فکر بیرون اومدم.

سرش با ژست کشنده ای کج کرده و به لبام نگاه میکرد.

اونم م.ست و خ.مار بود والا هوران هیچ وقت به چشمش نمی‌اومد.

لبخند کجی تحویلم داد و گفت:

-این لبای وامونده ات مثل چایی بعد از خواب تلخه و قند پهلو!

آدم و معتاد میکنه

حکم مواد مخدر و داره لعنتی

آب دهنم رو پر صدا قورت دادم.

اون مرد حتما سرش به یه جایی خورده بود.

والا ایزد کجا و حرفای عاشقانه به هوران کجا.

توی اون لحظه که قلبم داشت براش منفجر میشد دلم نمیخواست به این فکر کنم که صاحب قلبش النازه نه هوران.

دلم نمیخواست به این فکر کنم اون حرفا رو به النازم زده.

حسادت مثل یه مار سمی پیچیده بود دور افکارم و ذهنم رو مسموم میکرد.


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۲۰


دستم رو بالا بردم و مثل یه خواب قشنگ لم..سش کردم.

مثل رویا بود،پر از اکلیل و ابرهای سفید و پفکی.

آروم ریش هاش رو نوازش کردم.

آرزویی که سال ها توی ذهنم انجامش میدادم.

انگشتم آروم بالاتر رفت.

ل..ب هاش رو لم..س کرد.

گرم و تبدار بود.

وقتی ل..ب هاش از هم فاصله گرفت و انگ...شتم رو توی دهن...ش ف..رو برد نگاه دو دو زنم روی چشماش نشست.

انگ..شتم رو م..ک زد و زب..ونش رو حرکت داد.

اونم نگاهش رو ازم نمیگرفت.

نفس لرزونی کشیدم و گفتم:

-ایزد؟

نگاه سوالیش بهم جرات حرف زدن میداد:

-فردا که بیدار شیم...یادم میره امشب چکار کردیم

انگ..شتم رو که رها کرد از دستش بیرون آوردم اما بلافاصله دستم رو گرفت و روی گونه اش گذاشت.

لبخند جذابی تحویلم داد و گفت:

-از بس که بد م...ستی


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۲۱



نگاهم گیج بود.
مثل مغزم که اطلاعات رو پردازش نمیکرد.

راست می‌گفت شبایی که تنهایی مس...ت میکردم یا توی آلاچیق بودم،یا توی سالن توی تنهایی خودم میخوردم و م...ست میکردم.

صبح که بیدار میشدم توی تختم بودم.
هیچی هم از شب قبل یادم نمیاومد.

فکر میکردم توی م..ستی خودم رو به اتاقم رسوندم.

لباس عوض کردم و رفتم توی تخت.

اخم هام توی هم رفت،قسمت ت..عویض لباس رو نمیتونستم هضم کنم.

توی بغلش صاف نشستم و گفتم:

-میخوای بگی تو منو میبردی تو تخت؟

آبرویی بالا انداخت و گفت:

-بال که نداشتی خودت بری
معلومه که یه نفر توئه مس..ت و خ...راب و روی دوشش مینداخت و می‌برد

با دهن باز تنم رو عقب کشیدم.

این بیشتر شبیه یه رسوایی بزرگ بود.

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-خودم میرفتم...

من همیشه مس...ت میکنم
درسته که بعدش و یادم نمیاد ولی اونقدرا هم...

تک خنده ای کرد و نگاه خبیثش توی صورت وا رفته ام چرخید :

-منکه چیزی نگفتم...
اتفاقی نیوفتاده که
چرا سختش میکنی؟


﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۲۲



کم کم داشتم عصبی میشدم.

اگه اونچیزی که توی ذهنم میگذشت حقیقت داشت من پیش اون مرد بی آبرو شده بودم.

آدم مست که عقل درست و حسابی نداشت.

به دو طرف یقه ی لباسش چنگ زدم و تنش رو تکون دادم:

-ایزد ...کفریم نکن...

تو اصلا خونه نبودی من هر دفعه م..ست میکردم...

دوباره خندید...
از اون مدل خنده ها که هیچ وقت ازش ندیده بودم‌.

اصلا ایزد اون شب رو نمی‌شناختم.
من مرد روبروم رو تا حالا ندیده بودم.

ایزد با چشمایی که روشنیش کورم میکرد مچ دستام رو گرفت و گفت:

-عسلم...تو زیادی ذهنت منحرفه

-به من نگو عسلم...من...

اجاره نداد حرف بزنم و لیوان رو به ل...ب هام چسبوند و مجبورم کرد تا ته سر بکشم.

می‌خواست مس...تم کنه تا فراموش کنم.

تمام نوشیدنی رو قورت دادم و در حالیکه سکس....که میکردم گفتم:

-تو...تو ...لباس...ام و عوض میکردی؟
تو که ...خونه نبودی!

بازم اون لبخند موذیانه روی لبش نقش بست.

به ت....نم نگاه منظور داری انداخت و گفت:

-آره...یه ۲ ،۳ باری ...

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂hearts️ ᥫ

#پارت_۵۲۳

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
@KaPiTaNe_MaNi.. closed_book
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
رمان کاپیتان بیرحم من 🥂♥️
116Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان