۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
۲۲ اردیبهشت، سالروز تولد افتخار ایران و اولین زن برنده مدال فیلدز در تاریخ، مریم میرزاخانی زیباستfallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
#عشق_تازه. #Hyun
پارت ۶
مدتی بود که رابطه من و هیونجین خوب و عاشقانه پیش میرفت. همه چیز عالی به نظر میرسید، تا اینکه یه روز صبح، وقتی داشتم برای مدرسه آماده میشدم، پیام ناشناسی روی گوشیم اومد.
«هیونجین اون کسی نیست که فکر میکنی. بهتره حواست باشه.»
قلبم ریخت. اول فکر کردم شوخیه، ولی لحن پیام یه جورایی جدی بود. سعی کردم بهش فکر نکنم و رفتم مدرسه. اما کل روز ذهنم درگیر اون پیام بود. هیونجین مثل همیشه باهام رفتار میکرد، سرد و کمی خشن، ولی با نگاههای عمیق و گاهی مهربونی که فقط مال من بود.
وقتی از مدرسه برگشتم، هیونجین رو دیدم که جلوی خونهم منتظر بود. وقتی من رو دید، لبخند کمرنگی زد. “سلام.”
“سلام. منتظر بودی؟”
“آره. میخواستم باهات حرف بزنم.”
وارد خونه که شدم، بازم اون حس اضطراب بهم دست داد. “چی شده؟”
هیونجین یه نفس عمیق کشید. “فیلیکس، یه مشکلی پیش اومده.”
“مشکل؟ چی؟”
“یه نفر داره سعی میکنه بینمون فاصله بندازه. امروز یه پیام ناشناس بهم رسید که میگفت تو داری با یکی دیگهمیبینی.”
تمام تنم یخ کرد. “چی؟ من؟ نه! امکان نداره!”
“میدونم. ولی این پیامها دارن زیاد میشن. انگار یکی نمیخواد ما با هم باشیم.”
یه دفعه یاد پیام خودم افتادم. “منم امروز یه پیام ناشناس گرفتم. میگفت تو اون کسی نیستی که فکر میکنم.”
هیونجین با تعجب نگاهم کرد. “واقعاً؟”
“آره.”
چند لحظه سکوت کردیم. هر دو به هم نگاه میکردیم، انگار داشتیم دنبال یه جواب تو چشمهای هم میگشتیم.
“فیلیکس، من فقط تو رو دوست دارم. اینو میدونی، درسته؟” صداش پر از اطمینان بود.
“میدونم.” ولی یه گوشه از ذهنم هنوز شک داشت. “ولی کی داره این کارو میکنه؟ و چرا؟”
“نمیدونم. ولی باید خیلی مراقب باشیم. انگار کسی داره سعی میکنه ما رو از هم جدا کنه.”
اون شب، تا دیروقت بیدار بودیم و با هم حرف زدیم. سعی کردیم بفهمیم چه کسی میتونه دشمن ما باشه. آیا کسی بود که از رابطهی ما حسادت میکرد؟ یاشاید کسی بود که از گذشتهی هیونجین خبر داشت؟
هر چی فکر میکردیم، به نتیجهی مشخصی نمیرسیدیم. این ناشناس بودن تهدید، از خودش ترسناکتر بود. حس میکردم زیر نظر هستیم و هر لحظه ممکنه یه اتفاق بد دیگه بیفته.
هیونجین دستم رو گرفت. “هر چی که پیش بیاد، من کنارتم. قول میدم.”
“منم همینطور.”
ولی اون شب، با وجود تمام قولها و اطمینانهایی که به هم دادیم، یه سایهی کوچیک از شک و نگرانی روی قلبمون افتاده بود. حس میکردم این فقط شروع ماجراست و راه سختی پیش رو داریم.
____________________^^
۹۰تا ری اکشن
۵تاheart
پارت ۶
مدتی بود که رابطه من و هیونجین خوب و عاشقانه پیش میرفت. همه چیز عالی به نظر میرسید، تا اینکه یه روز صبح، وقتی داشتم برای مدرسه آماده میشدم، پیام ناشناسی روی گوشیم اومد.
«هیونجین اون کسی نیست که فکر میکنی. بهتره حواست باشه.»
قلبم ریخت. اول فکر کردم شوخیه، ولی لحن پیام یه جورایی جدی بود. سعی کردم بهش فکر نکنم و رفتم مدرسه. اما کل روز ذهنم درگیر اون پیام بود. هیونجین مثل همیشه باهام رفتار میکرد، سرد و کمی خشن، ولی با نگاههای عمیق و گاهی مهربونی که فقط مال من بود.
وقتی از مدرسه برگشتم، هیونجین رو دیدم که جلوی خونهم منتظر بود. وقتی من رو دید، لبخند کمرنگی زد. “سلام.”
“سلام. منتظر بودی؟”
“آره. میخواستم باهات حرف بزنم.”
وارد خونه که شدم، بازم اون حس اضطراب بهم دست داد. “چی شده؟”
هیونجین یه نفس عمیق کشید. “فیلیکس، یه مشکلی پیش اومده.”
“مشکل؟ چی؟”
“یه نفر داره سعی میکنه بینمون فاصله بندازه. امروز یه پیام ناشناس بهم رسید که میگفت تو داری با یکی دیگهمیبینی.”
تمام تنم یخ کرد. “چی؟ من؟ نه! امکان نداره!”
“میدونم. ولی این پیامها دارن زیاد میشن. انگار یکی نمیخواد ما با هم باشیم.”
یه دفعه یاد پیام خودم افتادم. “منم امروز یه پیام ناشناس گرفتم. میگفت تو اون کسی نیستی که فکر میکنم.”
هیونجین با تعجب نگاهم کرد. “واقعاً؟”
“آره.”
چند لحظه سکوت کردیم. هر دو به هم نگاه میکردیم، انگار داشتیم دنبال یه جواب تو چشمهای هم میگشتیم.
“فیلیکس، من فقط تو رو دوست دارم. اینو میدونی، درسته؟” صداش پر از اطمینان بود.
“میدونم.” ولی یه گوشه از ذهنم هنوز شک داشت. “ولی کی داره این کارو میکنه؟ و چرا؟”
“نمیدونم. ولی باید خیلی مراقب باشیم. انگار کسی داره سعی میکنه ما رو از هم جدا کنه.”
اون شب، تا دیروقت بیدار بودیم و با هم حرف زدیم. سعی کردیم بفهمیم چه کسی میتونه دشمن ما باشه. آیا کسی بود که از رابطهی ما حسادت میکرد؟ یاشاید کسی بود که از گذشتهی هیونجین خبر داشت؟
هر چی فکر میکردیم، به نتیجهی مشخصی نمیرسیدیم. این ناشناس بودن تهدید، از خودش ترسناکتر بود. حس میکردم زیر نظر هستیم و هر لحظه ممکنه یه اتفاق بد دیگه بیفته.
هیونجین دستم رو گرفت. “هر چی که پیش بیاد، من کنارتم. قول میدم.”
“منم همینطور.”
ولی اون شب، با وجود تمام قولها و اطمینانهایی که به هم دادیم، یه سایهی کوچیک از شک و نگرانی روی قلبمون افتاده بود. حس میکردم این فقط شروع ماجراست و راه سختی پیش رو داریم.
____________________^^
۹۰تا ری اکشن
۵تاheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
۲۴ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
"سناریو"
P¹
pov:عضو نهم هستید. اونا روی شما کراش دارند،شما هم با یکی از اعضا گرم میگیرید و اونا حسودی میکنند!
#بنگچان :از اونجایی که تو و لینو بیشتر با هم آشپزی میکردین،امروز هم داشتید برای ناهار اعضا آشپزی میکردید. سر شوخی هایی که برای غذا درست کردند مثل:جا به جایی مواد غذایی با هم،انجام داده بودید خندتون رفته بود هوا. چانی هم که توی پذیرایی نشسته بود و داشت تلویزیون میدید،صداتون رو شنید و اومد بهتون سر بزنه؛و وقتی صحنه ای رو دید که تو با خنده دست انداختی دور گردن لینویی که درحال سوپ هم زدن بود،حس کرد برای اولین بار داره به یکی از بهترین دوستاش حسودی میکنه. فقط صدات کرد بیای بیرون و خودش رفت روی مبل نشست. تا اومدی نشستی کنارش،قبل از اینکه چیزی بگی دستتو کشید و تورو انداخت تو بغلش و محکم فشردت. بعد از نفس عمیقی از عطر تنت،وقتی سرشو توی گودی گردنت فرو کرده بود زیر گوشت لب باز کرد:شرمنده چاگیم اما وقتی تو و لینو رو اونقدر راحت و صمیمی دیدم دیگه نتونستم جلوی خودم و عشقم بهت رو بگیرم!آرومتر با صدایی انکار کنترل شده ادامه داد:برای اولین بار توی زندگیم به لینو حسودی کردم!
#لینو :داشتی با هان داخل اتاقش فیلم ترسناک میدیدی. همهچیز اوکی و آروم بود و همونجور که به صفحه لبتاپ هان خیره شده بودید،اون لحظه صحنهای رو دیدی که جیغت رفت هوا:از خونه متروکهای که شخصیت اصلی رفته بود برای لحظهای یه صدای جیغ اومد و بعدش،سر قطع شدهی رفیقش که همراهش بود افتاد رو زمین و خون پاچید روی صورت شخصیت اصلی. بعد از صدای جیغت چسبیدی به هان و تقریبا سرتو توی بغل هان مخفی کردی. لینو که اتاق کنارتون بود وقتی صداتو شنید اولین نفر اومد داخل؛بدون در زدن با چهرهای که نگرانی ازش میبارید در رو باز و کرد و اسمتو صدا زد،و وقتی نگاهش افتاد به لبتاپ چهرش پوکر شد. لحظهای بعد که به موقعیت تو و هان نگاه کرد دستتو گرفت و بلندت کرد و و رو به جیسونگ گفت:به دقیقه وایسا من با این دختره کار دارم،و بعد هم بدون اینکه برای جواب هان منتظر بمونه تو رو از اتاق آورد بیرون.
:هی لینویاااا،وایسا خبـ,
قبل از اینکه چیز دیگهای بگی تو بغل گرم و محکم لینو فرو رفتی! بعد از یه نفس عمیق در حدی که بتونه ببینتت،ازت فاصله گرفت. با صدایی که فقط خودتون بشنوید گفت:دفعه بعدی که خواستی به بغل کسی بپرس فقط بیا پیش خودم،تحمل اینکه ببینم بغل یکی دیگه رو پناهگاه خودت انتخاب کردی رو ندارم! بغل من فقط باید پناهگاه عشقم باشه!
-برای پارت بعد،۱۰تا ریکت بزنید خوشگلا:)sparklessob
#اد_سوکی
#حسودی_به_عضو_نهم
P¹
pov:عضو نهم هستید. اونا روی شما کراش دارند،شما هم با یکی از اعضا گرم میگیرید و اونا حسودی میکنند!
#بنگچان :از اونجایی که تو و لینو بیشتر با هم آشپزی میکردین،امروز هم داشتید برای ناهار اعضا آشپزی میکردید. سر شوخی هایی که برای غذا درست کردند مثل:جا به جایی مواد غذایی با هم،انجام داده بودید خندتون رفته بود هوا. چانی هم که توی پذیرایی نشسته بود و داشت تلویزیون میدید،صداتون رو شنید و اومد بهتون سر بزنه؛و وقتی صحنه ای رو دید که تو با خنده دست انداختی دور گردن لینویی که درحال سوپ هم زدن بود،حس کرد برای اولین بار داره به یکی از بهترین دوستاش حسودی میکنه. فقط صدات کرد بیای بیرون و خودش رفت روی مبل نشست. تا اومدی نشستی کنارش،قبل از اینکه چیزی بگی دستتو کشید و تورو انداخت تو بغلش و محکم فشردت. بعد از نفس عمیقی از عطر تنت،وقتی سرشو توی گودی گردنت فرو کرده بود زیر گوشت لب باز کرد:شرمنده چاگیم اما وقتی تو و لینو رو اونقدر راحت و صمیمی دیدم دیگه نتونستم جلوی خودم و عشقم بهت رو بگیرم!آرومتر با صدایی انکار کنترل شده ادامه داد:برای اولین بار توی زندگیم به لینو حسودی کردم!
#لینو :داشتی با هان داخل اتاقش فیلم ترسناک میدیدی. همهچیز اوکی و آروم بود و همونجور که به صفحه لبتاپ هان خیره شده بودید،اون لحظه صحنهای رو دیدی که جیغت رفت هوا:از خونه متروکهای که شخصیت اصلی رفته بود برای لحظهای یه صدای جیغ اومد و بعدش،سر قطع شدهی رفیقش که همراهش بود افتاد رو زمین و خون پاچید روی صورت شخصیت اصلی. بعد از صدای جیغت چسبیدی به هان و تقریبا سرتو توی بغل هان مخفی کردی. لینو که اتاق کنارتون بود وقتی صداتو شنید اولین نفر اومد داخل؛بدون در زدن با چهرهای که نگرانی ازش میبارید در رو باز و کرد و اسمتو صدا زد،و وقتی نگاهش افتاد به لبتاپ چهرش پوکر شد. لحظهای بعد که به موقعیت تو و هان نگاه کرد دستتو گرفت و بلندت کرد و و رو به جیسونگ گفت:به دقیقه وایسا من با این دختره کار دارم،و بعد هم بدون اینکه برای جواب هان منتظر بمونه تو رو از اتاق آورد بیرون.
:هی لینویاااا،وایسا خبـ,
قبل از اینکه چیز دیگهای بگی تو بغل گرم و محکم لینو فرو رفتی! بعد از یه نفس عمیق در حدی که بتونه ببینتت،ازت فاصله گرفت. با صدایی که فقط خودتون بشنوید گفت:دفعه بعدی که خواستی به بغل کسی بپرس فقط بیا پیش خودم،تحمل اینکه ببینم بغل یکی دیگه رو پناهگاه خودت انتخاب کردی رو ندارم! بغل من فقط باید پناهگاه عشقم باشه!
-برای پارت بعد،۱۰تا ریکت بزنید خوشگلا:)sparklessob
#اد_سوکی
#حسودی_به_عضو_نهم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
"سناریو"
P²
pov:عضو نهم هستید. اونا روی شما کراش دارند،شما هم با یکی از اعضا گرم میگیرید و اونا حسودی میکنند!
#چانگبین :با فلیکس نشسته بودید جلوی تیوی،و داشتید گیم میزدید.
:هی لیکسی،اصلا فکرشم نکن بتونی منو ببریاااا.
-چی؟هه..فکر کردی متوین منو ببری؟
:اصلا بیا شرطی بازی کنیم!
-به به حله سر چی؟
:اگه من بردم تو باید باهام توی برنامه خاطرات من* شرکت کنی اما،اگه تو بردی تو میتونی هرکاری به من بگی!
-اوکیییی من که پایم!
بازی شروع شد. دور اول با هیجان و استرسی گذشت که باعثش باخت تو شد،اما دور بعدی تو بردی. همین مساوی بودن باعث شد برای دور بعدی هردو خیلی استرس داشته باشید؛اما خوشبختانه خودت برنده شدی!
بعد از اون فردا با همدیگه رفتید به اون برنامهای که فلیکس،به محض نشستن کنار مجریش از ترس کم مونده بود سکته کنه.
آدمها میومدن پشت خط و میرفتند،و به قصد اذیت کردن بقیه یا داستان های الکی یا واقعی ترسناک خودشون رو تعریف میکردند.
تو تمام مدت فلیکس چسبیده بود بهت و دستتو ول نمیکرد،هروقت هم میترسید برمیگشت سمتت دستتو فشار میداد و یکی دوبارم از نترس جلوه های ویژه افتاد تو بغلت.
وقتی هم برگشتید ولت نمیکرد تا وقتی که چانگبین اومد سمتتو،گفت برای نظر دادن درمورد لیریک آهنگ جدیدش بری پیشش.
تو هم رفتی و داخل اتاقش و تا رفتی نشستی روی صندلی کنارش تا لیریک رو بخونی،برای لحظهای از پشت توی بغلش فرو رفتی و بازوهای بزرگش دورت حلقه شد.
بوسهای روی گونت کاشت و لب باز کرد:نمیدونی وقتی فلیکس بغلت کرده بود چه حسی بهم دست داد،خودمم باورم نمیشد به فلیکس حسودی کردم چون کردم چون بغلت کرده بود. محکمتر بغلت کرد و بعد از به نفس عمیق گفت:بیشتر تو بغلم بمون،نمیدونی چقدر انتظار این بغلو کشیدم!
-برای پارت بعد ۱۲تا ریکت مختلف میخوام فرشتهها:)sparkling_heart
#اد_سوکی
#حسودی_به_عضو_نهم
P²
pov:عضو نهم هستید. اونا روی شما کراش دارند،شما هم با یکی از اعضا گرم میگیرید و اونا حسودی میکنند!
#چانگبین :با فلیکس نشسته بودید جلوی تیوی،و داشتید گیم میزدید.
:هی لیکسی،اصلا فکرشم نکن بتونی منو ببریاااا.
-چی؟هه..فکر کردی متوین منو ببری؟
:اصلا بیا شرطی بازی کنیم!
-به به حله سر چی؟
:اگه من بردم تو باید باهام توی برنامه خاطرات من* شرکت کنی اما،اگه تو بردی تو میتونی هرکاری به من بگی!
-اوکیییی من که پایم!
بازی شروع شد. دور اول با هیجان و استرسی گذشت که باعثش باخت تو شد،اما دور بعدی تو بردی. همین مساوی بودن باعث شد برای دور بعدی هردو خیلی استرس داشته باشید؛اما خوشبختانه خودت برنده شدی!
بعد از اون فردا با همدیگه رفتید به اون برنامهای که فلیکس،به محض نشستن کنار مجریش از ترس کم مونده بود سکته کنه.
آدمها میومدن پشت خط و میرفتند،و به قصد اذیت کردن بقیه یا داستان های الکی یا واقعی ترسناک خودشون رو تعریف میکردند.
تو تمام مدت فلیکس چسبیده بود بهت و دستتو ول نمیکرد،هروقت هم میترسید برمیگشت سمتت دستتو فشار میداد و یکی دوبارم از نترس جلوه های ویژه افتاد تو بغلت.
وقتی هم برگشتید ولت نمیکرد تا وقتی که چانگبین اومد سمتتو،گفت برای نظر دادن درمورد لیریک آهنگ جدیدش بری پیشش.
تو هم رفتی و داخل اتاقش و تا رفتی نشستی روی صندلی کنارش تا لیریک رو بخونی،برای لحظهای از پشت توی بغلش فرو رفتی و بازوهای بزرگش دورت حلقه شد.
بوسهای روی گونت کاشت و لب باز کرد:نمیدونی وقتی فلیکس بغلت کرده بود چه حسی بهم دست داد،خودمم باورم نمیشد به فلیکس حسودی کردم چون کردم چون بغلت کرده بود. محکمتر بغلت کرد و بعد از به نفس عمیق گفت:بیشتر تو بغلم بمون،نمیدونی چقدر انتظار این بغلو کشیدم!
-برای پارت بعد ۱۲تا ریکت مختلف میخوام فرشتهها:)sparkling_heart
#اد_سوکی
#حسودی_به_عضو_نهم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
۲۵ اردیبهشت
۲۵ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
🥟🥟🥟/ #𝑰𝒏𝒔𝒕𝒂𝒈𝒓𝒂𝒎
آپدیت اینستاگرام"Gq Korea" بامصاحبه هیونجین🤍:
bust_in_silhouette:یه چیزی که مردم در مورد تو اشتباه میدونن چیه؟
🥟: من رهبر پابوراچا نیستم. من یه نابغهام.
bust_in_silhouette:اگه میتونستی فقط یه عکس تو آلبوم گوشیت نگه داری، اون عکسه چی بود؟
🥟: یه عکس خانوادگی با کامی. من یه سگ دارم به اسم کامی.
bust_in_silhouette سگی که من بزرگش میکنم هم اسمش کامیه..
🥟 *شوکه شده*واقعا؟ آفرین به این اسم کامی
bust_in_silhouette:هیونجین موقع انتخاب عطر از چه معیارهایی استفاده میکنه؟
🥟: من عطرهایی رو دوست دارم که بوی چوبی و کمی مرکبات دارن. اخیراً، چون هوا گرمتر شده، عطرهایی با رایحههای خنک مثل"Diorauvage" رو دوست دارم.
#𝑯𝒚𝒖𝒏𝒋𝒊𝒏
☆ ─-─-─-─-∙<>∙-─-─-─-─ ☆
#اد_هی_سویی
آپدیت اینستاگرام"Gq Korea" بامصاحبه هیونجین🤍:
bust_in_silhouette:یه چیزی که مردم در مورد تو اشتباه میدونن چیه؟
🥟: من رهبر پابوراچا نیستم. من یه نابغهام.
bust_in_silhouette:اگه میتونستی فقط یه عکس تو آلبوم گوشیت نگه داری، اون عکسه چی بود؟
🥟: یه عکس خانوادگی با کامی. من یه سگ دارم به اسم کامی.
bust_in_silhouette سگی که من بزرگش میکنم هم اسمش کامیه..
🥟 *شوکه شده*واقعا؟ آفرین به این اسم کامی
bust_in_silhouette:هیونجین موقع انتخاب عطر از چه معیارهایی استفاده میکنه؟
🥟: من عطرهایی رو دوست دارم که بوی چوبی و کمی مرکبات دارن. اخیراً، چون هوا گرمتر شده، عطرهایی با رایحههای خنک مثل"Diorauvage" رو دوست دارم.
#𝑯𝒚𝒖𝒏𝒋𝒊𝒏
☆ ─-─-─-─-∙<>∙-─-─-─-─ ☆
#اد_هی_سویی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
#عشق_تازه. #Hyun
پارت ۷
چند روز بعد از پیامهای مرموز، شرایط بین من و هیونجین تغییر کرده بود. ارتباطمون هنوز گرم بود، ولی یه لایهی نامرئی از بیاعتمادی بینمون شکل گرفته بود.
هیونجین ساکتتر شده بود و نگاهش گاهی نگران به نظر میرسید. من هم بین ترس از دست دادنش و شک به اینکه شاید چیزی رو ازم پنهون میکنه، گیر کرده بودم.
یه عصر بعد از مدرسه، تو مسیر برگشت به خونه، تصمیم گرفتم مستقیم باهاش حرف بزنم.
“هیونجین… یه چیزی هست که باید بدونم؟”
قدمهایش کند شد. “منظورت چیه؟”
“یعنی—اون پیامها… گفتن تو اون کسی نیستی که فکر میکنم. نمیخوام باور کنم، ولی… تو این روزها یه جوری شدی.”
لبخند محوی زد، ولی چشمهاش به من نگاه نمیکردند. “شاید وقتشه یه چیزایی رو بدونی، فیلیکس.”
نفس تو سینهم حبس شد. “چی رو بدونم؟”
ایستاد و به سمت من برگشت. باد سردی بینمون وزید، برگها چرخیدند و صدای شهر دور شد.
“من قبل از اینکه به این مدرسه بیام… یه دعوای بد داشتم، خیلی بد. یکی ازبچهها رو زخمی کردم. تقریباً باعث اخراجم شدم. مردم فکر میکردن من خطرناکم. برای همین احساس میکردم حق ندارم به کسی نزدیک بشم.”
نگاهش پر از درد بود. برای لحظهای، اون هیونجینی که همیشه سرد و مغرور بود، شکست.
“من اون موقع… قسم خوردم به کسی اعتماد نکنم. تا اینکه تو رو دیدم.”
احساس کردم قلبم فشرده شد. قدمی جلو رفتم. “هیونجین… من هیچوقت ازت نمیترسم. اون اتفاق گذشتهست، تو الان اون آدم نیستی.”
“ولی اون پیامها باعث شدن دوباره یادم بیاد که شاید هیچوقت نتونم از اون سایه خلاص بشم.”
صدایش لرزید، و برای اولین بار اشک تو چشمهایش جمع شد.
دستم را روی گونهاش گذاشتم. “تو مجبور نیستی با سایههات تنها بجنگی.”
هیونجین برای لحظهای مکث کرد، بعد ناگهان من را به آغوش کشید. محکم، با تمام وجودش. حس کردم نه فقط عاشقانه، بلکه نیازمندانه من را در بغل گرفته.
“نمیخوام ازت جدا بشم، فیلیکس. حتی اگه کل دنیا بخواد ما رو از هم دور کنه.”
“هیونجین، من هم نمیخوام. ما با همقویتر میمونیم.”
اون شب، بعد از مدتها سکوت، با هم روی نیمکت پارک نشستیم، زیر نور زرد چراغها. هیونجین سرش را روی شونهام گذاشت، و دستم را محکم گرفته بود.
حرفی نمیزدیم، ولی هر دو حس میکردیم طوفان هنوز تموم نشده. فقط این بار تصمیم گرفته بودیم با هم بمونیم تا آخرش.
____
شرایط:
۳۰تاheart️
۶۰تا:ری اکشن
پارت ۷
چند روز بعد از پیامهای مرموز، شرایط بین من و هیونجین تغییر کرده بود. ارتباطمون هنوز گرم بود، ولی یه لایهی نامرئی از بیاعتمادی بینمون شکل گرفته بود.
هیونجین ساکتتر شده بود و نگاهش گاهی نگران به نظر میرسید. من هم بین ترس از دست دادنش و شک به اینکه شاید چیزی رو ازم پنهون میکنه، گیر کرده بودم.
یه عصر بعد از مدرسه، تو مسیر برگشت به خونه، تصمیم گرفتم مستقیم باهاش حرف بزنم.
“هیونجین… یه چیزی هست که باید بدونم؟”
قدمهایش کند شد. “منظورت چیه؟”
“یعنی—اون پیامها… گفتن تو اون کسی نیستی که فکر میکنم. نمیخوام باور کنم، ولی… تو این روزها یه جوری شدی.”
لبخند محوی زد، ولی چشمهاش به من نگاه نمیکردند. “شاید وقتشه یه چیزایی رو بدونی، فیلیکس.”
نفس تو سینهم حبس شد. “چی رو بدونم؟”
ایستاد و به سمت من برگشت. باد سردی بینمون وزید، برگها چرخیدند و صدای شهر دور شد.
“من قبل از اینکه به این مدرسه بیام… یه دعوای بد داشتم، خیلی بد. یکی ازبچهها رو زخمی کردم. تقریباً باعث اخراجم شدم. مردم فکر میکردن من خطرناکم. برای همین احساس میکردم حق ندارم به کسی نزدیک بشم.”
نگاهش پر از درد بود. برای لحظهای، اون هیونجینی که همیشه سرد و مغرور بود، شکست.
“من اون موقع… قسم خوردم به کسی اعتماد نکنم. تا اینکه تو رو دیدم.”
احساس کردم قلبم فشرده شد. قدمی جلو رفتم. “هیونجین… من هیچوقت ازت نمیترسم. اون اتفاق گذشتهست، تو الان اون آدم نیستی.”
“ولی اون پیامها باعث شدن دوباره یادم بیاد که شاید هیچوقت نتونم از اون سایه خلاص بشم.”
صدایش لرزید، و برای اولین بار اشک تو چشمهایش جمع شد.
دستم را روی گونهاش گذاشتم. “تو مجبور نیستی با سایههات تنها بجنگی.”
هیونجین برای لحظهای مکث کرد، بعد ناگهان من را به آغوش کشید. محکم، با تمام وجودش. حس کردم نه فقط عاشقانه، بلکه نیازمندانه من را در بغل گرفته.
“نمیخوام ازت جدا بشم، فیلیکس. حتی اگه کل دنیا بخواد ما رو از هم دور کنه.”
“هیونجین، من هم نمیخوام. ما با همقویتر میمونیم.”
اون شب، بعد از مدتها سکوت، با هم روی نیمکت پارک نشستیم، زیر نور زرد چراغها. هیونجین سرش را روی شونهام گذاشت، و دستم را محکم گرفته بود.
حرفی نمیزدیم، ولی هر دو حس میکردیم طوفان هنوز تموم نشده. فقط این بار تصمیم گرفته بودیم با هم بمونیم تا آخرش.
____
شرایط:
۳۰تاheart️
۶۰تا:ری اکشن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
بفرمایید پارت جدید ماچ ماچ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
ꨴ ᷒ᰰᮬ݄݃ᩘ𝕊𝕥𝕣𝕒𝕪 𝕂𝕚𝕕𝕤 ℝ𝕠𝕞ٗ𝕒𝕟᮫᜔݁ٗᭂ⃪
"سناریو"
P³
pov:عضو نهم هستید. اونا روی شما کراش دارند،شما هم با یکی از اعضا گرم میگیرید و اونا حسودی میکنند!
#هیونجین :با چان داشتید پارت های خودتو ضبط میکردید. همهچی خوب بود اما وقتی رسیدی به پارتی که باید برای ووکال صداتو بالاتر ببری و در عین حال آخر حرف رو بکشی و دوباره تن صداتو بیاری پایین،صدات شروع کرد به لرزیدن. دفعه اول یه لرزش کوچیک بود اما چان چون معمولا صدات اینجوری نمیشد،بهت گفت یه بار دیگه پارت رو ضبط کنید ولی متاسفانه دفعه دوم بدتر از قبل شد و لرزش صدات بیشتر شد. به خودت شک کردی. یه بار دیگه اون پارت رو خوندی اما بازم صدات لرزید و کل پارتتو خراب کرد. چان صدات کرد تا از اتاق ضبط بری پیش خودش. -ا.تی مطمئنی حالت خوبه؟انگار خستهای.
:خب...آره یکم امروز خستم.
چان لبخندی زد و بغلت کرد و بعدش گفت یکم استراحت کن بعد بیا،چون میدونست این چندروز بخاطر کامبکتون چقدر موقع تمرینها بهت فشار میاد.
همین که از اتاق رفتی بیرون دستت کشیده شد و توی بغل شخصی فرو رفتی. قبل از اینکه اعتراضی کنی هیونجین دستشو گذاشت پشت گردنت و محکمتر تو رو توی بغلش فشرد،نفس گرمش به پوست گردنت برخوردی داشت که باعث شد کمی مورمورت بشه.
-دفعه بعدی وقتی خسته بودی بیا بغل من،نمیخوام بخاطر اینکه تو خستگی رفتی بغل چان هیونگ همه بفهمن چقدر سرت حساس و دیوونهام!
#هان :با چانگبین داشتید روی لیریک آهنگ جدیدتون کار میکردید،چون معمولا ذهن خلاقی داشتی پس برای لیریکها زیاد بهش ایده میدادی یا نظراتو برای ویرایش لیریک باهاش به اشتراک میزاشتی.
این آهنگتون یکم وایب عاشقانهای داشت(یه جورایی دیس لاو)،که باعث میشد چانگبین نظرات بیشتری ازت بخواد.
:بینی هیونگ به نظرم اینیکی رو امتحان کن،شاید خوب باشه.
لیریکی که خودت ویرایشش کرده بودی رو بهش دادی تا بخونه:
مثل پروانه از توی پیله
هرکی بهروز به یه بهونه میره
ولش کن حرفامو میفهمی یه روز که دیره
*خواستم بهت بگم بمونی و نری که دیدم یهویی دیره
دیدم دیگه دیره
دیگه دیر بود وقتی دیدم تو رو با اون!
دیگه دیر بود وقتی شده بودم اون چشماتو تو...
تو..تو دیگه نبود قلبت برای من!
نبود دیگه اسمت برای من!
نشد دیگه اون چشمات سهم من!*
وقتی اینو خوند چشماش برقی زد. سرشو آورد بالا و تو صورتت با خندهای گفت:نهبابااااا،ا.تی از اینا هم بلده بنویسه؟!
خندیدی و صورتتو بردی جلوتر و جواب دادی:معلومه که بلدم،بودم فقط تو نمیدونستی هیونگ!
بعد با خنده از اتاق رفتی بیرون و با هاننـی که دم در ایستاده بود چشم تو چشم شدی.
:هیونگ توـ
دستتو کشید طرف خودش که فاصله تو با صورت جیسونگ کمتر شده بود.
مستقیم تو چشمات نگاه کرد و گفت:چانگبین چی داره که ۲۴/۷ همیشه پیششی؟منم میتونم تو تغییر دادن لیریکها کمکش کنم،نیازی نیست عشق من انقدر کنارش باشه!
-قسمت * دار رو خودم نوشتم چطوره؟قبلش هم از یه آهنگ دیگه بود.🫠ribbon
برای پارت بعد ۱۴تا ریکت مختلف بزنیدsparkling_heart
#اد_سوکی
#حسودی_به_عضو_نهم
P³
pov:عضو نهم هستید. اونا روی شما کراش دارند،شما هم با یکی از اعضا گرم میگیرید و اونا حسودی میکنند!
#هیونجین :با چان داشتید پارت های خودتو ضبط میکردید. همهچی خوب بود اما وقتی رسیدی به پارتی که باید برای ووکال صداتو بالاتر ببری و در عین حال آخر حرف رو بکشی و دوباره تن صداتو بیاری پایین،صدات شروع کرد به لرزیدن. دفعه اول یه لرزش کوچیک بود اما چان چون معمولا صدات اینجوری نمیشد،بهت گفت یه بار دیگه پارت رو ضبط کنید ولی متاسفانه دفعه دوم بدتر از قبل شد و لرزش صدات بیشتر شد. به خودت شک کردی. یه بار دیگه اون پارت رو خوندی اما بازم صدات لرزید و کل پارتتو خراب کرد. چان صدات کرد تا از اتاق ضبط بری پیش خودش. -ا.تی مطمئنی حالت خوبه؟انگار خستهای.
:خب...آره یکم امروز خستم.
چان لبخندی زد و بغلت کرد و بعدش گفت یکم استراحت کن بعد بیا،چون میدونست این چندروز بخاطر کامبکتون چقدر موقع تمرینها بهت فشار میاد.
همین که از اتاق رفتی بیرون دستت کشیده شد و توی بغل شخصی فرو رفتی. قبل از اینکه اعتراضی کنی هیونجین دستشو گذاشت پشت گردنت و محکمتر تو رو توی بغلش فشرد،نفس گرمش به پوست گردنت برخوردی داشت که باعث شد کمی مورمورت بشه.
-دفعه بعدی وقتی خسته بودی بیا بغل من،نمیخوام بخاطر اینکه تو خستگی رفتی بغل چان هیونگ همه بفهمن چقدر سرت حساس و دیوونهام!
#هان :با چانگبین داشتید روی لیریک آهنگ جدیدتون کار میکردید،چون معمولا ذهن خلاقی داشتی پس برای لیریکها زیاد بهش ایده میدادی یا نظراتو برای ویرایش لیریک باهاش به اشتراک میزاشتی.
این آهنگتون یکم وایب عاشقانهای داشت(یه جورایی دیس لاو)،که باعث میشد چانگبین نظرات بیشتری ازت بخواد.
:بینی هیونگ به نظرم اینیکی رو امتحان کن،شاید خوب باشه.
لیریکی که خودت ویرایشش کرده بودی رو بهش دادی تا بخونه:
مثل پروانه از توی پیله
هرکی بهروز به یه بهونه میره
ولش کن حرفامو میفهمی یه روز که دیره
*خواستم بهت بگم بمونی و نری که دیدم یهویی دیره
دیدم دیگه دیره
دیگه دیر بود وقتی دیدم تو رو با اون!
دیگه دیر بود وقتی شده بودم اون چشماتو تو...
تو..تو دیگه نبود قلبت برای من!
نبود دیگه اسمت برای من!
نشد دیگه اون چشمات سهم من!*
وقتی اینو خوند چشماش برقی زد. سرشو آورد بالا و تو صورتت با خندهای گفت:نهبابااااا،ا.تی از اینا هم بلده بنویسه؟!
خندیدی و صورتتو بردی جلوتر و جواب دادی:معلومه که بلدم،بودم فقط تو نمیدونستی هیونگ!
بعد با خنده از اتاق رفتی بیرون و با هاننـی که دم در ایستاده بود چشم تو چشم شدی.
:هیونگ توـ
دستتو کشید طرف خودش که فاصله تو با صورت جیسونگ کمتر شده بود.
مستقیم تو چشمات نگاه کرد و گفت:چانگبین چی داره که ۲۴/۷ همیشه پیششی؟منم میتونم تو تغییر دادن لیریکها کمکش کنم،نیازی نیست عشق من انقدر کنارش باشه!
-قسمت * دار رو خودم نوشتم چطوره؟قبلش هم از یه آهنگ دیگه بود.🫠ribbon
برای پارت بعد ۱۴تا ریکت مختلف بزنیدsparkling_heart
#اد_سوکی
#حسودی_به_عضو_نهم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA346دنبال کننده
های خوش اومدی به پاتوق استی هاthought_balloonribbon
اینجا رمان،اخبار اعضا،اتفاق ها،ویدیو،عکس،سناریو،چالش...هزاران چیز مختلف از استیری کیدز میزاریمthought_balloonribbon
بمونی برام استی
اگه کاری داشتی میتونی به پیوی مالک لیکسی بری
@wrtuyor
مشاهده کانال پیامرساناینجا رمان،اخبار اعضا،اتفاق ها،ویدیو،عکس،سناریو،چالش...هزاران چیز مختلف از استیری کیدز میزاریمthought_balloonribbon
بمونی برام استی
اگه کاری داشتی میتونی به پیوی مالک لیکسی بری
@wrtuyor