رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
4Kدنبال کننده
#رمان_ببخشید_شما_قندی؟
رمان سرپرست وحشی همخونه اخموی من اشرافی خنگول
برادرزاده ناتنی رستا ثمر تتو آرتیست قلدر پزشک فسقلی گوسفند منه رئیس بیمارستان رئیس بانک جذاب این سرباز کراشمه دوست پسر بگیر پیوی بادیگارد دو روزه مو حنایی ژیکان
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۷ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست

وظایف خانم بودنم؟!

گیج بودم...

حرفاش به اندازه کافی عجیب بود!

چرا اصرار داشت بمونم؛ و از همه مهمتر..
میخواست بلوا به پا کنم؟!

با حالت متفکری نگاهش کردم

هیچی به ذهنم نمی‌رسید!!

در اخر با لحن گیجی گفتم:

_من دوره‌ی خدمتم اینجا تموم بشه، میرم..
بعدش باید طلاقم بدی!
میدونی دیگه؟!

_اهوم!

_خب چرا میخوای بمونم جام و محکم کنم؟!


گوشه لبش کج شد

نگاهش پر از لذ‌... ت بود
پر از تفریح..


انگار که پیروز شده، ولی کجا؟! نمیدونم.

لب زد:

_میخوام تا وقتی که هستی، بدونن زن خان چه جایگاهی داره..


ابرو بالا دادم با تمسخر گفتم:

_میخوای راه و واسه زن بعدیت هموار کنم؟!
@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌ویک


برخلاف تصورم خیلی راحت گفت:

_هرجوی مایلی فکر کن!

چشمام و ریز کردم
من مگه لات کوچه بازارم که راه واسه بقیه باز کنم؟!

ولی هیچی نگفتم..

فقط نگاه کردم!!

که رو به یکی از خدمه ها کرد و گفت:

_داخل و تمیز کنید، شکستنی ها بسپرید برن بخرن..
تا چند ساعت دیگه مثل روز اولش باشه!!

این چمدونم برگردونید به اتاق..

دستم و روی دسته‌ی چمدون گذاشتم
قاطع گفتم:

_من اینجا نمیمونم!

_میمونی!!


_کی گفته؟!
نمیمونم!

انگار کلافه شد، که عصبی گفت:

_زن عقدیِ من از این عمارت بیرون نمیره، رو حرفم حرف نمیاره..
خیلی داری سرپیچی میکنی و من کم کم دارم کنترلم و از دست میدم!!

اینارو با لحن جدی و کاملا قاطعی میگفت

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌ودو

اب دهنم و بیصدا قورت دادم

نه که ترسیده باشم، نه!

جایی که من بزرگ شدم و کسایی که باهاشون بزرگ شدم..

چندبرابر ترسناک تر ادم رو به روم بودن!

با حالت تهدید گفتم:

_من برگردم..
یبار دیگه بریزم و بکوبم این خرابشده رو، بیای و نعره بکشی.. اون موقع من اینی نیستم که جلوتم!!
فهمیدی؟!

ابروهاش بالا پریدن

نگهبانا رو گرفتن..

که نبینن اقاشون بعده بی احترامی بهش، چه بلایی سر زن عقدیش میاره.

ولی ارسلان انگار امروز از یه دنده دیگه بیدار شده بود...

شایدم همیشه همینطوره!

من که زیاد نمیشناسمش..
گفت:

_دلیل پشت کارات باشه، حرف نمیارم!
حالا برو تو..

اون انگشتتم بیار و بار بعد با این لحن حرف بزنی جور دیگه ای برخورد میکنم.

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌وسه


و از کنارم گذشت

جوری که شونه اش به شونم خوردم و تو جام تکون خوردم


خدمه با سرعت چمدونم و بردن بالا..

الان دوباره تو این عمارت جا میگرفتم؟! هوف

باید یکم هوا میخوردم

الان و تو این حال اصلا موقعیت مناسبی نبود که دوباره اون زن رو ببینم!
اصلا..


حتما این سری یه بلایی خودم یا اون میاوردم..

ناچار رو به راننده گفتم:

_میخوام برم بیرون، اینجا اسطبل داره؟!

چشماش گرد شدن
ولی خیلی سریع خودش رو جمع کرد

اما بازم تعجب داشت

_اره خانم..
برای چی؟!

_منو ببر اونجا!!

و بدون اینکه فرصت بدم حرفی بزنه

سوار ماشین شدم؛ از اونجایی که ارسلان هم رفته بود

و کسی و نداشت که ازش دستور بگیره

ناچار پشت فرمون نشست!

میرم ولی چندساعته دیگه که برگشتم؛ جور دیگه ای میام..

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌وچهار

سرم و به شیشه تکیه دادم..

بیرون این شهر، یعنی در واقع..
ظاهر این شهر خیلی قشنگ بود!

هوای پاک..
خیابونای خلوت و دلباز..

کاش مردمش هم با پیشرفته این شهر، مغزشون رو بروزرسانی میکردن.

شاید دختراشون  برای تحصیل انقدر عذاب نمیکشیدن..

راننده پیچید تو جاده خاکی و بازم باید اعتراف کنم که جای خیلی سرسبزی بود

کوهستانی و پر از درخت!

اروم گفتم:

_کی میرسیم؟!

_خانم همین جاده تموم بشه، رسیدیم!

عاشق ادرس دادنشون تو این شهر بودم
یه جور میگفتن که فقط خودشون و اهالی بفهمن!

من الان از کجا بدونم جاده اینجا کی تموم میشه؟!

سعی کردم نخندم..

ولی همینکه ترمز کردم؛ با خنده گفتم:

_چه زود تموم شد!

خحالتزده سرش رو چرخوند

سریع پیاده شد و در رو برام باز کرد..
@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌وپنج

با دیدن اسب مشکی که اونجا جدا بسته بودنش؛ و یه مرد هم کنارش بود

سریع پیاده شدم

با لبخندی که کم نمیشد

گفتم:

_اینجاست؟!

راننده نگاهی انداخت:

_بله خانم.. اینجا اسطبل آقاس!
اون اسب هم مال آقاس، اسمش سیاهه...

زیرلب گفتم:

_زحمت کشیده تو انتخاب اسب..
خب رنگشم سیاهه!!

حرفی نزد

در تخته ای رو باز کرد
رو به مرده که گمونم مسئول اسطبل بود
گفت:

_مش ممد، سلام عرض شد..

مرده برگشت
جواب سلامش رو داد، که گفتم:

_سلام!

راننده سریع گفت:

_ایشون خانم معلمن!

ابروهام بالا پریدن
واقعا طرز معرفی کردنش عالی بود؛ الان اون چجوری بشناسه؟!

اصلا معلم بودنم چه ربطی به اون داشت..

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌وشش

برخلاف تصوری که داشتم

مش ممد شناخت!!

چون بلافاصله چهرش باز شد و با خنده گفت:

_سلام خانم، خوش اومدید!

بازم تعجب کردم
تو این شهر کم پیش میومد کسی ازم استقبال کنه...
البته؛ بجز بچه ها!

تا به خودم بیام و چیزی بگم؛ با همون خوش رویی گفت:

_من مسئول اینجام..
امری داشتید در خدمتم!!

_ممنونم..


با کمکش به سیاه نزدیک شدم؛ و حتی اونم مثل صاحبش خونسرد و جدی بود..

نمیدونم چطور این دوتا ویژگی باهم برای یه شخص بیان میشدن.. ولی میشدن!

راننده با صدای بلندی گفت:

_خاانم.. خاانم؟!

کلاهم و روی سرم درست کردم و گفتم:

_بله؟! چیشده چرا داد میزنی؟

_اقا زنگ زدن.. گفتن زودتر برگردیم!
هوا تاریک میشه.

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌وهفت

هنوز ساعت پنج بود، یه یک ساعتی میشد بمونم..

از اسب پیاده شدم..
رو به مش ممد گفتم:

_میشه بقیه رو هم ببینم؟!
اینا همشون برای ارسلانن؟

_بله خانم..
ولی سیاه یه داستان دیگه ای داره؛ برای همین آقا مخصوص بهش رسیدگی میکنه!

اخم کردم
با حالت ناراحتی گفتم:

_به بقیه رسیدگی نمیکنه؟!

_نه خانم..
اقا خیلی به حیوونا اهمیت میدن؛ منظورم از رسیدگی اینه که وقتی میان اینجا مستقیم سراغ سیاه و میگیرن..
خاصِ براشون!

سری تکون دادم

و رو به راننده گفتم:

_یکم بمون.. داخل و ببینم میام!

قشنگ مشخص بود کلافه‌اس و حتی تو جاش بند نبود..

مدام راه میرفت.

ولی من اشتیاق زیادی داشتم واسه دیدن بقیه اسبا..

برای همین؛ یه نیم ساعت منتظر میموند که چیزی نمیشد
میشد؟!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌وهشت

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوبیست‌ونه

_خانوم تصدقتون.. شما میشه به آقا خبر بدید؟!
تا من دکتر خبر میکنم!


_آقا میخواد چیکار کنه مثلا؟!

_اخه اونم دکتره..
شاید چیزی سردربیاره؛ هم این کره اسب و از یه نژاد خاص گرفته.. باید خبر بدم!

چقدر خاص و خاص و خاص..

فکر کنم کلمه مورد علاقش بود

ولی من نباید الان به این چرندیات فکر کنم!!

سریع گوشیم رو دراوردم ولی...
من که شماره ارسلان رو نداشتم!!

لعنتی..
یبار گرفتم ولی درجا پاک کردم

لعنت به من و اخلاقای گندم!!

الان نمیشد بگم شماره شوهرم رو ندارم..

کلافه پلک بستم؛ که صدای مش ممد و شنیدم

داشت با تلفن صحبت میکرد:

_نوکرتم.. فقط زود بیا که حیوونکی داره تلف میشه!

نمیدونم پشت خطی چی گفت

که با چشمای گرد شده برگشت سمت آخور و..
بهت زده گفت:

_یعنی امکان داره همشون مسموم شده باشن؟!

دستم و روی پیشونیم کشیدم..وای!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی

دوییدم بیرون

باید به راننده میگفتم زودتر به ارسلان خبر بده.

همینکه از اسطبل بیرون رفتم، با ندیدن راننده و ماشین..

خشکم زد!

کجا رفت این؟!

بلند گفتم:

_مش ممد؟! راننده کجا رفت؟

اونم با صدای بلندی که به گوشم برسه گفت:

_رفت دنبال دکتر...

هوف..
دوباره نگاهی به صفحه گوشیم انداختم

دیگه چاره ای نداشتم..
البته از اولشم باید همین کار و میکردم!!

داخل شدم و گفتم:

_عمو گوشیت میدی من یه زنگ به ارسلان بزنم؟!

انقدر هول شده بود

که بی چون و چرا گوشیش رو سمتم گرفت
اسم ارسلان خان خودنمایی میکرد..

تماس گرفتم..

با استرس تو جام تکون میخوردم

چون کل اسب ها مسموم شده بودن و اگه دیر میرسیدن شاید تلف میشدن..


@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدسی‌ویک


دستم و بین موهام بردم


یه کاری کن الای..
قبلا تو اسطبل بابا یه چیزایی یاد گرفته بودم ولی؛ فکر نکنم به کار بیاد..

کلافه پوتین ها رو پوشیدم

حتی دکتر هم برسه بازم نیاز به نیرو بود..

چون این همه اسب، با یه نفر دونفر درمان نمیشد

جلو رفتم و گفتم:

_علائمشون چیه عمو؟!

درحالی که دهن اسب رو باز میکرد

با ناراحتی گفت:

_مسموم شدن، نمیدونم از چیه..
اب و علفشون یکیه!!
میترسم بقیه هم یکم دیگه از پا بیوفتن..

به اقا زنگ زدید؟!

گوشیش رو سمتش گرفتم

گفتم:

_جواب نداد!!

باید یه کاری کنیم..
حداقل بفهمیم چی باعث شده مسموم بشن!

کمی فکر کرد

و در آخر با حوصله شروع کرد به تعریف کردن شرایط..

گفت:

_آب که از منبع بالا میاد، تمیزه.. رسیدگی میشه بهش!
خوراک هم از یه جا میاریم.. مورد اعتماده و همیشه خوب بوده
هیچوقت اینجوری نشدن!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی‌دو

با پام روی زمین ضرب گرفتم..

جز آب و علوفه چیز دیگه هم مصرف میکردن مگه؟!

فعلا اینا مهمترینشون بود...

رو بهش گفتم:

_شما حواست باشه اینجا تا دکتر‌ میاد، منم الان میام..

خواست بپرسه کجا؟!
ولی مهلت ندادم و با قدمهای بلند از اونجا خارج شدم

منبع آب تقریبا بالای تپه بود
و گویا فقط مختص اینجا بود، حالا چجوری؟!
نمیدونم..

طبیعتا زمان نیست که تا اونجا برم
حتی برم هم چیزی دستگیرم نمیشه..

با این حال..
دوییدم سمت انبار، نگاهی بهشون انداختم..
من که چیزی سردرنمیاوردم!

یعنی چیز عجیبی به چشمم نمیخورد

لبم و به دندون کشیدم..
ناچار گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم.

تنها راهم همین بود

شماره داداشم رو گرفتم؛ که تو صدم ثانیه جواب داد

_اِلای؟!

_سلام.. به کمکت نیاز دارم!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی‌سه


ما همین بودیم
هیچوقت مثل خواهر برادرای عادی نبودیم!!
اونم خیلی سریع گفت:

_میشنوم!

شروع کردم به توضیح دادن وضعیت..

چندتا عکس هم به گفته خودش فرستادم؛ از اسب ها و..

تو همون تایم دکتر رسید

گوشی و نزدیک گوشم گرفتم و گفتم:

_الو داداش؟!
پشت خطی؟

_تماس میگیرم اِلا...

و قطع کرد!!

کلافه چرخیدم؛ وارد اسطبل شدم و دکتر هنوز داشت معاینه میکرد

که در آخر با افسوس گفت:

_مسموم شدن، اینجا پادزهرش پیدا میشه؟!
حداقل تا ۲ساعت دیگه فرصت داریم.


مش ممد هول شده تلفنش رو برداشت

درحالی که با استرس قدم میزد
گفت:

_اقا هم جواب نمیدن..
چه غلطی کنیم؟!
تو این شهر که دوا درمون پیدا نمیشه!

رو به دکتر گفتم:

_چی لازمه دقیقا؟!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی‌وچهار

_یه نوع آمپوله که خیلی کم پیدا میشه..

کاغذ و سمتم گرفت

_اگه تا ۲ساعت دیگه پیدا نشه، کاری از دستم برنمیاد!

کاغذ رو از دستش گرفتم؛ نسخه بود..
چشمی روی متنش چرخوندم و گفتم:

_سعی میکنم پیدا کنم..

ولی همون لحظه صدای مش ممد باعث شد ناامید بشم

وقتی متاسف گفت:

_زنگ زدم داروخونه اینجا.. ندارن!

شهرای دیگه هم وضعشون بدتر از اینجاست، تا خوده مرکز هم ۲ساعت فقط راهه..
دیر میشه!


درست میگفت

اطراف پر از روستا بودن و برای رفتن به شهر دیگه ای دقیقا همینقدر زمان لازم بود

ولی نداشتیم..

کلافه شروع کردم به قدم زدن..

هیچ کاری از دستم برنمیومد و این حسابی داشت عصبیم میکرد

این که حیوونای معصوم داشتن عذاب میکشیدن!

کاش امروز نمیومدم اینجا..

رو به مش ممد گفتم:

_میشه بازم به ارسلان زنگ بزنی؟!

راننده که جلوی در وایساده بود
سریع گفت:

_گوشی آقا خاموشه..
@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی‌وپنج


کاملا بیچاره و مغموم شده بودیم!!

هیچ راهی جلوی پامون نبود..
هیچی!

برای اخرین امید..
گوشیم رو روشن کردم؛ زل زدم به صفحه تا شاید داداشم چیزی بگه.

ولی دقیقا وقتی که میخواستم بلند شم
و حداقل برم عمارت دنبال ارسلان..

گوشیم ویبره رفت!

با دیدن پیامی از داداشم، چشمام برق زدن

یه پیام بلند بالا..
از گیاهی که باید پیدا میکردیم و طرزی که باید به خوردشون میدادیم!

سریع گفتم:

_دکتر..
مش ممد..
این گیاه اینجا پیدا میشه؟!

و گوشی و سمتشون گرفتم

که بلاخره دکتر گفت:

_فکر خوبیه؛ حداقل میشه زمان خرید که پادزهر پیدا شه!!

خوشحال خندیدم

ولی سختترین مرحله پیدا کردن این همه گیاه بود

چون تعداد اسب ها بالا بود

مش ممد:

_اینجا هستش؛ ولی الان هوا داره تاریک میشه..
چجوری باید پیدا کنیم؟!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدو‌سی‌وشش

راننده سریع گفت:

_۴نفریم، چقدر میخواد مگه؟!
سریع پیدا میکنیم میاریم..

دکتر:

_نمیشه چند نفر هم خبر کنید؟!
با این تعداد طول میکشه..

مش ممد یه گونی برداشت و حین پوشیدن پوتیناش گفت:

_بجنبید.. اونا تا برسن طول میکشه!

خودمون دست بجنبونیم جمع میشه
اینجا زیاد داره!

تایید کردم و خواستم قدم بردارم
که راننده با تاسف گفت:

_خانوم شما نیاید.. آقا بفهمه پوستم و میکنه!

چشمام گرد شدن

با همون حالت متعجب گفتم:

_نمیرم که بیرون بچرخم، همینجوری تعدادمون کمه..
منم نیام که نمیشه!!
راه بیوفت خودم جواب آقات رو میدم..

و زیرلب پچ زدم؛
میخواست گوشیش رو خاموش نکنه!!

وقتی دید حریفم نمیشه
به ناچار اونم یه گونی برداشت

و با گفتنه:

_لطفا همراهتون بیام؛ جای دوری نرید اینجا خطرناکه!

مخالفتی نکردم

خودمم میل نداشتم تو کوه و دشت تنها راه بیوفتم
اونم تو این هوای تاریک..

دکتر و مش ممد جلوتر رفتن
ماهم از پشتشون..


@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی‌وهفت

با کمک نور گوشی و چراغ قوه ای که دست راننده بود مشغول گشتن شدیم..

به زمین خیره بودیم که گفتم:

_راستی من اسمتو نمیدونم..
نمیشه همش راننده صدات کنم!

با نمک خندید

حدس میزنم ازم کوچیکتر بود

گفت:

_صابرم!
کوچیک شما..

مشغول کندن برگ گیاها بودیم که گفتم:

_چندسالته مگه؟!

با همون متانت جواب داد:

_بیست و دو خانوم..

چشمام گرد شدن

میدونستم کوچیکتره ازم..
ولی دیگه انقدر هم به سنش نمیخورد!
مثلا هجده نوزده اینا میخورد

با تعجب گفتم:

_واقعا؟!
بهت نمیخوره، من فکر میکردم هجده سالت اینا باشه!


خجول سرشو پایین انداخت و گفت:

_دو ماه دیگه عروسیمه، دیگه انقدرا هم بچه نیستم خانوم..
@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی‌وهشت

دیگه واقعا جایی واسه گرد شدن چشمام نبود..

از شدت تعجب تو جام وایسادم

_واقعا عروسیته؟!

_بله خانوم!

چند ثانیه زل زدم بهش؛ خیلی بچه میزد..

ولی خب پسر خوبی بود..
شاید برای همینه زود بهش زن دادن!

نمیدونم.

به هرحال برام قابل درک نبود

سری تکون دادم و نشستم تا راحتتر اون علفایی که نمیدونم چقدر تاثیر دارن و بکنم..

و گفتم:

_مبارک باشه؛ انشالله خوشبخت بشید!

_ممنون خانوم لطف دارید!

سر فرصت باید این خانوم گفتن و از زبونش مینداختم

حداقل یکی و عین دوست کنار خودم داشته باشم تو این جهنم..

و تا الان صابر واقعا بچه خوبی بود!!

با صدای مش ممد سر بلند کردیم

داد زد:

_بیااید.. بسه هرچقدر جمع کردید!!

گویا کافی بود.

و تا برگردیم به اسطبل و اون گیاها رو با روش مخصوص به خورد اسب ها بدن..


همونجا موندم.

که یهو صدای ماشین از بیرون اومد
@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوسی‌ونه

مش ممد با خنده گفت:

_صاحبشون از راه رسید، خداروشکر خطر رفع شد..
زیر سایه شما خانوم معلم!!

نگاهم کردن

بشدت خسته بودم و باید اعتراف کنم روز سختی و گذروندم

و اصلا پنجشنبه جالبی نبود برام..

ولی همینکه این حیوونکیا از دست نرفتن، خودش یه انرژی مثبت بود!!

با لبخند گفتم:

_این چه حرفیه؟!
همتون زحمت کشیدید؛ خداروشکر که بهتر شدن..
ولی حتما امپول و تهیه کنید.
گناه دارن؛ بیشتر از این عذاب نکشن!!

دکتر هم با تکون دادن سرش گفت:

_حتما رسیدگی میکنیم..
خیلی ممنون بابت کمکتون؛ اگه نبودید ما چاره ای به ذهنمون نمی‌رسید!

فقط لبخند زدم
در واقع منم کاری نکردم..

کمک داداشم بود!

و باید بگم که اینجور مواقع برعکس خیلی از لحظات زندگیم؛ خوب به دادم می‌رسید..

کمکم میکرد و البته این کمکش رو هم باید جبران میکردم.

با صدای صابر به خودم اومدم

_خانوم.. آقا اومدن!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوچهل

چرا نیومده داخل؟!

کیفم و برداشتم و از دکتر و مش ممد خداحافظی کردم

ولی همینکه میخواستم برم بیرون..

هیبت ارسلان مقابلم وایساد!!

دست به جیب و با اخمای درهم نگاهم میکرد.

چش شده؟!
حتی صبح هم اینجوری اخم نکرده بوده!!

آروم گفتم:

_سلام‌‌.. داشتم میومدم!!

بدون اینکه تن صداش رو کنترل کنه و اروم حرف بزنه

غرید:

_زحمتت میشه..
شب و هم بمون تو همین طویله!!

اخم شدید کردم

چی میگه واسه خودش؟!
تا خواستم به خودم بیام و جوابش رو بدم

مش ممد از پشت سرم گفت:

_سلام آقا..
خانوم میخواستن زودتر بیان ولی وضعیت جوری شد که نتونستن!!

ارسلان با همون اخمای درهم و بدون اینکه نگاه براقش رو از من بگیره

با صدای بلندی گفت:

_چه وضعیتی باعث شده که نصف شب زنم و از اینجا جمع کنم؟!

@Ghande_manigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوچهل‌ویک

حرفش واقعا سنگین بود

جوری حرف میزد که انگار محض تفریح موندم اینجا تا نصف شب..

که با اسب ها بگیم و بخندیم!!

با اخم گفتم:

_اینجا عربده نکش که صدای من از تو بلندتر.. بریم تو راه تعریف میکنم!

من با صدای ارومی این رو گفتم

ولی انقدر عصبی بود که بیتوجه به ملاحظه کاریِ من..

دوباره با همون تن صدا گفت:

_ساعت و دیدی؟!

چشمام و محکم بستم

خدایا به من صبر بده همینجا دعوا راه نندازم..

جلوی این ۳ نفر هم ابرومون نره!

هم امروز کم دعوا نکرده بودم.

واقعا دیگه گنجایش نداشتم..

که مش ممد لطف کرد و با لحن ارومی گفت:

_اقا..
این حیوونا مسموم شدن؛ کمکِ خانوم نبود همشون تلف میشدن!


ارسلان نگاهش و دوباره به من دوخت

و با همون سرعت هم نگاهشو گرفت

رو به مش‌ممد گفت:

_چیشده؟!
چجوری مسموم شدن..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوچهل‌ودو

دلم میخواست بگم صبح بخیر آقا..

یکم زود تشریف اوردی.

یکم زود دارید پیگیری میکنید.

ولی مش ممد مهلت نداد که من وارد بحث بشم و با حوصله شروع کرد به توضیح دادن تموم اتفاقاتی که افتاد.


انقدر هم میون حرفاش از‌ من تشکر کرد

که ارسلان در اخر با یه نگاه حدی باعث شد بیچاره فقط اتفاقات و خلاصه وار بیان کنه!

با نفس عمیقی گفت:

_اره خلاصه اقا..
به لطف خانوم معلم این حیوونا نجات پیدا کردن!!

دکتر هم جلو اومد

اونم سن زیادی داشت؛ حداقل میشه گفت جای پدرم بود

برای همین با لبخند مهربونی گفت:

_ارسلان خان..
خانوم تقصیری ندارن؛ مجبور شدن بمونن.
چون هیچکس نبود کمک کنه..


ارسلان‌ چشمش و بهم دوخت

خونسرد گفتم:

_اگه قانع شدی.. میشه بریم؟! خستم!

عقب گرد کرد

تو همون حال به مش ممد و دکتر گفت رسیدگی کامل کنن و گفت از شهر آدم میفرسته برای کمک..

@Ghande_mani gift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوچهل‌وسه


هنوز منتظر بودم که اون بره و منم پشن سرش راه بیوفتم


ولی انگار تو فکر اون همچی فرق داشت!

چون بعد تموم شدن دستوراتش، جلوی چشم اونا دستم رو گرفت و کشید

مقاومت نکردم

دنبالش رفتم و تا وقتی که در و باز کرد و سوار ماشین شدیم..

هیچ حرفی نزدم!

ولی همینکه پشت فرمون نشست

گفتم:

_بار اخرت باشه جلوی بقیه اینجوزری رفتاری میکنی!!
منم بار اخرم بود که رعایت کردم و جوابت رو همونجا نزاشتم کف دستت..

گاز داد و از اون زمین خاکی خارج شد

تو همون حین سری بالا و پایین کرد و گفت:

_منم میگم این چرا آرومه..
نگو نگهداشته تو خلوت!

منو میگفت

یه لحظه..
این چرا شبیه شوهرایی شده که از سلیطه بازیای زنشون خسته میشن و غر میزنن؟!

تو صندلی کمی چرخیدم سمتش..

که نیم نگاهی کرد و گفت:

_چیه؟! اینم بهت برخورد خانوم دکتر؟

اخمی کردم

_اولا من معلمم‌..
دوما یعنی چی اون حرفت؟! مگه من وحشیم که اینجوری رفتار میکنی.. انگار که ازار میرسونم بهت!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوچهل‌وچهار

دستشو روی لبش کشید

چشمام و ریز کردم؛ میخندید؟!

با تعجب بیشتر زل زدم بهش..

ولی سریع از اون ژست بیرون اومد و با تک سرفه ای گفت:

_نه..
منظوری نداشتم!

با تکون دادن انگشت اشارم به معنی اینکه دیدم..

گفتم:

_تو الان خندیدی بهم؟!

_نه!

_خندیدی!!

کمی سرشو چرخوند سمتم..

با ابروی بالا رفته گفت:

_من چرا به زنی که خونه رو ترک کرده و تا نصف شب خبری ازش نیست و تو اسطبل پیداش کردم؛ بخندم؟!


واقعا واجب بود این همه اتهام بزنه که ثابت کنه نخندیده؟!


ولی منم اِلای بودم..

نمیزاشتم همینجا برنده شه!

با جدیت گفتم:

_اولا من خونه رو ترک نکردم؛ دوما تا نصف شب تو اسطبل با اسب ها گل نمیگفتم گل بشنوم..
وضعیت حیاتی بود برای همین موندم!
سوما.. خندیدی!!
@Ghande_mani
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
رمان ببخشید شما قندی؟!🥺🥨🌸
4Kدنبال کننده
#رمان_ببخشید_شما_قندی؟
رمان سرپرست وحشی همخونه اخموی من اشرافی خنگول
برادرزاده ناتنی رستا ثمر تتو آرتیست قلدر پزشک فسقلی گوسفند منه رئیس بیمارستان رئیس بانک جذاب این سرباز کراشمه دوست پسر بگیر پیوی بادیگارد دو روزه مو حنایی ژیکان
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان