۲۹ فروردین
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_29~
کیانا رو دیدم که به همراه بابا رضا سوار ماشین شد
اومدم حرف بزنم که کمال یهو سرمو کشوند پایین..
+چیکار میکنی ...
-ساکت شو بچه...
دارن از کنارمون رد میشن!
وقتی ماشین عمو عبدالله اینا دور تر شد سرمو آوردم بالا...
به سرعت کمال ماشین رو روشن کرد و افتاد دنبالشون...
چراغاشو خاموش کرده بود ک
توجهشونو جلب نکنیم
+این کارا چبه مگه بابا رضا چیکار با تو کرده...
سکوتی کرد و نفسشو داد بیرون...
یکم بعدش رسیدیم دم عمارت...
ماشین عمو دم در بود و ما یکم عقب تر از اونا...
کیانا از ماشین پیاده شد و با بابا وارد عمارت شدن
حواس کمال پرت بود که منم پیاده شدم و از در پشتی رفت داخل...
کیانا با بابا داشتن وسط حیاط اروم پچ میزدن...
قدمی ب جلو برداشتم
ک پام رو شاخه گلی رفت و ترقی صدا داد...
ب آنی سر بابا برگشت سمت صدا...
- کی اونجاست ؟!
یکم یکم داشت میومد سمتم..
از ترس نمیدونستم چیکار کنم وایساده بودم سر جام..
که یهو دستم از پشت کشیده شد...
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_29~
کیانا رو دیدم که به همراه بابا رضا سوار ماشین شد
اومدم حرف بزنم که کمال یهو سرمو کشوند پایین..
+چیکار میکنی ...
-ساکت شو بچه...
دارن از کنارمون رد میشن!
وقتی ماشین عمو عبدالله اینا دور تر شد سرمو آوردم بالا...
به سرعت کمال ماشین رو روشن کرد و افتاد دنبالشون...
چراغاشو خاموش کرده بود ک
توجهشونو جلب نکنیم
+این کارا چبه مگه بابا رضا چیکار با تو کرده...
سکوتی کرد و نفسشو داد بیرون...
یکم بعدش رسیدیم دم عمارت...
ماشین عمو دم در بود و ما یکم عقب تر از اونا...
کیانا از ماشین پیاده شد و با بابا وارد عمارت شدن
حواس کمال پرت بود که منم پیاده شدم و از در پشتی رفت داخل...
کیانا با بابا داشتن وسط حیاط اروم پچ میزدن...
قدمی ب جلو برداشتم
ک پام رو شاخه گلی رفت و ترقی صدا داد...
ب آنی سر بابا برگشت سمت صدا...
- کی اونجاست ؟!
یکم یکم داشت میومد سمتم..
از ترس نمیدونستم چیکار کنم وایساده بودم سر جام..
که یهو دستم از پشت کشیده شد...
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ فروردین
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_30~
نگاهی به دستای که دور مچ دستم بود انداختم...
دستای مردونه و همین طور کلفتی بود...
سرمو برگردوندم..
کمال بود..
- اینجا چیکار میکنی احمق؟
اروم زمزمه کردم:
+ سوال منم همینه سر کلت از کجا پیدا شد؟
کمال دستشو گذاشت روی دهنم و زیر لب غروند:
- هیس! صداتو ببر تا برامون دردسر درست نکردی
بعد از اینکه بابا از نبودنم مطمئن شد برگشت پیس کیانا...
و بعد از پچ پچ های مخفیانشون رفتم به سمت اتاقاشونن..
الان اوضاع دیکه اروم شده بود کمال دستشو از روی دهنم برداشت و لب زد:
- اروم برو تو اتاقت تا ب..کامون ندادی دختر جون ..
این چه طرز صحبت کردنش با من بود آخه...
باشه ای گفتم ، نیشمو کج کردم و اروم رفتم توی اتاق
امشب چه شبی بود..
اصلا خوابم نمیبرد با چیزای که دیده بودم
پشت پنجره نشستم و بیرون نگا میکردم...
کمال نگاهمو به خودش جلب کرده بود
که لب باغچه نشسته بود و سیگاری بین اون انگشتای مردونش..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_30~
نگاهی به دستای که دور مچ دستم بود انداختم...
دستای مردونه و همین طور کلفتی بود...
سرمو برگردوندم..
کمال بود..
- اینجا چیکار میکنی احمق؟
اروم زمزمه کردم:
+ سوال منم همینه سر کلت از کجا پیدا شد؟
کمال دستشو گذاشت روی دهنم و زیر لب غروند:
- هیس! صداتو ببر تا برامون دردسر درست نکردی
بعد از اینکه بابا از نبودنم مطمئن شد برگشت پیس کیانا...
و بعد از پچ پچ های مخفیانشون رفتم به سمت اتاقاشونن..
الان اوضاع دیکه اروم شده بود کمال دستشو از روی دهنم برداشت و لب زد:
- اروم برو تو اتاقت تا ب..کامون ندادی دختر جون ..
این چه طرز صحبت کردنش با من بود آخه...
باشه ای گفتم ، نیشمو کج کردم و اروم رفتم توی اتاق
امشب چه شبی بود..
اصلا خوابم نمیبرد با چیزای که دیده بودم
پشت پنجره نشستم و بیرون نگا میکردم...
کمال نگاهمو به خودش جلب کرده بود
که لب باغچه نشسته بود و سیگاری بین اون انگشتای مردونش..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_31~
نور کمرنگ چراغ حیاط مافتاده بود روی صورتش…
از همون زاویه هم معلوم بود اخماش تو همه.
یه پک عمیق زد و دودو داد بیرون.
انگار فهمیده بود دارم نگاش میکنم، سرشو یهکم آورد بالا.
وقتی نکاه کرد به سرعت پرده کشیدم و رفتم عقب..
روی تخت رو به سقف دراز کشیدم ...
چند دقیقه بعدش همه چی جلوی چشمام محو شد...
.................
چشمام کمکم باز شدن..
نور کمرنگی از پشت پردهها افتاده بود توی اتاق و پهن شده بود روی صورتم...
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام...
هنوز گرمای تخت زیرم بود که تقّ کوچیکی از سمت در بلند شد..
ضربهای خیلی خفیف، طوری که نمیشد فهمید کسی واقعاً در زده یا فقط باد بهش خورده...
نفسمو حبس کردم. نیمخیز شدم...
برای یه ثانیه خیال کردم یکی وارد اتاق شده.
اما چیزی که بیشتر از همه چشممو گرفت...
شاخهگلی بود که کنار در، تکیه داده شده بود.
ولی این شاخه گل اینجا چیکار میکرد من که مثل کیانا خاطر خواه نداشتم..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_31~
نور کمرنگ چراغ حیاط مافتاده بود روی صورتش…
از همون زاویه هم معلوم بود اخماش تو همه.
یه پک عمیق زد و دودو داد بیرون.
انگار فهمیده بود دارم نگاش میکنم، سرشو یهکم آورد بالا.
وقتی نکاه کرد به سرعت پرده کشیدم و رفتم عقب..
روی تخت رو به سقف دراز کشیدم ...
چند دقیقه بعدش همه چی جلوی چشمام محو شد...
.................
چشمام کمکم باز شدن..
نور کمرنگی از پشت پردهها افتاده بود توی اتاق و پهن شده بود روی صورتم...
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام...
هنوز گرمای تخت زیرم بود که تقّ کوچیکی از سمت در بلند شد..
ضربهای خیلی خفیف، طوری که نمیشد فهمید کسی واقعاً در زده یا فقط باد بهش خورده...
نفسمو حبس کردم. نیمخیز شدم...
برای یه ثانیه خیال کردم یکی وارد اتاق شده.
اما چیزی که بیشتر از همه چشممو گرفت...
شاخهگلی بود که کنار در، تکیه داده شده بود.
ولی این شاخه گل اینجا چیکار میکرد من که مثل کیانا خاطر خواه نداشتم..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_32~
رفتم سمت شاخهگل..
هنوز خواب از سرم نپریده بود.
خم شدم برداشتمش. یه گل رز قرمز بود…
اونم نه معمولی، از اونایی که انگار زور زدن قشنگتر باشن.
زیر لب گفتم:
+یعنی این کیه برام گل گذاشته.
در باز کردم که ببینم اثری از اون طرف هست یانه ..
که یهو سایه یکی افتاد روم .
قلبم ریخت توی دهنم. خشک وایسادم.
-گلو دیدی؟
سرمو بالا اوردم که چشمم به آریا خورد...
+تو… تو گذاشتی اینو؟
نگاهش رفت سمت کیانا که پشت پنجره ای اتاقش بود و بعد برگشت سمت من ، یه قدم جلو اومد
- خوشت اومد ؟
حرفای که درباره ی من به عمه میزد توی گوشم پیچید و اخمام رفت تو هم..
لبخند کجی زد.
-نمیخواستم ناراحتت کنم عزیزم..
عزیزم؟ من از کی تا حالا عزیز اریا شده بودم..
میخواستم جوابش رو بدم که صدای داد و هوار عمه به گوشم رسید..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_32~
رفتم سمت شاخهگل..
هنوز خواب از سرم نپریده بود.
خم شدم برداشتمش. یه گل رز قرمز بود…
اونم نه معمولی، از اونایی که انگار زور زدن قشنگتر باشن.
زیر لب گفتم:
+یعنی این کیه برام گل گذاشته.
در باز کردم که ببینم اثری از اون طرف هست یانه ..
که یهو سایه یکی افتاد روم .
قلبم ریخت توی دهنم. خشک وایسادم.
-گلو دیدی؟
سرمو بالا اوردم که چشمم به آریا خورد...
+تو… تو گذاشتی اینو؟
نگاهش رفت سمت کیانا که پشت پنجره ای اتاقش بود و بعد برگشت سمت من ، یه قدم جلو اومد
- خوشت اومد ؟
حرفای که درباره ی من به عمه میزد توی گوشم پیچید و اخمام رفت تو هم..
لبخند کجی زد.
-نمیخواستم ناراحتت کنم عزیزم..
عزیزم؟ من از کی تا حالا عزیز اریا شده بودم..
میخواستم جوابش رو بدم که صدای داد و هوار عمه به گوشم رسید..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_33~
صدای داد و بیداد از تو حیاط پیچید.
من و آریا همزمان برگشتیم سمت عمه اینا.
عمه با اون صدای جیغجیغوی مخصوصش داد میزد:
- بابا ! بیا ببین این پسرت چه بساطی راه انداخته!
آریا سریع از کنارم رد شد و با سرعت دو رفت، منم دنبالش.
تا رسیدیم دم در، دیدیم بابا رضا وسط حیاط وایساده، عصبانی و قرمز مثل لبو.
کمال هم یه گوشه دست به سینه ایستاده ...
عمه رو به بابا کرد و گفت:
- حالا به یه جای رسیدی که پسر منو سر کار میزارید؟
کیانا از کجا سر و کلّهش پیدا شد؟ مگه نگفته بودی فرار کرده؟
همه خشکشون زده بود.
عمه ادامه داد:
- حالا که کیانا پیدا شده، باید عقد آریا بشه! دیگه بساط این آبرو جمع کنید، زودتر مجلس رو راه بندازین.
من دیگه داشتم از شوک خفه میشدم.
بابا دستی که توش تسبیه بود رو به نشونه تهدید بالا اورد و گفت:
- نه عمه خانم، کیانا دیگه عقد آریا نمیخواد بشه.
قراره کمند عقد آریا بشه. تصمیمش گرفته شده.
اریا برای اولین بار کنار وایساده بود تا یکی دیگه براش تصمیم بگیره ..
ولی غیر قابل قبول بود این رفتارش..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_33~
صدای داد و بیداد از تو حیاط پیچید.
من و آریا همزمان برگشتیم سمت عمه اینا.
عمه با اون صدای جیغجیغوی مخصوصش داد میزد:
- بابا ! بیا ببین این پسرت چه بساطی راه انداخته!
آریا سریع از کنارم رد شد و با سرعت دو رفت، منم دنبالش.
تا رسیدیم دم در، دیدیم بابا رضا وسط حیاط وایساده، عصبانی و قرمز مثل لبو.
کمال هم یه گوشه دست به سینه ایستاده ...
عمه رو به بابا کرد و گفت:
- حالا به یه جای رسیدی که پسر منو سر کار میزارید؟
کیانا از کجا سر و کلّهش پیدا شد؟ مگه نگفته بودی فرار کرده؟
همه خشکشون زده بود.
عمه ادامه داد:
- حالا که کیانا پیدا شده، باید عقد آریا بشه! دیگه بساط این آبرو جمع کنید، زودتر مجلس رو راه بندازین.
من دیگه داشتم از شوک خفه میشدم.
بابا دستی که توش تسبیه بود رو به نشونه تهدید بالا اورد و گفت:
- نه عمه خانم، کیانا دیگه عقد آریا نمیخواد بشه.
قراره کمند عقد آریا بشه. تصمیمش گرفته شده.
اریا برای اولین بار کنار وایساده بود تا یکی دیگه براش تصمیم بگیره ..
ولی غیر قابل قبول بود این رفتارش..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_34~
همه مات و مبهوت به بابا رضا زل زده بودن.
قلبم تند میزد. هنوز درست نفهمیده بودم چی شنیدم.
من؟ عقد آریا؟ اونم بدون اینکه من شرط بابارو قبول کرده باشم؟
یه قدم رفتم جلو و رو به بابا رضا گفتم:
– ببخشید بابا، ولی من... من هنوز چیزی نگفتم من که قبول نکردم بخوام با آریا ازدواج کنم!
بابا رضا اخماش رفت تو هم...
تسبیح رو محکمتر گرفت، انگار میخواست صبرش رو با تسبیحش کنترل کنه..
– کمند، این تصمیم خانوادس
لازم نیست همه چی رو تو تأیید کنی
ما صلاحِت رو بهتر میدونیم.
– صلاح منو؟! بدون من؟ از کی تا الان عزیزم شدم که صلاح منو بدونید..
– لجبازی نکن دختر ، خفه خون بگیر
آریا تا اون لحظه فقط سکوت کرده بود ..
که یهو نفس بلند کشید و اومد جلو، لبخند نصفهنیمهای گوشه لبش نشست..
– من که مخالف نیستم خان دایی. اتفاقاً میخوامش...
یه لحظه تموم نگاهها رفت سمت اون
بابا رضا با تعجب نگاش کرد
عمه که انگار یکی یه سطل اب یخ ریخته باشه روش جیغ زد:
– چی گفتی آریا؟!
آریا بیخیالِ نگاهها، چشم دوخت به من و....
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_34~
همه مات و مبهوت به بابا رضا زل زده بودن.
قلبم تند میزد. هنوز درست نفهمیده بودم چی شنیدم.
من؟ عقد آریا؟ اونم بدون اینکه من شرط بابارو قبول کرده باشم؟
یه قدم رفتم جلو و رو به بابا رضا گفتم:
– ببخشید بابا، ولی من... من هنوز چیزی نگفتم من که قبول نکردم بخوام با آریا ازدواج کنم!
بابا رضا اخماش رفت تو هم...
تسبیح رو محکمتر گرفت، انگار میخواست صبرش رو با تسبیحش کنترل کنه..
– کمند، این تصمیم خانوادس
لازم نیست همه چی رو تو تأیید کنی
ما صلاحِت رو بهتر میدونیم.
– صلاح منو؟! بدون من؟ از کی تا الان عزیزم شدم که صلاح منو بدونید..
– لجبازی نکن دختر ، خفه خون بگیر
آریا تا اون لحظه فقط سکوت کرده بود ..
که یهو نفس بلند کشید و اومد جلو، لبخند نصفهنیمهای گوشه لبش نشست..
– من که مخالف نیستم خان دایی. اتفاقاً میخوامش...
یه لحظه تموم نگاهها رفت سمت اون
بابا رضا با تعجب نگاش کرد
عمه که انگار یکی یه سطل اب یخ ریخته باشه روش جیغ زد:
– چی گفتی آریا؟!
آریا بیخیالِ نگاهها، چشم دوخت به من و....
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_35~
– آره، من میخوامش. کمند باید زن من بشه.
+ چی؟! این غیر ممکنه
هوفی کشیدم و به سرعت به سمت اتاقم قدم برداشتم که یهو بابا رضا داد زد:
- حالا که اریا هم قبول کرده برای شب اماده شو ..
سرمو بر گردوندم بهش نگاهی کردم و به راهم ادامه دادم..
در اتاق رو محکم کوبیدم و نشستم پشت در..
حدود یک ساعت همینجوری نشستم پشت در..
ولی کافی بود به اندازه کافی عزا داری کرده بودم..
پاشدم، به موهام شونه ای زدم و رفتم توی ویلا که یه سر گوشی تاب بدم..
پشت دیوار متبخ وایساده بودم که صدای اریا اومد:
– بذار کیانا بفهمه... بفهمه که جای خالیش زود پر شد.
یه لحظه صدای نفس بریدن شنیده شد ...
- اریا برای بار اخر میگم از کمند فاصله بگیر!
اون گزینهی خوبی برای انتقام نیست!
این صدای کی بود؟ صدای کمال بود گمونم..
سرمو یکم از دیوار آوردم این طرف که دیدم بله کمال و اریا هستن...
نتونستم ببشتر از این شاهد اسباب بازی بودنم باشم..
نفسم به تنگا افتاده بود که دویدم سمت اتاق..
که با صدای پاهام متوجه حضورم شدن..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_35~
– آره، من میخوامش. کمند باید زن من بشه.
+ چی؟! این غیر ممکنه
هوفی کشیدم و به سرعت به سمت اتاقم قدم برداشتم که یهو بابا رضا داد زد:
- حالا که اریا هم قبول کرده برای شب اماده شو ..
سرمو بر گردوندم بهش نگاهی کردم و به راهم ادامه دادم..
در اتاق رو محکم کوبیدم و نشستم پشت در..
حدود یک ساعت همینجوری نشستم پشت در..
ولی کافی بود به اندازه کافی عزا داری کرده بودم..
پاشدم، به موهام شونه ای زدم و رفتم توی ویلا که یه سر گوشی تاب بدم..
پشت دیوار متبخ وایساده بودم که صدای اریا اومد:
– بذار کیانا بفهمه... بفهمه که جای خالیش زود پر شد.
یه لحظه صدای نفس بریدن شنیده شد ...
- اریا برای بار اخر میگم از کمند فاصله بگیر!
اون گزینهی خوبی برای انتقام نیست!
این صدای کی بود؟ صدای کمال بود گمونم..
سرمو یکم از دیوار آوردم این طرف که دیدم بله کمال و اریا هستن...
نتونستم ببشتر از این شاهد اسباب بازی بودنم باشم..
نفسم به تنگا افتاده بود که دویدم سمت اتاق..
که با صدای پاهام متوجه حضورم شدن..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_36~
دویدم سمت اتاق..
دلم شور افتاده بود، نفسهام ریتم درستی نداشتن.
تا رسیدم دم اتاق، صدای کمال بلند شد:
– کمند، وایسا!
ولی مگه میشد وایسم؟ سرم داغ بود..
اشک از چشمام میریخت و هی زیر لب می گفتم:
+انتقام… اونم از من؟!
کمال باز از پشت صدام زد..
ولی من رفتم توی اتاق و در رو محکم کوبیدم بهم..
نشستم کنار دیوار و شروع کردم ب اشک ریختن
نیم ساعت نگذشته بود که خاله طیبه با دخترش با یه جعبه گنده اومدن توی اتاق. خاله با ذوق گفت:
– اینم لباس عروست عزیزم! باید برای امشب آماده شی، همه منتظرن.
لبخند زورکی زدم و گفتم:
– باشه خاله...
جعبه رو گرفتم و گذاشتم گوشه اتاق..
وقتی رفتن، جعبه رو باز کردم.
یه لباس عروس سفید و ظریف، پر از توری و نگین،برق میزد جلوی چشمهام.
پوشیدمش، آروم تو آینه به خودم نگاه کردم…
توی تنم نشسته بود .. ولی کاش از سر دل خوشی میپوشیدم
باهمون لباس رفتم پشت پنجره ..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_36~
دویدم سمت اتاق..
دلم شور افتاده بود، نفسهام ریتم درستی نداشتن.
تا رسیدم دم اتاق، صدای کمال بلند شد:
– کمند، وایسا!
ولی مگه میشد وایسم؟ سرم داغ بود..
اشک از چشمام میریخت و هی زیر لب می گفتم:
+انتقام… اونم از من؟!
کمال باز از پشت صدام زد..
ولی من رفتم توی اتاق و در رو محکم کوبیدم بهم..
نشستم کنار دیوار و شروع کردم ب اشک ریختن
نیم ساعت نگذشته بود که خاله طیبه با دخترش با یه جعبه گنده اومدن توی اتاق. خاله با ذوق گفت:
– اینم لباس عروست عزیزم! باید برای امشب آماده شی، همه منتظرن.
لبخند زورکی زدم و گفتم:
– باشه خاله...
جعبه رو گرفتم و گذاشتم گوشه اتاق..
وقتی رفتن، جعبه رو باز کردم.
یه لباس عروس سفید و ظریف، پر از توری و نگین،برق میزد جلوی چشمهام.
پوشیدمش، آروم تو آینه به خودم نگاه کردم…
توی تنم نشسته بود .. ولی کاش از سر دل خوشی میپوشیدم
باهمون لباس رفتم پشت پنجره ..
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_37~
رفتم پشت پنجره، پرده رو یواش کنار زدم.
حیاط غلغله بود… همه داشتن میخندیدن..
همه در حال اماده سازی ..
چراغا رو روشن کرده بودن، صندلیا رو چیده بودن، میز شیرینی رو پر کرده بودن…
همه ذوق داشتن. همه خوشحال بودن.
جز من.
تو دلم گفتم:
+واسه چی باید تن به این عقد بدم؟
واسه چی باید امشب خودمو فدای خواهری که نگاهم نمیکنه بکنم؟
نفس عمیق کشیدم.
باید فرار میکردم
اولش خندم گرفت، مسخره بود بعد یهو جدی شد.
فرار..
همین یه کلمه.
یه لحظه حس کردم قلبم داره تندتر میزنه… نه از ترس..
از یه جور آزادی که حتی مزهشو هم نچشیده بودم...
آروم عقب رفتم، جلوی آینه وایستادم.
دوباره به خودم توی لباس عروس نگاه کردم..
وقت رفتن بود ، رفتم سمت کمد...
ساک کوچیک قهوهای که از مامان شهربانو بود رو آوردم بیرون.
چی باید بر میداشتم ؟! اصلا چی باید با خودم میبردم..
به سرعت چند دست لباس گذاشتم توی کیفم...
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_37~
رفتم پشت پنجره، پرده رو یواش کنار زدم.
حیاط غلغله بود… همه داشتن میخندیدن..
همه در حال اماده سازی ..
چراغا رو روشن کرده بودن، صندلیا رو چیده بودن، میز شیرینی رو پر کرده بودن…
همه ذوق داشتن. همه خوشحال بودن.
جز من.
تو دلم گفتم:
+واسه چی باید تن به این عقد بدم؟
واسه چی باید امشب خودمو فدای خواهری که نگاهم نمیکنه بکنم؟
نفس عمیق کشیدم.
باید فرار میکردم
اولش خندم گرفت، مسخره بود بعد یهو جدی شد.
فرار..
همین یه کلمه.
یه لحظه حس کردم قلبم داره تندتر میزنه… نه از ترس..
از یه جور آزادی که حتی مزهشو هم نچشیده بودم...
آروم عقب رفتم، جلوی آینه وایستادم.
دوباره به خودم توی لباس عروس نگاه کردم..
وقت رفتن بود ، رفتم سمت کمد...
ساک کوچیک قهوهای که از مامان شهربانو بود رو آوردم بیرون.
چی باید بر میداشتم ؟! اصلا چی باید با خودم میبردم..
به سرعت چند دست لباس گذاشتم توی کیفم...
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_38~
کلافه بقچه رو برداشتم
چشمم ی عکس مامان افتاد...
همونی که همیشه وقتی دلم میگرفت بهش خیره میشدم.
دستم لرزید...
برش داشتم...
یه بوسه نرم روی عکس گذتشتم
جوری که انگار دارم گونههای خودش رو میبوسم آروم گذاشتمش توی بقچه
هنوز بقچه رو گره نزده بودم ک صدای پا اومد
قلبم ریخت توی دهنم
سریع بقچه رو چنگ زدم و زیر پتو قایمش کردم
و خودم رو انداختم روی تخت و تند تند مشغول مرتب کردن لباس شدم
در با صدای آرومی باز شد و خاله طیبه اومد تو.
لبخند پهنی روی صورتش بود که حرصم رو در میآورد.
- واااای، قربون اون قد و بالات بشم من! چقدر این لباس بهت اومد عروسخانوم. عزیزم، بجنب دیگه، یکم دیگه آریا میاد دنبالت برای مراسم.
خاله داشت از شوقِ الکیِ خودش تعریف میکرد..
ولی من؟ من فقط داشتم به اون بقچهی فکر میکردم که زیر تخت بود.
تپش قلبم جوری بود که فکر میکردم الان خاله صدای قلبمو میشنوه. با صدایی که سعی کردم نلرزه گفتم:
- چشم خاله جون...
خاله که رفت و در رو بست، انگار دنیا رو بهم دادن.
یه نفس عمیق کشیدم، سریع بقچه رو برداشتم
یه لحظه هم معطل نکردم. پنجره رو باز کردم..
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_38~
کلافه بقچه رو برداشتم
چشمم ی عکس مامان افتاد...
همونی که همیشه وقتی دلم میگرفت بهش خیره میشدم.
دستم لرزید...
برش داشتم...
یه بوسه نرم روی عکس گذتشتم
جوری که انگار دارم گونههای خودش رو میبوسم آروم گذاشتمش توی بقچه
هنوز بقچه رو گره نزده بودم ک صدای پا اومد
قلبم ریخت توی دهنم
سریع بقچه رو چنگ زدم و زیر پتو قایمش کردم
و خودم رو انداختم روی تخت و تند تند مشغول مرتب کردن لباس شدم
در با صدای آرومی باز شد و خاله طیبه اومد تو.
لبخند پهنی روی صورتش بود که حرصم رو در میآورد.
- واااای، قربون اون قد و بالات بشم من! چقدر این لباس بهت اومد عروسخانوم. عزیزم، بجنب دیگه، یکم دیگه آریا میاد دنبالت برای مراسم.
خاله داشت از شوقِ الکیِ خودش تعریف میکرد..
ولی من؟ من فقط داشتم به اون بقچهی فکر میکردم که زیر تخت بود.
تپش قلبم جوری بود که فکر میکردم الان خاله صدای قلبمو میشنوه. با صدایی که سعی کردم نلرزه گفتم:
- چشم خاله جون...
خاله که رفت و در رو بست، انگار دنیا رو بهم دادن.
یه نفس عمیق کشیدم، سریع بقچه رو برداشتم
یه لحظه هم معطل نکردم. پنجره رو باز کردم..
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
❲ رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones❳
#PART_39~
از پنجره پریدم توی حیاط پشتی..
جایی که همیشه پر از درختهای انار و زیتون بود.
با سرعت دو رفتم بین درختا و رفتم سمتِ درِ پشتی که به کوچه پشتی باز میشد.
دستام میلرزید، ولی وقتی دستم به دستگیره سردِ در رسید..
حس کردم بالاخره دارم نفس میکشم...
در رو یواش باز کردم...
صدای موزیک از سمتِ حیاطِ اصلی میومد...
یه لحظه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم..
بعد پا گذاشتم توی کوچه و شروع کردم به دویدن.
هر قدمی که دورتر میشدم خیالم راحت تر میشد
نفسهام تند شده بود، قلبم داشت مثل پتک میکوبید ....
همینجوری که داشتم میدویدم...
یه ذره اونطرفتر یه کالاسکه بود که داشت میومد سمتم...
رانندهاش یه مرد لاغر بود...
سیگار گوشه لبش، داشت آهنگ قدیمی گوش میداد.
دستمو جلوش دراز کردم که ایستاد..
ـ دختر جون حالت خوبه؟ نصف شب تو کوچه چی کار داری؟
یه لحظه دلم خواست فرار کنم، ولی پاهام بیجون شده بودن
با صدای گرفته گفتم:
+می... می خوام برم شهر.
نگام کرد دود سیگارش پیچید تو هوا...
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_39~
از پنجره پریدم توی حیاط پشتی..
جایی که همیشه پر از درختهای انار و زیتون بود.
با سرعت دو رفتم بین درختا و رفتم سمتِ درِ پشتی که به کوچه پشتی باز میشد.
دستام میلرزید، ولی وقتی دستم به دستگیره سردِ در رسید..
حس کردم بالاخره دارم نفس میکشم...
در رو یواش باز کردم...
صدای موزیک از سمتِ حیاطِ اصلی میومد...
یه لحظه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم..
بعد پا گذاشتم توی کوچه و شروع کردم به دویدن.
هر قدمی که دورتر میشدم خیالم راحت تر میشد
نفسهام تند شده بود، قلبم داشت مثل پتک میکوبید ....
همینجوری که داشتم میدویدم...
یه ذره اونطرفتر یه کالاسکه بود که داشت میومد سمتم...
رانندهاش یه مرد لاغر بود...
سیگار گوشه لبش، داشت آهنگ قدیمی گوش میداد.
دستمو جلوش دراز کردم که ایستاد..
ـ دختر جون حالت خوبه؟ نصف شب تو کوچه چی کار داری؟
یه لحظه دلم خواست فرار کنم، ولی پاهام بیجون شده بودن
با صدای گرفته گفتم:
+می... می خوام برم شهر.
نگام کرد دود سیگارش پیچید تو هوا...
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_40~
ـ سوار شو، تا نصف راه میبرمت.
سوار شدم...
صندلیهای کالسکه بوی نفت و گرد و خاک میداد.
از پنجره بیرونو نگاه کردم...
پشت سرم چراغونی بودن حیاط معلوم بود...
راه افتادیم تو جادهای که به شهر راه داشت.
هنوز نرسیده بودیم به شهر که رانند گفت:
ـ از اینجا به بعد خودتی دختر.
پیاده شدم....
سرما تا مغز استخونم رفت.
چند ساعت بیهدف قدم زدم تا رسیدم به یه پارک خلوت.
یه نیمکت چوبی وسط پارک بود...
رفتم سمتش و دراز کشیدم..
زیر پالتوی نازکی که به تن داشتم سعی کردم بخوابم.
صدای باد، صدای کلاغها... نمیزاشت خوابم ببره ..
ولی خستهتر از اون بودم که بیدار بمونم.
پاهامو توی شکمم جمع کردم تا خوابم برد...
..................
با صدای گنجشکا کلافه چشمامو باز کردم...
آفتاب افتاده بود روی تنم ، گرمم شده بود.
با بدن درد از روی نیمکت پاشدم.
همه نکاهشون روی من بود ....
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_40~
ـ سوار شو، تا نصف راه میبرمت.
سوار شدم...
صندلیهای کالسکه بوی نفت و گرد و خاک میداد.
از پنجره بیرونو نگاه کردم...
پشت سرم چراغونی بودن حیاط معلوم بود...
راه افتادیم تو جادهای که به شهر راه داشت.
هنوز نرسیده بودیم به شهر که رانند گفت:
ـ از اینجا به بعد خودتی دختر.
پیاده شدم....
سرما تا مغز استخونم رفت.
چند ساعت بیهدف قدم زدم تا رسیدم به یه پارک خلوت.
یه نیمکت چوبی وسط پارک بود...
رفتم سمتش و دراز کشیدم..
زیر پالتوی نازکی که به تن داشتم سعی کردم بخوابم.
صدای باد، صدای کلاغها... نمیزاشت خوابم ببره ..
ولی خستهتر از اون بودم که بیدار بمونم.
پاهامو توی شکمم جمع کردم تا خوابم برد...
..................
با صدای گنجشکا کلافه چشمامو باز کردم...
آفتاب افتاده بود روی تنم ، گرمم شده بود.
با بدن درد از روی نیمکت پاشدم.
همه نکاهشون روی من بود ....
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_41~
یه حس معذب شدن بهم دست داد.
سرمو انداختم پایین و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم...
پالتوی که تنم بود دیگه جواب نمیداد..
از سرما میلرزیدم...
یه دفعه چشمم افتاد به یه دکهی کوچیک اون طرف پارک...
یه پیرمردی اونجا وایساده بود و یه چیزای میفروخت.
بدون اینکه تردید کنم رفتم سمت دکه .
وقتی رسیدم نزدیکتر، دیدم داره باقلوای داغ میفروشه.
بوی باقلوا پیچید تو هوا و یه لحظه حس کردم دارم از گشنگی قش میکنم!
پیرمرد مهربونی بود...
با یه لبخند نگام کرد و گفت:
- چیزی میخوای دخترم؟
با صدای لرزون گفتم:
+یـه...یـه باقلوا میخاستم
سرمو انداخته بودم پایین که یه ظرف باقلوا جلوم گرفت..
- بیا دخترم ...
مکث کرد و ادامه داد:
- دخترم تو این شهر به این بزرگی تنها چیکار میکنی؟
نمیدونستم چی بگم سرمو انداختم پایین و سکوت کردم..
یه چیزی توجهم رو جلب کرد..
داشت چیکار میکرد ؟؟
چرا داشت مغازش رو میبست؟
- بیا دخترم... دنبالم بیا..
با تعجب لب زدم...
#PART_41~
یه حس معذب شدن بهم دست داد.
سرمو انداختم پایین و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم...
پالتوی که تنم بود دیگه جواب نمیداد..
از سرما میلرزیدم...
یه دفعه چشمم افتاد به یه دکهی کوچیک اون طرف پارک...
یه پیرمردی اونجا وایساده بود و یه چیزای میفروخت.
بدون اینکه تردید کنم رفتم سمت دکه .
وقتی رسیدم نزدیکتر، دیدم داره باقلوای داغ میفروشه.
بوی باقلوا پیچید تو هوا و یه لحظه حس کردم دارم از گشنگی قش میکنم!
پیرمرد مهربونی بود...
با یه لبخند نگام کرد و گفت:
- چیزی میخوای دخترم؟
با صدای لرزون گفتم:
+یـه...یـه باقلوا میخاستم
سرمو انداخته بودم پایین که یه ظرف باقلوا جلوم گرفت..
- بیا دخترم ...
مکث کرد و ادامه داد:
- دخترم تو این شهر به این بزرگی تنها چیکار میکنی؟
نمیدونستم چی بگم سرمو انداختم پایین و سکوت کردم..
یه چیزی توجهم رو جلب کرد..
داشت چیکار میکرد ؟؟
چرا داشت مغازش رو میبست؟
- بیا دخترم... دنبالم بیا..
با تعجب لب زدم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_42~
+چـی… کجا بیام؟!
پیرمرد با همون لبخند آرام و مهربونش، طوری که انگار سالهاست منو میشناسه، گفت:
– بیا دخترم… بیا ببرمت خونه. زنم تنهاست، دلش خوش میشه یکی بیاد پیشش.
توی اون لحظه بین ترس و ناامیدی گیر کرده بودم...
باد سرد مثل تیغ به صورتم میخورد و انگار استخوانهام یخ زده بودن.
ترس داشتم… اما سرما از ترس هم بدتر بود.
برای همین فقط سرمو آروم تکون دادم پشت سرش راه افتادم…
کمی که جلوتر رفتیم، رسیدیم به یه کوچه باریک و قدیمی...
کوچه تنگ . دیوارهای کاهگلی، چراغ کمنور ..
همهچیز یه حالوهوای عجیب داشت...
خونه پیرمرده، یه خونهی قدیمی با حیاط کوچیکی بود که پر بود از گلدونهای رنگارنگ..
از در که رفتم تو، زن پیرمرد اومد جلو.
یه زن ریزنقش با چادر گلدار...
صورت چینخورده و لبخندی انقدر گرم که انگار یه لحظه تمام سرمای دنیا از تنم پرید.
وقتی چشمم بهش افتاد، کمکم دلم آروم گرفت.
پیرمرد با نگاهی عاشقانه به خانمش گفت:
– اینم محبوبه خانم ما…
محبوبه خانم با دقت نگام کرد، بعد زیر لب گفت:
– آقاجان… این دختر بدجوری سرما خورده.
پیرمرد آهی کشید و گفت:
– تو پارک دیدمش. تنها بود… گفتم بیاریمش خونه تا یه کم گرم بشه.
خاله محبوبه دستمو گرفت...
گرم، مادرانه، انگار سالهاست منتظر این لحظه بودم.
– بیا دخترم… بیا تو. سرتو بذار رو بالش. الان برات یه صبحونه داغ میارم… یه چیزی بخوری، جون بگیری.
سری به نشونه باشه تکون دادم ودنبالش رفتم داخل خانه…
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_42~
+چـی… کجا بیام؟!
پیرمرد با همون لبخند آرام و مهربونش، طوری که انگار سالهاست منو میشناسه، گفت:
– بیا دخترم… بیا ببرمت خونه. زنم تنهاست، دلش خوش میشه یکی بیاد پیشش.
توی اون لحظه بین ترس و ناامیدی گیر کرده بودم...
باد سرد مثل تیغ به صورتم میخورد و انگار استخوانهام یخ زده بودن.
ترس داشتم… اما سرما از ترس هم بدتر بود.
برای همین فقط سرمو آروم تکون دادم پشت سرش راه افتادم…
کمی که جلوتر رفتیم، رسیدیم به یه کوچه باریک و قدیمی...
کوچه تنگ . دیوارهای کاهگلی، چراغ کمنور ..
همهچیز یه حالوهوای عجیب داشت...
خونه پیرمرده، یه خونهی قدیمی با حیاط کوچیکی بود که پر بود از گلدونهای رنگارنگ..
از در که رفتم تو، زن پیرمرد اومد جلو.
یه زن ریزنقش با چادر گلدار...
صورت چینخورده و لبخندی انقدر گرم که انگار یه لحظه تمام سرمای دنیا از تنم پرید.
وقتی چشمم بهش افتاد، کمکم دلم آروم گرفت.
پیرمرد با نگاهی عاشقانه به خانمش گفت:
– اینم محبوبه خانم ما…
محبوبه خانم با دقت نگام کرد، بعد زیر لب گفت:
– آقاجان… این دختر بدجوری سرما خورده.
پیرمرد آهی کشید و گفت:
– تو پارک دیدمش. تنها بود… گفتم بیاریمش خونه تا یه کم گرم بشه.
خاله محبوبه دستمو گرفت...
گرم، مادرانه، انگار سالهاست منتظر این لحظه بودم.
– بیا دخترم… بیا تو. سرتو بذار رو بالش. الان برات یه صبحونه داغ میارم… یه چیزی بخوری، جون بگیری.
سری به نشونه باشه تکون دادم ودنبالش رفتم داخل خانه…
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_43~
-بیا دخترم، بیا تو. سرتو بذار رو این بالش.
یه بالش نرم و پُفدار جلوم گذاشت..
-بخواب کنار بخاری؛ الان خاله برات یه چیز داغ میاره که جون بگیری.
اشاره کرد به یه بخاری نفتی کوچیک که کنار دیوار بود و ازش یه شعلهی نارنجی و لرزون بالا میرفت....
هوا رو حسابی گرم کرده بود...
-چشمات داره میره، دخترم. معلومه خیلی سرما خوردی.
با مهربونی دستشو کشید رو موهام...
دستش یه کم زبر بود، اما نوازشش خیلی گرم و مادرانه بود.
-من برم یه سوپ برات درست کنم. یه چای داغ هم کنارش. بخوری حسابی گرم بشی.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت سمت آشپزخونه...
صدای قلقل قوری و بوی پیاز داغ از مطبخ میاومد.
منم خسته و کوفته، همونجا کنار بخاری ولو شدم.
بالش نرم رو زیر سرم گذاشتم و چشمام رو بستم...
حس گرما کمکم داشت یخ بدنم رو آب میکرد.
بعد از چند دقیقه، خاله محبوبه برگشت..
یه سینی دستش بود که روش یه کاسه سوپ و یه استکان چای داغ بود...
و یه پتوی پشمی چهارخونه هم انداخت روم.
-بیا عزیزم. اینو بخور. درمون درده.
کاسه سوپ رو گذاشت کنارم بخارش داشت چشمام رو میسوند...
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_43~
-بیا دخترم، بیا تو. سرتو بذار رو این بالش.
یه بالش نرم و پُفدار جلوم گذاشت..
-بخواب کنار بخاری؛ الان خاله برات یه چیز داغ میاره که جون بگیری.
اشاره کرد به یه بخاری نفتی کوچیک که کنار دیوار بود و ازش یه شعلهی نارنجی و لرزون بالا میرفت....
هوا رو حسابی گرم کرده بود...
-چشمات داره میره، دخترم. معلومه خیلی سرما خوردی.
با مهربونی دستشو کشید رو موهام...
دستش یه کم زبر بود، اما نوازشش خیلی گرم و مادرانه بود.
-من برم یه سوپ برات درست کنم. یه چای داغ هم کنارش. بخوری حسابی گرم بشی.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت سمت آشپزخونه...
صدای قلقل قوری و بوی پیاز داغ از مطبخ میاومد.
منم خسته و کوفته، همونجا کنار بخاری ولو شدم.
بالش نرم رو زیر سرم گذاشتم و چشمام رو بستم...
حس گرما کمکم داشت یخ بدنم رو آب میکرد.
بعد از چند دقیقه، خاله محبوبه برگشت..
یه سینی دستش بود که روش یه کاسه سوپ و یه استکان چای داغ بود...
و یه پتوی پشمی چهارخونه هم انداخت روم.
-بیا عزیزم. اینو بخور. درمون درده.
کاسه سوپ رو گذاشت کنارم بخارش داشت چشمام رو میسوند...
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
❲ رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones❳
#PART_44~
بوش عالی بود یه کم مرغ توش بود و کلی سبزیجات.
-چای داغتم بخور گل گاوزبون ریختم، آرومت میکنه.
همینطور که خوابیده بودم..
پتوی پشمی رو تا زیر چونهم کشید...
باز اومد کنارم نشست و دوباره دست کشید رو سرم.
-تا صبح استراحت کن. فردا بهتر میشی.
قیافم پریشون شد..
+ نـه... نه باید برم وگرنه پیدام میکنند...
بدون اینکه سوال بپرسه کی پیدام کنه لب زد:
- نگران نباش جات اینجا امنه..
در اتاق یه تق کوچیک خورد و در نیمهباز شد.
پیرمرد سرشو آورد تو، با اون عینک تهاستکانی و لبخند مهربونش.
- بهبه! زن رو دستت نیست ها… کاری کردی حال دختره انگار یه کم جا اومده.
زن دستی به روسریش کشید، آروم گفت:
- کاری نکردم حاجی… یه کم غذا خورد، چایم خورد، بدنش جون گرفت
پیرمرد اومد جلوتر، کنارم ایستاد و نگاهم کرد...
- دخترم، اسمت چی بود؟
لبمو خیس کردم.
+ … کمند.
- کمند جان… خیالت تخت اینجا کسی پیدات نمیکنه.
لرزیدم..
+ شما نمیدونین اگه پیدام کنن چی میشه…
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_44~
بوش عالی بود یه کم مرغ توش بود و کلی سبزیجات.
-چای داغتم بخور گل گاوزبون ریختم، آرومت میکنه.
همینطور که خوابیده بودم..
پتوی پشمی رو تا زیر چونهم کشید...
باز اومد کنارم نشست و دوباره دست کشید رو سرم.
-تا صبح استراحت کن. فردا بهتر میشی.
قیافم پریشون شد..
+ نـه... نه باید برم وگرنه پیدام میکنند...
بدون اینکه سوال بپرسه کی پیدام کنه لب زد:
- نگران نباش جات اینجا امنه..
در اتاق یه تق کوچیک خورد و در نیمهباز شد.
پیرمرد سرشو آورد تو، با اون عینک تهاستکانی و لبخند مهربونش.
- بهبه! زن رو دستت نیست ها… کاری کردی حال دختره انگار یه کم جا اومده.
زن دستی به روسریش کشید، آروم گفت:
- کاری نکردم حاجی… یه کم غذا خورد، چایم خورد، بدنش جون گرفت
پیرمرد اومد جلوتر، کنارم ایستاد و نگاهم کرد...
- دخترم، اسمت چی بود؟
لبمو خیس کردم.
+ … کمند.
- کمند جان… خیالت تخت اینجا کسی پیدات نمیکنه.
لرزیدم..
+ شما نمیدونین اگه پیدام کنن چی میشه…
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
رامِـ.ـت میکنم...🤐⛓no_mobile_phones
#PART_45~
خاله محبوبه نزدیکترم شد و دستمو گرفت.
- هر چی باشه، بدتر از حالِ الانت نیست رنگ به رو نداری دختر… کی اینجوری ترسونده تورو؟ منو مش عباس نمیزاریم اتفاقی برات بیفته..
اب دهنمو قورت دادم و سکوت کردم..
عمو عباس آهی کشید.
- ببین کمند جان… ما بچه نداشتیم این خونه همیشه ساکت بوده.
اگه دلت خواست… چند روز که هیچی، هر چقدر خواستی پیش ما بمون مام تنهایم.
خاله لبخند زد...
- آره مادر… بمون.
اشکام بیصدا ریخت.
+ چرا انقدر خوبین باهام… من که غریبهام.
عمو عباس خندید...
- غریبه؟ آدمِ زخمی که غریبه نیست دخترم. زخمشو میبینی، میفهمی دلش چی کشیده.
خاله محبوبه لبخند زد و رو به من لب زد:
- تا وقتی حالت جا بیاد یه قدم از این خونه بیرون نمیزاری.
بعدشم هر تصمیمی خواستی میگیری،عجله نکن
عمو عباس سری تکون داد و به سمت اشپز خونه ای که صدای قُل قُل سماور میومد اشاره کرد:
- حاجخانم، یه چایی تازه بریز، بشینیم پیش کمند بخوریم حال و هوامون عوض شه.
خاله محبوبه با سینی که داخلش چای بود اومد سمت ما..
- بفرما اقا جان
عمو عباس استکانشو برداشت.
- کمند جان… نگفتی از چی فرار می کنی؟
تنم لرزید
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
#PART_45~
خاله محبوبه نزدیکترم شد و دستمو گرفت.
- هر چی باشه، بدتر از حالِ الانت نیست رنگ به رو نداری دختر… کی اینجوری ترسونده تورو؟ منو مش عباس نمیزاریم اتفاقی برات بیفته..
اب دهنمو قورت دادم و سکوت کردم..
عمو عباس آهی کشید.
- ببین کمند جان… ما بچه نداشتیم این خونه همیشه ساکت بوده.
اگه دلت خواست… چند روز که هیچی، هر چقدر خواستی پیش ما بمون مام تنهایم.
خاله لبخند زد...
- آره مادر… بمون.
اشکام بیصدا ریخت.
+ چرا انقدر خوبین باهام… من که غریبهام.
عمو عباس خندید...
- غریبه؟ آدمِ زخمی که غریبه نیست دخترم. زخمشو میبینی، میفهمی دلش چی کشیده.
خاله محبوبه لبخند زد و رو به من لب زد:
- تا وقتی حالت جا بیاد یه قدم از این خونه بیرون نمیزاری.
بعدشم هر تصمیمی خواستی میگیری،عجله نکن
عمو عباس سری تکون داد و به سمت اشپز خونه ای که صدای قُل قُل سماور میومد اشاره کرد:
- حاجخانم، یه چایی تازه بریز، بشینیم پیش کمند بخوریم حال و هوامون عوض شه.
خاله محبوبه با سینی که داخلش چای بود اومد سمت ما..
- بفرما اقا جان
عمو عباس استکانشو برداشت.
- کمند جان… نگفتی از چی فرار می کنی؟
تنم لرزید
<Join SOo↴>
─────━• 🛵cherry_blossomsparkles •━─────
@HaMKhoNeH_AzOlEhi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation️
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation️
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
– من زنِ نردبون نمیشممممم...اگر بشممم کشته میشمممم
وای ، وای neutral_face🤣exclamation️
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
وای ، وای neutral_face🤣exclamation️
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمـان باید رامم بشی 😈🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA10Kدنبال کننده