۲ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part860»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
کمی مشکوک نگاهم کرد و آروم گفت:
_زلفا بازم ازت میپرسم، بین تو و این پسر چیزیه؟
من مادرتم اگه چیزی هست بهم بگو.
تردید داشتم بین گفتن یا نگفتن..
ولی خب بلاخره که چی؟
باید میفهمید دیگه! پنهون کاری تا کی.
کمی سکوت کردم و وقتی نگاه خیره و منتظرش و دیدم گفتم:
_راستش از من خوشش میاد، یعنی ...خب..
_خب؟!
_خب ازم خواستگاری کرده
مامان متعجب نگاهم کرد و گفت:
_بعد تو الان بهم میگی؟
_مامان من خودم هنوز گیجم از خواستگاریش.
_خب حالا تصمیمت چیه؟ ازش خوشت میاد؟
دوسش داری؟
نزدیک شدنِ دوستِ مامان و دیدم و گفتم:
_مامان بهتر نیست بعدا راجبش حرف بزنیم؟
الان اینجا جاش نیست.
تا اومد حرفی بزنه دوستش صداش زد و حواسش پرت شد.
از فرصت استفاده کردم و ازش دور شدم.
به رختکن رفتم تا سرو وضعم و چک کنم.
حالا که به مامان گفته بودم کمی خیالم راحت بود.
نگاهی به خودم داخل آینه انداختم.
چشمام دیگه مثل گذشته نمیدرخشید.
بی فروغ بود و اگه کسی به عمق چشمام نگاه میکرد غمِ بزرگی نهفته بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part860»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
کمی مشکوک نگاهم کرد و آروم گفت:
_زلفا بازم ازت میپرسم، بین تو و این پسر چیزیه؟
من مادرتم اگه چیزی هست بهم بگو.
تردید داشتم بین گفتن یا نگفتن..
ولی خب بلاخره که چی؟
باید میفهمید دیگه! پنهون کاری تا کی.
کمی سکوت کردم و وقتی نگاه خیره و منتظرش و دیدم گفتم:
_راستش از من خوشش میاد، یعنی ...خب..
_خب؟!
_خب ازم خواستگاری کرده
مامان متعجب نگاهم کرد و گفت:
_بعد تو الان بهم میگی؟
_مامان من خودم هنوز گیجم از خواستگاریش.
_خب حالا تصمیمت چیه؟ ازش خوشت میاد؟
دوسش داری؟
نزدیک شدنِ دوستِ مامان و دیدم و گفتم:
_مامان بهتر نیست بعدا راجبش حرف بزنیم؟
الان اینجا جاش نیست.
تا اومد حرفی بزنه دوستش صداش زد و حواسش پرت شد.
از فرصت استفاده کردم و ازش دور شدم.
به رختکن رفتم تا سرو وضعم و چک کنم.
حالا که به مامان گفته بودم کمی خیالم راحت بود.
نگاهی به خودم داخل آینه انداختم.
چشمام دیگه مثل گذشته نمیدرخشید.
بی فروغ بود و اگه کسی به عمق چشمام نگاه میکرد غمِ بزرگی نهفته بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part862»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همزمان با اومدنِ سحر و سینا، محدثه و ماهان هم رسیدن.
مامان ازم خواست بعنوان خانواده ی نزدیک ماهان برای استقبال بریم جلو ورودی تالار.
کاش بیخیالم میشد..
کاش من فقط همینجا مینشستم و من و به حال خودم رها میکرد.
ولی بی فایده بود، چون وقتی دید هنوز نشستم گفت:
_پاشو دیگه زلفا! بریم اومدن.
ناچار بلند شدم.
سحرو سینا هم کنارم سر میز ما نشسته بودن.
ببخشیدی زمزمه کردم و به دنبال مامان راه افتادم.
قدم هام سست و بی توان بود.
دلم خون بود و حالا که تو موقعیتش قرار گرفته بودم حس میکردم دارم جون میدم.
انگاری که نفس کشیدن هم حتی برام سخت شده باشه..
نفسی عمیق کشیدم و پیراهنم و تو مشتم فشردم.
کاش امشب هرچه زودتر تموم بشه.
فکر نمیکردم انقدر سخت باشه برام، ولی بود.
خیلی زیاد..
بلاخره دیدمش..
دست تو دستِ محدثه..
برای دقایقی زمان برام متوقف شد و نگاهم فقط میخِ ماهان شد.
چقدر تو لباس دامادی جذاب شده بود.
بدون توجه به اطراف، قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد و زیر لب با بغض زمزمه کردم:
_دامادیت مبارک عشقم، چقدر تو این لباس قشنگ شدی..
خدایا یا خیلی برگردون عقب..
یا بزن بره جلو..
اینجای زندگی دلم خیلی گرفته..
تحملش و ندارم..
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part862»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همزمان با اومدنِ سحر و سینا، محدثه و ماهان هم رسیدن.
مامان ازم خواست بعنوان خانواده ی نزدیک ماهان برای استقبال بریم جلو ورودی تالار.
کاش بیخیالم میشد..
کاش من فقط همینجا مینشستم و من و به حال خودم رها میکرد.
ولی بی فایده بود، چون وقتی دید هنوز نشستم گفت:
_پاشو دیگه زلفا! بریم اومدن.
ناچار بلند شدم.
سحرو سینا هم کنارم سر میز ما نشسته بودن.
ببخشیدی زمزمه کردم و به دنبال مامان راه افتادم.
قدم هام سست و بی توان بود.
دلم خون بود و حالا که تو موقعیتش قرار گرفته بودم حس میکردم دارم جون میدم.
انگاری که نفس کشیدن هم حتی برام سخت شده باشه..
نفسی عمیق کشیدم و پیراهنم و تو مشتم فشردم.
کاش امشب هرچه زودتر تموم بشه.
فکر نمیکردم انقدر سخت باشه برام، ولی بود.
خیلی زیاد..
بلاخره دیدمش..
دست تو دستِ محدثه..
برای دقایقی زمان برام متوقف شد و نگاهم فقط میخِ ماهان شد.
چقدر تو لباس دامادی جذاب شده بود.
بدون توجه به اطراف، قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد و زیر لب با بغض زمزمه کردم:
_دامادیت مبارک عشقم، چقدر تو این لباس قشنگ شدی..
خدایا یا خیلی برگردون عقب..
یا بزن بره جلو..
اینجای زندگی دلم خیلی گرفته..
تحملش و ندارم..
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part863»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
به خودم که اومدم دیدم نگاهِ ماهان هم روی من قفله.
به سختی جلوی ریزش اشکام و گرفتم.
همینکه خواستم قدمی به جلو بردارم مادر محدثه رو بهم گفت:
_آخی عزیزم احساساتی شدی؟
منم اشکم داره درمیاد.
ماشاا... چقدر بهم میان..
اون فکر میکرد من احساساتی شدم و تو چشمهام اشک نشسته، ولی من دلم خون بود.
من داشتم از درون میمردم..
لبخندی مسخره تحویلش دادم و دستی زیر چشمم کشیدم.
به سمتشون رفتم و درست مقابل ماهان ایستادم.
محدثه هم قشنگ شده بود، ولی نگاهش به من با نفرت بود.
درو برمون خیلی شلوغ بود، زنی براشون اسپند دود کرده بود و مادر و زنداداش محدثه هم داشتن به محدثه تبریک میگفتن.
رو به ماهانی که با حسرت و غم نگاهم میکرد گفتم:
_مبارکه، خوشبخت بشین.
خواستم برگردم و به سرعت از اون فضای خفگان آور دور بشم که مچ دستم و گرفت.
نامحسوس نگاه اطراف کردم و آروم غریدم:
_ماهان دستم و ول کن.
سر جلو آورد و خیلی تند و سریع بوسه ای به گونهام زد و زیر گوشم گفت:
_خیلی خوشگل شدی.
همین حرفش واسه لبریز شدن احساساتم و دوباره اشک تو چشمهام نشستن کافی بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part863»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
به خودم که اومدم دیدم نگاهِ ماهان هم روی من قفله.
به سختی جلوی ریزش اشکام و گرفتم.
همینکه خواستم قدمی به جلو بردارم مادر محدثه رو بهم گفت:
_آخی عزیزم احساساتی شدی؟
منم اشکم داره درمیاد.
ماشاا... چقدر بهم میان..
اون فکر میکرد من احساساتی شدم و تو چشمهام اشک نشسته، ولی من دلم خون بود.
من داشتم از درون میمردم..
لبخندی مسخره تحویلش دادم و دستی زیر چشمم کشیدم.
به سمتشون رفتم و درست مقابل ماهان ایستادم.
محدثه هم قشنگ شده بود، ولی نگاهش به من با نفرت بود.
درو برمون خیلی شلوغ بود، زنی براشون اسپند دود کرده بود و مادر و زنداداش محدثه هم داشتن به محدثه تبریک میگفتن.
رو به ماهانی که با حسرت و غم نگاهم میکرد گفتم:
_مبارکه، خوشبخت بشین.
خواستم برگردم و به سرعت از اون فضای خفگان آور دور بشم که مچ دستم و گرفت.
نامحسوس نگاه اطراف کردم و آروم غریدم:
_ماهان دستم و ول کن.
سر جلو آورد و خیلی تند و سریع بوسه ای به گونهام زد و زیر گوشم گفت:
_خیلی خوشگل شدی.
همین حرفش واسه لبریز شدن احساساتم و دوباره اشک تو چشمهام نشستن کافی بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part864»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
جون کندم تا جلوی ریزشِ اشکام و بگیرم.
کاش مجبور نبودم تو این جشن باشم، کاش فرار میکردم و میرفتم از اینجا..
چنگی به گلوم زدم..
احساس خفگی میکردم..
انگاری که یکی پنجه هاش و حلقه کرده باشه دور گلوم و داره خفهام میکنه.
به خودم که اومدم همه رفته بودن و فقط من هنوز اونجا ایستاده بودم.
دستی به زیر چشمم کشیدم و نمِ اشکام و پاک کردم، همینکه خواستم برم داخلِ تالار نگاهم به رو به رو افتاد.
شاهین بود، به سمتم میومد.
این لعنتی چرا اومده بود!!
نکنه قصد داره کاری بکنه..
دست خودم نبود ولی حتی دیدنشم باعث شده بود استرس بگیرم
بهم که نزدیک شد گفت:
_سلام
جواب سلامش و ندادم و عصبی گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی ؟!
پوزخندی زد.
_ببخشید که یادم رفته بود از شما اجازه بگیرم!
مثل اینکه یادت رفته من پسر عمه ی محدثه هستم، خب دعوت شدم.
_یادم نرفته، ولی خوب میدونم اومدنت اینجا بی دلیل نیست، لطفا کاری نکن، آبرو ریزی نکن
چشم تنگ کرد و نگاهم کرد.
_تو چرا نگرانی؟ مگه غیرِ اینه که محدثه فقط دوستِ صمیمت هست؟؟
اون براش مهم نیست، خونسرد تر از توعه، تو چرا رنگ باختی با دیدنم؟؟
کمی دستپاچه شدم، اگه میفهمید من کی هستم بد میشد.
تا لب باز کردم جوابش و بدم چشمم افتاد به سینا و سحر
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part864»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
جون کندم تا جلوی ریزشِ اشکام و بگیرم.
کاش مجبور نبودم تو این جشن باشم، کاش فرار میکردم و میرفتم از اینجا..
چنگی به گلوم زدم..
احساس خفگی میکردم..
انگاری که یکی پنجه هاش و حلقه کرده باشه دور گلوم و داره خفهام میکنه.
به خودم که اومدم همه رفته بودن و فقط من هنوز اونجا ایستاده بودم.
دستی به زیر چشمم کشیدم و نمِ اشکام و پاک کردم، همینکه خواستم برم داخلِ تالار نگاهم به رو به رو افتاد.
شاهین بود، به سمتم میومد.
این لعنتی چرا اومده بود!!
نکنه قصد داره کاری بکنه..
دست خودم نبود ولی حتی دیدنشم باعث شده بود استرس بگیرم
بهم که نزدیک شد گفت:
_سلام
جواب سلامش و ندادم و عصبی گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی ؟!
پوزخندی زد.
_ببخشید که یادم رفته بود از شما اجازه بگیرم!
مثل اینکه یادت رفته من پسر عمه ی محدثه هستم، خب دعوت شدم.
_یادم نرفته، ولی خوب میدونم اومدنت اینجا بی دلیل نیست، لطفا کاری نکن، آبرو ریزی نکن
چشم تنگ کرد و نگاهم کرد.
_تو چرا نگرانی؟ مگه غیرِ اینه که محدثه فقط دوستِ صمیمت هست؟؟
اون براش مهم نیست، خونسرد تر از توعه، تو چرا رنگ باختی با دیدنم؟؟
کمی دستپاچه شدم، اگه میفهمید من کی هستم بد میشد.
تا لب باز کردم جوابش و بدم چشمم افتاد به سینا و سحر
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part866»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
وقتی دیدم ماهان بلند شد به سمت دوستاش رفت و محدثه تنهاست، فرصت و از دست ندادم.
رو به سحر و سینا ببخشیدی زمزمه کردم و بلند شدم.
به سمت محدثه رفتم و کنارش نشستم.
با دیدنم اخم ریزی کرد.
_الان وقت واسه اخم و تخم نیست، مگه نگفتم شاهین و کنترل کن؟ اون اینجا چه غلطی میکنه؟
منو ببین محدثه، اگه بخاطر گند و کثافت بازی های تو اتفاقی برای عزیزانِ من بیوفته خودم میکشمت فهمیدی؟؟
پوزخندی زد و با حرصی که کاملا تو لحنش پیدا بود گفت:
_عزیزانت مثلا کی؟
ماهان؟ تو نگرانِ ماهان نباش عزیزم.
من خودم حواسم به همه چی هست، انقدر جلوی من ماهان ماهان نکن، یادت نره که رابطه ی شما هرچی بوده تو گذشته بوده و دیگه تموم شده، اینو از حضور من کنارِ ماهان دیگه باید فهمیده باشی نه؟
اون من و انتخاب کرد، پس مواظب رفتارت باش.
دیدم نگاهت و به ماهان، که چطور نگاهش میگردی، بهتره اون چشمات و درویش کنی تا خودم کورش نکردم.
من خودم بلدم شاهین و چطور کنترل کنم، مثل موم تو دستای خودمه، تو نگران نباش.
دیگه هم بار آخرت باشه که منو تهدید میکنی فهمیدی؟
یادت نره من بسوزم تو هم میسوزی.
از درون داشتم آتش میگرفتم، دلم میخواست پنجه بندازم تو موهاش و تا جا داره بکشمش.
دختره ی دیونه ..
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خشمم و کنترل کنم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part866»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
وقتی دیدم ماهان بلند شد به سمت دوستاش رفت و محدثه تنهاست، فرصت و از دست ندادم.
رو به سحر و سینا ببخشیدی زمزمه کردم و بلند شدم.
به سمت محدثه رفتم و کنارش نشستم.
با دیدنم اخم ریزی کرد.
_الان وقت واسه اخم و تخم نیست، مگه نگفتم شاهین و کنترل کن؟ اون اینجا چه غلطی میکنه؟
منو ببین محدثه، اگه بخاطر گند و کثافت بازی های تو اتفاقی برای عزیزانِ من بیوفته خودم میکشمت فهمیدی؟؟
پوزخندی زد و با حرصی که کاملا تو لحنش پیدا بود گفت:
_عزیزانت مثلا کی؟
ماهان؟ تو نگرانِ ماهان نباش عزیزم.
من خودم حواسم به همه چی هست، انقدر جلوی من ماهان ماهان نکن، یادت نره که رابطه ی شما هرچی بوده تو گذشته بوده و دیگه تموم شده، اینو از حضور من کنارِ ماهان دیگه باید فهمیده باشی نه؟
اون من و انتخاب کرد، پس مواظب رفتارت باش.
دیدم نگاهت و به ماهان، که چطور نگاهش میگردی، بهتره اون چشمات و درویش کنی تا خودم کورش نکردم.
من خودم بلدم شاهین و چطور کنترل کنم، مثل موم تو دستای خودمه، تو نگران نباش.
دیگه هم بار آخرت باشه که منو تهدید میکنی فهمیدی؟
یادت نره من بسوزم تو هم میسوزی.
از درون داشتم آتش میگرفتم، دلم میخواست پنجه بندازم تو موهاش و تا جا داره بکشمش.
دختره ی دیونه ..
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خشمم و کنترل کنم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part867»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part867»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part868»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
دو ساعتی از جشن میگذشت و مامان هرچقدر بهم اصرار کرد که بلند بشم و باهاش برم برقصم من مخالفت کردم.
پریود شدنم و بهونه کردم و گفتم فشارم پایینه و نمیتونم.
اونم بلاخره کوتاه اومد و راحتم گذاشت.
واقعا تو شرایطِ رقص و خوشحالی نبودم.
ناراحتی خودم و غصه ام یکطرف، استرس بخاطر حضور شاهین هم از سمتی دیگه.
من اصلا بهش اعتماد نداشتم و حس خوبیم نداشتم به حضورش امشب.
از استرس زیاد فقط درحالِ خوردن بودم
یه خیار برداشتم و مشغول خوردنش شدم.
سحر که از همه چی جز شاهین، باخبر بود، دستم و گرفت و وقتی که لمسم کزد شوکه گفت:
_چقدر سردی زلفا! خوبی تو؟
صادقانه گفتم:
_نه خوب نیستم، انگاری فشارم کمی پایینه.
یه شیرینی برداشت و داخلِ بشقابم گذاشت.
_بیا اینو بخور پس، دستات یخه
_چیشده؟
این سوال و سینا که انگار حواسش به ما بود پرسید و نگاهش و به ما دوخت تا جوابی بهش بدیم
من اصلا نای جواب دادن نداشتم..
ولی سحر در جوابش گفت:
_چیزی نیست از صبح ذوق زده بود چیزی نخورد الان ضعف کرده فشارش کمی افتاده، شیرینی بخور زلفا تا موقعِ شام غش نری.
چون نگاه سینا روم بود شیرینی و برداشتم و گازی بهش زدم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part868»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
دو ساعتی از جشن میگذشت و مامان هرچقدر بهم اصرار کرد که بلند بشم و باهاش برم برقصم من مخالفت کردم.
پریود شدنم و بهونه کردم و گفتم فشارم پایینه و نمیتونم.
اونم بلاخره کوتاه اومد و راحتم گذاشت.
واقعا تو شرایطِ رقص و خوشحالی نبودم.
ناراحتی خودم و غصه ام یکطرف، استرس بخاطر حضور شاهین هم از سمتی دیگه.
من اصلا بهش اعتماد نداشتم و حس خوبیم نداشتم به حضورش امشب.
از استرس زیاد فقط درحالِ خوردن بودم
یه خیار برداشتم و مشغول خوردنش شدم.
سحر که از همه چی جز شاهین، باخبر بود، دستم و گرفت و وقتی که لمسم کزد شوکه گفت:
_چقدر سردی زلفا! خوبی تو؟
صادقانه گفتم:
_نه خوب نیستم، انگاری فشارم کمی پایینه.
یه شیرینی برداشت و داخلِ بشقابم گذاشت.
_بیا اینو بخور پس، دستات یخه
_چیشده؟
این سوال و سینا که انگار حواسش به ما بود پرسید و نگاهش و به ما دوخت تا جوابی بهش بدیم
من اصلا نای جواب دادن نداشتم..
ولی سحر در جوابش گفت:
_چیزی نیست از صبح ذوق زده بود چیزی نخورد الان ضعف کرده فشارش کمی افتاده، شیرینی بخور زلفا تا موقعِ شام غش نری.
چون نگاه سینا روم بود شیرینی و برداشتم و گازی بهش زدم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part869»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
بعد شام که من درست و حسابی چیزی نخوردم، واسه چند دقیقه تنهایی به سمت رخت کن رفتم.
واقعا این دقیقه ها برام اندازه ی یه قرن میگذشت.
کاش تنها میرفتم خونه، ولی خب میدونستم مامان ناراحت میشه ازم و بعدش کلی به جونم غر میزنه.
نگاهی به داخل آینه انداختم..
با وجودِ آرایش باز رنگ پریدگی صورتم مشخص بود.
نگاهم و از آینه گرفتم و خواستم برم بیرون که مکالمه ی دونفر توجهم و جلب کرد.
کمی گوش ایستادم.
_اون دیگه شوهر داره، زن یکی دیگهست، تمومش کن شاهین
اخمام درهم شد.
_زن یکی دیگه ست و بارها به من نخ داد؟
چرا نمیفهمی من تو چه حالیم مامان!
برادر زادهات رسما با من بازی کرد.
_شاهین قربونت برم کاری نکنی شرمنده ی داداشم بشما، باشه؟
تو حالت خوب نیست برو خونه، برو مادر فدات بشه.
_کجا برم مامان؟ امشب شبِ عروسیه عشقمه، مگه میشه برم و نباشم؟
هنوز حتی بهش کادوی عروسیش و هم ندادم
_منظورت چیه شاهین؟ تو که نمیخوای کاری بکنی هان؟
بخدا که اگه کار اشتباهی بکنی و با آبروی داداشم و ببری حلالت نمیکنم.
نفس تو سینه ام حبس شد..
_نگران نباش، کاری نمیکنم محدثه دیگه برام تموم شده.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part869»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
بعد شام که من درست و حسابی چیزی نخوردم، واسه چند دقیقه تنهایی به سمت رخت کن رفتم.
واقعا این دقیقه ها برام اندازه ی یه قرن میگذشت.
کاش تنها میرفتم خونه، ولی خب میدونستم مامان ناراحت میشه ازم و بعدش کلی به جونم غر میزنه.
نگاهی به داخل آینه انداختم..
با وجودِ آرایش باز رنگ پریدگی صورتم مشخص بود.
نگاهم و از آینه گرفتم و خواستم برم بیرون که مکالمه ی دونفر توجهم و جلب کرد.
کمی گوش ایستادم.
_اون دیگه شوهر داره، زن یکی دیگهست، تمومش کن شاهین
اخمام درهم شد.
_زن یکی دیگه ست و بارها به من نخ داد؟
چرا نمیفهمی من تو چه حالیم مامان!
برادر زادهات رسما با من بازی کرد.
_شاهین قربونت برم کاری نکنی شرمنده ی داداشم بشما، باشه؟
تو حالت خوب نیست برو خونه، برو مادر فدات بشه.
_کجا برم مامان؟ امشب شبِ عروسیه عشقمه، مگه میشه برم و نباشم؟
هنوز حتی بهش کادوی عروسیش و هم ندادم
_منظورت چیه شاهین؟ تو که نمیخوای کاری بکنی هان؟
بخدا که اگه کار اشتباهی بکنی و با آبروی داداشم و ببری حلالت نمیکنم.
نفس تو سینه ام حبس شد..
_نگران نباش، کاری نمیکنم محدثه دیگه برام تموم شده.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part870»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
_خوبه، آفرین پسرم.
این درسته....
چند دقیقه ای همونجا ایستادم و وقتی حس کردم رفتن زدم بیرون.
کسی این قسمت نبود.
امیدوار بودم که حرف شاهین راست باشه و واقعا محدثه رو فراموش کرده باشه و بیخیالش شده باشه.
به سمت میزمون که رفتم سحرو ندیدم.
فقط سینا و عزیز جون سر میز نشسته بودن.
رو به سینا گفتم:
_پس سحر کو؟
_رفت از داخل ماشین کادو رو بیاره جا گذاشته بود.
آهانی زمزمه کردم که تنش و کمی به سمتم کشید و گفت:
_خیلی دلم میخواست امشب باهات برقصم، نگاه هارو روت احساس میکنم، دلم میخواد به همشون بگم چشما درویش، این دختر مال منه
خجالت زده لبخندی زدم در جوابِ حرفاش.
زیر چشمی نگاهی به عزیز جون انداختم
داشت به رقص بقیه نگاه میکرد.
_خب یه هنرنمایی هم لحظه های آخر مراسم عروس خانوم و آقا داماد برن برامون لحظه های پایانی جشنه..
با حرفِ خواننده نگاه از عزیز جون گرفتم و به سمت محدثه و ماهان سر چرخوندم.
محدثه با اون لبخندی که به لب داشت با درخواست دی جی بلند شد و اینبار باز خواننده گفت:
_اول عروس و دامادِ عزیزمون کمی برقصن، آهنگ دوم که زده شد بقیه میتونن بهشون ملحق بشن.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part870»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
_خوبه، آفرین پسرم.
این درسته....
چند دقیقه ای همونجا ایستادم و وقتی حس کردم رفتن زدم بیرون.
کسی این قسمت نبود.
امیدوار بودم که حرف شاهین راست باشه و واقعا محدثه رو فراموش کرده باشه و بیخیالش شده باشه.
به سمت میزمون که رفتم سحرو ندیدم.
فقط سینا و عزیز جون سر میز نشسته بودن.
رو به سینا گفتم:
_پس سحر کو؟
_رفت از داخل ماشین کادو رو بیاره جا گذاشته بود.
آهانی زمزمه کردم که تنش و کمی به سمتم کشید و گفت:
_خیلی دلم میخواست امشب باهات برقصم، نگاه هارو روت احساس میکنم، دلم میخواد به همشون بگم چشما درویش، این دختر مال منه
خجالت زده لبخندی زدم در جوابِ حرفاش.
زیر چشمی نگاهی به عزیز جون انداختم
داشت به رقص بقیه نگاه میکرد.
_خب یه هنرنمایی هم لحظه های آخر مراسم عروس خانوم و آقا داماد برن برامون لحظه های پایانی جشنه..
با حرفِ خواننده نگاه از عزیز جون گرفتم و به سمت محدثه و ماهان سر چرخوندم.
محدثه با اون لبخندی که به لب داشت با درخواست دی جی بلند شد و اینبار باز خواننده گفت:
_اول عروس و دامادِ عزیزمون کمی برقصن، آهنگ دوم که زده شد بقیه میتونن بهشون ملحق بشن.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part871»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
برای لحظاتی حواسم کلا از همه چیزو همه کس پرت شد و دو چشم شدم و خیره شدم بهشون.
محدثه با ناز و عشوه کمی رقصید و بعد به سمت ماهان رفت..
برعکس محدثه، ماهان اصلا یبارم ندیده بودم که لبخند به لب داشته باشه.
انگاری اونم خوشحال نبود.
آهنگ رقصِ تانگو پخش شد..
رقصِ مورد علاقه ی من..
همیشه تو تصوراتم دوست داشتم روزی با ماهان تانگو برقصم، ولی حالا داشتم با حسرت به رقصِ تانگوش نگاه میکردم
محدثه با همون لبخندِ مسخرش دست روی شونه ی ماهان گذاشت و همراه با ریتم آهنگ خودش و حرکت داد.
نگاهم خشک شد روی دستای ماهانی که نشسته بود روی پهلوهای محدثه.
اشک حلقه زد تو چشمهام..
متوجه ی نشستنِ سحر کنارم شدم ولی نگاه از اون دو نفر برنداشتم.
تو چشمات سواله يک عالم سوال
نگاهت پر از آرزوهاي کال
مي دونم تو ذهنت چيا مي گذره
می بینی تو اما کي عاشق تره
می مونم کنارت درست مث سايه ات
از امروز تا هر روز تا اون بي نهايت
نمي گيره هيچکس جاي خاک پات و
نمي مي ره اين عشق قسم می خورم
تا روزی که قلبم هنوز مي زنه
تا وقتی که جونی توي اين تنه
تو روزاي خوب تو روزاي بد
همیشه باهاتم قسم می خورم
همیشه باهاتم قسم می خورم ...
انگاری همه چی باهم دست به دست هم داده بودن تا اشک منو دربیارن..
بخصوص اینجای متنِ آهنگِ هنگامه..
قطره اشکی با سماجت از گوشه ی چشمم سرازیر شد.
با حرص پاکش کردم و همینکه دوباره سربالا گرفتم نگاهم با نگاهِ ماهان تلقی کرد...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part871»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
برای لحظاتی حواسم کلا از همه چیزو همه کس پرت شد و دو چشم شدم و خیره شدم بهشون.
محدثه با ناز و عشوه کمی رقصید و بعد به سمت ماهان رفت..
برعکس محدثه، ماهان اصلا یبارم ندیده بودم که لبخند به لب داشته باشه.
انگاری اونم خوشحال نبود.
آهنگ رقصِ تانگو پخش شد..
رقصِ مورد علاقه ی من..
همیشه تو تصوراتم دوست داشتم روزی با ماهان تانگو برقصم، ولی حالا داشتم با حسرت به رقصِ تانگوش نگاه میکردم
محدثه با همون لبخندِ مسخرش دست روی شونه ی ماهان گذاشت و همراه با ریتم آهنگ خودش و حرکت داد.
نگاهم خشک شد روی دستای ماهانی که نشسته بود روی پهلوهای محدثه.
اشک حلقه زد تو چشمهام..
متوجه ی نشستنِ سحر کنارم شدم ولی نگاه از اون دو نفر برنداشتم.
تو چشمات سواله يک عالم سوال
نگاهت پر از آرزوهاي کال
مي دونم تو ذهنت چيا مي گذره
می بینی تو اما کي عاشق تره
می مونم کنارت درست مث سايه ات
از امروز تا هر روز تا اون بي نهايت
نمي گيره هيچکس جاي خاک پات و
نمي مي ره اين عشق قسم می خورم
تا روزی که قلبم هنوز مي زنه
تا وقتی که جونی توي اين تنه
تو روزاي خوب تو روزاي بد
همیشه باهاتم قسم می خورم
همیشه باهاتم قسم می خورم ...
انگاری همه چی باهم دست به دست هم داده بودن تا اشک منو دربیارن..
بخصوص اینجای متنِ آهنگِ هنگامه..
قطره اشکی با سماجت از گوشه ی چشمم سرازیر شد.
با حرص پاکش کردم و همینکه دوباره سربالا گرفتم نگاهم با نگاهِ ماهان تلقی کرد...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part872»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
"ماهان"
تموم مدتِ جشن نگاهم پیِ زلفا و غمِ اندوه شده تو نگاهش بود.
نگاهش به قدری غم داشت که حتی از این فاصله هم قابل لمس بود.
چقدر امشب خوشگل شده بود.
مثل ماه شده بود، حضورِ اون پسر سینا برام حکم یه خار توی قلبم و داشت.
خودم کرده بودم که لعنت به خودم.
اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت.
حتی شامم درست و حسابی نخورده بودم.
میل نداشتم، فقط میخواستم هرچه سریع تر این جشن مسخره تموم بشه..
وقتی خواننده درخواست رقص تکی عروس و داماد و کرد دلم میخواست فحشش بدم، واقعا هیچ حس و حالش و نداشتم..
ولی وقتی نگاهم به لبهای خندونِ محدثه افتاد کمی کوتاه اومدم.
گناهِ اون چی بود؟
بخصوص که تازگی بچه مون سقط شده بود و متوجه بودم از لحاظ روحی بهم ریخته، پس این لحظات آخرو بهتر بود کمی به سازش برقصم.
وقتی ازم خواست باهاش برقصم بلند شدم و باهاش همراه شدم.
ولی امان از زلفا و اون نگاهش..
وسطِ رقصیدن نگاهم به نگاهش افتاد و با دیدنِ حسرتِ تو نگاهش قلبم لرزید.
از خودم بدم اومد و اگه جاش بود میرفتم دستش و میگرفتم و باهم از این فضای خفگان آور فرار میکردیم
جایی که فقط خودم باشم و خودش..
ولی حیف و صد حیف که فقط یه آرزوی محال بود و بس...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part872»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
"ماهان"
تموم مدتِ جشن نگاهم پیِ زلفا و غمِ اندوه شده تو نگاهش بود.
نگاهش به قدری غم داشت که حتی از این فاصله هم قابل لمس بود.
چقدر امشب خوشگل شده بود.
مثل ماه شده بود، حضورِ اون پسر سینا برام حکم یه خار توی قلبم و داشت.
خودم کرده بودم که لعنت به خودم.
اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت.
حتی شامم درست و حسابی نخورده بودم.
میل نداشتم، فقط میخواستم هرچه سریع تر این جشن مسخره تموم بشه..
وقتی خواننده درخواست رقص تکی عروس و داماد و کرد دلم میخواست فحشش بدم، واقعا هیچ حس و حالش و نداشتم..
ولی وقتی نگاهم به لبهای خندونِ محدثه افتاد کمی کوتاه اومدم.
گناهِ اون چی بود؟
بخصوص که تازگی بچه مون سقط شده بود و متوجه بودم از لحاظ روحی بهم ریخته، پس این لحظات آخرو بهتر بود کمی به سازش برقصم.
وقتی ازم خواست باهاش برقصم بلند شدم و باهاش همراه شدم.
ولی امان از زلفا و اون نگاهش..
وسطِ رقصیدن نگاهم به نگاهش افتاد و با دیدنِ حسرتِ تو نگاهش قلبم لرزید.
از خودم بدم اومد و اگه جاش بود میرفتم دستش و میگرفتم و باهم از این فضای خفگان آور فرار میکردیم
جایی که فقط خودم باشم و خودش..
ولی حیف و صد حیف که فقط یه آرزوی محال بود و بس...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part873»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
پایانِ جشن بود، کم کم مهمون ها داشتن میرفتن..
یه عده هم از اقوام نزدیک داشتن همراهِ عروس و داماد عکس میگرفتن.
سحرو سینا هم بعدِ دادنِ کادوشون به مامان، رفته بودن و تنها کسی که تنها نشسته بود من بودم
حتی مامان و عزیز جون هم رفته بودن تا یه عکس یادگاری بگیرن.
مامان از اون فاصله بهم اشاره زد برم باهاشون عکس بندازم ولی من توجهی نکردم
وقتی دید قصد ندارم برم خودش به سمتم اومد.
_زلفا نمیبینی دارم بهت اشاره میکنم؟ پاشو بیا یه عکس بنداز حداقل!
رقص که نکردی گفتی حالم خوش نیست، دیگه یه عکس که میتونی بگیری یادگاری بمونه!
چه دل خوشی داشت مامان!
بی حوصله گفتم:
_وای مامان حالم خوب نیست ول کن امشب منو تورو خدا
تشر زد:
_ول کن چیه؟ انقدر حالت بده که نمیتونی یه لحظه پاشی بیای عکس بگیری؟!
پاشو پاشو زشته، بیا یه عکس بگیر بعد ماهان ناراحت میشه!
بعد میگه زلفا نه روز عروسیم رقصید نه عکس انداخت!
پاشو مادر... پاشو دیگه
وای که باز مامان گیر داده بود بهم و تا نمیرفتم دست بردار نبود.
به اجبار و برخلاف میلم بلند شدم و همراهش به سمت بقیه رفتم.
عزیز جون داشت یه عکس تکی با ماهان و محدثه میگرفت.
بعد اونا مامان دستم و گرفت و به سمتشون رفتیم برای عکس گرفتن.
مامان کنارِ محدثه ایستاد و منم به ناچار رفتم با کمی فاصله کنارِ ماهان ایستادم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part873»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
پایانِ جشن بود، کم کم مهمون ها داشتن میرفتن..
یه عده هم از اقوام نزدیک داشتن همراهِ عروس و داماد عکس میگرفتن.
سحرو سینا هم بعدِ دادنِ کادوشون به مامان، رفته بودن و تنها کسی که تنها نشسته بود من بودم
حتی مامان و عزیز جون هم رفته بودن تا یه عکس یادگاری بگیرن.
مامان از اون فاصله بهم اشاره زد برم باهاشون عکس بندازم ولی من توجهی نکردم
وقتی دید قصد ندارم برم خودش به سمتم اومد.
_زلفا نمیبینی دارم بهت اشاره میکنم؟ پاشو بیا یه عکس بنداز حداقل!
رقص که نکردی گفتی حالم خوش نیست، دیگه یه عکس که میتونی بگیری یادگاری بمونه!
چه دل خوشی داشت مامان!
بی حوصله گفتم:
_وای مامان حالم خوب نیست ول کن امشب منو تورو خدا
تشر زد:
_ول کن چیه؟ انقدر حالت بده که نمیتونی یه لحظه پاشی بیای عکس بگیری؟!
پاشو پاشو زشته، بیا یه عکس بگیر بعد ماهان ناراحت میشه!
بعد میگه زلفا نه روز عروسیم رقصید نه عکس انداخت!
پاشو مادر... پاشو دیگه
وای که باز مامان گیر داده بود بهم و تا نمیرفتم دست بردار نبود.
به اجبار و برخلاف میلم بلند شدم و همراهش به سمت بقیه رفتم.
عزیز جون داشت یه عکس تکی با ماهان و محدثه میگرفت.
بعد اونا مامان دستم و گرفت و به سمتشون رفتیم برای عکس گرفتن.
مامان کنارِ محدثه ایستاد و منم به ناچار رفتم با کمی فاصله کنارِ ماهان ایستادم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part874»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همینکه عکاس خواست عکس بگیره دستای ماهان دور کمرم حلقه شد و منو در آغوش گرفت
نفس تو سینه ام حبس شد و قلبم باز بی جنبه بازی درآورد.
فرصت برای فاصله گرفتن و اعتراض نبود، عکاس بلافاصله یکی دو تا پشت هم عکس انداخت و بلاخره تونستم از ماهان فاصله بگیرم.
مامان داشت با محدثه حرف میزد، رو کردم سمتِ ماهان و آروم کنار گوشش غریدم:
_نکن ماهان، داری واقعا کلافهم میکنی.
خیره نگاهم کرد و گفت:
_چیکار کردم مگه؟ فقط بغلت کردم همین!
کاش میشد بهش بگم همین بغلی که از نظر تو کاری نبود چطور قلب بی جنبه ی منو بیقرار کرده.
کاش میشد بهش بگم داری با این کارات باز هواییم میکنی، نکن... نکن اینطور با من و احساساتم..
ولی فقط سکوت کردم و ابرو درهم کشیدم.
دیگه تحملِ فضای اینجا رو نداشتم
داشتم خفه میشدم و نیاز به کمی تنهایی و سکوت داشتم.
مثل اتاقِ خودم.
همینکه فاصله گرفتم و خواستم برم دیدم شاهین داره به ما نزدیک میشه.
نفس تو سینهام حبس شد با دیدنش.
این هنوز نرفته بود؟!
نیم نگاهی به محدثه انداختم.
نگاهِ اونم ترسیده بود، رنگ پریدگی صورتش حتی از زیر آرایششم پیدا بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part874»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همینکه عکاس خواست عکس بگیره دستای ماهان دور کمرم حلقه شد و منو در آغوش گرفت
نفس تو سینه ام حبس شد و قلبم باز بی جنبه بازی درآورد.
فرصت برای فاصله گرفتن و اعتراض نبود، عکاس بلافاصله یکی دو تا پشت هم عکس انداخت و بلاخره تونستم از ماهان فاصله بگیرم.
مامان داشت با محدثه حرف میزد، رو کردم سمتِ ماهان و آروم کنار گوشش غریدم:
_نکن ماهان، داری واقعا کلافهم میکنی.
خیره نگاهم کرد و گفت:
_چیکار کردم مگه؟ فقط بغلت کردم همین!
کاش میشد بهش بگم همین بغلی که از نظر تو کاری نبود چطور قلب بی جنبه ی منو بیقرار کرده.
کاش میشد بهش بگم داری با این کارات باز هواییم میکنی، نکن... نکن اینطور با من و احساساتم..
ولی فقط سکوت کردم و ابرو درهم کشیدم.
دیگه تحملِ فضای اینجا رو نداشتم
داشتم خفه میشدم و نیاز به کمی تنهایی و سکوت داشتم.
مثل اتاقِ خودم.
همینکه فاصله گرفتم و خواستم برم دیدم شاهین داره به ما نزدیک میشه.
نفس تو سینهام حبس شد با دیدنش.
این هنوز نرفته بود؟!
نیم نگاهی به محدثه انداختم.
نگاهِ اونم ترسیده بود، رنگ پریدگی صورتش حتی از زیر آرایششم پیدا بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part875»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین درست مقابلِ ماهان ایستاد و دست سمتش دراز کرد.
_تبریک میگم آقا ماهان، خوشبخت بشین در کنارِ دختر دایی.
ماهان بی خبر از همه جا به گرمی باهاش دست داد و تشکر کرد.
شاهین اینبار رو کرد سمت محدثه و با اون نگاهِ مرموزش که فقط من و محدثه میدونستیم چی تو اون نگاه هست و گفت:
_تبریک میگم دختر دایی، در کنار هم خوشبخت بشید.
محدثه به سختی دهان باز کرد و ممنونی زیر لب گفت.
صداش انقدر ضعیف بود که به سختی به گوش میرسید.
من نزدیک بود همونجا پس بیوفتم والا محدثه رو نمیدونم.
با مردمک هایی که دو دو میزد و دلی که به شور افتاده بود نگاهِ شاهین میکردم.
کاش میرفت، کاش کار اشتباهی نمیکرد.
حداقل الان نه...
بین یه عده از مهمون ها که هنوز نرفته بودن.
ولی انگار شاهین قصد رفتن نداشت!
دست کرد از داخل جیب کتش یه پاکت بیرون آورد.
با دیدن پاکت نفسم بند اومد و حس کردم فشارم هرلحظه ممکنه بیوفته و از ترس آبرو ریزی پخش زمین بشم.
پاکت و به سمت ماهان گرفت و گفت:
_اینم یه هدیه ی کوچیک از طرف من هدیه به شما، امیدوارم خوشتون بیاد
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part875»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین درست مقابلِ ماهان ایستاد و دست سمتش دراز کرد.
_تبریک میگم آقا ماهان، خوشبخت بشین در کنارِ دختر دایی.
ماهان بی خبر از همه جا به گرمی باهاش دست داد و تشکر کرد.
شاهین اینبار رو کرد سمت محدثه و با اون نگاهِ مرموزش که فقط من و محدثه میدونستیم چی تو اون نگاه هست و گفت:
_تبریک میگم دختر دایی، در کنار هم خوشبخت بشید.
محدثه به سختی دهان باز کرد و ممنونی زیر لب گفت.
صداش انقدر ضعیف بود که به سختی به گوش میرسید.
من نزدیک بود همونجا پس بیوفتم والا محدثه رو نمیدونم.
با مردمک هایی که دو دو میزد و دلی که به شور افتاده بود نگاهِ شاهین میکردم.
کاش میرفت، کاش کار اشتباهی نمیکرد.
حداقل الان نه...
بین یه عده از مهمون ها که هنوز نرفته بودن.
ولی انگار شاهین قصد رفتن نداشت!
دست کرد از داخل جیب کتش یه پاکت بیرون آورد.
با دیدن پاکت نفسم بند اومد و حس کردم فشارم هرلحظه ممکنه بیوفته و از ترس آبرو ریزی پخش زمین بشم.
پاکت و به سمت ماهان گرفت و گفت:
_اینم یه هدیه ی کوچیک از طرف من هدیه به شما، امیدوارم خوشتون بیاد
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part876»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
نگاهم روی پاکت نشست.
قطعا که پول نبود، چون آخر حرفش گفت امیدوارم خوشتون بیاد.
یعنی چی بود؟!!!
ترسیده نگاهِ محدثه کردم.
اشک تو چشمهاش حلقه زده بود..
انگار اون خوب میدونست داخل اون پاکت چیه.
دیدم که رو به شاهین لب زد:
_خواهش میکنم.
ولی شاهین توجهی به محدثه و حال بدش نکرد، انگاری امشب دیگه زده بود به سیم آخر.
رو به ماهان گفت:
_نگاه کن ببین خوشت میاد، دوست دارم نظرت و بدونم.
لب به دندون گرفتم و پیراهنم و تو مشتم فشردم.
تموم شد، محدثه بدبخت شد و ما هم دیگه آبرویی برامون نموند.
دیگه میشد یه حدسایی زد که داخل پاکت چیه.
شاهین عوضی کار خودش و کرده بود.
نگاهم با وحشت نشسته بود رو دستای ماهان و حرکت انگشتاش.
درست حدس زده بودم، داخل پاکت عکس بود، اونم چند تا.
عکسارو ندیده هم میشد حدس زد چقدر فاجعه هست.
نگاهِ ماهان روی عکس مات موند و کم کم اخماش درهم شد.
رگِ گردنش برجسته شد و نگاهِ خونینش و بالا کشید و رو به شاهین غرید:
_این چیه دیگه؟ این عکسا یعنی چی؟؟!!
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part876»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
نگاهم روی پاکت نشست.
قطعا که پول نبود، چون آخر حرفش گفت امیدوارم خوشتون بیاد.
یعنی چی بود؟!!!
ترسیده نگاهِ محدثه کردم.
اشک تو چشمهاش حلقه زده بود..
انگار اون خوب میدونست داخل اون پاکت چیه.
دیدم که رو به شاهین لب زد:
_خواهش میکنم.
ولی شاهین توجهی به محدثه و حال بدش نکرد، انگاری امشب دیگه زده بود به سیم آخر.
رو به ماهان گفت:
_نگاه کن ببین خوشت میاد، دوست دارم نظرت و بدونم.
لب به دندون گرفتم و پیراهنم و تو مشتم فشردم.
تموم شد، محدثه بدبخت شد و ما هم دیگه آبرویی برامون نموند.
دیگه میشد یه حدسایی زد که داخل پاکت چیه.
شاهین عوضی کار خودش و کرده بود.
نگاهم با وحشت نشسته بود رو دستای ماهان و حرکت انگشتاش.
درست حدس زده بودم، داخل پاکت عکس بود، اونم چند تا.
عکسارو ندیده هم میشد حدس زد چقدر فاجعه هست.
نگاهِ ماهان روی عکس مات موند و کم کم اخماش درهم شد.
رگِ گردنش برجسته شد و نگاهِ خونینش و بالا کشید و رو به شاهین غرید:
_این چیه دیگه؟ این عکسا یعنی چی؟؟!!
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part877»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین در جوابش مثل دیوونه ها خندید و گفت:
_واضح نیست برات آقا داماد؟
ماهان طفلی انگار خشکش زده بود، بدجور شوکه شده بود با دیدن عکسایی که من هنوز ندیده بودمشون.
مامان متعجب گفت:
_ماهان خوبی؟ چیشده؟
جواب مامان و نداد، پوست صورتش رو به کبودی میرفت و من واقعا نگرانش بودم.
سکته نکنه یهو!
به سمت محدثه رفت.
عکسا رو جلوش گرفت و گفت:
_اینا چین محدثه؟ هان؟ شوخیه؟ فتوشاپه؟
حرف بزن لعنتی.
محدثه که بلند زد زیر گریه دستای ماهان شل شد و عکسا درست زیر پای خودش و محدثه پخش شد.
با افتادن عکسا روی زمین، نگاه همه به سمت عکسا رفت و همه رو تو بهت و حیرت فرو برد.
_هین اینا چیه!
_یعنی خیانت کرده؟
_آره خب نمیبینی مگه عکسای لختیش و
_وای چه آبرو ریزی
از هر گوشه و کنار پچ پچ ها بلند شد و نگاه من فقط قفل بود روی ماهان.
حتی نفهمیدم کی صورتم از اشک خیس شد.
درسته بهم بدی کرده بود ولی تحملش و نداشتم اینطور داغون و ناامید ببینمش.
شکستش و نمیخواستم...
رسوایی شو نمیخواستم..
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part877»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین در جوابش مثل دیوونه ها خندید و گفت:
_واضح نیست برات آقا داماد؟
ماهان طفلی انگار خشکش زده بود، بدجور شوکه شده بود با دیدن عکسایی که من هنوز ندیده بودمشون.
مامان متعجب گفت:
_ماهان خوبی؟ چیشده؟
جواب مامان و نداد، پوست صورتش رو به کبودی میرفت و من واقعا نگرانش بودم.
سکته نکنه یهو!
به سمت محدثه رفت.
عکسا رو جلوش گرفت و گفت:
_اینا چین محدثه؟ هان؟ شوخیه؟ فتوشاپه؟
حرف بزن لعنتی.
محدثه که بلند زد زیر گریه دستای ماهان شل شد و عکسا درست زیر پای خودش و محدثه پخش شد.
با افتادن عکسا روی زمین، نگاه همه به سمت عکسا رفت و همه رو تو بهت و حیرت فرو برد.
_هین اینا چیه!
_یعنی خیانت کرده؟
_آره خب نمیبینی مگه عکسای لختیش و
_وای چه آبرو ریزی
از هر گوشه و کنار پچ پچ ها بلند شد و نگاه من فقط قفل بود روی ماهان.
حتی نفهمیدم کی صورتم از اشک خیس شد.
درسته بهم بدی کرده بود ولی تحملش و نداشتم اینطور داغون و ناامید ببینمش.
شکستش و نمیخواستم...
رسوایی شو نمیخواستم..
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation️
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation️
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
– من زنِ نردبون نمیشممممم...اگر بشممم کشته میشمممم
وای ، وای neutral_face🤣exclamation️
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
وای ، وای neutral_face🤣exclamation️
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
پارت جدید عزیزم..🥹herb
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings️
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》
#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part878»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
مامان و عزیز جون با دهان باز نگاهِ عکسا و وضعیت پیش اومده میکردن.
همه خشکشون زده بود
با صدای سیلی که تو فضا پیچید هینی کشیدم و دست جلو دهنم گرفتم.
ماهان سیلی محکمی به صورتِ محدثه زده بود، طوری که محدثه پخش زمین شد و با شدت بیشتری از قبل گریه کرد.
باز خشمش فروکش نکرده بود، چنگی به بازوی محدثه زد و فریاد کشید:
_تو چه غلطی کردی بی آبرو؟ چه شکری خوردی!
میکشمت محدثه، زنده زنده آتیشت میزنم بیشرف..
دستاش حلقه شد دور گلوی محدثه...
مامان وحشت زده دوید سمتِ ماهان و صدای گریه ی بلندِ مادر محدثه بلند شد..
روی زمین افتاده بود و زجه میزد.
عجب وضعیتی شده بود!
مامان سعی داشت جلوی ماهان و بگیره
با جیغ و گریه بازوش و کشید
_ولش کن داداش، ولش کن قربونت برم، ولش کن کشتیششش، یکی کمک کنهههه
برادر محدثه که تا الان داشت پدرش و آروم میکرد، دوید سمت ماهان.
با کمک مامان، ماهان و از محدثه جدا کردن.
رنگ صورت محدثه بد کبود شده بود، به سرفه افتاد و بلند گریه میکرد.
هیچ حرفی نمیزد جز گریه.
حرفی هم نمونده بود که بزنه، همه چی واضح بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part878»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
مامان و عزیز جون با دهان باز نگاهِ عکسا و وضعیت پیش اومده میکردن.
همه خشکشون زده بود
با صدای سیلی که تو فضا پیچید هینی کشیدم و دست جلو دهنم گرفتم.
ماهان سیلی محکمی به صورتِ محدثه زده بود، طوری که محدثه پخش زمین شد و با شدت بیشتری از قبل گریه کرد.
باز خشمش فروکش نکرده بود، چنگی به بازوی محدثه زد و فریاد کشید:
_تو چه غلطی کردی بی آبرو؟ چه شکری خوردی!
میکشمت محدثه، زنده زنده آتیشت میزنم بیشرف..
دستاش حلقه شد دور گلوی محدثه...
مامان وحشت زده دوید سمتِ ماهان و صدای گریه ی بلندِ مادر محدثه بلند شد..
روی زمین افتاده بود و زجه میزد.
عجب وضعیتی شده بود!
مامان سعی داشت جلوی ماهان و بگیره
با جیغ و گریه بازوش و کشید
_ولش کن داداش، ولش کن قربونت برم، ولش کن کشتیششش، یکی کمک کنهههه
برادر محدثه که تا الان داشت پدرش و آروم میکرد، دوید سمت ماهان.
با کمک مامان، ماهان و از محدثه جدا کردن.
رنگ صورت محدثه بد کبود شده بود، به سرفه افتاد و بلند گریه میکرد.
هیچ حرفی نمیزد جز گریه.
حرفی هم نمونده بود که بزنه، همه چی واضح بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part879»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
ماهان بدجور دیوونه شده بود، برادرِ محدثه رو به کناری هول داد و نعره زد:
_ولم کن، ای تف بهت هرزه ی عوضی، خدا لعنتت کنه.
سعی داشت به سمت محدثه باز هجوم ببره ولی مامان و برادرش مانع میشدن.
اون وسط، میون گریه هام نگاهم افتاد به عزیز جون.
دستش روی قلبش بود و رنگش پریده.
هراسون جیغی کشیدم و به سمتش رفتم.
کنارش روی زمین نشستم و گفتم:
_عزیز جون قربونت برم خوبی؟
تا اومد جوابم و بده صدای جیغ و فریادی بلند شد..
تا سر بالا گرفتم و خواستم ببینم چیشده نگاهم به ماهان و شاهین افتاد.
ماهان با شاهین درگیر شده بود و مشت بود که روی سرو صورتش فرود می اومد.
روی سینه اش نشسته بود و با تموم حرص و خشمی که داشت میزدش.
همه چی درهم برهم شده بود.
مامان و برادر محدثه سعی داشتن جلو ماهان و بگیرن.
محدثه روی زمین نشسته بود و گریه میکرد.
حال عزیز جون و مادر محدثه اصلا خوب نبود و پدر محدثه هم که تعریفی نداشت.
پیرمرد کمرش یک شبه خم شده بود و به وضعیت پیش رو خیره بود و هیچی نمیگفت.
انگار تو شوک بدی فرو رفته بود.
زنداداش محدثه رو به شوهرش جیغ کشید و با گریه گفت:
_ماهان، مامان از حال رفت بیاااا
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part879»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
ماهان بدجور دیوونه شده بود، برادرِ محدثه رو به کناری هول داد و نعره زد:
_ولم کن، ای تف بهت هرزه ی عوضی، خدا لعنتت کنه.
سعی داشت به سمت محدثه باز هجوم ببره ولی مامان و برادرش مانع میشدن.
اون وسط، میون گریه هام نگاهم افتاد به عزیز جون.
دستش روی قلبش بود و رنگش پریده.
هراسون جیغی کشیدم و به سمتش رفتم.
کنارش روی زمین نشستم و گفتم:
_عزیز جون قربونت برم خوبی؟
تا اومد جوابم و بده صدای جیغ و فریادی بلند شد..
تا سر بالا گرفتم و خواستم ببینم چیشده نگاهم به ماهان و شاهین افتاد.
ماهان با شاهین درگیر شده بود و مشت بود که روی سرو صورتش فرود می اومد.
روی سینه اش نشسته بود و با تموم حرص و خشمی که داشت میزدش.
همه چی درهم برهم شده بود.
مامان و برادر محدثه سعی داشتن جلو ماهان و بگیرن.
محدثه روی زمین نشسته بود و گریه میکرد.
حال عزیز جون و مادر محدثه اصلا خوب نبود و پدر محدثه هم که تعریفی نداشت.
پیرمرد کمرش یک شبه خم شده بود و به وضعیت پیش رو خیره بود و هیچی نمیگفت.
انگار تو شوک بدی فرو رفته بود.
زنداداش محدثه رو به شوهرش جیغ کشید و با گریه گفت:
_ماهان، مامان از حال رفت بیاااا
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 💕
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part880»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همهمه به پا شده بود، شده بود میدون جنگ..
حال عزیز جون اصلا خوب نبود، رنگش بد پریده بود و من نمیدونستم باید چیکار کنم.
درمونده مامان و صدا زدم.
_مامان، مامان بیا عزیز جون.
تازه نگاهش به مادرش افتاد.
یا خدایی گفت و به صورتش کوبید و بیخیال ماهان شد و دوید سمت ما.
طفلی مامان هم حال خوشی نداشت از گریه هلاک شده بود.
_مامان، مامان جان خوبی؟ آروم نفس بکش، چیزی نیست قربونت برم، یکی زنگ بزنه آمبولانس.
دنبال گوشیم گشتم، کجا گذاشته بودمش لعنتی و
یادم اومد داخل کیفمه.
دویدم سمت میز ، حتی چند باری سکندری خوردم و نزدیک بود بیوفتم.
خودم و به میز رسوندم و گوشی و برداشتم.
به اورژانس زنگ زدم و گفتم که مریض بدحال داریم و عجله کنن.
تماس و که قطع کردم نگاهم افتاد به محدثه.
کجا داشت میرفت این؟!
از شلوغی استفاده کرده بود و داشت فرار میکرد!!
لباس عروسش و بالا گرفته بود و میدوید.
درست لحظه ی اخر نگاه ماهان بهش افتاد و فریاد زد:
_کجا فرار میکنی، از دست من درمیری هرزه؟
بیخیال شاهینی که صورتش پر از خون بود شد و دوید سمت محدثه
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part880»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همهمه به پا شده بود، شده بود میدون جنگ..
حال عزیز جون اصلا خوب نبود، رنگش بد پریده بود و من نمیدونستم باید چیکار کنم.
درمونده مامان و صدا زدم.
_مامان، مامان بیا عزیز جون.
تازه نگاهش به مادرش افتاد.
یا خدایی گفت و به صورتش کوبید و بیخیال ماهان شد و دوید سمت ما.
طفلی مامان هم حال خوشی نداشت از گریه هلاک شده بود.
_مامان، مامان جان خوبی؟ آروم نفس بکش، چیزی نیست قربونت برم، یکی زنگ بزنه آمبولانس.
دنبال گوشیم گشتم، کجا گذاشته بودمش لعنتی و
یادم اومد داخل کیفمه.
دویدم سمت میز ، حتی چند باری سکندری خوردم و نزدیک بود بیوفتم.
خودم و به میز رسوندم و گوشی و برداشتم.
به اورژانس زنگ زدم و گفتم که مریض بدحال داریم و عجله کنن.
تماس و که قطع کردم نگاهم افتاد به محدثه.
کجا داشت میرفت این؟!
از شلوغی استفاده کرده بود و داشت فرار میکرد!!
لباس عروسش و بالا گرفته بود و میدوید.
درست لحظه ی اخر نگاه ماهان بهش افتاد و فریاد زد:
_کجا فرار میکنی، از دست من درمیری هرزه؟
بیخیال شاهینی که صورتش پر از خون بود شد و دوید سمت محدثه
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA405Kدنبال کننده
رمان عاشقانه گناهم باش پزشک فسقلی کاپیتان بیرحم پسر پولدار دانشگاه برادرزاده ناتنی پیتزا کی بودی اشرافی خنگول رئیس بیمارستان رئیس بانک جذاب ثمر تتو آرتیست قلدر سرپرست وحشی یا بمون یا نگهت میدارم تب تند داشتنت رستا هاروارد وپسر دایی نردبون مرد دیوونه ای من مو حنایی قناری زبون بسته گوسفند منه
مشاهده کانال پیامرسان