۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوهجده
_آوات ... آوات... حنا... حنا...
_حنا چی شده ؟
_نمی دونم ... یهو لباسش خیس شد ... خیلی هم خیس شد ...
_کیسه ی ابش پاره شد... وای... وای ....بهرام ...
بی هوا سمت بهرام می دوم و دستش رو می گیرم ...
_چیکار داری می کنی مرد؟ وایستادی وسط کوچه داری نفس کش می طلبی ؟
_(بهرام) اوات ... زن و بچم دارن از دستم می رن نمی بینی وضعیت رو نه می تونم ماشین بیارم بیرون نه آمبولانس می تونه بیاد تو چه خاکی به سرم کنم آخه ...
علنا گریه ی بهرام رو داشتم می دیدم و بهش حق می دادم چون نمی شد هیچ کاری کرد و همه اش هم تقصیر مردم نفهم و بیشعوری بود که به خاطر خودخواهی خودشون باعث این همه مشکل شده بودند...
و این ماجراها هر سال در کشور ما در مناسبتهای مختلف اتفاق میفتاد ، تاسوعا و عاشورا، چارشنبه سوری، موقع میتینگ های انتخاباتی و ...
برای هیچ کس مهم نبود و نیست که جون ادم های دیگه به خاطر جوگیری ها و بی شعوری ها و مراسمات و مزاحمات اونها به خطر میفته ...
عده ای به اسم عزاداری ، و عده ای به اسم نشاط میشن قاتل جسم و روان سایرین ،
مگه گناه بقیه چیه که باید تن وبدنشون با صدای طبل ها و نارنک های شما بلرزه یا جنین های بی گناهشون با صدای طبل ها و بمب های شما بیفته ، یا بعد از یک هفته ی کاری شلوغ روز استراحتشون با صدای طبل ها و ترقه های شما حروم بشه ...
همه ی اون امام و خدا و دین و آیینی که به خاطرش یقه جر میدین اولین اصلی که باهاش به خاطرش روز قیامت همه تون رو به سلابه می کشونه حق الناسِ و حق الناس یعنی همین ...
یعنی همین منیِ که وقتی با صدای طبل تو رعشه به دلم میفته یا بد خواب میشم می گم الهی حسین بزنه به کمرت ...
حق الناس همین منیِ که وقتی با صدای نارنجکت تا دو ساعت طپش قلب می گیرم از ته دل می گم خیر از جونیت نبینی ...
اگه اونی که این دین رو بهت یاد داده اینا رو بهت نگفته بدون بهت ستم کرده ... چون بزرگترین اصل بهت نگفته و تو سر پل صراط بد جور پات گیره...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوهجده
_آوات ... آوات... حنا... حنا...
_حنا چی شده ؟
_نمی دونم ... یهو لباسش خیس شد ... خیلی هم خیس شد ...
_کیسه ی ابش پاره شد... وای... وای ....بهرام ...
بی هوا سمت بهرام می دوم و دستش رو می گیرم ...
_چیکار داری می کنی مرد؟ وایستادی وسط کوچه داری نفس کش می طلبی ؟
_(بهرام) اوات ... زن و بچم دارن از دستم می رن نمی بینی وضعیت رو نه می تونم ماشین بیارم بیرون نه آمبولانس می تونه بیاد تو چه خاکی به سرم کنم آخه ...
علنا گریه ی بهرام رو داشتم می دیدم و بهش حق می دادم چون نمی شد هیچ کاری کرد و همه اش هم تقصیر مردم نفهم و بیشعوری بود که به خاطر خودخواهی خودشون باعث این همه مشکل شده بودند...
و این ماجراها هر سال در کشور ما در مناسبتهای مختلف اتفاق میفتاد ، تاسوعا و عاشورا، چارشنبه سوری، موقع میتینگ های انتخاباتی و ...
برای هیچ کس مهم نبود و نیست که جون ادم های دیگه به خاطر جوگیری ها و بی شعوری ها و مراسمات و مزاحمات اونها به خطر میفته ...
عده ای به اسم عزاداری ، و عده ای به اسم نشاط میشن قاتل جسم و روان سایرین ،
مگه گناه بقیه چیه که باید تن وبدنشون با صدای طبل ها و نارنک های شما بلرزه یا جنین های بی گناهشون با صدای طبل ها و بمب های شما بیفته ، یا بعد از یک هفته ی کاری شلوغ روز استراحتشون با صدای طبل ها و ترقه های شما حروم بشه ...
همه ی اون امام و خدا و دین و آیینی که به خاطرش یقه جر میدین اولین اصلی که باهاش به خاطرش روز قیامت همه تون رو به سلابه می کشونه حق الناسِ و حق الناس یعنی همین ...
یعنی همین منیِ که وقتی با صدای طبل تو رعشه به دلم میفته یا بد خواب میشم می گم الهی حسین بزنه به کمرت ...
حق الناس همین منیِ که وقتی با صدای نارنجکت تا دو ساعت طپش قلب می گیرم از ته دل می گم خیر از جونیت نبینی ...
اگه اونی که این دین رو بهت یاد داده اینا رو بهت نگفته بدون بهت ستم کرده ... چون بزرگترین اصل بهت نگفته و تو سر پل صراط بد جور پات گیره...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدونوزده
روژان :
حال حنا لحظه به لحظه داشت بدتر میشد و از بهرام و آوات خبری نبود خاله فقط داشت قربون صدقه حنا می رفت و منم تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که با گوشه ی شالم عرق سرو صورت حنا رو تمیز کنم ...
آخرش طاقت نمیارم و با سپردن حنا به خاله می رم دنبال آوات و بهرام ، واردخیابون که میشم بهرام رو مشغول داد و بیداد با چندتا مرد می بینم و آوات رو عین مجسمه ی خشک شده ایستاده با فاصله ی کمی از بهرام که انگار تو فکر فرو رفته...
با عصبانیت سمت آوات می دوم و بازوش رو می گیرم و می کشم و سرش داد می زنم :
_چرا وایستادی اینجا ، حنا حالش خوب نیست ، تو وایستادی داری دعوای بهرام و با اینا ؛ تماشا می کنی ؟
آوات با دستش سرو ته خیابون رو نشونم میدم و من فقط با چرخوندن سرم ودیدن بسته بودن خیابون تنها می تونم از ته دلم بگم :
_یا خدا....
ولی نمی تونم صبر کنم شاید اون لحظه فکر من بهتر از بقیه کار می کرد دست آوات رو می گیرمو می کشم...
_بیا ... اوات ... بیا... میخوای حنا بمیره...
_چیکار کنم ؟مگه نمی بینی اوضاع رو؟ حتی اگه بخوام کولش کنم ببرمش هم کاری نمیشه کرد...
با خشم غیر قابل کنترلی برمی گردم سمتش و اینبار بی پرواتر از قبل سرش فریاد می زنم :
_مگه تو دکتر نیستی؟؟؟یعنی انقد بلد نیستی که بتونی یه بچه رو به دنیا بیاری ؟
تقریبا وارد حیاط خونه شده بودیم ... وقتی این حرف و به آوات می زنم انگار برق سه فاز بهش وصل می کنن ...
وایمیسته و هیچ حرکتی نمی کنه ... سمتش برمی گردم دوباره نزدیکش میشم و مخاطب قرارش میدم و میگم :
_اوات ... چرا هنگ کردی ؟ خیابونا بسته است نمی تونیم حنا رو ببریم بیمارستان ، امبولانس هم نمی تونه بیاد، حنا داره درد می کشه ، ممکنه خودشو بچه اش بمیرن ، تو تنها کسی هستی که می تونی کمک کنی ... چِت شده ؟ آوات ...
_من نمی تونم...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدونوزده
روژان :
حال حنا لحظه به لحظه داشت بدتر میشد و از بهرام و آوات خبری نبود خاله فقط داشت قربون صدقه حنا می رفت و منم تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که با گوشه ی شالم عرق سرو صورت حنا رو تمیز کنم ...
آخرش طاقت نمیارم و با سپردن حنا به خاله می رم دنبال آوات و بهرام ، واردخیابون که میشم بهرام رو مشغول داد و بیداد با چندتا مرد می بینم و آوات رو عین مجسمه ی خشک شده ایستاده با فاصله ی کمی از بهرام که انگار تو فکر فرو رفته...
با عصبانیت سمت آوات می دوم و بازوش رو می گیرم و می کشم و سرش داد می زنم :
_چرا وایستادی اینجا ، حنا حالش خوب نیست ، تو وایستادی داری دعوای بهرام و با اینا ؛ تماشا می کنی ؟
آوات با دستش سرو ته خیابون رو نشونم میدم و من فقط با چرخوندن سرم ودیدن بسته بودن خیابون تنها می تونم از ته دلم بگم :
_یا خدا....
ولی نمی تونم صبر کنم شاید اون لحظه فکر من بهتر از بقیه کار می کرد دست آوات رو می گیرمو می کشم...
_بیا ... اوات ... بیا... میخوای حنا بمیره...
_چیکار کنم ؟مگه نمی بینی اوضاع رو؟ حتی اگه بخوام کولش کنم ببرمش هم کاری نمیشه کرد...
با خشم غیر قابل کنترلی برمی گردم سمتش و اینبار بی پرواتر از قبل سرش فریاد می زنم :
_مگه تو دکتر نیستی؟؟؟یعنی انقد بلد نیستی که بتونی یه بچه رو به دنیا بیاری ؟
تقریبا وارد حیاط خونه شده بودیم ... وقتی این حرف و به آوات می زنم انگار برق سه فاز بهش وصل می کنن ...
وایمیسته و هیچ حرکتی نمی کنه ... سمتش برمی گردم دوباره نزدیکش میشم و مخاطب قرارش میدم و میگم :
_اوات ... چرا هنگ کردی ؟ خیابونا بسته است نمی تونیم حنا رو ببریم بیمارستان ، امبولانس هم نمی تونه بیاد، حنا داره درد می کشه ، ممکنه خودشو بچه اش بمیرن ، تو تنها کسی هستی که می تونی کمک کنی ... چِت شده ؟ آوات ...
_من نمی تونم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیست
آوات عین مسخ شده ها وایستاده بود و فقط می گفت نمی تونم ... بهرام بیرون داشت نعره می زد و حنا داشت از شدت درد جیغ می کشید ...
باید یه کاری می کردم ... وگرنه این وسط فقط حنا و بچه تلف میشدن، سمت خیابون می دوم و به سرعت خودم رو به بهرام می رسونم ...
چند تا مرد دورش رو گرفته بودن به زور مردا رو کنار می زنم و خودم رو نزدیکش می رسونم و به هر ضرب و زوری که بود دست بهرام رو می گیرم و می کشمو داد می زنم :
_داداش بهرام ... بیا ... حال حنا بده ...
با یه دستم مردا رو کنار می زدمو با دست دیگه ام بهرام رو می کشیدم بهرام انقدر درگیر دعوا بود که انگار اصلا نمی فهمید چی دارم می گم مجبور میشم محکم دو دستی بکوبم وسط تخت سینه ی بهرام و سرش فریاد بزنم :
_بسههههههههه.... زنت داره می میره وایستادی اینجا داری همش عر می زنی که چی بشه بیا بریم کمک...
هر دو نفس نفس می زدیمو داشتیم به هم نگاه می کردیم انگار بهرام تازه متوجه حرف من شده بود که قفل فرمون از دستش زمین میفته و دو دستی می کوبه فرق سرش و داد می زنه :
_حنااااااا ...
و به سرعت سمت خونه می دوئه... پشت سر بهرام من هم و وارد خونه میشم آوات هنوز سرجای قبلیش وایستاده و به یه نقطه نا معلومی خیره است...
بهرام بالای سر حنا داره شلوغ کاری می کنه و مادر جون هم حالا قربون صدقه هاش تبدیل شده به استغاثه و التماس به خدا و اهل بیت برای نجات جون حنا و بچه اش ...
سریع خودمو به ماشین می رسونم و دوباره داد می زنم :
_ مادر ، داداش ... شلوغ کاری نکنید ... گوش کنید ... وقت نداریم ... باید خودمون دست به کار بشیم ... وگرنه حنا و بچه رو از دست می دیم ...
بهرام و خاله نگاه ملتمس و نا امید و گریونشون رو به من میدوزن و من تنها با توکل به خدا می گم :
_داداش حنا رو ببر تو یه اتاق تمیز بخوابون... بگرد هر چی وسایل جراحی و پزشکی و از اینجور چیزا تو خونه و وسایل حنا دارین ور دار بیار تو اون اتاق ...
_خاله تا می تونی ملافه و پارچه تمیز و ساک بچه و ساک خود حنا که بسته بود برا بیمارستان بردار بیار تو اون اتاق ...
منم الان اوات و میارم زود باشید ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیست
آوات عین مسخ شده ها وایستاده بود و فقط می گفت نمی تونم ... بهرام بیرون داشت نعره می زد و حنا داشت از شدت درد جیغ می کشید ...
باید یه کاری می کردم ... وگرنه این وسط فقط حنا و بچه تلف میشدن، سمت خیابون می دوم و به سرعت خودم رو به بهرام می رسونم ...
چند تا مرد دورش رو گرفته بودن به زور مردا رو کنار می زنم و خودم رو نزدیکش می رسونم و به هر ضرب و زوری که بود دست بهرام رو می گیرم و می کشمو داد می زنم :
_داداش بهرام ... بیا ... حال حنا بده ...
با یه دستم مردا رو کنار می زدمو با دست دیگه ام بهرام رو می کشیدم بهرام انقدر درگیر دعوا بود که انگار اصلا نمی فهمید چی دارم می گم مجبور میشم محکم دو دستی بکوبم وسط تخت سینه ی بهرام و سرش فریاد بزنم :
_بسههههههههه.... زنت داره می میره وایستادی اینجا داری همش عر می زنی که چی بشه بیا بریم کمک...
هر دو نفس نفس می زدیمو داشتیم به هم نگاه می کردیم انگار بهرام تازه متوجه حرف من شده بود که قفل فرمون از دستش زمین میفته و دو دستی می کوبه فرق سرش و داد می زنه :
_حنااااااا ...
و به سرعت سمت خونه می دوئه... پشت سر بهرام من هم و وارد خونه میشم آوات هنوز سرجای قبلیش وایستاده و به یه نقطه نا معلومی خیره است...
بهرام بالای سر حنا داره شلوغ کاری می کنه و مادر جون هم حالا قربون صدقه هاش تبدیل شده به استغاثه و التماس به خدا و اهل بیت برای نجات جون حنا و بچه اش ...
سریع خودمو به ماشین می رسونم و دوباره داد می زنم :
_ مادر ، داداش ... شلوغ کاری نکنید ... گوش کنید ... وقت نداریم ... باید خودمون دست به کار بشیم ... وگرنه حنا و بچه رو از دست می دیم ...
بهرام و خاله نگاه ملتمس و نا امید و گریونشون رو به من میدوزن و من تنها با توکل به خدا می گم :
_داداش حنا رو ببر تو یه اتاق تمیز بخوابون... بگرد هر چی وسایل جراحی و پزشکی و از اینجور چیزا تو خونه و وسایل حنا دارین ور دار بیار تو اون اتاق ...
_خاله تا می تونی ملافه و پارچه تمیز و ساک بچه و ساک خود حنا که بسته بود برا بیمارستان بردار بیار تو اون اتاق ...
منم الان اوات و میارم زود باشید ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستویک
قبلا توی ده سر زایمان یکی از همسایه هامون این چیزا رو از قابله ی ده شنیده بودمو حالا عین طوطی تکرار می کردم ...
نمی دونستم قرار چیکار بکنم ولی فعلا هرچی بلد بودم رو می گفتم ...
سمت آوات می رم ...اینبار با لحن التماسی باهاش حرف می زنم بلکه اثر کنه :
_آوات ... حنا خواهرتِ... داره از دست می ره تنها امیدمون تویی تو رو خدا ... بیا یه کاری بکن ...
_من تا حالا بچه به دنیا نیاوردم روژان نمی دونم دقیقا چی به چیه
_میدونم ولی بالاخره یه چیزایی بلدی که ...
_اره ... ولی ... نمی تونم با جون کسی بازی کنم اگه نتونم ، اگه اتفاقی بیفته چجوری تا اخر عمر با عذاب وجدانش کنار بیام
_الان که جلوی چشمت داره پر پر می زنه عذاب وجدان نداری ؟ الان که می تونی کاری بکنی و نمی کنی از خودت خجالت نمی کشی ؟
_میدونی از من چی میخوای روژان؟ ما یه عمر چشممون تو چشم همه ... من بیام ... استغفرالله ... حنا ناموس منه ... ناموس رفیق منه....من چطوری آخه...
_عقلت کمه مرد؟ تو دکتری، قسم پزشکی خوردی، دکتر محرمه ، این چرت و پرتا چیه می گی ؟
_من نمی تونم روژان غیرتم قبول نمی کنه ...
_ امیدوارم بعدا غیرتت بتونه درد وجدانت رو وقتی حنا و بچه اش رو می ذارن تو گور اروم کنه...
با عصبانیت راهمو می گیرم تا برم ولی یه چیزی بدجوری روی دلم سنگینی می کنه نمی تونم تحمل کنم و بر می گردم سمتش و بلند می گم :
_خراب کنن اون دانشگاهی رو که دکترهایی مثل شما رو تربیت کرده ... یکیشون رفته ددر دودور انگار نه انگار مریض داره ... یکیشونم غیرتش مهمتر از جون یه آدمه...
با عصبانیت سمت خونه می رم حنا رو توی یکی از اتاق های پایین خوابونده بودن ، وارد اتاق میشم و می بینم طفلی داره از درد عین مار به خودش می پیچه ...
و تمام جونش از عرق خیسِ... دهنش خشک و جونی تو تن طفلک نیست ... سریع سمت خاله می چرخم و می گم :
_خاله یه شربت عسل درست کن زیاد گرم و زیاد سرد نباشه بیار چیکه چیکه بریز تو دهن حنا ...
به بهرام اشاره می کنم کمک کنه تا لباس حنا رو زود عوض کنیم و زیرش یه ملافه ی چند لایه باز کنم ...
بعد به بهرام می گم :
_داداش وان بچه رو با اب گرم پر کن اماده بذار...پارچه تمیزِ اماده هم دستت باشه ...
پاهای حنا رو طاق باز نگه می دارم و تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که بگم :
_حنا جان ... عزیزم ...قربونت برم ... چیزی نیست هرچقد میخوای جیغ بزن ... فقط نفس عمیق بکش و زور بزن ... درست یا غلط اینا تنها چیزهایی بود که بلد بودم و ته دلم با صلوات فرستادن و کمک خواستن از خدا منتظر معجزه بودم ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستویک
قبلا توی ده سر زایمان یکی از همسایه هامون این چیزا رو از قابله ی ده شنیده بودمو حالا عین طوطی تکرار می کردم ...
نمی دونستم قرار چیکار بکنم ولی فعلا هرچی بلد بودم رو می گفتم ...
سمت آوات می رم ...اینبار با لحن التماسی باهاش حرف می زنم بلکه اثر کنه :
_آوات ... حنا خواهرتِ... داره از دست می ره تنها امیدمون تویی تو رو خدا ... بیا یه کاری بکن ...
_من تا حالا بچه به دنیا نیاوردم روژان نمی دونم دقیقا چی به چیه
_میدونم ولی بالاخره یه چیزایی بلدی که ...
_اره ... ولی ... نمی تونم با جون کسی بازی کنم اگه نتونم ، اگه اتفاقی بیفته چجوری تا اخر عمر با عذاب وجدانش کنار بیام
_الان که جلوی چشمت داره پر پر می زنه عذاب وجدان نداری ؟ الان که می تونی کاری بکنی و نمی کنی از خودت خجالت نمی کشی ؟
_میدونی از من چی میخوای روژان؟ ما یه عمر چشممون تو چشم همه ... من بیام ... استغفرالله ... حنا ناموس منه ... ناموس رفیق منه....من چطوری آخه...
_عقلت کمه مرد؟ تو دکتری، قسم پزشکی خوردی، دکتر محرمه ، این چرت و پرتا چیه می گی ؟
_من نمی تونم روژان غیرتم قبول نمی کنه ...
_ امیدوارم بعدا غیرتت بتونه درد وجدانت رو وقتی حنا و بچه اش رو می ذارن تو گور اروم کنه...
با عصبانیت راهمو می گیرم تا برم ولی یه چیزی بدجوری روی دلم سنگینی می کنه نمی تونم تحمل کنم و بر می گردم سمتش و بلند می گم :
_خراب کنن اون دانشگاهی رو که دکترهایی مثل شما رو تربیت کرده ... یکیشون رفته ددر دودور انگار نه انگار مریض داره ... یکیشونم غیرتش مهمتر از جون یه آدمه...
با عصبانیت سمت خونه می رم حنا رو توی یکی از اتاق های پایین خوابونده بودن ، وارد اتاق میشم و می بینم طفلی داره از درد عین مار به خودش می پیچه ...
و تمام جونش از عرق خیسِ... دهنش خشک و جونی تو تن طفلک نیست ... سریع سمت خاله می چرخم و می گم :
_خاله یه شربت عسل درست کن زیاد گرم و زیاد سرد نباشه بیار چیکه چیکه بریز تو دهن حنا ...
به بهرام اشاره می کنم کمک کنه تا لباس حنا رو زود عوض کنیم و زیرش یه ملافه ی چند لایه باز کنم ...
بعد به بهرام می گم :
_داداش وان بچه رو با اب گرم پر کن اماده بذار...پارچه تمیزِ اماده هم دستت باشه ...
پاهای حنا رو طاق باز نگه می دارم و تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که بگم :
_حنا جان ... عزیزم ...قربونت برم ... چیزی نیست هرچقد میخوای جیغ بزن ... فقط نفس عمیق بکش و زور بزن ... درست یا غلط اینا تنها چیزهایی بود که بلد بودم و ته دلم با صلوات فرستادن و کمک خواستن از خدا منتظر معجزه بودم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستودو
حنا داشت درد می کشید و ما هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد، من داشتم عرق رو از سر و صورت خیس حنا پاک می کردم و قلبم داشت از این همه دردی که حنا می کشید پاره پاره می شد...
بهرام دیگه نتونست طاقت بیاره و با داد پرسید:
_پس آوات چرا نمیاد ؟ منتظر چیه ؟
با خجالت بدون اینکه به بهرام نگاه کنم می گم :
_اون نمیاد ...
_چی؟ یعنی چی نمیاد ؟ مرتیکه... زن و بچه من دارن اینجا تلف میشن...
بهرام همونطور که داشت فحش میداد عین فشنگ از اتاق خارج میشه و سمت حیاط می ره .
حال حنا هر لحظه رو به وخامت بود که یه لحظه من دیدم ، دهانه ی رحم حنا باز شده و یه چیزی دیده میشه ...
ولی حنا دیگه جونی توی تنش نبود که بخواد زور بزنه ...و درحال بی هوش شدن بود...
سریع خودم رو به حیاط می رسونم و می بینم که اون دوتا لندهور دست به یقه شدن و دارن دعوا می کنن و تنها کاری که از دست من بر میاد دوباره فریاد زدن سر این دوتا س...
_بس کنید... حنا داره بیهوش میشه ... دهانه ی رحمش باز شده ... من بچه رو دیدم ولی بلد نیستم چیکار کنم ... یه کاری بکن آوات ...تو رو خدا...
هر دوشون هم آوات و هم بهرام دست از دعوا می کشن و بی معطلی سریع سمت اتاق میان و وقتی وارد اتاق میشیم حنا تقریبا بی هوش شده بود و خاله داشت زجه می زد ...
آوات سریع چندتا ضربه به صورت حنا می زنه تا به هوشش بیاره ...
_(آوات) حنا... حنا... نباید بخوابی دختر پاشو ... پاشو...
بعد به من و خاله می گه کمی حنا رو نیم خیز کنیم و شونه هاشو محکم بمالیم تا هم نفسش برگرده و هم راحتر بتونه زور بزنه...
برگه ای برمیداره و چیزایی روش می نویسه و با کارت شناساییش میده دست بهرام و می گه سریع یه موتوری چیزی بگیر برو داروخونه واونا رو بخره وبیاره ...
چون مهرش همراش نبود احتمال میداد این چیزا رو بدون نسخه به بهرام ندن مجبور میشه کارت شناسایی پزشکیش رو به بهرام بده تا با ارائه ی اون به داروخونه بتونه راضیشون کنه و داروها رو بگیره...
بعد خودش آستیناشو میده بالا و دستاشو ضدعفونی می کنه و میاد روبه روی حنا وایمیسته و مشغول میشه ...
ما نمی دیدیم آوات داره چیکار می کنه ولی همش به حنا می گفت زور بزن و خودش هم داشت با دستاش اون تو یه کارایی می کرد...
تا اینکه یه دفعه داد زد :
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستودو
حنا داشت درد می کشید و ما هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد، من داشتم عرق رو از سر و صورت خیس حنا پاک می کردم و قلبم داشت از این همه دردی که حنا می کشید پاره پاره می شد...
بهرام دیگه نتونست طاقت بیاره و با داد پرسید:
_پس آوات چرا نمیاد ؟ منتظر چیه ؟
با خجالت بدون اینکه به بهرام نگاه کنم می گم :
_اون نمیاد ...
_چی؟ یعنی چی نمیاد ؟ مرتیکه... زن و بچه من دارن اینجا تلف میشن...
بهرام همونطور که داشت فحش میداد عین فشنگ از اتاق خارج میشه و سمت حیاط می ره .
حال حنا هر لحظه رو به وخامت بود که یه لحظه من دیدم ، دهانه ی رحم حنا باز شده و یه چیزی دیده میشه ...
ولی حنا دیگه جونی توی تنش نبود که بخواد زور بزنه ...و درحال بی هوش شدن بود...
سریع خودم رو به حیاط می رسونم و می بینم که اون دوتا لندهور دست به یقه شدن و دارن دعوا می کنن و تنها کاری که از دست من بر میاد دوباره فریاد زدن سر این دوتا س...
_بس کنید... حنا داره بیهوش میشه ... دهانه ی رحمش باز شده ... من بچه رو دیدم ولی بلد نیستم چیکار کنم ... یه کاری بکن آوات ...تو رو خدا...
هر دوشون هم آوات و هم بهرام دست از دعوا می کشن و بی معطلی سریع سمت اتاق میان و وقتی وارد اتاق میشیم حنا تقریبا بی هوش شده بود و خاله داشت زجه می زد ...
آوات سریع چندتا ضربه به صورت حنا می زنه تا به هوشش بیاره ...
_(آوات) حنا... حنا... نباید بخوابی دختر پاشو ... پاشو...
بعد به من و خاله می گه کمی حنا رو نیم خیز کنیم و شونه هاشو محکم بمالیم تا هم نفسش برگرده و هم راحتر بتونه زور بزنه...
برگه ای برمیداره و چیزایی روش می نویسه و با کارت شناساییش میده دست بهرام و می گه سریع یه موتوری چیزی بگیر برو داروخونه واونا رو بخره وبیاره ...
چون مهرش همراش نبود احتمال میداد این چیزا رو بدون نسخه به بهرام ندن مجبور میشه کارت شناسایی پزشکیش رو به بهرام بده تا با ارائه ی اون به داروخونه بتونه راضیشون کنه و داروها رو بگیره...
بعد خودش آستیناشو میده بالا و دستاشو ضدعفونی می کنه و میاد روبه روی حنا وایمیسته و مشغول میشه ...
ما نمی دیدیم آوات داره چیکار می کنه ولی همش به حنا می گفت زور بزن و خودش هم داشت با دستاش اون تو یه کارایی می کرد...
تا اینکه یه دفعه داد زد :
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوسه
_(آوات) زور بزن حنا، زور بزن ... سر بچه رو دارم می بینم زور بزن تا بتونم بکشمش بیرون ...
حنا طفلک انقدر فریاد زده بود و فشار و درد کشیده بود که صداش کاملا گرفته و بود و نوک انگشتاش و ناخن هاش کاملا کبود شده بودن ...
اما انگار برای اخرین بار تمام زورش رو جمع کرد و به یکباره داد زد :
_یا فاطمه زهرا.... آوااااات بکشش بیرونننننننن...
با فریاد حنا ، به دقیقه نکشید که حجم کوچیک سرخ رنگی توی دستای آوات بود و حنایی که از شدت فشار نفس نفس می زد و من و خاله از بهت ساکت شده بودیم ...
آوات سریع بچه رو برعکس کرد و چندتا ضربه به پشتش زد ، اما بچه گریه نکرد ... دوباره اینکار و تکرار کرد بازم بچه گریه نکرد ...
_(حنا) ... آوات بچم... چش شده ... چرا گریه نمی کنه ...
من و خاله به هم نگاه می کنیم و من با خودم فکر می کنم اگه بلایی سر این بچه بیاد باید چیکار کنیم ...
حنا اینبار با گریه فریاد می زنه :
_(حنا) آواااااااات... بچممممممم....بچممممممم...
نا گهان صدای خفیف و بعد جیغ مانند گریه ی بچه بلند میشه و آوات با اشک و خنده بچه رو بغل می کنه و می گه :
_عین پدرت تخم سگی ... اول باید دقمون میدادی بعد عر می زدی دیوث...
_(حنا)( با گریه و التماس می گه :) بدش به من ...
آوات بچه رو همونطوری میذاره تو بغل حنا و حنا انگار نه انگار بچه خونیه و لباسی تنش نیست ، با گریه بچه رو غرق در بوسه می کنه ...
آوات بچه رو می گیره و بعد با کمک خاله میشورن و تمیزش می کنن و بعد هم لباس تنش می کنن و می برنش بیرون یه اتاق دیگع و خاله پیشش میمونه ...
همون موقع بهرام با کیسه دارو و لوازم می رسه وقتی وان پر از اب سرخ و حنا رو با اون سر و صورت خونی می بینه کیسه رو یه طرف پرت می کنه و دو دستی می کوبه فرق سرش و شروع می کنه زار زدن :
_وای خدا ... بچم ... حنا ... قربونت برم ...چی شدی ...چشماتو باز کن ... حنا... حنا...فدات بشم ... تو رو خدا چشماتو باز کن...
بهرام از اتاق بیرون میاد وبا خشم عربده می زنه ...
_ آواااااات ....
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوسه
_(آوات) زور بزن حنا، زور بزن ... سر بچه رو دارم می بینم زور بزن تا بتونم بکشمش بیرون ...
حنا طفلک انقدر فریاد زده بود و فشار و درد کشیده بود که صداش کاملا گرفته و بود و نوک انگشتاش و ناخن هاش کاملا کبود شده بودن ...
اما انگار برای اخرین بار تمام زورش رو جمع کرد و به یکباره داد زد :
_یا فاطمه زهرا.... آوااااات بکشش بیرونننننننن...
با فریاد حنا ، به دقیقه نکشید که حجم کوچیک سرخ رنگی توی دستای آوات بود و حنایی که از شدت فشار نفس نفس می زد و من و خاله از بهت ساکت شده بودیم ...
آوات سریع بچه رو برعکس کرد و چندتا ضربه به پشتش زد ، اما بچه گریه نکرد ... دوباره اینکار و تکرار کرد بازم بچه گریه نکرد ...
_(حنا) ... آوات بچم... چش شده ... چرا گریه نمی کنه ...
من و خاله به هم نگاه می کنیم و من با خودم فکر می کنم اگه بلایی سر این بچه بیاد باید چیکار کنیم ...
حنا اینبار با گریه فریاد می زنه :
_(حنا) آواااااااات... بچممممممم....بچممممممم...
نا گهان صدای خفیف و بعد جیغ مانند گریه ی بچه بلند میشه و آوات با اشک و خنده بچه رو بغل می کنه و می گه :
_عین پدرت تخم سگی ... اول باید دقمون میدادی بعد عر می زدی دیوث...
_(حنا)( با گریه و التماس می گه :) بدش به من ...
آوات بچه رو همونطوری میذاره تو بغل حنا و حنا انگار نه انگار بچه خونیه و لباسی تنش نیست ، با گریه بچه رو غرق در بوسه می کنه ...
آوات بچه رو می گیره و بعد با کمک خاله میشورن و تمیزش می کنن و بعد هم لباس تنش می کنن و می برنش بیرون یه اتاق دیگع و خاله پیشش میمونه ...
همون موقع بهرام با کیسه دارو و لوازم می رسه وقتی وان پر از اب سرخ و حنا رو با اون سر و صورت خونی می بینه کیسه رو یه طرف پرت می کنه و دو دستی می کوبه فرق سرش و شروع می کنه زار زدن :
_وای خدا ... بچم ... حنا ... قربونت برم ...چی شدی ...چشماتو باز کن ... حنا... حنا...فدات بشم ... تو رو خدا چشماتو باز کن...
بهرام از اتاق بیرون میاد وبا خشم عربده می زنه ...
_ آواااااات ....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوچهار
آوات رفته بود از توی حموم یه تشت اب گرم تمیز بیاره توی اتاق تا حنا رو تمیز کنیم .
و منم تو اشپزخونه سریع داشتم دوتا تخم مرغ محلی عسلی می کردم و یه شیر عسل درست می کردم تا برا حنا ببرم کم کم بدم بخوره تا کمی قوتش بیاد...
با شنیدن صدای فریاد بهرام هم من هم خاله و هم آوات سه تایی سراسیمه سمت سالن می ریم و بهرام رو در فجیع ترین حال ممکنی که یه مرد می تونه داشته باشه می بینیم ...
چشمهای خونبار ، صورت سرخ ، رگهای برآمده ، و اشکهای بی اختیار و نفس زدن های بی امان و دندانهای کلید شده برهم از فشار عصبی ...
جو انقد سنگین و بد بود که هیچ کدوم جرئت حرف زدن نداشتیم ... بالاخره خاله سکوت رو می شکنه و با لبخند و اشک شوق می گه :
_مبارکت باشه پسرم ... بچه ات دنیا اومده ...
بعد سریع می ره تو اتاق و بچه رو بغل می گیره و میاره ...بهرام انگار که به گوش هاش شک کرده باشه ...نگاه عمیقی در جهت تایید گرفتن از آوات به اون میندازه و آوات با گفتن :
_مبارک باشه داداش...
اطمینان رو به جون بهرام تزریق می کنه ... خاله بچه رو میاره و بهرام با دیدن بچه از شدت خوشحالی زانو خم می کنه و سجده شکر می ذاره و از ته دلش می گه :
_خدایا شکرت ... خدایا شکرت ... زن و بچمو به من بخشیدی ... خدایا نوکرتم ... خدا چاکرتم ... زن و بچمو بهم برگردوندی ...
وقتی سر از سجده بلند می کنه خاله بچه رو میده تو بغلش و بهرام چنان بچه رو در آغوش می گیره و می بوسه و گریه می کنه و شکر می کنه که هر سه ی ما رو هم به گریه میندازه ...
خاله بچه رو به بهرام میسپاره و ما سه تا برمیگردیم به اتاق و آوات اقدامات پزشکی که فکر می کرد باید انجام بده رو انجام میده و من و خاله هم حنا رو تختش رو تمیز می کنیم و لباس مرتب تنش می کنیم و یه چیز می دیم می خوره و حنا از خستگی به خواب می ره ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوچهار
آوات رفته بود از توی حموم یه تشت اب گرم تمیز بیاره توی اتاق تا حنا رو تمیز کنیم .
و منم تو اشپزخونه سریع داشتم دوتا تخم مرغ محلی عسلی می کردم و یه شیر عسل درست می کردم تا برا حنا ببرم کم کم بدم بخوره تا کمی قوتش بیاد...
با شنیدن صدای فریاد بهرام هم من هم خاله و هم آوات سه تایی سراسیمه سمت سالن می ریم و بهرام رو در فجیع ترین حال ممکنی که یه مرد می تونه داشته باشه می بینیم ...
چشمهای خونبار ، صورت سرخ ، رگهای برآمده ، و اشکهای بی اختیار و نفس زدن های بی امان و دندانهای کلید شده برهم از فشار عصبی ...
جو انقد سنگین و بد بود که هیچ کدوم جرئت حرف زدن نداشتیم ... بالاخره خاله سکوت رو می شکنه و با لبخند و اشک شوق می گه :
_مبارکت باشه پسرم ... بچه ات دنیا اومده ...
بعد سریع می ره تو اتاق و بچه رو بغل می گیره و میاره ...بهرام انگار که به گوش هاش شک کرده باشه ...نگاه عمیقی در جهت تایید گرفتن از آوات به اون میندازه و آوات با گفتن :
_مبارک باشه داداش...
اطمینان رو به جون بهرام تزریق می کنه ... خاله بچه رو میاره و بهرام با دیدن بچه از شدت خوشحالی زانو خم می کنه و سجده شکر می ذاره و از ته دلش می گه :
_خدایا شکرت ... خدایا شکرت ... زن و بچمو به من بخشیدی ... خدایا نوکرتم ... خدا چاکرتم ... زن و بچمو بهم برگردوندی ...
وقتی سر از سجده بلند می کنه خاله بچه رو میده تو بغلش و بهرام چنان بچه رو در آغوش می گیره و می بوسه و گریه می کنه و شکر می کنه که هر سه ی ما رو هم به گریه میندازه ...
خاله بچه رو به بهرام میسپاره و ما سه تا برمیگردیم به اتاق و آوات اقدامات پزشکی که فکر می کرد باید انجام بده رو انجام میده و من و خاله هم حنا رو تختش رو تمیز می کنیم و لباس مرتب تنش می کنیم و یه چیز می دیم می خوره و حنا از خستگی به خواب می ره ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوپنج
آوات :
چند ساعت جهنمی رو پشت سر گذاشته بودیم ولی شکر خدا آخرش خیر تموم شد ، و ما همه اینا رو مدیون شجاعت دختری بودیم خوب تونسته بود این اوضاع شلم شوربا و سخت و بحرانی رو مدیریت کنه ...
بی دروغ از این کار هم می ترسیدم و هم شرم داشتم ولی بیشتر از شرم ترس توی دلم نشسته بود .
ما واحد های مربوط به زایمان رو بیشتر تئوری گذرونده بودیم و حتی از چند متری اتاق زایمان هم رد نشده بودیم یعنی قوانین تحصیلی بعد از انقلاب اینطوری ایجاب می کرد و خب طبیعی بود که من هم از این کار بترسم ...
ولی واقعا در شرایط بد و بدتر ادم مجبور به انتخاب میشه و طبعا انتخابش میشه گزینه ی بد...
وقتی صدای گریه ی بچه بلند نشد رسما قلبم وایستاد نمی دونستم باید چیکار کنم و چه جوابی به اون پدر و مادری که حالا چشم انتظار هستن و امیدشون به منه بدم ...
شاید معجزه واقعی رو همون لحظه دیدم ... همون لحظه ای که جسم بی جان توی دستم با خواست خدا روح گرفت و صدای حضورش رو توی این دنیا به گوش هممون رسوند...
شکر خدا حنا جز ضعف و بی حالی مشکل دیگه ای نداشت هرچند باید یه چکاپ کامل می شد ولی تا صبح میشد و می تونستیم ببریمش بیمارستان برای چکاپ میشد مطمئن بود که حالش مساعدِ ...
بچه هم به نظر خوب میومد هرچند اونم باید حتما برای آزمایش و چکاپ می بردیم ولی اونم در اون لحظات خوب به نظر میومد ...
بعد از چک کردن نهایی وضعیت حنا از اتاقش بیرون میام در حالی که بهرام اروم حناش رو بغل کرده و بچه رو هم کنارشون خوابوندن و دورش بالش چیدن تا احیانا قل نخوره ...
انقدر این صحنه قشنگه که دلم نمیاد ثبت نشه ... از توی جیبم گوشیم رو درمیارم و چند تا عکس از این خانواده ی خوشبخت می گیرم و اروم از اتاق بیرون می یام...
ساعت حدود ۷ صبح و خاله داره نماز صبح می خونه ...چشمم به روژان میفته که نشسته روی مبل خوابش برده ...
روی لباسش لکه های خونه و موهاش از عرق به صورت و گردنش چسبیده ...دخترک شجاع و مهربون من...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوپنج
آوات :
چند ساعت جهنمی رو پشت سر گذاشته بودیم ولی شکر خدا آخرش خیر تموم شد ، و ما همه اینا رو مدیون شجاعت دختری بودیم خوب تونسته بود این اوضاع شلم شوربا و سخت و بحرانی رو مدیریت کنه ...
بی دروغ از این کار هم می ترسیدم و هم شرم داشتم ولی بیشتر از شرم ترس توی دلم نشسته بود .
ما واحد های مربوط به زایمان رو بیشتر تئوری گذرونده بودیم و حتی از چند متری اتاق زایمان هم رد نشده بودیم یعنی قوانین تحصیلی بعد از انقلاب اینطوری ایجاب می کرد و خب طبیعی بود که من هم از این کار بترسم ...
ولی واقعا در شرایط بد و بدتر ادم مجبور به انتخاب میشه و طبعا انتخابش میشه گزینه ی بد...
وقتی صدای گریه ی بچه بلند نشد رسما قلبم وایستاد نمی دونستم باید چیکار کنم و چه جوابی به اون پدر و مادری که حالا چشم انتظار هستن و امیدشون به منه بدم ...
شاید معجزه واقعی رو همون لحظه دیدم ... همون لحظه ای که جسم بی جان توی دستم با خواست خدا روح گرفت و صدای حضورش رو توی این دنیا به گوش هممون رسوند...
شکر خدا حنا جز ضعف و بی حالی مشکل دیگه ای نداشت هرچند باید یه چکاپ کامل می شد ولی تا صبح میشد و می تونستیم ببریمش بیمارستان برای چکاپ میشد مطمئن بود که حالش مساعدِ ...
بچه هم به نظر خوب میومد هرچند اونم باید حتما برای آزمایش و چکاپ می بردیم ولی اونم در اون لحظات خوب به نظر میومد ...
بعد از چک کردن نهایی وضعیت حنا از اتاقش بیرون میام در حالی که بهرام اروم حناش رو بغل کرده و بچه رو هم کنارشون خوابوندن و دورش بالش چیدن تا احیانا قل نخوره ...
انقدر این صحنه قشنگه که دلم نمیاد ثبت نشه ... از توی جیبم گوشیم رو درمیارم و چند تا عکس از این خانواده ی خوشبخت می گیرم و اروم از اتاق بیرون می یام...
ساعت حدود ۷ صبح و خاله داره نماز صبح می خونه ...چشمم به روژان میفته که نشسته روی مبل خوابش برده ...
روی لباسش لکه های خونه و موهاش از عرق به صورت و گردنش چسبیده ...دخترک شجاع و مهربون من...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوشش
سمتش می رم میخوام آروم بغلش کنم و بلندش کنم تا ببرمش تو اتاق که خاله اروم صدام می کنه :
_آوات جان ...
_جانم مادر...چیزی شده ...
_صبر کن پسرم برم برای تو و روژان لباس تمیز بیارم عوض کنین بعدش بخوابین ...
یه نگاهی به لباس های خودم می کنم که دست کمی از لباس های روژان نداره سری تکون میدم و می گم :
_چشم دست شما درد نکنه ... بذارید اول روژانو ببرم تو اتاق طفلی خیلی خسته اس ...
_اره...مادر.... طفلک بچم... امشب خیلی زحمت کشید و بال بال زد ... خدا عوض خیرش بده ... تا عمر دارم ممنون دارشم و همیشه دعاش می کنم... باشه پسرم تو برو منم لباسارو میارم اونجا ...
با لبخندی از سر رضایت از شنیدن حرفای مادر می گم :
_چشم...
اروم سمت روژان می رم و دست می ندازم زیر بدنش و بلندش می کنم ...پرنسس من انقد خسته است و غرق خوابه که اصلا متوجه نمیشه بغلش کردم...
سرمو می برم جلو و پیشونیشو می بوسم عشق قوی و شجاع من ...وارد اتاق میشیم و آروم می ذارمش روی تشک و شالش رو از دور گردنش با احتیاط باز می کنم ...
خاله پاورچین وارد اتاق میشه و دو دست لباس راحتی تمیز می ذاره روی تشک و اروم با ایما و اشاره حالیم می کنه که چیزی نگم و خودشم بی سر و صدا از اتاق می ره بیرون و در و می بنده...
با احتیاط پیرهن و شلوار روژان رو از تنش در میارم و با دیدن قسمت های قرمز و ملتهب روی پوستش متوجه میشم طفلک از عرق و فعالیت زیاد عرق سوز شده...
پوف کلافه ای می کشمو و ترجیح میدم این چند ساعت رو بدون لباس بخوابه تا التهاب های پوستیش بهتر بشن ...
اروم بند لباس زیرش رو باز می کنم و اونم از تنش درمیارم و بعد هم ملافه ای روی تن بلوریش می کشم ...
خودمم لباسامو عوض می کنم و کنارش دراز می کشم و یه پتو هم رو هر دومون میندازمو در حالی که خیره ی چهره مهتابی و فرشته ای روژان هستم و دارم موهای ابریشمیش رو نوازش می کنم نمی فهمم کی خوابم می بره ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوشش
سمتش می رم میخوام آروم بغلش کنم و بلندش کنم تا ببرمش تو اتاق که خاله اروم صدام می کنه :
_آوات جان ...
_جانم مادر...چیزی شده ...
_صبر کن پسرم برم برای تو و روژان لباس تمیز بیارم عوض کنین بعدش بخوابین ...
یه نگاهی به لباس های خودم می کنم که دست کمی از لباس های روژان نداره سری تکون میدم و می گم :
_چشم دست شما درد نکنه ... بذارید اول روژانو ببرم تو اتاق طفلی خیلی خسته اس ...
_اره...مادر.... طفلک بچم... امشب خیلی زحمت کشید و بال بال زد ... خدا عوض خیرش بده ... تا عمر دارم ممنون دارشم و همیشه دعاش می کنم... باشه پسرم تو برو منم لباسارو میارم اونجا ...
با لبخندی از سر رضایت از شنیدن حرفای مادر می گم :
_چشم...
اروم سمت روژان می رم و دست می ندازم زیر بدنش و بلندش می کنم ...پرنسس من انقد خسته است و غرق خوابه که اصلا متوجه نمیشه بغلش کردم...
سرمو می برم جلو و پیشونیشو می بوسم عشق قوی و شجاع من ...وارد اتاق میشیم و آروم می ذارمش روی تشک و شالش رو از دور گردنش با احتیاط باز می کنم ...
خاله پاورچین وارد اتاق میشه و دو دست لباس راحتی تمیز می ذاره روی تشک و اروم با ایما و اشاره حالیم می کنه که چیزی نگم و خودشم بی سر و صدا از اتاق می ره بیرون و در و می بنده...
با احتیاط پیرهن و شلوار روژان رو از تنش در میارم و با دیدن قسمت های قرمز و ملتهب روی پوستش متوجه میشم طفلک از عرق و فعالیت زیاد عرق سوز شده...
پوف کلافه ای می کشمو و ترجیح میدم این چند ساعت رو بدون لباس بخوابه تا التهاب های پوستیش بهتر بشن ...
اروم بند لباس زیرش رو باز می کنم و اونم از تنش درمیارم و بعد هم ملافه ای روی تن بلوریش می کشم ...
خودمم لباسامو عوض می کنم و کنارش دراز می کشم و یه پتو هم رو هر دومون میندازمو در حالی که خیره ی چهره مهتابی و فرشته ای روژان هستم و دارم موهای ابریشمیش رو نوازش می کنم نمی فهمم کی خوابم می بره ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
پارتهای هفته تقدیم شماpoint_up_2point_up_2heart️heart️heart_eyesheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوهفت
با حس بوسه های ریزی که به همه جای صورت و چشمام و لبهام میخورد کم کم هوشیاریم برمی گرده و بالاخره تکونی به پلکهای سنگینم میدم تا این منبع آرامش و خوشبختی رو ببینم ...
چشماموکه باز می کنم دخترک شیطونم رو می بینم که ملافه ی روی تنش به شکل اغوا کننده ای کنار رفته و اون خم شده رو صورت منو داره با بوسه و شیطونی منو بیدار می کنه...
با لبخند کجی گوشه ی لبم ، در حالی که فقط یه چشمم رو باز کردم می گم :
_چیه بلای جون ؟ چرا نمی ذاری بخوابم ...
_پاشو دیگه چقد میخوابی ؟...پاشو بریم سراغ نی نی حنا وروجک صداش در اومده فکر کنم گشنه اشِ
_این بچه هم درست عین پدرشِ... همیشه گشنه و دَله اس.... یکی نیست بگه بذار عرق تن دنیا اومدنت خشک بشه بعد عر بزن غذا بخواه...
روژان می خنده و مشتی حواله ی سینم می کنه و می گه :
_پاشو زشتِ... این حرفا چیه ؟ بچه اس خب ... شیر می خواد
اینبار با هر دو چشم باز و گشاد شده نگاش می کنم و می گم :
_عزیز من داری اشتباه می زنی ها ... من شیر دارم مگه به اون بچه بدم برو سراغ ننه اش ...
به حالت نمایشی دستم رو سمت سینه های خودم می برم و ادامه میدم :
_جان عزیزت ... اینا قابلیت تولید شیر ندارن وگرنه یه چس ممه قابل توله این زوج رو نداشت ...
روژان اینبار خنده ای همراه با حرص می کنه و می گه :
_خیلی بی ادبی دُکی ...
_جووون ... حالا تو چرا انقدر سکسی پکسی شدی عزیزم ...زشت نیست خونه مردم ... این چه وضعی هان؟ نمی گی شوهرم دستش کوتاهِ... دارم در حقش ظلم می کنم ...
_خیلی پر رویی بخدا ... تو هم که از همه جا بی خبر...
_حالا اونقدرام بی خبر نیستم ولی خب ...
تا روژان میاد بلند شه دست میندازم و از پشت بغلش می کنم و دستام رو روی سینه اش قلاب می کنم و می گم :
_کجا با این عجله خانم... داشتیم درباره اخبار جذاب زیر ملافه صحبت می کردیم ...ها....
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوهفت
با حس بوسه های ریزی که به همه جای صورت و چشمام و لبهام میخورد کم کم هوشیاریم برمی گرده و بالاخره تکونی به پلکهای سنگینم میدم تا این منبع آرامش و خوشبختی رو ببینم ...
چشماموکه باز می کنم دخترک شیطونم رو می بینم که ملافه ی روی تنش به شکل اغوا کننده ای کنار رفته و اون خم شده رو صورت منو داره با بوسه و شیطونی منو بیدار می کنه...
با لبخند کجی گوشه ی لبم ، در حالی که فقط یه چشمم رو باز کردم می گم :
_چیه بلای جون ؟ چرا نمی ذاری بخوابم ...
_پاشو دیگه چقد میخوابی ؟...پاشو بریم سراغ نی نی حنا وروجک صداش در اومده فکر کنم گشنه اشِ
_این بچه هم درست عین پدرشِ... همیشه گشنه و دَله اس.... یکی نیست بگه بذار عرق تن دنیا اومدنت خشک بشه بعد عر بزن غذا بخواه...
روژان می خنده و مشتی حواله ی سینم می کنه و می گه :
_پاشو زشتِ... این حرفا چیه ؟ بچه اس خب ... شیر می خواد
اینبار با هر دو چشم باز و گشاد شده نگاش می کنم و می گم :
_عزیز من داری اشتباه می زنی ها ... من شیر دارم مگه به اون بچه بدم برو سراغ ننه اش ...
به حالت نمایشی دستم رو سمت سینه های خودم می برم و ادامه میدم :
_جان عزیزت ... اینا قابلیت تولید شیر ندارن وگرنه یه چس ممه قابل توله این زوج رو نداشت ...
روژان اینبار خنده ای همراه با حرص می کنه و می گه :
_خیلی بی ادبی دُکی ...
_جووون ... حالا تو چرا انقدر سکسی پکسی شدی عزیزم ...زشت نیست خونه مردم ... این چه وضعی هان؟ نمی گی شوهرم دستش کوتاهِ... دارم در حقش ظلم می کنم ...
_خیلی پر رویی بخدا ... تو هم که از همه جا بی خبر...
_حالا اونقدرام بی خبر نیستم ولی خب ...
تا روژان میاد بلند شه دست میندازم و از پشت بغلش می کنم و دستام رو روی سینه اش قلاب می کنم و می گم :
_کجا با این عجله خانم... داشتیم درباره اخبار جذاب زیر ملافه صحبت می کردیم ...ها....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوهشت
روژان از خنده ریسه می ره و من همونطور که داشتم تو بغلم فشارش میدادم سرمو تو گردنش فرو می کنم و شروع می کنم به گرفتن گازهای آروم از لاله ی گوشش ...
بین کشمکش عاشقانه و شیطنت ها و دلبرانه هامون ناگهان جای منو روژان عوض میشه و روژان زیر و من روی اون قرار می گیرم ...
موهاش به شکل نامنظمی روی صورتش پخش میشن و سینه اش از شدت خنده و تقلا و نفس و نفس زدن تند تند بالا و پایین میشدن...
چشمام از موقعیتی که توش قرار گرفته بودیم برق می زنه و چقد دلم میخواست الان و این ساعت و بااین موقعیت تو خونه خودمون و تخت خودمون باشیم ...
اروم موهای روی صورت روژان رو با دستم کنار می زنم و لبهای عین گل سرخش نمایان میشه ...
_خب ...خب .... کجا بودیم ؟
می خنده و با چشم به در اتاق اشاره می کنه و می گه :
_زیاد به دلت صابون نزن الان زنگ کلاس و می زنن پاشو تا خانم مدیر و بقیه نیومدن پشت در...
با خباثت به چشماش زل می زنم و می گم:
_خدا رو شکر همه خوابن جیگر از مدیر گرفته تا بابای مدرسه...
_پاشو از روم آوات خطرناک شدی پاشو...
با لبخند خبیثی بر لب و نگاهی که الان میدونم داره از شیطنت برق می زنه بهش نزدیک میشم که لبهای سرخش رو شکار کنم که ...
صدای تقه ای که به در اتاق زده میشه باعث میشه شلیک خنده ی روژان هوا بره و من درست در چند میلیمتری لبهای اون متوقف بشم ...
_ای بر سق سیاهت دختر...
روژان همچنان می خندید و اونی هم که پشت در بود ول کن نبود...با غیظ بلند میشم و با حرص با صدای بلند می گم :
_بله... اومدم ...
سمت در اتاق می رم ولی قبل از باز کردن در یه چشم غره ی اساسی به روژان می رم و با صدای ارومی می گم :
_برو زیر پتو زود باش...
روژان همونطور که داشت می خندید پتو رو می کشه تا بالای سرش و منم در اتاق رو باز می کنم ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستوهشت
روژان از خنده ریسه می ره و من همونطور که داشتم تو بغلم فشارش میدادم سرمو تو گردنش فرو می کنم و شروع می کنم به گرفتن گازهای آروم از لاله ی گوشش ...
بین کشمکش عاشقانه و شیطنت ها و دلبرانه هامون ناگهان جای منو روژان عوض میشه و روژان زیر و من روی اون قرار می گیرم ...
موهاش به شکل نامنظمی روی صورتش پخش میشن و سینه اش از شدت خنده و تقلا و نفس و نفس زدن تند تند بالا و پایین میشدن...
چشمام از موقعیتی که توش قرار گرفته بودیم برق می زنه و چقد دلم میخواست الان و این ساعت و بااین موقعیت تو خونه خودمون و تخت خودمون باشیم ...
اروم موهای روی صورت روژان رو با دستم کنار می زنم و لبهای عین گل سرخش نمایان میشه ...
_خب ...خب .... کجا بودیم ؟
می خنده و با چشم به در اتاق اشاره می کنه و می گه :
_زیاد به دلت صابون نزن الان زنگ کلاس و می زنن پاشو تا خانم مدیر و بقیه نیومدن پشت در...
با خباثت به چشماش زل می زنم و می گم:
_خدا رو شکر همه خوابن جیگر از مدیر گرفته تا بابای مدرسه...
_پاشو از روم آوات خطرناک شدی پاشو...
با لبخند خبیثی بر لب و نگاهی که الان میدونم داره از شیطنت برق می زنه بهش نزدیک میشم که لبهای سرخش رو شکار کنم که ...
صدای تقه ای که به در اتاق زده میشه باعث میشه شلیک خنده ی روژان هوا بره و من درست در چند میلیمتری لبهای اون متوقف بشم ...
_ای بر سق سیاهت دختر...
روژان همچنان می خندید و اونی هم که پشت در بود ول کن نبود...با غیظ بلند میشم و با حرص با صدای بلند می گم :
_بله... اومدم ...
سمت در اتاق می رم ولی قبل از باز کردن در یه چشم غره ی اساسی به روژان می رم و با صدای ارومی می گم :
_برو زیر پتو زود باش...
روژان همونطور که داشت می خندید پتو رو می کشه تا بالای سرش و منم در اتاق رو باز می کنم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستونه
در رو که باز می کنم خاله رو پشت در می بینم که یه سینی کوچیک تویِ دستشِ و توش دوتا کاسه کاچی و دوتا استکان چایی گذاشته ...
_سلام ...مادر جون ... جانم ...
_سلام پسرم ... ببخشید نمی خواستم مزاحمتون بشم ولی صداتون رو شنیدم فکر کردم بیدار شدید... گفتم بچم روژان ضعف می کنه دیشب تا صبح سرپا بود... برای حنا کاچی پخته بودم گفتم برا شمام بیارم بخورید ...
_وای ... چرا زحمت کشیدید ؟... دست شما درد نکنه...
_زحمتی نیست عزیزم ...نوش جونتون...
_حنا و بچه اش خوبن ؟
_اره مادر خدا رو صدهزار مرتبه شکر خوب خوبن ... بچه یکی دوساعت پیش یه کم نق نق کرد مجبور شدم ببرم حنا شیرش بده ...
_حنا... شیر داره ؟ یعنی سینه هاش شیر افتاده ؟
_نه بچم حنا شیر نداشت ، یه کم ابقند دادم به بچه اروم شد ، بهرامم زنگ زد به دکترش ، اونم گفت نگران نباشین حنا شیرش میاد... حالا دکتره گفته امروز رو اگه مجبور شدیم شیرخشک بدیم به بچه بهرامم زود رفت خرید یه بسته ...
_مشکلی پیش نیومد که ؟
_نه مادر خوبن ...
_خب ... پس من الان لباس می پوشم میام حنا و بچه رو می بریم چکاپ بیمارستان
_عجله نکن آوات جان ، بهرام با دکترش هماهنگ کرده گفته بعد از ظهر ببریمشون...
_خوبه پس ...
_برو پسرم با زنت یه چیزی بخورین یه کم جون بگیرین برو...
_ممنون دست شما درد نکنه ...
سینی رو از دست مادر می گیرمو دوباره برمی گردم تو اتاق و می ذارمش یه گوشه ...
_پاشو ... خانم سق سیا... تا اون زیر غش نکردی ... پاشو که برات سوخت موشک آوردم ...
روژان اروم سرش رو از زیر پتو میاره بیرون و با دیدن سینی چشماش برق می زنه و میگه :
_اخ جون کاچی... داشتم ازگشنگی می مردم ها ...کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوبیستونه
در رو که باز می کنم خاله رو پشت در می بینم که یه سینی کوچیک تویِ دستشِ و توش دوتا کاسه کاچی و دوتا استکان چایی گذاشته ...
_سلام ...مادر جون ... جانم ...
_سلام پسرم ... ببخشید نمی خواستم مزاحمتون بشم ولی صداتون رو شنیدم فکر کردم بیدار شدید... گفتم بچم روژان ضعف می کنه دیشب تا صبح سرپا بود... برای حنا کاچی پخته بودم گفتم برا شمام بیارم بخورید ...
_وای ... چرا زحمت کشیدید ؟... دست شما درد نکنه...
_زحمتی نیست عزیزم ...نوش جونتون...
_حنا و بچه اش خوبن ؟
_اره مادر خدا رو صدهزار مرتبه شکر خوب خوبن ... بچه یکی دوساعت پیش یه کم نق نق کرد مجبور شدم ببرم حنا شیرش بده ...
_حنا... شیر داره ؟ یعنی سینه هاش شیر افتاده ؟
_نه بچم حنا شیر نداشت ، یه کم ابقند دادم به بچه اروم شد ، بهرامم زنگ زد به دکترش ، اونم گفت نگران نباشین حنا شیرش میاد... حالا دکتره گفته امروز رو اگه مجبور شدیم شیرخشک بدیم به بچه بهرامم زود رفت خرید یه بسته ...
_مشکلی پیش نیومد که ؟
_نه مادر خوبن ...
_خب ... پس من الان لباس می پوشم میام حنا و بچه رو می بریم چکاپ بیمارستان
_عجله نکن آوات جان ، بهرام با دکترش هماهنگ کرده گفته بعد از ظهر ببریمشون...
_خوبه پس ...
_برو پسرم با زنت یه چیزی بخورین یه کم جون بگیرین برو...
_ممنون دست شما درد نکنه ...
سینی رو از دست مادر می گیرمو دوباره برمی گردم تو اتاق و می ذارمش یه گوشه ...
_پاشو ... خانم سق سیا... تا اون زیر غش نکردی ... پاشو که برات سوخت موشک آوردم ...
روژان اروم سرش رو از زیر پتو میاره بیرون و با دیدن سینی چشماش برق می زنه و میگه :
_اخ جون کاچی... داشتم ازگشنگی می مردم ها ...کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسی
بعد از خوردن کاچیِ خاله که عین سوخت موشک جفتمون رو احیا کرد ، هردو بلند میشیم و با کمک هم به جمع و جور کردن ریخت و پاش های دیشب مشغول میشیم ...
یه سری چیزها قابل شستشو و تمیز شدن بودن و یه سری چیزها رو باید دور می ریختیم ، پس دست به کار میشیم.
حنا و بهرام و خاله به اندازه کافی خسته بودن و دیگه شرایط رسیدگی به کارای دیگه رو نداشتن...
من می دونستم بهرام میخواد برای حنا و بچه گوسفند بکشه برای همین سریع لباس می پوشم و تا برم مقدماتش رو فراهم کنم .
روژان توی اشپزخونه مشغول اماده کردن غذا میشه و برای حنا به سفارش من غذای جدایی درست می کنه که ادویه و چیزهای نفاخ نداشته باشه تا اگه بعد بخواد بچه رو شیر بده بچه اذیت نشه ...
وقتی دنبال گوسفند و قصاب می رفتم که هماهنگ کنم برای عصر بیان خونه، موقع برگشت سری به خونه زدم و برای خودم و روژان هم لباس و حوله برداشتم که اونجا یه دوش بگیریم و لباس عوض کنیم ...
طرفای ۴ بعد از ظهر می رسم خونه ی خاله و بهرام و خاله و حنا رو می بینم که حاضر شدن تا برای چکاپ برن و روژان هم در حال جمع و جور کردن خونه است و خستگی داره از سر و روی طفلکم می باره...
_( روژان) بیا بشین غذاتو بیارم آوات...
_(آوات) دستت درد نکنه... (خطاب به بقیه می گم) صبر کنید منم بیام باهم بریم
_(بهرام) نمی خواد داداش تو دیگه خیلی خسته شدی ... ما خودمون می ریم شما با روژان یه کم استراحت کنید...
_(آوات) نمیشه بهرام من باید با دکترش کامل حرف بزنم و توضیح بدم باید منم باشم...
_(مادر) اوات جان اخه ناهارم نخوردی تو همش در حال بدو بدو بودی پسرم از پا میوفتی خدای نکرده
_(اوات) اشکالی نداره ... بریم منم میام ...
من با بقیه راهی میشم و هنوز از در خونه بیرون نزده بودم که روژان بدو بدو خودش رو بهم می رسونه :
_(روژان) آوات... آوات... صبر کن... صبرکن....
_جانم ... چی شده؟
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسی
بعد از خوردن کاچیِ خاله که عین سوخت موشک جفتمون رو احیا کرد ، هردو بلند میشیم و با کمک هم به جمع و جور کردن ریخت و پاش های دیشب مشغول میشیم ...
یه سری چیزها قابل شستشو و تمیز شدن بودن و یه سری چیزها رو باید دور می ریختیم ، پس دست به کار میشیم.
حنا و بهرام و خاله به اندازه کافی خسته بودن و دیگه شرایط رسیدگی به کارای دیگه رو نداشتن...
من می دونستم بهرام میخواد برای حنا و بچه گوسفند بکشه برای همین سریع لباس می پوشم و تا برم مقدماتش رو فراهم کنم .
روژان توی اشپزخونه مشغول اماده کردن غذا میشه و برای حنا به سفارش من غذای جدایی درست می کنه که ادویه و چیزهای نفاخ نداشته باشه تا اگه بعد بخواد بچه رو شیر بده بچه اذیت نشه ...
وقتی دنبال گوسفند و قصاب می رفتم که هماهنگ کنم برای عصر بیان خونه، موقع برگشت سری به خونه زدم و برای خودم و روژان هم لباس و حوله برداشتم که اونجا یه دوش بگیریم و لباس عوض کنیم ...
طرفای ۴ بعد از ظهر می رسم خونه ی خاله و بهرام و خاله و حنا رو می بینم که حاضر شدن تا برای چکاپ برن و روژان هم در حال جمع و جور کردن خونه است و خستگی داره از سر و روی طفلکم می باره...
_( روژان) بیا بشین غذاتو بیارم آوات...
_(آوات) دستت درد نکنه... (خطاب به بقیه می گم) صبر کنید منم بیام باهم بریم
_(بهرام) نمی خواد داداش تو دیگه خیلی خسته شدی ... ما خودمون می ریم شما با روژان یه کم استراحت کنید...
_(آوات) نمیشه بهرام من باید با دکترش کامل حرف بزنم و توضیح بدم باید منم باشم...
_(مادر) اوات جان اخه ناهارم نخوردی تو همش در حال بدو بدو بودی پسرم از پا میوفتی خدای نکرده
_(اوات) اشکالی نداره ... بریم منم میام ...
من با بقیه راهی میشم و هنوز از در خونه بیرون نزده بودم که روژان بدو بدو خودش رو بهم می رسونه :
_(روژان) آوات... آوات... صبر کن... صبرکن....
_جانم ... چی شده؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیویک
روژان ظرف غذایِ در بسته ای رو همراه با قاشق و چنگالی که توی پلاستیک گذاشته بود رو سمت من می گیره و با محبتی که از نگاه زیباش موج می زد می گه :
_اینا رو بگیر تا برسید بیمارستان چند تا لقمه بخور دلت ضعف نره ...
توی واحدهای روانشناسی که تو دانشگاه گذرونده بودیم یادمه یه استاد پیر و دنیا دیده داشتیم که یه بار خطاب به همه ی بچه های کلاس یه توصیه ی ارزشمندی کرد ...
استاد می گفت : * اینو من نمی گم بزرگای روانشناسی دنیا می گن : دخترا و پسرای گلم اگه میخواید زندگی زناشوییتون همیشه پا برجا بمونه و زن و شوهر خوبی برای هم باشید چند تا اصل رو هیچ وقت فراموش نکنید :
می گفت : زن ها و مردها حتی اگه هزار سالشون هم بشه آخرش همون دختر بچه های جویای توجه و پسر کوچولوهای تشنه ی محبت هستند...
استاد سر کلاس گفت : یه زن اگه میخواد برای شوهرش بی جایگزین باشه باید نقش چندتا زن رو باهم براش اجرا کنه و بلد باشه که کدوم نقش رو کی بازی کنه ؛
بعد رو کرد سمت دخترا و ادامه داد :
برای شوهراتون به وقتش :مادر؛ به وقتش : دوست دختر؛ به وقتش : همسر ،به وقتش : رفیق ، و به وقتش :دختر کوچولویی باشید که اون قهرمان زندگیشه و اندازه یک پدر و شاید بیشتر می تونه حامی باشه ...
بعد خیلی واضح توضیح داد : توی اتاق خوابتون اندازه یه دوست دختر بی حیا و بی پرده و دلبر و پر عشوه و سکسی و متنوع باشید
توی زندگیتون اندازه ی یه همسر مدیر و مدبر و شریک و محترم و یار و همراه باشید
توی خستگی ها و بیماری ها و مشکلات اندازه ی یه مادر حامی و مراقب و حواس جمع و قوی و مهربان باشید
و در اخر بهترین دوست و رفیق همسترتون باشید و بگذارید احساس کنه عین کوه پشتتونِ و احساس غرور و عزت و سر بلندی کنه...
عین همین حرفارو بر عکسشو به ما پسرا زد و بهمون تفهیم کرد که باید برای خانومامون ، نقش دوست پسر و همسر و رفیق و پدر و پسر بچه رو هم زمان باهم داشته باشیم ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیویک
روژان ظرف غذایِ در بسته ای رو همراه با قاشق و چنگالی که توی پلاستیک گذاشته بود رو سمت من می گیره و با محبتی که از نگاه زیباش موج می زد می گه :
_اینا رو بگیر تا برسید بیمارستان چند تا لقمه بخور دلت ضعف نره ...
توی واحدهای روانشناسی که تو دانشگاه گذرونده بودیم یادمه یه استاد پیر و دنیا دیده داشتیم که یه بار خطاب به همه ی بچه های کلاس یه توصیه ی ارزشمندی کرد ...
استاد می گفت : * اینو من نمی گم بزرگای روانشناسی دنیا می گن : دخترا و پسرای گلم اگه میخواید زندگی زناشوییتون همیشه پا برجا بمونه و زن و شوهر خوبی برای هم باشید چند تا اصل رو هیچ وقت فراموش نکنید :
می گفت : زن ها و مردها حتی اگه هزار سالشون هم بشه آخرش همون دختر بچه های جویای توجه و پسر کوچولوهای تشنه ی محبت هستند...
استاد سر کلاس گفت : یه زن اگه میخواد برای شوهرش بی جایگزین باشه باید نقش چندتا زن رو باهم براش اجرا کنه و بلد باشه که کدوم نقش رو کی بازی کنه ؛
بعد رو کرد سمت دخترا و ادامه داد :
برای شوهراتون به وقتش :مادر؛ به وقتش : دوست دختر؛ به وقتش : همسر ،به وقتش : رفیق ، و به وقتش :دختر کوچولویی باشید که اون قهرمان زندگیشه و اندازه یک پدر و شاید بیشتر می تونه حامی باشه ...
بعد خیلی واضح توضیح داد : توی اتاق خوابتون اندازه یه دوست دختر بی حیا و بی پرده و دلبر و پر عشوه و سکسی و متنوع باشید
توی زندگیتون اندازه ی یه همسر مدیر و مدبر و شریک و محترم و یار و همراه باشید
توی خستگی ها و بیماری ها و مشکلات اندازه ی یه مادر حامی و مراقب و حواس جمع و قوی و مهربان باشید
و در اخر بهترین دوست و رفیق همسترتون باشید و بگذارید احساس کنه عین کوه پشتتونِ و احساس غرور و عزت و سر بلندی کنه...
عین همین حرفارو بر عکسشو به ما پسرا زد و بهمون تفهیم کرد که باید برای خانومامون ، نقش دوست پسر و همسر و رفیق و پدر و پسر بچه رو هم زمان باهم داشته باشیم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیودو
با دیدن این کار روژان ، و کارهای مشابه این که زیاد ازش دیده بودم ، یاد حرفهای استادم افتادم .
روژان ذاتا بدون اینکه از کسی حرفی شنیده باشه یا آموزشی دیده باشه بلد بود چطوری همسری کنه ...
دلبری های خاص خودش رو داشت ، رفاقت هاو کودکانه های مخصوص خودش ، و مادرانه های بی نظیرش که فکر همه رو مخصوصا منو می کرد...
قلب مهربون و روح بزرگش همه رو مجذوب خودش می کرد و من رو هر روز بیشتر از دیروز عاشق خودش می کرد.
ظرف غذا رو از دستش می گیرم و با محبت پیشونیش رو می بوسم و می گم :
_دستت درد نکنه گیان ... تو برو استراحت کن نمی خواد دیگه کاری بکنی ... ما هم تا دو سه ساعت دیگه میایم ... فکر شام هم نباش...
روژان با لبخند خسته ای بر لب اروم پلک می زنه و چشم زیر لبی می گه و بعداز خدا حافظی در و می بندو می ره تو...
حنا و بچه چکاپ کامل میشن و طبق بررسی های دکتر حنا ، همه چی نرمال و طبیعی بود و ما کارمون رو درست انجام داده بودیم ...
موقع برگشت طبق هماهنگی که با قصاب داشتم درست وقتی که ما می رسیم خونه اونم با گوسفند و وسایلش دم در بود...
نزدیک خونه که رسیدیم با روژان تماس می گیرم که اسپند حاضر کنه و بیاد دم در .
وقتی می رسیم دم خونه بلافاصله جلو پای حنا و بچه گوسفند رو قربونی می کنیم و اونا به سلامتی وارد خونه میشن...
خود قصاب کارهای تمیز کردن گوشت گوسفند رو انجام میده و منو بهرامم کمکش می کنیم ...
از همون گوشت گوسفند هم یه کمی رو کباب می کنیم برای شام و بالاخره بعد از تموم شدن کارها و با خستگی فراوان بعد از گرفتن یه دوش سرپایی رسما غش می کنم ...
و فردای اون شب می فهمم به جز حنا بقیه هم عین من از خستگی وا رفته بودن...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیودو
با دیدن این کار روژان ، و کارهای مشابه این که زیاد ازش دیده بودم ، یاد حرفهای استادم افتادم .
روژان ذاتا بدون اینکه از کسی حرفی شنیده باشه یا آموزشی دیده باشه بلد بود چطوری همسری کنه ...
دلبری های خاص خودش رو داشت ، رفاقت هاو کودکانه های مخصوص خودش ، و مادرانه های بی نظیرش که فکر همه رو مخصوصا منو می کرد...
قلب مهربون و روح بزرگش همه رو مجذوب خودش می کرد و من رو هر روز بیشتر از دیروز عاشق خودش می کرد.
ظرف غذا رو از دستش می گیرم و با محبت پیشونیش رو می بوسم و می گم :
_دستت درد نکنه گیان ... تو برو استراحت کن نمی خواد دیگه کاری بکنی ... ما هم تا دو سه ساعت دیگه میایم ... فکر شام هم نباش...
روژان با لبخند خسته ای بر لب اروم پلک می زنه و چشم زیر لبی می گه و بعداز خدا حافظی در و می بندو می ره تو...
حنا و بچه چکاپ کامل میشن و طبق بررسی های دکتر حنا ، همه چی نرمال و طبیعی بود و ما کارمون رو درست انجام داده بودیم ...
موقع برگشت طبق هماهنگی که با قصاب داشتم درست وقتی که ما می رسیم خونه اونم با گوسفند و وسایلش دم در بود...
نزدیک خونه که رسیدیم با روژان تماس می گیرم که اسپند حاضر کنه و بیاد دم در .
وقتی می رسیم دم خونه بلافاصله جلو پای حنا و بچه گوسفند رو قربونی می کنیم و اونا به سلامتی وارد خونه میشن...
خود قصاب کارهای تمیز کردن گوشت گوسفند رو انجام میده و منو بهرامم کمکش می کنیم ...
از همون گوشت گوسفند هم یه کمی رو کباب می کنیم برای شام و بالاخره بعد از تموم شدن کارها و با خستگی فراوان بعد از گرفتن یه دوش سرپایی رسما غش می کنم ...
و فردای اون شب می فهمم به جز حنا بقیه هم عین من از خستگی وا رفته بودن...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوسه
بالاخره یک هفته ی پر از خستگی و کار و سختی و بدو بدو تموم وحنا هم بهتر شده بود و بچه اشم یه کم رنگ و رو گرفته بود...
و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم که برای بچه اسم بذاریم و امشب رو جشن بگیریم ...
_(بهرام) بده بیاد این شاه پسر منو حاج خانوم که با این مدل دنیا اومدنش رسما خاندان ما رو تا هفت جدمون رو سفید کرد...
_(حنا) وا بابا جونش ... دلت میاد ؟ بَده بچم انقد به فکر جیب باباش بوده، خرج میلیونی سه زارین و بیمارستان موند تو جیبت ؟
_(بهرام) اره قربونش برم ... یعنی با این حرکتش باعث شد من این پولو بذارم کنار واسه ابجی و داداش بعدیش خرج کنم
_(آوات) شما فعلا غلاف کن باباش ... همین طرح رایگان رو به ثمر برسون بقیه پیشکش...
_(بهرام) اگه اون دومی و سومی هم بچه های بهرامن که بازم میفتن گردن خودت عمو دایی دکی ، تا چشت درآد...
_(حنا) بی خود به دلت صابون نزن ... همین یه بارم همه جونم رفت خیلی دلت میخواد خودت حامله شو بزا والا...
_(بهرام) اِ.... حاج خانومممم... زشته این حرفا ...
_(روژان) حالا فکر بعدیا رو بعد می کنید ، بگید اسم این آقا پسر و چی می خواید بذارید ؟
_(حنا) قبل از اینکه اسم گذاری کنیم من اول از شما دوتا قول دخترتون رو برا پسرم بگیرم بعد بریم سر بقیه چیزا ...
_(روژان) وا... حنا
_(آوات) فکر کنم وقتی داشتی زور می زدی شازده روبه دنیا بیاری عقلت رو هم از دست دادی ...
_(حنا) یعنی چی ، هرکی برا پسرش بره خواستگاری عقلش رو از دست داده؟
_(اوات)اخه دختر خوب از کجا معلوم ما اصلا دختر دار بشیم که تو گیر دادی به دختر ما
_(روژان) اصلا دختر دار هم شدیم شاید این دوتا ۲۰ سال دیگه همو نخوان چه اصراریه حالا؟
_(اوات) همینو بگو والا ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوسه
بالاخره یک هفته ی پر از خستگی و کار و سختی و بدو بدو تموم وحنا هم بهتر شده بود و بچه اشم یه کم رنگ و رو گرفته بود...
و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم که برای بچه اسم بذاریم و امشب رو جشن بگیریم ...
_(بهرام) بده بیاد این شاه پسر منو حاج خانوم که با این مدل دنیا اومدنش رسما خاندان ما رو تا هفت جدمون رو سفید کرد...
_(حنا) وا بابا جونش ... دلت میاد ؟ بَده بچم انقد به فکر جیب باباش بوده، خرج میلیونی سه زارین و بیمارستان موند تو جیبت ؟
_(بهرام) اره قربونش برم ... یعنی با این حرکتش باعث شد من این پولو بذارم کنار واسه ابجی و داداش بعدیش خرج کنم
_(آوات) شما فعلا غلاف کن باباش ... همین طرح رایگان رو به ثمر برسون بقیه پیشکش...
_(بهرام) اگه اون دومی و سومی هم بچه های بهرامن که بازم میفتن گردن خودت عمو دایی دکی ، تا چشت درآد...
_(حنا) بی خود به دلت صابون نزن ... همین یه بارم همه جونم رفت خیلی دلت میخواد خودت حامله شو بزا والا...
_(بهرام) اِ.... حاج خانومممم... زشته این حرفا ...
_(روژان) حالا فکر بعدیا رو بعد می کنید ، بگید اسم این آقا پسر و چی می خواید بذارید ؟
_(حنا) قبل از اینکه اسم گذاری کنیم من اول از شما دوتا قول دخترتون رو برا پسرم بگیرم بعد بریم سر بقیه چیزا ...
_(روژان) وا... حنا
_(آوات) فکر کنم وقتی داشتی زور می زدی شازده روبه دنیا بیاری عقلت رو هم از دست دادی ...
_(حنا) یعنی چی ، هرکی برا پسرش بره خواستگاری عقلش رو از دست داده؟
_(اوات)اخه دختر خوب از کجا معلوم ما اصلا دختر دار بشیم که تو گیر دادی به دختر ما
_(روژان) اصلا دختر دار هم شدیم شاید این دوتا ۲۰ سال دیگه همو نخوان چه اصراریه حالا؟
_(اوات) همینو بگو والا ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوچهار
_(خاله) این چه بحثیِ می کنی حنا ؟ بیخیال شو برو سر اصل مطلب مادر جون...
_(حنا) اوووف... باشه چشم ...
حنا با سر اشاره ای به بهرام کرد و بهرام هم بلند شد و بچه رو سمت روژان برد و داد بغلش و در مقابل نگاه متعجب منو روژان رفت و کنار حنا نشست ...
_(روژان) ببخشید من رسم و رسوم شما رو نمیدونم ؛ باید کاری انجام بدم ؟
روژان این سوال رو پرسید و بعد متعجب به من نگاه کرد و منتظر جواب موند...
چون واقعا نمی دونستم جریان چیه ، شونه ای بالا می ندازم و زیر لب طوری که فقط روژان بشنوه زمزمه می کنم :
_من از چیزی خبر ندارم بخدا...
در همین حین بهرام شروع می کنه به حرف زدن ...
_(بهرام) من زیاد بلد نیستم حرفهای بزرگ ، بزرگ بزنم ، چند روزه همه ی بازارهای تهرانو زیر پا گذاشتم که شاید بتونم چیزی پیدا کنم درخور تشکر از تو باشه روژان ... ولی نتونستم ... تو تو بدترین شرایطی که من فکر می کردم همه زندگیم نابود شد و زن و بچم از دستم رفت ، عین معجزه ی خدا نازل شدی و اونا رو به من برگردوندی ... نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم که لایقت باشه ، نمی دونم چه جوری باید برات جبران کنم ، فقط میدونم ، تا عمر دارم من جون عزیزانم رو مدیون توام ... و تا نفس دارم نوکر خودت و شوهر خرتو و بچه هاتم ...
_(آوات) کلا آفتابه نگیری به من کارت راه نمیفته نه ؟
همه می خندن و ادامه حرف بهرام رو حنا می گیره و می گه :
_(حنا) روژان ، منم به خاطر نجات جون خودمو پسرم ازت خیلی ممنونم ... و دست بوستم ... میدونی من و بهرام باهم فکر کردیم دیدیم که دلمون میخواد اسم پسرمون رو تو بذاری ... چون یه جورایی اون بچه بچه ی تو هم هست و اگه قبول کنی و اسمش رو تو انتخاب کنی خیلی خیلی مارو خوشحال می کنی ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوچهار
_(خاله) این چه بحثیِ می کنی حنا ؟ بیخیال شو برو سر اصل مطلب مادر جون...
_(حنا) اوووف... باشه چشم ...
حنا با سر اشاره ای به بهرام کرد و بهرام هم بلند شد و بچه رو سمت روژان برد و داد بغلش و در مقابل نگاه متعجب منو روژان رفت و کنار حنا نشست ...
_(روژان) ببخشید من رسم و رسوم شما رو نمیدونم ؛ باید کاری انجام بدم ؟
روژان این سوال رو پرسید و بعد متعجب به من نگاه کرد و منتظر جواب موند...
چون واقعا نمی دونستم جریان چیه ، شونه ای بالا می ندازم و زیر لب طوری که فقط روژان بشنوه زمزمه می کنم :
_من از چیزی خبر ندارم بخدا...
در همین حین بهرام شروع می کنه به حرف زدن ...
_(بهرام) من زیاد بلد نیستم حرفهای بزرگ ، بزرگ بزنم ، چند روزه همه ی بازارهای تهرانو زیر پا گذاشتم که شاید بتونم چیزی پیدا کنم درخور تشکر از تو باشه روژان ... ولی نتونستم ... تو تو بدترین شرایطی که من فکر می کردم همه زندگیم نابود شد و زن و بچم از دستم رفت ، عین معجزه ی خدا نازل شدی و اونا رو به من برگردوندی ... نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم که لایقت باشه ، نمی دونم چه جوری باید برات جبران کنم ، فقط میدونم ، تا عمر دارم من جون عزیزانم رو مدیون توام ... و تا نفس دارم نوکر خودت و شوهر خرتو و بچه هاتم ...
_(آوات) کلا آفتابه نگیری به من کارت راه نمیفته نه ؟
همه می خندن و ادامه حرف بهرام رو حنا می گیره و می گه :
_(حنا) روژان ، منم به خاطر نجات جون خودمو پسرم ازت خیلی ممنونم ... و دست بوستم ... میدونی من و بهرام باهم فکر کردیم دیدیم که دلمون میخواد اسم پسرمون رو تو بذاری ... چون یه جورایی اون بچه بچه ی تو هم هست و اگه قبول کنی و اسمش رو تو انتخاب کنی خیلی خیلی مارو خوشحال می کنی ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوپنج
روژان با چشمایی اشک الود به بچه توی بغلش نگاه می کنه و بعد نگاهش رو بین جمع می چرخونه و با لبخند مهربونی بر لب می گه :
_ من هم بارها تا مرز مردن رفتم و این شماها بودید که منو به زندگی برگردونید ، ماهمه یه خانواده ایم ، داداش بهرام ، مادر ، ابجی حنا ، من و آوات و حالا این کوچولو... درسته ادمای زیادی دوروبرمون نیستن ، درسته خانواده مون زیاد بزرگ نیست ، ولی مهم اینه که ما برای همدیگه جونمون رو میدیم و این کافیه... من پیش شما ها یاد گرفتم خانواده ی ادم فقط اونایی که همخون ادم هستن ، نیست ، یه وقتایی همخون های ادم از هزارتا دشمن دشمن ترن ، ولی غیر هم خون ها می تونن برای هم جون بدن ... من کاری نکردم فقط هرچی بلد بودم رو انجام دادم تا خانواده ام رو حفظ کنم ... الانم هم مثل یه خاله خوب و یه عمه ی فداکار هر کاری برای این بچه می کنم ولی گذاشتن اسم روی این شاه پسر حق پدر ومادرشه ...انشاالله ما هم به وقتش رو بچه های خودمون اسم میذاریم ...
حرفهای روژان انقد به دلم نشست که بی هوا بغلش کردمو محکم بوسیدمش و توی گوشش گفتم :
_تو کی انقد بزرگ شدی بلای جون ...
روژان می خنده و اروم بچه رو میده بغل منو می گه :
_بده بغل مامانش
بچه رو بغل حنا میدم و می گم :
_خب می گی اسم بچه چی شد یا نه ؟
_(بهرام) والا ....
_والا چی ؟ نکنه شماها اسم انتخاب نکردین تو این ۹ ماه ؟
_(بهرام) چرا ... ولی گفتیم روژان یه اسمی می گه تموم میشه دیگه ...
_پووووف...پس بگو این همه ساعت علافیم...
_(خاله) علاف چرا مادر ؟ روژان دخترم پاشو از اون اتاق یه کاغذ و چند تا خودکار بیار
_چشم...
روژان کاغذ و خودکارها رو میاره و دست خاله میده و خاله کاغذ و به چند قسمت تقسیم می کنه و هر کدوم رو با یه خودکار دست یکیمون میده ....
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوپنج
روژان با چشمایی اشک الود به بچه توی بغلش نگاه می کنه و بعد نگاهش رو بین جمع می چرخونه و با لبخند مهربونی بر لب می گه :
_ من هم بارها تا مرز مردن رفتم و این شماها بودید که منو به زندگی برگردونید ، ماهمه یه خانواده ایم ، داداش بهرام ، مادر ، ابجی حنا ، من و آوات و حالا این کوچولو... درسته ادمای زیادی دوروبرمون نیستن ، درسته خانواده مون زیاد بزرگ نیست ، ولی مهم اینه که ما برای همدیگه جونمون رو میدیم و این کافیه... من پیش شما ها یاد گرفتم خانواده ی ادم فقط اونایی که همخون ادم هستن ، نیست ، یه وقتایی همخون های ادم از هزارتا دشمن دشمن ترن ، ولی غیر هم خون ها می تونن برای هم جون بدن ... من کاری نکردم فقط هرچی بلد بودم رو انجام دادم تا خانواده ام رو حفظ کنم ... الانم هم مثل یه خاله خوب و یه عمه ی فداکار هر کاری برای این بچه می کنم ولی گذاشتن اسم روی این شاه پسر حق پدر ومادرشه ...انشاالله ما هم به وقتش رو بچه های خودمون اسم میذاریم ...
حرفهای روژان انقد به دلم نشست که بی هوا بغلش کردمو محکم بوسیدمش و توی گوشش گفتم :
_تو کی انقد بزرگ شدی بلای جون ...
روژان می خنده و اروم بچه رو میده بغل منو می گه :
_بده بغل مامانش
بچه رو بغل حنا میدم و می گم :
_خب می گی اسم بچه چی شد یا نه ؟
_(بهرام) والا ....
_والا چی ؟ نکنه شماها اسم انتخاب نکردین تو این ۹ ماه ؟
_(بهرام) چرا ... ولی گفتیم روژان یه اسمی می گه تموم میشه دیگه ...
_پووووف...پس بگو این همه ساعت علافیم...
_(خاله) علاف چرا مادر ؟ روژان دخترم پاشو از اون اتاق یه کاغذ و چند تا خودکار بیار
_چشم...
روژان کاغذ و خودکارها رو میاره و دست خاله میده و خاله کاغذ و به چند قسمت تقسیم می کنه و هر کدوم رو با یه خودکار دست یکیمون میده ....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوشش
بعد خاله رو می کنه به هممون و می گه :
_خب دونه دونه اسمهایی که میخواید رو روی یه تیکه کاغذ بنویسد و جدا کنید و تا کنید بذاریم لای قران ببینیم کدوم یکی انتخاب میشه ...
روژان همون اول کار قلمو کاغذش رو زمین میذاره و می گه :
_من اسمی مد نظرم نیست اگه اجازه بدید من چیزی ننویسم ...
_(خاله) باشه دخترم ...
منم از خدا خواسته با دیدن این حرکت روژان همون کارو تکرار می کنم و می گم :
_منم یه اسم بلدم اونم نگه داشتم برا شازده ی خودم ؛ همون خودشون دوتا انتخاب کنن بهتره ...
خاله خنده ی ریزی می کنه و میگه :
_امان از دست شما امان ...
حنا و بهرام چندتایی اسم می نویسن و بعد هم اونا رو بین صفحات مختلف قران قران میدن ... خاله قران رو سمت روژان می گیره و می گه :
_تو بازش کن دخترم ...
روژان نگاهی از سر شوق اول به خاله و بعد به من می ندازه و من با لبخندی بر لب در تایید خواسته خاله دستم رو روی کمرش می ذارمو می گم :
_باز کن ...
روژان قران رو می بوسه و چشماشو می بنده و توی دلش نیت می کنه و یه صفحه رو باز می کنه و اسم آراد از توش در میاد ...
صدای کف و سوت حنا هوا می ره و ما هم به تبعیت از اون کف می زنیم و توی خوشحالیش سهیم میشیم ...
خاله بچه رو بغل می کنه و آروم توی یه گوشش اذان و توی یه گوشش اسم چهارده معصوم رو میخونه و اسم بچه رو روش میذاره ...
جشن کوچیکمون با خوردن کیکی که بهرام گرفته بود و باز کردن کادویی که خاله به من و روژان میده تموم میشه ...
دوتا پلاک گردنی طلا با طرح قلب نصفه که وقتی کنار هم قرار می گرفتن میشد یه قلب کامل که روشون با نگین های ریز برلیان تزئین شده بود و به شکل برجسته اسم آوات و روژان روشون نقش بسته بود...
خاله گردنبند روژان رو انداخت گردن من و گردنبند آوات رو گردن روژان ...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوشش
بعد خاله رو می کنه به هممون و می گه :
_خب دونه دونه اسمهایی که میخواید رو روی یه تیکه کاغذ بنویسد و جدا کنید و تا کنید بذاریم لای قران ببینیم کدوم یکی انتخاب میشه ...
روژان همون اول کار قلمو کاغذش رو زمین میذاره و می گه :
_من اسمی مد نظرم نیست اگه اجازه بدید من چیزی ننویسم ...
_(خاله) باشه دخترم ...
منم از خدا خواسته با دیدن این حرکت روژان همون کارو تکرار می کنم و می گم :
_منم یه اسم بلدم اونم نگه داشتم برا شازده ی خودم ؛ همون خودشون دوتا انتخاب کنن بهتره ...
خاله خنده ی ریزی می کنه و میگه :
_امان از دست شما امان ...
حنا و بهرام چندتایی اسم می نویسن و بعد هم اونا رو بین صفحات مختلف قران قران میدن ... خاله قران رو سمت روژان می گیره و می گه :
_تو بازش کن دخترم ...
روژان نگاهی از سر شوق اول به خاله و بعد به من می ندازه و من با لبخندی بر لب در تایید خواسته خاله دستم رو روی کمرش می ذارمو می گم :
_باز کن ...
روژان قران رو می بوسه و چشماشو می بنده و توی دلش نیت می کنه و یه صفحه رو باز می کنه و اسم آراد از توش در میاد ...
صدای کف و سوت حنا هوا می ره و ما هم به تبعیت از اون کف می زنیم و توی خوشحالیش سهیم میشیم ...
خاله بچه رو بغل می کنه و آروم توی یه گوشش اذان و توی یه گوشش اسم چهارده معصوم رو میخونه و اسم بچه رو روش میذاره ...
جشن کوچیکمون با خوردن کیکی که بهرام گرفته بود و باز کردن کادویی که خاله به من و روژان میده تموم میشه ...
دوتا پلاک گردنی طلا با طرح قلب نصفه که وقتی کنار هم قرار می گرفتن میشد یه قلب کامل که روشون با نگین های ریز برلیان تزئین شده بود و به شکل برجسته اسم آوات و روژان روشون نقش بسته بود...
خاله گردنبند روژان رو انداخت گردن من و گردنبند آوات رو گردن روژان ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
جهنمی بنام عشق...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوهفت
چند روز دیگه عیدِ نوروزِ، و این اولین سالی که منو روژان به عنوان زن و شوهر قراره باهم عید رو جشن بگیریم ...
کار من تو بیمارستان زیاد شده و تقریبا مجبور میشم تا دیر وقت سرکار باشم ، چند روزی هست روژان رو درست و حسابی ندیدم و کل صحبتهامو توی ۲۴ساعت شده بود یه سلام و احوال پرسی و صبح بخیر و شب بخیر...
دلم میخواست برای تعطیلات عید یه برنامه خوب بریزم تا روژان رو حسابی غافل گیر کنم و عید منحصربه فردی باهم داشته باشیم .
بین تمام کارها و گرفتاری های شب عیدی بیمارستان ، فکر کردن به این برنامه ریزی عید هم شده بود یکی دیگه از دلمشغولی هام ...
اولین و آخرین مسافرتمون همون شمالی بود که با خانواده همیشه پشت در بهرام رفته بودیم ، درسته خیلی خوش گذشته بود ولی مسافرت دوتایی حتما مزه ی دیگه ای می تونست داشته باشه ...
باخودم فکر می کنم عید رو یه سفر دوتایی بریم و حسابی خستگی در کنیم ، ولی کجا ، کجاش مهم بود دلم میخواست یه جای خاص بریم ...یه کم فکر می کنم ولی ذهنم یاری نمیده ...
آخروقت بود توی اتاقم داشتم کم کم وسایلم رو جمع می کردم که برم خونه ، به اورژانس پیج می شم ، خسته و کلافه بودم ولی طبق وظیفه وسایلم رو دوباره می ذارم سرجاشونو می رم سمت اورژانس ...
یه مورد تصادفی داشتن که باید حتما معاینه و بررسی می کردم که حدود یه ساعتی وقتم رو گرفت.
توی ایستگاه پرستاری مشغول برسی عکسای مورد تصادفی بودم که توجهم جلب شد به برنامه ای که داشت از تلویزیون پخش میشد...
تلویزیون داشت ، مشهد و حرم امام رضا رو نشون میداد و نقاره چی های خادم آقا رو که داشتن حاضر میشدن برای سال تحویل نقاره بزنن...
نویسنده : آراز_طالبی
#امانت_دارباشیم
#کپی_حرام
#پارت_ششصدوسیوهفت
چند روز دیگه عیدِ نوروزِ، و این اولین سالی که منو روژان به عنوان زن و شوهر قراره باهم عید رو جشن بگیریم ...
کار من تو بیمارستان زیاد شده و تقریبا مجبور میشم تا دیر وقت سرکار باشم ، چند روزی هست روژان رو درست و حسابی ندیدم و کل صحبتهامو توی ۲۴ساعت شده بود یه سلام و احوال پرسی و صبح بخیر و شب بخیر...
دلم میخواست برای تعطیلات عید یه برنامه خوب بریزم تا روژان رو حسابی غافل گیر کنم و عید منحصربه فردی باهم داشته باشیم .
بین تمام کارها و گرفتاری های شب عیدی بیمارستان ، فکر کردن به این برنامه ریزی عید هم شده بود یکی دیگه از دلمشغولی هام ...
اولین و آخرین مسافرتمون همون شمالی بود که با خانواده همیشه پشت در بهرام رفته بودیم ، درسته خیلی خوش گذشته بود ولی مسافرت دوتایی حتما مزه ی دیگه ای می تونست داشته باشه ...
باخودم فکر می کنم عید رو یه سفر دوتایی بریم و حسابی خستگی در کنیم ، ولی کجا ، کجاش مهم بود دلم میخواست یه جای خاص بریم ...یه کم فکر می کنم ولی ذهنم یاری نمیده ...
آخروقت بود توی اتاقم داشتم کم کم وسایلم رو جمع می کردم که برم خونه ، به اورژانس پیج می شم ، خسته و کلافه بودم ولی طبق وظیفه وسایلم رو دوباره می ذارم سرجاشونو می رم سمت اورژانس ...
یه مورد تصادفی داشتن که باید حتما معاینه و بررسی می کردم که حدود یه ساعتی وقتم رو گرفت.
توی ایستگاه پرستاری مشغول برسی عکسای مورد تصادفی بودم که توجهم جلب شد به برنامه ای که داشت از تلویزیون پخش میشد...
تلویزیون داشت ، مشهد و حرم امام رضا رو نشون میداد و نقاره چی های خادم آقا رو که داشتن حاضر میشدن برای سال تحویل نقاره بزنن...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
🔥💔جهنمی_بنام_عشق💔🔥✍️آراز_طالبی
پارت های این هفتهpoint_up_2point_up_2kissing_heartheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA706دنبال کننده
برترین و پرطرفدارترین رمان تلگرام، رمانی عاشقانه و خانوادگی و اجتماعی underage✍️آراز_طالبی
اعلان ها رو فعال کنید تا به محض گذاشتن پارت جدید بهتون اطلاع بده🤩🥰
آیدی من در روبیکا برای پاسخگویی به سوالات و مشکلات شما عزیزان point_downpoint_down
@SBMTcanada4226791
مشاهده کانال پیامرساناعلان ها رو فعال کنید تا به محض گذاشتن پارت جدید بهتون اطلاع بده🤩🥰
آیدی من در روبیکا برای پاسخگویی به سوالات و مشکلات شما عزیزان point_downpoint_down
@SBMTcanada4226791