مهدی فخاران
مهدی فخاران
12دنبال کننده
من هم مثل تو از تاریکی می‌ترسیدم. اما حالا یاد گرفته‌ام که در همین تاریکی، ستاره‌هایی هست که فقط در شب دیده می‌شوند. بیا، با هم نگاهشان کنیم.
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۸ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
دانلود رایگان کتاب رنج و معنا



دانلود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
کتاب «هبوط تا هدایت، قصه ای به درازای تاریخ انسان» نه صرفا یک کتاب تفسیر قرآن است و نه تنها یک بازگویی از داستان های کهن، بلکه راهی است بری دیدن حقیقتی که در لایه های این قصه ها پنهان شده است؛ حقیقتی که نشان می دهد چطور این داستان ها، نه فقط شرح حال پیامبران، بلکه آیینه ای از زندگی تک تک ما هستند.

این کتاب تلاش دارد تا قرآن را نه تنها به عنوان کتابی مقدس، بلکه به عنوان راهنمایی زنده و ملموس در زندگی امروزی به تصویر بکشد. داستان هایی که در این کتاب بررسی شده اند، نه تنها به عنوان وقایعی که هزاران سال پیش رخ داده اند، بلکه به عنوان نشانه هایی از آزمون های امروز ما تحلیل شده اند.

آنچه این کتاب در پی آن است، ارائه ی درکی نو از این مسیر است؛ اینکه چگونه می توان در جهان امروز، در میان سختی ها، وسوسه ها، شک ها و امیدها، همچنان راه یافت و هدایت را در آغوش گرفت. این کتاب نه صرفا درباره ی گذشته، بلکه درباره ی اکنون است، درباره ی انسان امروز که در جهانی پرآشوب، هنوز به دنبال معنای زندگی، حقیقت و مقصد نهایی خود است.

"از هبوط تا هدایت"، کتابی است که داستان ما را بازگو می کند.
ساختار و محتوای کتاب

کتاب "از هبوط تا هدایت" در پنج بخش اصلی تدوین شده است که هر یک به مرحله‌ای از سفر انسان در مسیر مسئولیت‌پذیری و هدایت می‌پردازد:

آغاز سفر - هبوط و آگاهی اولیه: در این بخش، داستان خلقت آدم و هبوط او از بهشت به عنوان نقطه شروع آگاهی انسان از مسئولیت و خطا بررسی شده و مفاهیمی چون پیمان‌شکنی، وسوسه و نخستین جدال خیر و شر با روایت داستان هابیل و قابیل مورد تحلیل قرار می‌گیرد.

دعوت به توحید و هدایت اولیه: این بخش به پیامبران نخستین، همچون حضرت ابراهیم، نوح، لوط و شعیب پرداخته و موضوعاتی چون ایمان، عدالت، فساد اخلاقی و اقتصادی و نقش این آموزه‌ها در حیات اجتماعی انسان‌ها را مطرح می‌کند.

امتحان‌های فردی و جمعی: مفاهیم بنیادینی مانند تسلیم در برابر فرمان الهی (داستان ابراهیم و اسماعیل)، آزمون‌های رهبری و نبرد حق و باطل (داستان طالوت) در این بخش جای گرفته‌اند.

تعمیق معنویت و عبور از چالش‌ها: روایت‌هایی همچون داستان یوسف، موسی و یونس در این بخش بررسی می‌شوند که هر یک به‌گونه‌ای تجربه‌هایی از رهایی، هدایت، صبر، توبه و پیروزی بر وسوسه‌ها را نمایش می‌دهند.

تأمل در مفاهیم بنیادین هدایت: این بخش، درس‌های عملی و مفاهیم کلیدی قرآن را از منظر ارتباط آن‌ها با زندگی انسان مورد توجه قرار می‌دهد؛ از عدالت در قضاوت گرفته تا جهاد، رحمت الهی، مسئولیت فردی، تأثیر رفتار بر سرنوشت و حکمت نهفته در سختی‌ها و آزمون‌های زندگی.

رویکرد تحلیلی و نوآورانه کتاب

نقطه قوت این اثر، شیوه تحلیل آن است که به جای روایت صرف داستان‌ها، به عمق مفاهیم آن‌ها پرداخته و ارتباط میان آموزه‌های قرآنی با زندگی معاصر را تبیین می‌کند. نویسنده با بهره‌گیری از دیدگاه‌های تفسیری، روان‌شناختی و جامعه‌شناختی، تلاش دارد نشان دهد که چگونه مسیر رشد و هدایت در طول تاریخ برای تمامی انسان‌ها یکسان بوده و این الگوها همچنان می‌توانند راهنمای زندگی امروز باشند.

مخاطبان این کتاب چه کسانی هستند؟

این کتاب برای تمامی کسانی که در جستجوی درکی عمیق‌تر از آموزه‌های قرآنی هستند، مناسب است؛ افرادی که به دنبال یافتن معنا در سختی‌های زندگی، فهم مسئولیت‌های فردی و اجتماعی و درک جایگاه خود در مسیر هدایت هستند. همچنین، این اثر می‌تواند برای پژوهشگران حوزه دین، فلسفه، و روان‌شناسی معنویت منبعی ارزشمند باشد.

From Descent to Guidance: A Story Spanning the History of Humanity is not merely a Quranic commentary, nor simply a retelling of ancient narratives. It is a path to perceiving the truths hidden within these stories—truths that reveal how these accounts are not only the chronicles of the prophets but also mirrors reflecting the lives of each of us.

This book seeks to present the Qur’an not just as a sacred text but as a living, practical guide for contemporary life. The stories explored here are examined not only as events that occurred thousands of years ago but as symbols and lessons relevant to the trials and challenges we face today.

What this work aims to offer is a renewed understanding of the journey from human frailty to divine guidance—showing how, amid hardships, temptations, doubts, and hopes, one can still find the path and embrace guidance. This book speaks not only of the past but also of the present: of modern humans navigating a tumultuous world while seeking meaning, truth, and their ultimate purpose.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
چاهتوجیه؛ چگونه انکار خطا، ظلم را به سرنوشت تبدیل می کند..
ای تو که از ظلم چاهی میکنی
از برای خویش دامی میکنی
مولوی

ما وقتی اشتباهی میکنیم و ظلمی به دیگران مرتکب می شیم بعدا ها معمولا یاد آوری اون صحنه و لحظات تصمیم گیری انجام اون اشتباه برامون خیلی سخته چون ما در اون لحظات ذات فایده گرا و منفعت طلب و تاریک خودمان را دیده ایم!

و پذیرش این که ما در اون لحظات حاضر به انجام چنین کاری شدیم خیلی سخته...
مسئله فقط خطا نیست، مسئله دیدن خود فایده گرای تاریک است.
ذهن انسان از دیدن تصویری که با خود ایده آل ناسازگار است، وحشت دارد. آنچه سخت است، پذیرش این نیست که اشتباه کردم، بلکه این است که:

من توان انجام این کار را داشته ام
من در آن لحظه چنین انسانی بوده ام

اینجا اضطراب وجودی فعال می شود، نه صرفا عذاب وجدان اخلاقی.



پس در ناخودآگاه خودمان شروع به توجیه و منطقی سازی یا سایر مکانیسم های دفاعی ذهنی می کنیم تا فقط اون رفتار و ظلم مون رو توجیه و حتی لازم و درست جلوه بدیم...

حالا فکر کنید چه اتفاقی می افته! اون رفتار اشتباه و خطا تبدیل به یک رویه در ما میشه! ما نمیخوایم بپذیریم که اشتباه کردیم و اون کارمان خطا بوده ، پس در مواجه بعدی با اون افراد که بهشون ظلم کردیم یا افراد شاهد و با خبر از ظلم ما، به طور ناخودآگاه با شیوه و روش قبلی که رفتار کردیم (همان روش ظالمانه) رفتار می کنیم.

انگار خودمون از خودمون و دیگران هم از ما انتظار دارند که طبق شیوه اشتباه قبلی رفتار کنیم!

این یکی از حیرت آور ترین جلوه های حق و حقیقت است!
کسی نمیتونه از حقیقت فرار کنه...

منظورم اینه که اون رفتار اشتباه قسمتی از سرشت و وجود فرد میشه اون نحوه رفتار، انگار کل دنیا و عالم ازش انتظار دارند همونجوری رفتار کنه، چرا که اشتباهش رو نپذیرفته...
و شروع کرده با انواع روش های ذهنی توجیه و منطقی سازی اشتباهش. پس حالا کل دنیا هم ازش انتظار داره که همونجوری با همان الگوی مواجه ادامه بده.
و اون هم در تمام مواجه ها و موقعیت های بعدی هر بار با تکرار همان اشتباه میخواد به بقیه ثابت کنه که در بار اول یا دفعه قبلی اشتباه نکرده!

یک مثال ساده وجود داره!
هنگامی که پات رو روی نور میذاری (تا نور رو لگدمال کنی)، نور روی پات میفته...



اما راه نجات پذیرش اینه که ذات انسانی این است!

یک حقیقت بنیادین جهان این است که هیچ انسانی نمی تواند خیری از جانب خودش را به دیگری برساند چرا که در ریشه ای ترین و عمیق ترین حالت ممکن برای نفع خودش (تولید معنا بریا ایگوی خودش) هر کاری را انجام میدهد.

انسان «شرور» نیست؛ انسان معناطلب ایگو محور است. حتی خیر رساندن، اگر صادقانه بررسی شود، اغلب در خدمت ساخت معنا برای خود است.

در حقیقت، خود انجام اشتباه آنقدر ها مسئله ای حیاتی نیست!
انسان ذاتا ناشکر و ناسپاس است.

مسئله اصلی توبه و پذیرفتن اشتباه و مسئولیت عمل خود و جبران است.

بگذارید یک مثال عملی بزنم.
من ظلم های بسیاری در حق دیگران کرده ام، و وقتی با آن افراد رو به رو میشوم، بدون هیچگونه فرافکنی و توجیهی بلافاصله می گویم؛
بله، اون رفتار من خطاب به شما اشتباه بود، و من اون رفتار اشتباه رو با وجود اینکه میدونستم بده ، و میدونستم میتونم رفتار بهتری را انجام داد ، انجام دادم و الان می پذیرم که خطا کارم.
بدون هیچگونه شرمی

چرا که ذات واقعی انسان فایده گرایی و معنا یابی برای ایگوی خودش است! انسان ها هر کاری را هم که انجام میدهند برای معنای خودشان است.

من یک لحظه بی پرده و بدون هیچگونه توجیهی می پذیریم که اشتباه کردم/ آدم بدی در آن لحظه بوده ام/ و ظالم بوده ام. و اینچنین خودم را از چرخه بی پایان توجیه و توجیه بیشتر و تکرار و تکرار بیشتر اون اشتباه نجات میدم.

جایی که بدون شرم می گویم من در آن لحظه آدم بدی بوده ام، دقیقا نقطه ی رهایی است. نه انکار، نه تبرئه، نه زیباسازی.

و این تنها راه درست مواجه شدن پس از بروز اتفاق با اشتباهاتمان است.


ومن اظلم ممن ذکر بآیات ربه ثم اعرض عنها ۚ انا من المجرمین منتقمون

ستمکارتر از کسی که به وسیله آیات پروردگارش تذکر داده شود، سپس از آنها روی برگرداند، کیست؟ بی تردید ما از مجرمان انتقام می گیریم.
آیه 22 سوره سجده

آیه درباره ی ظلم اولیه نیست؛ درباره ی اعراض پس از تذکر است.
یعنی لحظه ای که حقیقت دیده شده، اما پس زده می شود.

انتقام الهی در این خوانش، نه واکنش احساسی، بلکه همان تثبیت پیامدهاست؛ همان چاهی که عمیق تر می شود.

[ضلال مبین، کلید واژه ای که در قرآن تکرار شده است.]

خطا، انسان را نابود نمی کند
انکار خطا، انسان را اسیر می کند
حقیقت، فرارناپذیر است، اما انتقام جو نیست
توبه، بازگشت به خوب بودن نیست، بازگشت به صادق بودن است

و شاید مهم ترین نکته ی پنهان اینه که؛
نجات، از قهرمان بودن نمی آید؛ از پذیرفتن هیولایی می آید که لحظه ای بوده ای.

ادامه در پست بعدی...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
چگونه نقش قربانی گرفتن باعث تعمیق خودشیفتگی در فرد ظالم می شود.

چگونه فرو رفتن ما در نقش قربانی؛ باعث تشدید خودشیفتگی (تشدید ظلم) در طرف مقابل می شود.

ما بخاطر اثبات ارزش خودمان به آن فرد که در موضع قدرت بیشتر قرار گرفته،
در موضع ضعف در برابر وی قرار می گیریم، در نقش مظلوم، ضعیف و قربانی در برابر وی فرو می رویم.

یعنی فرد برای بقا و دریافت تایید، خود را کوچک تر و ناتوان تر از آن چه هست به فرد در موضع قدرت نشان میدهد نه برای صلح، بلکه برای تسکین اضطراب و دریافت توجه وجودی یا تامین نیازها یا برای معنایی که تنها راه بر آورده کردنش آن فرد هستند.

و ناخودآگاه برای مقابله با او از خدمت کردن به وی به مثابه ابزار شرم سازی در وی استفاده می کنیم.
(استفاده از اخلاق و فروتنی به عنوان سلاح)

یعنی قربانی بودن به ابزاری یا تنها ابزار موجود (مکانیسم بقا) برای کنترل ظالم تبدیل می شود. فرد با نمایش مظلومیت، ناخودآگاه می خواهد ظالم را شرمنده کند که در حقیقت شکل دیگری از کنترلگری است. یا تنها راه دفاع از خود مقابله. راه بقا.

از طرفی هیچکس نمی تواند قبول کند که فرد بدی است و دارد بدی می کند به دیگران برای ایگوی خودش. (حداقل اکثر مردم)

پس بیشتر در نقش فرد والا و بی نقصی که شایسته خدمت گرفتن است فرو می رود (خودشیفتگی (( بزرگ شدن ایگو)

پس فرد بیشتر و بیشتر ظلم می کند.
و در نقشش فرد می رود.
اینگونه است که کوچک نمایی خود در برابر فرد قدرتمند او را بیشتر در نقش خودشیفته فرو می برد.

و بخاطر اینکه هیچ کس نمی خواهد قبول کند آدم بدی است، او در نقش خودشیفته و فرد لایق احترام و فرمان دهی بیشتر در در نقش خودش فرد می رود. (ایگوی بزرگ تر)

وقتی فردی در مقابل رفتار ظالمانه اش با پذیرش و احترام مواجه می شود،
۱ تکذیب می کند که من بد هستم (مکانیسم دفاعی انکار)
دو،خود را لاایق خدمت میبیند (توسعه ایگو)
و سه رفتار ظالمانه را بیشتر تکرار میکند


البت باید سنجید و مراقب بود در جوامع توتالیتر خودشیفته ها معمولا در سمت های کلیدی قرار می گیرند.

توتالیتری محصول دروغ بزرگ گفتن و خودشیفتگی است از نگاهی. و همین افراد را هم در خودش جذب می کند.

باید دانست زدن حرف حق شاید در کوتاه مدت باعث بروز مشکلات برای ما باشه.

ولی نزدن حرف حق در بلند مدت همون ضرر رو داره.. وقتی جامعه ای بر مبنای دروغ، خودشفیتگی و فرافکنی تشکیل بشه.


قربانی بودن انتخاب نیست، اگر برای کنترل دیگران انتخاب شود.

سکوت در برابر دروغ، همدستی در ساختن جامعه ای بیمار است
خودشناسی و شجاعت در برابر حقیقت، شاید تنها راه فرار از این چرخه معیوب است.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
پروردگارا به هر دردمند بی چاره ای که تو را می‌خواند و نمیخواند کمک کن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
ابتلای فرد در رنج که مبتلا شده به وسواسی بر روی یک موضوع خاص از آنجا نشات میگرید،
که فرد از مواجه شدن با بسیاری از مسائل مهم زندگیش ناتوان است.

مسائلی که دارند داد می‌زنند که نیاز به رسیدگی دارند مسائلی که بحران های بزرگ در زندگی فرد درست کرده اند اما فرد
از مواجه شدن با آن مسائل ناتوان است.

این طفره رفتن ها و نپرداختن آگاهانه یا ناآگاهانه (که فرد چاره ای هم ندارد)
، درون ناخواگاه وی انباشته می‌شود حسی از اضطراب (ترس وجودی مبهم) می آفریند، فرد در رنج دچار وسواس شده چون این اضطراب را می‌خواهد با پرداختن افراطی و وسواس گونه و مسائل پیش پا افتاده ای که در کنترلش هستند (دست شستن، چک کردن مداوم و...) جبران کند.

و این چرخه هی عمیق تر و عمیق تر میشود.
چرا که:
بحران اصلی و مشکلات بزرگ هنوز سرجایشان هستند و مشکل درست می‌کنند.

فرد که دچار وسواس شده و اضطراب وجودی اش را سر مسائل اینچنینی تخلیه (سعی می‌کند درمان کند) از طرفی درگیر و سرگرم میشود و حواسش از شناسایی مشکلات اصلی پرت میشود.
و این چرخه روز به روز بدتر و شدید تر میشود.


وسواس مکانیسمی است که به نوعی فرد از مواجه با مشکل (الگوهای اشتباه در ناخودآگاه خودش)(تهدید درونی)

به مسائل بیرونی (تهدید بیرونی) منعطف می‌کند!
یک جور فرافکنی...

در واقع، خیلی وقت‌ها درگیر شدن با مسائل بیرونی، فقط یه راه فرار و فرافکنی هست، ولی برعکس، اگر بتونیم الگوها و باورهای درونی‌مون رو بشناسیم و تغییر بدیم، می‌تونیم اون رنج‌های اصلی رو حل کنیم.


من نظرم شخصیم اینجا اینه که همانطور که معنا از درون بر می‌خیزد و بیرونی معنایی وجود نداره.
دشمن هم درون ماست (خودما، الگوهای قدیمی و ناکارآمد و....)
و هیچ دشمنی در بیرون نیست.


راه حل؟
خب شاید هیچ راه حلی وجود نداشته باشه!


هر دازاینی بهترین اطلاع از شرایط وجود خودش رو داره! (نسبت به افراد دیگه حتی نزدیکانش رو)
فقط باید الگوهای نامناسب خودش رو تشخیص بده به جای فرافکنی کردن به دیگران ، منظورم این نیست که دیگران بد نیستند!
نه.
ولی ما نباید قدرت زندگی خودمون رو انتقال بدیم به دیگران.
بله ما میتونیم الگوهای اشتباه ذهنی دیگران رو هم تشخیص بدیم.
و کمک شون کنیم.
ولی نمیتونیم صبر کنیم و سرنوشت خودمون رو گره بزنیم یا بسپریم دست اونها تا اونها روزی این الگوی اشتباه درونی شون رو تغییر بدن.

همیشه باید از فرافکنی فرار کنیم.
قدرت رو نزد خودمون نگه داریم.

میتونیم نگاه کنیم ببینیم چی شده تا ما نیاز به این فرد پیدا کنیم؟ (الگوی اشتباه در دونی خودمون)

قدرت رو در درون خودمون نگه داشتن، کلید نجاته! و باید با عشق و شناخت، خودمون رو بهتر بشناسیم و از این چرخه‌های منفی بیرون بیایم.

اون (الگوی اشتباه درون خودمون) رو شناسایی کنیم و بینیم میتونیم برطرف کنیم. و مشکل رو از اساس برطرف کنیم.
هرگونه وابستگی مالی، عاطفی و...

و اگه نمیشه صبر کنیم.

@fakharan_ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
اگر فردی را ببینیم که در اقیانوسی به دنبال چوب و هیزم میگردد، بی‌شک مسخره‌اش می‌کنیم.
اما این خود ماییم، وقتی در بیرون به دنبال تهدید میگردیم.
هیچ تهدیدی آن‌قدر کارساز در بیرون وجود ندارد. تهدید بزرگ، خود ما هستیم: الگوهای ناکارآمد قدیمی، ترس ها و سایه‌هایی که از دیدنشان فرار می‌کنیم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
امام على عليه السلام : هر كس به چيزى سرزنش كند، خودش به آن گرفتار شود
[غرر الحكم : 7859.]


احادیثی وجود دارد که هرکس کسی را بخاطر کاری شماتت کند نمیرد تا روزی خودش همان کار را انجام دهد!

مفهوم فرافکنی در آثار یونگ اشاره به این دارد، تصور کنید ما از خنده ها و سبک بازی فردی تنفر/انزجار داریم (یک واکنش وجودی حتی درونی نسان میدهیم)، خوب در حقیقت این خصلت درون خود ما است!

ما نمی‌خواهیم با خودمان روبه رو شویم، پس این خصلت را بیرونی سازی می‌کنیم و در بیرون می‌خواهیم از بین ببریمش!
چون روبه رو شدن با خود سخت تر است تا فرافکنی به دیگران.


در این نگاه، ما وقتی کسی را شماتت میکنیم بخاطر خصلتی یا گناهی، طبق مفهوم سایه بخاطر این است اون خصلت درون خودمون همین حالا است! که منجر به این واکنش ما (شماتت شده)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ فروردین
مهدی فخاران
مهدی فخاران
غرور و خودشفیتگی از احساس کهتری ناشی می‌شود.
به بیان دیگر روی دیگر احساس ناچیزی و کهتری؛ خودشفیتگی است.

ایگوی آسیب دیده (احساس کهتری میکند) مثل انگشت شکسته باد میکند و متورم میشود! (خودشیفته میشود/ ایگوی متورم)


بیشتر این احساس کهتری ناشی از عدم دریافت کافی بودن؛ حمایت و توجه و عشق از والدین در سال های کودکی و... است‌.

ما حس تایید طلبی وجودی (بدون اینکه لازم باشد کاری را انجام دهیم تا پذیرفته شویم) را از والدین خود دریافت نکرده ایم!
پس تصور می‌کنیم به اشتباه ارزشمندی یک فرد ارتباطی به انجام کار و بی نقص نشون دادن خود دارد.
[وقتی کودک یاد میگیرد که فقط وقتی ساکت است، باهوش است یا لبخند می‌زند عشق دریافت کند، خود واقعی (همان بخشی که گاهی گریه می‌کند، کثیف میشود یا اشتباه میکند) پنهان میکند.]

پس ارزشمندی وجودی خود را به این وجهه نمایشی که از خودمان در نگاه دیگران می‌سازیم گره میزنیم و حالا فرض کنید چه میشود این وجهه با اندک بادی از هم میرزد و بنیان وجودی ما بحران (بحران وجودی) رو به رو میشویم.

این فرد در بزرگسالی برای اینکه دیده شود نیازی به کار خاصی ندارد، اما روان زخم‌ خورده او فکر میکند همیشه باید کاری انجام دهد (حتی نمایش مثبت فضیلت نمایی، مثل فروتنی و‌...) یا تصور می‌کند اگر نقصی نشان دهم، از نظر هستی‌ شناختی نابود میشوم.

فرد خودشیفته نباید اشتباه کند! نباید مسئولیت چیزی را گردن بگیرد! چون وجودش با اندک بادی از بین می‌رود.
پس مدام داستان می‌سازد! مدام فرافکنی میکند. مدام تقصیر را به دیگران فرافکنی میکند.
و همیشه خودش در عمیق ترین حالت ممکن بی گناه است.
فرد خودشیفته نمی‌خواهد ببازد!

در ثانی
دلسوزی بیش از حد ما می‌تواند ناشی خودشفیتگی ما باشد!

ما در مواجه با رنج و درد کسی، می‌خواهیم فورا یک راه حل پیدا کنیم. فورا یک پیشنهاد بدهیم. در کل فورا بحران حل کنیم، به نظر من این می‌تواند ناشی از خودشیفتگی ما باشد! نه لزوما خوب بودن.

یک؛ در مواجه با رنج دیگران، آنقدر رنج ها سنگین است که ما ترجیح می‌دهیم با گفتن یک توصیه پیش پا افتاده خود را از درد رنج او برهانیم. و مسئولیت را به دوش او بیندازیم تا خودمان لازم نباشد با خودمان رو به رو شویم.
یعنی:
رنج دیگری مثل آینه‌ ای است که شکنندگی خودمان را نشانمان میدهد. اگر من نتوانم تحمل کنم که تو غمگینی، به این دلیل است که تو با غمگین بودنت توهم قدرت و کمال مرا تهدید میکنی. من با ارائه راه‌حل، در واقع دهان تو را میبندم تا آینه ناامنی‌ های خودم را نبینم.]
من طاقت دیدن شکستگی تو را ندارم، چون به من یادآوری می‌کند که من هم زیر این زره اتوکشیده، شکننده‌ام.
دو، در نگاه خودمان ما آنقدر خود را بزرگ و شایسته می‌بینیم که نباید در دایره شناسایی مان کسی رنج بکشد! گویی ما موجود بزرگ و بلند مرتبه ای هستیم که اگر چنانچه رنجور در کنار ما باشد ، ما زیر سوال میرویم!

[خودشیفتگیپنهان اغلب ما را در نقش نجات‌دهنده و ناجی قرار میدهد. اگر من بتوانم مشکل تو را حل کنم، یعنی من قویتر و برتر هستم. این نوعی تغذیه از ضعف دیگری برای جبران احساس کهتری خودمان است]


عشق ورزی افراطی و وابستگی افراطی هم می‌تواند ناشی از خود شیفتگی خود ما باشد!

ما اون فرد را دوست داریم بخاطر منفعت وجودی خودمان.

پس وقتی او واکنش منفی به درخواست ما می‌دهد این برای ما غیرقابل قبول است و نمی‌توانیم بپذیریم که او را نخواهیم داشت.

معشوق دیگر یک انسان جدا با حق انتخاب و واکنش مستقل نیست. او به عضوی از بدن روانی ما تبدیل می‌شود؛ همانطور که از دست خود توقع داریم خودبه‌خود حرکت کند و به ما نه نگوید، از معشوق نیز همین توقع می‌بریم.
واکنش خشمگینانه یا فروپاشی روانی در مقابل نه شنیدن یا طرد شدن از سوی او، به این دلیل است که نه گفتن او، زخم کهنه ارزشمند نبودن وجودی در کودکی را باز می‌کند. چون اگر وجود من ارزشمند بود، با اندک بادی دچار فروپاشی نمیشد

وقتی طرف مقابل غمگین است، هیچ نگویید. فقط بمانید.
وقتی وسوسه حل مسئله یا توصیه دارید، دستتان را روی دهانتان بگذارید و در ذهنتان بگویید: آیا این حرف برای فرار از رنج اوست یا رنج من؟
در آن لحظه وسوسه‌انگیز نصیحت کردن:
به جای اینکه بگویید چه کاری براش انجام بدم؟، از خود بپرسید:

چه بخشی از من با دیدن این صحنه دارد به لرزه می‌افتد که می‌خواهد با حرف زدن آرامش کند؟
دیدن این خودشیفتگی زیرپوستی، نشانه شکستن چرخه است. چرخه‌ای که از والدین ناآگاه آغاز شد و با خودآگاهی ما پایان مییابد.

والدینی که خودشان هم قربانی نپذیرفتن والدین شان هستند
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
از رنج به اوج حقیقت، سفر در دل خودخواهی و معنای دعا


پایان رنج...

وقتی گناه می کنیم برای خودخواهی و لذت و منافع خودمان میکنیم. آن کار برای مان در آن لحظات معنا دارد.

وقتی هم توبه میکینم بازهم برای نرسیدن عقوبت کارمان (یعنی بار خودخواهی خودمان) توبه میکینم. (در این لحظات جدید توبه برای مان معنا و منفعت دارد)

همچنین وقتی دیگری را در رنجی می بینیم باز برای خودخواهی خودمان برای او دلسوزی میکنیم.
رنج دیدن او ما را میرنجاند چرا که در عمیق ترین حالت ممکن ما می بینیم این امکان وجود دارد که به این درد و رنج مبتلا شد و می ترسیم خودمان روزی به این امکان (رنج) مبتلا شویم.

اما آیا میتوان در حالتی وجودی بود که خودخواهی را کنار گذاشت و دعا برای دیگران را طوری انجام داد که فقط بخاطر رنج اصیلی که وجود آنها و دازاین آنها دارد می رسد باشد.
هرکس هر کاری را انجام میدهد برای ایگوی خودش است. برای ایگوی معنا محور خودش.
چه کار خیر و چه هر کاری.

ما انسان ها در یک لوپ (چرخه) باطل خودخواهی گیر کرده ایم. هرکاری بکنیم محکوم به معناسازی برای ایگوی خودمان است.


و هیچگاه نمی توانیم از این چرخه خارج شویم.
کسی که ناراحت است و صحبت میکند کمتر ناراحت است از کسی که ناراحت است و هیچ صحبتی و هیچ گلایه ای نمی کند.
نفر اول شاید هنوز امید به تغییر دارد.
نفر دوم هنوز امید به بهبود یا تغییر علیت امیدوار است...

در رنج حتی وقتی گریه میکنیم یا دعا می کنیم، باز داریم برای بهبود شرایط ایگوی خودمان بخاطر رنج مان دعا می کنیم. دعا می کنیم تا رنج برداشته شود دعا میکنم تا مشکل مان حل شود و این نیز عملی خودخواهانه است (همان لوپ باطل خودخواهی)
هیچگاه نمی توان از این لوپ باطل خودخواهی فرار کرد.


آه بی پیرایه، وقتی رنج، تنها راه معناجویی واقعی است...

آهو و گوزنی را تصور کنید که توسط یک شیر شکار شده و به زمین خورده است و در حال دریده شدن است، این آهو که گردنش و دل و روده اش در حال دریده شدن است و ابدا هیچ شانسی هیچ شانسی برای خودش نمی بیند.
در آن لحظات پایانی عمرش، یک آه (صدا) می کشد.

این فریاد فریادیست که گویی هستی از خودش بیرون می‌زند، بی آنکه محاسبه ای برای سودی در کار باشد. انگار که در آن واپسین دم، من برای یک لحظه ناپدید می‌شود و فقط رنج خالص باقی می‌ماند که فریاد می‌کشد.

انسان نیز، در لحظات نا امیدی و رنج مطلق که در اوج و عمق رنج است، لحظه ای که ما امید مطلق میشود، از تمام علیت ها و امکاناتی که ممکن است پیش رویش وجود داشته باشد، یک آه می کشد.
گویی یک اعتراض می کند.

این دعا یا اعتراض و آه وی نه بخاطر بهبود رنجش و نه نجات او است همچون آن آهو خودش را در موقعیتی میبینید که دیگر کارش تمام است. او این دعا و آه و اعتراض را نه برای امید آخر، بلکه فقط و فقط از سر رنج و از وجود اصیل می کشد.
یک حرکت اصیل و به دور از خودخواهی برای نجات ایگوی خودش.

در قرآن نیز می بینیم حضرت ایوب پیامبر الهی و پاک ، پس از رنج فراوان رو به خدا می آورد و می گوید :
شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است.
آیه 41 سوره ص


تحلیل ناخودآگاه عمیق این جمله، حاکی از نا امیدی مطلق اسباب و علل مادی و رسیدن به نقطه ای است که فرد آنقدر در رنج می افتد که ابدا و ابدا حتی متصور نمی شود که بشود از این بلا و رنج فراوان ممکن است باشد که خارج شود!
فقط یک آه می کشد...

[او از خدا نمی‌خواهد سلامتش را برگرداند. فقط میگوید که شیطان (یا همان ابتلا) مرا به رنج افکنده. یک بیان محض وضعیت، بی خواهش و تمنّا. و آنجاست که پاسخ میاید.]

در آیه بعد:
پای خود را بر زمین بکوب; این چشمه آبی خنک برای شستشو و نوشیدن است!
آیه ۴۲
خداوند خطاب به ایوب یک شفای فوری می دهد! پا را به زمین بکوب و از این چشمه آب استفاده کن (بخور و شست وشو کن) تا شفا یابی.


تنها زمانی می توانیم از چرخه ایگوی خودمحورانه رد شویم که بخاطر رنج بسیار به نقطه ای از رنج برسیم که دیگر خود را فراموش کنیم.
خود (و داستان های ایگو) را فراموش کنیم. و ذات تماما ایگو محور خودمان و از روی رنج بسیار خودمان یک فریاد و آه اصیل بزنیم.

[وقتی درد و رنج اون قدر عمیق میشه که دیگه چیزی برای خود نمی مونه، اون وقت یه حرکت اصیل و خالص، بدون از خودخواهی ممکنه رخ بده، چیزی که از دل رنج مطلق برمی خیزه و یک نوع آه یا اعتراض بی پیرایه است]

فردی که در اوج رنج گرفتار است یک بار عملی از او سر می زند که دیگر برای منفعت یا سود ایگوی خودش نیست!
نه شفا، نه کاهش درد، نه درخواست مرگ، هیچی!
فقط یک عمل اصیل نشات گرفته از رنج.
و شاید این دعا تنها دعایی است که از خودخواهی به دور است و مستجاب می شود.

در قرآن حضرت ایوب، وقتی دیگه همه چیز رو از دست میده و ناامید میشه، اون جا تنها چیزی که باقی می مونه، دعا از سر رنج واقعی است، نه برای ظاهر و منفعت شخصی، بلکه چون واقعا چیزی جز رنج، هیچ چیز دیگه ای نمانده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
اگر انسان موجود خودخواهی (همواره و همواره در دور باطل معنا ایکو بنیاد خودش است) و کثیف است پس چه چیزی بهتر از رنج برای او

رنج را نمیتوانی هضمش کنی. دیگر نمیتوانی خودت را توجیه کنی، پروژههای آیندهات رنگ میبازند و نقاب معنا از چهرهات میافتد. در آن لحظه، آدمی از دور باطل خودخواهی بیرون پرتاب میشود. رنج، پادزهر خودفریبی ایکو است.

شادی و کامرانی فقط این تورم توهم ایگو را تشدید میکند. آدمی در عیش، گندیدهتر میشود.
اما رنج مثل تیغ جراحی است. خون می آید، درد دارد، اما چرک خودبزرگبینی را خالی میکند. از این منظر، رنج در برابر خودخواهی و ناشکری ذاتی بشر، بهداشتیترین اتفاق ممکن است. والاترین و پاکترین انسانها در تاریخ (اگر نگوییم همگی، اما اکثریت قریب به اتفاقشان) کسانی هستند که پوستشان با سمبادهٔ رنج ساییده شده است.

دروغ بزرگ انسان خودخواه، غرور سعادت است. ما به دروغ به خود میقبولانیم که شادیم تا غرایز خودخواهانهمان توجیه شوند. اما رنج این پرده را میدرد.

اما رنج فقط وقتی خاصیت رهانندگی دارد که تو را به شفقت عملی برای رنج دیگران بکشاند. اگر رنج فقط باعث شود در خود رنجدیدهات غرق شوی، همان دور باطل ایگو ادامه دارد.

اما آنجا هم آیا نمی‌شود ایگو وارد شود؟ من که حالا فهمیده ام رنج یعنی چه، می‌روم تا رنج دیگران را کم کنم و در این کار، خودم را انسان عمیق‌ تر و اخلاقی‌ تری حس کنم. آیا شفقت هم میتواند لباس ایگو بپوشد؟

شاید آنچه از لوپ بیرونمان می‌اندازد حتی قصد بیرون شدن نباشد. شاید درست مثل همان آهوی زیر دندان شیر... یک تسلیم بی‌ قصد، یک واگذاری بی‌ حساب و کتاب.

ناله‌ ای که دیگر برای خویش نباشد... اصلاً ناله‌ای در کار نیست. چیزی هست، بیرون از مرزهای گفتگو.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
ما با عینک تجربیات گذشته به امروز نگاه میکنیم. کسی که در کودکی طرد شده است، در بزرگسالی در یک محیط امن (اقیانوس بدون چوب) نیز مدام به دنبال نشانههای طرد شدن (چوب خشک) میگردد و در نهایت آن را پیدا میکند (یا توهم میزند).
مشکل اصلی فقط ترس نیست، بلکه ترس از دیدن ترس است. ما به دنبال دشمن بیرونی میگردیم تا مجبور نباشیم با زشتیها یا ضعفهای درون خود روبرو شویم.
تهدید واقعی آنجاست که به جای مواجهه با سایههای خود، در اقیانوس بیکران زندگی به دنبال هیزمی میگردیم تا آتش اضطرابمان را با آن روشن نگه داریم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
به زودی...

الهیات شفا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
پروژهٔ شفا تلاشی جدی و گسترده برای بازخوانی پدیدهٔ رنج از منظری چندرشته‌ای است. نویسنده می‌کوشد با تلفیق روانشناسی تحلیلی یونگ، عرفان اسلامی، فلسفهٔ اگزیستانسیال و حتی اشاراتی به فیزیک نوین و نظریهٔ آشوب، الگویی برای مواجههٔ تحول‌بخش با رنج ارائه دهد. هدف کتاب نه ارائهٔ نسخه‌ای ساده برای زدودن درد، بلکه ارتقای سطح مواجهه از تحمل منفعلانه به دریافت فعالانهٔ معنای رنج است.
کتاب توانسته گفت‌وگویی اصیل را بین سنت‌های معرفتی شرق و غرب نشان بدهد.

نویسنده تلاش کرده تا رنج را از حاشیه به کانون تفکر بازگرداند و آن را نه به عنوان موضوعی برای دلسوزی، بلکه به عنوان مسئله‌ای برای تأمل فلسفی و تحول وجودی مطرح کند. ارزش اصلی کتاب نه در ارائهٔ پاسخ‌های قطعی، که در شکافتن درست پرسش‌ها و دعوت خواننده به مشارکت در این پروژهٔ شفابخش است.

دانلود رایگان pdf کتاب از :
https://mfakharan.ir/1027-2/
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
معرفی کتاب الهیات شفا

کتاب الهیات شفا نوشته مهدی فخاران، روایتی است از رنج انسان و مسیر بازگشت او به خویشتن حقیقی. نویسنده داستان هبوط آدم را نه به چشم یک رویداد تاریخی، که به مثابه استعاره‌ای از وضعیت همیشگی بشر می‌خواند. در این نگاه، رنج نه یک مجازات، که پیامی برای بیداری است و میوه ممنوعه، نماد تولد خودآگاهی و آغاز مسئولیت انسان در ساختن معنای زندگی‌اش.

کتاب در پنج بخش اصلی تدوین شده و میان سه قلمرو روانشناسی، فلسفه وجودی و عرفان اسلامی در حرکت است. فخاران با ارجاع به مولانا، عطار و داستان‌های قرآنی از یک سو، و اندیشه متفکرانی مانند هایدگر و یونگ از سوی دیگر، پلی میان حکمت کهن و پرسش‌های انسان امروز می‌زند. مفاهیمی مانند ایگو، رنج اضافی، فروتنی وجودی و بازگشت آگاهانه در این کتاب به زبانی شاعرانه و تأملی شرح داده شده‌اند.

نویسنده این اثر را حاصل سال‌ها تأمل شخصی و رویارویی با بحران‌های وجودی می‌داند. نثر کتاب آرام و اندیشمندانه است و بیشتر به یک گفتگوی درونی شباهت دارد تا یک رساله آکادمیک.

الهیات شفا نه یک کتاب راهنمای سریع و آماده، که دعوتی است به سفری درونی مواجه شدن با خود و این سفری است که در آن رنج از دشمن به معلم تبدیل می‌شود و انسان، پس از عبور از ویرانه‌های ایگو، به نوعی آرامش تراژیک دست می‌یابد.

این کتاب برای کسانی نوشته شده که با پرسش‌های بی‌پایان درباره معنا، رنج و ایمان دست‌وپنجه نرم می‌کنند و به دنبال پاسخی فراتر از کلیشه‌های رایج هستند.

دانلود رایگان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
صید برای رها کردن...
برکه ماهی را تصور کنید که در آن بسیاری زنان ماهیگیر قلاب ها و تله های خود را به شکل گسترده و در انواع مختلف در برکه رها کرده اند، به محض گیر انداختن ماهی آن را گرفته تا حد مرگ آن را از آب بیرون می آورند و سپس در آخرین لحظات آن را به آب می اندازند!
و در ادامه با همان ماهی یا ماهی جدیدی این چرخه را بی نهایت بار تکرار می‌کنند.

آنها نه از صید دست میکشند، نه صید میکنند، معنای آنها نه در صید که در همین گیر انداختن و سپس رها ساختن است!
(گرفتن توجه)

امروزه با پدیده ای از زن های رنج کشیده ای مواجه هستیم که درست همین رویکرد را در مقابل مردان انجام میدهند!

لحظه‌ ای که ماهی گرفتار شده، لحظه‌ ی اثبات قدرت ماهبگیر است؛ و لحظه‌ ی رها شدن ماهی باز لحظه‌ ی اعمال آن قدرت. ماهیگیر از این بازی مرگ و زندگی نه شریکی برای زندگی بلکه تأییدی برای زخم‌های کهنه‌ اش، و البته مرهمی موقت برای عزت نفس ترک‌ خورده‌ اش میطلبد و میخواهد..

این تصویری از آن برکه است، و آن ماهی‌گیران زخم‌ خورده‌ ای هستند که، پیش از آنکه جلاد این آب‌ ها بودند، در برکه‌ ای دیگر طعمه و رها شده بوده‌ اند.

این چرخه، برکه را برای همه مسموم میکند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
وقتی از چیزی می‌ترسیم، خداوند ما را در معرض دوباره همان تهدید در شکل دیگر قرار میدهد، نه برای اینکه بیشتر فکر کنیم و تدبیر کنیم، برای اینکه از اساس از آن چیز نترسیم.

#حکمت

توضیح بیشتر:
فکر کردن بیشتر و تلاش برای دلیل تراشیدن منطقی اتفاق نیفتادن (خودش می‌تواند نوعی فرار از ترس باشد).

حکمت خداوند بالاتر از این است.
او ما را دوباره با همان تهدید در شکلی دیگر مواجه میکند تا نشان دهد:
تو از آن تهدید خاص نترسیدی، تو از احساس ناتوانی و نیست شدن ترسیدی؛ و من می‌خواهم به تو ثابت کنم که آن احساس نیز با حضور من پایدار نیست.


یعنی،
آن تهدید خاص، فقط یک قلاب است

تصور کنید از یک مار خاص میترسید.
وقتی خداوند می‌خواهد شما را درمان کند، ممکن است مار را از جلوی پای شما بردارد، اما شما ناگهان از یک طناب سیاه هم بترسید، یا از یک شاخه پیچ‌خورده.
اینجا چه اتفاقی افتاده؟ مار رفته، اما ترس شما باقی است و حالا یک قلاب جدید (طناب) پیدا کرده است.
تهدید خاص (مار) شی ء بیرونی بود. اما آنچه درون شما زخمی شده، احساس مسموم شدن یا غافلگیر شدن توسط خطری ناشناخته است. خداوند با نشان دادن تهدید های جدید (طناب، شاخه)، به شما میگوید: دیدی این مار نبود که تو را می‌ترساند؟ این ترس، قبل از مار، در وجود تو لانه کرده بود. بیا ابتدا آن را درمان کنیم.


وقتی ما می‌ترسیم، در عمیق‌ترین لایه‌ اش چه خبر است؟ ما در تخیلمان، بدترین سناریو را میبینیم. بدترین سناریو چیست؟
این نیست که پایم درد بگیرد یا پولم را از دست بدهم. بدترین سناریو این است:
تنها شوم. نتوانم کاری کنم. از بین بروم. نابود شوم. فراموش شوم. گویی هرگز نبوده‌ ام.
این همان احساس ناتوانی و نیست شدن است. این احساس، یک دروغ بزرگ است که نفس اماره و شیطان به ما القا می‌کنند: اگر این اتفاق بیفتد، دیگر هیچ راه نجاتی نداری. بدبخت و تمام میشوی.
احساس نابود شدن یا هیچ راه نجاتی نیست، زمزمه شیطان است: الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ...» (بقره/۲۶۸) – فقر فقط بی‌پولی نیست، فقر وجودی است. شیطان ما را از عدم میترساند.
اما خداوند در مقابل می‌گوید: وَاللَّهُ یَعِدُکُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَ فَضْلًا. وعده او پوشاندن زخم‌ها و افزودن است، نه کاستن.

خداوند این صحنه را تکرار می‌کند تا به ما بفهماند: آن هیچ راه نجاتی که از آن می‌ترسیدی، وجود خارجی ندارد! چون من هستم. وقتی من هستم، بن‌بست، فنا، نیستی و ناتوانی مطلق، معنا ندارد.


خداوند ما را در معرض همان تهدید (یا تهدید مشابه) قرار میدهد، اما این بار یک داروی مخفی به نام حضور خودش را در جان ما تزریق میکند.

دفعه اول (زخم خوردن)غافلگیر شدی، احساس کردی در قعر چاه تنهایی و نابودی هستی. زخم خوردی.
دفعه بعد (مواجهه درمانی الهی):

خداوند دقیقاً همان لبه چاه میآورد. همان باد، همان تاریکی... اما این بار، چون قبلاً زخم خورده‌ای و نزد او گریه کرده‌ای، یک آرامش عجیبی در قلبت هست. می‌بینی که این بار، در عین حال که تهدید هست، آن احساس ناتوانی مطلق خبری نیست.
  چرا نیست؟ چون به جای اینکه به لبه چاه نگاه کنی، داری به کسی نگاه می‌کنی که دستت را گرفته. حالت این است: من ناتوانم، اما کسی که دستم را گرفته ناتوان نیست. و این یعنی تو دیگر در آن احساس ناتوانی تنها و نیست شونده غرق نمیشوی.


خداوند با تکرار صحنه‌های ترس، از ما می‌خواهد که از امنیت بیرونی به امنیت درونی و الهی برسیم. یعنی از اینکه اتفاق بدی نیفتد نترسیم، بلکه بفهمیم حتی اگر بدترین اتفاق هم بیفتد، خدا هست و آن اتفاق دیگر برای ما تهدید بنیادین نیست.

اگر کسی از سگ بترسد، درمانگر به تدریج و به شکلی کنترل‌ شده او را در معرض سگ قرار میدهد. هدف این است که سیستم عصبی او یاد بگیرد که دیگر در برابر آن محرک، واکنش جنگ یا گریز صادر نکند.
خداوند، به عنوان خالق روان ما، ما را در معرض ترس‌ها قرار می‌دهد تا روح ما شرطی‌ زدایی شود و بفهمد آن تهدید، بت ذهن ما بوده است، نه یک واقعیت مطلق.



هدف نهایی این است که کیفیت ترس شما تغییر کند.
قبلاً ترس شما از جنس رعب و وحشت نیستی بود. وحشت از عدم.

این ترس، انسان را خرد و ذلیل میکند
اما بعد از این درمان الهی، وقتی دوباره در معرض خطر قرار میگیری، ترس هست، اما از جنس احتیاط هوشمندانه یا خشیت است.
یعنی میگویی: این یک خطر است. باید با احتیاط عمل کنم. اما دیگر زانو هایت نمی لرزد، دلت نمیخواهد فرار کنی، چون فهمیده‌ ای اصل وجودت در دست خداست و هیچ قدرتی نمیتواند آن را محو کند.
خدا به تو نشان داد که احساس عدم شدن، یک فریب بود؛ چون تو در آغوش حیِّ قیوم (زنده جاویدان) هستی و اساساً فنا برای روحی که به او متصل است، بیمعناست.

به زبان ساده، او ما را از ترس از تاریکی به دیدن ستاره‌ ها در تاریکی می‌رساند. تهدید همان تاریکی است، ولی دیگر در آن گم نمیشوی، چون ستاره‌ها (نشانه‌های حضور او) برایت روشن شده‌ اند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
ترس منتفع، از نعمت دهنده بخاطر از دست دادن نعمات و خدماتی که از او می‌گیرد، موجب تبدیل کردن نعمت دهنده و خدمات دهنده به ابژه میشود!


رابطه را از رابطه افقی و برابر به رابطه ی بالا و پایین تقلیل می یابد.
و این به ضرر هر دو است.
فرد خدمات دهنده اما، اصالت زندگی اش را از دست میدهد! دیگر نمیتواند ناراحت باشد و ناراحتی اش را ابراز کند، یا او مواجه میشود با سیلی از توجه های سمی که از ترس منتفع نشات گرفته است و هرگونه بازخورد فرد خدمات دهنده موجب ناراحتی فرد منتعم خواهد شد!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
ترس منتفع، از نعمت دهنده بخاطر از دست دادن نعمات و خدماتی که از او می‌گیرد، موجب تبدیل کردن نعمت دهنده و خدمات دهنده به ابژه میشود!

توضیح:
[وقتی فرد منتفع (کسی که نعمت یا خدمت دریافت میکند) چنان از قطع شدن آن منبع در هراس میشود که تمام تمرکزش را روی کارکرد نعمت‌ دهنده میگذارد، نعمت‌ دهنده دیگر یک انسان کامل با نیازها، ناراحتی‌ها و مرزهای خودش دیده نمیشود. او تبدیل میشود به یک ابژه ی‌ تأمین‌کننده، یک شیء که نباید خراب شود، ناراحت شود یا نظری مخالف خواست منتفع بدهد.]


رابطه را از رابطه افقی و برابر به رابطه ی بالا و پایین تقلیل می یابد.
و این به ضرر هر دو است.
فرد خدمات دهنده اما، اصالت زندگی اش را از دست میدهد! دیگر نمیتواند ناراحت باشد و ناراحتی اش را ابراز کند.

توضیح: [او دیگر اجازه ندارد خود واقعی اش باشد. اگر غمگین است، باید پنهان کند، چون غم او ممکن است منتفع را بترساند که مبادا این غم باعث قطع خدمت شود. اگر از چیزی دلخور است، نمی‌تواند بازخورد بدهد، چون هر بازخوردی از سوی او به عنوان تهدید قطع نعمت تفسیر میشود.
او مجبور میشود نقاب بزند، نقش بازی کند و به مرور بیگانگی عمیقی با خودش حس کند. این دقیقاً همان جایی است که فرسودگی و دل‌ زدگی از رابطه آغاز میشود.]

یا او مواجه میشود با سیلی از توجه های سمی که از ترس منتفع نشات گرفته است و هرگونه بازخورد فرد خدمات دهنده موجب ناراحتی فرد منتعم خواهد شد!

توضیح: [توجهی که نه از سر عشق و شوق واقعی، بلکه از سر ترس از دست دادن سرچشمه میگیرد، ذاتاً سمی است. این توجه مضطربانه معمولاً دو شکل پیدا میکند:

چسبندگی و مراقبت بیمارگونه؛ غرق کردن نعمتدهنده در محبت‌ های کنترل‌ گرانه، پیام‌ های مداوم، و پرسش‌های پیوسته که راضی هستی؟ ناراحت نیستی؟

حساسیت افراطی به نشانه‌ها: کوچک‌ترین تغییر در لحن صدا، چهره یا رفتار نعمت‌ دهنده، فاجعه‌ آمیز تفسیر میشود و واکنش اضطرابی یا خشم پنهان را در منتفع برمی‌ انگیزد.
در هر دو حالت، فضای رابطه سنگین و خفه‌ کننده میشود. نعمت دهنده احساس میکند زیر یک ذره‌ بین دائمی زندگی میکند و هر لحظه، بی‌ آنکه بداند، ممکن است با یک واکنش هیجانی شدید طرف مقابل مواجه شود. نتیجه این میشود که او ترجیح میدهد سکوت کند و چیزی بروز ندهد.]

توضیح بیشتر:
[متنفع انسان روبه‌ رو را به یک کارکرد تقلیل میدهد. اینجا دقیقاً همان لحظه ی شکل‌ گیری ابژه است. ابژه ی تأمین‌ کننده، دو ویژگی اصلی دارد:

باید پایدار باشد؛ هیچ نوسان خلقی، بیماری، یا نیاز شخصی نباید در کارکردش خلل ایجاد کند.
باید قابل پیش‌بینی باشد: هرگونه غم، ناراحتی یا بازخورد، یک خطا در سیستم تأمین محسوب میشود و باید فوراً سرکوب یا رفع شود.]



ارباب (خدمات‌دهنده) از ترس برانگیختن اضطراب برده (منتفع)، برده ی اضطراب‌ های او میشود.

جملهی کلیدی: من حق دارم ناراحت باشم و این ربطی به ارزش تو یا ادامهٔ رابطه ندارد. این کار نوعی واکسیناسیون رابطه در برابر توهم قطع نعمت است. اگر خدمات‌ دهنده به خاطر ترس از واکنش منتفع سکوت کند، در حقیقت به او این پیام را می‌دهد که بله، ناراحتی من واقعاً تهدیدی برای توست..


ریشه این چرخه ، به جز ترس های درونی فرد منتفع، بخاطر عدم اطمینان منتفع به تامین بودن منافع خدمات دهنده است.
یعنی عدم حس تامین بودن و آزادی داشتن منتفع!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
ما نمیتوانمی رنج مان را فراموش کنیم و رنج ما از بین نخواهد رفت! مگر وقتی که یک رنج حقیق تر، عمیق تر و واقعی تر به سراغ ما بیاید!

توضیح:
یک رنج حقیقی‌ تر رنج قبلی را نابود میکند. مثل کسی که عاشق میشود و رنج تنهایی قبلی‌ اش را فراموش میکند، اما بعد خیانت میبیند و این رنج جدید آنقدر عمیق است که رنج دوران تجرد برایش به نوستالژی تبدیل میشود!
لحظه‌ای که رنج بزرگتر از راه میرسد، نه تنها درد قبلی را نابود میکند، بلکه آن را به یک عصر طلایی و نوستالژیک تبدیل میکند!

این همان فریب بزرگ حافظه است. رنج جدید، گذشته را بازنویسی میکند و به آن معنایی از دست‌ رفته و آرامش‌ بخش میدهد که هرگز در زمان تجربه‌اش وجود نداشت.
این یعنی ما هیچوقت قدر رنج‌های کوچک‌ترمان را نمی‌دانیم تا وقتی که هیولایی بزرگتر از راه برسد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
ورود همگانی به آتش؛ آینه‌ ای که نمیتوان از آن گریخت
راه بهشت از جهنم می‌گذرد.

71وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلى رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیّاً
72ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمِینَ فِیها جِثِیّاً

71 ـ و همه شما (بدون استثنا) وارد جهنم مى شوید; این امرى است قطعى بر پروردگارت!
72 ـ سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهائى مى بخشیم; و ظالمان را ـ در حالى که به زانو در آمده اند ـ در آن رها مى سازیم.

بهشت همان جا است که ما می‌توانیم قصور خودمان و نقش و مسئولیت خودمان در باب آن اتفاق تلخ را بفهمیم.
الگوهایی که ما را در موقعیت آسیب‌ پذیری نگه داشته‌ اند
مسئولیت انسان یک امر وجودی است و قابل تفویض به هیچ فرد دیگری نیست.
وقتی ما خود را قربانی محض می نامیم، مسئولیت وجودی خودمان را فرافکنی میکنیم به دیگری!

باید برگردیم و نقش قصور خودمان را هم ببینیم.
جهنم آنجاست که ما مسئولیت و نقش خودمان در آن ظلمی که به ما شده است می‌بینیم.
با خودمان رو به رو میشویم.
با الگوهای ناکارآمد مان.

جهنم جایی است که هیزم ها میسوزند و آن قسمت از وجود ما (الگوهای ناکارآمد وتوجیه‌ها) می‌سوزند(یعنی ما میسوزیم)
اینگونه بعد به بهشت میرسیم
بهشت جایی است که از فرافکنی دست برمیداریم و سهم خود را میبینیم


اگر من خود را قربانی محض بدانم، عملاً اختیار و سهم خود در اکنون را نادیده می‌گیرم. این دقیقاً همان توقف در آستانه ی جهنم است، جایی که هنوز حاضر نیستم سهم خود را ببینم
عبور از آن نیازمند پرسش سختی که ما را با خودمان رو به رو می‌کند!
نقش قصور خودمان چه بوده است؟ نه برای سرزنش، بلکه برای بازیابی قدرت تغییر.

کسانی که به ما ظلم کرده اند، لزوما ظالم نیستند و ذاتا بد نیستند!
آنها نیز رنج کشیده اند!

اما کسی که در گذشته به او ظلم شده اگر حالا حاضر شود عقده هایش را بر سر بی گناهان خالی کند، اگر زمان را یک سیر نه بلکه یک خط ثابت در نظر بگیریم، پس آن ظلم ها که در کودکی و گذشته به آن فرد شده حقش بوده است!
[منظور این نیست که کودکی مستحق آزار است، بلکه این یک حکم شرطی و از جنس منطق درونی انتخاب پس از آگاهی است.
کسی که طعم تلخی را چشیده، اگر تبدیل به ظالم شود، تداوم همان زنجیره را شخصاً تأیید کرده و عملاً با رفتار خود، آن ظلم اولیه را (در ساختار خطی زمان) بازتولید می‌کند.
در یک منطق خطی انگار می‌گوید اگر خودت همان کار را با دیگری می‌کنی، پس انگار آن را تأیید کرده‌ای، و منطقاً آن رنج پیشین را موجه جلوه می‌دهی.]
اگر قربانی ستم، خود به ظالم تبدیل شود و زنجیره ی رنج را بازتولید کند، عملاً با عمل خود، آن ظلم اولیه را (در یک منطق خطی) موجه میسازد.
این جاست که نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا معنا می‌یابد: تنها کسانی از این چرخه بیرون کشیده می‌شوند که تقوا پیشه کنند تقوا در اینجا یعنی متوقف ساختن همان چیزی که روزی بر من روا داشته شده.


در باب انتقام گرفتن:
وقتی کسی به ما ظلمی می‌کند معمولا حس انتقام گرفتن آرام کننده است اما باید بدانیم؛ در بسیاری از موارد چگونگی و چیستی انتقام آنطور که در همان سطح ظلم باشد، قابل تشخیص نیست!

یعنی به طور وجودی و ذاتی چیزی نیست که بتوان قابل اندازه گیری اش کرد و انتقام را عینا جوری گرفت که دقیقا به همان اندازه ظلمی که به ما شده است بشود.
انتقام کمّی نیست که با ترازوی عدالت شخصی سنجیده شود. وسوسه ی انتقام تقریباً همیشه به زیاده‌روی می‌انجامد، چرا که زخم، منطق تحریف‌شده ی خودش را دارد. (داستان های ساخته شده ایگو)

وسوسهٔ انتقام اغلب به ظلمی فراتر از ظلم اولیه میانجامد
پس اگر باوجود دانستن اینکه یقینا بیشتر از ظلمی که به ما شده است، انتقام بگیریم پس در حال ظلم هستیم.
و این درست همانند مثال بالاتر است که (فردی که در کودکی اذیت شده ، الان در بزرگسالی بی گناهان را آزار میدهد، پس آن ظلمی که بهش شده حقش بوده است.)
اگر ما با وجود این نکته که یقینا انتقام ما بیشتر از ظلم ظالم خواهد بود دست به اقدام بزنیم پس پا نیز ظلم کرده ایم، پس این رضایت نشان میدهد شاید آن ظلم و آن اذیت حق ما بوده است.
نه به معنای قضا و قدر، بلکه به این معنا که ما همان چیزی را تأیید کرده‌ ایم که مدعی رنج‌ کشیدن از آن بودیم.
تقوا در اینجا یعنی نگفتن :چون بر من رفت، بر تو نیز رواست

افرادی که به ما ظلم کرده اند یا ناخواسته این کار را کرده اند (بخاطر مشکلات و رنج های خودشان)
و یا خودشیفته بودند و در دام توجیه رفتار اول اشتباه خود در برابر ما گیر کرده اند.
یعنی بعد از بروز اولین ظلم که ناخواسته در حق ما مرتکب شدند، چون نمیخواستند با خودشان و ذات انسانی منفعت گرای خودشان رو به رو شوند، همواره داستان سازی کرده اند تا آن کار اشتباه شان را توجیه کنند و موجه و حتی لازم سازند.
پس حالا اشتباه دوم، سوم و... همش خود را توجیه میکنند شاید تا ابد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
مهدی فخاران
مهدی فخاران
آنها وارد جهنم نمی‌شود، بلکه در آن رها می‌شوند (نَذَرُ الظّالِمِینَ فِیها)، چون با توجیه های خود، از عبور از آینه سر باز زده است.

آیه می‌گوید وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها هیچ کس نیست مگر آنکه وارد جهنم میشود. این ورود همگانی، لزوماً به معنای عذاب ابدی نیست، بلکه عبور از حقیقتی است که هر انسانی باید با آن روبه‌ رو شود، مواجهه با خود برهنه‌ شده از نقاب‌ها (جهنم جایی است که الگوهای ناکارآمد و توجیه‌ها می‌سوزند.)
این همان تعبیر زیبای جِثِیّاً (به زانو درآمده) است؛ آنجا که دیگر نمی‌توان ایستاد و فاصله گرفت، بلکه انسان در برابر حقیقت نقش خود به زانو درمی آید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
مهدی فخاران
مهدی فخاران
12دنبال کننده
من هم مثل تو از تاریکی می‌ترسیدم. اما حالا یاد گرفته‌ام که در همین تاریکی، ستاره‌هایی هست که فقط در شب دیده می‌شوند. بیا، با هم نگاهشان کنیم.
مشاهده کانال پیام‌رسان