𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
104دنبال کننده
Hi-
بنده خدای خدا زده (جهت تب) : @Avlinderman
-
ناشناس : https://abzarek.ir/service-p/msg/4661370
-
گپ : https://rubika.ir/joing/BAEICEHIC0AZHQLCLYWMAEAVYLPNATQP
-
زاپاس : @alastor_lover
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۸ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
دوباره پارگی
از اونجایی که ایده رو دوست داشتم اما رنگ آمیزی راضی کننده نبود تصمیم گرفتم دیجیتالیش کنم و ببینم با این سبک آرت چطور میشه walkingheavy_check_mark
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
خرابکاری که چه عرض کنم-
ولی مهمونی به هم نمیخوره
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
Happy 100 🦐sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
چه کاری ازم بر میاد؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت                     پارت هفدهم

همه چیز کاملا عادی بود، حدود چند دقیقه دیگر باید از مهمانان پذیرایی میشد، واکس برای عملی شدن نقشه اش باید ریسک بیشتری میکرد.
از جمعیت جدا شد و به سمت آشپزخانه رفت، الستور که او را زیر نظر گرفته بود متوجه حرکت او به سمت آشپزخانه هتل شد، به دنبالش رفت.
میدانست واکس هرکاری میکند که دیگر حاضر نباشد الستور را ببیند، هرکاری میکند که دیگر الستور با آن خنده لعنتی وجود نداشته باشد که تحقیرش کند.
واکس نمیتوانست خودش را بدنام تر از اینی که بود میکرد، پس مجبور بود کاری کند که کمترین سر و صدا را داشته باشد.
شیشه ای از زهری قوی در دست داشت، کسی از این موضوع با خبر نبود حتی وی ها.
اگر این کار را میکرد، بسیاری از مهمانان را به کشتن میداد، اما برایش اهمیتی نداشت، باید مرگ الستور را میدید.
باید میدید که جان می‌دهد و جلوی چشمانش نابود میشود، به این دلیل آمده بود که ببیند او کشته می‌شود، تا مرگش را نمیدید، از اینجا نمیرفت و مطمئین بود که دیگر نقشه اش خراب نخواهد شد.
بقیه مهمانان برای واکس مانند علف هایی بودند که باید لگدشان میکرد تا گلی را از شاخه بکند.
در نهایت هم علف ها نابود می‌شوند و هم گل
___
مهمان های زیادی وارد هتل شده بودند، به ندرت اتفاق می افتاد که بخواهد مهمان دیگری هم بیاید تا چارلی به آن خوش آمد بگوید.
امید کمی که به آمدن مادرش داشت کم کم خاموش شد. با غمی که بار ها قبلا حسش کرده بود دوباره مواجه شد. داشت کم کم تصمیم میگرفت که به داخل هتل برگردد.
حدود سه دقیقه دیگر منتظر مانده بود، وگی نگرانش شده بود، بیخیال مهمان ها شد و به سمت او رفت.

وگی : چارلی، عزیزم ... هنوز اینجایی؟

چارلی : آره ... امیدوار بودم مامانم هم بیاد ‌... ولی خب ... میدونی! عیب نداره! حتما دفعه بعد میاد.

وگی میفهمید ... بیشتر از چیزی که چارلی بخواهد تصور کند میفهمید، میفهمید چون چارلی برایش عزیز ترین فرد بود.
چیزی نگفت که حالش را خوب کند، فقط لبخندی نرم زد.

وگی : اینجا زیادی سرده ...

ناگهان پرتالی باز شد، و طبق انتظار چارلی امیلی با انرژی شاد همیشگی اش از پرتال بیرون آمد.

امیلی : سلام! سلاممم!

سرا و ایبل هم پشت او آمدند، آنها نسبت به امیلی آرام تر بودند.
صورت چارلی از حالت غمگین به خوشحال تغییر کرد.
به همدیگر سلام کردند چارلی حال پنشس را از آنها پرسید و طبق چیزی که امیلی گفت، هنوز تلاش میکند با زندگی جدیدش کنار بیاید.
سرا و ایبل با احترام به انها سلام کردند و وگی و چارلی هم با متقابل جواب سلامشان را دادند.
بعد احوالپرسی، آنها وارد هتل شدند و چارلی و وگی پشت سرشان آمدند.
بعد ورود آنها، در هتل سکوتی برقرار شد.

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت                 ‌‌  پارت هجدهم

آن سکوت، باعث شد استرس به چارلی برگردد، پاهایش میلرزید، نمیتوانست ایستاده بماند اما خودش را مجبور میکرد، میترسید که بخواهد بیوفتد، وگی دوباره متوجه شد به سمتش رفت و دستش را دور دست او حلقه کرد.
چارلی کمی جا خورد اما به وگی لبخندی زد تا در سکوت نشان دهد همه چیز رو به راه است، چیزی که از الستور آموخته بود.

این سکوت باعث ایجاد حس عجیبی در فرشته ها هم شده بود.
سرا هم چنین چیزی را حس کرد، اما بعد فکر کرد که اگر گناهکار ها هنوز از فرشته ها متنفر بودند، چنین جمعیتی اینجا، در هتلی که گناهکار ها در آن راهی به بهشت پیدا می‌کنند جمع نمیشدند.
هرچند او میدانست در هر جامعه ای افرادی هستند که بخواهند متفاوت باشند ...
تصمیم گرفت با سخنی صمیمانه شروع کند.

سرا : سلام به تمام گناهکار هایی که امشب اینجا جمع شدند، خوشحالم که میبینم، افرادی هستن که به این هتل اهمیت بدن و باعث افتخار منه که در این مناسبت حضور داشته باشم. و همچنین از طرف تمام فرشته های بهشت از اهمیتی که به رستگاری میدید ممنونم.

سکوت چند ثانیه دیگری ادامه پیدا کرد، و بعد در گناهکار ها بدون اینکه حس بدی به فرشته ها پیدا کنند سکوت را از بین بردند، و هرکدام دوباره صحبت خود را با دیگری از سر گرفتند.
میشد گفت نادیده گرفتن حرفی که سرا زد شاید بی احترامی حساب میشد اما همین که به سمتشان حمله نکردند هم جای تعجب داشت.
آنها از جلوی در کمی بیشتر وارد هتل شدند، چارلی امیلی را پیش چری و نیفتی برد و با همدیگر از اوضاع اخیر صحبت میکردند، از حجم گناهکار های جدیدی که به هتل آمده بودند و همچنین خستگی های هاسک.
ایبل و وگی هم باهمدیگر درباره بهشت صحبت میکردند، وگی فکر میکرد که او نسبت به آدم خیلی بهتر است هرچند که به اندازه او ترسناک نبود.
و سرا، به ان مهمانان نگاه میکرد و باورش نمیشد روزی به رستگاری باور نداشت و اکنون اینجا در چنین جشنی است.

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
نه اوکیه الان میزارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
https://t.me/A_n_i_m_e_m_e

بفرمایید
بچه ها بپرید حمایتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
🦐sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
به فعالیت ادامه بدیم؟
به نظر کار بی فایده ایه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
یا شاید من زده به سرم 🕺
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
نتتت-
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
اصلا به درک تموم شد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت          -           پارت نوزدهم

دختری جوان با قدی تقریبا بلند، پارچه ای مشکی روی دهانش بسته بود، شبیه ماسک و شنلی به رنگ ماسکش داشت که او را پوشانده تر نشان میداد.
ظاهر او قابل تشخیص نبود، کسی به او شک نمیکرد زیرا در جهنم هر فردی اعتقادات خود را دارد و این باعث شد که او اصلا مشکوک به نظر نرسد.
در سالن اصلی نامیدانه بین مهمانان دنبال فردی میگشت‌.
از نحوه راه رفتن او میشود فهمید که مضطرب است اما بقیه سرشان به قدری شلوغ بود که اهمیت ندهند.

___
واکس کارش با غذا ها تمام شده بود، حس تردیدی داشت اما از طرفی صدایی در عماق وجودش به او قبولانده بود که اگر این کار را انجام دهد برنده میشود.
میخواستم از آشپرخانه خارج شود که ناگهان الستور را دید که از راه رو به سمت آشپزخانه می آید.
با دیدن واکس لبخندش کمی پهن تر شد، به سمت او رفت و وانمود کرد که نمی‌دانسته او آنجا بود.

الستور : دزد غذا؟

او این را با لحنی که تمسخر را در خود داشته باشد نگفت، نیاز داشت به واکس این حس را بدهد که تهدید یا مسخره اش نمیکند، باید چنین کاری میکرد ...

واکس دست پاچه شده بود اما در چهره اش نشان نمیداد، دنبال دروغی می‌گشت که ناگهان یادش امد الستور متوجه است چقدر چارلی ساده است.

واکس : چارلی ازم خواسته بود که به آشپزخونه بیام و مطمئین شم همه چیز خوبه، چند دقیقه دیگه غذا ها رو قراره برای پذیرایی از مهمونا ببرن.

الستور : و همه چی همینجوریه که باید باشه؟

واکس : آره.

نحوه حرف زدنش مطمئین بود، اما تردید درون او بیشتر شد، حدس میزد دیگر راه برگشتی نباشد، وقتی این کار را انجام می‌داد اطمینان بیشتری داشت ... اما حالا با خودش فکر میکرد آیا باید قبل انجام این کار با ولنتینو و ولوت صحبت می‌کرد ... ؟ قرار بود دوباره گند بزند؟ این دفعه گناهکار ها قطعا تیکه تیکه اش می‌کردند مخصوصا الان که حس میکرد وی ها مثل قبل سمت او نیستند ...

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت          -         پارت بیستم

الستور همه چیز را متوجه شده بود اما انگار مرگ گناهکار های هتل برای او هم اهمیتی نداشت.

الستور : هم، خوبه.

واکس باورش شد که الستور بویی نبرده، کمی خیالش راحت تر شد، نمیدانست که قرار بود برای ادامه مکالمه چیزی بگوید یا نه؟
تصمیم گرفت برود که الستور وارد آشپزخانه شد و در را بست.
- شاید بد نباشه یکم صحبت کنیم.

با همان لبخند مرموز به سمت واکس رفت، میخواست بی سر و صدا کارش را تمام کند، شاید خودش نخواسته بود که چنین کاری را اینجا انجام دهد ... اما مجبور بود ...
چاقویی از روی میز گرفت واکس به محض اینکه مطمئین شد قرار است صدمه ببیند از آشپزخانه تلپورت کرد.
از اقدام یهویی الستور متعجب بود، اما بعد اینکه متوجه شد به نوعی فرار کرده به خودش لعنت فرستاد، حس کرد با این کار غرورش را زیر پا گذاشته باشد.
ناگهان صدای الستور از پشتش به گوش خورد : واقعا فکر کردی میتونی به همین راحتی ازم فرار کنی رفیق؟

واکس تعجب کرد، به موقع توانست از ضربه الستور جا خالی بدهد، موجی از الکتریسیته به سمتش پرتاب کرد اما الستور با سایه اش آن را به خوبی دفع کرد.

واکس یا الان می‌جنگید، یا کشته می‌شد
و او جنگ را انتخاب کرده بود.

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت          -           پارت بیست و یکم

دختر از اینکه فرد مورد نظرش را در سالن اصلی پیدا کند نامید شد، به سمت راه رو ها رفت، نمیخواست در اتاق ها را تک تک باز کند، در حین راهش آشپزخانه را دید، شک داشت اما محض احتیاط تصمیم گرفت آنجا را هم بگردد.
وارد شد اما هیچکی آنجا نبود‌.
نامید تر از قبل خواست خارج شود.
بوی تندی به مشامش رسید، برگشت و تلاش کرد بو را پیدا کند، به کیک های روی میز مشکوک شده بود، طبیعی نبود که انها بخواهند انقدر تند به نظر برسند.
ناگهان حیوانی کوچولو دید که از جلوی آشپزخانه رد میشد‌. (همون کیکی خودمونه-) تصمیم گرفت که کیک را جلوی او بگذارد حتما اگر واقعا کیک مشکلی داشت حیوان آن را نمیخورد.
کیک را برداشت و جلوی او گذاشت، حیوان با کنجکاوی کیک را بو کرد و سپس رویش را برگردند و با پنجه اش بینی اش را مالید.
یعنی انقدر بوی تندی دارد ... ؟
قطعا کیک ایرادی داشت، میدانست که این را برای پذیرایی از مهمان ها درست کرده اند، با اینکه این جشن ربطی به او نداشت اما وجدانش اجازه نمی‌داد که بداند کیک ها سالم نبودند اما کاری نکرد.
تنها کاری که از دستش بر می آمد دور ریختن آنها بود، آنها را در سطل زباله آشپزخانه ریخت، میدانست زمانی که برای بردن کیک ها به اینجا بیایند و ببینند که کیکی نیست، این خود یک‌ مشکل خواهد بود اما از مسموم شدن تمامی مهمان ها بهتر است.
شاید هم کسی که خودش کیک ها را ساخته از عمد چنین کاری کرده باشد ...
احتمالاتی در ذهن او میگذشت‌.
بعد دور ریختن کیک ها متوجه شد کاملا از هدف اصلی اش دور شده.
از آشپزخانه بیرون رفت و با سرعت بیشتری تلاش کرد فرد را پیدا کند.
او خوب میدانست که بعد انجام این کار توسط کسی که صاحب روح اوست به سختی مجازات خواهد شد اما نمیتوانست اجازه دهد آن قتل اتفاق بیوفتد ...
آیا او برای در جهنم ماندن زیادی پاک بود ... ؟

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت                    پارت بیست و دوم

تقریبا تمام هتل را گشته بود، پیدایش نکرد.
شاید بیرون از هتل بوده باشد ...
به سمت در ورودی رفت و خارج شد، وگی از اینکه مهمانی در این زمان خارج شده باشد کمی متعجب بود اما اهمیتی نداد، احتمال داد که شاید برای او خسته کننده بوده.
دختر بعد خارج شدن شروع به گشتن اطراف هتل کرد که ناگهان صدا های فریادی از پشت هتل شنید.
یکی از صدا ها برایش آشنا بود ... بدون لحظه ای درنگ به سمت صدا دوید.

___
دست های واکس به خون الستور آغشته شده بود، کمی بالاتر از مچ دست الستور را در ضرباتی زخم کرده بود
الستور بدون هیچ اهمیتی به خونریزی به سمت واکس که توان کمی برایش مانده بود رفت.
واکس باورش نمیشد که اینجا کارش تمام شود.
حالا که خودش به مرگ نزدیک بود دیگر از اینکه سم را در کیک ها ریخته باشد پشیمان نبود، بی خبر از اینکه همه آنها دور ریخته شده اند.

الستور، به فرمانی، باید این کار را میکرد.
رو به روی واکس ایستاد، واکس به دیوار هتل تکیه داده بود و دستش را روی شکمش قرار داده بود.
در بین حملات فقط الستور نبود که آسیب دیده بود ..
اکنون، الستور با قدم هایی آرام به سمت او میرفت. با هر قدم فاصله بین او و واکس کمتر میشد و واکس به مرگ ابدی نزدیک تر میشد.

الستور زیر لبش آرام زمزمه کرد : متاسفم، رفیق.

و با سرعتی زیاد به سمتش حمله کرد.
چشمانش را بست و اجازه داد قطرات خون روی صورتش بریزد، درحالی که قلبش میسوخت.

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت                    پارت بیست و سوم

اخرین نفسش را کشید و تمام زندگی اش را در آن نفس تمام کرد.
الستور حمله را انجام داده بود.
قطرات خون روی صورتش پخش شده بود.
دستش را به سمت خودش عقب کشید، قلبی در چنگالش داشت.
متعجب بود ... تعجبی که واکس در آن سال ها دوستی از او ندیده بود.
و درحالی که انتظار داشت الان مرده باشد، اما کاملا ضربان قلب خودش را در جا های مختلفی حس میکرد. مخصوصا گردن، حدس میزد از دور مشخص باشد.
دختر، روی زمین افتاده بود ...
الستور بهت زده به او نگاه کرد، لبخندش کمرنگ شده بود، دستش میلرزید و مردمک چشمانش تنگ شده، واکس میتوانست ببیند که سایه اش دیگر لبخند نمیزند، نه مثل چند دقیقه پیش که می‌خواست او را برای همیشه بکشد.
آیا واقعا از انجام قتلی پشیمان بود .‌.. ؟
کلاه شنل دختر آنقدری کنار رفته بود که چشم ها و موهایش را نشان میداد، الستور او را با موهایش شناخت ...
چشمانش قبل از مرگ بسته شده بود، واکس کاملا بی خبر بود، این دختر چگونه آمده بود؟ چرا خودش را بین الستور و او پرت کرد؟؟ اصلا که بود؟
ناگهان الستور از دید واکس ناپدید شد.
و واکس همانجا متعجب و تنها ماند با جنازه ای که قلبش از بدنش کنده شده و ده ها سوال در ذهنش.

___
در داخل هتل صدای فریاد توجه هیچ کس را جلب نکرد، جز وگی.
دیگران بیشتر گرم گفت و گو بودند که بخواهند اهمیتی بدهند.
وگی از ایبل عذرخواهی کرد و از هتل خارج شد.
آیا شک کردن به آن دختر جوان کار درستی بود؟
نمیتوانست بگذارد چیزی این جشن را به هم بزند، مخصوصا زمانی که چارلی انقدر برای این استرس دارد و زحمت کشیده.
اطراف را گشت و به پشت هتل رفت، چیزی که دید باعث شد در جایش خشک شود.

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
#صدای_قدرت                     پارت بیست و چهارم

واکس آنجا را ترک کرده بود انقدر احمق نبود که بماند تا افرادی که فریاد را شنیده اند بیایند، قسمتی از نقشه اش این بود که دیگر خودش را بدنام نکند.
که این بیشتر مثل قانونی جدید بود تا قسمتی از نقشه.
وگی آن دختر را دیده بود، شک او درست بود.
او تا کنون جنازه های زیادی را دیده، اما از اینکه جنازه در هتل باشد نگران بود.
خطری تهدیدشان میکرد؟
باید این جنازه را از اینجا ببرد، نمیتوانست بگذارد که گناهکار ها اینجا حس ناامنی داشته باشند.
اما باید زود برمیگشت ... مگر میتوانست در مدت کم با جنازه ای چه کاری کند؟
شنل او را گرفت و روی صورتش کشید که متوجه شد حفره ای در سینه اش وجود دارد.
قلب ندارد.
قتل؟؟
سعی کرد با این احتمال که اینجا جهنم است خودش را آرام کند اما اگر اتفاقی اعتبار هتل را کم میکرد چه؟
امشب وقتش نبود ... امشب نه ...
نباید ذهنش را مشغول این چیز ها میکرد، اما همچنان باید مراقب می بود.
از جنازه دور شد، بعدا به اینجا می آمد تا آن را از هتل دور کند اما امشب نمیتوانست دستش را به خون آغشته کند لباسش را خراب کند و مدت زیادی بیرون هتل بماند.
به هتل برگشت.
چارلی با دیدن او به سمتش دوید و نامش را بلند فریاد زد.

چارلی : وگی! دنبالت میگشتم!

امیلی پشت سر چارلی می امد.
وگی کمی دست و پایش را گم کرد اما سریع خودش را جمع کرد و جواب داد : چیزی شده؟

امیلی : الان وقت پذیراییه! برای آوردن کیک ها به کمکت لازم داریم.
وگی با لبخندی سر تکان داد و قبول کرد و آنها به سمت آشپزخانه رفتند.

___
چارلی گیج بود ... مطمئین بود که کیک ها دقیقا روی میز آمده بودند، چرا الان نیستند ...
نگران شد، مهمان ها!
باید با آنها چه کار میکرد؟
آنها را تا اینجا آورده بود و چیزی برای خوردن بهشان ندهد؟ (چیز زیاده خواهر 🫴)

چارلی : حالا چی کار کنیم ... !

وگی : آخرین بار که تو آشپزخونه بودم دقیقا همینجا بودن ...

امیلی متوجه نگرانی های آنها شد لبخندی زد و گفت : عیب نداره بچها! من شاید بتونم کمکی کنم.

او پرتابی باز کرد و به بهشت رفت.

چارلی کمی امیدوار شد.
اما وگی همچنان به دختر مشکوک بود.

ادامه دارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
حیحی جو گرفتم new_moon_with_face
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
و درس و عبرتی باشد برای دیگران تا هیچگاه اجازه ندهند که جو پاچه انها را بگیرد
بگذارید سگ بگیرد pray
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ خرداد
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
New #Artworker

مدت زمان : 2:01
تعداد لایه : 50
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
𝖧𝖺𝗓𝖻𝗂𝗇 𝖧𝗈𝗍𝖾𝗅 | آولین
104دنبال کننده
Hi-
بنده خدای خدا زده (جهت تب) : @Avlinderman
-
ناشناس : https://abzarek.ir/service-p/msg/4661370
-
گپ : https://rubika.ir/joing/BAEICEHIC0AZHQLCLYWMAEAVYLPNATQP
-
زاپاس : @alastor_lover
مشاهده کانال پیام‌رسان